تبصیر
اجتماعی،اعتقادی،سیاسی،ادبی
تبصیر



تبصیر
تاسیس :1385
موضوع : اجتماعی ، اعتقادی
نویسنده : احمد ابراهیمی نژاد
آخرین به روز رسانی و ویرایش: شهریور 93





تذکر :
کلیه مقالات ومطالب این مجموعه،
شخصی است .هر گونه کپی برداری
و بر داشت حتی با ذکر منبع اکیداً
ممنوع می باشد.

ahmaad1353@gmail.com






پیوندها
مقالات
پشتيباني





مبانی تعلیم و تربیت 1


                                                         
تربیت به دو شاخه  علمی و عملی تقسیم می شود . تربیت علمی خود در خدمت تربیت عمل و اخلاق است پس زمانی که واژه تعلیم در کنار تربیت قرار می گیرد خاص در حوزه تربیتی می گردد .در واقع علم دو  نوع است ؛علمی که هدف آن  ساختن دنیای بیرون  و علمی که هدف آن ساختن دنیای درون است اگر چه انسانهای اندیشمند و مستعد از ورای هر علم و مسیری می توانند به کشف حقیقت و بازیافت  فطرت نائل شوند.
انسانها علی رغم تفاوتهای فکری و فرهنگی و مذهبی  و اجتماعی ، در یک سری اصول مربوط به تربیت ،حرف و سخن یکسان دارند ؛به این اصول مشترک ،مبانی و محکمات تربیتی گفته می شود که البته پذیرش و اشتراک نظر در این اصول به معنی حتمیت عمل به آن نیست.در کنار این اشتراکات، هر قومیت و فرهنگ و ملتی قوانین و باید و نبایدهای خاص خود را در مسئله تربیت دارد مثلافرد مسیحی  فرزند خود را بر اساس آموزه های خاص مسیحیت  تربیت می کند و مسلمان  و یهودی و  بودایی   نیز نظام  تعلیم و تربیت خاص خود را دارند.

تعلیم و تربیت، زمان ومحدوده دارد و  تا آغاز  سن شکل گیری شخصیت و استقلال (قبل از ورود به دوره هفت ساله سوم ) است و بعد از آن،هر چه هست  تذکر و یاد آوری  است. از این دوره  به بعد  دیکته  و تحمیل   ،بیش از آنکه جواب مثبت دهد ممکن است پاسخ معکوس در پی داشته باشد حال آنکه بسیاری از آموزه ها و دیکته های والدین نه مصداق تربیت بلکه مصداق همسان سازی فرزند با خواسته ها و سلایق خویش است و به قول نیچه:« پدر و مادر ناخواسته فرزند خويش را شبيه خود مي كنند و نام "تربيت" را بر آن مي گذارند».

والدین تا همیشه  مسئول عملکرد فرزندان خویش و ذی حق در پاسخ شنیدن نیستند مگر در چیزی که مربوط به حق و حقوق  ایشان شود .
تربیت در وجود انسان ها انقلاب و تحول ذاتی ایجاد نمی کند بلکه صرفا به زنده  شدن استعدادها و سرعت گرفتن و پوشانده شدن خواسته ها و تمایلات منفی می انجامد اگر چه از روی ترس وحساب  باشد؛آنگونه که انسانهای پاک فطرت  نیز ممکن است با زندگی در محیط ناسالم  تا حدی رنگ بازند اما دچار تحول و تغییر  ذاتی نمی شوند.
واقع گرایی در مسئله تعلیم و تربیت و بلکه همه حوزه های انسانی ،امری مهم است . آن نظریاتی در این باب بیشتر مورد اعتنایند که ازمسیر  تجربه  و معاینه  به دست آمده  باشند نه در اتاق نظریه پردازی. چه بسا افرادی که دورادور نظریات خوب و شیرینی ارائه می دهند اما وقتی خود در وادی عمل و ملابست واقع می شوند می بینند که باید خلاف بسیاری از نظریات  خود عمل  نمایند!
تعلیم وتربیت در  دو محیط تعریف و خلاصه می شود  یکی حیطه خانه  و دیگری  مدرسه و آموزشگاه  . همان گونه که والدین برای تربیت فرزند خود برنامه  و حساب و کتاب دارند جامعه  نیز برای پرورش صحیح نسل ،داری برنامه ریز ی های خاص است که حتی شامل تربیت جنسی نیز می شود با این فرق که جامعه فقط باید مبانی تربیتی  را آموزش دهد و تحمیلی برای پذیرش عقیده ای خاص بر فرزندان جامعه  اعمال ننماید .پس فرق است بین تحمیل اخلاق با تحمیل دین و شریعت.اصل "لا اکراه فی الدین" همیشه باید حاکم برنظام  تعلیم و تربیت باشد  و باید اجازه داد که فرد ،خود  با رسیدن به سن بلوغ فکری، راه و شریعت و اعتقاد و فرهنگ خود را برگزیند.
روانشناسی مقدمه علم تعلیم و تربیت است.قبل از آغاز به کار تربیت و پرورش  ابتدا باید هم به  خصوصیات  کلی کودکی و نوجوانی  وهم به  خصوصیات فردی شخص متربی  کاملا واقف  باشیم. نباید از این نکته غافل بودکه بعضی رفتارها وخلقیات ،مربوط به سن ومقطع  خاص خود  است پس سختگیریهای تربیتی  شامل گزاره های مقطعی و سنی نمی گردد. همچنین در نظام تربیت ،توجه به  زمانه و عرف بسیار مهم است زیرا ممکن است  روشی تربیتی  که در گذشته معمول و کار آمد بوده  در زمان حاضر دیگر کارآمد نباشد آنگونه که بعضی از احکام و قوانین گذشته جامعه - که حتی شامل قوانین و احکام  دینی و شرعی  نیز می شوند - ممکن است در عصر دیگر  ناکارامد از کار درآیند  .
درحوزه های انسانی پیدا کردن قوانین و گزاره ها و مولفه ها و باید و نبایدهایی که شامل همه انسانها و همه زمانها  شود و همه نیز بر صحت آنها متفق القول باشند کاری  بس دشوار  است آنگونه که حتی گرد آوردن انسانها تحت یک شریعت واحد نیز غیر ممکن بوده و بر همین اساس خداوند شرایع و احکام مختلف ، متناسب با نوعیت انسانها وضع و تاسیس نموده  [ولکل جعلنا منکم شرعة و منهاجا].پس ما در وهله اول  به دنبال یافتن گزاره های عام و کلی ،هر چند انگشت شماریم .لورد روچستر در تایید حاکم بودن  نسبیت بر بعضی از قوانین تربیتی می گوید : «قبل از ازدواج شش نظريه درباره تربيت فرزندان  داشتم؛ حالا شش فرزند دارم، ولي داراي هيچ گونه نظريه اي نيستم!».حتی بالاتر از این باید گفت که اکثر قوانین و گزاره ها در حوزه انسانی هم اصلشان صحیح است و هم از زاویه و جهت و منظری دیگر ضدشان نیز صحیح و قابل دفاع است. پس تنها قوانین ریاضی و فیزیک و طبیعت قوانینی ثابت ومطلقند .
در مسئله تربیت و پرورش باید در وهله اول به  ظرفیت و کشش درونی شخص توجه داشت و اینکه هر انسانی در جهان خاص خود زندگی می کند .اصل تربیت و پرورش و سلوک  اخلاقی و فکری ، حد و مرز ندارد لکن این انسان هایند که حدو مرز داشته  و طبقه بندی شده اند  بنابراین مهم است که  ابتدا حد و مرز متربی  سنجیده شود تا بار بیش از اندازه بر وی  تحمیل نکرده  و او را بی جهت با بردن به وادی های غریب ،خسته و دلزده  ننماییم .
 همه داراییهای انسان باید  بر دو ستون عقلانیت و اخلاق  استوار باشند  و گرنه سرانجام بر سر انسان خراب خواهند شد  حتی اگر آن داراییها مقوله هایی همچون علم و دین و فقاهت و عرفان و حکمت و توحید و عشق و عبادت باشند.پس رکن، اخلاق مداری و عقلانیت است و هدف از تربیت در واقع تکمیل و بازسازی این دو ارزش در وجود متربی است و گرنه بدون این دو اصل،هر نعمتی عاقبت ، نقمت خواهد  بود و هر شربت عذبی،عذاب.عرفان و حکمت متعالیه و توحید و عشق و قرب، اضافات و خاص معدودی از انسانهایند  که نبودشان مانع از سعادت  نیست  ولی عقلانیت ، اعتدال و اخلاق مداری،رکن زندگی اند که نبودشان مساوی با نقص و ضرر جدی بر فرد و جامعه  است .  
 
اعتقاد و عمل :  
 درفضای تربیت وآموزش ،هر سنی اقتضای یک نوع تربیت و  تعلیم را دارد. درسنین پایین (تایازده  سالگی)، آموزش عمدتا مربوط به مباحث  اعتقادی  ودر رده  بالاتر بیشتر مربوط به مسائل  عملی می شود زیرا ابتدا باید فکر و اعتقاد ، زنده و پویاشود و بعد عمل به ظهور ونمود رسد. اول ایمان و اعتقاد شکل می گیرد وبعدعمل نیک محقق می شود.ایمان همان علم و دانستن نیست بلکه دانستنی است که نقش جان شود وشکل اعتقاد به خود گیرد والبته  علم خود از مقدمات اصلی در ریشه گرفتن  ایمان و عمل  و مقوی آن دو است. ایمان و اعتقاد،نیازی فطری است.همه انسانها،صاحب مذهب با شکلها وقالبهای گوناگونند حتی آنکس که ماه وخورشید را می پرستد نیز صاحب دین و عقیده ومتمسک به باور ها واعمال وباید ونبایدهای خاص است  هر چند که خدای واقعی را  اشتباه گرفته  ولی این نکته مسلم است که او خود را نیازمند  ما وراء و تکیه به آن  می دانداین اعتقاد فطری تنها از فقر ونیاز ناشی نمی شود بلکه همه انسانها با تجربه وتعقل به این نتیجه رسیده اند که  جهان قائم به ذات نبوده و باید  متکی به ماورا باشد  پس حال که به  سرنوشت ابدی و ثواب و عقاب  معتقد است باید حساب خطرات واحتمالات را کرده ودر کردار وگفتار و پندار محتاطانه پیش رود وخود را به راه ومسیر خلاف حکم عقل وفطرت نیالاید .
نوع  اعتقاد  است که نوع و جهت عمل را تعیین می کند و شدت و ضعف عقیده است که شدت و ضعف عمل را معین می سازد. نقش اعتقاد  مانند فونداسیون و سازه زیرین است که بدون آن ،سازه و ساختمان هر لحظه در معرض ریزش وخرابی خواهد بود از این روست که در دین نیز به مسائل اعتقادی، اصول و به مسائل عبادی ،فروع  گفته می شود ( اصول واعتقادات ،اجتهادی ورسیدنی، ولی فروع  ، تعبدی و اکتسابی اند)مثلا  وقتی که فرد ،خدا و دین  را درست نشناخته  اعمال عبادی و دینی  او  نیز از استحکام و پایداری و مقبولیت و صحت  لازم بر خوردار نخواهد بود  .پس همه محتوای تعلیم و تربیت ، عبارت از دو اصل است: ایمان و عمل .
ابعاد  اعتقادی و معنوی مورد اشتراک همه شرایع و انسانهای معتقد شامل سه اصل  خدا ،نبوت و معاد است  .هر یک از این اصول اعتقادی ،خود شاخه ها و شعوب وزیر مجموعه های کلامی واعتقادی جزئی تر و گسترده ای را در خود دارند.
عمل گرایی  نیز خود دو شق دارد :1- عمل به وظیفه در قبال اوامر و نواهی خدا 2- عمل به وظایف عقلانی و وجدانی  نسبت به خود و جامعه.
اخلاقیات،اصول عملی و عبادات،فروع عملی اند پس ایمان و اخلاقیات هر دو رکن و اصل برای وصول به کمالند.  
عمل ، میدان امتحان اعتقاد است و بدون آن در صد اعتقاد وایمان معلوم نمی گردد. ایمان وعمل هر دو رکنند؛ نه ایمان و  ادعای بدون عمل ونه عمل بدون ایمان هیچ یک به تنهایی انسان را به هدف غایی و کمال مطلوب نمی رساند .زندگی چیزی جز اعتقاد و تلاش در راه آن نیست و در واقع ،عمل،ابزار  به ثمر نشاندن درخت  ایمان است و این عمل صالح است  که به ایمان رنگ وبو ومفهوم وارزش  می دهد .در قرآن نیز هر جا که بحث از ایمان است پشت سر آن یا شرط عمل  آمده [الذین آمنوا وعملواالصالحات...] ویا دستور عملی خاصی صادر شده است [ یا ایهاالذین آمنوا کونوا قوامین لله شهداء بالقسط  - یا ایهاالذین آمنوااوفوا بالعقود - یا ایها الذین آمنوا اتقوالله و وقولوا قولا سدیدا.....].در آخرت نیز سوال و بازخواست ،هم از اعتقاد و ایمان و هم عمل خواهد بود (1). رشد هر یک از  ایمان وعمل، به رشد دیگری نیز می انجامد وبر عکس فساد هر یک ،دیگری را نیز به ضعف و تباهی می کشاند .
ملاک سعادت و برتری انسان،نوع شریعت او  نیست بلکه کلیت ایمان و فعل نیک است  .ایمان مانند درخت وعمل به مثابه ثمر آن است پس در وهله اُولی واَولی باید روی ایمان وجهان بینی واندیشه متعلم وقت و سرمایه گذاشت.
ای برادر  تو همه  اندیشه ای                ما بقی خود استخوان وریشه ای  

گر بود اندیشه ات گل ، گلشنی                      ور بود خاری، تو هیمه گلخنی
هر چه  درخت اندیشه بهتر پرورش یابد وآب و کود و آفتاب و خاک آن را مناسبتر کنیم ثمره بهتری به دست می آید.نه تنها نوع فعل و عمل، ریشه در نوع تفکر و بینش دارد  ،بلکه گاه صحت و بیماری نیز چنین است .انسانهای نهیلیست و  پوچ گرا بیشتر دچار  افسردگی  و ناامیدی  و در نتیجه پیامدهای آن همچون خودکشی ،جرم و اعتیاد می شوند تا انسانهای معتقد.از آنجا که جسم سالم نیز در روح سالم است مسلماً انسانهای  معتقد ،سر زنده تر ، پویاتر و جوان تر از دیگرانند  . پس اندیشه بر روح تاثیر گذار است و روح نیز بر ظاهر و فعل .
نباید گمان کرد که تنها  فعالیت جسمی و عرق ریختن است که کار محسوب می شود .اگر کسی بتواند اندیشه ای را ساخته و نیک پرورش دهد بزرگترین کار و خدمت را او کرده ، زیرا ترمیم فکر واندیشه واعتقاد ،همه ساختارها و ابعاد اخلاقی وعملی و اجتماعی و فرهنگی و حتی اقتصادی و سیاسی را نیز به ترمیم و تصحیح وا می دارد . 
 
