X
تبلیغات
تبصیر
تبصیر
تبصیر
ورود

















نام سایت: تبصیر
سال تاسیس : 1385
موضوع : فرهنگی، اغتقادی
نویسنده : احمد ابراهیمی نژاد
آخرین به روز رسانی : فروردین 93
طراح قالب:قالب سازآنلاین(بیدی)




تذکر :
کلیه مقالات ومطالب این مجموعه،
شخصی است .هر گونه کپی برداری
و بر داشت حتی با ذکر منبع اکیداً
ممنوع می باشد.

ahmaad1353@gmail.com






پیوندها
مقالات
نظام اسلامی و آفات سیاسی 1

آزادی :
اصل در قانون دین و عقل ، آزادی و عدم عسر و ممنوعیت وحصر است الا اینکه چیزی با نصودلیل از این حکم خارج شود . قرآن کریم این اصل را در موضوعات مختلف مورد تشریع و تقریر قرار می دهد یعنی عمومیت را  بر آزادی  و تخصیص را بر ممنوعیت قرار داده ونه بر عکس؛ مثلا ابتدا به طور عام، حکم "کلوا واشربوا من رزق الله"را وضع می نهد  وبعد با حکم "حرمت علیکم  المیتة والدم ولحم الخنزیر وما اهل لغیرالله به ..."مواردی خاص وانگشت شمار را از عمومیت جواز  خارج می سازد یا در باب خرید وفروش ،ابتدا "احل الله البیع" را وضع می نهدوبعد این کلیت را با "حرّم الربا" مقید می سازد .... پس آنچه تحت منع وحصرمی باشد اقل و اخص است والبته اسلام دین برهان وحکمت بوده و برای همهحرمتها وممنوعیتها با دلیل وبرهان قانع کننده پیش می آید واز آنجا که
اصل در اسلام ،آزادی است عندالشکدر حلیت یا حرمت وممنوعیت ،حکم به جواز وحلیت و آزادی عمل می شود .
 آزادینقد و اعتراض و گزینش وانتخاب نیز از حقوق اولیه ومسلم هر انسان است ومسلماً این اختیار فقط خاص خداوند است که به عنوان خالق وصاحب اختیارانسان ،حکم وحریم ممنوعیت بر انسان وضع نماید و
هرقید وبند ی که خدایان  دروغین به هر بهانه وعنوان بر انسان تحمیل می کنند عین ظلم وفساد وپذیرفتن آن عین ذلت و ظلم پذیری است که خود ازمعاصی شمرده شده است.
انسان هر چند که  در قید وبند شریعت است اما این قید وبند ،عین سرافرازی و آزادگی است  . اسلام به همان اندازه که انسانها را  از مواضع حرام  دور نگه می دارد  نسبت به استفاده از آزادیها و حلیتها و دفاع از حقوق و نصیب مشروع نیز امر و تشویق می نماید  چرا که این نصیبها و آزادی ها ی متنوع ،خود لازمه پویش وکمال انسانند واگر نباشند یا محدود گردند در رشد  وکمال انسان وجامعه  نیز خلل ایجاد خواهد شد 
.تحریم این آزادیها به دست انسانها در جای جای قرآن مورد نکوهش ومذمت واقع گشته  وفرق نمی کند که این ممنوعیت را خود انسان بر خویش تحمیل کند یا دیگران. امیر مومنان می فرمایند:«لا تکن عبدَ غیرک وقد خلقک اللهُ حراً:بنده واسیر غیر خدا مباش زیرا که خداوند تو را آزاد خلق نموده است ».آزادی به وارستگی بیرونی و آزادگی به وارستگی درونی گفته می شود ونقطه مقابل هر دو ذلت و خواری است یکی ذلت در مقابل حاکمیت درونی و دیگری ذلت در برابر حاکمیت بیرونی . از دست دادن منافع و موقعیتهای دنیایی بهتر از تن دادن به ذلت و بندگی فکری است.
 بدترین ملت ملتی است که بر گرسنگی خود فریاد کشد اما در برابر ذلت ،تسلیم باشد وخوش شانس ترین حکومت حکومتی است که بتواند مردم خویش را به لقمه نان اضافه ای در مقابل ذلت و استبداد و دروغ ساکت نگه دارد .
متاسفانه بسیاری از مردم ، قضاوتشان نسبت به نیک وبد بودن حکومت ،قضاوتی کودک مابانه است . یک کودک در صورتی خواهد گفت که پدراو انسان خوبی است که هر چه  خوردنی بخواهد برایش تهیه نماید ودر صورتی خواهد گفت که انسان  بدی است که به غریزه او توجه نکند . مردم یک جامعه نیز ممکن است نسبت به بد و نیک حکومت خود چنین قضاوتی داشته باشند یعنی اگر حکومت،لقمه چرب و نرم بر سر سفره شان گذارد وبستر گرم برایشان فراهم  سازد  دیگر اندوهی بر هیچ چیز نداشته و ظلم و تبعیض و  دروغ  و مکر حاکمیت و دزدی و حقه و فساد موجود در جامعه و اینکه در گوشه ای دیگر ، کسی  از گرسنگی بمیرد یا به ناحق گوشه زندان افتاده یا حقش پایمال شده باشد برای ایشان مهم نخواهد بود . در واقع حکومت خوش اقبال ،حکومتی است که هر کسی در درون جامعه، سر به لاک خویش داشته و او را بر غم احوال گرفتاران  کاری  نباشد.

آزادی بیان:


آزادی بیان و عقیده ازامتیازاتی است که خداوند آن را به عنوان اولی ترین حقوق فردی و اجتماعی ارزانی انسان نموده  .قرآن کریم، منشور آزادی بیان و استماع  و انتخاب را تنها در یک جمله خلاصه کرده و می فرماید :«فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه :بشارت ده بندگان مرا که همه سخنان را می شنوند وبهترین آن را بر می گزینند».
 در این منشوربه طور ضمنی چهار اصل گنجانده شده: 1- همه افراد دربیان عقیده ونظر آزادند (وگرنه قران، مردم رافقط به استماع سخن یک گروه خاص ارجاع می داد)2- مردم حق استماع همه اقوال واخبار ودیدگاهها را دارند(وگرنه باز می باید در آیه تفکیک وجود می داشت)3- این حکومت نیست که صاحب حق انتخاب برای مردم است بلکه این خود مردمند که باید انتخاب کنند وکسی نه حق منع گویندگان را از بیان واظهار ونه حق اعمال سلیقه وتحمیل نظر و خواست خود را بر مردم دارد زیرابنا بر این آیه ، این مردمند که باید بهترین را انتخاب کنند نه حکومت.البته حکومت نیزمانند دیگران آزاد است که تز و نظریه خود را بیان نماید یا به عنوان آمر به معروف وناهی از منکر نقش ایفا نماید ولی  بین مسئله بیان عقیده با تحمیل نظر، فرق وجود دارد. 4- کسی حق ندارد مردم را جاهل در تشخیص ودرک قلمداد نماید(زیرا قرآن ،حق قضاوت وانتخاب را به خود مردم داده است واین خود ،یعنی احترام شریعت به عقل وانتخاب مردم وحجت قرار دادن نظر و گزینش آنها ) .

بر این اساس، دو نتیجه کلی شکل می گیرد1-سلب آزادی بیان از مصادیق تحقیر وتوهین به انسان وانسانیت وکرامت اوست ونه تنها انسانها در بیان نظر و عقیده خود آزادند بلکه این سلب کنندگان حق آزادی بیانند که مجرم بوده وباید تحت تعقیب قرار گیرند 2 -هرقضاوت یا گزینشی که از سو ی مردم انجام می شود اگر بر پایه آزادی ودسترسی آنان  به تمام منابع واقوال وواقعیات نباشد ارزش واعتبار ورسمیت ندارد وهیچ عاقلی نمی تواند گزینشی که محصول سانسور وکتمان ودروغ وقلب واقعیت وعوامفریبی وتلبیس و تبلیغ وبوق و کرنای حکومت است را انتخابی معتبرو دارای ارزش قلمداد کند. در این راستا سکوت مردم نیز زمانی به معنی رضایت حقیقی آنها از حکومت خواهد بود که توام با آگاهی از همه واقعیات واخبار باشد وگرنه چنین سکوتی رضایت کاذب وعلامت خواب وبی خبری و جهل مردم است .حتی حمایت اکثریت مردم از حکومت  نیز به معنی حقانیت آن حکومت نیست چه بسا مردم ساده دل تحت تبلیغات مداوم وبرنامه های حساب شده مغزشان شستشو داده شده باشد .
بنابراین در صورتی حمایت مردم از حکومت  دارای رسمیت واعتبار وارزش به حساب می آید که  این حمایت بعد از دسترسی مردم به همه رسانه های موافق ومنتقد وشنیدن ودیدن همه وقایع واخبارو تفاسیر باشد وحکومت چیزی را از چشم ایشان مخفی نگه نداشته وتحلیل وتفسیر خود را بر آنها تحمیل نکند . همچنین در صورتی سکوت وعدم اعتراض عملی از سوی مردم به معنی رضایت آنها از حکومت است که مردم در بیان نقد واعتراض آزاد بوده و تفنگ وچماق وتهدید وترعیب  وسایه حبس وزندان را  بالای سر خود احساس نکنند.اگر حکومت ،مردم را صاحب حق اعتراض وانتقاد دانسته و آنها راآزاد بگذارد وآن وقت ،کسی اعتراض نکند در این صورت است که می توان قضاوت نمود که مردم دوستدار وحامی حکومتند ولی زمانی که مردم از ترس و وحشت دهان فرو بسته اند وحقی به نام حق اعتراض و تجمع مسالمت آمیز برایشان وجود ندارد حکومت نمی تواند ادعا کند که همه چیز امن وامان است  و به دنیا فخر فروشد که مردمش دوستدار و حامی اویندوهیچ اعتراضی علیه او ندارند  زیرا چنین امنیتی امنیت کاذب وچنین سکوتی ، آرامش قبل از طوفان است.
آزادی در اختیار کسی نیست که بخواهد آن را اعطا کند بلکه حقی ازلی  است که خداوند بر اساس کرامت وجایگاه انسان وتفکر وی به او ارزانی داشته  و به قول آیت الله خمینی :«گفتن همین کلمه که آزادی را اعطاء کردیم، جرم است»
. آزادی،یک حق ومالکیت مشروع ومحترم بوده وغصب آن مانند غصب ملک وسرزمین انسان است وهمان گونه که دفاع از سرزمین ، واجب است دفاع ازآزادی نیز دفاعی واجب می باشد وهمان گونه که اگر کسی در راه دفاع از کشور خود کشته شود شهید محسوب می گردد کشته شدگان در راه آزادی نیز شهیدند چون از حق مشروع خویش دفاع کرده و ذلت را بر نتابیده اند .
البته بین آزادی بیان عقیده ومسئله تبلیغ عقیده فرق وجود دارد .تبلیغ عقیده آنجا ممنوع است که با معیارهای فطرت سازگار نبوده یا خلاف معیارهای دین باشد مانند تبلیغ کفر و عقاید شرک آمیز یا فساد وفحشا ومنکر.هر چند که صرف اعتقاد به این امور ،جرم نیست.
 مهم ترین هدف هر نهضت و انقلاب در توجیه حرکت ومبارزه ،رهیدن از استبداد و رسیدن به آزادی است  که در چهار چوب دین یا عقل اجازه نقد وبیان وابراز عقیده را در جهت ایجاد رقابت سالم وشفاف شدن واقعیات ودر نتیجه سوق جامعه به سوی سرنوشت بهتر وسازنده تر، به مردم به عنوان صاحبان اصلی مملکت، بدهد .مردم ، صاحبخانه وولی نعمتان جامعه خویشند وادعای هر انقلابی از ابتدا بر همین اصل استوار است اما این ادعا در حد یک شعار وفریب بیش نخواهد بود اگر در عمل ،حق بیان وابراز عقیده مسئله گذرا و موقتی بوده  یا از آن گروهی خاص و در جهت منافع ومسیری تعیین شده باشد.از آنجا که عملکرد مسئولین هیچ نظامی عاری وبری ازخطا نبوده ونیست لذا بحث نقد وانتقاد باید همواره گوشه ای از مباحث آزاد جامعه را به خود اختصاص دهد وشرایط آن به خصوص برای افراد خیرخواه نظام وخبرگان علمی وسیاسی فراهم باشد .
 پیروزی یک انقلاب مردمی  موجب  می شود که جامعه در ابتدا مانند سیل، یک باره سد خفقان را شکسته و در جریان طوفنده ای از آزادی بیان وقلم ونقد های عقیدتی وسیاسی واجتماعی قرارگیرد . انقلاب اسلامی نیز از این  مقوله مستثنی نبوده و در راس همه ،آیت الله خمینی در راستای  تایید اصل حق بیان وانتقاد پذیری تصریح می کند که  "اگر من هم يك پايم را كج گذاشتم، مردم باید بگويند". در بعضی  از انقلابها  با توجه به وعده های پیشین رهبران ،در ابتدا روندی از آزادی های مطلوب شکل می گیرد اما کم کم همه چیز به وضع اول باز گشته و دوباره محدودیت و خفقان بر جامعه حاکم شده
و هر روز بیش از پیش دیکتاتوری عقیدتی والقاء تفکرخاص بر جامعه ومحو تفکر ناهمگون ،ملموس تروبارزتر می شود . وعده های گوش پر کن  حقوق و آزادی و ادعای ولی نعمت بودن مردم ،گاهی چیزی جز لفاظی گری یا دولت مستعجل  نیست و البته  این مسئله عمدتا در کشورهای با حاکمیت فردی مصداق پیدا می کند. 
جمهوری اسلامی:
 روند دیکتاتوری و استبداد و سرکوب مخالفان  در جمهوری اسلامی به حدی رسیده که صدای  آن از دیر باز به آن سوی مرزها نیز طنین انداز شده  و حکومت نیز همیشه  در برابر اعلام نگرانی های روز به روز سازمانهای حقوق بشری در قبال  محو آزادی بیان و قلم  و تضییع کرامت انسان و حقوق شهروندی ، این جبهه گیریها را غرض ورزی و دشمنی و دخالت معنا نموده است .
عده ای
که کشور ودین وانقلاب و حکومت را ملک وقلمرو شخصی خود دانسته وخود را مظهر ومجسمه حق وحقانیت می بینند شعارشان در عمل این است که هر کس با ما  نیست و مانند ما فکر نمی کند مغرض،خائن،جاهل ،جاسوس ،ساده لوح ،ضد اسلام یا داخل در حزب شیطان است  در حالی که به قول شهید بهشتی "خود همین تفکر آقایان یک تفکر شیطانی وطاغوتی است ".
جالب اینکه فلان مقام سیاسی ایران زمانی که پا به کشور ایالات متحده می گذارد شروع به انتقاد نسبت به فقد آزادی  در جامعه غرب کرده وایران را مظهر والگوی آزادی بیان معرفی می نماید در حالی که در همین آمریکا بارها در مقابل کاخ سفید ،تظاهرات دهها هزار نفری بر گزار شده  وتا زمانی که مردم دست به خشونت نزده ویااقدام به بالا رفتن از نرده های کاخ سفید نکرده اند پلیس اقدام به باز داشت آنهاننموده است .در غرب نیروهای امنیتی حقی برای جلوگیری از تجمعات مردم ندارند چون مملکت را به واقع ملک مردم می دانند وحضور آنها در تجمعات، تنها به  جهت ایجاد نظم وجلوگیری از در گیری و نقض حریم وحرمتها ست که البته  جامعه غرب خود به  حریم وحرمتها به خوبی  آشنا و آگاه است اما در همین ایرانی که مسئولین آن مدعی آزادی مطلق در آنند بارها نه تجمعات سیاسی بلکه تجمعات اصناف وسندیکاهایی که هیچ اهداف سیاسی نیز  نداشته وکاملا مسالمت آمیز بوده اند موردحمله وسر کوب قرار گرفته ، عده قابل توجهی از آنان به جرم اقدام علیه امنیت ملی بازداشت وروانه زندان شده و برای بعضی حکم زندان چند ین ساله بریده اند و این غیر از تجمعات وتظاهرات سیاسی است که حدیث سر کوب در آن مفصل تر از این مجمل است این در حالی است که
بند  بیست و هفت  قانون اساسی مقرر می دارد :
"تشکيل اجتماعات و راه پيمايي ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن که مخل به مباني اسلام نباشد آزاد است".(در این بند ،حتی کسب مجوز  نیز برای تجمعات و راهپیماییها  شرط دانسته نشده است).
نکته جالب اینکه فلان مسئول  نظام  در حالی آمریکا را  در مسئله آزادی بیان وقلم به باد انتقاد می گیرد که خود عملا همه این انتقادها ومصاحبه ها را در خود همان کشور انجام می دهد و در بیان خود حتی از اهانت ودروغ آشکار نیز دریغ نمی کند بدون اینکه رسانه مصاحبه گر  سانسوری را بر سخنان او اعمال کرده یا  در مصاحبه با او ترسی از حکومت خود داشته باشند یا آنکه بعد از مصاحبه بازداشت یا توبیخ شده یا حتی به ایشان تذکر داده شود ! این سخنان در حالی است  که حکومت ایران ،خود آزادانه از همه  امکانات وتکنولوژی های رسانه ای وماهواره ای غرب بهره می برد ولی مردم خود را از شنیدن و دیدن بسیاری از چیزهایی که حق ایشان  است محروم نگه داشته . خبرنگار ایرانی در کشور به اصطلاح دشمن، آزاد است که هر چه رابخواهد مخابره کند در حالی که  خبر نگار خارجی در ایران تحت نظارت وکنترل حساب شده وسانسور بوده و حتی سخنان منتقدانه دبیر کل سازمان ملل در تهران نیز از دستبرد و اعمال سانسور و یا سخنرانی  فلان رئیس جمهور  در کنفرانس  بین المللی عدم تعهد در تهران ازتحریف آشکار و ترجمه غلط در امان نمی ماند!.در مملکتی که حتی وزیرش برای ابراز عقیده شخصی خود در مسئله ای فرهنگی به سوال کشیده می شود تکلیف عوام دیگر معلوم است.
متاسفانه بعضی با خلط عمدی مقوله اعتراضات با مقوله اقدام علیه امنیت ملی یا تبلیغ علیه نظام ، سعی در بستن تمام روزنه های اعتراض وبه تصویر کشیدن کاذب رضایت مردم از وضعیت موجود را  دارند. ایشان  آنچنان اعتراض و انتقاد  را در چشم مردم شنیع و قبیح جلوه داده  وچنان به رهبر و نظام خود رنگ تقدس زده اند که بعضی گمان می کنند که  لب به اعتراض گشودن و ناهمگون با حکومت فکر کردن ،گناه کبیره وارتداد از دین واسلام  ورودررویی با مقدسات است .
اقدام علیه امنیت ملی یعنی اقدامی که امنیت کل ملت را مخدوش و خواب و خوراک را از ایشان سلب کند  ومحاربه یعنی کسی که سلاح به دست گرفته ودر جامعه ایجاد رعب ووحشت کند واقدام علیه نظام ی،عنی کسی که با اقدام خود در صدد براندازی حکومت باشد به گونه ای که واقعا اقدام او قدرت بر اندازی را داشته باشد . لکن متاسفانه تا کسی فریادی از حلقومش بلند می شود متهم به انقلاب  مخملی واقدام علیه امنیت ملی شده وهر انتقاد  و روشنگری ، فعالیت علیه نظام معرفی می گردد(که تازه اول بحث است که  کدام گروه حق می گویند تا  بعد به بحث بر روی این الفاظ برسیم ) .هر جمعیت یا گروه منتقد ،وابسته به آمریکا و اسرائیل و سیا می شوند گویا اینکه مردم خود شعور در فهم وتشخیص نداشته  و این دیگرانند که در دهان آنها حرف می گذارند . در واقع از دید بعضی ، معترض، یا دشمن است ویا فریب خورده و آلت دست  یک گرداننده خارجی است که خود هیچ قدرت فهم وتشخیص خوب وبد را نداشته ودشمن ،او را به میان صحنه هل داده است .به معنی واضح ، معترض یک بی عقل وبی اراده وفریب خورده وگمراه است بدان جهت که به خود جرات داده  که در مقابل  ولایت عظمای فقیه ونظام مقدس وبلند والای جمهوری اسلامی قد علم کرده و بالای چشم ایشان را ابرو نام نهد .هر گونه اعتراض از نظر این افراد، آن قدر واضح البطلان است که حتی از سخن ومضمون اعتراض هم پرسیده نمی شود که چیست .باز نمی گویند که معترض شعور دارد ولی ما حرفش را خطا می دانیم بلکه او را عروسک خیمه شب بازی دیگرانی می دانندکه خود هیچ قدرت استدلال وفهم ودرکی ندارد و آن قدر حرفش پوچ است که ارزش جواب دادن را هم ندارد و زمانی به هدف خود نائل می شوند  که نگاهها را معطوف آن دشمن پشت پرده نمایند  زیرا حرفشان این است که دشمن هیچ گاه از روی خیر خواهی وبه قصداصلاح حرف نمی زند بلکه هر چه می گوید غرض ورزی و دروغ وکینه وبیماری است والبته برای ساخت وتولید این دشمن پشت صحنه نیز که برای مقاصد خود شدیدا بدان محتاجند مهارت وشگرد دیرینه دارند . بنابراین اگر حرف دشمن به دلیل دشمن بودن ،بی اعتبار و انتقاد ایرانی داخل کشور نیز -به دلیل وابسته بودن به دشمن - مردود است پس باید پرسید که این بین چه کسی حق انتقاد را خواهد داشت؟ ودر واقع آیا کسی این وسط پیدا خواهد شد که منتقد حکومت بوده ودر عین حال وابسته به منافقین وسیا وجیره خوار آنها یا فریب خورده  نباشد؟!
در فضایی که به اسم منافع ملی وسیاسی ، جامعه در بی خبری نگه داشته شده و معترض سرکوب و زندان میشود این سوال شکل می گیرد که برای حکومت چه منافعی بزرگتر ومهم تر از مردم وجود دارد وبا وجود مردم  و مکتب ،دیگر کدام منفعت مورد طلب است که باید این دو فدای آن گردند. اگر حمایت توده ها از دست رود دیگر چه منفعتی برای حکومت باقی خواهد ماند ؟!
حجم عظیم فیلترینگ، بعد دیگری از خفقان ودیکتاتوری مدرن است دهانهایی که بسته شده ؛قلمهایی که شکسته شده ؛کتابهایی که ممنوع الانتشاریا جمع آوری شده وسایتهایی که فیلتر شده اند آیا همه برانداز ومحارب وفحاش بوده اند یا جرمشان فقط این بوده که در مقابل بعضی افکار و افعال ،سوال " چرا" را مطرح کرده اند . امروز به جایی رسیده ایم که از آزادی بیان جز نام وسیاهه ای در قانون اساسی چیزی باقی نمانده
واین آزادی بیان،محصور در تعریف و تمجید و طرفداری از نظام و جناح حاکم شده است  مثلا حکم می کنند که  در دانشگاهها بحث سیاسی ممنوع است  در حالی که  اگر در دانشگاه ودر میان روشنفکران جامعه بحث سیاسی ممنوع باشد دیگر کجا باید آزاد باشد ثانیا منظور اینها از بحث سیاسی هر بحثی است که خلاف تز و تفکر ایشان باشد وگرنه اگر کسی بحثی در حمایت از تفکر حاکمیت بکند کاملا مجاز است ونامش بحث سیاسی نیست! درست همان گونه که اگر یک جمعیت به اصلاح بسیجی و ریشی به اسم اصلاح وارشاد و اعتراض ، دست به هر قانون شکنی بزنند مثلا از دیوار فلان سفارت بالا روند  یا در مقابل خانه  فلان  مقام، تجمع کرده و شعار دهند و از ساکنین محله سلب امنیت  نموده و درو دیوارهای آنجا را پر از نوشتنی ومرگ بر فلان وبهمان نمایند یا اینکه مقابل چند سینما تجمع بر گزار کنند که از فلان فیلم اکران شده ومجوز گرفته خوششان نمی آید وبا سلیقه وتفکرشان سازگار نیست وتابلوی آن را پایین آورند ، یا فلان کنسرتی را که مجوز بر گزاری دریافت کرده و کلی هزینه بابت آن صرف شده  به هم بریزند که مثلا این کنسرت ومراسم ،منافی ارزشهای ایشان است ،نه تنها کسی متعرض چنین خودسرهایی نمی شود بلکه اقدامات آنها مورد تایید مسئولین نیز واقع شده و به ان "احساسات پاک "نیز لقب می دهند لکن اگر گروهی دیگر، تجمع اعتراضی مصالحت آمیز وحتی در سکوت ،در انتقاد از طیف مقابل  صورت دهند اقدامشان اقدام علیه امنیت ملی و بر هم زننده نظم جامعه  نام گرفته و به مجازاتهای سنگین محکوم می شوند[فاقض ما انت قاضِ انما تقضی هذه الحیاة الدنیا].
آزادی بیان، نمونه اجلی از حقوق و آزادی های مشروع جامعه است والا گستره این مقوله شامل آزادی حمایت وآزادی استماع و آزادی در بهره وری نیز می شود. هر کجا آزادی بیان نمود بیشتر داشته باشد نشانه آن است که امانیسم وانسان محوری و توجه به کرامت او درآن جامعه قوی تر است. مسلم است که منظوراز آزادی بیان وانتقاد،وجه مشروع ومنطقی و عقلانی آن است ودروغ وتهمت وافترا وتوهین ،خط قرمز و هدم کننده حریم حرمت ،محسوب شده  و درجرگه حق وحقوق قرار نمی گیرند و البته روش انسانهای بزرگ و نظامهای معنوی در مقابل چنین منتقدانی، به خرج دادن سعه صدر  و عدم اعتناست  [ واذا خاطبهم الجاهلون قولوا سلاماً].