تعلیم و تذکر:  
درست است که تمییز حق و باطل و خوب وبد ،ذاتا در وجود هر انسانی نهفته ؛ اما تا تعلیم وتذکر بیرونی نباشد خصلتها و نداهای  خفته بیدار نمی شوند بنابراین تربیت و پرورش دو مرحله دارد:
1- تعلیم:  یعنی تبیین حقایق و بایسته های  اعتقادی و عملی تا حدی  که جهان بینی فرد بر پایه آن ساخته و پرداخته شود لکن بقیه کار و پیمایش راه و مسیر  بر عهده خود شخص خواهد بود .
2- یاد آوری وتذکر :  آموخته ها تا زمانی که تذکر ویاد آوری وامر ونهی در کار نباشد رنگ عملی خود را کم کم از دست می دهند و به قول ژان پل"یادآوری و تکرار ،مادر تعلیم و تربیت است".مسائل مهم تا تکرار نگردند مهم بودن آنها واضح نمی شود .تکرار،برای یاد آوری ومهم جلوه دادن آموزه ها ست . به همان دلیل که غذا خوردن وخواب که لازمه حیات جسمانی اند همیشه تکرار می شوند امر و نهی و تذکر  نیز باید مستمر باشد تا حیات روحی و اخلاقی دست خوش آفت نگردد. نتیجه فقد  تذکر، ناپایداری اعتقادات وحاکم شدن احساسات،  بدعت ها و خرافات  به جای شعور و عقلانیت است.
فلسفه اصلی نزول کتب آسمانی  نیز چیزی جز این دو نیست. وظیفه تعلیم را خداوند خود بر عهده گرفته وعمده نقش تذکر ویاد آوری بر عهده  انبیاء گذاشته شده است.
       
علم و تهذیب (آموزش و پرورش) :  
این دوتوامان شرط در وصول انسان به کمالند  .هدف از رسالت ونبوت نیز چیزی جز تعلیم و تزکیه  نیست [هو الذی بعث فی الامیین رسولاًمنهم یتلوا علیهم آیاته لیزکّیهم ویعلّمهم الکتاب والحکمة.....].
تزکیه و پرورش  مهم تر از آموزش است لکن  مقدمه تزکیه و پرورش ،تعلیم وتعلم است زیرا علم ودانایی ،هم انگیزه انسان را برای تزکیه بالاتر می برد وهم مانع از انحراف مسیر تهذیب شده و آن را در جهت صحیح هدایت می کند چون  هر تهذیبی تهذیب توام با شعور و درایت نیست آنچنانکه علم بدون تهذیب نیز انسان را به سر منزل و جایگاه مطلوب نمی رساند.اگرشناخت ناقص باشد مسلما عمل هم ناقص خواهد بود. ریشه فساد و خطا در جهل عقلی یا علمی و یا غلبه هوای نفس است. هر چه بر آگاهی علمی وتجربی افزوده شود عقل انسان نیز کامل تر می گردد وهر چه عقل کاملتر شود قدرت مبارزه واسئیلاء بر هوای نفس بیشتر می شود بنابراین نمی گوییم که علم همیشه عمل آفرین است  ولی بدون رشد علم و آگاهی هرگز خطا و فساد درمان پذیر نخواهد بود.هر چند که علم وسیله است اما اگر وسیله نباشد هدف نیز حاصل نمی شود پس مقدمه واجب ، واجب است وعلم واجب علمی است که مربوط به  فهم اصل و فرع و مسیر و مقصد زندگی است . بنابراین درسی که مربوط به این حوزه  است درس اصلی است نه فرعی  واثبات این مسئله به دست مربی  است که با روش خود این باور را در ذهن متعلم راسخ کند.
 ندانستن،جرم است:
 حجت بیرونی ودرونی  آنگونه بر انسان تمام وکامل است  که او عذری بر ای ندانستن و عمل نکردن ندارد .حجت دو نوع است: حجت باطنی ودرونی و حجت ظاهری وبیرونی .
حجت درونی ،عقل است. حجت بیرونی نیز دو نوع است یکی حجت بیانی ،یعنی کتب آسمانی  ودیگری حجت عملی ،یعنی  انبیاء و اوصیاء .
انسانهای مستوجب مجازات  دو گروهند ؛گروهی که می دانسته اند وعمل نکرده اند وگروهی که نمی دانسته اند ولی شرایط واسباب فهم ویاد گیری برای آنها مهیا بوده .در قوانین اجتماعی  نبز گاه ندانستن دلیل وعذر محسوب نمی شود مثلا راننده ای از چراغ قرمز عبور می کند وباعث تصادف می شود بعد دلیل می آورد  که حواسش نبوده و چراغ راهنمایی را ندیده .  این شخص درست می گوید ولی با این حال مجرم است زیرا هر راننده ای که به تقاطع می رسد اول کاری که باید بکند این است که به احتمال وجود چراغ راهنمایی اهمیت دهد وکاملا همه جوانب را بنگرد واز وجود یا عدم وجود آن کاملا مطمئن شود ولی چون  به این احتمال هیچ اهمیتی نداده مجرم ومستوجب مجازات است .آن ندانستن که گفته اند عیب نیست ندانستنی است که انسان به دنبال پرسش وفهم حقیقت باشد ولی در جهلی که انسان به دنبال پرسش نباشد مواخذه وحساب است [فاسئلوا اهل الذکر اِن کنتم لا تعلمون].یاد گیری اصول اعتقادی و عملی زندگی  مقدم بر هر امر دیگر حتی ذکر و عبادت است . امروز بسیاری  از مردم شعروداستان ولطیفه وجوک  فراوان حفظ دارند ولی از  قوانین و فرمول های اساسی  زندگی چیز چندانی حفظ نیستند. البته باید دانست که همه جهلها مطلقا مضر و همه علمها و دانایی ها نیز  مطلقا مفید نیستند.بعضی جهلها برای انسان مفید و بعضی آگاهی ها نیز برای انسان مضرند.

مقولات ادراکی:    
 در بعد ادراک ،چهار مقوله وجود دارد : 1- علم2- حکمت3 - عقل 4- عرفان . در مقابل،جهل نیز  سه نوع است : جهل علمی ، عقلی ،معرفتی و حکمی.  
علم: به ادراکات اکتسابی گفته می شود .
حکمت:  پیوند وراز بین آموخته ها و رسیدن به پاسخ چراها  و در واقع ،همان قوه تحلیل حاصل  از تفکر وتعمق انسان در آموزه های علمی   ودر مرحله عمیق تر ،فهم فلسفه افعال و احکام الهی است.(2)
عقل: به فهم و تمییز  خیر وشر ونیک وبد در تعامل با خود و خدا  ونیز فهم ارتباط احسن بین انسان وجامعه گفته می شود. بخش عمده ای از کمال عقل، تابع تجربه های خوب وبد انسان است.
عرفان: محصول سیر وسلوک است وبه درک حقایق ماورا وملکوتی گفته می شود. عرفان ، رابطه معرفتی وتوحیدی بین انسان وخداوند،هم در صفات ذات وهم  فعل است که رابطه عملی را نیز تحت تاثیر  قرار داده وبه سوی ارتباط احسن پیش می برد [البته گاه به حکمت نیز عرفان اطلاق می شود یعنی عرفان را اعم از حکمت وسیر وسلوک توحیدی می گیرند که در این صورت توحید ،بخش مهم ونهایی عرفان در این معنای عام است ]. عرفان به معنی شناخت قلبی ومرتبه ای بالاتر از عقل وعلم است . عرفان،شناخت اکتسابی نیست بلکه لدنی است وانسان باید برای به دست آوردن آن ظرفیت وقابلیت پیدا کند .مهم ترین شرط رسیدن به مقام عرفان، تفکر و تهذیب و زهد است.  
عقل ابزاری است در خدمت تقوی و تشخیص مسیر و  هدف و نیل به آن ( العقل ما عُبد به الرحمن ویُکتسب به الجنان )ولی  توحید وعرفان انسان را به عمق ذات و  اسرار  الوهیت  می رساند.
مرتبه عقل وحکمت بالاتر از علم است  و تقویت و رشد هر یک به تقویت و رشد دیگری نیز کمک می کند  .عرفان و توحید  نیز  گرچه عالی ترین مرتبه را دارایند اما این مرتبه  خاص اهل آن است  ونه انسانهای معمولی. (3)علم،امری  اکتسابی است .عقل، تجربی(وتا حدی ذاتی) است .حکمت ،تعمقی  وعرفان ،لدنی وتفویضی و براساس قابلیت و ظرفیت  ازلی است که فقط به اهل آن اعطاء می شود .
مقدمه وصول به حکمت وعرفان ،تفکر است وهر چه مرتبه تفکر بالاتر باشد کشف انسان از حقیقت خود وجهان بیشتر خواهد بود وچون حقیقت انسان وجهان به ذات باری  منتهی می شود پس کشف او از خدا نیز بالاتر از دیگران است وکسی که کشف او از خدا بالاتر است خشیت او در مقابل وی بیشتر است [ انما یخشی الله من عباده العلماء] وکسی که خشیت او بالاترباشد اطاعتش  بیشتر خواهد بود .پس در واقع تفکر، اساس و منشا سوق انسان به سوی عبودیت و ایفای وظایف در برابر معبود است و در نهایت، انسان را در برابر خداوند به چهار صفت متلبس می کند:معرفت ،محبت ،ذلت ،اطاعت.
تزکیه:
 کار تزکیه از تعلیم وتعلم سخت تر است زیرا تعلیم صرفا امری اکتسابی است ولی تزکیه ، مجاهدت ومبارزه عملی برای به دست گرفتن مهاروعنان روح وجسم در سه بعد گفتار ، پندار وکردار است که البته یکی از ابزارهای موفقیت در مسیر تهذیب،علم ومعرفت و آگاهی بالاست که بدون آن گاه ممکن است انسان درست در جهت مخالف رضای عقل وشریعت گام بردارد.

شوق وانگیزه  تزکیه و خودسازی ،فرع جهان بینی  معنوی  است. لازم نیست که همه بینش ها و آموزه های  اخلاقی برای متربی  بیان شود بلکه در پرتو تحکیم این جهان بینی ، فرد قسمت عمده راه و مسیر  را خود خواهد پیمود و  در آنچه لازم است مطالعه و عمل  خواهد نمود.
 تعلیم وتربیت معنوی ، هم علت وپدید آورنده جهان بینی الهی  است وهم نتیجه آن ؛ مانند  تقوای عملی که از سویی علت به وجود آورنده ملکه تقواست واز سویی ،نتیجه این  ملکه ، تقوای عملی بالاتر است. تعلیم وتربیت نیز تقویت کننده جهان بینی معنوی و جهان بینی معنوی، تقویت کننده رشد و پرورش و تهذیب  است .عبادت و  عبودیت انسان  ناقص العقل وناقص المعرفة بهای چندانی نداردهمان گونه که گناه او نیز مقدمه هیچ گونه رشد و بیداری قرار نمی گیرد.پس هر چه انسان عارف تر وعاقل تر شود تقوا و عبادت  او ارزش والاتری می یابد .
بنابراین تربیت بر دو اصل استوار است :آموزش و پرورش.
از لحاظ ترتیب ، تعلیم  و آموزش ،مقدم است  واز لحاظ ارزش ،رتبه تزکیه و پرورش بالاتر است .همه شرطهایی که در پرورش جسم لازم است  در پرورش روح نیز لازمند  از جمله شرط آهستگی و پیوستگی  و توجه به قواعد علمی پرورش.والدین و مربی فقط وظیفه تعلیم و تشویق را بر عهده دارند ولی پرورش واقعی و به عمل در آوردن آموخته های تربیتی بر عهده خود شخص است.
  بعضی قلبها سلیم و بعضی "کالحجارة "اند. بعضی دلها مختوم و ناشنوا و بعضی "اذن واعیه "اند.تعلیم وتربیت برای بیدار کردن فطرت انسانهای مستعد  است  لکن افراد معدودی نیز هستند که از قابلیت درک و عمل بهره درخوری نداشته  وتعلیم وتربیت در وجود آنان اثر چندانی ندارد [ لهم قلوب لا یفقهون بها ولهم ابصار لا یبصرون بها ولهم آذان لا یسمعون بها] .ناامیدی هدایت گر و مربی  از این طیف نباید موجب سلب امیدو توجه به انسانهای قابل  شود .همان گونه که روندگان  طریقت از نظر سعی و همت و جایگاه ،یکسان نیستند گمگشتگان  نیز در یک صف وگروه واحد قرار ندارند. بعضی از روی جهل ونادانی وغفلت از عقل و حقیقت  فاصله گرفته اند  وبعضی  از روی سر کشی و عناد . جامعه نیز مانند فرد است . بعضی جوامع آنچنان بر منش و خلقیات و رفتارها و اعتقادات خاص کوک شده اند که گفتار و تبیین و موعظه کار چندانی  از پیش نمی برد؛ممکن است جامعه  ساعتی به خود آید  ولی عاقبت باز همان راه خود را خواهد رفت.پس تحول اساسی فرد و جامعه در گرو رسیدن است و نه شنیدن.

فطرت و محیط:
در امر  تربیت دو مسئله  دخالت دارد :1- فطرت وظرفیت 2- محیط.
اصل، همان ذات و فطرت است .رفتارها واعتقادات فطری انسان که بر اساس حکم و تقدیر ازلی است  با تربیت وتاثیرات محیطی تغییر ریشه ای نمی یابند. در روایت، تغییر فطرت و خلقت  در حد معجزه دانسته شده  . قرآن نیز با عبارت " لا تبدیل لخلق الله" اذعان می کند که روحیات و خلقیات انسانها ،امری ازلی و فطری بوده  و  "نصیبه ازل از خود نمی توان انداخت".  لکن هر چند که  انسان به طور ریشه ای نمی تواند خود را عوض کند اما می تواند  با مجاهدت و مراقبت تا حد قابل توجه  در مقابل بروز صفات منفی ایستادگی نماید  .ذات  قابل تغییر نیست اما قابل پوشش واختفاست (چه ذات خوب و چه بد) .مثال آن در حیوانات نیز وجود دارد .حیوانات وحشی که از بچگی دست آموز ورام می شوند در واقع تا حد قابل توجهی خوی وحشی بودن خود را از یاد می برند اما فطرت وذات توحش وحمله همیشه در ذات آنها هست وهر لحظه امکان دارد با تغییر شرایط  آن ذات خفته زنده شود.انسانها نیز چنیند . همان ذات وفطرت و خلقیات پانزده سالگی در شصت سالگی نیز هست. ذاتیات با مجاهدت قابل پوششندولی امکان بازگشت به اصالت اولیه در هر زمان وجود دارد.
گر جان بدهد سنگ سیه، لعل نگردد                  با طینت اصلی چه کند بد گهر افتاد.
لکن  مهم این است که انسان بتواند تا حد توان ذاتیات و خلق و خوهای  منفی خود را در بوته پوشش واختفا قرار دهند ؛نزد شریعت نیز همین سعی وتلاش مهم است وخداوند از هر کس به اندازه ای سود می خواهد که به او سرمایه داده .[و ان لیس للانسان الا ما سعی] مگر آنجا که عذر انسان برای بریدن و از ره فتادن و تمرد ، موجه تر باشد تا حکم و تحمیل خدا بر او   .البته  خصوصیات وراثتی و ژنتیکی خانوادگی یا قومیتی  نیز مانند ذاتیات فطری و ازلی غالبا خصوصیات پایدار محسوب می شوند(4)  ولی این ویژگیهای ذاتی یا وراثتی مانع از اراده انسان در تلبس  به باید ونبایدهای عقلانی  نیست .
اصل در خلق و  منش انسانها ذات آنهاست ونه محیط ؛هر چند که تجارب و پستی و بلندیهای محیطی نیز  تاثیر خود را تا حدی در  فعلیت و به تحریک واداشتن  یا باز یابی خودیت فرد  ایفا می کند.تعلیم و تربیت، روشی است تا در پناه آن انسانهای مستعد ، اصالت و قدرتها و تواناییهای درونی و بیرونی خود را باز یابند و حرکت و شتاب بیشتری گیرند پس علت اصلی و تامه  ،خود انسان و ذات اوست و تعلیم وتربیت و ارشاد و وعظ صرفا وسیله  و محرک برای افراد دارای قابلیت  است  .
چنگ در پرده همی می دهدت پند ولی                  وعظت آنگاه دهد سود که قابل باشی
چه بسا دو درخت که از یک آب و خاک وهوا و  نور مشترک استفاده می کنند اما میوه یکی شیرین ودیگری تلخ می شود  . حد اقل فایده تربیت  این است که اگر نتواند انسان را اصلاح کند تا حد زیادی او را تحت حساب  و ترس از خود محوری و تمرد از قانون  دور نگه  دارد .