نکته بعد اینکه در وادی نقد هر کس  تنها  باید  در زمینه ای سخن  گوید یا مطلب بنویسد که در حیطه تخصص خود اوست  مثلا نقد فقهی را باید فقیه وارد کند و در نقد اقتصادی باید اقتصاد دان ودر نقد مدیریتی، متخصص علم مدیریت و کارکشته در آن باید وارد شود. ورود غیر متخصصین وبه خصوص کسانی که فقط از روی احساسات ،تعصب ، غرض و یا شنیده ها حرف می زنند فضای جامعه را ملتهب واذهان را مغشوش واشتباه در نقد را فراوان می کند.
ممکن است حتی دو هم جناح سیاسی ،علی رغم اشتراک واتحاد کلی فکری ،اختلاف نظرهایی نیز با یکدیگر داشته باشند زیرا هر کسی بر مبنای تخصص خود انتقاد وارد می کند  یک اسلام شناس در حوزه اسلام معایبی می بیند که یک اقتصاد دان نمی بیند بر عکس ،جامعه شناس یا اقتصاد دان دردهایی می بیند که فقیه از آنها بی خبر است بنابراین اگر هر کس در همان حوزه تخصص خود اظهار نظرکند ودر حوزه ای که تخصص ندارد موی دماغ منتقد دیگر نشود جانب عدالت وانصاف رعایت گردیده است.  به علاوه اینکه انتقاد،همیشه باید با پیشنهاد راهکار بهتر همراه باشد تا جامعه اعتبار بیشتری برای آن قائل  گردد.از مصادیق دیگر بی عدالتی در نقد آن است که شخص برای مقبول افتادن بیشتر، سلیقه فکری ونظر شخصی خود را به کل جامعه نسبت  دهد و به مکر و دروغ،قول خود را قول همه یا اکثریت جامعه دانسته و خود را سخنگوی مردم بداند. حتی رهبری نیز نمی تواند از جانب مردم نظر دهد بلکه اونیز باید نظر شخصی خود را ارائه نماید.بنابراین هر کس که حرفی بر زبان یا نکته ای بر صفحه  می آورد چه خوب است که اضافه کند :"این فقط نظر شخصی من است". 
حکومتی که فضای نقد در آن نباشد به دیکتاتوری وتشدید خطا واشتباه انجامیده  وحاکمان فعل خود را حق وبی عیب تصور می کنند چرا که در این صورت ،هیچ شاخصه ومیزانی وجود ندارد  تا  بدانند کجای کارشان خطا و کجای کارشان درست است .نبود نقد و اعتراض باعث می شود که حاکمان روز به روز در استبداد و خود کامگی یک قدم جلوتر نهند .آنکس که از انتقاد ناراحت وخشمگین می شوددر واقع معتقد به عصمت خویش و ناممکن بودن خطا در کار خود است. نقدمسئولین از مردم ومردم از مسئولین ومسئولین از مسئولین در کنار اخلاق وانصاف و اعتدال می تواند از جامعه یک مدینه فاضله ونمونه بسازد .زمانی که ما در قضاوت نسبت به دیگران، حق وانصاف را رعایت نکنیم دیگران نیز در نقد ما انصاف را رعایت نخواهند کرد .در کنار حق آزادی،باید بدانیم که بین انتقاد و هتک آبرو وافشای اسرار خصوصی انسانهامرز مشخص وبین عیب در رویه سیاسی ومدیریتی با معایب شخصی واخلاقی افراد فرق وجود دارد. باید یاد گیریم که در مسئله نقد ،از روی تخصص سخن گوییم نه تعصب واحساس ؛ونیز باید مراتب امر به معروف ونهی از منکر را شناخته و رعایت کنیم .
مسئله بعد اینکه بحث انتقاد و حرکت فراماسونری با حرکت براندازانه و تخریب گرایانه دو مقوله اند که یک کودک هم بین این دو تفکیک قائل می شود .ما به همان اندازه که از آزادی بیان وانتقاد برای تحقق برابری ،مساوات وبرادری دفاع می کنیم به همان اندازه با حرکت براندازانه مخالفیم ودر این مقوله فرقی بین جمهوری اسلامی وغیر اسلامی نیست. صرف وجود اشکالات عدیده، دلیل برجواز انقلاب نمی شود بلکه باید تا حد ممکن اشکالات را از راه نقد و بیان وراهکارهای قانونی ترمیم نمود مگر اینکه حکومت از اساس وریشه ،فاسد وغیر قابل اصلاح بوده واکثریت مردم نیز خواهان تغییر حکومت وماهیت آن باشند در غیر این صورت، انقلاب حتی اگر نتیجه نیز بدهد  راه را برای شورشهای بعدی فراهم کرده و سنت هرج و مرج گونه ای باب خواهد شد  که هر کس به خود اجازه خواهد داد که به صرف وجود فساد واشکال در فلان گوشه کار دست به شورش بزند زیرا هیچ حکومتی نیست که در همه چیز کاملا بری از اشکال و ضعف باشد بنابراین باید به جای تغییر، همان نظام وحکومت موجود را به ترمیم واداشت چون اگر حکومت جدید نیز روی کار آید نخواهد توانست که مدینه فاضله ایجاد نماید.
رویه وعادت برخی متعصبینی که نظام را از روی احساسات قبول دارند نه تعقل ،همواره براین بوده که وقتی در مقابل نظری انتقاد آمیز قرار می گیرند که جوابی برای دفاع ندارند از طریق فرافکنی ووارد کردن بر چسبها وانگهایی مثل منافق وضد انقلاب وجاده صاف کن دشمن وآمریکایی و .... در صدد گل آلود کردن آب وانحراف اذهان از توجه به طرح سولات ومباحث منطقی در جامعه می شوند.ما معتقدیم که  حتی اگر دشمن نیز  انتقادی از ما می کند باید محترمانه به آن گوش فرا دهیم شاید عیبی که او مطرح می کند  واقعا عیب باشد. اگر سازمانی بین المللی در مورد نقض حقوق بشر در ایران اعلانیه می دهد به جای هو کردن ایشان  بهتر است که ضعف وظلم را بر طرف کنیم چون کسی بر نظام ما مهر عصمت نزده که خود را حق مطلق ودیگران را باطل ، تصور نماییم چرا که ملاک حق وباطل ،ایرانی وآمریکایی بودن یا شرقی وغربی بودن یا مخالف گفته دیگران عمل کردن نیست .این منطق که کسی نباید ذره ای با حرف دشمن همراه شود و این تز که  "هرچه دشمن می گوید ومی خواهد ،ضد آن عمل کن"، منوط به این است که قبل از آن ثابت گرددکه آنچه دشمن در همه حال می گوید ومی کند باطل وآنچه ما در همه حال می گوییم ومی کنیم حق است .اگر فلان دول،صلاحیت حرف زدن از حقوق بشر را ندارند دلیل بر عدم نقض حقوق بشر در جامعه ما نیست وهمان گونه که حکومت ما  در قبال عملکرد حکومتهای دیگر حق اظهار نظر وجبهه گیری وحتی دخالت را برای خود محفوظ دانسته واعمال می کند دیگران نیز در قبال آنچه ایشان نقض قانون وحقوق بشر در ایران می دانند حق مداخله دارند. متاسفانه شخص رهبری نیز بارها اصل وحق آزادی بیان را نادیده گرفته  وگاه در سخنرانیهای ایشان نوعی دیکته والقاء از حرف نزدن و سکوت را برداشت می شود.ملازمه ای نیست  که هر کس  حرفش خلاف ایده حکومت وحامیان او باشد لاجرم باید دوست دشمن و بلند گوی او باشد. بله اینکه کسی از اساس ،جمهوریت و یا دین  را قبول نداشته باشد این قضاوت بجاست ولی کسی که از روی اجتهاد وعقل وتخصص بخواهد بر تفکر یا عملکردی ایراد وارد کند چنین ممنوعیتی عین ظلم و زیر پا گذاشتن اولی ترین حقوق شهروندی است .اگر این گونه باشد شباهتی بین حکومت شاهنشاهی سابق با حکومت ولایت فقیه نیست جز اینکه آن دیکتاتوری غیر اسلامی  واین دیکتاتوری  در نقاب اسلام وعمامه است. بنابراین قبل از آن که قانون، آزادی بیان را بنیان گذارد دین ،آن را به نحو دقیق تر بنیان گذاشته وبه نظر می آید تعریفی که در غرب از آزادی بیان است هم در تئوری وهم عمل ،منطقی تر از جامعه ماست .آزادی بیان در غرب ،یعنی آزادی ،هم در تمجید وهم انتقاد ؛ هم حین بیان وهم بعد از آن ؛ولی در جامعه ما این آزادی، بیشتر تعریف شده در تمجید است واگر شامل انتقاد نیز شود حین نقد است نه بعد از آن ؛چرا که شخص باید منتظر عواقب آن بنشیند. آری آنها که می گویند در ایران آزادی بیان هست راست می گویند لکن منظور این است که وقتی آزادانه بیانشان را اظهار کردند باید به زندان تشریف ببرنند ! البته غیر منصفانه قضاوت نمی کنیم ونمی گوییم که امنیت سیاسی واجتماعی نقدوانتقاد در جوامع دیگر همیشه وهر جا به طور مطلوب وجود دارد ولی در اکثریت جوامع ،آزادی و امنیت افراد تضمین شده تر از جامعه  ماست .


عدم وجود  نقد ،به خود شیفتگی  و تصور احسن بودن وضع موجود در چشم حاکمان خواهد انجامید
.جواب به انتقاد به نفع خود ماست زیرا عدم پاسخ به معنی پذیرفتن عیب وایراد است  زمانی که به انتقاد جواب می دهیم چه بسا منتقد مجاب شده ودیگر پافشاری نکند ولی اگر پاسخ ندهیم علاوه بر اینکه به شعور منتقد توهین کرده و او را داخل آدم به حساب نیاورده ایم وی را بر ادامه مسیر و ادعای خود مصر تر می کنیم .
مردم نیز انسانهای  انتقاد پذیر را دوست دارند و نفس عیب پذیری خود نیمی از کمال و بلکه بزرگ ترین کمال انسان است . انتقاد به معنی رد و نفی نیست بلکه هدف آن،ترمیم واصلاح است ونمی توان شخصی را به صرف انتقاد حتی از ولی فقیه ویا قانون اساسی، خارج از نظام دانست زیرا آنچه ملاک پای بندی به اصول است التزام عملی است و نه قلبی .ما درمسئله بیان، گاه با خفقانهایی روبرو هستیم که حتی عقلا وآزاد اندیشان ومجتهدین نیز  بعضا بین گزینه بیان وآجر نشدن نان غالبا گزینه دوم را انتخاب می کنند! وتنها عده ای قلیل که واقعا درد وجدان  دارند گاه از گوشه وکنار در برابر انحرافات وکجرویها فریادی بر می آورند .
به حبس کشیدن بیان و اندیشه ،جرمی سبک تر از به حبس وبند کشیدن ابدان نیست . تا در جامعه ای آزادی بیان نباشد آزادی اندیشه نیز شکل نمی گیرد و تا آزادی بیان و اندیشه شکل نگیرد عقلانیت به رشد و شکوفایی خود نمی رسد . نبود آزادی بیان باعث می شود که مردم همیشه فقط یک طرف ما وقع یا ادعا راببینند وبشنوند ودر نتیجه در قضاوت به اشتباه افتند .وقتی که در دادگاه فقط به سخن یک طرف دعوی گوش داده شود مسلما قضاوت قضاوتی ناعادلانه وپر خطا  خواهد بود. زمانی یقین ما یقین وشناخت ما شناساست که صورتها را تمام رخ ببینیم و نه نیم رخ .
حکومتی با  فضای آزاد جامعه ،سر مشکل دارد که از آزادی و شادی مردم در رنج  وحسادت باشد . حکومتی  جلوی آزادی بیان را سد می کند که  ظرفیت انتقاد پذبری وتحمل شنیدن ضعفهای خود را نداشته باشد واین خود نشانه حق بودن سخن منتقد است بر عکس، گرامی داشتن منتقد نشانه بالا بودن ارج و مقام و بزرگی انسان است.انسان برای دیدن عیبهای خود نیاز به آینه دارد و خود نمی تواند آینه خویش باشد بلکه آینه او دیگرانند [المومن مرآة المومن]. امام صادق علیه السلام می فرمایند :« احب اخوانی من اهدی الیّ عیوبی:بهترین برادر دینی من کسی است که عیبهای مرا به من بنمایاند» . امیر مومنان می فرمایند:
«و اما حقّى علیکم فالوفاء بالبیعة و النصیحة فى المشهد و المغیب: واما حق من بر شما این است که بر بیعت خود وفا کنید و اندرز ونصیحت را بر من در آشکار وخفا باز نگیرید».
نقل است در زمان امام صادق علیه السلام در گفت وگویی که بین مفضل و یكی از مانویان پیش آمد پس از اینكه فرد مانوی، ادله غیرنقلی را برای اثبات خداوند از ابن ابی العوجاء درخواست می كند مفضل با سخنان تند به او پاسخ داده و می گوید: "ای دشمن خدا در دین خدا الحاد می ورزی و خداوندی كه تو را تا بدین جا رسانده و به كامل ترین آفرینش پدید آورده انكار می كنی؟ فرد مانوی پاسخ می دهد: ای مرد، اگر از متكلمانی با تو سخن می گوییم، در صورتی كه حق را نزد تو یافتیم از تو پیروی خواهیم كرد اما اگر از اینان نیستی هیچ سخن مگوی. اگر از یاران و اصحاب امام صادق (علیه السلام)هستی بدان كه او این گونه با ما سخن نمی گوید و همانند تو با ما (پرخاش) نمی كند او پیش از آنچه تو از ما شنیدی، از ما شنیده، اما هیچ گاه سخن را با فحش و تعدی آلوده نكرده است. او همواره در سخنان خود شكیبا، باوقار، اندیشه گر و استوار بوده و هیچ زمانی به ستوه نمی آمد.او ابتدا نیك به سخنان ما گوش فرا می دهد، می كوشد كه دلیل ما را به درستی دریابد، ما نیز همه چیز خود را به میان می آوریم. آن گاه با سخنانی كوتاه و اندك دلایل مان را می شكند و ما را تسلیم دلیل خود می كند به گونه ای كه پاسخی به دلایلش نمی یابیم. حال اگر تو از یاران اویی تو نیز چون او با ما سخن بگو".
"انوار البهیة،ص158". انتقاد گریزی از عجب وغرور و عجب و غرور نیز از توهم  ناشی می شود چنین کسی دائما مترصد تعریف وتمجید حتی در مقابل خدمت وکارِ نکرده است [ یفرحون بما اتوا و یحبون ان یحمدوا بما لم یفعلوا]. کار وخدمتی را که انسان از خود بداند نه از خدا، نه تنها استکبار و غرور در مقابل خلق بلکه در مقابل خدا وند است( وشاید " لم یفعلوا" اشاره به همین معنا باشد که آنچه توفیق وخیر برای شماست فعل خداست نه فعل شما " وما بکم من نعمة فمن الله").
حکومت موفق حکومتی است که در عین اقتدار وابهت ،خاکی ومتواضع و انتقاد پذیر  باشد. وقتی اصل آزادی بیا ن در جامعه به عنوان یک حق نه اسلامی بلکه انسانی وشهروندی نادیده گرفته شود نتیجه ای جز عقده درونی وروی گردانی مردم از حاکمیت وبدبینی نسبت به آن ندارد که دیر یا زود اثرات عقده ها وحرفهای نهفته مردم به صورت انفجاری ظاهر می شود. اگر اجازه داده شود که منتقد، سایت و روزنامه وتریبون داشته باشد دیگر هیچ کس برای اعتراض به خیابان نمی ریزد . وقتی که مردم نتوانند از راه صحیح ومنطقی حرف وسوال خود رابیان کنند ناچار از راه نا متعارف وارد می شوند ودر این صورت نیز بهانه خوبی به دست مترصدینی می افتد که هواخواهان آزادی بیان یا مدعیان اصلاح طلبی را انسانهای آنارشیست وبی منطق معرفی کنند. وقتی آزادی بیان وجود نداشته باشد  یا به خواست ونظر منتقدین در جامعه بها داه نشود ؛وقتی که منتقد همواره مورد تمسخر ، اهانت وسرکوب واقع می شود نتیجه آن جز انفجار وانقلاب واغتشاش چیزی نخواهد بودپس پیکان اصلی انتقاد از اغتشاش گر ی متوجه خود حکومت است نه اغتشاش گران .


حکومت موفق ومقتدر حکومتی است که بر قلبها حکومت کند نه بر ابدان واجسام .اگر حکومت مورد محبت وتایید وعشق ملت خود باشد مردم در هر حادثه وسختی با او همراه خواهند بود وبا چنگ ودندان او را یاری خواهند کرد واگر منفور ملت خود باشد در حوادث وسختیها ونبردها تنها وبی یاور خواهد ماند واگر برترین قدرت نظامی دنیا نیز باشد مجبور خواهد شد ابزار وآلات خود را وانهاده وفرار را بر قرار ترجیح دهد. ضعف یا اقتدار حکومت بستگی به حکام ضعیف یا مقتدر دارد. لازمه اقتدار،کثرت مال ونفر وابزار و آلات نیست .چه بسا انسانی کوخ نشین و خاکی ،عظمت و ابهتی نزد مردم داشته باشد که نیم آن را نیز حاکم جامعه نداشته باشد روی این اساس از شروط حاکمیت موفق این است که   انسانهای بزرگ باید بر مسند نشینند نه کسانی که تکیه بر جای بزرگان زنند و به قول افلاطون، حاکمان حکیمان و حکیمان حاکمان باشند.زمانی که انسانهای دون وفرومایه بر مسند نشینند جایگاه حکومت وحکومت داری را نیز پست و سبک می کنند .تضمین کننده پیروزی یک جامعه دراعتقاد وایمان وانتخاب تاکتیک احسن در تعامل است نه کثرت مال و نفور ووفور سلاح .چه بسا جامعه ای زمانی با نیروی ایمان واخلاص در برابر ابر قدرتی به پیروزی رسیده ودر زمانی دیگر خود ابر قدرت می شود وسلاح ونفر جای ایمان واعتقاد را گرفته و در برابر نیروی ضعیف تر از خودبی یار وظهیر مانده وشکست می خورد. عامل صعود حاکمان بر اریکه قدرت ،اراده مردم است ولی عامل سقوط ، عملکرد خود آنهاست. قدرت حاکمان علی رغم همه کبکبه ها  ودبدبه ها همیشه به مویی متصل است و هیچ تضمینی بر بقای قدرت  ایشان ،تا فردا روز  نیست.
از اثرات عدم وجود آزادی بیان آن است که درون وبیرون افراد با یکدیگر تفاوت آشکار پیدا می کند .خیلی افراد هستند که به خاطر جو موجود در جامعه حرف درون خود راپنهان نگه داشته  وبا جو موجود همراه می شوند اینها اگر با یک اطلاح طلب هم صحبت شوند ،اصلاح طلب واگر با یک محافظه کار هم صحبت شوند چهره ای محافظه کارانه از خود نشان می دهند  بستگی به این دارد که با چه مجلسی نشست وبر خاست کنند .در واقع بسیاری ، دلشان علیه حکومت ولی زبان و شمشیرشان از ترس ویا حرص پست ومقام یا نان و آب در خدمت آن است[یقولون بافواههم ما لیس فی قلوبهم]. مسئله اینجاست که چون همه از یکدیگر  هراس  دارند کسی جرات بیان حرف دل خود را ندارد. بسیار اوقات در حالی 
بالانشین  از پایین نشین  و پایین نشین  از بالانشین   می ترسد که ممکن است حرف دل همه آنها مشترک باشد حاکمیت  تک صدایی و تک سلیقگی  و در نتیجه ترس آحاد جامعه  از رنگ مخالف به خود گرفتن  نه تنها در دنیای سیاست بلکه در بعد فرهنگی نیز به عادت کتمان کاری ودروغ و  دورویی وتظاهر انجامیده و حاکمیت  استبداد آنچنان  نموده  که  مردم عملا دروغ گو وریا کار و ترسو بار آمده  و هیچ کس آنچه هست نباشد مثلا در همان بعد فرهنگی  اگر توجه حکومت به  چادر وظاهر  بیشتر باشد  تا تقویت عفت وتقوای درونی ؛این امر موجب خواهد شد  که بسیاری از زنان که از درون فاقد تقوا وعفت لازمند به خاطر ترس یا برتر بودن قاعده همرنگی باجماعت ،از بیرون دارای یک حجاب سراسر سیاه وسنگین شوند در حالی که اگر روزی حکومت عوض شود غالب ایشان  روسری را نیز  از سر خود در خواهند آورد . به هر حال غرض این است که خوف وظاهرگرایی ،جامعه ما را در همه ابعاد تقلید گرا وریا کار بار آورده در حالی که در جامعه غرب هیچ یک از این تظاهرها وروی وریاها در کار نیست وباطن وظاهر مردم به هم نزدیکتر است وآنچه در درون است همان است که در بیرون است :
باده نوشی که در آن روی وریایی نبود            بهتر از زهد فروشی که در آن روی وریاست.

انتقاد دلسوزانه باید ارج نهاده شود:
کسانی که مرید بی چون چرای حکومتند وکارشان فقط تمجید وتعریف است ،یا ترسویند یا جاهل و یا چاپلوسانی اند که به دنبال آب ونان وشهرت وپست بالاتر یا تثبیت مقامند . کسانی که فقط دشمنی می کنند و در هیچ مسئله ای  همراهی با حکومت ندارند نیز یا مزدورند یا جاهل .عده ای هستند که هم همراهی می کنند وهم انتقاد؛ اینان دلسوزان وروشنفکران جامعه اند. انتقاد این افراد مانند انتقاد فرزند از پدر خویش است که در آن نه بویی ازدشمنی است ونه منفعت شخصی .امیر مومنان علی علیه السلام می فرمایند:«کثرة الوفاق نفاق و کثرة الخلاف شقاق :فراوان موافقت کردن نفاق است و بسیار مخالفت کردن، دشمنى است». مولوی نیز می گوید:
 هر که گوید جمله حق است احمقی است               وآنکه گوید جمله باطل، او شقی است.
منتقد منصف کسی است که بدون تفکر ومشورت ومطالعه وارد جرگه انتقاد نمی شود چرا  که ممکن است او در اشتباه باشد نه فردیا سیستم مورد انتقاد . بنابراین کسی که در بدر به دنبال نقطه ضعف دیگران می گردد واز خلل وعیب رقیب ومخالف به وجد می آید منتقدی منصف  نیست. منتقد دلسوز کسی است که نقدش به انگیزه ترمیم باشد و نه تخریب. منتقد خوب کسی است که فقط ضعف را نبیند بلکه عملکرد یا توان و پتانسیل مثبت سیستم یا افراد را نیز نظاره گر باشد .منتقد خوب کسی است که اگر نقاط ضعف را می گوید نقاط قوت را نیز منکر نشود واز اساس ریشه همه چیز را نزند. گاه ما نسبت به تفکر سیاسی شخص اشکال وارد می دانیم این دلیل بر این نمی شود که تفکر علمی او را نیز بی دلیل مورد خدشه قرار داده  واز اساس او را مطرود ومطروح بدانیم [ولا یجرمنکم شنئان قوم علی الاّ تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوی]. 
عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو            نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند.
بعضی ، نطقشان این است که در شرایطی که ما دشمن داریم واو از هر نقد وانتقاد ،سوء استفاده می کند پس هیچ نقد وانتقادی نباید کرد. جواب این است که اولا  اگر ما تا قیامت دشمن داشته باشیم آیا تا ابدالدهر  جز حرف حاکمیت هیچ نظر دیگری نباید بیان شود؟ ثانیا اگر انتقاد ، انتقاد حق است سوء استفاده دشمن دیگر به چه معناست واگر حرف ،ناحق است دلیل ناحق بودن آن را به طور شفاف برای جامعه بیان کنید قبل از آنکه دشمن بتواند سوء استفاده کند !
.
از آن سو بعضی نیز دائم به مردم القا می کنند که آنچه رسانه های بیگانه یا فارسی زبان خارج از کشور می گویند و به تصویر می کشند برنامه ریزی شده وغرض ورزانه است و نباید به آن گوش کرد .مگر هر چیز  برنامه ریزی شده ، نا به حق وباطل است ؟مگر ملاک حق وباطل آن است که هر کار برنامه ریزی شده وهدفمند، باطل و هر کار فی البداهه حق است؟! ثانیا  شما خود نیز در اتاقهای فکرتان کم علیه این آن، سناریو و برنامه ،پیاده  و دنبال نمی کنید پس غرض را باید در مقابل غرض  قرار داد .اگر شما مدعی هستید که با این کاراز خویش دفاع می کنید آنان نیز مدعی اند که از خویش در برابر هجمه ها و حمله های شما دفاع می نمایند .

همه نظریات محترم اند:
 گاهی نظریاتی از سوی انسانهای گمنام عنوان می شود که کاراتر و دقیق تر از نظریات  افراد به نام است و گاهی یک شاگرد به  کشف و درکی می رسد که باید استاد را درس دهد . بنابراین همیشه باید به سخن نگریست  نه به  اینکه گوینده کیست  [
انظر الی ما قیل ولا تنظر الی من قال]. اگر اعتقاد انسان  به فرد وشخص ،بیش از اعتقاد او  به عقل و ومنطق وبرهان باشد همیشه در جهل و  رکود فکری باقی خواهد ماند . ارادت به جایگاه و احترام به مقام معنوی اشخاص نباید  باعث  شود که سخن ایشان را نیز  خطا ناپذیر بدانیم . جمود و ایست بر روی یک سخن و نظریه  یعنی جنگ با  اجتهاد و تفکر و تحقیر همه اندیشه ها   . حتی کلام خدا نیز می تواند مورد اعتراض و نقد قرار گیرد چه رسد به کلام انسانها. البته  نقد هر نظریه ای باید از سوی متخصص همان علم ورشته باشد آنگونه که نظریه یک پزشک را پزشک و نظریه یک زیست شناس را زیست شناس می تواند نقد نماید.
اگر موافق حقیقتی را می داند مخالف نیز حقیقتی را می داند وبه درک وشعور واجتهاد ودردی رسیده که دیگری نرسیده ؛ بنابراین حق نداریم که تفکر خود را مرز نهایی اندیشه وحق بینی تصور نموده وفقط بر تفکر ومنطق شخصی خود نام بصیرت بنهیم .به همان اندازه که ما در حقانیت حرف وراه خود مطمئنیم مخالف ما  نیز به حقانیت راه خویش ایمان دارد وبه همان اندازه که ما متوقعیم که مخالف ما باید از تفکر و عملکرد خویش توبه کند او نیز معتقد است که ما باید از نوع تفکر و رفتار خود ،توبه نماییم.
عدم درک حرف دیگران دلیل بر باطل بودن آن نیست و هر کس که در حرف واعتقاد خود به یقین رسیده یقین او دارای احترام است بر خلاف آنجا که حرکت وبیان بر اساس ظن و وهم باشدکه "ان الظن لا یغنی من الحق شیئاً"؛ یا اینکه فعل شخص با اعتقاد او یکی نباشد. بنابراین یقین را نه با توهین ونه با شکنجه وسرکوب، نمی توان از درون انسانها  محو نمود .اعتقادبه مثابه روح انسان است که قابل امحاء و ازاله  توسط غیر نیست. اگر اشخاص را به توبه نیز وادارند درون آنها همچنان ندای مخالف سر می دهد آنگونه که گالیله به خاطر ترس جان از اعتقاد خود توبه کرد اما گفت که توبه من مانع از این نمی شود که زمین به دور خورشید نچرخد.