البته نقش تقدیر و اقبال و بخت را نیز نباید در زندگی نادیده گرفت.بخشی از  سرنوشت انسانهادر گرو سعی و تلاش آنان و بخشی دیگردر گرو اقبال و تقدیر و گزینش و مهری است که بر پیشانی آنان خورده است .تا اراده غالب بر زندگی انسان سایه افکن است اراده و خواسته و سعی او مسئله ای ثانوی است.

به  آب زمزم  و  کوثر  نگردد  پاک                       قبای بخت کسی را که بافتند سیاه
بنابر این انسانی که در تنگنای تقدیر  و  زندان ذات لایتغیر قرار گرفته و راه او از هر جهت برای انتخاب دوم و تغییر جهت بسته است لاجرم بر همان سیرتی که خلق شده ره می سپارد و عذر او  در قبال جبر و تکلیف ما لا یطاق  و آنچه خود مصلحت و تدبیر درد  خویش می داند موجه خواهد بود .

برو ای زاهد و بر دُرد کشان خرده مگیر                کار فرمای قدر می کند این ،من چه کنم.

 انسان نمی تواند آنچه را که می داند نداند و آنچه را که می بیند نبیند و آنچه را که می کشد نکشد و بر  مسیری  غیر از  سیرت وحکم ازلی حرکت نماید ؛نوع رفتار  مقابل است  که نوع قضاوت انسان  را در برابر او تعیین می کند  و غیر از این نمی تواند باشد  . انسان   حال خویش را بهتر می داند تا خدایی که دورادور بر او حکم روا می دارد و  عمدتا به منافع  خود می اندیشد.انسان هر چه کند نهایتا برده و اسیر ذات و تقدیر است مانند یک زندانی که از یک سو  به او اختیار دهند که هر کجا می خواهد برود و از سوی دیگر شش سوی او را دیوار ضخیم کشند..پس هر چند که انسان  در ظاهر  ذواالاختیار است اما در تنگنای ذات و تقدیر  و برای  رهایی خویش و ندیدن حقایق دهشتناک ،مجبور به یک گزینش و انتخاب بیش نیست .

 


بهترین سن  تعلیم وتعلم و خودسازی :
وظیفه اصلی انسان در  زندگی دنیایی چیزی جز پرداختن به این  دو اصل نیست والبته خودسازی و تزکیه در خود دو معنای متضاد یعنی سکون وحرکت وامساک وبهره را جمع دارد.خودسازی به معنی تلبس و عمل به همه  وظایفی است که انسان  در مقابل خود،جامعه و خدا دارد و همان است که آیین زرتشت آن را در سه مقوله  خلاصه نموده یعنی: پندار نیک، گفتار نیک،کردار نیک.
مستعد ترین وآماده ترین سن  برای تعلیم وتعلّم ،سن طفولیت و نوجوانی است .  منظور این نیست که فقط باید برای این سن برنامه ریزی  کرد بلکه  این سنین بیشترین حجم برنامه ریزی وکار را می طلبد. اگر در این مرحله  ،حرکت  شروع نشود کار در سنین بالا سخت تر و ونفس گیر تر خواهد بود . انسانها هر چه در بزرگسالی از خوب و بد  دارند بیشتر محصول نوع پرورش آنان در کودکی و نوجوانی است.  هر چه سن ،پایین تر باشد فطرت، بیدارتر و سرکشی در برابر حکم عقل  کمتر است . روح در این سنین مانند آهن ربایی است که همه چیز را سریع جذب می کند و مانند آبی است که به هر قالب دلخواه در می آید پس قبل از آنکه نیاز به شکستن آب یخ زده و منجمد باشد  بایدآب روان را ظرف و قالب بخشید .همان گونه که در بحث علم، طفولیت ونوجوانی بهترین سن معرفی شده در بحث پرورش و خودسازی   نیز همین گونه است. پیامبر خاتم می فرماید : «العلمُ فی الصّغر کالنقشِ فی الحجر والعلمُ فی الکِبر کالنقشِ علی الماء:علم آموزی در کودکی مانند نقشی است که بر روی سنگ حک می گردد و در بزرگسالی مانند نقشی است که بر روی آب کشیده می شود». اگر انسانها در بچگی تربیت صحیح  نشوند در بزرگسالی شروع،شروعی دیر خواهد بودزیرا تربیت درطفولیت است که ملکه روح می شود .فساد اخلاقی بسیاری از بزرگسالان ریشه در عدم تربیت وآموزش  صحیح ومنطقی آنها در کودکی ونوجوانی داردبنابراین تا غبار غفلت روی فطرت را نگرفته باید آن را فعال نمود.
روح پاک وصفا و یکرنگی و فطرت بیدار در کودکی و  نوجوانی مزرعه آماده ای را ترسیم می کند که هر چه زودتر باید در آن بذر پاشید . روح لطیف و با طراوت و دوست داشتنی  فرزندان ایجاب می کند که بیش از آنکه رابطه فرد با این سنین رابطه مربی و متربی باشد تبدیل به رابطه دو دوست و همدم شود آنگونه که  یک معلم خوب و دلسوز آن قدر که از دوستی و هم نشینی و مصاحبت با روح لطیف کودکی و نوجوانی  لذت می برد  از دوستی و معاشرت با هم سن  خود لذت نبرده و فایده وخوشه بر نمی چیند .
 باید در نظر داشت که کار تزکیه و پرورش  نیز مانند تعلیم پله به پله وآهسته وپیوسته است ومرارت وممارست نیاز دارد آنگونه که در پرورش جسمی نیز چنین است و ممکن نیست که کسی یک شبه وزنه برداری بزرگ  شود  .مهم این است که ما به صورت مستمر این شوق وانگیزه را در درون شخص زنده نگه داریم . پرورش و تزکیه ،فصل وزمان خاصی را نمی طلبد ولی از آنجا که قوای روحی وانگیزه ها ی کسب تهذیب و اخلاق مانند کسب علم ،همیشه در اوج نیست از این رو نوجوانی وجوانی را باید بهار پرورش و تخلق به اخلاق نیکو  بنامیم بعد از آن دیگر انسان آن انرژی وانگیزه اولیه را ندارد وهر چه دارد بیشتر از اندوخته زمان قبل است لکن زمانی انگیزه انسان برای تهذیب و پرورش  رو به رشد می گذارد که قلب او سرشار از اعتقاد وفهم شود .مهم ترین رکن  موفقیت در تزکیه و پرورش  ،مراقبه و محاسبه و استدامت  است.
وهم ناصوابی که گاه بر ذهن نوجوان و  جوان سایه می افکند دل خوش داشتن به عمر و زمان دراززندگی است پس برای شروع ،دائم امروز و فردا می کند و دل خوش می  دارد که " مجلس وعظ دراز است وزمان خواهد شد" اما این تعلل ،خود فریبی و وسوسه  است زیرا  بر فرض که عمر انسان طولانی باشد ولی توفیق ، فرصت ، حوصله ، انگیزه وتوان و انرژی همیشگی نیست.  به هیچ وجه شادابی وانگیزه علمی و پرورشی انسان چهل ساله  به اندازه یک نوجوان نیست آنگونه که  یک اتومبیل صفر کیلومتر قابل مقایسه با اتومبیل بیست سال کار کرده نیست  .هر وظیفه ای باید در سن وموقع خود انجام گیرد وگرنه انجام آن در خارج از وقت و زمان مربوط به خود سخت وطاقت فرسا خواهد بود . از عوامل غصه واندوه ، از دست دادن فرصت ها ست یعنی کاری را که انسان می باید در وقت خود انجام دهدو نداده  .وظایف از همان بچگی ذره به ذره وبه تدریج بر دوش انسان می آید و سیر آن از آسان به سخت و سخت تر است . اگر انسان در زمانی که باید وظیفه همان سن را انجام دهد از آن سرپیچی کند مجبور خواهد بود که در آینده ،هم به وظیفه جدید بپردازد وهم گذشته را جبران نمایدو بار مضاعف  بر دوش گیرد .
مبنای تربیت ،اعطاء شخصیت است :
بهترین روش تربیت، تکریم انسانها ،یاد آوری فضائل و ارج نهادن به استقلال فعل و فکر آنهاست. زمانی که انسان خود را بزرگ و مکرم بیابد اندیشه وعمل و همت او نیز بزرگ و موقر می شود واز خطا وگناه و رفتارهای سبک احساس شرم می کند پس بهتر است آنگونه عمل  کنیم که انسانها بیش از آنکه  از خطا و گناه  احساس ترس کنند احساس شرم نمایند .رفتار نامتعادل با انسانها موجب بروز رفتار و خلقیات نامتعادل از سوی آنها می گردد.نباید در قبال هوگفتن به دیگری،انتظار  پاسخی جز هو شنیدن داشت .انسانها در  هر سطحی که  با آنان برخورد و تعامل شود در همان سطح خود را نشان خواهند داد و بر عکس ، همانگونه  که ما خود را به دیگران  نشان دهیم همان گونه به ما نگاه و با ما رفتار خواهد شد. پس مبنای نوع رفتار و اخلاق انسان دو چیز است:۱-ساختار فطری۲- نوع مخاطب.
واقعیات سنی   در مسئله تربیت  :
 اسلام فرزند را در هفت سال  اول، آزاد و فرمانروا و در هفت سال دوم  تحت پرورش و تربیت و در دوره هفت ساله سوم ، وزیر و مشاور دانسته و مرئوس و مطیع بودن فرزند  بعد ازدوره آزادی و فرمانروایی  را منوط به استفاده لازم از ریاست و آزادی قبل از این سن عنوان  نموده .مسلما کودک دارای حجم عظیمی از انرژی و خواسته هاو احساسات است که ایجاب می کند برای تخلیه آن فضا و اختیارات زیادی برای او فراهم  شود و هیچ سدی  در مقابل رفتارها و فریادهای  او بنا نگردد  . این قاعده بدان  معنا نیست که فرزند بعد از هفت سالگی باید  تحت محدودیت و خفقان همه جانبه قرار گیرد بلکه  آزادی متربی همیشه مقدم و بیش از محدودیت اوست. آزادی کودک در دوره هفت سالگی اول بدان معناست  که در پرورش وتعلیم ،اجبار و تعصب ودر تربیت ، سختگیری  حاکم نیست   و این مسئله منافاتی با تحت نظارت  وامر و نهی بودن طفل و بعضا باز خواست و  توبیخ او  ندارد. همچنین تا سن مذکور ،محبت و نوازش والدین نسبت به فرزند حد ومرز ندارد ولی بعد از این سن، عواطف و احساسات   باید تعدیل شوند.والدین تا این سن بیشتر ،همبازی کودکند و بعد از آن است که پدر و مادر خواهند بود. 
گهواره؛آغازسن تربیت:
 روان کودک حوادث را در خود ثبت می کند . هر چند که عقل کودک  فعال نیست وقدرت استنباط وتعقل ندارد اما حوادث ورویدادها ودیدنی ها وشنیدنی ها در روح اوثبت می شود ودر آینده در شخصیت وتفکر او تاثیر می گذارد مثلا اینکه  در آداب اسلامی  ولادت ، گفتن اذان در گوش نوزاد تازه به دنیا آمده   مستحب دانسته شده، حاکی از تاثیر ونقش بستن اصوات در عمق جان و روان کودک است  یا اینکه وقتی  سفارش  می شود  که زن وشوهر در هنگام معاشقه دور از چشم کودک باشند حاکی از آن است که این دیدن ،تاثیر منفی خود را به خصوص در بلوغ زود رس جنسی کودک اعمال می کند.حتی بهتر است از گهواره نیزعقب تر رویم و بگوییم که تعلیم و  تربیت از زمان انعقاد نطفه وحتی قبل از آن  آغاز می شود.ناپلئون می گوید:«تربیت کودک را باید بیست سال قبل از تولدش آغاز کرد».این سخن با توجه به واقعیات دینی ،چندان حرف اغراق آمیزی نیست . برای شکل گیری فرزند پاک و سالم،جسم و روح انسان  باید قبل از تولید  نطفه  ، قرنطینه شده و  از آلودگی ها و مخصوصا لقمه حرام ،زدوده گردد.  
نکات پایه در نظام تربیت :
1- آمر وناهی ،خود باید به آنچه امر ونهی می کند پای بند و عامل باشد مگر آنکه خود نیز از فعل و عادت بد خویش متنفر و منزجر باشد.
2-اصل بر آزادی عمل است .آزادی و استقلال  فرزندان  باید بیشتر از محدودیتهای آنان  باشد.
 فرزندان ما  آنچه سعی و تلاش می کنند  برای خود می کنند و نه ما ؛پس زمانی این باور در وجود آنان راسخ می شود که سایه فشار و تحمیل را بالای سر خود نبینند.  دخالت و تحمیل و باید و نباید و حصر و منع زیاده و بی جا  ،هم موجب  خشم وتمرد انسانها  و هم از دست رفتن اعتماد به نفس و هم رکود در پویایی فکر و اندیشه و هم از دست رفتن انگیزه  آنان می گردد حتی اگراین رفتارها از جانب خدا نسبت به انسان باشد.  برنارد شاو می گوید:«ملت از راه آزادی به تعلیم وتربیت دست می یابد نه  بالعکس».
تربیت به این است که انسانها را آزاد گذاریم تا خود  شکست وموفقیت و نفع  و ضرر را تجربه کنند چرا که تاثیر یک تجربه برتر از هزار گفتار و امر و نهی است .ویبچر می گوید:« نمی توانید به فرزند خود  بیاموزید که از خود مواظبت کند، مگر آنکه او را آزاد بگذارید تا برای مواظبت از خود بکوشد؛ ممکن است اشتباه کند  ولی دانایی او از میان همین اشتباهات سرچشمه می گیرد».
3-دوره نوجوانی دوره بزرگسالی است . دو گانگی شخصیت و پرخاشگری ،معلول  قائل نشدن  شخصیت بزرگسالی برای نوجوانی است که دیگر  احساس عقل،استقلال و شخصیت می کند .اگر در این سن همچنان فرزندان خود را بچه و نابالغ به حساب آوریم ایشان نیز بچه و نابالغ باقی خواهند ماند و زحمت نابالغی ایشان بیش از استقلال ، دامنگیر ما وخود آنان خواهد بود.
وجود خطا و اشتباه در عملکرد نوجوان، دلیل بر نابالغ بودن او نیست زیرا اگر بخواهیم خطا و اشتباه را ملاک عدم بلوغ قرار دهیم باید گفت که انسانها حتی در چهل سالگی نیز نابالغند.گرچه نوجوان هنوز بعضی تجربیات را کسب نکرده  و نیازبیشتری به مشورت گرفتن و راهنمایی دارد اما این مسئله مانع از استقلال عمل او نیست.هر شخص به نفس خود  اولی از دیگری است.والدین  فقط حضانت فرزند را بر عهده دارند ولی صاحب اختیار نفس او نیستند .
4-باید در کنار محبت و عطوفت ،فرزندان خود را با وظایف و  سختی ها آشنا کرد ؛ آنها را مسئولیت پذیر بار آورد و از وابستگی دور نگه داشت. رفاه و تنعم  ،معمولا  انسانها را آنچنان که باید شاکر و قانع نمی سازد.آن آسانی که بعد از سختی به دست آید  و آن نصیبی که با زحمت حاصل شود  غنیمت و قدر دانسته خواهد شد و گرنه انسان با وجود هر نعمتی باز در شکوه و شکایت خواهد بود .شخصی که ازتلاطم کشتی دائم فریاد می کند یا کشتی گران قیمت تر و زیباتری می خواهد باید  به دریا افکنده شود تا قدر همان تخته پاره را بداند و شکر گزار شود. بلی آنجا که امکان فراهم کردن نیازهای کامل و مورد طلب ،وجود دارد نباید از تامین آن اجتناب نمود.
بعضی والدین از این می نالند  که چرا با وجود اینکه همه مطالبات فرزندانشان را در زندگی  برآورده کرده  و به همه درخواستهایشان جواب مثبت داده  و چیزی برای آنان  از نیاز و خواسته کم نگذاشته اند پس چرا نا خلف و طغیان گر شده اند و قورت و نیمشان هنوز باقی است؟ اشتباه این والدین دقیقا در همین است که با محبت اضافه و عادت ندادن فرزند به  قناعت و صبر و حلم و سختی ،او  را زیاده خواه و طغیان گر ساخته اند .
تلاش برای عدم وابستگی ،برای والدین مایه آسودگی و برای فرزندان مایه شکل گیری اعتماد به نفس و حس استقلال و شخصیت  است. این قاعده در میان حیوانات نیز حکمفرما و معمول است؛ به عنوان مثال یک مرغ و ماکیان در وهله اول پرورش ، عشق شدیدی نسبت به جوجه های خود دارد و سرسختانه از انها دفاع نموده وحتی از خوراک خود کم می کند  تا دانه ای نصیب آنها شود ولی بعد از چند ماه زمانی که مادر،جوجه خود را در سن رشد و بلوغ  می بیند با تندی او را از خود رانده و  دیگر  اجازه نمی دهد  به او نزدیک شود . این رفتار نیزبخشی از لطف و دلسوزی و برای اعطا نمودن  حس استقلال است که بالاخره روزی باید به آن دست یافت.
5- اصل  در  تربیت  بر منش  اعتدال است. نه رفاه مطلق و نه سختی دادن بیش از حد،نه محبت زیاده ونه خشونت و خشکی و ترک محبت  ،نه تمجید زیاده و نه سرزنش افراطی ،نه محدودیت  و نه آزادی بیش از اندازه ،هیچ یک روش مثمر ثمری محسوب نمی شوند.
محبت و لطف و یا گذشت افراطی، معمولا فرد  را بیش از آنکه مدیون و حق شناس  کند خوش عادت و معتاد و زیاده خواه می سازد  و کمبود محبت نیز او  را عقده ای بار می آورد.غالبا  عشق و توجه  افراطی یا تمجید و حمایت زیاد ،کم کم موجب غرور ،توهم ،زیاده خواهی ،سوء استفاده و حقارت بینی از سوی فرد مقابل می شود چه اینکه این اظهار و ابراز،  از سوی انسان به انسان ،انسان به خدا یا  خدا به انسان باشد .پس همه باید نسبت به یکدیگر  اصل را بر احتیاط و حزم و اعتدال  قرار دهند تا احیانا مجبور نشویم که روزی  اضافی محبت و عشق خود را  پس گیریم.انسانها معمولا آنگونه اند که اگر ده هزار خوبی و یک بدی به آنها کنیم فقط همان یک بدی را می بینند. آسودگی به این است  که نه وابسته کسی باشیم  و نه کسی را وابسته خود کنیم ؛نه محبت افراطی به خرج دهیم ونه توقع محبت و لطف زیاده از کسی داشته باشیم ؛نه بدهکار کسی باشیم و نه کسی را بدهکار خود بدانیم. 