انتقاد سازنده آن است که از موضع اخلاص وبرای ترمیم ضعفها بیان شود نه برای مقاصد شخصی و جناحی. بسیار از افرادی که در موضع انتقاد قرار دارند هدفشان ترمیم نقطه ضعفها نیست واصلا هیچ دلشان بر آنچه مورد انتقاد است در تب وتاب نبوده ونمی سوزد بلکه انتقاد ایشان برای تخریب چهره رقیب وبالا بردن خود است تا جایی که اگر خود در موضع قدرت بنشینند شاید همان نقاط ضعف را به نحو شدیدتر دارا باشند. آنها که زمانی همین نکات را اهرم هجمه علیه جبهه رقیب قرار می دادند آن را دیگر برای خود عیب نمی دانند. اگر علیه زر اندوزی وفساد اقتصادی یا اخلاقی یا مشکلات اجتماعی یا اتخاذ فلان رویه سیاسی داد سخن وانتقاد سر می دهند زمانی که خود بر سر کار می آیندهمان فساد اقتصادی یا اخلاقی یا رویه غلط سیاسی ،یک مسئله کاملا قابل دفاع و حتی دست دوم وبی اهمیت محسوب می شود واصلا قبح تبدیل به حسن گشته وجرم یا خطا نسبی می شود اگر این فعل را مخالف مرتکب شود جرم واگر موافق مرتکب شود فعل حق است و اصلا هر آنچه خسروان به مذاقشان جرم آید جرم خواهد بود .


دیکتاتوری رسانه ای:
حق آزادی بیان در قانون اساسی ما بیشتر شبیه  دانه ودام است که منتقد را به سوی خود می کشد اما ناگاه خود را در آن گرفتار می بیند گویا صیادان این دام رااز آن جهت پهن کرده اندتا منتقدین را به چنگ آورده و آنان را به سزای عملشان برسانند
. سالها و بلکه  دهه هاست که  صدای گویندگان ونویسندگان و ژورنالیستهایی که با ساز طبع وسلیقه فکری حکومت سازگار نبوده در همان نطفه خفه شده است
. گذشته از روزنامه هایی که در داخل ایران توقیف شده اندوسایتهایی که فقط جرمشان این بوده که صدایشان با طبع بعضی ها موافق نبوده ،فعالیت رسانه های خارجی نیز از این دستبرد و اعمال دیکتاتوری در امان نمانده ؛ رسانه هایی که سعی نموده اند طرف دیگر وقایعی را به مردم نشان دهند که حکومت از چشم ایشان پنهان نگه می دارد رسانه هایی که اگر سانسور آنها از شبکه های حکومتی کمتر  نباشد افزون تر نبوده  و اگر دروغ گویی شان از رسانه های دست نشانده حکومت کمتر نباشد  بیشتر هم نیست.این شبکه ها بر خلاف قوانین بین المللی که گردش آزاد اطلاعات را جزو حقوق ملتها معرفی نموده اند فقط از آن جهت که رویه خبر رسانی ایشان در تضاد با خواست و منافع جناح حاکم در ایران است ، همواره مورد حمله پارازیتی قرار گرفته اند  در حالی که اگر صدا وسیمای کشور،اخبار و واقعیات را آن گونه که هست بیان می کرد دیگر نیازی به این همه مخارج وتشکیلات برای ارسال پارازیت نبود چون مردم دیگر نیازی به  این شبکه ها  نداشتند.اگر سیستم خبر رسانی  در ارائه اخبار، اهل دروغ و تحریف وفریب  نباشد دیگر لزومی  ندارد  که  این همه علیه شبکه های خبری ماهواره هجمه و حمله صورت گیرد . به نظر نمی آید که دعوت مردم به خشونت و دشمنی  علیه دیگران از سوی جمهوری اسلامی  کمتر از دعوت به خشونت و دشمنی از سوی دیگران علیه جمهوری اسلامی باشد.

حکومتهای خود کامه  فقط به طبع وسلیقه خود نگاه می کند  نه حق مردم ورسانه ها.ایشان خود را صاحب چشم وگوش ملت  دانسته و اجازه مردم در دست خود می دانند  ایشانند که معین می کنند مردم چه چیزی راببینند و  بشنوند وچه چیزی را نه. اگر جامعه دربی دینی و فساد اخلاقی غوطه ور باشد گویا اهمیتش کمتر از آن است که قدرت ومکنت ایشان در خطر افتد. اگر اینها حرف ومنطقشان دقیق بود وحسابشان پاک ، این همه از محاسبه باک نداشته وواهمه از خود نشان نمی دادند نه اینکه اخبار خود ایشان کاملا واقعی وبدون قلب ماهیت وبری از هر گونه دروغ وکتمان و گزینش است. حکومتی که مردم خود  را از شنیدن صدای دیگران محروم می کند جزایش این است که دیگران نیز مردم دنیا را از شنیدن صدای او محروم کنند حکومتی که زبان دیپلماسی ومنطق وقانون واحترام و اخلاق سرش نمی شود باید با او بازبان و روش خودش سخن گفت چرا که احترام و مماشات  یکجانبه عین سادگی وبلکه حماقت و باختن است .

اگر حکومت مدعی است که  اکثریت مردم از دل و جان و ایمان،حکومت را قبول دارند چرا باید از اعتراض و انتقاد یک اقلیت این همه وحشت و هراس داشته باشد و آن را مهم ببیند.  فرض کنیم آنچه خبر و تحلیل این سوی  آب است حق ودرست وبدون سانسور وهر چه آن سوی  آب است نا حق ودروغ است در این صورت مردم یا عاقل وآگاهند، که دیگر نیازی به سانسور وپارازیت نیست چون عاقل در مقام قضاوت خطا نمی کند وحق را از باطل تشخیص  داده  وچیزی را بدون تحقیق باور نمی کند (نه حرف حکومت ونه حرف مخالفان را) ، یا نفهم وجاهلند که باید آقا بالا سری داشته باشند واو بگوید چه بشنو ند و وچه نشنود و اتفاقاً از رویه حکومت چیزی جز همین مسئله یعنی نفهم و جاهل بودن مردم بر داشت نمی شود.
کسی که به حق بودن راه ومنش خود مطمئن است ودارای منطق وبیان کافی ومستدل است وهیچ ریگی ته کفشش نیست و همه جوانب اخبار را نیز به صورت شفاف به ملت  ارائه می دهد چرا باید از مطرح شدن تفکر ونقد مخالف ورویارویی با آن یا نشستن مردم پای اخبار ماهواره این همه هراس داشته وبه محض ظهور یک نقد یا جبهه فکری دیگر این همه دچار دستپاچگی شده واز راه مقابله منفی وناصواب برآید؟ و اصلا حکومتی  که همیشه  مدعی مرگ و سر کوب کامل مخالف  و پوچ بودن حرف او و بی  اثر بودن آن بر ذهن و اندیشه مردم است   چرا باید دائما از او در ترس و وحشت باشد ؟
آقای صادق زیبا کلام می گوید:" در موضوع شبكه‌هاي ماهواره‌اي فارسي‌زبان ،مشكل از آنجايي آغاز مي‌شود كه ما آنها را رسانه بيگانه خطاب مي‌كنيم و اين لقب ناشي از يك نگاه تاريخي، سياسي و ايدئولوژيك است و از همان تئوري احمقانه توهم توطئه نشات مي‌گيرد درحالي‌كه بايد از خود بپرسيم كه بي‌بي‌سي و صداي آمريكا به دنبال آن هستند كه اتفاقات و حوادث را صادقانه بيان كنند يا اينكه خودشان اتفاقات و حوادث را به وجود مي‌آورند.نگاه سياسي به شبكه‌هاي ماهواره‌اي و توجه به اغراض سياسي آنها باعث شده است تا مباحث ديگر اين شبكه‌ها و موضوعات اجتماعي ‍- فرهنگي مغفول بماند و به تاثيرات فرهنگي آنها كمتر توجه شود اين نگاه در صدا و سيما هم وجود دارد و بيشتر برنامه‌هاي صدا و سيما كه عليه شبكه‌هاي ماهواره‌اي توليد مي‌شود فقط در راستاي افشاگري سياسي آنهاست.  ما امروز از منظر  تاكتيك در برابر ماهواره‌ها شكست خورده‌ايم و به نظر می آید  شبكه‌هايي مانند صدای آمریکاو بي‌بي‌سي امروز نان بي‌همتي ما را در داخل می خورند."

گزارشها:
از بدو تاسیس  جمهوری اسلامی ،هیچ  سالی نبوده که  مجامع حقوق بشری  بین الملل  حتی  نمره ای نزدیک به قبولی برای این کشور منظور نمایند .گزارشهایی که  جایگاه ایران در آنها ، چندان تفاوتی با سالهای  قبل  پیدا  نمی کند.
 نام ایران در اعلانیه های  سالانه  گزارشگران بدون مرز که نهادی مستقل و بین المللی است همیشه در اعماق جدول رده بندی آزادی رسانه ای بوده  و از آخر جزو اولین هاست . این جدول ،شامل رده بندی  یکصد و هفتاد و هشت  کشور  است و جالب اینکه بسیاری از کشورهایی که  همیشه از سوی ایران به عنوان پایمال کننده  آزادی بیان شناخته می شوند در رده های بالای این جدول قرار می گیرند . اکنون 
این سازمان  برای چهارمین سال متوالی، جمهوری اسلامی را به عنوان یکی از چهار کشور اصلی  دشمن اینترنت معرفی نموده است  . کمیته جهانی حمایت از روزنامه‌نگاران نیز درآخرین آمار خوداز روزنامه‌نگاران زندانی در دنیا اعلام کرده  که ایران و چین به ترتیب  همچنان بزرگ‌ ترین زندان  روزنامه‌نگاران اند (ایران با سی و پنج و چین با سی و چهار روزنامه نگار زندانی از میان ۱۴۵ روزنامه نگار زندانی در جهان)  .  در مجمع عمومی سازمان ملل نیز ، ایران همه ساله  با رای اکثریت ،محکوم به نقض حقوق بشر شده  و امسال  نیز با هشتاد و نه رای مثبت، بالاترین حد از رای علیه ایران در این محکومیتهای سالانه به ثبت رسیده است .همچنین  در گزارشهای هر از چند گاه سازمان عفو بین الملل و نیز دیده بان حقوق بشر  شاهد صدور  قطعنامه ها و هشدارهای مربوط  به  سر کوب مخالفان و نقض حقوق بشر و محدودیتها و خفقانهای سیاسی  در ایران بوده  وهستیم که شرح و تفصیل موارد و مصادیق  آن در این مقال نمی گنجد.
البته مسئولین جمهوری اسلامی نیز از این سو همیشه مدعی اند  که همه این کشورها و سازمانها و نهادها ، رفتارشان با ایران غرض ورزانه و تحت فشار دیگران بوده  و هیچ کدام  از  از خود اراده و استقلال  و مطالعه نداشته  و همگی هیپنوتیزم و  شستشوی مغزی شده اند.
لکن  اگر ایشان مدعی عدم نقض حقوق بشر و آزادی بیان در این کشورند   پس چرا از ورود گزارشگران  حقوق بشر سازمان ملل  به ایران جلو گیری می کنند ؟ اگر کسی  حسابش پاک است پس این همه ترس و دلهره از محاسبه برای چیست؟
ریشه دیکتاتوری:
دیکتاتوری از خود باوری و خود پرستی بیش ازحد استاندارد ناشی می شود و زمانی این حس فعال می گردد که حاکمیت ،اطرافیان چاپلوس ودست پرورده خود را همه مردم ومردم را همه ایشان تصور کند و غالبا زمانی از خواب بیدار می شوند که دیگر برای جبران واصلاح، دیر شده  است. اینان نمی خواهند گوششان جز آنچه خود دوست دارند وچشمشان جز آنچه خود می پسندند بشنود و ببیند بنابراین به توهم سازی سوق داده می شوند و هر چه در حب قدرت، غوطه ورتر می گردند حساسیت ایشان  به صدای مخالف بیشتر شده و حتی صدای مشکوک را نیز صدای مخالف و همه را رقیب خود پنداشته  و دیگر فرقی بین انتقاد ودشمنی قائل نمی شوند [یحسبون کل صیحة علیهم].ایشان برای برداشتن رقیب از میان راه و تقویت قدرت  و استمرار هر چه بیشتر آن، کم کم همه امور و اختیارات  ریز و درشت جامعه را در قبضه  خود گرفته و بدین گونه ، محصولی به نام فاشیسم وتوتالیسم  از بطن خودکامگی زاده خواهد شد. در این میان
، مریدان نیز  برای محبوب و وجیه جلوه دادن هر چه بیشتر حاکمان ،آنها را نماینده خدا و آیینه تقدس جلوه می دهند تا مردم گمان کنند هر گونه اعتراض علیه ایشان اعتراض علیه خدا ومقدسات است. مدیریت چنین حکومتها و دولتهایی، مدیریتی مبتنی  بر  احساس وتوهم و خرافات است ونه مدیریت وحاکمیت عقل؛ زیرا ایشان  می دانند که با حاکم شدن عقل در جامعه،رخت و بساط حکومت ایشان نیز بر چیده می گردد . دیکتاتوری، همیشه از قدرت طلبی و خود بزرگ بینی  توام با ترس ووحشت وضعف واستیصال ناشی می شود. فیلتر کردن سایتهای منتقد، بستن روزنامه ها، انحلال احزاب واپوزیسیونها،بر هم زدن  تجمعات، ایجاد اختلال در شبکه های خبری ماهواره ، ایجاد اختلال در سیستم پیامک، ایمیل واینترنت ؛ استراق سمع ، ممنوع کردن رسانه ها از درج عکس ومصاحبه و سخنرانی افراد ناخوشایند با طبع حکومت، بازداشتهای غیر قانونی  ، اعدامهای افسار گسیخته ، فرار رو به جلو در مصادره امور به نفع خود ، حبس وحصر خانگی رهبران مخالف ،همه وهمه نشانه ترس ووحشت وضعف حکومت  است نه نشانه عظمت  و قدرت  او. سلب آزادی در جامعه ما تنها منحصر به بیان وقلم نیست بلکه جرم شناخته شدن مصاحبه افراد با رسانه های خارجی وممنوع الخروج کردن شخصیتها از کشور به هر بهانه، از مصادیق دیگر خفقان است. اگر فرد ممنوع الخروج ، مجرم است چرا دستگیر نمی شود واگر نیست بر طبق چه قانونی حق آمدو شد وآزادی و اختیاری که شرع وقانون به انسانها داده اند از آنها سلب شده  و مجازات قبل از جرم اعمال می گردد وبر فرض اگر یک مجرم ،ممنوع الخروج است چرا فرزند او، آن هم فرزند دوازده ساله، باید ممنوع الخروج شود؟!.اگر کسی  که در حصر خانگی  قرار می گیرد مجرم است باید تکلیف جرم او در دادگاه معلوم شود
و اگر نیست یعنی آنکه حصر خانگی او نیز خلاف قانون و شرع   است.
آنجا که هدف،زدن وبستن ومحروم کردن و حبس نمودن و بر داشتن رقیب از سر راه است برای یافتن بهانه بالاخره باید پاپوشی درست شود ولو اینکه نام سفید را سیاه ونام سیاه را سفید بگذارند وبر عکس آنجا که هدف، رهانیدن شخص از اتهام است هر دست آویز و توجیهی که لازم باشد اعمال می گردد  .البته قانون و مجری آن ،خود دچار یک نوع گیجی و ابهام زدگی اند و معلوم نیست که فرق بین اعتراض با تبلیغ علیه جمهوری اسلامی و فرق بین تبلیغ علیه جمهوری اسلامی با اقدام علیه امنیت ملی و فرق اقدام علیه امنیت ملی با محاربه چیست. وقتی فرق بین تجمعات اعتراضی که قانون آن را مجاز دانسته با اقدام علیه امتیت ملی برای کسی واضح نیست لذا سیاستمدار یا قاضی  وابسته ، از این ابهام می تواند به خوبی به نفع  حکومت بهره برده و کوچکترین اعتراض را تبلیغ علیه نظام نام نهد.


ترس از بیداری:
حکومتهااز دو راه سعی می کنند که ذهن مردم را از توجه به حقایق و رودررویی با خود منحرف کنند آنهایی را که در خوابند همچنان در خواب نگه دارند وبین بیداران، تفرقه واختلاف وشکاف انداخته و طبق اصل "اختلاف بینداز و حکومت کن" جامعه را ارباً ارباً کرده ورودر روی هم قرار دهند یا قبل از آنکه آگاهان لب به سخن وانتقاد بگشایند پیشدستی کرده و با تهمت وتخریب یا تهدید و بهره گیری از قاعده " النصر بالرعب"،از میدان بیرونشان کنند چنانکه دیگر کسی به حرف ایشان وقعی ننهد. حکومتهایی که بر پایه اخلاق بنا نشده ونسبت به جامعه خود تعهد اخلاقی احساس نمی کنند نه تنها در صدد این نیستند که آب جوی سیاست را شفاف وصاف نمایند بلکه خود به گل آلود کردن بیشتر آن اهتمام می ورزند زیرا راه گرفتن ماهی را در گل آلود کردن آن می دانند. اینان نه تنها به وحدت واتحاد وصلح وهم اندیشی وگفتگو ومنطق و عدالت محوری  رغبتی ندارند بلکه آن را بزرگترین مانع وخطر برای بقای خود می دانند وتا زمانی که به استیصال نرسیده ومنافعشان به طور جدی در خطر نیافتد و به تنهایی و وحشت گرفتار نشوند سخنی از وحدت و گفتگو وصلح و لزوم پای بندی به اخلاق به میان نیاورده و به منتقد و رقیب میدان حضور و نمود نمی دهند .اینان از مناظره نزدیک و رودررو سخت گریزانند چون عملکرد ایشان ریشه چندانی در منطق و عقلانیت ندارد  بنابراین همیشه یکسویه و دورادور علیه این و آن سخن می گویند در حالی که نه لحظه ای درنگ می کنند  تا جواب بشنوند و نه خود مجالی به دیگران برای دفاع می دهند.   اینان زمانی از  قانون گرایی و تمکین به آن  تمجید می کنند که قانون  موافق میل ایشان حکم صادر کند و گرنه زمانی که غیر از این باشد خود با تبدیل شدن به قانون ،همه چیز را به میل خویش  تغییر می دهند. اینان  به دنبال بردگانی می گردند که جز اطاعت محض وبی چون وچرا اندیشه ای دیگر در ذهن نگذرانند و اگر کسی تمام عمر خویش رانیز به ایشان خدمت کند به صرف کوچکترین ساز چون و چرا مانند تفاله ای به دور انداخته می شود.حق شناسی ایشان تا زمانی است که حلقه بردگی بندگان ایشان در گوش باشد . دفاع و رد ایشان نسبت به دیگران ، حول منافع ،دور می زند . کسی مورد تایید است  که در خدمت قدرت ایشان قرار گیرد هر چند مبتلا به هزار عیب باشد و کسی  مطرود و مردود است که  فکر و عمل او در چهار چوب خواسته های ایشان نباشد  ولو آراسته به هزار حسن  باشد . ایشان همیشه برای دور نگه داشتن دامان خود از عیب، معایب و نواقصی را که خود عامل پیدایش و بروز آنند به گردن دیگرانی که فقط مجری اوامر ایشان بوده اند انداخته  وحتی به نوکران سینه چاک خود نیز رحم نمی کنند . در قدیم، مثل بوده که ملوک ،فرزندان  ملک خود را می بلعند  اما ایشان از بلعیدن  پدران انقلاب  خود نیز باکی ندارند  . 
اغراق نیست اگر بگوییم که  بی تقوایی سیاسی  وقدرت طلبی وناجوانمردی در میان مدعیان حزب خدا و اسلام ناب  بیش از دیگران  است .

منافع ملی:
اعتراضاتی که حکومت  نام آن را اقدام علیه امنیت ملی  می گذارد در واقع اقدام علیه امنیت عده ای خاص است و نه ملت! . تسمیه انقلاب مخملی به حرکتهای اعتراضی ، تعبیری افراطی واستفاده ابزاری است. آنان که از خشم به خیابان می ریزند و فریاد بر می آورند قدرت طلب نیستند بلکه  شورش وقیام همیشه از ظلم وخفقان نشات می گیرد.آنان که قیام می کنند خواهان حکومت غیر اسلامی نیستند بلکه خواهان تشکیل جمهوری اسلامی واقعی اند. حکومت،جرم ایشان را بر هم زدن  نظم جامعه معرفی می کند؛ مگر هر کس که بیان و عملکرد او  نظم جامعه را بر هم زند مجرم است ؟ پس باید گفت امام حسین نیز  مرتکب جرم شد که با انقلاب وحرکت خود نظم ورویه جامعه را بر هم زد .بلی یک جا قصد فرد بر هم زدن نظم جامعه است این جرم محسوب می شود یک جا قصد اصلاح است وبر هم خوردن ثبات ورویه معمول جامعه، محصول طبیعی اصلاح گری است این قضیه اش کاملا فرق می کند .نکته مهم دیگر اینکه ، قیام علیه ظلم یک ضرورت عقلی وفطری است وهیچ ربطی به دین ندارد .قیام علیه ظلم و فساد و استبداد ،بیداری دینی نیست بلکه پاسخ مثبت به خواست فطرت است.

نقش قوه قضائیه در بروز اغتشاشات:
خطرناکترین زمان برای حکومتها وقتی  است که  مظلوم و منتقد دیگر چیزی برای ازدست دادن نداشته  باشد.اگر قوه قضا در یک جامعه ، قوه مستقل و قرص ومحکم و بی طرفی  باشد که در اجرای عدالت و بر خورد توام با مساوات با همه قانون شکنان و هتاکان و رسیدگی  بدون تبعیض به همه شکایتها ، اهل هیچ رودر بایستی وملاحظه کاری ومصلحت گرایی وترس نباشد واگر رهبر جامعه ،رهبری بی طرف ومنصف و غیر جناحی  بوده  واجازه ندهد که عده ای، با اتکاء به نام او ،خود شرع وقانون و صاحب مدار تام الاختیار مردم وامور شوند آن وقت عده ای مجبور نخواهند شد که خودعملا برای دادخواهی فریاد برآورده وهمه چیز را با عصبانیت به هم ریزند. قوه قضا در هر جامعه آخرین امید وملجا کسانی است که حق خود را پایمال شده می دانند بنابراین اگر این قوه وقضات آن خود ابزار وآلت دست واقع شده واز مسیر عدالت وبی طرفی خارج گشته وخود مظهر ظلم وجرم گردند آنگاه تمام امیدها به یاس وغضب تبدیل  گشته  وراهی جزشکستن سکوت و برآوردن فریاد باقی نمی ماند و آنگاه  مردم مجبورخواهند شد که خود برای استیفای حقشان وارد عمل شوند. علاوه بر این ، خلق بشر ذلت واستضعاف را بر نمی تابد واسلام نیز ظلم پذیری را  گناه معرفی کرده است . در این بین، دستگاه نظامی هر کشور نیز  باید از تقلید کور کورانه از حکومت پرهیز کرده ومراقب باشد که با ریسمان حکومت ، به چاه نرود تا مبادا با ظلم ناخواسته بر مردم ،آخرت خود را با دنیای حاکمان معامله کنند .دستگاه نظامی ،تنها حافظ منافع حکومت نیست بلکه در درجه اول حافظ منافع ملت است و در مناقشات بین مردم و حکومت  وظیفه دارد خود رااز معرکه کنار کشیده وبی طرف معرفی نماید جز آنجا که کسی از حدود قانونی تجاوز کند. بدترین وکریه ترین سیستم نظامی، سیستم جیره خوار و وابسته ای است که جز تسلیم وتقلید کورکورانه از حکومت چیزی بلد نبوده ومنافعی جز منافع دستور دهندگان خود نشناسد.
بدترین سیستم نظامی سیستمی است که افراد برای رسیدن به یک درجه برتر و بالاتر ،حاضر به آوردن هر نوع دروغی بر روی صفحه و هر نوع چاپلوسی در برابر بالا نشینان و پا گذشتن  بر روی هر جنازه ای باشند. بدترین خفقان و استبداد زمانی است که  قوای قضایی و نظامی  تبدیل به خدایان " لا يُسال عما يَفعل و هم يُسالون" شده و مردم ندانند  شکوه و شکایت خود را از ایشان  به کجا ببرند . به راستی به چند مورد  از  دهها هزار شکایتی که مردم سالانه از دستگاههای حکومتی یا وابستگان  به حکومت  می کنند رسیدگی عادلانه می شود و چند نفر در این میان محکوم می گردند؟
اغتشاشات سیاسی یا محصول استبداد حاکمیت است  ویا ریشه در  شکست سیاسی وانتخاباتی دارد که محصول مکر و فریب وعملکرد ناعادلانه از سوی  طیف مقابل است
و البته  رویه هر یک از دو جناح موجود در هنگام شکست با طرف دیگر متفاوت است. محافظه کاران رویه ناجوانمردانه واصلاح طلبان نیز گاه رویه پرخاش گرانه  دارند. محافظه کاران هیچ وقت به خیابانها نمی ریزند وشعار سر نمی دهند چون اینها حکومت ومردم و نظام و کشور را مال خود وارث پدری دانسته وخود را صاحبخانه می دانند پس قیام علیه چه کسی؟! اینان سعی می کنند که  با افترا ، دروغ ، بزرگ نمایی یا بر عکس کوچک نمایی ، فریب و تظاهر وزدن بر چسب های ناجوانمردانه به رقیب ، او را از پای در آورده واز میدان به در کنند. اینان به خوبی واردند که چگونه واژه ها را قلب معنی وماهیت نمایند ودر بزرگ نمایی کوچک وکوچک نمایی بزرگ شگردی خاص دارند ؛ نام معترض را اغتشاش گر، نام منتقد را منافق ، نام انتقاد را سمپاشی علیه نظام ،نام اعتراض را انقلاب مخملی وفتنه گری و جرایان اصلاح طلبی را جریان انحرافی و فریب خورده نام می نهند  ؛کسی را که با ایشان اختلاف نظر دارد دشمن وکسی که شعاروفریادی سر دهد محارب و خائن می نامند تنها به این نیز اکتفا نکرده وگاه در روزنامه وسخنرانی یا حتی تربون نماز جمعه خود از رکیک ترین القاب نسبت به معترضین مانند گوساله، اراذل و اوباش،ابن ملجم ،آشغال قاطی شکر ،بیمار و خس و خاشاک نیز بهره برده اند اینها قبل از این که مرحله محاجه واستدلال را طی کنند سراغ نتیجه  می روند رویه این افراد مصادره به مطلوب است وچیزی که تازه اول کلام و دعوی است برای آنها ثابت شده است  در حالی که مفهوم ومصداق حق وبصیرت ونقطه مقابل آن یعنی باطل ،نفاق وفتنه گری اول بحث وکلامند.گاه برای رسیدن به حرف و دیدگاه  احق  در یک موضوع باید دهها و صدها ساعت مناظره و بحث و استدلال متقابل ارائه شود حال آنکه عده ای از همان اول، بی برو وبر گشت وعوام فریبانه و راحت وروان وبا اطمینان کامل ، بر تفکر  خود مهر حقانیت  و بصیرت می زنند  وحتی دیگران را نیز به توبه وباز گشت فرا می خوانند در حالی که به همان اندازه که ایشان در بصیرت وحق بودن خود یقین دارند مخالف ایشان نیز نسبت به خود همان یقین را دارد پس هنوز مفهوم ومصداق بصیرت و حق و باطل در مسئله مورد اختلاف ثابت نشده واول کلام و مورد دعواست .در دعواهای سیاسی، عده ای مثل خود رهبر ،هم نقش شاکی ومعترض را ایفا می کنند وهم نقش قاضی را؛در حالی که شاکی نمی تواند قاضی باشد ؛قاضی فقط ملت است و در دعواهای بین حکومت یا مخالفان، این ملت است که باید قضاوت کند وهر چه آنها بگویند ملاک است به شرط آنکه کسی خواست و قضاوت خود را بر آنها تحمیل  وتبلیغ نکند. حکومت باید به جای آنکه به معترض ومنتقد دائم بر چسب عامل بیگانه بودن و منافق وضد انقلاب وولایت فقیه بزند حداقل  کریمانه ومودبانه به سخن او گوش دهد اگر چه به آن عمل هم نکند .هر چند که عدم پاسخ به سوال وانتقادوحاضر نشدن به مناظره وسنگ اندازی دورادور خود به معنی شکست و پذیرفتن اشکال است. جامعه ای که در آن حامی حکومت بتواند به راحتی علیه معترض، حرف وسخن نوشته واو را متهم به هر انگ وعیب کند ولی به متهم ،مجال و حق پاسخ وجواب داده نشود یک جامعه شایسته تاسف به حساب می آید .به همان اندازه که  در یک جامعه حق انتقاد وجود دارد باید حق وفضای دفاع نیز وجود داشته باشد. حکومت موفق حکومتی است که به همان اندازه که گوینده ودیکته کننده است شنونده و مورد انذارنیز باشد .به همان اندازه که زبان وجسمش جنبش دارد تفکر او نیز جنبش وتعمق داشته باشد.
زمانی که حکومت معترضان آرام را مورد تحقیر و توهین قرار می دهد نباید انتظاری جز تبدیل شدن اعتراض نرم  به آشوب و  رودررویی مخرب و خونین داشته باشد.
بنابراین اغتشاش ،بی ریشه در عملکرد حاکمیت نیست و یکی از مسائلی که باعث روی آوردن جبهه مخالف به گذشتن از خط قرمز می گردد دور زدن قانون توسط دولت و حکومت است .متاسفانه ژن ایرانی جماعت از آدم کوچه وبازار تا عالی ترین مقام آن ،ژن فرا قانونی است  و گویا همگان آن قدر وسیعند که در چهارچوب آن نمی گنجند! در حالی که قران ،خود تاکید  بر احترام به عقل و قانون کرده وامر می کند که برای ورود به هر خانه ای باید از درب آن وارد شوید ونه از بام و دیوار  [ولیس البرّ بان تاتواالبیوتَ من ظهورها ولکنّ البرّ من اتّقّی واتواالبیوتَ من ابوابها]. اگرنگاهی به قانون اساسی بیاندازیم مشاهده خواهیم کرد که از آن ، چیزی بیش از یک پاره کاغذ باقی نمانده  وفقط اصل ولایت فقیهش کامل ومحکم اجرا شده است !.بزرگترین هرج ومرج و مناسب ترین بستر برای بروز اغتشاش این است که قانون اساسی یک کشور،پشت سر نهاده شود و اجتهادات ومصالح وسلایق وخواسته های شخصی دولت وحکومت جای آن را بگیرد آن هم قانون اساسی که به قول خود حاکمیت بر گرفته از مبانی قرآن وشریعت بوده و آیت الله خمینی آن را بزرگترین دستاورد جمهوری اسلامی معرفی می کند . امروز قانون اساسی بیشتر تبدیل به یک ابزار فریب شده و هر کجا که ایران در قبال نقض حقوق بشر مورد مواخذه قرار می گیرد بعضی ها قانون اساسی را به رخ می کشند که اینگونه نیست ودر قانون اساسی ما فلان وبهمان آمده؛ در حالی که مشکل جامعه از نبود قانون نیست از زیر پا گذاشتن ولگد مال کردن آن است همان گونه که مثلا در مورد  زندانها وحقوق زندانی ،قوانین  دلچسب و شیرین زیادی داریم اما بسیاری از این قوانین فقط جوهری بر روی کاغذ بوده و گویا فقط برای گمراه کردن و فریب دادن و پنهان کردن  واقعیت ها نوشته شده اند  .
بنابراین  قانونی که این گونه تبعیض آمیز  اجراو عمل  شود وجود با عدم وجودش چندان  تفاوت  ندارد.
از ویژگیهای وادی سیاست امروز، نسبی شدن حسن و قبح مفاهیم است مثلا اگر قانون گرایی خوب است باید همه جا خوب باشد نه اینکه اگر منافع ما با عمل به  قانون یا اجرای  تامین شود قانون و عدالت  امری محسن و ممدوح باشد  و اگر خلاف آن باشد خیر .