علاوه بر رفتارها ،داراییهای انسان نیز باید همگون و متعادل باشد تا انسان به شادی و رضایت و کمال مطلوب دست یابد .اگر یک طرف بار کاملا پر و طرف دیگر کاملا خالی باشد  چپ می شود  پس  انسانها هم باید همه بعدی پرورش یابندو هم در همه ابعاد  داراییهایشان به اندازه نیاز و کشش آنان باشد و گرنه حتی گاه عقل و عرفان  اضافی نیز برای انسان درد ساز می شود.
6-فرزندان  در قبال اوامر و نواهی والدین حق سوال و اعتراض دارند پس تربیت باید تربیت استدلالی باشد و آنجا که استدلال فرزندان ما محکم تر است باید  تسلیم  گفته آنان شد.
وظیفه،وسیله وهدف: 
مسلما تا انسان اصل وفرع را تشخیص ندهدوفرق بین وظیفه ووسیله و نیز مسیر ومقصد را نداند حرکت وتلاش او گاه به جای  پیشرفت دچار پس رفت خواهد شد  وگاه اصلا از مقصد ومنزل  دیگر سر در می آورد.انسان ها با توجه به رتبه و جایگاه عقلی و  علمی و معنوی دارای  وظایف  یا اهداف کاملا مشترک نیستند  یعنی همان گونه که رتبه ها و نیز نوع اندیشه ها و جهان بینی ها  متفاوت است  وظیفه ها و هدف ها و اصول زندگی انسانها  نیز متفاوت است .خدا نیز ازهمه انسان ها انتظار و توقع یکسان  ندارد و بار مشترک و یکسان  نیز بر دوش همه ننهاده. انسانی که  ظرفیت نامحدود و کشش همه جانبه عملی و عقلی و عرفانی و توحیدی را در خود می بیند  وظیفه خود را بر چهار اصل بنا می کند: 1-عبادت و ارادت   2 - تقوا و بندگی(5) 3 -خدمت به خلق  و انجام صحیح وظیفه(6) 4-اخلاص.(7) (و البته لازمه کمال در این چهار اصل ،تلبس به همه فضائل و بری بودن  از همه رذائل است).
هدف مشترک همه انسانها  وصول   به شادی و رضایت  مطلق است.هر انسانی شادی و رضایت  واقعی را در چیز یا چیزهای خاصی جستجو می کند که ممکن است درست باشد یا غلط . شادی و رضایت  ، هدفی است که عالی ترین نوع آن  از وصول به چهار چیز حاصل می شود که عبارتند از:  1-عصمت 2 -عقلانیت 3-  عرفان   و حکمت 4-عشق توحیدی.
بهترین وسیله ها نیز عبارتند از: 1- علم 2- تفکر 3- حب و عشق.
این وظایف و اهداف عالی  ، برای عالی ترین انسانها و مستعدترین ایشان هم از لحاظ عقل و هم عمل و هم توحید و عرفان است که البته این گونه  انسانها بسیار نادرند .لکن اگر بخواهیم وظایف و اهدافی را بیان کنیم که شامل همه انسان ها و لازمه سعادت در خور کلیه نفوس بشری شود  باید گفت که چنین زندگی  باید بر بری بودن و دوری از پنج چیز یعنی کفر و شرک و ظلم و افساد و جهل بنا شود  .بعد از این پنج  شرط و اصل کلی ،وظیفه  بر سه محور قرار می گیرد: 1- رشد اندیشه و دانایی(عقلی و  حکمی)2- وجدان گرایی و اخلاق مداری(8) 3-خدمت به جامعه .
وسیله مطلوب  برای همه  تفکرات و جهان بینی ها نیز عبارت از همان سه اصل  یعنی حب و عشق،تفکر  و علم است.و اما هدف نیز در این نوع طیف و جهان بینی  بر سه  اصل بنا می شود که  لازمه و علت تامه  رضایت و شادی مورد طلبند: 1- مقبولیت 2- کمال عقل و اعتدال 3- انطباق  کلی حاصل و نتیجه  با خواسته  .(9)
انسان زمانی در زندگی به رضایت می رسد که تقاضا و عرضه با یکدیگر در انطباق کامل باشند.یا داشته ها و جایگاه  انسان باید  منطبق بر استعدادها و خواسته ها و استحقاق او باشد و یا استعدادها و خواسته هایش منطبق بر داشته هایش. یا مزد او باید مساوی با رنج و زحمت وی و یا رنج و زحمت او مساوی با مزد و نتیجه باشد.رسیدن به کمتر از حق ،تمرد می آفریند  آنگونه که اگر انسان بیش از ظرفیت و استعدادش صاحب چیزی شود مغرور و طغیان گر گشته  و خود را گم می کند مثلا انسان هایی که در فرهنگ پایین و محدود رشد یافته اند ظرفیت کمتری برای دریافت داشته  و بیش از دیگران در معرض طغیان و توهم وخود باوری اند.
 همه انسانها قابلیت رسیدن به  عقلانیت و اخلاق منشی درحد مقبول  را دارایند بر خلاف  مقولاتی مانند عرفان ، حکمت و توحید  ،که  مقوله هایی سنگین و ویژه انسان هایی خاصند . نعمت نیز هر چه بزرگ تر باشد بدهی و وظیفه پاسخگویی  نیز سنگین تر است . وظیفه دین نیز  ترسیم همین  سه اصل یعنی وظیفه ،وسیله و هدف است که گاهی این تبیین و ترغیب، زبانی و بیانی و موعظه ای  و گاهی  به واسطه دستورات عملی است ؛ مثلا واجبات عبادی عمدتا برای توجه بیشتر انسان به وظیفه و هدف و سرعت دادن او  وضع شده اند.اگر انسان خود به واسطه عقل و تفکر به درک  اصل و فرع و شناخت صحیح وظیفه و هدف برسد دیگر نیازی به شریعت نخواهد داشت .علاوه بر اینکه اولا در پرتو شریعت باید به احکام و ریاضتهای مضاعف  نیز تن در داد و ثانیا خدا نیز در قبال دستگیری و راهنمایی و صرف زحمت برای انسان ضعیف و عقب افتاده ،باری ده برابر دیگران بر دوش او می نهد و خواسته ها و انتظاراتی ده برابر دیگران از او می خواهد و منتی عظیم تر از دیگران  بر او روا می دارد. پس خوشبخت ترین انسانها کسانی اند که دین و عقلانیت و فضائل را از درون می گیرند و با نه از بیرون؛چرا که دوئیت و گرفتن و رسیدن و به کار بستن، نیازمند  زحمت و صرف زمانی  است  که  در اتحاد و عینیت نیست  .
 
لازمه کمال آن نیست که انسان تمام زمانها ومکانهای هستی را درک ولمس کرده وبه تمام وقایع و علوم و صنعتها اشراف یابد بلکه به این است که به کمال عقل و عمل و اخلاق و اعتدال  دست یابد و گرنه از هر دارایی  جهان یک عدد آن برای انسان کافی است. زمان و مکان همیشه یک رنگ بوده و نوع  زمان و تاریخ و وتغییر نوع زندگی ،نه  تحولی  در ماهیت انسانها ایجاد می کند و نه  نوع تجربیات و ادراکات حیاتی آنها  . قصه و سخن کتاب درون وبیرون  همیشه  تکرار مکررات بوده ویکی  است  وفقط کلمات  آن ممکن است عوض شوند.این گونه نیست که تغییر دنیای بیرون شرایط را برای کمال تقویت یا تضعیف کند . آن کس که قابلیت درونی و فطری کمال را دارد در هر دنیا وعصری که باشد به کمال می رسد وآن کس که در رذالت و بدبختی است در هر عصر  وشرایطی  که به دنیا بیاید همین گونه است .
فعل وبیان ، نشانه خلا فرد و وسیله تلاش و ابرام او برای رسیدن به کمال است وزمانی که انسان به کمال مطلوب رسید یا حقیقت مطلوب را دید دیگردر حرکت به نقطه توقف و سکون ودر بیان و گفتار به نقطه خاموشی می رسد واز آنجا به بعد دیگر حرکت و فعل وبیان او برای خود نیست بلکه برای به کمال رساندن دیگران است.
 در کنار وظیفه وتوجه به وسیله وهدف ،سر گرمیها وتفریحات وتکثرات وداراییهایی  نیز وجود دارند که بود ونبود آنها در کمال یا نقص  انسان تاثیری ندارد ولی متاسفانه بعضی بین سر گرمیهای زندگی با ارزشهای حقیقی خلط نموده  وگاه چیزهایی مانند ثروت،مدرک، مال وبنون،پست ومقام، شهرت،هنر و تخصص و علم را یک ارزش فی نفسه دانسته و در داشتن آنها بر یکدیگر رقابت و تفاخر می کنند . بعضی چیزها ممکن است حقیقتا فضیلت اجتماعی یا لذت و حظ فردی محسوب شوند ولی شرط کمال نیستند بلکه  آدمی موظف است که اینها را پل ووسیله برای رسیدن به ارزش وکمال واقعی قرار دهد در این صورت است که این داراییها ،داراییهای با ارزش وخوش یمنی محسوب خواهند شد. زمان ومکان و نژاد ورنگ وزبان وفقر و غنا و نسبت و شهرت ومدرک و شهری و بدوی بودن و غیره ،هیچ یک تاثیر در کمال حقیقی انسان ندارد .کمال انسان در تلبس به صفات وجودی وبر مبنای قابلیت وظرفیت ازلی  و جوشش درونی و همت فعلی است که ممکن است در هر زمان ومکان و نژاد ورنگ و نسبی ظهور ونمود پیدا کند. عمده  ساختار شخصیتی و رفتاری  انسان ،ذاتی و فطری است و انطباق رفتارها با خواست عرف غالبا بر اساس ضرورت واجبار است واین به معنی تغییر انسان و دگرگونی او توسط محیط نیست .همچنین ذاتیات وفطریات مثبت نیز خود به خود به فعلیت تام در نمی آیند بلکه این امر با تعلیم و تذکر  حاصل می شود پس نقش مربی به فعلیت در آوردن است نه ساختن وبنا نمودن؛زیرا بنا وسازه از همان بدو ورود انسان به عالم وجود شکل گرفته است  .البته بسیار به ندرت انسانهایی پیدا می شوند که آنچنان روحشان از صفات مثبت آکنده است وهمت ونبوغ ذاتی و اتکای به نفسشان آنچنان بالاست که  می توانند به صورت خود جوش  و خارج از مسیر طبیعی که جامعه برای رسیدن به آن طی می کند به هدف ومقصود رسیده و حتی الگوی دیگران  نیز واقع شوند لکن اکثریت مردم این گونه نیستند وباید خود را در چهارچوب قواعد و قوانین قرار داده تا با موج جمعی به جلو حرکت نمایند.
 
 



(1)- البته در عالم برزخ بیشتر اعتقادات کارساز است و اگر اعتقادات واجب ، محفوظ وپابرجا باشند نشانه آن است که گناهان آن چنان نبوده اند که ایمان را تباه کنند پس چندان به اعمال انسان رسیدگی نمی شود ولی عالم قیامت عالم حسابرسی دقیق از اعمال ریز ودرشت  است .
(2)-منظور از کتاب در عبارت  "ویعلمهم الکتاب والحکمة"  دستورات عملی و منظور از حکمت ،فلسفه و علل و ریشه های اوامر و نواهی و دستورات الهی است زیرا زمانی که انسانها حکمت امور را درک کنند بهتر به اوامر و نواهی تن در می دهند ؛پس در نظام تربیتی درک فلسفه قواعد و باید و نبایدها برای متعلم امری ضروری است.ممکن است گفته شود که چرا  در این آیه  ،حکمت ،امر تعلیمی واکتسابی معرفی شده ولی در آیه " ومن یوتی الحکمة فقد اوتی خیرا کثیرا" حکمت امری الهامی ولدنی بیان شده ؟ پاسخ: منظور از حکمت در آیه قبل ،بیان فلسفه وکنه وعلل  امور است ( ولی حقیقت اصلی آنها رسیدنی است نه شنیدنی ) لکن در آیه دوم  ،از حکمت  وصولی و حضوری سخن می گوید.  فلسفه ها و علل واسرار امور  یا با تفکر حاصل می  شوند ویا از الهام .البته در همان تفکر نیز ما فقط مقدمه سازیم  لکن این اراده و شعور متعالی است که ما را به نتیجه وکشف نهایی نائل می کند[ولا یحیطون بشی من علمه الا بما شاء] .
(3)-عرفان و توحید برای انسانی که ظرفیت و قابلیت فکری و عملی ورود به این وادی  را نداشته باشد نه تنها نعمت و لذت  محسوب نمی شود بلکه می تواند موجب گمراهی و رنج و  پشیمانی  گردد .علاوه بر اینکه نعمت هر چه عظیم تر باشد انتظار،طلب  و بازخواست خداوند  از انسان نیز بیشتر خواهد بود.
(4)-انسانها همان گونه که از پدر و مادر و اقوام ،خصوصیاتی را به ارث می برند  خصوصیات فکری و روحی و رفتاری و استعدادها تواناییها یا عقب افتادگیها و ضعفهای حاکم بر یک جامعه وفرهنگ نیز به نسل جدید منتقل می شود.  هر فرد علی رغم اختلافاتی که با اعضاء خانواده خود دارد در یک سری ویژگیها با آنها مشترک است که آنها را به مثابه یک جمع  واحد  و جدا از همه مجموعه ها قرار می دهد  .همچنین هر فرد علی رغم اختلافاتی که با اعضاء جامعه خود دارد با آنها در خصوصیاتی خاص  مشترک است که کل آنها را به منزله یک  قومیت با شاخصه های خاص نمایان می سازد.این اتحاد هم شامل ویژگیهای فکری و روحی است و هم جسمی و فیزیکی.
(5)-تقوا و بندگی   نیز خود مراتب دارد که واضح ترین ولازم ترین مرتبه آن واجب و حرام است . مرحله بعد، تلبس به فضائل وترک رذائل و مرحله عمیق تر ،انجام مستحبات وترک مکروهات و مذمومات  و مرحله عمیق تر ترک شبهه و مباح  است .فهم درجه تقوای انسان به عمل او به هر یک از این مراتب بستگی دارد البته به شرط آنکه در هر مرحله ، مرحله قبل نیز مستحصل باشد مثلا اگر کسی بدون آنکه جای پایش در عمل به واجبات وترک حرام  محکم شده باشد مستقیم به سراغ ترک مباح  رود نمی توان گفت که عالی ترین مرتبه تقوا را دارد در واقع او جاهلی است که اهم ومهم را خلط نموده  .
(6)-خدمت به خلق، اعم از خدمت فکری و عملی  است چرا که  جامعه به همه این مقولات نیاز دارد و هر انسانی موظف است آنچنان که از خدمت دیگران بهره می برد به دیگران بهره رساند.
(7)- اخلاص  به معنی قرار دادن همه حرکتها و افعال در جهت رضای الهی است .اخلاص فقط با نیت سر و کار دارد ولی بقیه مقولات،عملی اند.
(8)- اخلاق مداری اخص از تقوا به معنای خاص  شرعی و فقهی  است و به  ترک منهیات عقلی و وجدانی (که اخص از گناهان شرعی است)  ودوری از  رذائل  وکسب  فضائل و عمل به بایسته های  جمعی  و عرفی اطلاق میشود .
(9)-به نظر می رسد که این سیره و جهان بینی مقبول تر است تا سیره شرع و تشرع. زیرا مبنای این نظام  بر پایه عقل و تشخیص  و پویایی و مبنای شرع و مذهب  غالبا بر پایه تعبد و ایستایی است. بهتر این است که قوانین جامعه نیز  بر اساس تجربه ،مقتضیات زمان و توافقات جمعی نوشته شود نه بر اساس شریعت؛ زیرا شریعت  بیش  از آنکه منافع انسان را تامین کند منافع خدا را تامین می نماید ولو اینکه انسان وجامعه در حیطه تامین منافع خدا و در جنب جمود و تعصب و کج فهمی از شریعت، تباه و گمراه شود.سیر تاریخ نشان می دهد  که شریعت  اسلام برای جامعه به همان اندازه که هدایت آفرین بوده جهل آفرین نیز بوده و به همان اندازه که اصلاح گر بوده مفسده انگیز و مایه سوء استفاده نیز بوده . بخشی از این معضل جهل  مربوط به عدم درک و ظرفیت و قابلیت جامعه و بخشی از آن نیز مربوط به مبهم گویی ها و عدم انطباق کامل منظور باطن و ظاهر یا پیچیدگی ها و طول و تفصیل های زیادی شریعت  مخصوصا در بحث محرمات و واجبات و احکام است. اصولا هر چیز که پیچیده و مغمض و سنگین شود بیشتر از آنکه مایه حرکت و پویایی شود مایه رکود و توقف و محبوس شدن انسان خواهد شد .اگر شریعت را به یک دارو و درمان تشبیه کنیم باید گفت که هر چه دارو قوی تر باشد عوارض جانبی منفی آن نیزبیشتر خواهد بود .پس بهتر بود که  خدا فقط به ایمان و تبیین کلیات و  اخلاقیات  اکتفا می کرد  و قانون گذاری را به خود جامعه  واگذار می نمود تا اولا از انگ عیب و خطا و انتقاد بری بماند و ثانیا انسانها خود اندیشه و تفکرشان را به کار گرفته  و به پویایی و حرکت و جنبش واداشته شوند  چه صلاح و چه خطا.پس بهتر است که قوانین جامعه تلفیقی از قوانین و احکام مقبول و معقول مذهبی و مقتضیات زمانه و رای اندیشمندان باشد چرا که  غلطها و ناکار آمدی های قوانین و رفتارهای  انسانی  بیش از غلطهای قوانین و رفتارهای الهی نیست .عمده سخن در این باب متوجه شریعت اسلام است که  البته جهل وعقب افتادگی و رکود تعقل و فکر شدید خود جامعه است که ایجاب نموده خداوند همه قوانین را به دلخواه خود ازریز تا درشت  برای آنها وضع کند وهمه چیز از سیر تا پیاز را برای آنان تشریح نماید در حالی که جامعه خرد گرا خود قوانینی وضع می نهد که منافع دنیایی و  انسانی ،بیشتر در آن تامین می شود و از ورای تامین دنیا و تعمیق اندیشه، آخرت او نیز چیزی کمتر از آخرت متشرعین نخواهد بود.انسانی که خود عاقل و عادل و خرد گرا و متفکر و معتدل و وجدان گرا خلق شود دیگر نیاز چندانی  به شریعت بیرون ندارد.


مبانی تعلیم وتربیت
مبانی تعلیم و تربیت 2
 

مسیر ومقصد:


در مسیر  کمال ،فهم دو مسئله ،امری اساسی است ؛یکی شناخت دقیق ودرست هدف و دیگری شناخت مسیر وجاده ای که به هدف شناخته شده منتهی شود .

بعضی انسانها از اساس در زندگی هدف مشخصی  ندارند یا اگر دارند هدفشان غلط ونادرست است. بعضی دیگر هدف را درست شناخته اند اما مسیری که برای رسیدن آن طی می کنند مسیری غلط بوده و بدون آنکه خود متوجه باشند سر از جای دیگر در می آورند  واین به  دلیل عدم وجود راهنمای صحیح در مسیر یا عدم تفکر وپرسش وجستجوی کافی ولازم است بنابراین با اجتهاد شخصی وبدون راهنما نمی توان در میان این همه جاده وپیچ وخم راه ومقصد را پیدا نمود واین راهنما چیزی جز عقل و خرد ،مشورت و الهام از تعالیم انبیاء  نیست.

قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن                  ظلمات است بترس از خطر گمراهی.

 بعضی  ممکن است هم هدف وهم مسیر را درست شناخته باشند اما چوگان حکم در کف است و گویی نمی زنند  و عزم واراده وعمل و تلاش چندانی برای وصول به هدف از خود نشان نمی دهند .پس توجه به سه اصل ضروری است : 1- شناخت هدف 2- شناخت مسیر صحیح 3-حرکت  وهمت .

 دلیل دیر  رسیدن به هدف  یا نرسیدن به آن ،درفقد یکی از این سه مسئله  نهفته است. اگر انسانها از همان اول، مسیر وهدف را درست  بشناسند راه را زودتر طی کرده ومجبور نخواهند شد که عمری جاده های فرعی وبیراهه را طی کنند تا بالاخره راه اصلی را پیدا نمایند. فلسفه ارسال رسل و کتب  نیز در همین نکته است که انسانها کارشان در یافتن مسیر وهدف صحیح  ،سهل وآسان شود و حقیقتی را که باید در پیری  بدان رسند در همان ابتدا درک و فهم کرده و حجت بر آنان  تمام گردد [لئلایکون للناس علی الله حجة بعد الرسل ].البته  تنها بیان و تبیین برای اتمام حجت بر انسان کافی نیست بلکه موانع ذاتی و بیرونی و نوع و شیوه تبیین نیز باید مد نظر قرار گیرد در این صورت است که انسان نیز بر خدا حجت موجه پیدا می کند.

عقل و تعالیم انبیاء و بزرگان مانند علائم راهنمایی ورانندگی ونمودارند که انسان را به سوی مقصد اصلی رهنمون ساخته واز بیراهه رفتن وسقوط  یا سر از بیابان ودره در آوردن دور نگه می دارند وهمان گونه که انسان در طول جاده ومسیر نیاز به استراحت و انرژی گرفتن دارد در طول مسیر کمال نیز خداوند لذائذ وسرگرمی هایی را قرار داده تا خستگی بر انسان مستولی نشود و برای سرعت گرفتن دوباره شادابی وانرژی پیدا کند ولی بعضی به غلط این لذائذ را هدف پنداشته وبدان مشغول شده واز هدف باز مانده وفراموش نموده اند که از کجا می آمده وبه کجا می رفته اند .

در سنین پایین ،انسانها بیشتر نیازمند درک و شناخت و بهره وری از خوبی ها  و رحمت ها یند  ولی زمانی که فرد در آستانه بلوغ عقلی  قرار می گیرد باید او را نسبت به مهمل گرفتن  زندگی و سرنوشت و تسامح نسبت به آن مورد انذار قرار داد  و به او آموخت که اگر بنای زندگی  بر پایه عمل گرایی و اخلاق و عقلانیت بنا نشود همه داراییهای دیگر نیز بر سر او خراب خواهد شد.عقلانیت و اخلاق کمک می کند که انسان نه در زندان درون گرفتار شود و نه در زندان بیرون؛نه بدهکار خدا شود و نه بدهکار قانون.(1)

 

مدرسه:

 

تفاوت کار  علمی وفرهنگی  :

 در جامعه دینی که  اهتمام بر تربیت نسل بر اساس آموزه های خاص است حساسیت مسئله نیزبالاتر است .  در نظام تربیتی مدرسه  ،فعالیت  فرهنگی کار درجه دوم وکار آموزش و اندیشه پروری  کار اهم است   .  اندیشه و عقلانیت همچون زمینی است که اگر سست باشد فرهنگی نیز که بر روی آن سوار است  سست و در معرض ریزش خواهد بود ولو آن فرهنگ ،فرهنگ دینی باشد .

خانه از پای بست ویران است                       خواجه در فکر نقش ایوان است.

کار دینی که در قالب کلاس وتعلیم واستدلال وبحث نباشد کلیشه ای ونمادین وسطحی و کم  نتیجه  خواهد بود . غافل شدن از اندیشه و پرورش آن واصل قرار دادن آوا و نوا و رنگ و لعاب  و  فعالیتهای صوری  مثل این است که لباس غواصی بر تن کسی بپوشیم اما فقط بر سطح آب گردشش دهیم در حالی که لوء لوء ومرجان در عمق وکف دریاست . توجه به ظواهر ،خوب است  اما به شرط اینکه باطن ،اهم واصل باشد .اگر انسانها به عمق وباطن دین  نرسند وخسته  ودست خالی بر گردند خواه وناخواه دیگر از هر چه دین ومعنویت ، گریزان  می شوند. اگر بخواهیم متعلم  را از راه فعالیتهای فرهنگی خارج از محیط بحث و کلاس  به سوی عقیده و باور سوق دهیم کار سخت و کم نتیجه ای را انتخاب کرده ایم . خیلی کارها و فعالیتها  ظاهر زیبا و پر نقش و نگار دارد و بهتر از کار کلاس و اندیشه پروری در دید قرار می گیرند اما به همان اندازه سطحی و کم تاثیرند. بعضی  گمان می کنند  که تا کار،ظاهر وسرو صدا و هیاهو و ونقش ونگار نداشته باشد کار نیست . هم در حیطه مدرسه و هم مسجد و عبادتگاه اگر اندیشه و تعقل حاکم  نباشد  نه فعالیت فرهنگی و نه عبادت و ذکر و دعا و توسل هیچ یک دردی از انسان دوا نمی کند . منافاتی نیست که شخص ،عابد دهر باشد  اما منفورعقل و شریعت نیز  قرار گیرد  .در کلام بزرگان دین، یک ساعت تفکر  برتر از هفتاد سال عبادت معرفی شده، زیرا هدف از عبادت نیز رسیدن به  مقام  تفکر وخرد است .کسی که جهان بینی اش عقلانی و حکمی  نشده هر چه قدر ظواهر دین را جلوی چشمش گذارند  یا در گوشش فرو کنند نفعی برای او ندارد . نوا و  نای وبانگ و تصویر و نقش و نگار ،اعتقاد آفرین و دین زا نیست ،مگر آنکه اندیشه پروری اصل و محور باشد  .

صرف بودجه های کلان تاثیری بر رشد فهم و شعور و دیانت حقیقی  ندارد اگر  به فرعیات وظواهر ونمادها و کلمات بیشتر پرداخته شود تا باطن و معنا و مفهوم  . عمده نقص کار تربیتی  یا به دلیل این است که به کمیت ها و ظواهر بیش از کیفیت وبه ظاهر بیشتر از باطن اهمیت داده می شود یا آنکه در تعلیم و پرورش،  تخصص وتبحرلازم را نداریم ونمی دانیم که از کجا شروع وبه کجا ختم نماییم .

اگر تربیت علمی  و استدلال و اندیشه پروری اصل و محور باشد  آنگاه فعالیت فرهنگی و سیاسی  نیز  در کنار آن خوب وثمر بخش است وگرنه بی ثمر  یا کم فایده و فقط در خدمت تقویت استعدادها منهای رنگ وبوی دین و اندیشه و عقلانیت  خواهندبود و گاهی چنین دینداری ضررش بیش از نفع آن است . پس حرف ما اشکال بر کار فرهنگی وسیاسی نیست بلکه اصل قرار دادن آن است زیرا با ظواهر نمی توان تولید دین کرد  .بعضی چیزها  نتیجه  و ثمره دینند  نه اصل  دین .دین اصلی وریشه ای را باید در  کلاس، تعلیم وتفهیم نمود .