 


نظام اسلامی و آفات سیاسی
نظام اسلامی و آفات سیاسی 2


سانسور:

سانسورو گزینش و بدتر از آن، قلب ماهیت ، جنایت وخیانتی آشکار در حق  جامعه   است  .چگونه امکان دارد  که گفتن خبر یا انعکاس واقعیتی ،متضاد با منافع مردم بوده و دروغ و قلب واقعیت ،ریشه در مصالح ملت داشته باشد !؟ پس این  کبر وغرور  حاکمیتهای خود خواه ،خودباورو دیکتاتور است که به ایشان اجازه نمی دهد  واقعیاتی را که در تضاد با جایگاه وشان کاذب یا موجب سلب اعتبار ایشان است  بر ملا سازند . منافع شخصی و حزبی ، قدرت طلبی و حفظ اعتبار کاذب است که ایجاب می کند  مردم  به نام  مصلحت بینی، از واقعیات بیرون ودرون دور نگه داشته شوند ، ونه منافع ملی . پس چنین سیستمی  لازم می بیند که رغبتها را آشکار و تنفرات را مخفی نماید  ؛نسبیات را قواعد مطلق جلوه دهد؛محاسن دیگران را به نام خود ثبت کرده ومعایبی که خود دارند  به دیگران بچسبانند  ؛ نقائص  خود را پوشانده ومحاسن را بر ملا  و بزرگ وبر عکس ،معایب مخالف  خویش را بر ملا ومحاسنش را بپوشانند   واز دین و شریعت نیز آنچه را به نفع خود است باز گو و آنچه  را بر ضررشان   است مخفی نمایند  . کسی که به حقانیت راه خود مطمئن است وبه ادعای خود ،دست خدا و  معصوم  را بر سر خود احساس می کند و خویشتن را خالص فی سبیل الله می داند چرا باید  اقبال و ادبار مردم برای او این همه دارای اهمیت حیاتی باشد .پس این عوام پرستی است نه خدا پرستی ،وهدف حفظ قدرت است نه حفظ دین و مکتب ؛و این اخلاق وصداقت است که فدای حکومت وقدرت می گردد .  اگر هدف ،دین و مکتب  است  دیگر دلیلی ندارد که انسان برای رضایت دین ، راه دروغ وتهمت و نیرنگ را طی کند و اساساً چگونه  دروغ و عوامفریبی  با قربة الی الله قابل جمع است ؟

 چه بسا گمان  می کنیم که دروغ در خدمت منافع ماست اما عاقبت  به ضرر مان تمام می شود و چه بسا  تلخی راستگویی پر منفعت تر  از شیرینی دروغ باشد که گفته اند:"النجاة فی الصدق".  ممکن است بعضی از پنهان کردن حقایق در کوتاه مدت نفع ببرند اما به هر حال روزی زمستان می رود ورو سیاهیش بر ذغال می ماند[الا حین یستغشون ثیابهم یعلم ما یسرّون وما یعلنون]. چه بسا سیاستمدارانی که چاه برای دیگران کندند و خود در آن افتادند ؛چه بسا دامها وحربه هایی ساختند که دیگران همان حربه ها را علیه خود آنها استفاده کردند وچه بسا سوراخهایی برای کمین وگزیدن دیگران ساختند وخود از همان سوراخ گزیده شدند پس هیچگاه درخت دروغ و عوامفریبی میوه حقانیت و معنویت و محبوبیت به بار نمی آورد. دروغگویی وپنهان کاری  اگر از آن یک جامعه غیر دینی باشدچندان جای تعجب نیست تاسف این است که رکورد دروغ وسانسور و تزویر و عوام فریبی از آن سیستمی  است که خود را پرچمدار شریعت  و اخلاق می داند. ظاهرا به نظر می آید که خبر نگار وخبر نویس در یک جامعه غیر دینی  بیشتر به نان حلال وحرام و حساب و کتاب ،معتقد است تا بعضی از شریعت مداران ، وبیشتر به این نکته معترف است که اگر کسی شغلش بیان واقعیات باشد ولی واقعیت را سانسور کرده وبا قالب وتفسیری خلاف آنچه که هست تحویل جامعه  دهد حقوق ونانش حلال نخواهد بود .بنابراین به نظر می آید که یک خبرنگار بیشتر به سوگند کاری نیازمند است تا یک پزشک.
مصداق سانسور قانونی فقط شامل حذف توهین و فحاشی یا کلام نا مناسب یاحذف هرآن چیزی است که برای اخلاق جامعه مضر بوده و بد آموزی داشته باشد ولی آنچه امروز در جامعه ایران  وجود دارد بدتر از سانسور است. زمانی که  شکست،پیروزی تعریف می شود ؛حسن ، قبح وقبح ،حسن تعریف می گردد؛ راست ، دروغ ودروغ ،واقعیت جلوه گر می شود ؛محاسن دیگران ،حذف و کوچک، ومعایب ، دهها برابر بزرگ تر از آنچه هست نشان داده شده  و واقعیت وتاریخ تحریف می گردد نامش عوامفریبی و جنایت رسانه ای است و نه سانسور.  هدف این مقاله ، بیان اصل موضوع است نه مصادیق وگرنه ذکر مصادیق ،  مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد شد .
رسانه ها پل ارتباطی میان ملتها ودولتهای خویشند .رسانه آزاد رسانه ایست که میان این دو طیف، بی طرف باشد. اگر رسانه، دربست خادم و چاپلوس وپاچه خوار حکومت باشد خائن به ملت خویش است همان گونه که اگر یک طرفه جانب حرف مردم را بگیرد وهیچ وقعی به بیان وسخن و دفاع دولتمردان وحاکمان ننهد مرتکب بی انصافی و بی عدالتی شده است. رسانه آزاد رسانه ایست که در مسیر بی طرفی وبیان اخبار شفاف، بدون هر گونه ملاحظه تا مرحله ذبح شدن پیش رود وحقیقت را فدای آب ونان وشهرت نکرده وبلند گوی همه ایده ها باشد. منصفانه ترین رویه این است که رسانه ها همه اخبار موافق و مخالف و سازگار باطبع ونا سازگار را بدون هر گونه دخل وتصرف وسانسور و حتی بدون تفسیر وتحلیل به مردم ارائه دهند آنگاه هر قضاوتی که اکثریت مردم نمودند همان ملاک و حجت واقع شود . در دنیایی که روزنه های درز حقایق بی شمارند حکم بر  نگفتن و نشنیدن ،مشکل حکایتی است که تقریر می کنند.
مضرات سانسورکه چون اختاپوسی بررسانه های ریز و درشت جامعه ، چنگ انداخته،بسیار اوقات دامنگیر حاکمان و مسئولین جامعه نیز شده و ایشان با فهم ناقص حقایق،دچار موضع گیری های نادرست و تصمیمات غلط خواهند شد.سانسور تنها در سانسور خبر خلاصه نمی شود بلکه بدتر از آن ،سانسور شخصیتی است به این صورت که بعضی سعی می کنند حتی نام رقیبان سیاسی شان را نیز از ذهن مردم پاک کنند تا جایی که شاهد بوده ایم بعضی افراد فقط به جرم ملاقات با فلان رهبر اصلاح طلب زندانی شده و یا نه تنها سایت بلکه صفحه ویکی پدیای مربوط به ان شخصیت نیز فیلتر شده تا مردم حتی زندگی نامه او را نیز نتوانند بخوانند و یا به سایتهای خبری و روزنامه ها دستور داده شده که حق درج مصاحبه و عکس فلان شخصیت را ندارند.

لزوم تحریم رسانه ای حکومتهای دیکتاتوری:

رسانه ،مهم ترین ابزار کشورهای دیکتاتوری در جهت بسط اهداف سیاسی و عقائد ایدئولوژیک است .اگر رسانه از ایشان گرفته شود دیگر  سلاح وابزارچندان موثری  برای حفظ و نگهداری خود ندارند چرا که رسانه برای ایشان کاراتر از داشتن هزاران زرادخانه بمب وموشک است .بنابراین جامعه جهانی باید با تحریم رسانه ای چنین حکومت هایی  و زدن مهم ترین شاهرگ ایشان ،خوی قدرت طلبی و توسعه ایدئولوژی های ناصواب و بعضا خطرناک  ایشان را بگیرد . این کار علاوه بر اینکه کاراتر از تحریم ابزار و فن آوری است مغایر با هیچ قانون و ناقض هیچ پروتکلی محسوب نمی گردد. این مثل آن می ماند که کسی  نخواهد وسیله شخصی خود را به دیگری عاریت دهد و دیگری را از فن آوری شخصی خود بهره مند سازد.نقض گردش آزاد اطلاعات آنجاست که کسی مانع از گردش اطلاعات در درون خانه و منطقه خود شخص آن هم با ابزار و فن آوری خود وی شود.


مصالح نظام:

هیچ حکومت و سیستمی در آن حد نیست که برای مردم مصلحت تعیین کرده؛ خود را عقل کل ومردم را فاقد شعور لازم ؛خود را رب ومردم رابنده ، خویش رامالک ومردم را برده ،خود را صاحبخانه ومردم رامستاجر ،خود را صاحب سرّ و مردم را نامحرم تصور نماید . هر مملکتی فقط صاحبخانه دارد و این صاحبخانه ،همه ملتند و این مردمند که خود به عنوان صاحبخانه ،مصلحت خویش را چه خطا یا صواب، تعیین می کنند و نیاز به قیم و مولّی ندارند.پس عنوان مصلحت نظام ،عنوانی ساخته و پرداخته دست حکومت است زیرا  آنچه هست مصلحت مردم ودین است واین نظام است که باید فدای دین ومردم گردد و خادم ایشان باشد و نه بر عکس.

 جاه پرستان ، خود را همه نظام و نظام را فقط خود می بینند؛  مصالح شخصی و حزبی خود را مصالح کشور  و تهدید منافع خود را تهدید منافع ملی نام می نهند  و آنجا که بر ملا شدن بعضی واقعیات ،مغایر با  منافع ایشان  باشد لاجرم به کتمان امور روی آورده و دلیل کار خود را نیز مغشوش نشدن ذهن مردم و لزوم آرامش خیال ایشان عنوان می کنند! آیا براستی ایشان  این همه عاشق سرا پا سوخته مردمند که حتی نمی خواهند گرد رنجشی بر فکر آنان نشیند؟!

دیکتاتوری عقیدتی :

نه تنها انسانهای آگاه و فرهیخته ،بلکه مثل چنگیز خان خون آشام وقسی القلب مغول نیز در جامعه متوحش خود ،دو اصل اساسی اتحاد وپرهیز از استبداد را مورد تاکید و تایید قرار می دهد که مسلما رمز پایداری وتوسعه حکومت خود او نیز دررعایت همین دو اصل بوده  .او در ضمن وصایای خود به جانشینانش می گوید :

  • "دانشمندان، اديبان و آگاهان - هر كس كه مي خواهند باشند- بايد به خدمت گرفته شوند و بدون مشورت با آنان كاري صورت نگيرد ".
  • دروغ و توهین و زدن پرچسبهای ناجوانمردانه، به هدف مهزوم نمودن رقیبان و از صحنه بیرون کردن آنها از روشهای بعضی به اصطلاح سیاستمدارانی است که باید پای درس اخلاق چنگیز خان مغول نشسته و ابتدایی ترین اصول سیاست و مملکت داری را از او بیاموزند. یکی از دلایلی که غالباً این افراد در جلسات و میتینگهای خصوصی شان در توجیه کارهای خود عنوان می کنند این است که مثلا اگر فلانی رئیس جمهور شود قدرت رهبری کم رنگ می شود یا اگر فلان شخص در انتخابات خبرگان رای بیاورد برای مملکت و آینده کشور خطرناک می شود.! این افراد از وجود قطبهای فقهی وسیاسی ومدیریتی ونظریه پردازان کارآمد که متفاوت از ایشان فکر می کنند به شدت واهمه داشته و کاندیدای اصلح این افراد ،مرده ها و جنازه هایی اند که چشم وگوش بسته تابع و مطیع رای فرد باشند . وجود نظریه وتز ووزنه وثقل فکری متفاوت در جامعه برای ایشان چنان سنگین است که برای مقابله با این رقیبان ،هیچ فعلی برای آنها نا مشروع نمی نماید و چه بسیار آگاهان و اولو الابابانی که قربانی این نوع تفکر استبدادی شده و از صحنه بیرون انداخته شده اند.

    تابع محض و بی چون و چرا بودن رئیس جمهور یا هر قوه دیگر نسبت به رهبر مسئله ای است که نه لزوم عقلی بر آن وجود دارد نه در قانون اساسی چنین چیزی آمده . اگر این گونه است پس رئیس جمهور ،دیگر رئیس امور ملت نیست بلکه خادم اوامر رهبر است و در این صورت ،در حقیقت شخص رهبر، رئیس جمهور بوده ورئیس جمهور، ابزار وعروسک خیمه شب بازی بیش نخواهد بود در حالی که رهبر، تنظیم دهنده روابط قواست وحق دخالت در امورو تصمیمات داخلی هیچ قوه ای را ندارد .

    مسلماً نه بر قول حاکمیت و مریدان آن مهر عصمت خورده ونه نظام وحاکمان ،به صرف ادعا وقداست منشی ، داخل در حزب وحرز خدا و حمایت چشم بسته و بی چون وچرای او می گردند .هر چند که نظر وقول حاکم هر جامعه در آنچه جزو وظایف واختیارات اوست فصل الخطاب است ولی تحکیم تفکر وتز واحد در جامعه وقائل شدن به اینکه در برابر حاکمیت، هیچ تفکری حق بروز وظهور ندارد قول زوروخلاف عقل و شرع و قانون است. آیا انقلاب مردم جز برای رهایی از شر همین استبداد و خود کامگی بوده و آیا ایشان انقلاب کرده اند که از چاهی به چاه دیگر افتاده و حکومتی بر آنها چیره شود که برای خود حقوق و اختیارات دلخواه تعریف نموده وخویش را حق مطلق و صاحب نفوس مردم و "فعال لما یشاء" بداند ؟

    جالب اینکه اخیرا وزیر علوم دولت محافظه کار از لزوم تصفیه در دانشگاهها و حذف اساتیدی سخن گفته که به گفته او به اصل ولایت فقیه ونظام جمهوری اسلامی پای بند نیستند .سیستمی که فقط موافقان تفکر خود را آدم و مسلمان ودارای حق شغل و شهروندی و آزادی بیان و عقیده بداند ودیگران را فاقد آن ؛چه فرقی با حکومتهای استبدادی پادشاهی خواهد داشت ؟ بر فرض آن استاد و فرهیخته ای که ولایت فقیه یا ولی فقیه را قبول ندارد از نظر شما منافق وکافر باشد اما اسلام در آموختن علم ، عقیده را ملاک قرار نداده وعلم آموزی از انسان منافق و کافر را حرام نکرده ؛بلکه می گوید : «الحکمة ضالةالمومن فخذ الحکمة ولو من اهل النفاق:علم گمشده مومن است پس علم بیاموزید ولو از اهل نفاق! ».

    ابراز عقیده حکومت ودفاع از آن یک مسئله است ودیکته کردن عقیده و بستن دهان دیگران چیز دیگر؛ دیکته ای را که از بدو دبستان اعمال کرده و سعی می کنند ذهن وفکر مردم را از همان سنین کودکی مطابق با دیدگاه وعقیده خود بار آورند .اینکه یک نفر همیشه از بالا نظر خود رادر هر مسئله ای به جامعه القا کند و این نظر چنان به منزله وحی الهی قلمداد شود که هیچ کس جرات اظهار نظری دیگر را در این میان نداشته باشد و هر گوینده و معتقد به نظر دیگری در جرگه ضد انقلاب و هم سو با بیگانگان تلقی شود معنایی جز دیکتاتوری و استبداد مطلق ندارد و جالب اینکه یکی از روحانیون حکومتی با کمال بی پروایی می گوید: "کسانی باید در انتخابات کاندیدا شوند که به رهبر وابسته باشند".این افراد به دنبال کسانی می گردند که از خود هیچ فکر و تز و اختیاری نداشته و فقط نو کر و بله قربان گوی مطلق بوده وامور و منویات بالا نشین را پیش بوده و کسی سد راه و مزاحم آرامش ایشان نشود. خانم زارع کارشناس سیاسی در باره این شیوه از استبداد می گوید: « بعضی با سخن گفتن از موضع "دانای کل" همه کسانی را که متفاوت از ایشان فکر می کنند به بی بصیرتی، دشمنی با نظام، وابستگی به بیگانگان و خیانت متهم کرده و با برابر انگاری خود با نظام سیاسی، انواع بحران ها را بر حکومت (ومردم)تحمیل می کنند و به حدی در این منطق مطلق گرایانه پیش رفته اندکه انتقاد از نظام را مساوی خیانت قرار می دهند ». میر حسین موسوی رهبر جنبش سبز ایران می گوبد: « مستبدان در دایره تنگی که برای خود فراهم کرده اند آنقدر گرد خویش می چرخند که از شنیدن همهمه سقوط کاخ خودکامگی و خودرایی باز می مانند و زمانی بیدار می شوند که بسیار دیر است . مستبدان، روز به روز تنهاتر می شوند و به همه چیز و همه کس گمان بد می برند دوستان دیروزشان را از خود می رانند، و هر انتقاد و نصیحتی را توطئه ای برای نابودی خویش می پندارند و بدتر آنکه منافع خودشان را مساوی با منافع ملی می گیرند و در چنین وضعی ناچار به سلاح داران تکیه می کنند و به دنبال کسانی می گردند که چشم و گوش بسته از آنها فرمان برند و سایه شک و تردید نسبت به افکار و اعمال آنها را حتی برای لحظه ای از دل نگذرانند.». 

    دیکتاتورها چون در دنیای امروز در اقلیت قرار دارند به نحو عجیبی هوای یکدیگر را داشته واز یکدیگر حمایت می کنند زیرا می دانند که سقوط هر نظام دیکتاتوری یا شبه دیکتاتوری، آنها را تنهاتر کرده وراه را برای سقوط دیکتاتوری بعدی فراهم تر می کند . مسلما حکومت ،زمانی که تنهاتر شود احساس وحشت بیشتری می کند.

    رسانه :

    امروز رسانه بهترین ابزار پیشبرد مقاصد برای نظامهای دیکتاتوری است زیرا هیچ چیز به اندازه بوق و کرنا و سانسور حقایق نمی تواند در فریب مردم کارساز باشد. بر این اساس به جای تحریمهای اقتصادی چنین حکومتهایی که البته بار عظیم آن بر دوش مردم عادی می افتد باید به تحریم رسانه ای روی آورد .ز مانی که رسانه از حکومت گرفته شود نود درصد از بدنه او فلج خواهد شد .تحریم رسانه ای حکومتهای ناقض حقوق بشر و آزادی بیان امری خلاف قانون نیست زیرا خدمات جهانی رسانه ای به کشورها نه اجباری است و نه تعهدی در این زمینه وجود دارد ؛مانند مغازه داری که نخواهد که جنس خود را به فرد خاصی بفروشد. ما معتقدیم که حکومتهای سرکوبگر و سانسور گر نه تنها باید تحریم رسانه ای شوند بلکه نباید هر خبری را نیز از این کشورها به بیرون مخابره نمود.

    استبداد فردی ، مانع اصلاح طلبی است :

    یکی از اشکالات وارد به مسئله ولایت فقیه به شکلی که در قانون اساسی آمده آن است که این نوع ولایت به خصوص زمانی که با جهل ونادانی وتعصبات واحساسات عوام مخلوط شود و او را در حد پیغمبر وخدا تصور کنند عملا جلوی هر گونه حرکت اصلاح طلبانه حتی در چهار چوب دین را می گیرد زیرا این حرکت باید با رای شخصی رهبر هماهنگ باشد. در تصمیم گیریها این رهبر نیست که تابع قانون حساب شود بلکه خود رهبر را عملا شریعت وقانون می دانند بنابراین نه تنها اصلاح طلبی بلکه انتقاد هم راه به جایی ندارد ولو آنکه لابی و اصلاح طلب ومنتقد ،خود یک آیت الله العظمی عادل ومتقی ، ونه تنها یک نفر بلکه ده هزار نفر باشند .درست است که در حکومتهای دیگرنیز بازحرف، حرف شخص اول مملکت است ولی اولا او خود قانون نیست بلکه تابع قانون و آیین نامه ای است که جلوی او گذاشته اند ثانیا حکومت او مادام العمر نیست و حاکمیت نظام پلورالیسم در این کشورها راه ومیدان را برای ظهور تفکرات واصلاحات دیگران در چهار چوب قانون اساسی وخواست مردم همچنان بازنگه داشته وهمین امید، منتقدین را آرام نگه می دارد. در عین حال هر جامعه ای تنوع طلب است وحاکمیت یک سلیقه وتفکر را به صورت مادام العمر بر نمی تابد بنابراین حکومت مادام العمر برای غیر معصوم ،حکومتی نا مشروع و از مصادیق غصب است چه آنکه چنین حکومتی به نام دین واسلام شکل گیرد و یا طاغوت؛ و اگر اکثریت جامعه نیز به چنین حکومتی روی خوش واقبال نشان دهد این مسئله غالبا محصول فریب و بوق وکرنا و خریدن ذهن واندیشه مردم توسط حکومت است .معنای دموکراسی جز این نیست که حکومت، ابزار مردم در جهت نیل به خواسته هایشان باشد نه بر عکس . بعضی حکومتها در حالی خود را مامور و معذور معرفی کرده وادعا می کنند که آنچه انجام می دهند خواسته ها و دیکته های ملت بر ایشان است که حقیقت چیز دیگری است یعنی آنچه را که خود می خواهند بر مردم تحمیل می نمایند اما چنان زیرکانه از ابزار تبلیغاتی و بوق و کرنا استفاده می کنند که امر بر عکس جلوه می کند.

    آیا رئیس جمهور کاره ای است؟

    رئیس جمهور در جامعه ایران علی رغم همه هیمنه و تشکیلات و ساز و برگ ،همیشه باید با اجازه مقام عظمایی آب بخورد که خود را عملا صاحب کشور و مردم دانسته و رای خود را بی محابا و بدون نظر خواهی از جامعه بر همه چیز و همه کس استیلا داده و تصمیم هر فرد و هر قوه ای را بنا به تشخیص و مصلحت خود وتو می کند پس در چنین شرایطی یا باید دست به انقلاب زد و یا اصلا هیچ اصلاح طلبی نباید وارد در جرگه قدرت شود و وارث خرابی ها یا ابزار و بازیچه دست ایشان گردد . اگر سیستم حکومتی ایران را به یک اتومبیل تشبیه کنیم تغییر رئیس جمهور ،مانند تعویض رو کش صندلی است در حالی که مشکل اساسی از راننده   است .نابخردی است که کسی در چنین جامعه ای حتی با روی کار امدن اصلاح طلب ترین رئیس جمهور ،دل خود را صابون زده و به انتظار تغییر شرایط بنشیند زیرا این فرد، علی رغم قدرت ظاهری و فریبنده ، عملا رای و تصمیمات چندان مستقلی در امور نداشته و یک مهره تقریبا بی خاصیت و قدرتی پوشالی است . نقش این مقام، تنها دوندگی و عرق ریختن و جواب پس دادن و احیانا به گردن گرفتن گندهای حاکمیت یا اصلاح خرابکاریهای ایشان  است پس " این شحنه در ولایت ما هیچ، کاره نیست".

    انواع حکومتها:

    حکومتها سه نوعند:1- جمهوری دموکراتیک:نظامی است که هم در ظاهر ،انتخاب حاکمان به دست مردم است وهم اینکه حاکمان عملا برای کسب یا استمرار قدرت به هیچ فریب وجنایت اخلاقی دست نزده ودر طول حکومت نیز خود را برتر و عاقل تر از مردم ندانسته و حقوق انسانی و شهروندی و آزادیها به نحو دلخواه در جامعه بر قرار وثابت است 2- جمهوری استبدادی(شبه دیکتاتوری): که خود دو نوع است1-نظامی که ظاهر غلط انداز دارد .چنین نظامی در ظاهر ادعای دموکراسی کرده ومردم را صاحبان کشور و ولی نعمتان و حاکمان بر سرنوشت خود معرفی می کند اما پشت سر انتخابات ،یک حاکمیت اصلی وجود دارد که انتخابات رده پایین ، تنها سر پوشی بر آن حاکمیت مادام العمر یا مختار علی الاطلاق بالایی است .در واقع نام جمهوری نهادن نیز بر چنین نظامی باید با تسامح زیاد انجام گیرد زیرا عملا در چنین نظامی ،جمهوری واقعی حاکم نیست 2- نظامی که هر چند حاکمان آن با رای مردم بر گزیده می شوند و حاکمیت نیز مادام العمر نیست اما چنین حاکمانی خود دست اندرکار تعیین و تصویب قانون و حساب و کتابهای حکومت بوده وناظری بر آنها وجود نداشته و آنچه را که به نفع خود است قانون کرده و برای گزینش خود یا استمرار قدرت خویش به هر نوع دغل و فریبی دست زده و مردم را نیز عملااز آزادیها و حقوقی که منافی با قدرت آنهاست منع می نمایند که البته خصیصه این نوع حکومت در نوع قبلی نیز وجود دارد .3-دیکتاتوری استبدادی: نظامی است که مانند نظام اول ظاهر و باطن یکسان دارد اما از نوع مخالف؛یعنی هم اینکه در ظاهر، نمایی از جمهوری و فریب مردم سالاری را در خود ندارد وهم در باطن ،مطلقه و استبدادی است.

    حقیقت تلخ این است که حقیقتاًبعضی جوامع ، لایق و شایسته حاکمان مستبدند چرا که هنوز به ظرفیت ولیاقت وصول ونیل به دموکراسی نرسیده اند .جهل منشی وهرج ومرج طلبی و بی اخلاقی از صفاتی است که جامعه را از لیاقت درک و وصول به یک جامعه آزاد ودموکرات باز می دارد پس باید نظام دیکتاتوری بر ایشان حاکم باشد تا آنها را با زور چماق ،قانون گرا و متحد ساخته و جو جامعه را آرام نگه دارد و بر خلاف جوامع دیگر که انسانها خود وظیفه عقلی و قانونی و وجدانی خویش را می دانند در این نوع جامعه باید موعظه گری دائم ایشان را موعظه و امر و نهی نماید.شکل گیری نظام دیکتاتوری، قبل از آنکه نتیجه فرصت طلبی سیاستمداران باشد نتیجه جهل وبی خبری وعقب افتادگی مردم یا خاموش نشستن آنهاست و البته فرقی در این نیست که این دیکتاتوری در لباس وقالب تاج و تخت جلوه کند یا لباس زهد و شیخوخیت ؛ولی در هر صورت این دیکتاتورها در چنین فضایی دستشان برای تامین هر آن چیز که آن را منافع یا مصالح تعریف می کنند باز تر از دیگر حکام است. اگر قوای سه گانه جامعه به وظایف خود نسبت به یکدیگر عادلانه و بدون اغماض و ملاحظه عمل کرده و بر یکدیگر نظارت دقیق داشته باشند دیگر نیاز به وجود مقامی فراتر از سه قوه نخواهد بود تا دعواها و مشاجرات و بی عدالتی ها و تخلفات ایشان را سامان داده و برای توجیه وجود خود بهانه به دست آورد و جالب است که جز در ایران در هیچ جای دنیا نظیر چنین سیستم حکومتی یافت نمی شود.
    تفکر و تز حاکمیت یکی از مصادیق وانواع متکثر تفکر و تئوری در یک جامعه است بنابراین تز او نیز مانند دیگران ممکن است صحیح یا غلط باشد . حکومت بما هو ،محل و مهری از عصمت و خطا ناپذیری ندارد و آنچه محل بحث است حاکمانند .این حاکمان نیز فردی از افراد جامعه اند که اگر حاکم نبودند کسی آنها را خطا ناپذیر نمی دانست پس طبیعتاً در مقام حکومت نیز خطا پذیرند .


    اصالت از آن مردم است :

    اصالت از آن مردم و ارزشها و آرمانهای آنهاست نه حاکمیت .حکومت یک امر اعتباری وابزاری است برای آنکه منتخبین مردم در پیشبرد آنچه ملت ومردم می خواهند سرعت بخشیده وامور را منطبق بر خواست آنها سامان دهی کنند ولی اگر به جای خدمتگزاری وبندگی ونوکری، خود را آقا بالا سر مردم و قیم و ولی آنها و نماینده خدا در امور ایشان بداند وبه جای توجه به خواست مردم در پی القاء سلایق ونظرات شخصی ودیکته آنها بر جامعه باشند خائن به ایشان قلمداد می گردند پس حتی آنجا که حکومت در جاده قانون ومنطق وعقل حرکت می کند ارزش اصالی ندارد چه رسد به اینکه از این مسیر تخطی نماید.

    مملکت امام زمان!

    آنان که اسلام وجامعه موجود را اسلام وجامعه امام عصر، ورهبری را که منتخب خبرگان است ،منتخب ونائب امام زمان معرفی می کنند ،یا اسلام وحقیقت عصمت را نشناخته و در رو یاو توهم سیر می کنند یا هدفشان وجیه جلوه دادن بیش از حد واقعی جمهوریت واسلامیت موجود وفریب عوام بی خبر و ساده لوحی است که قرآن ایشان را " اکثرهم لا یفقهون" معرفی نموده است واینکه بگویند اعتراض شما بر ما ونظام ما اعتراض بر امام زمان وحکومت اوست وتمرد از این حکومت، خروج از اسلام ومحاربه با امام زمان وخداست.

    مملکت امام زمان بودن جامعه و مسئله تایید حاکمان وسیاستمداران ومدیریت آنها ازسوی امام عصر ریشه در کدام دلیل و سند عقلی یا نقلی دارد؟ [اطلع الغیب ام اتخذ عند االرحمن عهداً]. تا کی و کجا باید برای پوشاندن نقصها وکمبود ها وخلاها و یا اعتلاء وتفوق خویش بر دیگران ،خودرا به خدا وامام زمان ودین ناب چسبانده و ایشان را ابزار کار خود قرار داده و با افعال ناصواب خود دامن ایشان را نیز آلوده کنیم ؟ کی وکجا امام زمان ،ما را سخنگوی خود در رد وتایید خویش ونائب خود در زدن مهر قبول و رد کرده است ؟ کجای دین آمده که هر کس مطیع رهبر و حاکمیت غیر معصوم نباشد نمازش قبول نیست ! و چه ملازمه ای وجود دارد که اگر عنوان مملکتی از پادشاهی به جمهوری و اسلامی تغییر یافت باطن وماهیت نیز مردمی و اسلامی ومورد تایید امام زمان شود؟ اگر این گونه است پس چرا ایشان ظهور نمی کند واگر سیزده و سیزده نفر انسان کامل و مومن و متقی و عارف و عاقل واقعی در مملکت خود دارید ایشان دیگر منتظر چیست؟ اگر به فرموده شما این اسلام، اسلام ناب محمدی است پس حقیقتا امثال جاهلان وبی خبرانی مثل ما بی جهت عمری به انتظار امام عصر نشسته ایم چرا که آب در کوزه وما تشنه لبان می گردیم !

    مسلماً این رویا پردازیها و رویا پراکنی ها از جهل محض وعدم شناخت نسبت به اسلام حقیقی وانسان کامل ناشی می شود وگرنه " چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا" . .بعضی در این مسیر چنان دچار غرور شده اند که گمان می کنند همیشه خدا و امام زمان با ایشاننند ولو اینکه آنان هر چه خواهند بکنند. خود را خادم اسلام وامام زمان می دانند در حالی که در باطن امر ، کلنگ به دستانی اند که بر پیکره اسلام ضربه می زنند وخود متوجه نیستند [یصدون عن السبیل ویحسبون انهم یحسنون صنعا]. حکومتی که دائما خود را به دین و مقدسات تکیه می دهد و مدعی حکم نیابت ایشان است معلوم است که حکومتی ضعیف و سرا پا اشکال است که دائم می خواهد برای بقای خود از مقدسات مایه بگیرد و گرنه اگر مقبولیت مردمی در کار باشد دیگر نیازی به این نیست که حاکمیت را نایب امام زمان معرفی کنیم و اگر مقبولیت مردمی وجود نداشته باشد امام زمان هیچ گاه کسی را به زور و اجبار بر مردم تحمیل نمی کند بنابراین انتساب این اسلام و مملکت به امام زمان ،خود بزرگترین توهین به ایشان محسوب می شود .اینان در انتساب جامعه افلیج خود به جامعه امام زمان ومصادره نام او تا آنجا پیش رفته اند که قبل از اثبات عقلی یا نقلی نایب خاصه بودن ولی فقیه ،عوامل و سربازان او را نیز سربازان گمنام امام زمان می نامند در حالی که این تسمیه نیز ،خود توهین به سربازان واقعی امام عصر است که در عقلانیت وعرفان وتقوا و زهد وعبادت و مجاهدت وتهذیب نظیر ندارند پس "نسبت دوست به هر بی سرو پا نتوان کرد ". قطعا راه وروش یاران امام زمان از اسلام ناقص ومن در آوردی ما بی خبران و توهم زدگان جداست وآنان تابع اسلام منزل و حقیقی اند نه اسلامی که ما بدان پایبندیم .

    جالب اینکه گاه بعضی وقایع ومسائل سیاسی رانیز مستند به تاییدات امام زمان می کنند مثلا کسی که در انتخابات پیروز می شود می گویند این خواست امام زمان بوده که این شخص انتخاب شود واین را نشانه حقانیت او می دانند ؛در حالی که رای مردم فقط میزان وحجت است نه نشانه حقانیت واصلحیت فرد منتخب . ویژگیها وخصلتهای خود مردم است که تعیین کننده نوع حاکمیت وفرد حاکم است که فرمود ه اند:" الناس بامرائهم اشبه منهم بابائهم: مردم به حاکمان خود شبیه ترند تا به پدران خود"، واین مرادف همان جمله فارسی است که" خلایق هر چه لایق". پس ملاک ،رای مردم است و نتیجه هر چه باشد همان رسمیت دارد"ان کان خیراً فخیر وان کان شراً فشر". در انتخاب شخص، رای همه جامعه ملاک است نه فقط نخبگان فکری وآگاهان جامعه. در این انتخاب هم جاهل وهم عاقل شرکت دارند واز آنجا که اکثریت جامعه طبق جمله" اکثرهم لا یفقهون "اهل تعمق وتشخیص بالا نیستند باید گفت در اصلحیت حقیقی شخص منتخب همچنان جای تردید است گاه ممکن است شخصی از سوی عوام رای اکثریت را بیاورد ولی در میان خواص وروشنفکران وعاقلان ، رای اقلیت را داشته باشد وملاک اساسی نیز در اصلحیت فرد رای خواص وابدال است هر چند که ملاک در حجیت ، رای مردم است. کسی که با رای اکثریت بر گزیده می شود مسئولیتش رسمیت داشته ومخالفت اقلیت در آن تاثیری ندارد ولی نقد وانتقاد برای اقلیت حقی غیر قابل سلب است. این قاعده تنها درمسئله گزینش افراد نیست در رای ونظر نیز همین گونه است یعنی ممکن است نودو نه درصد مردم روی یک اعتقاد یا شعار اجتماع کنند که آن اعتقاد عندالله باطل و ناحق باشد بنابراین رای وتز اکثریت به معنی حق بودن آن نیست. بر فرض اگر صد در صد مردم نیز طرفدار حاکمان خود باشد تاثیر این موافقت صرفا در رسمیت داشتن وقانونی بودن حکومت است نه مشروع بودن آن(آن هم به شرط اینکه این حمایت تحت تاثیر فریب و تبلیغات نباشد ) .مشروعیت حکومت در صورتی است که فعل او از طرف شارع تایید گردد ونه مردم .حمایت مردم رسمیت دهنده است ونه مشروعیت دهنده ؛پس حکومت نمی تواند حمایت اکثریت را دال بر مشروع بودن عملکرد خود بداند چون ممکن است هم حاکم وهم اکثریت جامعه در مسیر خطا گام بر دارند بی آنکه خود از خطا بودن رویه خود آگاه باشند .بنابراین زمانی که حکومت از حمایت اکثریت بر خوردار باشد آن حکومت رسمی وقانونی است ولو اینکه حکومت پادشاهی و موروثی و حکومت فساد باشد به شرط آنکه این حمایت اکثریت تحت سیطره فریب و نیرنگ و سانسور حکومت و شستشوی مغزی نباشد وگرنه چنین حمایتی ارزش و اعتبار ندارد و بر اقلیت است که در برابر چنین وضعی ساکت ننشسته و قیام فکر واندیشه بر پاکنند.

    تولید ضد اسلام توسط مدعیان اسلام:

    هر ملتی به نام و چهره حکومت خود در دنیا شناخته می شود. بعضی حکومتها مایه افتخار ملتهای خویشند و بعضی مایه ننگ و خجالت و شرم.پس ملتها برای حفظ آبرو و اعتبار خود هم که شده ، باید در انتخاب و گزینش  حاکمان، نهایت حساسیت و احتیاط و دور اندیشی را به کار گیرند و گرنه آنگاه که حاکمان بر کرسی قدرت نشینند گاه  پایین آوردنشان تنها با به راه افتادن حمام خون میسر  خواهد بود.   آن روز که مردم در مبارزه علیه نظام شاهنشاهی پشت سر روحانیت قرار گرفته  و عنان خویش را به دست ایشان سپردند  تصور نمی کردند  که روحانیت  بتواند  مرتکب مکروه شود  چه رسد به اینکه دیکتاتور مآبانه  حکومت نماید یا  دستش  به جنایت آلوده گردد.لکن جای شکر باقی است که چنین حکومت و انقلابی پرده از ماهیت زاهدان ظاهر پرست و مدعیان خودپرست برداشت و نشان داد که مردم باید در جای دیگر به دنبال مدینه فاضله بگردند.

    المنة لله که چو ما بی دل و دین بود            آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم.

    علاوه بر این،ویژگی مثبت نظام غیر مذهبی و لائیک در این است که هیج کس فعل حکومت را مرتبط با دین ندانسته وعیبها وضعفها به دین و مذهب  سرایت داده نمی شود .صد عیب در نظام غیر دینی بهتر از یک عیب در جامعه دینی است.

    می خور که صد گناه زاغیار در حجاب               بهتر زطاعتی که به روی وریا کنند.

    البته بهتر است عبارت جدایی روحانیت از حکومت به کار برده شود نه جدایی دین از سیاست ؛زیراآن مشکلی که ما مطرح می کنیم بیشتر حاصل تلاقی روحانیت وحکومت است نه سیاست ودین .مسلم است که بر افراشتن علم دین برای جامعه ای که هنوز خود را مهذب نکرده و در هزار راه خطا قدم بر می دارد، عرض و آبروی دین بردن و زحمت بی نتیجه خود داشتن است .مسلم است که در جامعه مدعی اسلام ،همه اموروافعال ، حتی فعل یک شهردار وفرماندارنیز به پای اسلام نوشته می شود وآن عامی که دینش را از آخوند ورییس جمهور واستاندار ووکیل می گیرد وتقصیری نیز ندارد چون دینش سطحی است، به محض دیدن یک ناعدالتی وبی دینی وبی تقوایی ،از اسلام می برد به خصوص در جوی که حکومت روحانیت، آیینه تمام نمای دین معرفی گشته و این گونه تداعی شده که راه رسیدن به خدا وسعادت وهدایت ،از جمهوری اسلامی والتزام به آن می گذرد .

    نبود دین، چندان فرق با دین ناقصی ندارد که نه عقل ونه عرفان ونه دنیا ونه آخرت انسان را به طور مطلوب تامین کند .همان گونه که دست گذاشتن بر روی اسم مقدسات نیاز به طهارت و وضو دارد دل و زبانی نیز که نام ایشان را بر زبان می آورد باید پاک و بری از غبار غرور و تزویر ونفاق و نا پاکی باشد[لا یمسه الا المطهرون].ترغیب مردم به دین با بوق وکرنا و صرف ترسیم ظواهر حاصل نمی شود بلکه با عمل وسیره دقیق وبدون خطای حکومت ومدعیان دین محقق می گردد[ کونوا دعاة للنّاس بالخیر بغیر السنتکم].

    درست است که هر انقلاب وصیرورت ودگرگونی، در اصل وجودی خود مخالفانی دارد اما گاه حکومت به دست خویش وبا اتخاذ روشهای غلط وتشنج طلبانه وافراطی وتفریطی به پرورش وغرس و تنمیه دشمنان مضاعف می پردازد.. از فلسفه های تشکیل حکومت اسلامی این بوده که مردم ،مسلمان ترودین خدا پا برجاتر شود ولی می توان ادعا کرد به همان نسبت که عده ای مسلمان یا مسلمان تر شده اند(البته آن هم مسلمانی مورد نظر حکومت ) عده ای نیز از آن رو که فعل مدعیان دین را با حرف عقل و فطرت و منطق یکی ندیده اند از اسلام رو بر گردانیده اند. بنابراین یک فعل ناصواب حکومت دینی چه دینها را که بر باد نمی دهد ویک غفلت یا خطای او چه بدعتها را که به نام دین پا بر جا نمی سازد. آنجا که سایه تایید و خواست الهی را بر سر فرد منتخب در انتخابات می گسترانیم مسلم است زمانی که وی مرتکب کوچک ترین خطا یا گناهی شود انگشت اتهام در وهله اول به سوی خدا نشانه می رود! پس بهتر است که خدا و مقدسات را این گونه ابزار کار خویش قرار ندهیم.

    مسلم است که دین و مسلمانی از انقلاب اسلامی شروع نگردیده و مشکل قبل از انقلاب، خلا وجود نماز خوان و عابد نبود چون نماز و روزه و حج و مسجد و حجاب و روضه ومنبر ...در جامعه همیشه وجود داشته ، بلکه ادعا و هدف این بود که با انقلاب اسلامی ،حکومت نیز اسلامی شود واینکه سیاست ما باید عین دیانت ودیانت ما باید عین سیاست باشد اما سرانجام ،سیاست نه عین دیانت بلکه در خیلی موارد ،عین نجاست از کار درآمد . امروز،آلوده ترین ومسموم ترین فضا در جامعه ما فضای سیاسی است به گونه ای که در دنیای سیاست عین دیانت مورد ادعای آقایان ، بسیاری از حامیان انقلاب و ولایت فقیه ومدعیان اسلام ناب به راحتی از روی جنازه دیگران عبور می کنند تا به خواسته های خود نائل گردند .بنابراین آن حکومتی که سیاست او عین دیانت اوست حکومت معصوم است وبس.

    قبل از انقلاب ادعا این بود که دین تنها نماز وروزه نیست بلکه سیاست نیز هست اما امروزباید بگوییم که دین تنها سیاست نیست بلکه اخلاق و تفکرو عقلانیت و عرفان و ادب و تهذیب و عبادت و معیشت و فرهنگ ومبارزه با فقر وفساد وتبعیض وغیره نیز هست. خالی شدن اطراف روحانیت و تهی گشتن مساجد از سکنه ،دلیلی جز این ندارد که نه دین ،دین واقعی است ونه دینداران دینداران کاملی اند. مردم از دین بی طراوت وزهد خشک ومقدس مابان ظاهر پرست، خسته شده وبه تنگ آمده اند امیدی ندارند که اگر مهارشان به دست ایشان باشد به سر منزل مطلوبی برسند . ثواب نماز جماعت ومنبر واعظ را به عطایش بخشیده واز عبادت  فرادای خود بیشتر لذت برده  واز هر چه واسطه ومدعی مشمئزند .

    انسان یا باید کاملا پاک و بی عیب باشد تا بتواند خود را به اسلام وخدا وامام معصوم تکیه دهد یا اینکه باید از هر گونه ادعا به دور باشد وگرنه دامن کبریایی دین وامام وپیغمبر را نیز آلوده کرده وآبروی ایشان را بر باد داده و موجب باز شدن راه شماتت و تمسخر دیگران بر دین و دین مداری می گردد. به قطع می توان گفت همین سینه چاکان انقلاب و ولایت فقیه بیش از همه تولید منافق وضد انقلاب وضد ولایت فقیه کرده اند. کسانی که از یک سو خدا و معبود می سازند و از سوی دیگر با عملکرد نا صحیح و دافعه انگیز خود ، کافر و ضد انقلاب تولید می کنند . قرآن وخدا وامام زمان ،همان گونه که برای بعضی می تواند ابزار هدایت باشند برای بعضی نیز می تواند ابزار لغزش و ضلالت واقع شود .برای آنان مایه ضلالت است که بدون عمل وکسب معرفت، دل خود را به کبوتر حرم بودن خوش کرده وبا نخوت وغرور هر چه تمام به اسم وعنوان شیعه بودن بر همه عالم فخر فروخته و دم از انتظار موعودی می زنند که به خیالشان مهر تایید از جانب او خورده و با آمدن او سردمدار عالم خواهند شد . اینان شبیه همان یهودیانی اند که قبل از ظهور پیامبر اسلام بر مسیحیان فخر می فروختند که چون پیامبر آخر الزمان آید ما به ایشان ایمان آورده وعلیه شما خواهیم جنگید ولی چون پیامبر ظهور کرد اولین طیف مذهبی که مقابل اسلام ایستادند و با پیامبر جنگیدند همین دسته  بودند.بعضی  خدا و پیامبر و اهل بیت را  مصادره نموده اند تا بگویند هر کس که با ما نیست علیه خدا و رسول و اهل بیت است اما  ایشان با چنین روشی باعث شده اند که مخالفین ایشان خود را با خدا و رسول و دین و شریعت غریب دیده و حتی در مقابل آن قرار گیرند و نتیجه اینکه ،سیستمی  که  برای وصل کردن آمده با چنین روش غیر اخلاقی عملا  مظهر فصل کردن و دافعه انگیزی و دو دستگی  شده است.

    بخشی از سخنرانی آیت الله خمینی در آذر ماه پنجاه و هشت :
    «من حقيقتاً نگران هستم. من نگران اسلام هستم. ما اسلام را از چنگ محمد رضا در آورديم ولی
    خوف اين را دارم كه اسلام به چنگ ما مبتلا شده باشد، به طورى كه ما هم مثل او يا بدتر از او بر سر اسلام بياوريم. اين نگرانى هست و زياد است. آدمهاى جاهلى هستند كه به خيال خودشان خدمت مى‏كنند براى اسلام، لكن سر خود كارهايى مى‏كنند كه ضرر به حيثيت اسلام مى‏خورد.

    تأسف اينكه اين نهضت به دست خود ما نهضت اسلامى نباشد. اسلاميتش را از دست بدهد. انقلاب كرديم و هر كارى دلمان مى‏خواهد مى‏كنيم. حجتشان همين است. از هر كه بپرسى چرا اين طور؟ مى‏گويد انقلاب كرديم.«كارهاى كمونيستها را مى‏كنند به اسم اسلام. كارهاى ماركسيست‌ها را مى‏كنند به اسم اسلام. حرفهاى آنها را مى‏زنند به اسم اسلام. و اين نهضت از داخل دارد مى‏پوسد مثل يك خربزه‏اى كه از بيرون شما آب به آن مى‏دهيد، به آن توجه مى‏كنيد، يك وقت كه مى‏خواهيد بچينيد مى‏بينيد از باطن خراب شده. شما در ظاهر هى خدمت كنيد، هى چى بكنيد، يك وقت ببينيد كه نهضت شما كرمزده است. از باطن خراب شده است. آنهايى كه به اسم اسلام مشغول شده ‏اند به تبليغات، و به اسم اسلام مشغول شده ‏اند به اعمال سر خودى؛ اينها كرمهايى هستند كه باطن اين نهضت را به فساد خواهند كشيد. و اين يك خطر بزرگى است كه براى اسلام در زمان ما پيش آمده، و شايد خطرش بيشتر از خطرى باشد كه اسلام از رژيم سابق داشت. تمام ضوابط را به هم‏ ريخته ‏اند. هر چه ضابطه اسلامى باشد عمل به آن نمى‏شود. به اسم اسلام، اسلام را دارند از بين مى‏برند. اشخاصى نفوذ كرده ‏اند در همه جا. به اسم اسلام، اسلام را مى‏پوسانند.اسلام را مى‏كوبند.و بايد آنهايى كه به اسلام اعتقاد دارند به داد اسلام برسند. آنهايى كه مى‏خواهند اسلام در اين مملكت حكومت كند بايد به داد اسلام برسند. يك دسته جوان‏اند. مطلع نيستند از مسائل. جاهل متنسك از آنهايى است كه پيغمبر فرموده است كه: دو طايفه هستند كه كمر مرا مى‏شكنند: يكيشان عالم متهتك است، يكيشان جاهل متنسك است. جاهل مقدس مآب كمر پيغمبر را مى‏شكند. جاهلى كه نداند قانون اسلام چيست و پيش خود به اسم اسلام برود به خيال خودش خدمت مى‏كند. اسلام ضوابط دارد. اسلام هرج و مرج نيست كه هر كه هر كارى بخواهد بكند. اسلام قوانين داردو روى قوانين بايد عمل بشود.
    يك فكرى بكنيد. اگر دير بجنبيد اسلام را در خطر تضييع و رفتن آبرويش قرار داده ‏ايد. مسئوليم همه ما.
    من ميل ندارم كه هى شدت عمل، و هى فشار، و هى دعوا و داد و قال. من ميل دارم باآرامش همه چيزها محقق بشود. با آرامش ، امور تحقق پيدا كند. اين تصفيه ‏اى كه مى‏گويند در ادارات داريم، تصفيه اين است که اشخاصى كه دارند بر خلاف اسلام، بر خلاف موازين اسلام دارند پخش مى‏كنند حرفهايشان را، اینها را اخراج کنند نبايد بنشينيم‏ تماشا كنيم. بايد بنشينيد، يك اجتماعى بكنيد. با هم قرارى بدهيد. يك ضوابطى درست كنيد و بعد هم شماهايى كه پاسدارها دستتان است عمل كنيد. اگر يك پاسدارى غلطى كرد بيرونش كنيد. تحويل دادگاهش بدهيد. نگذاريد هرج و مرج بشود. يكى دو تا مى‏شود، دو تا ده تا مى‏شود، بعد از دست شما هم خارج مى‏شود. انشاءاللَّه خداوند خودش اصلاح كند امور را و ما را از دست خودمان نجات بدهد. باید از دست خودمان فریاد کشیم «سعدى از دست خويشتن فرياد».