اگر بخواهیم که آموزه ها و منویات تربیتی  همیشه در گوش فرد طنین انداز باشد باید به روش بیان وتعلیم آهسته و پیوسته روی آورد . برای پخته شدن یک طعام خام باید شعله  را ملایم  کرد وزمان درازی به انتظار نشست . اگر کسی بخواهد که  طعام فی الفور طبخ شود  مجبور است شعله را  زیاد کند ولی در عوض ، سطح آن سوخته وبه ظاهرپخته می شود اما درون وباطن ، همچنان خام وناپز است. کارهای کلیشه ای و صوری و پر سروصدا  وضربتی وساعتی نیز مانند طبلی اند که یک آن صدا می دهند و دیگر تمام می شود ؛ حس و فکر را به جنبش در می آورند ولی روح وتفکر همچنان تهی است . وظیفه جامعه دینی ارتقاء درجه وسطح روح وفکر افراد از مرحله اسلام به مرحله باور و یقین  است. مسلمان بودن وراثتی هنر ودرجه مطلوب محسوب نمی شود  و لازمه آن بری بودن  از جهل و فساد نیست . آنچه  مطلوب عقل وشریعت است وصول به مقام ایمان و یقین است که نتیجه آن  ، تقوا و خوف است  .گناه و فساد   یا از ضعف اعتقاد به باورها ویا از غلبه هواو هوس  ناشی می شود .ضعف اعتقاد نیز یا از جهل علمی یا عقلی و یا عرفانی است وتنها راه سلامت وپاکی عمل وتعمیق آن ،وصول از مقام علم ودانستن به مقام عین ورویت ویقین است ووظیفه مربی دین در یک کلام همین مسئله است .باید متعلم  را به مرحله ای از رشد ایمانی وباور رساندکه در فضای جامعه ای که بیشتر مردم راه خلاف  را طی می کنند نه تنها تاثیر نپذیرد  بلکه خود تاثیر گذار باشد  .

نکات:
1-کارشناسی  دقیق کار قبل ازاقدام؛ زدن از سر وته فعالیتهای کم نتیجه و صوری و نیزسرمایه گذاری  متناسب با  اهم و مهم ،رمز موفقیت در هر نوع برنامه ریزی و مدیریت  است
.

2- اجبار دانش آموزان به چیزی که شرع آن را واجب نکرده (مانند نماز جماعت یا پوشش چادر )ممنوع است.

3- استفاده ابزاری از دانش آموزان در جهت مسائل سیاسی (که هنوزبسیاری از آنان به سن بلوغ سیاسی و اجتماعی نرسیده اند ) اکیداً ممنوع است.
 
-4 مناسب ترین زمان برای تبیین مسائل اعتقادی بین هفت تا یازده سالگی است آن هم با زبان شیرین،مهیج  و ساده (ونه استدلالی). مناسب ترین سن   برای   فهم مسائل اخلاقی و عملی ،  سن دوازده تا پانزده  سالگی است. سن بلوغ  هنگام شروع نیست بلکه وقت عروج است  .در واقع سن  بلوغ ،سن اتمام حجت است نه سن آغاز فهم ودرک.انسانباید تمرین ویادگیری را قبل از ورود به میدان انجام دهد آنچنان که اگر کسی می خواهدرانندگی کند اول باید آیین نامه را مطالعه نمایدو تحت نظر مربی آموزش بیند .

5- شعبه بندی مدارس 
  باید  از لحاظ رتبه اخلاقی وانضباطی وتربیتی شعبه بندی انجام شود  نه درسی یا الفبایی .این گونه رشد دانش آموزان مستعد بیشتر شده وبرنامه ریزی روی هر گروه جدا گانه انجام می شود .  همان گونه که وجود یک میوه فاسد در میان میوه های سالم باعث خرابی و سرایت به همه آنها می شود تاثیر انسان ناسالم  درمیان انسانهای سالم نیزهمین گونه است. متاسفانه به طور غالب ، تاثیر گذاریافراد ناسالم  بر افراد سالم بیشتر است تا عکس آن. این امر نه در فضای پرورشی  بلکه بر فضای درسی نیز تاثیر گذار است .بنابراین با جدا سازی میتوان برای هر گروه برنامه ریزی متفاوت انجام داد.


 6
- اساس کار و برنامه ریزی  یک مربی باید بیشتر  بر اساس تجربه شخصی و تشخیص فردی او باشد  نه حکم و بخشنامه .آنچه یک مربی  تشخیص می دهد بهتر و کاراتر از تشخیص افرادی است که با متربی فاصله دورتری دارند.
 
7-قوانین تنبیهی فقط شامل رفتارهای مخل به  سیستم انضباطی و اخلاقی مربوط به محیطند لکن اختیارات حوزه  شخصی زندگی افراد ارتباطی به دیگران ندارد. 
 

 

کارهای فرهنگی  ثمر بخش در مدرسه :

1- تشکیل شورای دانش آموزی وبه کار گیری آنها برای به ثمر نشاندن اهداف مورد نظر فرهنگی وآموزشی .

2- فعالیت کتابخانه مدرسه وتهیه وطبقه بندی کتابهایی که متناسب با سن ونیاز دانش آموزان  است.این طبقه بندی شامل شش موضوع می شود : داستان ، خاطره ، زندگی نامه ، علمی وهنری ، مذهبی و اعتقادی،کمک درسی.

-در مقطع دبیرستان چهار موضوع دیگر اضافه می شود:سیاسی ،اجتماعی وتربیتی ، تاریخی، فرهنگی وادبی.

3- بر گزاری مسابقات فرهنگی هنری متناسب با سن و نیاز .

4- روزنامه دیواری : این فعالیت که تهیه وتنظیم آن توسط خود دانش آموزان صورت می گیرد هر هفته بر اساس موضوعات مختلف از جمله دانستنیهای علمی،عکس ،داستان ،لطیفه ،کلام بزرگان و شرح ایام مهم روز به رشته تحریر در می آید.

5-اردوهای علمی تفریحی .

 

لزوم پرهیز ازتشتت گرایی و تحمیل  سلیقه :

 

چه  در نظام تعلیم وتربیت و چه در دیگر ابعاد ، عدم مشورت و کار  کارشناسی و اعمال سلیقه های شخصی می تواند موجب مغشوش شدن بیشتر امور و واپس زدگی و عدم حرکت و کارآمدی  لازم در سیستم گردد .

بیشتر کتب و جزوات آموزشی -تربیتی که  بعضا بر مربیان  تحمیل می شود دارای  مشکل ضعف محتوا یا عدم  جامعیت مسائل مورد نیاز  یا عدم  روال و نظم مشخص اند و آنچه بر مشکل کم محتوایی  می افزاید تطویل و تفصیل  است . کتب و جزواتی مورد تاییدند که پر محتوا و کارا ،جامع،مختصر و دارای روال و نظم  باشند.همچنین تناسب آموزه ها با سن شخص نیز حائز اهمیت است چرا که اگر آموزه ها بالاتر از  رده سنی فرد و بی ارتباط با  او  باشد موجب خستگی و دل زدگی می شود و  اگر پایین تر  باشد وقت خود و متعلم  را تلف کرده ایم.

 بیان کردن هر چیز که به مذاق ما خوب و خوش می آید و به هر شکل، شیوه ای غلط است چرا که این امر موجب سردرگمی متعلم در میان آموزه ها می شود ؛پس  نظم و ترتیب و طی کردن روال  اهم به مهم ومهم به فرع مسئله ای پر اهمیت  است . فرد باید بداند در میان این آموزه ها  چه چیز اصل وچه چیز فرع است . این گونه ،ذهن او نظم بندی  می شود  و می داند که   جایگاه هر مطلبی را که می آموزد  کجاست؛  ریشه کدام است وشاخ وبرگ کدام؛ درخت چیست ومیوه وثمر کدام. خوشه چینی  وهر بار از هر دری  گفتن،  ذهن وفکر متعلم  را به هم ریخته ومغشوش نموده و ذهن مغشوش نیز به عمل گرایی مطلوب نمی انجامد .اگر  روال وهدف مشخص وطبقه بندی شده ای در کار نباشد نتیجه آن تلنبار شدن بدون خاصیت  آموزه ها در  ذهن متعلم خواهد بود آنچنان که زیاده گویی نیز همین خاصیت را دارد ؛اگر ما دوجمله به فرد بیاموزیم و او به همان دو عمل کند بهتر از این است که هزار جمله و ورد و باید و نباید در گوش او فرو کنیم و او به هیچ یک عمل نکند و اصولا همان گونه که اگر بیانی نباشد عمل نیز شکل نمی گیرد  زیاده گویی و  کثرت  قیل و قال  نیز متعلم را خسته و  متوقف  می کند.

زمانی که نظم وروال اهم به مهم وفهم اصل از فرع حاکم بر کار باشد هدف  یک ساله را می توان یک ماهه به سرانجام رسانید  زیرا بی نظمی وبی روالی در تعلیم گاه به مثابه این است که هیچ کاری انجام نگرفته . اصل فعالیت، ملاک نیست ؛چه بسا کسی انرژی زیادی را مصرف می کند اما کار مفید او حداقل  است وچه بسا کسی که با صرف انرژی کم حد اکثر کار مفید را انجام می دهد . ما خود نیز اگر در امورمان فاقد  برنامه ریزی ونظم باشیم  گاه  انرژی زیادی را در شبانه روز  صرف می کنیم وآخر سر نیز کار مفید چندانی انجام نمی دهیم .از تبعات دیگر عدم وجود نظم و قاعده و نظام آموزشی یکسان  ،از قلم افتادن و بیان نشدن بعضی مطالب و آموزه ها یا بر عکس، تکراربی فایده بعضی مطالبی است که قبلا برای متعلم بیان شده .

هدف در نظام تعلیم و تربیت ، تفهیم محکمات و اصول است چرا که نه می توان و نه لازم است که همه چیزازسیر تا پیاز برای متعلم بیان شود . ما مکانیک نیستیم  ولی  باید به عنوان یک راننده ، مسائل  کلی و مورد نیاز وضروری تعمیر و نگهداری اتومبیل را بلد باشیم  ؛ پزشک متخصص نیستیم ولی باید از درمان وکمکهای اولیه و ضروری آگاهی داشته باشیم . در نظام تعلیم و تربیت نیز لازم نیست که  هر انسانی  پیر طریقت و مرشد راه شود  ولی باید اصول کلی و صحیح تفکر،اخلاق و منش و کردار را بیاموزد تا بتواند گلیم سعادت  خود را از آب  بیرون کشد . معارف اخلاقی و عملی و سلوکی آن قدر وسیع و کثیرند که نه فرصتی برای شناخت و مطالعه  و نه حوصله ای  برای عمل کردن به همه آنهاست پس فعلا به اندازه نیاز و ضرورت باید آموخت و عمل نمود [واتبعوا احسن ما انزل الیکم من ربکم]. حتی  یک کارکشته معرفت  نیز ممکن است به همه زوایای این وادی  ره نبرده باشد آنچنانکه  یک متخصص  علم پزشکی هنوز ممکن است از بعضی حقایق این علم بی خبر باشد .

پس اصل ، بیان محکمات ومهمات اعتقادی وعملی است  . زمانی که ریشه مستحکم شود شاخ وبرگ ومیوه ،خود حاصل می گردد  ولی مهم این است که بدانیم  چه چیزهایی محکماتند وچه چیزهایی فروع ؟وهر سنی چه نوع  اقتضایی از تعلیم وتربیت را دارد و  شیوه صحیح  تعلیم وتربیت  چیست  ؟  نقش مربی گری اخلاق  مانند تعلیم رانندگی است . تعلیم دهنده لازم نیست که کار آموز  را به همه  جاده ها ببرد بلکه متعلم  اساس وکلیت رانندگی را یاد می گیرد و بعد  خود باید بتواند در هر جاده ای  رانندگی کند. در نظام تربیت نیز نقش مربی   فقط استارت زدن  و تنویر روح و خرد  است نه ملازم و ملاصق بودن در همه مسیرها .

 

ویژگیهای مربی:

نقص در نظام پرورشی  یا  آموزشی بعضاً  نه از کوتاهی متعلم بلکه از ناکارآمدی مربی است تا جایی که گاهی او خود ،مانند  متعلم نیازمند  آموزش و تعلیم است. بنابراین مربی  باید دو شرط اساسی را دارا باشد: 1-تخصص و کارایی علمی و محتوایی 2- عرق و دلسوزی (که لازمه آن جدیت و حس مسئولیت است ).

ذات  نا یافته  از هستی بخش                     کی تواند که شود هستی بخش

خشک ابری که بود زآب تهی                     ناید  از  وی  صفت  آب دهی


صرف بودجه های کلان و وفور نیروی انسانی در امر تعلیم و تربیت، ملاک بالا بودن ضریب موفقیت و بازدهی نیست بلکه تخصص، کیفیت گرایی و دلسوزی و حس مسئولیت است که در این باب حرف اول را می زند .  وقتی مربی اهل  اهمال وبی توجهی است نباید انتظار داشت که متعلم اهل جدیت باشد . مربی باید  عطش نهفته متعلم  را فعال کند. نه آنکه او را به خواب فرو برد اگر مربی در آنچه آموزش می دهد مسلط وکار کشته بودهوحساسیت ودلسوزی  داشته باشد می تواند چنان هیجان و رقابتی  ایجاد نماید که کار ده ساله  را در یک سال انجام دهد . او باید چنان جو فکری و  رقابتی  ایجاد کند  که افراد  از شدت هیجان برایاظهار نظر یا سوال و پاسخ  نتوانند  خود را کنترل کنند . مسلط و پر بار بودن معلم درعلمی که آموزش می دهد   موجب نگرش تعظیم آمیز متعلم  به معلم ودرس می گردد . هر چه فرد، مربی خود را پر بارتر و پخته تریابد هیجان وشوق اوبرای یاد گیری بیشتر می شود.

مربی در امر تعلیم  تنها نباید به دنبال بیان و گفتن و القاء نظر باشد  بلکه باید علاوه بر بیان  آنچه  متناسب با  سن  متربی و خلا وکمبود و نیاز اعتقادی و عملی فرد است   به سوالات موجود در ذهن او  نیز توجه  داشته و  محرک فرد در جهت ایجاد پرسش ونگاه متفکرانه به خدا ،خویشتن،جامعه و هستی  شده  وخود را برای پاسخگویی آماده سازد.وظیفه مربی  اخلاق ، سخت تر  از دیگر  آموزگاران است چرا که او، هم  با فکر  وهم با روح متربی سر وکار دارد  .پس کار در این حیطه کاری دقیق و عمیق است . آموزه های مهم  تربیتی به کرات باید در گوش انسانها زمزمه شوند  زیراغفلت ها ، تکثرات فکری وجاذبه ها ی بیرونی زود انسان را به وادی فراموشی وسستی سوق می دهند بنابراین یک مربی حقیقتاً اگر اهل درد و شفقت  باشدمسلما خلا ونیاز ودر نتیجه فضای کار گسترده است.

ویژگیهای دیگر   :


1-ظاهر و رفتار مناسب  داشته باشد2-در رفتار واخلاق نه سبک باشد ونه خشک  3- جاذبه ودافعه  داشته باشد 4- با مطالعه و تسلط کامل در کلاس حاضر گردد   5- از صبر وحلم بالا برخوردار  بوده و رحمت او مقدم بر غضب وی باشد  6- عمل او خلاف گفته او نباشد7 -  محرم سر  و بهترین  پشتوانه و هم صحبت  دانش پژوه و متربی  باشد 8-قدرت ایجاد رقابت و هیجان بالا را داشته باشد .

مربی نمونه کسی است که به قول علامه مرتضی مطهری،« اندیشیدن را به انسان بیاموزد نه اندیشه ها را» . متعلم هوشیار نیز  کسی است که بداند فردا چیزی جز دروگاه بذر کاشته امروز نیست  .باید به فرزندانمان بیاموزیم که اگر می خواهند فردا مورد احترام و مستغرق بحر توفیق باشند امروز باید به بزرگان خود احترام گذارند .اگر می خواهند فردا  استادی بزرگ شوند امروز باید در شاگردی و فرمانبری سنگ تمام گذارند .اگر می خواهند فردا زمان آسایش و آسانی آنان  باشد امروز باید تن به ملامتها و ملالتها و مرارتها دهند و اگر می خواهند  فردا گوینده ای حکیم  شوند  امروز باید شنونده ای نمونه  باشند.

ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی                         تا  راهرو  نباشی  کی  راهبر  شوی

در مکتب حقایق  و  پیش  ادیب  عشق                           هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

 

وظایف  متعلم :

1-نظم و انضباط 2سکوت در کلاس 3- توجه کامل به درس و سخن 4- احترام وادب 5- حق شناسی از معلم با اعمال جدیت در درس و مطالعه  6- اصل دانستن همه درسها 7-قدر  شناسی ،به خصوص نسبت به  معلم اندیشه واخلاق 8-پرسش در آنچه نمی داند.9- پرسش متناسب با موضوع بحث و درس(مگر در حارج از کلاس).

علم از عبادت برتر است پس  تقدس محیط مدرسه وکلاس  کمتر از عبادتگاه نیست وهر فعل ورفتاری  نسبت به معلم و کلاس رفتاری  توجیه پذیر نخواهد بود.قطع کردن سخن معلم(حتی برای پرسش) ،برخاستن  بدون اجازه از جای خود، حضور در کلاس بعد از حضور معلم ،خروج از کلاس قبل از خروج معلم ، شرکت در فعالیتهای خارج از کلاس بدون کسب اجازه از آموزگار ،سخن گفتن با دیگری در هنگام درس،همه مصادیقی از  بی احترامی اند . دانش آموز و دانشجو باید بیاموزد که سوال و پرسش دیگران از معلم  مانند سخن معلم است پس همه باید به سوال و پاسخ آن گوش فرا دهند.

 

ابزارها و قالبهای بیانی:

در پرورش و تربیت ،هم سلاح رحمت و تبشیر  نیاز است وهم سلاح انذار  .خداوند نیز در پرورش انسانها از هر دو روش بهره گرفته است  [ نبّا عبادی انّی انا الغفور الرحیم وانّ عذابی هو العذاب الالیم ].

کار مربی همان کاری است که خداوند به وسیله قرآن و تورات و انجیل و دیگر کتب آسمانی  در پی انجام آن است .هدف از نزول کتب آسمانی در یک کلام ،امر به خوبی ها  و نهی از بدیها ست لکن این امر و نهی  تماما در قالب  بکن و نکن نیست  بلکه ابزارهای گوناگون ومتنوعی در آن به کار گرفته شده ،همچون: وعظ وامر ونهی ،  داستان ،تخویف ، بشارت ،نقل کلام بزرگان، مدح خوبان ،ذم بدان ، پرسش-   (برای واداشتن افراد به تفکر) و......

 

در مجموع برای بحث و تشریح هر موضوع و مسئله از  روش های متنوع   زیر می توان سود جست که بعضی ابزار  و بعضی قالب بیانی اند :

1- کلام خداوند  2- کلام  انبیاء و بزرگان دین 3- کلام اندیشمندان 4-  داستان   5- شعر 6- لطیفه 7- ضرب المثل 8-کنایه 9-تشبیه(تمثیل و تنظیر)10- بشارت و تخویف  11- ادعیه 12 - خاطره   13- انتقاد وپیشنهاد 14- طرح معما وسوال15- پرسش 16- مدح وذم( توبیخ  بعضی انسانها  یا تعریف از ایشان برای  توبیخ  یا تشویق بعضی دیگر)17-موعظه   18- استنباط ،استخراج و نتیجه گیری .

نکات: 1- فرق  تمثیل و تنظیر:تمثیل ،بیان  نمونه فرضی است و تنظیر،بیان نمونه واقعی .2-برای هر بحثی باید فایده  و برای هر ادعا و حکمی  باید دلیل بیان شود .3- فصاحت وبلاغت، روح  و جان  بیان و گفتار است .هر چه کلام زیباتر و فصیح تر باشد تاثیر و نفوذ  آن برشنونده بیشتر خواهد بود.4-سوال و پرسش دو نوع است ؛سوالی که هدف آن   واداشتن مخاطب برای جستجو است و سوالی که جواب آن نزد مخاطب حاضر است لکن هدف ، رجوع دادن او   به وجدان و فطرت و عقل سلیم است.5- استفاده از حالات متنوع لحن وگفتار و چهره ودست ،متناسب با نوع بیان و احساس  از ابزار موثر در القاء بهتر و موثر تر کلام  است .

 

نکات  :

1- مربی باید به فکر ونظر وسوالات و اشکالات و آنچه در ورای ذهن مخاطب است اهمیت وبها داده  و  وفقط دیکته کننده نباشد . او باید  به همان اندازه که گوینده است شنونده باشد .خداوند  نیز به پرسشهای مردم عنایت خاص دارد وبخشی از آیات و گفتارهای او ارائه پاسخ به  سوالاتی است که  در ذهن آنهاست و یا  از پیامبر می پرسند .

2-شرم از اظهار ندانستن،امری نابجاست .جواب اشتباه یا ناقص،  می تواند فرد  را  عمری به اشتباه وغلط  اندازد  .مربی ممتاز کسی است که بتواند در آنچه بدان یقین ندارد کلمه "نمی دانم" را به راحتی ادا کند و در عین حال  ،خود  پاسخ دقیق را  تحقیق کرده وارائه نماید .

3-بهترین راه توبیخ افراد کاهل در درس یا اخلاق، تشویق و تکریم هر چه بیشتر افراد کوشا و با اخلاق است. 

4-هر معلمی می تواند جهت دهنده اخلاق و هدایت  محسوب شود .پس  وظیفه ارشاد و رشد و تنمیه  اخلاق و تربیت منحصر  در یک مربی  نیست . مسلما اگر  تاثیر کلام اخلاقی یک معلم ریاضی  بیشتر از معلم  دین  نباشد کمتر نیست .

5-مربی نباید فقط  ارائه دهنده اطلاعات و دانستنیها باشد بلکه  در کنار هر ادعا یا حکمی باید دلیل و فلسفه و حکمت نیز ارائه شود . بحث استدلالی هم تعمیق فکر و جلب توجه بیشتر ایجاد می کند  و هم اعتقاد  شخص را نسبت به آموزه ها راسخ تر می نماید.  مربی می تواند ریشه ها  و حکمتها و فلسفه ها را به عنوان تحقیق به دانش پژوهان  واگذار کند .

فرق  دلیل   و حکمت   : دلیل به علت غایی می گویند که در همه احکام یکی است ولی حکمت هر حکم ، خاص  است و با حکمت حکم و قانون دیگر فرق می کند .

6- هر چه مربی  برخورد سنگین ومحترمانه تری نسبت به دانش پژوه  ارائه دهد او نیز متقابلا  سعی می کند آن ارزشی را که در چشم معلم دارد به راحتی از دست ندهد .اعمال قضاوت سریع و عجولانه در مورد افراد از مصادیق هتک شخصیت انسانها و شریک شدن در شادی و غم آنها یکی از مصادیق احترام و تواضع است .

7- دانش آموزان به همان اندازه که از کلام مربی  الگو می گیرند از رفتارش نیز به عنوان یک انسان بالغ  الگو می گیرند. لازم نیست که معلم آنچه را که می گوید خود نیز در خفا بدان عمل کند ولی حفظ ظاهر، آبروداری برای حریم اخلاق   است .

8- وظیفه متعلم چیزی  جز علم آموزی مجدانه و خودسازی فکری و روحی نیست  و همه محتواهای آموزشی تربیتی  نیز در تثبیت وتقویت همین دو اصل قرار گرفته است پس برای آنکه دانش پژوه از این بینش ومسیر منحرف نگردد وظیفه است که وظیفه وهدف را مکرراًشفاف ساخته تا متعلم ، اصل وفرع را خلط نکرده و در مسیر انجام وظیفه سرعت بیشتری گیرد.

9- ارائه تحقیقات اختیاری از لوازم  تقویت تفکر واندیشه و نیز رقابت  است .  تحقیق می تواند موضوعی بوده یا در قالب سوال مربوط به موضوع درس گفته شده  ارائه شود . تحقیق باید راجع به موضوعاتی باشد که فهم آنها تاثیر عملی یا اعتقادی  به همراه داشته باشد نه چیزهایی که تنها جنبه دانستنی و اطلاعات عمومی دارند . تحقیق باید دست نویس باشد تا فرد بداند محتوای آنچه را که ارائه می دهد چیست .تحقیق فقط باید با رجوع به منابع نوشته شود (بنابراین دانش آموز باید فرق انشاء و تحقیق را بداند).

10-ارائه متد  برنامه ریزی و شیوه های صحیح مطالعه و یادگیری ازضروریات هر مقطع  تحصیلی است .

11-سپردن مسئولیت های مهم   به افراد مخل و بی اخلاق، آنان را با انضباط و با شخصیت خواهد ساخت .
 
 12- خداوند به انسانها استعداد یکسان نداده ؛پس باید سعی و پشتکار ملاک قضاوت مربی و معلم باشد نه صرف نمره.
 
13- تنوع در نوع آموزش و حتی محیط  بر تشویق و یادگیری بیشتر  تاثیر دارد.
 
14- تشویق و  توبیخ باید به گونه ای باشد که فرد نه مغرور شود و نه نا امید و سرخورده.
 
15- قانونگرایی و ضابطه مندی معلم و استاد ،دانش پژوه را نیز جدی و  محتاط می کند.
 

رابطه  مدرسه و خانه :

در مسیر تعلیم وتربیت  ،معلم والدین باید در کنار هم نقش آفرینی نموده و با یکدیگر در تعامل و هماهنگی باشند و گرنه بسیار مشکل به نظر می رسد کسی که نمره تربیت  او در محیط خانه صفر وبلکه در سیر منفی است بتواند در محیط مدرسه دچار تحول ورشد قابل توجه گردد مگر آنکه خود ذاتا  دارای درک و شعور متعالی باشد .  توجیه و تعلیم والدین نسبت به آموزه های تربیتی وموانع و راهکارهای آن وظیفه ای اجتناب ناپذیر است  وگرنه گاه پیش می آید که هر چه در محیط مدرسه ساخته می شود در محیط خانواده خراب می گردد آنچنان که گاهی عکس آن  نیز صادق است  .

فقط سپردن فرزندان به کانون مدرسه کافی نیست. والدین موظفند به طور مستمر از وضعیت و مشکلات  احتمالی درسی یا اخلاقی فرزند خود در مدرسه آگاه باشند آنگونه که مدیران مدرسه نیز  باید  از وضعیت و مشکلات شخصی  دانش آموز یا خانواده  او آگاهی داشته  باشند تا بتوانند با درک بهتر موقعیت هر فرد ،خود را با وضعیت و شرایط  او هماهنگ  کرده  و دچار رفتارهای غلط و مشکل آفرین بیشتر در مورد فرد  نشوند.

 


 

(1)- اخلاق و عقلانیت هیچ یک لازم و ملزوم دیگری نیستند پس باید برای به دست آوردن هر یک تلاش جداگانه به خرج داد.


مبانی تعلیم وتربیت
مبانی تعلیم و تربیت 3
 

 

تربیت  مذهبی :

تربیت مطلوب منحصر در تربیت  مذهبی نیست لکن  در  تربیت مذهبی  نباید از این نکته غافل بود که  ابتدا باید ظرفیت و قابلیت دینداری را ایجاد نمود وبعد به سراغ دین و شریعت  رفت . آنچه شرط رشد است دینداری متفکرانه است نه تقلیدی وتعصبی واحساسی .غرور وکبر و نیز  تعصب و جمود ،دو آفت مهم دینداری است. این دو آفت زمانی بروز می کند که دین منهای حکمت،عقلانیت وتفکر آموخته شود  . اگر ظرفیت ادراکی یا عملیما در دینداری ضعیف  باشد آنگاه است که نه به دنیای دین خواهیم رسید و نه آخرت آن ؛زیرا دنیا و آخرت مطلوبی که دین ترسیم و مقدر نموده تنها در سایه درک درست و عمل همه بعدی حاصل می شود واگر این دو ظرفیت در وجود ما نباشد آنگاه دین برای ما لقمه بزرگتر از دهان و باری  بالاتر از ظرفیت و زحمتی بدون ثمر  خواهد بود ودر نتیجه از اعتدال در مسیر  منحرف خواهیم شد .شریعت  برای این است که انسانها را از جهل وتوهم  به عقل واز افراط و تفریط به عقل و اعتدال واز فساد به صلاح برساند لکن باید توجه داشت که انسانهایی می توانند تحت سرپرستی دین و شریعت به این سر منزلها برسند که استعداد و قابلیت عقل و صلاح و اخلاق  را داشته باشند وگرنه دین و شریعت  در دست ایشان ابزاری برای گمراهی و زندانی کردن بیشتر خود ودیگران خواهد شد.پس دین دو کاربرد وفایده دارد:1-وصول انسان از جهل و فساد به عقل و صلاح2- صیانت و نگهداری از بنای ساخته شده  و مانع شدن از ریزش و خرابی آن.

 غرور ، ریا و حبط عبادت و طاعت به واسطه گناه ، از خطرات و آفات مهمی اند  که می تواند منجر به مساوی شدن  نتیجه کار دیندار با انسان غیر معتقد گردد.بنابراین  آنجا که دین برای وصول انسان از جهل و فساد به سوی صلاح و عقل آمده و صرف نام تدین نیز مساوی با این وصول نیست پس تفاخر به دینداری امری نا معقول و بی فایده است مگر زمانی که انسان پس از طی همه پستی و بلندی ها و ریاضتها و مجاهدتها به این هدف نائل شود. شریعت به همان اندازه که می تواند هدایت آفرین باشد می تواند جهل آفرین نیز باشد و به همان اندازه که می تواند صلاح آفرین باشد می تواند خطا آفرین و به همان اندازه که می تواند فضیلت آفرین باشد می تواند انسان را به رذائلی همچون جمود،کج فهمی،غرور،تعصب،رکود،وسواس،احساس گرایی ،توهم بینی  و ... نیز دچار سازد . حقیقت نیز این است که در طول تاریخ به خصوص تاریخ اسلام ،  نتیجه شریعتمداری پیروان بیشتر گرفتاری در جهل بوده تا وصول به عقل و فضیلت. (الا قلیلا منهم).

علت  روی گردانی  بعضی افراد از دین و شریعت  آن  است که دین را چیزی در مقابل آزادی ولذت ولطافت وسروردانسته اند بنابراین باید مواظب بود که دین ، تک بعدی وخشک به مردم نمایانده نشود واگر  از ممنوعیتها گفته می شود  باید در کنار آن از بهره ها وحقوق دنیایی انسانها وتوجه دین به غرایز نیز سخن گفت .همچنین باید مواظب بود که سنگینی افعال ومقیدات شرعی ما سایه زحمت وسنگینی وحصر ومنع بر فرزندانمان ایجاد نکرده  و آنان چوب دینداری ما را متحمل نشوند.همچنین باید دانست که قواعد شریعت  همیشه باید با قواعد عرف سنجیده شود و حد میان آن دو ملاک و میزان عمل واقع گردد زیرا که عرف عقلاء خود از ارکان و مبانی مورد توجه شریعت  است. در مجموع انسان باید به گونه ای زندگی کند که نه دین و نه عرف ،انگ و ایراد ونقطه ضعفی متوجه او ندانسته و جانب هر دو  نگه داشته شود.

دین مسئله ای اخروی نیست  بلکه برای دنیای انسان است لکن آخرت نتیجه عمل صحیح انسان به فرامین عقل و دین است .مطالعه در دین تنها به جهت فهم منهیات نیست  بلکه این مطالعه موجب آشنایی انسان با حق وحقوق وبهره هایی می گرد که عدم فهم آنها مساوی با از دست دادن امتیازات وحقوق فراوان  دنیوی و گریزان شدن مردم از مذهب و دیانت خواهد شد . در تعلیم و تربیت دینی  باید انسانها را همه بعدی بار آورد زیرا گرفتن یک بعد از دین و رها کردن بعد دیگر هیچ حرکت و رشد و  کمالی ایجاد نمی کند. تفکر و ومنش انسانهایی که  بخشی از دین و شریعت  را فهمیده  و آن را همه دین می انگارند می تواند برای جامعه خطر سازتر از انسانهای بی اعتقاد باشد.