    حاکمیت تعصب وشعار:

    اسلام دین پویایی ، اندیشه واستدلال و گفتگو است [نحن ابناء الدلیل] نه دین جمود وپرخاش وشعار وهیاهو ولعن و نفرین.

    حاکمیت می تواند از مردمی که احساسی وشعاری اند وطبعشان با جوگیر شدن دمساز است نهایت استفاده وبهره وری را به عمل آورد فقط کافی است داغشان کنند و بعد هر چه می خواهند در گوششان فرو کرده و شستشوی مغزی شان دهند. امروز عده ای به قول آقای لاریجانی، نانشان درهمین هیاهو هاست .

    بعد از گذشت سه دهه از شعار مرگ بر آمریکا ومرگ بر ضد ولایت فقیه نه تنها مرگ سراغ این دو گروه نیامده بلکه زنده تر وقوی تر نیز شده اند وتنها چیزی که برای شعار دهندگان باقی مانده یک گلوی خشک وخسته است و البته از دلایل دیگر روی آوردن حاکمیت به هیاهو و شانتاژ گری ،پنهان نگه داشتن صداهای حقیقت طلبی از گوش مردم است .

    آن فلسفه ای که اسلام در شعار گنجانده، اِشعار به اعتقاد است ولی امروز شعار تبدیل به ابزاری برای تخریب و توهین به اعتقاد دیگران شده است . اسلام حتی توهین وتحقیر ولعن کفار را نیز جایز نشمرده .توهین ولعن تنها راهی برای عقده گشایی است و نتیجه عملی آن چیزی جزتهییج بیشتر دشمن نیست [ولا تَسبّواالذین یدعونَ من دون الله فیسبّواالله عَدواًبغیر علم]. بسیاری از هجمه ها وصدماتی که از جانب دشمنان، متوجه دنیای اسلام شده ریشه در تحریک آنان از سوی ما دارد .چندی قبل قضیه پرتاب کفش از سوی خبرنگار عراقی به سوی رئیس جمهور آمریکا موجی از خوشحالی را در میان بعضی داخلی ها به دنبال داشت در حالی که اسلام چنین منطق وحرکتی را رد می کند. ممکن است رئیس جمهور کشوری از نظر ما منفور باشد اما او نزد ملت خود احترام دارد وملت او اهانت به رئیس جمهور خود را اهانت به خویش دانسته واگر اقدامی نیز نکنند حداقل مسلمانان در چشم آنان موجوداتی بی منطق ومتحجر معرفی می شوند. اگر کسی با منطق چند سوال حسابی از دشمن و مخالف خود بپرسد و او را در پاسخ در مانده کند راهکاری منطقی تر از شعار دادن یا پرتاب کردن کفش است. چند روز بعد از این واقعه کفش اندازی ، اسراییل حمله ای را به غزه انجام داد که در طول چهل و پنج سال اخیر بی سابقه بود!.

    عده ای گمان می کنند پیروزی آنها در این است که آن قدر تُن هیاهو وشعارشان را بالا ببرند که صدای دیگران شنیده نشود. اینها منطقشان فقط شعار است و در وادی بحث و استدلال چیزی برای گفتن ندارند اگر آنها را به مناظره وگفتگوی نزدیک ورو در رو دعوت کنند حاضر به این کار نمی شوند وفقط آموخته اند که از دورادور سنگ پرتاب کنند بنابراین تعصب بر شعار، خود از نشانه های ضعف وشکست است . بسیار اوقات شاهد بوده ایم که عده ای افراطی در مراسم سخنرانی قانونی رهبران یا حامیان اصلاح طلبی با ایجاد هیاهو وشعار، مانع ازسخنرانیها شده وجلسات آنها را به هم ریخته اند وهیچ مقام رسمی وقضایی نیز پی گیر شناسایی یا بر خورد قاطع با این اشخاص نشده است ؛به قول آقای علی مطهری «آقایانی که اصرار بر شبیه سازی حوادث امروز با حوادث صدر اسلام دارند آیا صحیح می دانند که آنها و دار و دسته شان را به سپاه عمربن سعد و ابن زیاد تشبیه کنیم که در روز عاشورا با ایجاد سر و صدا اجازه نمی دادند نوه پیغمبر سخن بگوید؟ (این صحبت اشاره به سخنرانی نوه آیت الله خمینی(منتقد حکومت) در خرداد هشتاد ونه دارد که عده ای با ایجاد هیاهو وشعار ،مانع از سخنرانی ایشان شدند).

    کم رنگ شدن انگیزه های معنوی و الهی و ضعیف شدن تفکر وعقلانیت ،موجب می شود که مردم روز به روز در دین وسیاست ،احساسی تر، شعاری تر وسطحی تر وتعصبی تر شوند. هر جا بوی شعار وتعصب وافراط و وماجراجویی می آید حاکی از کمبود عقلانیت وتفکر است. در بعضی موارد، شعاروتعصب خوب است ولی آنچه فعلا وجود دارد اعمال شعار و تعصب در جای ناجاست . جو شعار زدگی هر چند از اوائل انقلاب وجود داشته امادر سالهای اخیر با حاکم شدن دولت شعار وادعا و همراهی رسانه ملی با رویه عوام خشک مقدس وظاهر بین وسکوت نسبی حکومت ، این مسئله به اوج خود رسیده است .

    فیوض انقلاب :

    1-بهره های اقتصادی :

    بسیاری از فیوضی که امروزبر سر ملت سایه انداخته وحکومت به آن می بالد نه از آن حاکمیت ، بلکه از آن درآمدهای نفت وگاز وروند عادی وسیرمعمول علمی و اقتصادی وزمانی است وگرنه حاکمیت هیچ گاه اقتصاد را بر سیاست ترجیح نداده چه رسد به اینکه تحول اساسی و انقلابی در این عرصه به وجود اورد . جامعه مدیون نفت وگازاست که اگر نبود با چنین مدیریت نابهنجار و اقتصاد بیماری (که بعد از سی و پنج سال ، نتیجه آن، تورم سی و دو درصدی و رشد اقتصادی نزدیک صفر درصد است)هنوز در پیچ وخم کوچه های جهان سوم سیر می کرد .انقلاب اسلامی را باید انقلاب نفت نامید ؛پشتوانه ای که هیچ گاه حکومت بدون آن قادر به اداره خود و مردم و حتی پیشبرد انقلاب و سیاست نمی بود .جالب اینکه بعضی دائم دم از پیشرفتهای به خیال خود ،بزرگ می زنند و این دست آوردها را محصول انقلاب اسلامی و حکومت ولایت فقیه معرفی می کنند در حالی که اولا این پیشرفتها فقط از چشم ما مهم و بزرگ به نظر می آید زیرا جایگاه رشد و توسعه ایران در دنیا چندان جایگاه درخشانی نیست ثانیا: ما معتقدیم که اگر به جای چنین نظام پر تشنجی، نظامی معتدل حاکم می بود ما امروز در علم و دانش و اقتصاد و تولید و مدیریت و اخلاق و معنویت و عقلانیت و دیانت و هنر و ورزش و... دهها برابر پیشرفته ترو پیشگام تر از حال می بودیم. جامعه ای که پیشرفتگی واقعی نائل نشده و مدینه فاضله را به چشم ندیده و لمس ننموده، مسلم است که باید همین حد را آخرین حد رشد و ترقی بداند .

    2- بهره های سیاسی:

    علاوه بر اینکه پیشرفت و شهرت و اقتدار سیاسی ما نیز بسیار جاهها محصول شانتاژ گری وعوامفریبی بوده ، بهره ها وفیوض آن نیز غالباً در انحصار عده ای خاص قرار داشته واین عده خاص ،همیشه با ناجوانمردی تمام ، جلوی نزدیک شدن تفکر ناموافق با خود را در این وادی سد کرده و اگر ناموافقی مسند ایشان را اشغال کند به طور فجیعی پایین کشیده می شود .تازه نه قدرت، بلکه استخدام وکار نیز همین گونه است یعنی اگر کسی پیغمبر را قبول نداشته باشد شاید راحت تر استخدام شود تا اینکه ولایت فقیه را قبول نداشته باشد .اگرگمان شود همه کسانی که دم از ولایت فقیه می زنند واقعا در دلشان انسانهای معتقد الاصلی اند گمانی اشتباه است زیرا تمسک به ولایت فقیه برای خیلی ها ابزار رسیدن به نان یا پست است واین راه از ولایت فقیه می گذرد.

    3-بهره های اجتماعی :

    هر چند که جمهوری اسلامی در راستای فقر زدایی و حمایت از طبقات محروم ،قدمات مثبتی بر داشته اما تا زمانی که این خدمت رسانی ها،غیر عادلانه باشد به این معنا که همه نیازمندان از آن بهره مند نشوند یا فقیر و غنی به طور مساوی از آن بر خوردار گردندموجبات رضایت نیازمندان جامعه را فراهم نمی سازد . اگر سیستمی بر جامعه حاکم باشد که در آن فقیر ،روز به روز فقیرتر و غنی روز به روز غنی تر شود هیچ گاه نیازمندان از قبَل این گونه خدمت رسانی ها بی نیاز نشده و هر درزی که گرفته شود آب از جای دیگر بیرون می زند .همچنین دادن وعده های غیر ممکن یا دادن قولهایی که پشت گوش انداخته می شود به نارضایتی و بدبینی جامعه افزوده و گاه افراد را از پیگیری حق خود منصرف می سازد .

    منت گذاری؛ممنوع:

    بعضی در خدمت رسانی خود چنان منت بر مردم می گذارند که گویا پولی را که به ایشان می دهند از جیب خود داده یا خدمتی را که به ایشان می کنند خدمت اضافه از برنامه است .بعضی نیز به خدمت رسانی خود رنگ سیاسی نیز داده و معتقدند هر فیضی که نصیب جامعه و نیازمندان می شود از دولت وجود ولایت فقیه است پس اگر برای سلامتی و طول عمر ولی فقیه دعا کنند قدر شناس و اگر نکنند باید لقمه را از دهانشان بیرون کشید وگویا اینجا نیز شرط بهره مندی از خدمات ، التزام به ولایت فقیه است.

    نقل است که  امیر مومنان (ع)  پيرمرد فرتوتی را راه ديد كه مشغول گدایی است حضرت از حال او جویا شد پاسخ دادند: پيرمرد ی نصرانی است .حضرت فرمود:استعملوه حتی اذا کبر و عجز منعوه؟در روزگار جوانی و سلامت او را به کار گرفته اید واکنون که پیر وکور شده او را رها کرده اید؟سپس فرمود: انفقوا علیه من البیت المال: از بیت المال او را اداره کنید .(وسائل الشیعه، ج11، ص49.)

    پس در اسلام ،صرف انسان بودن ملاک بهره وری از حقوق شهروندی است نه مسلمان بودن و نه تابع امام و رهبر و ولایت فقیه بودن . بهره وری ، حق انسانها و خدمت رسانی عادلانه ،وظیفه حکومت است وهیچ حکومتی حق منت گذاری در قبال خدمتگزاری خود بر مردم را ندارد .

    فیوض اسلام حکومتی:

    اسلام ،مکتبی است شریف و محترم؛اما باید پرسید نظام روحانیت با اسلام مورد ادعای خود تا کنون چه گلی بر سر مردم زده است؟ اقتصاد که  همیشه مدیون پیشرفت زمان و منابع نفت و گاز بوده وارتباطی به اسلام ندارد. در بعد سیاسی نیز  آنچه بیشتر تاکنون تجربه شده سیاست ها و منش های  مغایر با عقلانیت و دیانت  بوده تا عین دیانت؛ رفتارها و تصمیماتی که عمدتا  بر پایه اجتهادات و سلایق شخصی  و در راستای قدرت  طلبی  شکل گرفته اند   و نه در راستای عقل و  شریعت  . از جنبه فرهنگی نیز باید گفت که  رشد فرهنگ اسلامی بیشتر مدیون وجود گشت ارشاد و ظاهر سازی حاصل از  ترس و خفقان بوده و نه عشق به اسلام حکومتی وحکومت اسلامی .  از جنبه اجتماعی  نیز که مطلب واضح تر است . انسان حتی  بوی یک شاخصه مثبت اجتماعی  را که محصول اسلامیت حکومت  باشد  به زحمت می تواند استشمام کند .پس اسلام حکومتی  منافعی  در خور توجه برای مردم نداشته و اگر هم منافعی بوده بیشتر به جیب خود آخوند جماعت رفته  ونه مردم .


    تفضل الهی یا حقانیت ما؟ :
    گذر کردن جامعه از خطرات و موانع، به دلیل آن زعم مغرورانه ای بعضی نیست که می پندارند حق مطلقند و راه ومنش حکومت ، منشی معصوم است بلکه این مسئله ریشه در تفضل  الهی دارد.
    این تفضل خداوند یا به خاطر آبروی دین خودش بوده (نه به خاطر ما) یا به خاطر ترحم بر ضعف و بیچارگی ما بوده (نه حقانیت ما).

    همیشه این گونه نیست که در برابر هر خطا و انحراف ، چشم پوشی واغماض در کار باشد گاهی نیز جامعه و حکومت ضربه وچوب سخت آن را متحمل می شود . شکست ناپذیری این انقلاب وبه دست صاحب ومولایش رسیدن یک باور احساسی است مگر آنکه جامعه در صراط ثقلین قرار گرفته وحق طلبی او توام با عمل و اخلاق و عقل گرایی واعتدال باشد . خداوند با کسی رابطه خویشاوندی وتعهد دوستی وهمیاری ندارد نزدیکترین انسان به خداوند که پیامبر است با آن همه حمایت الهی ،گاه در جنگ از دشمن شکست می خورد. پیامبر نه تنها تبصره وبندی برای مصونیت از عذاب ندارد بلکه خداوند توبیخ وتنبیه او را در صورت خطا وتمرد، با دیگران یکسان وبلکه سختتر می داند [ ولو تقول علینا بعض الاقاویل لاخذنا منه بالیمین ثم لقطعنا منه الوتین]. آنان که فعل وگفتارشان به نام دین وخداست عذاب گناه وخطایشان نیز مضاعف است .

    لازمه نصرت ، حقانیت ومقبولیت انسان نزد خدا نیست. بسیاری از جنایتکاران بزرگ نیز خود را نماینده خدا در روی زمین ومورد تایید وحمایت الهی معرفی می کرده اند مانند هیتلر که در طول حکومت خود از سوء قصدهای بسیاری جان سالم به در برد وهر بار نیز لطف الهی را عامل نجات خود می دانست. خداوند گاهی راه را برای جنایتکاران نیز هموار کرده وموجبات مکنت وقدرت وحیات آنان را فراهم می سازد وبلکه ممکن است دعای بد کاران را زودتر از بندگان صالح مستجاب کند اینها نامش تایید نیست بلکه استدراج و مهلت وامتحان است [ ولا یحسبن الذین کفروا انّما نُملی لهم خیراً لانفسهم انّما نُملی لهم لیزدادوا اثماً ولهم عذابٌ مهین] بنابراین نه لازمه شکست ،باطل بودن ونه لازمه پیروزی ،حق بودن منش است .خداوند مصالحی دارد که افراد واحزاب را آلت ووسیله نیل به هدف خود قرار داده وبعد آن ابزار را مانند تفاله به دور می اندازد مثلا در روایت آمده که در آخرالزمان دین خدا به وسیله انسانهای فاسق پیش برده می شود.پیامبر می فرمایند:"سیشد هذاالدین برجال لیس لهم من الله من خلاق:این دین به وسیله کسانی پابرجا ومستحکم خواهد شد که خود هیچ بهره ونصیبی نزد خدا ندارند". اینجا ابزار، فاسد ودور انداختنی، اما هدف ،ثمر بخش و مفید است .نتیجه وثواب این هدف نصیب ابزار نمی شود ولی آن چیزی که خداوند اراده کرده و مقدر نموده حاصل می گردد[ لیقضی اللهُ امراً کان مفعولاً].

    تقلید در تفکر:

    در اصول اعتقادی وآنچه مربوط به عقل وفطرت انسان است این خود اوست که باید به یقین وشعور دست یابد وتقلید در اینجا عین جهالت است .امروز بعضی ها با وجود حاکمیت، کار خود را راحت کرده و فکر وتعقلشان را نیز به حکومت سپرده اند تا به جای آنان فکرکرده وایشان نیز تبعیت نمایند . قداست بیش از اندازه واعتقاد افراطی به رهبران سیاسی ، بعضی مردم را از فهم بعضی واقعیات وحتی زحمت فکر کردن دور نگه داشته. این اعتماد بیش از اندازه باعث شده تفکر وتعقل وتفحص ،راکد وتعطیل بماند واگر حکومت، جهت گیری اشتباه یا دل بخواهی نیز داشته باشد با هیچ اعتراضی رو برو نمی شود چون کسی فکر نمی کند که متوجه خطا وانحراف شود. مدعیان شعور وعقل زیادند ولی متاسفانه خیلی جاهها تقلید ،اوهام وتعصبات را جای عقل به حساب می آورند . آنچه عموماً در جامعه حاکم است تقلید وتاثیر پذیری واستدلال نا خود آگاه است که حاصل تکرار مستمر تبلیغات شنیداری است. مردم در چنین فضای تبلیغاتی ، خصلت گوش بودنشان بر تر از چشم بودن و ظاهر نگری شان شان بیش از واقع بینی شان خواهد بود . .امیر مومنان می فرمایند: «الحق ان تقول رایت والباطل ان تقول سمعت: حق آنست که بگویی دیدم وباطل آن است که بگویی شنیدم».اکثر مردم همان گونه که در بعد جسانی ،ضعیف وراحت طلبند در تفکر نیزهمین گونه اند منتظرند ببینند اکثریت چه می گویند وباد از کدام جهت می وزد تا آنها نیز با همان تفکر همراه شده وخود را ازحمت تفقه و تعمق معاف کنند .اینان تفکر اکثریت را عین حق وشنیدن را عین دیدن می پندارند . سیگنال تفکروعقل گرایی که ضعیف شود وبه محاق رود امواج احساسات وتعصبات اوج می گیرد آنگاه حکومت به راحتی می تواند چنین جامعه ای را با بوق وکرنا وباران تبلیغاتی هیپنوتیزم فکری کند.

    بزرگترین مشکل سیاسی در جامعه ماوجود تفکرات خشک وجامد وغیر منعطفی است که براساس باورها وتعصبات کور ذهنی شکل گرفته و باعث شده که این افراد تاب شنیدن وخواندن چیزی غیر از آنچه خود می خواهند و می پسندند را نداشته باشند . قول احسن آن چیزی است که خود به آن معتقدند و در جایی که از جواب دادن و استدلال عاجز می شوند با تحقیر و شعار و لعن و ناسزا سعی می کنند عجز وناتوانی خود را مخفی کنند .


    نظام اسلامی و آفات سیاسی
    نظام اسلامی و آفات سیاسی 3

    اهداف انقلاب اسلامی :

    معمولا حکومتها در ابتدای شکل گیری  و روی کار آمدن خود، در پاسخ به  انتقادات و اعتراضات مربوط به  ضعفها واشکالات  وعدم تحقق  وعده ها ،نو پا بودن حکومت را دلیل اصلی این امر دانسته و جامعه را امر به صبر و شکیبایی بیشتر می دهند . منصفانه است که بگوییم انقلابی که تازه شکل گرفته وهنوز در ابتدای راه است نمی تواند همه  آرمانها و وعده ها را در یکی دو سال  محقق نماید  پس برای به قضاوت نشستن در مورد عملکرد حکومت باید زمان و فرصت  بیشتری به ایشان داده شود ؛اما در هر حال  این زمان  محدود بوده  و حکومت نمی تواند تا همیشه مشغول طی کردن گردنه ها و پیچ و خمهای راه باشد و دائما به مردم وعده سر خرمن دهد . انقلاب اسلامی نیز مشمول همین قاعده بوده  و اینک بعد از گذشت سه دهه  و نیم  ،زمان مناسبی  برای بررسی  و محاسبه کارنامه حکومت فرا رسیده  و دیگر عذر و بهانه و درخواست وقت اضافه تر به هیچ وجه مورد پذیرش نخواهد بود.

    هر چند هدف واهتمام مسئولین ورهبران، همواره بر پیشرفت واعتلاء  جامعه بوده  ولی در این راه نارساییها ونقصانها ی زیادی نیز قابل طرح است وصرف قصد و خواستن، مساوی با پیمودن راه صحیح نیست .

    اهداف انقلاب اسلامی رسیدن به دو اصل ارزشی یعنی جمهوریت واسلامیت بوده  . آنان  که دینشان سطحی است وفقط روی آب شنا کرده  وبه اصطلاح اسلامشان اسلام ریش وشعار و احساسات  است شاید بگویند که ما به هر دو هدف به نحو کامل رسیده ایم واسلاممان اسلام ناب محمدی و ونظاممان نظامی پاک و مقدس است اما کسی که اسلامش اسلام اندیشه وفقاهت  است و تفکرش را ازتاثیر تبلیغات و بوق وکرناها آزاد بار آورده و چهره برزخی حکومت را می بیند ، قضاوتی کاملا متفاوت داشته و معتقد است که این انقلاب در هر دو بعد، راه کج ومعوجی را طی کرده ومی کند.

    1- جمهوریت:
    نظام جمهوری یعنی نظام مردمی و مردم سالار.
    مهمترین شاخصه جمهوریت نظام، آزادی عقیده وبیان است که قبلا در این مورد بحث شد اما نکته اینجاست که وجود انتخابات ،مساوی با دموکراسی نیست .چه بسا انتخابات یک نوع  سیاه کاری و نقابی برای پوشاندن صورت مخفی استبدادی باشد ومردم فقط ابزاروپل برای نیل به این هدف واقع شده  و  تحت استثمار سیاسی قرار گیرند  .با اینکه حاکمان جمهوری اسلامی با اسلام و انقلاب مورد ادعایشان بیش از حد هلهله و ولوله به  راه انداخته وشلوغش کرده اند اما هزار نکته باریکتر زمو اینجاست که باید مورد بحث واقع شود.
    گزینش مسئولین جامعه توسط مردم از لوازم  دموکراسی ومردم سالاری است اما شرط کافی نیست زمانی جامعه به دموکراسی واقعی نائل ومفتخر می شود که مردم ،مخدوم حاکمیت باشند نه پل و ابزار آنها ؛اصالت از آن مردم باشد ونه حکومت ؛ مردم صاحبخانه محسوب شوند و نه مستاجر؛حکومت ،خود را خدمتگزار مردم بداند نه قیم آنها. دموکراسی واقعی در جوامعی تحقق واقعی دارد که حتی خدمت اجباری  را نیز خلاف اصل آزادی و اختیارانسانی  دانسته و آن را از قانون حذف نموده اند و بالاتر از آن اینکه حکومت ،حتی داشتن سلاح را نیز حق طبیعی مردم قلمداد کرده و خوفی از این بابت ندارد!. دموکراسی واقعی زمانی محقق می شود که مردم به عنوان صاحبان مملکت ،ازبیان هیچ گفتار وانتقاد ی نسبت به مسئولین جامعه که خادمین ونوکران ایشانند واهمه نداشته باشند ؛حکومت، مردم خویش را درآگاهی ازحقایق نامحرم نداند و همان گونه که یک مسئول با رای مردم انتخاب می شود با رای ومشاوره صاحب نظران و متخصصین ،کشور را مدیریت کرده  و از استبداد در عملکرد و خود بزرگ بینی و قرار دادن جامعه در مسیر امیال و خواسته های شخصی پرهیز نماید .جامعه دموکرات به جامعه ای گفته می شود که حکومت ،خواسته های مردم را به پیش ببرد  نه آنکه مردم را برای همراه کردن با خواسته ها و سلایق خود با بوق وکرنا بفریبد .دموکراسی واقعی زمانی محقق می شود که انتخابات، انتخاباتی آزاد وغیر مهندسی شده بوده و در آن  به ازای هر کاندیدای طرفدار حکومت یک کاندیدای منتقد نیز حضور داشته باشد نه آنکه انتخابات را یکدست از وجود محافظه کاران و طرفداران خود نموده و ریشه حضور منتقد واصلاح طلب را از بیخ وبن کنده  و بعد با کمال بی شرمی به مردم بگویند وظیفه شرعی است که در انتخابات شرکت کنید و اسلام را حفظ کرده ومشت محکم به دهان بد خواهان بزنید .زمانی، نماینده یا رئیس جمهورطرفدار حاکمیت ،برگزیده حقیقی مردم است که از کاندیدای منتقد واصلاح طلب در چشم مردم موجودی بیگانه،ریگ در کفش،بی بصیرت،منافق وفریب خورده به تصویر نکشند و مردم ساده دل را با رفتارها و گفتارهای ناجوانمردانه، فریب ندهند.مردم  سالاری تنها به این نیست که کاندیداها فقط زمانی که به رای ملت  محتاجند مردم دوست شده و از چاکری و نوکری دم زنند و بعد از آنکه کارشان تمام شد پشت سرشان را  نگاه  نیز نکنند. دموکراسی یعنی آنکه هر زمان اکثریت مردم نظام موجود را خواهان نباشند حاکمان بی درنگ از تخت و سریر قدرت برخیزند . دموکراسی یعنی آنکه هدف ،جلب رضایت مردم باشد نه  جلب رضایت و خوشحالی رهبر.
    همچنین صرف گزینش مسئولین جامعه توسط مردم ونقش داشتن ایشان در تعیین حاکمان ،مساوی با سعادت جامعه و رضایت مندی مردم و مطلوب واقع شدن حکومت نیست . این مطلوبیت زمانی حاصل  می شود که انسانها آگاهانه و خردمندانه  و بدون واقع شدن در جو احساسات و تبلیغات، دست به گزینش بزنند . اگر  مردم ، انسانهای ضعیف و بی تجربه یا ناصالح  و فاسد را بر خود بگمارند آن گاه هر چه بر سر ایشان آید جز خود کسی را نباید سر زنش و ملامت نمایند.پس صرف وجود دموکراسی ،مساوی با ظهور جامعه مطلوب نیست مگر آنکه خردورزی  و اندیشه و بصیرت  نیز با آن توام باشد .
    البته حاکمیت ،نماینده فکر واندیشه و منش جامعه نیز هست پس اگر مردم دروغ و مکر را هنر شمارند یا هرج و مرج طلب و یا دسیسه کار باشند کسی را بر می گزینند که مثل خود ایشان باشد و اگر پاکی و صداقت و راستی و عملگرایی را دوست داشته باشند پس رای ایشان نیز به انسان عملگرا و با اخلاق وراستگو خواهد بود. بنابراین زمانی حاکمان عوض خواهند شد که مردم عوض شوند که  گفته اند " الناس بامرائهم اشبه منهم بآبائهم" والبته عکس آن نیز صادق است یعنی حاکمان نیز به مردمان خویش شبیه تر از هر کس دیگرند  وبه دلیل همین شباهت و تقارن و مانند بودن مرید و مراد است که در قیامت نیز هر گروه از انسانها به نام  مراد و مقتدایشان فرا خوانده می شوند[یوم ندعوا کل اناس بامامهم].


    آخوندیت و دموکراسی؟!
    شعارجمهوری در مبارزات نظام آخوندی علیه حکومت سلطنتی از آن جهت شعاری فریبنده و دروغین بود که همین روحانیون  حدود شش  دهه قبل از انقلاب اسلامی ،زمانی که رضا شاه پهلوی قصد تشکیل نظامی جمهوری را داشت در برابر این تصمیم ایستاد  و آن را نظامی وارداتی و غربی اعلان نمود ولی زمانی که خود  بوی قدرت  را احساس کردند با علم کردن نام جمهوری، حربه مناسبی برای جذب مردم در مسیر حمایت از خویش و مبارزه و  به دست گرفتن قدرت پیدا نمودند اما بعد از نشستن بر صندلی قدرت و افتادن آبها از آسیاب ،حاکمانی  که قرار بود خادم ملت باشند مخدوم و معبود  واقع شدند و کسانی که قرار بود مجری اوامر ملت باشند سرور و تصمیم گیرنده یک تنه برای همه مردم  شدند و آنان که قرار بود رفع بیداد از جامعه کنند خود مظهر ظلم و بیداد  شدند  و آنان که امید  بود حافظ منافع ملت باشند ،نه ملت که حتی اسلام را نیز  اهرم دفاع از  منافع و قدرت خود نموده و در نتیجه عملا ثابت کردند که هنوز هم در چشم ایشان دموکراسی، یک پدیده وارداتی و غربی است!

    نام جمهوری، غیر از حقیقت جمهوری است  :

    نظامهای دیکتاتوری  دو نوعند : دیکتاتوریهای صادق و بی ریا و دیکتاتوریهایی که بر عملکرد  مستبدانه خود لباس و نقاب دموکراسی پوشانده اند .حاکمیتی که بر سر کار می آید اگر از همان ابتدا اعلان استبداد کرده وهدف خویش را بر مردم روشن نموده  وتکلیف جامعه را با خودشان معلوم کند بهتر و مقبول تراز حکومتی است  که در لباس و نقاب دین وارزشها ودموکراسی ،عملا رویه عکس  را دنبال می کند این نوع حکومتها  با صد ریا وعوامفریبی  ،وجهه ای مردم پسند از خود  به نمایش می گذارند در حالی که  در پس پرده ،فکر دیگر دارند و "آن کار دیگر می کنند ".
    در طول تاریخ، انقلابهایی بوده اند که به هدف سرنگونی دیکتاتوری وتشکیل جمهوری و دموکراسی به راه افتاده اند اما بعد از پیروزی، داستان کاملا متفاوت شده و محصول دیگری از بطن انقلاب بیرون آمده.  به عنوان مثال بعد از انقلاب فرانسه ،رهبران انقلاب و شورای حاکمیت ، تا سالها چنان خفقان و دیکتاتوری و حمام خونی به راه انداختند که حقیقتا روی نظام پادشاهی پیش ازخود را سفید نمودند  . ایشان تنها به کشتار مخالفان و منتقدین مطرح جامعه اکتفا نمی کردند  بلکه اگر در کوچه وخیابان یا صف بقالی و نانوایی، فردی صرفا با دیگری درد دل و شکوه ای از اوضاع مملکت می کرد و جاسوسان حکومت می شنیدند، فردای آن روز یا پایش در زندان ویا گردنش زیر گیوتین بود . اختناق و رعب و وحشت وارابه های مرگی که انقلابیون در جامعه به راه انداختند چنان در این تاریخ ،دهشتناک بود که سر انجام عده ای از خود شورای حاکمیت نیز از این وضع به تنگ آمده وعلیه گرداننده اصلی انقلاب ،شورش کرده واو را به قتل رساندند واز آنجا که این دموکراسی وجمهوری ، دروغی بیش نبود دیری نپایید که فرو ریخت و حاکمیت شبه پادشاهی در آن حاکم گشت.
    نکته  دیگر اینکه  قیام و انقلاب وکودتا در کشورهای دموکراتیک معنا ومفهوم ومصداق ندارد زیرا هر کس که  به فکر انقلاب بیافتد نهایتا تصویری  را که بعد از به دست گرفتن  احتمالی قدرت در ذهن می پروراند همان نوع حکومت با افراد متفاوت است .در این کشورها هر اندازه وضع  اقتصادی و معیشتی نیز نابسامان باشد نهایت چیزی که وجود خواهد داشت اعتراض واعتصاب است  ولی وجود انقلاب، منتفی است بر خلاف کشورهای غیر دموکرات یا با حاکمیتهای مادام العمر ،که چون این نوع حکومتها با کرامت انسانی و خواست فطری جامعه در تضاد ند  دیر یا زود با خشم بر اندازی رو برو خواهد شد.بنابراین کسانی که دائم به انتظار وقوع انقلاب در جوامع دموکرات ، گردن کشیده  و روز شماری می کنند بهتر است که سر به کار دیگر گیرند.


    آخرین نسخه دموکراسی:
    نظام تازه به دوران رسیده ای  که جزو آخرین کشورهای ملحق  به جامعه دموکراتیک جهان  است چنان غرق در ندیدگی و غرور است که با قد فرازی در  مقابل کشورهایی که حتی قرنها زودتر از او نظام مردم سالاری را بنیان نهاده اند، در صدد یاد دادن  دموکراسی و اخلاق و آزادی به آنهاست البته  این در صورتی است که 
    نادیده انگاریم که دموکراسی و مردم سالاری در جامعه آخوندی ، دروغ وکذبی بیش نیست وگرنه هنوز انقلاب واقعی برای ایجاد نظام دموکراسی به وقوع نپیوسته و بی شک  چنین نظامی  نه تنها  آخرین کشور ملحق به جامعه دموکراتیک  بلکه  آخرین نظام  ملحق به جامعه عقلانی ،اخلاقی و حقوق بشری خواهد بود.




    2- اسلامیت:
    اسلام گرایی یکی از انواع تفکرات و سلیقه های موجود فکری یا سیاسی در جامعه است  .تجربه نشان داده که این طیف فضل و امتیاز و تقدسی ویژه بر دیگران  نداشته و از جهت درصد خطا و صواب و  صلاح و فساد  همانند دیگران اند .
     با روی کار آمدن اسلام گرایان ،اصل اسلام نیز ممکن است  بیش از آنکه  دچار ترقی و محبوبیت  گردد دچار ضربه و صدمه و آسیب شود و این در صورتی است که مجریان ومدعیان دین ،انسانهایی کم عقل و تعصبی و توهمی و احساسی وهوا پرست وقدرت طلب باشند . ایشان 
    گاهی چنان بلایی بر سر دین می آورند که دشمنان دین قادر به چنین کاری نیستند. ممکن است با روی کار آمدن  حکومت اسلامی ،در صد نماز خوان ها وومتنسکین بیشتر گردد ولی در عوض به همان اندازه دین ، سطحی تر شود . به همان اندازه که مناره ها ومساجد و آواها ونواهای دینی بالاتر رود کرکره عقلانیت و تفکر  پایین تر آید  .جامعه ای که دروغ  ،حیله ونیرنگ،تهمت وافترا و اصل عدم اعتماد در آن حاکم است، ؛ جامعه ای که انسانها دربسیار مواقع  برای رسیدن به مقاصد و نیازهای شرعی وقانونی شان مجبور به طی کردن راه خلاف باشند  ؛ جامعه ای که جزو اولین ها ی جهان در آمار طلاق ، اعتیاد و اعدام باشد ؛ جامعه ای که شصت در صد مردم  اذعان داشته باشند که دچار افسردگی و نارضایتی از زندگی اند ؛جامعه ای که جزو آخرین رده های جدول در رعایت حقوق شهروندی باشد ؛ میلیونها جوان در سرگردانی اعتقادی وفکری غوطه خورند وهیچ سخنی برای آنها مستدل وقانع کننده نباشد ؛ حاکمان ،راحت و آسان  به ملت خود دروغ بگویند؛ اسلام ،خلاصه در روضه خوانی یا مرگ بر این وآن  باشد؛مال حرام در زندگی ها مانند کوه انباشته شده باشد ؛پیرو ولایت فقیه بودن مهم تر از تعبد و دینداری و اخلاق  باشد ؛ از فرهنگ اهل بیت فقط اسم وعنوان واشک وماتمش را به ارث برده ورقت واشک بر ایشان بیش از توجه به سیره ایشان باشد ؛ مردم به جرم انتقاد به زندان بیافتند، یک عده روی پول بخوابند ویک عده روی خاک ؛ مهاروعنان واداره دین به دست عوام الناس باشد نه علمای راستین  ؛پارتی و روابط ،حاکم بر قانون و ضوابط باشد؛آمار جرم وفساد در آن کم از کشورهای مورد ملامت حاکمان نباشد ؛به اذعان کارشناسان، یک سوم ملت دارای بیماریها ومشکلات روحی وروانی باشند ؛ به اذعان مسئولین قضایی، از هر پنج نفر یک نفر دارای پرونده قضایی باشد؛ به گفته برخی ،هشتاد در صد دختران دبیرستانی دوست پسر داشته باشند ؛برای دست یازیدن به مقام و قدرت،اخلاق مانند آب خوردن ذبح وقربانی شود ؛ رشوه  و اختلاس مانند خوره بر پیکره جامعه چنگ زده باشد ودر نهایت جامعه ای که توجه عوام به خرافات وبدعتها غیر قابل احصاء وبیش از توجه به حقایق باشد را نمی توان جامعه دینی  نامید. البته در این معضلات  ، مردم و  حکومت هر دو مقصر و شریکند و اگر مقایسه ای نیز بین فضای اسلامیت در ایران با دیگر حوزه های تشیع در کشورهای دیگر بیاندازیم باز خواهیم دید که  جامعه ما عقب افتاده ترین  است .
    ما در اینجا با سه نوع مسیر مواجهیم یکی اسلام فقاهتی  است که این همیشه بدون تاثیر پذیری از نوع حکومت ،سیرخود را داشته است  دیگری اسلامی است که در دست مردم ودرون اجتماع یا خانه هاست که انقلاب چندانی در این مورد به وجود نیامده، آنگونه که بتوان  جامعه قبل از انقلاب را غیر اسلامی و  جامعه بعد از آن را اسلامی  قلمداد نمود  بلکه اگر نگوییم که  در قدیم ،تعصبات و پای بندی مردم  نسبت به  شعائر وباورهای دینی  عمیق تر از حال بوده کمتر هم نبوده و آنچه عوض شده ،بیشتر شکل و قالب  است تا اصل و محتوا .در واقع مردم پیش از این شرابشان را بیرون می خورده اند و نمازشان را در خانه ولی اکنون شرابشان را در خانه می خورند و شرابشان را بیرون.
    می خور که شیخ وحافظ ومفتی و محتسب              چون نیک بنگری همه تزویر می کنند.
    سوم، اسلام سیاسی وحکومتی است؛ بلی در این زمینه تحول وانقلاب قابل مشاهده است ولی صرف وجود انقلاب، دلیل صحیح بودن ماهیت یا روش ومنش نیست چون منعی ندارد که حکومتی دیکتاتوری ، نقاب دموکراسی بر صورت بزند یا حکومتی ضد دینی ،لباس دیانت بر تن بپوشد . در   مسیر اسلام سیاسی  هر چند اقتداراتی وجود داشته  اما معایب زیادی نیز  وجود دارد .ممکن است جامعه ای به نام اسلام ،انقلاب کند اما منش ها و رویه ها با سخن و تز و حکم دین در تضاد باشد یعنی بین اسلام فقاهتی با اسلامی که مبنای کار حکومت است همخوانی چندانی وجود نداشته باشد. جامعه ای اسلامی نامیده می شود  که اسلام فقاهتی به بطن ودرون حکومت و جامعه کشیده  شده و در درون حوزه ها محبوس نماند . صرف نام وعنوان ،ماهیت را اسلامی نمی کند آنچنانکه ما مثلا  نام  فرزندمان  را علی می گذاریم ولی  لازمه آن این نیست که  رویه وصفات او  نیز مانند حضرت علی  باشد  بلکه  ممکن است حتی انسانی فاسد  جنایتکار از آب درآید. اینکه ما صرفا نام  سیستمی را جمهوری اسلامی  بگذاریم دلیل بر این نمی شود که مملکت، اسلامی شده  وبه قول آقای کروبی: "ملاک،عملکرد انسانهاست نه عمامه یا تاج ". اگردر باطن و  درون ، تغییر وانقلاب انجام نشود حکومت شاه و آخواند هر دو سرو ته یک کرباس و مصداق"تشابهت قلوبهم"خواهند بود.گاهی  سیستم جدید، کارش نه بازسازی خرابی های گذشته ، بلکه ادامه دادن خرابی هاست.  اگر حکومت، حاضر باشد تا حد از دست دادن قدرت ومحبوبیت خود با اسلام همراه باشد آنگاه حکومت، اسلامی خواهد بود ولی مسئله اینجاست که بعضی حکومتها تا زمانی با دین ،رفیق وهمراهند که  دین  بر خلاف قدرت و منافعشان حکمی صادر نکند وگرنه ایشان  دین را تغییر خواهند داد و نه خود را.حال اگر بتوانند، این تغییر و تحریف را از چشم دیگران پنهان نگه می دارند  و گرنه در توجیه کار خود خواهند گفت که  منافع ومصالح اسلام یا مردم ، این گونه اقتضا می کند!.

    نقصان اسلام حکومتی و سیاسی به اسلام فقاهتی نیز آسیب جدی وارد می کند زیرا مردم در حد فهم تفاوت بین این دو  طیف  نیستند وآن کس که از حکومت موجود بیزار ومتنفر است فرقی بین آخوند سیاسی و غیر سیاسی  قائل نبوده  وبه هر دو ناسزا گفته واز هر دو روی گردان است در حالی که بسیاری از روحانیون کوچه وبازار کارشان به سیاست نبوده وسر به  لاک خویش دارند .متاسفانه عملکرد حکومت آن گونه بوده که اسلام سیاسی ، بیشتر  تداعی کننده شعار وتعصب ونمو دهنده خود سری و خشونت و افراط و تقلید گرایی محض  تعریف شده است .

    نتیجه اینکه، انقلاب ایران عمدتاً یک انقلاب  سیاسی محسوب می شود نه  انقلاب  اقتصادی ومدیریتی وفرهنگی و فکری و دینی . آنچه مشهود است اینکه اقتصاد  ، اقتصادی  استبدادی وسلیقه ای است وعدالت اقتصادی هنوز در حد وشانی که یک جامعه اسلامی اقتضا می کند پابرجا نشده است  مدیریت، اسلامی نیست و فرهنگ ،یک فرهنگ تقلید گراست و مردم نیز بین میل دل و اطاعت و ترس ،مصداق "مذبذبین بین ذلک "اند . سنتهای اصیل  رو به  تعطیلی وفراموشی است وطراوت از  فرهنگ جامعه رخت بر بسته و حتی  فرهنگ  نیز متاثر از سیاست شده است . بسیاری از قوانین که در زمان شاهنشاهی مطابق با نص اسلام بوده، در جمهوری اسلامی به نام  مصلحت بینی تغییر پیدا کرده واین نشان می دهد که دین  نیز  بنده وتابع سلایق  حکومت  شده است.آنچه امروز از اسلام  باقی مانده بیشتر ،نماد و ظاهر  است در حالی که  جامعه  با تمسک به ظواهر نه به دنیای دلخواه  می رسد ونه به آخرت  مطلوب ؛ مثل اینکه ما بوی غذایی را دائم استشمام کنیم ولی هیچ گاه مزه غذا را زیر  زبان احساس نکنیم ومسلم است که چنین جامعه ای همیشه در گرسنگی ونارضایتی به سر می برد .اگر در یک  انقلاب، فقط صورتها و ظواهر و افراد تغییر  یابند ولی ماهیت و عملکرد عوض نگردد در این صورت  مردم کم کم  احساس خواهند کرد که از چاه یک حکومت  بیرون آمده ودر چاه حکومتی دیگر فرو افتاده اند . انقلاب، ودیعه و امانتی است که مردم به دست حاکمان  سپرده اند و اگر حاکمان، ذره ای در جهت خلاف  منافع مردم و وعده های مقرر حرکت کنند این کار از چشم مردم خیانت به انقلاب و سوء استفاده از قدرت تعبیر خواهد شد.پراکندگی مردم از گرد حاکمان، ریشه در مساوی بودن اوضاع گذشته وحال  ، عدم تحقق مطلوب وعده ها وعدم توانایی حکومت در تحقق عدالت واجرای دقیق خواسته های جامعه دارد.همه حامیان یک انقلاب ،همیشه طرفدار وحامی باقی نخواهند ماند زیرا  زمانی که ایشان ،گرم و داغند یک نوع بینش نسبت به انقلاب و حاکمان  دارند ودر زمان دیگر که عاقلانه واندیشمندانه فکر می کنند به نتیجه دیگری می رسند  . اکثر حکومتهای انقلابی  در اول کار تا مدت زمانی با مردم و از برای ایشان و در پی محقق نمودن  وعده های خویش بوده اند اما کم کم ویروس قدرت طلبی و خود بینی روح وجانشان را تسخیر کرده وشبیه به حاکمان گذشته شده اند و این حب قدرت وشهرت ، لاجرم  توسل به دروغگویی و عوامفریبی را نیز موجب شده  .بر این اساس  هر سیستم حکومتی باید حداکثر هر ده سال یک بار به رفراندوم گذاشته شود.گاهی مظلومان و دربندان دیروز همان ظالمان وقلدر مآبان امروزند .بعضی مردمان  لایق همان گرسنه نگه داشته شدن و در بند بودند وگرنه اگر قدرت و ابزاری برای ابراز و نمود پیدا کنند با گسیختن افسار و تغییر صد و هشتاد درجه ای   ازسر بد مستی  و  قلدر مـابی با دیگران  و یکه تازی  با دنیا  بر می آیند.

    لقمه بزرگتر از دهان :

    ادعای حکومت اسلامی برای غیر معصوم برداشتن لقمه بزرگتر از دهان است لقمه ای که آخر ، گلو گیر می شود و نه می توان آن را فرو برد ونه باز گرداند آنگاه اینجاست که اسلام تبدیل به اسلام مصلحتی وسلیقه ای می شود چون اسلام با این وسعت و عمق و وهجم ،قابل اجرا یا هضم برایمان نیست مجبور خواهیم شد  که  از سر وته آن زده  تا آن را مطابق با سطح فهم و همت خود نماییم . حکومت و جامعه امروز در تحقق اسلامیت ،شکست خورده ومهزوم شده است  و از این شکست، فقط اسلام شناسان واقعی آگاهند نه دیگران. لازمه این شکست ، در هم فرو پاشی حکومت نیست بلکه همین که دین شناسان حقیقی معتقد به عدم تطابق فعل حکومت با  اسلام منزل باشند کفایت می کند. این عوام  نیستند که بتوانند  در مورد اسلامیت یا عدم اسلامیت جامعه قضاوت کنند چون ایشان دین شناس و متخصص نبوده و هر چیز را که به نام  اسلام به آنها قالب شود از اسلام می دانند.


    انقلاب اسلامی ؛تجربه ای از شکست دینی و اخلاقی :

    روایاتی وجود دارد مبنی بر اینکه هر قیامی قبل از ظهور حضرت حجت، محکوم به شکست است . در روایتی از  امام سجاد علیه السلام نقل شده است که :"هیچ کس از خاندان ما تا قیام قائم برای دفع و یا زنده کردن حق کردن حق خروج نکرده و نمی کند مگراین که باعث افزایش گرفتاری ما و شیعیان ما می گردند". بعضی سعی کرده اند این روایات را ضعیف وغیر قابل استناد معرفی کنند زیرا به خیالشان حال که انقلاب اسلامی صورت گرفته پس موفقیت این انقلاب، دلیلی بر اعتنا به این احادیث باقی نمی گذارد غافل از این که منظور روایات می تواند بعد اسلامیت قیام باشد نه اصل انقلاب وبر اندازی وتشکیل حکومت  .بنابراین  باید دو بعد جمهوریت واسلامیت را به طور جداگانه نقد کرد و بین آن دو تفکیک قائل شد.  مسئله تشکیل نظام جمهوری اسلامی تجربه ای از امتحان وشکست مدعیان است تا همگان به این نتیجه برسند که جز معصوم کسی یارای تحقق عدالت و مدینه فاضله و تحقق اسلام ناب را ندارد وباید چنین انقلابی مورد حمایت الهی واقع شود تا این نتیجه حاصل گردد ! 

    ما از درون پرده شده مغرور صد فریب         تا خود درون پرده چه تدبیر می کنند.

    آفات حکومت از دیدگاه امیر مومنان  :

    علی علیه السلام  می فرمایندآفت الدول باربع: تضییع الاصول؛ التمسک بالفروع؛ تقدیم الاراذل؛ تاخیر الافاضل :آفتهای حکومت چهار چیزند: واگذاشتن اصول(معیشت ،امنیت ،معنویت )- تمسک به فرعیات وپرداختن به امور غیر مهم- مقدم ساختن انسانهای فرو مایه - واگذاشتن وعقب راندن انسانهای فاضل».

    اولویتهای کاری یک حکومت  به ترتیب عبارتند از :1-بهینه سازی معیشت واقتصاد2- بهینه سازی مدیریت  3- حل معضلات اجتماعی 4- سیاست خارجی و ارتباطات بین الملل . البته  سیاست در معنای عام ،قسم جداگانه ای به شمار نمی آید بلکه سیاست خود محصول عمل احسن به دستور العمل دین وعقل است . پرداختن بیش از حد به سیاست و نزاعهای جناحی قطعا به اقتصاد ومعیشت و مدیریت ودیگر ابعاد  جامعه لطمه وارد می سازد. تنها در سایه آرامش سیاسی است که می توان به رشد و توسعه مدیریت و اقتصاد سرعت بخشید زیرا توسعه و  رفع مشکلات  حوزه مدیریت و اقتصاد و فرهنگ  تنها در سایه همبستگی ملی و تمرکز جمعی و آرامش جامعه و  عدم رودررویی میسر است.ثبات اقتصادی منوط به ثبات سیاسی است و اقتدار سیاسی منوط به اقتدار اقتصادی است.  در صورتی که در درون جامعه مشکل  اقتصاد و معیشت یا دین و اخلاق وجود دارد هر انرژی که بی دلیل روی سیاست صرف شود فعل نامشروع خواهد بود. بنابراین کسانی شایسته به دست گرفتن مسئولیتهای کلانند که از سیاست و سیاست بازی چیز چندانی بلد نباشند. همچنین دین و فرهنگ نیز مسئله ای نیست که حاکمیت در آن نقش ایفا کند. دین و فرهنگ مسئله ای مربوط به مردم است که حکومت  نهایتا می تواند نقش آمر به معروف و ناهی از منکر را  ایفا نماید و به رشد و تعالی اخلاق و عقلانیت کمک نماید .



    سقوط نظام دو هزار وپانصد ساله :

    هر حکومتی مخلوطی از  صفات مثبت و منفی و فضیله و رذیله است  والبته ثمره ومیوه هر دو را نیز دیر یا زود می چیند؛ ابتدا ثمره شیرین خوبیها و فضیلتها وبعد ثمره تلخ رذائل و بدیها را .

    سقوط نظام دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی  بدان معنا نیست که قبل از این ،مردم در جهنم زندگی کرده واکنون به بهشت برین در آمده اند یاقبل از این نظام ،جامعه فقط نام اسلام را شنیده بوده وحالیا در تعبد ودینداری محض واسلام ناب غوطه وراست .به رغم بعضی تحریفها و عوامفریبی های تاریخی باید گفت خدماتی که بعضی شاهان به اسلام و فرهنگ این مرز وبوم کرده ند اگر بیشتر از مسئولین مدعی در جمهوری اسلامی  نباشد کمتر هم  نیست. نباید زمانی که بحث از سقوط نظام شاهنشاهی می شود نگاه را فقط معطوف به حکومت پهلوی یا چند شاه فاسد  کرد چرا که دربعضی ادوار ،جامعه از امروز مسلمان تر ورنگ وبوی دیانت  در جامعه نمایان تربوده است . بسیاری از بزرگان دینی وادبی وهنری و علمی و فقهی ومعنوی که در زمان شاهنشاهان پا به منصه وجود گذاشته اند نظیرشان در نظام جمهوری اسلامی هنوز پرورش نیافته اند وپای بندی بعضی از  پادشاهان ،به اسلام و احترام به علمای آن الگو ومثال زدنی  بوده است.

    نظام  دو هزار و پانصد  ساله شاهنشاهی با همه خوبی ها و بدیهایش، شناسنامه وهویت فرهنگی و ملی و  اعتقادی  این مرز و بوم  بوده  وحذف و نادیده گرفتن آن ،سر پوش گذاشتن بر بیش  از نود و پنج  درصد از هویت ،فرهنگ  و تاریخ ایران است. نه کسی می تواند به اسم ایرانیت وملیت ،اسلامیت را مورد خدشه قرار دهد ونه کسی حق دارد به نام اسلامیت، ایرانیت رامنکوب کند .

    نظام شاهنشاهی در زمان وجای خود نظامی رسمی ومعتبر بوده ونظام جمهوری نیز در زمان وجای خود حکومتی منطقی ورسمی است . جهان امروز از آنجا که جهان ارتباطات است وهمه افراد جامعه امکان شناخت و شرکت در انتخاب حاکم و حاکمیت را دارند لاجرم باید به رای ایشان رجوع شود ولی در قدیم که هیچ رسانه و وسیله ارتباط جمعی نبوده امکان تشکیل نظام مبتنی بر رای مردم وجود نداشته وهیچ حکومتی نمی توانسته آراء عموم مردم را در سراسر کشور برای تعیین فرد حاکم  جمع آوری کند به خصوص آنکه مردم خود نیز هیچ گاه از نزدیک قادر به شناخت ودیدن دولتمردان  خود نبوده و امکان آن نیز برای همه وجود نداشته ؛پس راهی جز این نبوده که هر کس که قدرت وصولت و صلابت حکومت داری وتوان مدیریت کشور را در خود می دیده پا در رکاب گذاشته  و بعد از تشکیل حکومت برای جلوگیری از هرج ومرج وثبیث ارکان نظام به سرکوب یاغیان ومتمردان از حکومت مرکزی بپردازد. هر چه باشداگر سیره بعضی حکام سیره جرم وستم نیز بوده، این حکومت جور بهتر از نبود حکومت یاهرج ومرج قدرت بوده است.