ضعف عملی و علمی متشرعین :

انسانهایی که به فقر و نیاز وخلا خود آگاهند طبیعتا حرکت وتکاپو یشان بیش از کسانی است که خود را غنی تصور کرده ودر توهم و خود بزرگ بینی گرفتارند ؛ خود بینی و توهمی  که خود از تسویلات شیطان و دامها ی خطرناک اوست [ اذ زین لهم الشیطان اعمالهم وقال لا غالب لکم الیوم.....].
بعضی فقط غره به آنند  که صاحب  فلان مکتب و پیامبر وامامند حال آنکه ریختن اشک بر پیامبر و امام  و کاسه گدایی بر در خانه ایشان بردن  گره ای از جامعه و فرد باز نمی کند  مگر زمانی که فرد در وادی عمل و فکر  ،خود را متلبس به عمل و اندیشه آنان کند
و در منش عقل و  اعتدال ،صف شکن باشد .این  متشرعین  مانند ثروتمندانی اند  که هیچ از ثروت خود خرج نمی کنند؛ لباسشان  مندرس است ؛نان خشک می خورند و در  چادر وکپر زندگی می کنند وسرانجام نیزبدون آنکه از دارایی های هنگفت خود ذره ای سود برده باشند با همین وضع می میرند .دین مانند ثروتی است که عمل به آن همان بهره بردن وخرج کردن آن است  وگرنه صرف ادعا وفخر فروختن بدون عمل واندیشه و اعتدال و انعطاف ،عین  جهالت و باختن  است . انسان  بی ادعا اما عقل گرا و عمل گرا نزد خدا وند مقرب تر ومحبوب تر از  متشرع مدعی و  مغرور است آنچنانکه نا ممکن نیست اگر انسان کافر  با دیدن رفتار و کردار و دنیای عجیب متشرعین صد بار به کفر خود آفرین گوید .امیر مومنان در بستر شهادت به پیروان خود  وصیت می کند :« الله، الله فی القرآن، لایسبقكم بالعمل به غیركم :خدا را خدارا ؛مبادا دیگران در عمل به قرآن از شما پیشی گیرند ».شاعر نیز این حقیقت را در قالب طعنه  نصرانی  بر مسلمان و به سخره گرفتن دین ناقص و عجیب او  زیبا ترسیم  نموده:

این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت                    بر در میکده ای با  دف  و نی  ترسایی

گرمسلمانی از این  است  که  حافظ  دارد                        آه  اگر از پی امروز بود  فردایی .

پس  اخلاق و عقلانیت ربطی به نوع  شریعت و مذهب ندارد .بعضی مذهبیون در حالی فقط  بر طبل انا الحق کوفتن را یاد گرفته اند  که فرزندان دبستانی دیگران در اخلاق وصداقت و  ادب و علم و شعور  ،سطحشان از بسیاری از بزرگان این قوم بالاتر است  و در حالی دیگران را ضال و گمراه می نامند که اگر خود بخواهند وارد بحث و مناظره با ایشان شوند  نه تنها کسی را جذب مرام خود نمی کنند بلکه خود به عقیده و مرام دیگران  دل می بازند . گاه انسانهای غیر معتقد  چنان  در اعتقاد  خود محکم و مستدلند که بسیاری از متشرعین در حقانیت مورد ادعای خود نه بر بال  استدلال و منطق سوارند و نه  درک و تفقه ؛  و گاه دیگران آنچنان حقایق دین ایشان  را شناخته اند  که خود  نشناخته و درک نکرده اند .

 

واقعیات جنسی و عشقی:

جنسیت بخشی از ساختار شخصیتی و روحی انسانهاست .هم زنده  شدن زود هنگام این غریزه(بدون منبع پاسخ) و هم دیر جواب داده  شدن به این نیاز ،هر دو خطر آفرین و مضر است. حبس نیاز جنسی از عوامل اصلی  پرخاشگری و افسردگی   جوان ونوجوان  است به خصوص فرزندانی  که در خانواده های مقید زندگی کرده  وتحت محدودیت و خفقان مضاعف  به  سر می برند .فشار جنسی موجب در گیر شدن  زود هنگام و بیش از حد فرد در مقوله عشق و عاشقی نیز می شود .عشق نسبت به جنس مخالف  همیشه یا تماماً ریشه در نیاز و غریزه  جنسی ندارد؛در واقع نیاز جنسی به وجود آورنده عشق نسبت به جنس مخالف نیست بلکه تقویت کننده آن است  بنابراین  هر چه  نیاز جنسی متعادل تر و جواب داده  شده تر باشد در گیری با مقوله  عشق نیز کمتر خواهد بود. متاسفانه بعضی خانواده ها در این مسئله  به جای آنکه برای احساسات نوجوان و جوان خود احترام قائل شوند به سر کوب و توبیخ آنها می پردازند که این امر به کورتر شدن عقده عشق و عصبی تر و پر خاشگرانه تر شدن فرد می انجامد . عشق مقوله ای اختیاری نیست و نصیحت و اندرز نیز در این باب نمی تواند فرد را از خواسته خود عقب رانده  و شعله نیاز را در وجود او خاموش سازد بنابراین والدین  حتی اگر مطمئن به غلط بودن  انتخاب فرزند خویشند به جای توبیخ و سرکوب  باید بدون آنکه عدم میل خود را برای چنین ازدواجی آشکار کنند با دلداری دادن به فرزند خود  کمک کنند  تاگذشت زمان از حرارت و بی قراری فرد  بکاهد و اگر کاری برای او نمی کنند مانعی نیز بر موانع  او  نیفزایند .

 تنبیه بدنی:

تنبیه بدنی فقط مربوط به  مسئله طغیان گری و  رفتارهای غیر اخلاقی فرزند وهنجار شکنی های اوست  ونه چیز دیگر؛و البته این راهکار عمدتا مربوط به سنین زیر دوازده سال است . تنبیه بدنی نه راهی برای راحت کردن خود و فرونشاندن مشکلات و عصبانیتها  بلکه شیوه ای برای تربیت و رشد است. این روش مانند دارویی است که ممکن است روی  یک شخص تاثیر گذار باشد و رو ی فرد دیگر نباشد . هنر است  که بدانیم  کجا باید خطای فرزند را نادیده گیریم و کجا محل  تنبیه روحی وکجا جای تنبیه بدنی است.  اگر تنبیه  بدنی  در جا و محل مناسب  و با رعایت حدود خود  انجام  گیرد می تواند  موثر واقع گردد. تحقیقات روانکاوان  نیزکارآمدی و  تاثیر گذار بودن این نوع تنبیه را مطلقا نفی نمی کند لکن  مراحل  را نباید از نظر دور داشت:1-گفتار و تبیین 2- تکرار 3- تحمل 4- تهدید5- تنبیه.

 

دنیای کودکی:

کودک  و دنیای او  از آن جهت برای ما مهیج و دوست داشتنی است  که انعکاس اصالت و یادبود دوران دیرینه  ماست    . زن و کودک  واجد صفات اصالی اند و ما اصالت گمگشته خود را در وجود کودک و روح لطیف زن می یابیم .

دنیای کودک و زن،جهانی منحصر به فرد وپیچیده است.  فعلا مهم ترین چیز این است  که بیاموزیم با احساسات وخواسته های آنان نباید بازی کرد زیرا مسائلی که برای ما کوچکند برای آنها بزرگ است و   چیزهایی که برای ما پیش پا افتاده اند برای آنها حیاتی است . دایره فکر و همت و دید  کودک  محدود  است، پس در معاشرت با او  باید از دید خود او  به دنیا نگاه کرد، فکر محدود  مستوجب  قضاوت سطحی و حساسیت عمیق است .

 عمده وظیفه تعلیم بر عهده مادر و عمده  وظیفه تربیت بر عهده مادر است . مادر مظهر رحمانیت است  وترس و حساب و حرف شنوی که فرزند از پدر دارد از مادر ندارد و حوصله ای که  مادر برای امر تعلیم و آموزش دارد پدر ندارد . 

تعلیم و تربیت ،پدر ومادر را نیز به سوی تربیت و شخصیت بالاتر سوق می دهد . زمانی که انسان  به افتخار مربی گری  نائل می شوند خواه  وناخواه در امر و نهی نسبت به او خود را نیز مورد خطاب قرار می دهد و اگر بین رفتار خود با آنچه به کودک می گویند تضادی باشد  متوجه نقص و عیب خود نیز می گردد .

والدین به همان اندازه که به کودک می آموزند از کودک نیز می آموزند . در واقع فرزند پروری ،کسب نمودن  تجربه ها  و معلوماتی است که خارج از این حیطه قابل تحصیل نیست.به همان دلیل که خدا انسان را خلق کرده انسان  نیز فرزند خلق می کند  لکن باید دانست که صرف وجود بخشیدن همیشه نعمت نیست بلکه زمانی این وجود برای موجود نعمت خواهد بود که او  را نه  برای سلطه و بهره کشی خلق کنیم و نه در ادای حقوقی که بر عهده ما دارد کوتاهی نماییم.نه خدا حق دارد در قبال دادن نعمت وجود بر بندگان منت گذارد ونه والدین بر فرزند؛بلکه این منت گذاری در صورتی بجاست که انسان از وجود و تقدیر خویش در رضایت کامل باشد .نه والدین  در قبال تامین رزق و کسوت و نه خدا در قبال دادن بهره هایی که حداقلهای انسان برای زندگی و حرکت است حق دارند که بر فرد منت گذارند و از او مطالبه  داشته باشند زیرا همان گونه که تامین رزق و کسوت بر والدین یک وظیفه است دادن حد اقلهای زندگی نیز بر انسان و ظیفه  خداست مگر آنکه او انسان را برای شکنجه دادن خلق نموده باشد علاوه بر این،لذت وجود تنها برای موجود نیست بلکه واجد نیز به همان اندازه،از خلق کردن  و ولی شدن خود متلذذ می شود .

 فرزندان  تا ابد ،متربی و والدین،تا همیشه  مرشد باقی نمی مانند .امروز والدین ، راهنما و دستگیر کودکند و زمانی  فرزند، راهنما ، دستگیر و خادم و متکفل  آنها خواهد بود.البته تربیت بعضی انسانها به دست پدر ومادر و مربیان معمولی است اما آنان که قرار است انسانهای بزرگی شوند باید  از پرورش و الهامات غیبی نیز بهره مند گردند.

 نکات:

- ناز و نوازش و فراهم کردن دنیای پر نقش و نگار برای کودک  و از دنیای بیرون دست تکان دادن برای او  کافی نیست بلکه باید در دنیای او وارد و با او همراه شد. والدین بیش از آنکه برای کودک خود پدر ومادر باشند باید دوست وهمبازی باشند  .گاهی انسانها  همه چیز دارند  ولی احساس تنهایی می کنند . کودک  به هم بازی بیش از اسباب بازی  و به  مورد درک واقع  شدن بیش از نوازش نیاز دارد.

 

- به جای نصیحت و  پرخاش و امر و نهی  مداوم که علاوه بر خستگی ، نتیجه در خوری نیز  به همراه ندارد باید از روش مقابله مشابه استفاده نمود . در برابر  خواسته هایی که ما از کودک  داریم  او  نیز  خواسته های زیادی از ما دارد که انجام آنها  باید منوط به ترک یا  انجام کاری شود که ما از او  می خواهیم.پس هیچ خدمتی را نباید برای کودک بدون عوض انجام داد . مطمئنا خواسته های او آن قدر برایش مهم است که در قبال آن تن به انجام هر وظیفه ای خواهد داد . علاوه بر این ، کودک از این طریق یاد می گیرد که در زندگی، خود را طلبکار و دیگران را مطیع نپندارد  بلکه بداند که در قبال هر خدمتی که برای او اتجام می شود او نیز وظیفه و کاری بر عهده دارد.

- محروم کردن کودک بهتر از تنبیه بدنی است لکن  زمانی که کودک را به حق ،تنبیه و محروم می کنیم دیگر نباید از او عذر خواهی و دلجویی کرد  و گرنه اثر آن  از بین خواهد رفت . تنبیه و پرخاش زیاد کودک را آبدیده خواهد ساخت پس تا می توان باید سعی کرد کودک را مجبور به اصلاح خطای خود نمود.

- در قبال حرفهای بدی که کودک می آموزد  ابراز حساسیت زیاد امری نابجاست . او راهی برای مقابله با دیگران  جز به زبان آوردن آن کلمات و عصبانی کردن  فرد ندارد بی آنکه خود معنی واژه های مستعمل  را بفهمد .

- پرخاشگری  کودک یا به دلیل سر کوب خواسته ها  یا اعمال تبعیض  یا عدم درک  افکار و دنیای اوست .بخش عمده ای از سلامت روانی  انسان در بزرگسالی نیز  در گرو آزاد سازی انرژی وتکاپو و رسیدن به امیال و خواسته ها در خردسالی است.

- کودک تحمل واراده وصبر در برابر آنچه هوس می کند را ندارد پس  یا باید هر چه را می خواهد برایش فراهم کنیم  یا آنکه به نحوی خواستنی ها را  از جلوی چشم و ذهنش دور نگه داریم .اگر تمام دنیا را به  کودک خود  دهیم او به راحتی آن را با بک  بستنی  عوض می کند.

- به جای گفتن  جمله "تو نمی توانی"  به فرزندتان  کمک کنید تا بتواند.برای او لذت واحساس غروری بالاتر از این نیست که کارهاو تواناییهای  آدم های بزرگ را تجربه کند.

- ما نیاز به آرامش داریم و کودک نیاز به فریاد و به هم ریختن .در صورت تزاحم این دو خواسته ،خواسته کودک مقدم است. 

- فرزندان  خود را فقط با کودکان هم سطح خود دوست و آشنا کنید وگرنه آنان بیش از آنکه مایه نشاط کودک شما  باشند مایه عذاب اوخواهند بود.

 - نوع رفتارهای کودک تابع نوع تعامل ما با اوست حتی طرز لباسی که ما بر تن او می پو شانیم در نوع شخصیت و و رفتار اوتاثیر گذار است.   

 - نباید انتظار داشت  زمانی که برای منفعت خود،کودک  را امر به دروغ گفتن می کنیم او در آینده انسان راستگویی از کار در آید   .

-  فرد در کودکی از هر چه ترسانیده شود بی شک ترس او  تا مدتهای مدید از عمر همچنان  در وجود او   ریشه خواهد داشت.

- بخش عمده ای از ساختار اعتماد به نفس فرد در کودکی شکل می گیرد پس باید مواظب بود که بی جهت در برابر احساسات و علائق و ذوق  کودک سد و مانع ایجاد نکنیم.

 - یک نصیحت و کلام می تواند به گونه ای بیان گردد که سریعا پس زده شود و می تواند به گونه ای بیان شود که در روح و جان  فرزند  رسوخ کند .پس هنر است که روش صحیح نصحیت و  امر و نهی را نسبت به همه انسانها یاد  گیریم.

 - گاهی امر و نهی و نصایح والدین حالت یکنواختی و کهنگی پیدا می کند و دیگر تاثیری بر روی فرزند ندارد پس گاهی باید آمر و ناهی و نصحیت گر جای خود را به دیگری بدهد.

 

نویسنده:احمد ابراهیمی نژاد

برداشت ممنوع است.

 

 


مبانی تعلیم وتربیت




ابزار وبمستر