    از اینکه ایران وسیع و بزرگ قدیم به مرور زمان تبدیل به کشور امروزی شده ، نباید شاهان را مقصر دانست زیرا همان گونه که کشور های کوچک ،ضعیف به حساب می آیند کشورهای بسیار وسیع نیز در قدیم ضعیف بوده اند  چون ایشان نیز می باید دائم با مشکل مدیریت و کنترل اوضاع دست و پنجه نرم کنند  بدین جهت است که همه امپراتوری های گذشته همچون امپراتوری اسکندر و چنگیز و ایران و روم و اتحاد جماهیر شوروی به مرور زمان از بین رفته و از بطن آنها کشورهای جدید به وجود آمده اند. بر این اساس ،یکی از راهکارهای جلوگیری از اضمحلال و فروپاشی ، ایجاد سرزمین های نیمه مستقل برای اداره هر چه بهتر کشورهای وسیع است  که البته  در ایران هخامنشی چنین تقسماتی وجود داشته.

    خلا نظام معتدل:

    متاسفانه در طول نظام دوهزارو پانصدو سی و چهار ساله حکومتی !،هیچ گاه نظام متعادل و منطقی در جامعه ایران حکمفرما نبوده؛یعنی  یا حکومت شاهنشاهی استبدادی  وموروثی حاکمیت داشته  یا حکومت اسلامی استبدادی و پر ادعا ودردسرساز والتهاب آفرین .گاهی  در ورطه بی قیدی و بی دینی  گرفتار بوده و گاهی در ورطه دین مداری خشک وافراطی . گاهی تاثیر پذیری کامل داشته و گاهی متعصبی یکدنده بوده ؛زمانی،تمدن گرایی افراطی و وتقلید پذیری محض  بر آن حاکم بوده و زمانی ،تحجر و جمود و ارتجاع ؛در یک زمان ،متحد درجه یک غرب بوده و در زمان دیگر، دشمن درجه یک او. بنابراین با توجه به تجربه تلخ این دو نوع سیستم  یعنی حکومت تفریط گر شاهنشاهی و حکومت افراط گر و متحجر  آخوندی ،جامعه امروز تشنه انقلاب دوم  برای تشکیل حکومت معتدل است.

    در صورتی می توان در مقابل نظام دو هزار وپانصد ساله شاهنشاهی اظهار تفوق و فخر کرد که وعقلانیت وعدالت را در وجه مطلق پیاده شده ببینیم وگرنه در دیانت ناقص فرقی قابل توجه بین آن جوامع با این جامعه نیست. اگر نگاهی به واژه های فقر وفساد وتبعیض وجهل وظلم انداخته  ومطالعه ای گذرا در تاریخ داشته باشیم خواهیم دید که تنهاشکل آنها در طول تاریخ عوض شده وگرنه اصل وماهیت آنها  همیشه گریبانگیر بشر بوده وهست .

    شکی نیست که بعضی از نظامهای شاهنشاهی نظام خیانت و ظلم وطاغوت بوده ومبارزه در برابر آنها نیز مبارزه ای صحیح و لازم قلمداد می شده است  اما نکته این است که  که لازمه سرنگونی حکومت طاغوت ،لزوم تشکیل حکومت اسلامی و دینی  نیست . نقطه مقابل طاغوت و دیکتاتوری ،نظام مردم سالاری و دموکراسی است که این دموکراسی در جامعه اسلامی هم می تواند سیستمی مبتنی بر حکومت ولی فقیه به شکل مرتسم در قانون اساسی باشد (البته با حذف مطلقه بودن اختیارات و نیز مادام العمر بودن حکومت و دیگر اشکالات )وهم می تواند حکومتی بر مبنای قوانین اسلام اما غیر ادعایی بوده و ولایت فقها مانند همان سیره ولایتی  هزار و چهارصد  ساله باشد ( در واقع مدیریت سیاسی و اقتصادی و معیشتی به دست حکومت  و مدیریت دینی و مذهبی به دست علما باشد) علاوه بر اینکه وجوه منفی حکومت دینی و پر ادعا در عصر غیبت  اگر بیشتر از وجوه مثبت و نافع آن نباشد کمتر هم نیست  . درچنین عصری جامعه  همین که بتواند کلاه خود را محکم بگیرد خود هنر بزرگی است درواقع اگر نظامی حاکم باشد که هر تفکری برای خود در هر گوشه ای زندگی کرده  وکار به  مذهب وتفکر دیگری نداشته باشد خیلی منطقی تر و نافع تر به حال دنیا و آخرت و آسایش و آرامش  مردم است. 

    بهترین نوع حکومت، حکومت تکنوکراتی  است که فقط  گرداننده ومدیر و ناظم  باشد  نه دینی پر ادعا باشد و نه ضد دین و سکولار ؛نه عرض خود برده و زحمت دیگران بدارد ونه سر بی درد را بی جهت دستمال ببندد .اگر سیاست هم تراز با اخلاق و عقلانیت و و وجدان حرکت نکند بهتر است که از دین جدا باشد. بهترین جامعه ،جامعه و سیستمی   است که  همه مذاهب و تفکرات، آزادانه و  با آرامش در کنار یکدیگر  زندگی کرده ، نه کسی علیه  دیگری  به پاخیزد و نه در پی صدور یا تحمیل تفکر خود و ایجاد امپراتوری عقیدتی باشند .لازمه مدیر صرف بودن حکومت ودور بودن او از سیاست عین دیانت این نیست  که جامعه  به گمراهی وضلالت دچار باشد .حاکمیت آخوندی  گویا چنین به جامعه القا نموده  که شیعه ، بدون مبارزه و درگیری دائم با دیگران ،شیعه واقعی قلمداد نمی شود و گویا هویت او در  مبارزه و دشمن پروری گره خورده است در حالی که اگر  وجود همین حکومت آخوندی و التهاب آور دینی نبود  مردم  در آرامش کامل به سر برده ودر طول  دهها سال  این همه ضربه وخسارت مالی وجانی وزمانی از سیاستهای حکومت متحمل نمی شدند . حمایت غرب از جنگ هشت ساله ؛ ترور فیزیکی شخصیتها ؛ تحریمها؛ اختلال در پیشرفتهای سیاسی واقتصادی وفرهنگی ؛ تخریبها ورقابتهای ناسالم ؛ قیامها وشورشها ؛ شایعه سازیها ودروغها ؛ تهمتها وناسزاها ؛ رودر روییها وکینه ورزیها و....  از ثمرات حکومت دینی پر ادعا و التهاب آفرین  بوده ؛ حکومتی که با  دشمن سازی ودشمن پروری وحادثه جویی ، همه را با خود در انداخته ودائم تولید دشمن والتهاب کرده  وجامعه را از نیل به آرمانهای عقلانی باز داشته و بیشتر از آنکه برای شیعیان جهان امنیت آفرین باشد درد سر آفرین بوده . حاکمیت ایران  بیشترین دشمن ومخالف را در میان همه حکومتها داراست که حتی بسیاری از کشورهای مسلمان و همسایه نیز به نابودی او تشنه اند و سوال اینجاست که آیا وجود این همه مخالف ودشمن، نشانه حقانیت ماست یا اشتباه در مسیر ورویه؟!

      نتیجه اینکه نقطه مقابل حکومت دینی ، حکومت ضد دینی نیست بلکه می تواند حکومتی مردم سالار و عقلانی  و مبتنی بر قراردادها و قوانین پذیرفته شده جمعی باشد. بر خلاف آنچه حکومت،  دائما تبلیغ نموده وسعی کرده که بگوید هر چه حکومت غیر دینی  است لاجرم حکومت جور وفساد وستم وطاغوت است ما این اعتقاد را نداشته و می گوییم که نظام در عین لائیک  بودن می تواند به مذهب احترام خاص داشته باشد. ما اعتقادمان این است که "ما حکم به الشرع حکم به العقل وما حکم به العقل حکم به الشرع"؛ یعنی هر آنچه عقل بدان حکم می کند دین نیز  حکم می کند و بر عکس. بنابراین در دنیای خارج ،جامعه و حکومت اسلامی هیچ گاه   نقطه مقابل نظامهای عقل گرا و  راسیونال  که حتی در بعضی موارد، حکم عقل را اشتباه برداشت کرده و راه خطا را می روند، نخواهد بود  زیرا  اسلام  عصر  غیبت نیز اسلامی اجتهادی است و اجتهاد نیز همیشه مصادف با واقع ونفس الامر نیست پس این دو، نقطه مقابل یکدیگر نیستند .حتی اگر شریعت  نیز شریعت  واقعی و غیر اجتهادی باشد علاوه بر اینکه درک صحیح شریعت  فقط برای عده ای بسیار قلیل میسور است باز لازمه  این امر،عمل صحیح جامعه و حکومت به  دین  نخواهد بود و نتیجه این خواهد شد  که جامعه اسلامی نه به عقل مطلوب خواهد رسید  ونه به دین مطلوب؛ بنابراین نه دنیای مردم کامل تامین می شود ونه آخرت ایشان .تامین دنیای مرضی ومطلوب نیز به صرف فراهم کردن رفاه نیست بلکه به رضایت وشادی درونی  مردم است رضایتی که حاصل وجود عینی ونیز فهم ودرک دقیق مفهوم عقلانیت وعدالت و تامین همه خواسته ها و نصیبهای دنیایی وخدادادی انسان در کنار تکالیف و ممنوعیتهای شرعی است بنابراین ،نشانه اسلام ناب در جامعه، شادی ورضایت مردم است در حالی که آنچه امروز عملا وجود دارد بیشتر افسردگی و نارضایتی است .حال در جوامعی  که مبنای حکومت وقوانینشان رای عقل وعقلاست ممکن است چند درصدی نیز راه خطا نیز روند اما در غالب قوانین اجتماعی وحکومتی وحقوقی به همان حرف دین رسیده  ودر عمل نیز همان را دنبال می کنند  لذا این دو نوع حکومت وجامعه در عصر غیبت چندان برتری بر یکدیگر ندارند چون یکی قانونش کامل تر است و عملش ناقص، دیگری قانونش ناقص تر است وعملش کامل تر .بنابراین می توان گفت که در  عمل فرقی چندان بین جامعه لائیک  و غیر لائیک  وجود ندارد .

    تنها دین کامل یعنی دین عصر ظهور است که قدرت وصلاحیت ادعا واستیلاء وبرتری بر همه تفکرات و مکاتب را دارد روی همین حساب است که واقعا بین حکومتی که صرفا گرداننده ومدیراست با حکومتی که مدعی است وخود را نماینده دین می داند خیلی فرق وجود دارد. اگر همین حکومت دینی که دهها نوع تقابل و رودررویی  و اغتشاش را در جامعه خلق کرده صرفا یک حکومت ومدیر بی ادعا بود هیچ کس با این نوع ساختار مخالف نبود. مخالفت از اینجا نشات می گیرد که بسیاری برای خود  کسر شان می دانند  که افراد ناقص وغیر معصوم ،به نام دین وخدا بر  ایشان حکومت کنند به خصوص آنکه کسانی مدعی اجرای دین شوند که بسیاری از مردم ،دین داری ودین شناسی شان کامل تر از آنان است. نوع مردم، کبر دینی و حکومت ادعایی غیر معصوم را بر نمی تابند و به همان اندازه که عاشق و راغب  نسبت به حکومت بی نقص معصومند به همان اندازه از مدعیان وکسانی که خود را عمیقا تحویل گرفته و دست بالا فرض می کنند وبر حکومت خود مهر تقدس زده و خویش را جانشین خدا و پیامبر و نایب معصوم می دانند( تا جایی که رئیس جمهور ایشان  ادعا می کند که همه پیامبران آرزوی درک جمهوری اسلامی را داشته اند! )وبا اسلام ناقص خود دنیا وآخرت مردم را نیز ناقص وافلیج می کنند مشمئز ومتنفرند. مردم از آن رو به حکومت معصوم گردن می نهند که می دانند اوخلیفة  الله واقعی بوده  وخطا و جهل در وجود او راهی نداشته ومجسمه عصمت است اما دیگران،  هم علم وتفقهشان  ناقص است وهم تقوا وعدالتشان .علاوه بر این زمانی که افرادی بر پایه اسلام حکومت تشکیل می دهند تنها یک راه دارند وآن اینکه رضایت اسلام برایشان ارجح از رضایت مردم باشد. اگر حکومت حکومتی غیر دینی باشد مسلما مطلوب حکومت، رضایت مردم است ولی اگر دینی باشد باید مطلوب ،رضایت دین وشارع باشد در حالی که بسیاری از سیاسیون وقدرتمداران چندان کاری به رضایت دین نداشته ورضایت مردم برایشان در اولویت است وقتی که این گونه شود  دین فدای خواست مردم شده وهر روز برای جلب رضایت مردم از سر وته دین بیشتر وبیشتر زده می شود در حالی که یا باید حکومت دینی را تعطیل کرد و یا باید خواست  دین در اولویت باشد [والله ورسوله احق ان یرضوه ان کانوا مومنین].

    مردم استبداد خدا ودین را به جان ودل می خرند واین استبداد را عین آزادی وآزادگی می دانند اما به شرط آنکه مجری دین معصوم باشد وبدانند که افسارشان را به امانت دار سپرده اند نه به کسانی که به اسم دین سلایق ونظرات شخصی خود را بر مردم قالب کنند واجتهادات شخصی را عین دین ووحی منزل بپندارند.

    متن حقوق بشر ووصیت نامه دو پادشاه بزرگ ایران از میان همه مثالها ونمونه ها نشان می دهد که سقوط نظام دو هزار وپانصد ساله شاهنشاهی آنچنان هم فخر ومباهات محسوب نمی شود و همیشه لازمه گذشت زمان ،حرکت رو به رشد وکمال نیست بلکه گاه یک جامعه باید قرنها به عقب بر گردد تا به تمدن واقعی واصالت گمگشته خود نائل شود.  با وارد شدن جهان در عصر دموکراسی که آغاز آن به حدود چهارصد سال قبل بر می گردد تنها نباید مردم و رهبران ایشان را عامل سقوط نظامهای سلطنتی و پادشاهی معرفی نمود  زیرا در جایی که نفس  نظام سلطنتی کم کم  جایگاه و فلسفه وجودی خود را از دست می دهد واز درون در حال تزلزل وفروپاشی است نقش مردم و رهبران تنها تکان دادن درخت برای افتادن میوه پوسیده  است .اکنون نیز  نظام پادشاهی  یک نظام کهنه ومنزوی در دنیا ست  و جز  چند کشور انگشت شمار که  درهمانها نیز غالباً نظام ملکه ای یا پادشاهی  بیشتر یک عنوان سنتی وتشریفاتی است چنین نظامی عملا رنگ و ماهیت خود را از دست داده  .  اگر حاکمیت مادام العمر ،یک حاکمیت  مدرن  بوده  و اقتصاد و معیشت   را به سامان آورده و در مقابل خواسته های اکثریت جامعه نیز ،مقاومت نکند  اعتراض چندانی در مقابل او وجود نخواهد داشت  وتنها نیروی نظامی قدرتمند تر می تواند او را سرنگون سازد. بنابراین ابراز فخر به دنیا برای انقلابی که دهها مورد مثل آن در دنیا تجربه شده و برای سرنگونی قدرتی که خود پوسیده ودر معرض کنده شدن از درخت تاریخ بوده فخری نابخردانه است.

    منشور حقوق بشر کورش کبیر(ذوالقرنین) :

    اينک که به ياري مزدا تاج سلطنت ايران و بابل و کشورهاي جهات اربعه را به سرگذاشته ام اعلام مي کنم که تا روزي که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد دين و آئين و رسوم ملتهائي که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زير دستان من دين و آئين و رسوم ملتهائي که من پادشاه آنها هستم يا ملتهاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند.
    من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزي که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد هرگز سلطنت خود را بر هيچ ملتي تحميل نخواهم کرد و هر ملت آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند يا ننمايد و هرگاه نخواهد مرا
    پادشاه خود بداند من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد.
    من تا روزي که پادشاه ايران هستم نخواهم گذاشت کسي به ديگري ظلم کند و اگر شخصي مظلوم واقع شد من حق وي را از ظالم خواهم گرفت وبه او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.
    تا روزي که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگري را به زور يا به نحو ديگر بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال تصرف نمايد و من تا روزي که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصي ديگري را به بيگاري بگيرد و بدون پرداخت مزد وي را به کار وا دارد.
    من امروز اعلام مي کنم که هر کسي آزاد است که هر ديني را که ميل دارد بپرستد و در هر نقطه که ميل دارد سکونت کند مشروط بر اينکه در آنجا حق کسي را غصب ننمايد و هر شغل را که ميل دارد پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو که مايل است به مصرف برساند مشروط بر اينکه لطمه به حقوق ديگران نزند.
    من اعلام مي کنم که هر کس مسئول اعمال خود مي باشد و هيچ کس را نبايد به مناسبت تقصيري که يکي از خويشاوندانش کرده مجازات کرد و مجازات برادر گناهکار و بر عکس به کل ممنوع است و اگر يک فرد از خانواده يا طايفه اي مرتکب تقصير مي شود فقط مقصر بايد مجازات گردد نه ديگران.
    من تا روزي که به ياري مزدا زنده هستم و سلطنت مي کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان به عنوان غلام و کنيز بفروشند و حکام و زير دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموريت خود مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و کنيز بشوند و رسم بردگي بايد به کلي از جهان برافتد
    .از مزدا خواهانم که مرا در راه اجراي تعهداتي که نسبت به ملتهاي ايران و بابل و ملتهاي ممالک اربعه بر عهده گرفته ام موفق گرداند.

    وصیت نامه کورش:

    فرزندان من، دوستان من! من اكنون به پايان زندگی نزديك گشته‌ام. من آن را با نشانه‌های آشكار دريافته‌ام....
    زادگاه من بخش كوچكی از آسيا بود من آنرا اكنون سربلند و بلندپايه باز می‌گذارم اما از آنجا كه از شكست در هراس بودم ، خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم.حتی در پيروزی های بزرگ خود ، پا از اعتدال بيرون ننهادم. در اين هنگام كه به سرای ديگر می‌گذرم، شما و ميهنم را خوشبخت می‌بينم و از اين رو می‌خواهم كه آيندگان مرا مردی خوشبخت بدانند. مرگ چيزی است شبيه به خواب در مرگ است كه روح انسان به ابديت می پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد می گردد به آتيه تسلط پيدا می كند و هميشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنين بود كه من انديشيدم به آنچه كه گفتم عمل كنيد و بدانيد كه من هميشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر اين چنين نبود آنگاه ازخدای بزرگ بترسيد كه در بقای او هيچ ترديدی نيست و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست.
    فرزندانم! من شما را از كودكی چنان پرورده‌ام كه پيران را آزرم داريد و كوشش كنيد تا جوان‌تران از شما آزرم بدارند.
    تو كمبوجيه، مپندار كه عصای زرين پادشاهی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت. دوستان يک رنگ برای پادشاه عصای مطمئن‌تری هستند.
    همواره حامی كيش يزدان پرستی باش، اما هيچ قومی  به کیش خود مجبور نكن . ایشان را واگذار تا از هر كيشی كه ميل دارند پيروی كنند .
    از كژی و ناروايی بترسيد .اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد يافت ، ولی اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجرای عدالت تسامح ورزيد ، ديری نمی انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون خواهيد شد . من عمر خود را در ياری به مردم سپری كردم . نيكی به ديگران در من خوشدلی و آسايش فراهم می ساخت و از همه شادی های عالم برايم لذت بخش تر بود.
    به نام خدا و نياکان درگذشته‌ی ما، ای فرزندان اگر می خواهيد مرا شاد كنيد نسبت به يكديگر آزرم بداريد.
    پيكر بی‌جان مرا هنگامی كه ديگر در اين گيتی نيستم در ميان سيم و زر مگذاريد و هر چه زودتر آن را به خاك باز دهيد. چه بهتر از اين كه انسان به خاك كه اين‌همه چيزهای نغز و زيبا می‌پرورد آميخته گردد.
    من همواره مردم را دوست داشته‌ام و اكنون نيز شادمان خواهم بود كه با خاكی كه به مردمان نعمت می‌بخشد آميخته گردم.
    از همه پارسيان و هم‌ پيمانان بخواهيد تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اينكه ديگر از هيچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گويند.

    به واپسين پند من گوش فرا داريد. اگر می‌خواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد،ولی به دوستان خود نيكی كنيد.


    متن وصیتنامه داریوش کبیر:

    اینک که من از دنیا می روم، بیست و پنج کشور جزو امپراتوری ایران است و در تمامی این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان درآن کشورها دارای احترام هستند و مردم آن کشورها نیز در ایران دارای احترامند، جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این کشورها کوشا باشد و راه نگهداری این کشورها این است که در امور داخلی آن ها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد.
    اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور دریک زر در خزانه داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو می باشد، زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست. البته به خاطر داشته باش تو باید به این حزانه بیفزایی نه این که از آن بکاهی، من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند، اما در اولین فرصت آن چه برداشتی به خزانه بر گردان .
    ده سال است که من مشغول ساختن انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبارها را که از سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن به وجود نمی آید و غله در این انبارها چندین سال می ماند بدون این که فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه بدهی تا این که همواره آذوغه دو یاسه سال کشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از این که غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبارها برای تامین کسری خوار و بار استفاده کن و غله جدید را بعد از این که بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو برای آذوقه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشک سالی شود .
    هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافیست، چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نا مشروع نمایند نخواهی توانست آنها را مجازات کنی چون با تو دوست اند و تو ناچاری رعایت دوستی نمایی.
    کانالی که من می خواستم بین رود نیل و دریای سرخ به وجود آورم ( کانال سوئز ) به اتمام نرسید و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد، تو باید آن کانال را به اتمام رسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آن قدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .
    توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوی آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط مکن و برای این که عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند، قانون مالیات را وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ نمایی عمال حکومت زیاد با مردم تماس نخواهند داشت .
    افسران و سربازان ارتش را راضی نگاه دار و با آنها بدرفتاری نکن، اگر با آنها بد رفتاری نمایی آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل کنند ، اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آن ها این طور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا این که وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند .
    امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا این که فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بیشتر شود تو با اطمینان بیشتری حکومت خواهی کرد .
    همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند .
    بعد از این که من زندگی را بدرود گفتم ، بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کردم بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مکن تا هر زمانی که می توانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی من را آنجا ببینی و بفهمی که من پدرت پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج کشور سلطنت می کردم مردم و تو نیز خواهید مرد زیرا که سرنوشت آدمی این است که بمیرد، خواه پادشاه بیست و پنج کشور باشد ، خواه یک خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نخواهد ماند. اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت مرا ببینی، غرور و خودخواهی بر تو غلبه نخواهد کرد، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی، بگو قبر مرا مسدود کنند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا این که بتواند تابوت حاوی جسدت را ببیند.
    زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعی و هم قاضی نشو، اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بی طرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد و رای صادر کند، زیرا کسی که مدعیست اگر قضاوت کند ظلم خواهد کرد.
    هرگز از آباد کردن دست برندار زیرا که اگر از آبادکردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت، زیرا قائده اینست که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود، در آباد کردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازی را در درجه اول قرار بده .
    عفو و دوستی را فراموش مکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولی عفو باید فقط موقعی باشد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .



    نظام اسلامی و آفات سیاسی
    نظام اسلامی و آفات سیاسی 4


    اسلام خوارجی :

    خوارج امروز: کسانی اند که  جز تفکر خویش هیچ تز و تفکری را بر نمی تابند ؛خودرا شارع،صاحب خانه مملکت وحتی قیم زندگی خصوصی وذی حق دخالت  در اختیار وحق مردم دانسته و از هیچ جنایت اخلاقی در سرکوب رقیب وبر کرسی نشاندن سلیقه و عقیده  شخصی خود دریغ نمی کنند؛ دیگران را فریب خورده وضال وبی بصیرت وخود را هدایت یافته  پنداشته  وبا صدها لجنی که از سرو روی انقلاب واسلام مورد ادعایشان می بارد مفتخرانه وبی شرمانه ادعای حکومت اسلام ناب محمدی کرده وخود را قویا مورد تایید خدا وامام زمان دانسته  واز هم اکنون  برای خود در فردوس برین ، جا رزرو نموده اند [قل بئسما یامرکم ایمانکم ان کنتم مومنین]. اینان توبه فرمایانی اند که خود توبه کمتر کرده وقبل از آنکه خداوند در مورد سعادت یا شقاوتشان حکم وقضاوت کند با یقین واطمینان کامل ،خود را مختوم به مهر بهشت وولایة الله  نموده اند  [قل اتخذتم عندالله عهداً فلن یخلف الله عهداً ! ]ملاک سعادت را فقط نوحه واشک بر ائمه یا التزام به ولایت فقیه می دانند نه تقوا و پرهیزکاری و پیروی از عقل  و خرد [ وما کانوا اولیاءه ان اولیاءُه الا المتقون ولکنّ اکثرهم لا یعلمون ]  وچنان به حقانیت خویش یقین دارند که نه تنها تحمل شنیدن هیچ  صدای ناهمگونی  را ندارند بلکه بعضا خود را عین دین و حق می پندارند نه تابع آن؛ یعنی حق ودین ،دائر مدار فعل آنهاست نه بر عکس.

    قرآن بیان می دارد که محاسبات بعضی انسانها در روز حساب کاملا غلط  و بر عکس از آب در خواهد آمد  ؛بعضی که در دنیا خود را  در مسیر  سعادت می پنداشته اند سر از جایگاهی ناخوشایند در آورده  ودر عین حال خواهند دید اثری از کسانی که آنها را  در دنیا ضال وگمراه ودوزخی می پنداشته اند  در دوزخ نیست  [ وقالوا ما لنا لا نري رجالا كنا نعدهم من الاشرار* اتخذناهم سخریا ام زاغت عنهم الابصار ].

    زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه                   رند از ره نیاز به دار السلام رفت.

    بنابراین هیچ کس جز خداوند  صلاحیت قضاوت در مورد سعادت یا شقاوت دیگران را ندارد و اساساً چنین قضاوتی ریشه در جهل عقلی و معرفتی   انسانها و گرفتاری بیش از حد ایشان در تار و پود کبر و خود بینی یا غلبه امیال نفسانی  دارد . در تکفیر و گمراه خواندن دیگران ،غالبا هدفی جز کسب قداست ومصادره دین و امتیازات آن  به نفع خود وجود ندارد. قرآن کریم به کسانی که می خواهند فعل وحرکتی را به نام دین انجام دهند گوشزد می کند که ابتدا باید تحقیق کنید که آیا فعل شما واقعا مطابق با شرع و دین  است یا خیر ؛ و در این مورد،تکفیر را به عنوان مصداقی از حرکت خلاف اخلاق بعضی مسلمانان (که به نام دین مرتکب می شوند)مورد مذمت  قرار می دهد  [ یا ایها الذین آمنوا اذا ضربتم فی سبیل الله فتبینوا ولاتقولوا لمن القی الیکم السلام لست مومناً تبتغون عرض الحیوة الدنیا].

    قرآن ،تصریح می کند  که  جز خداوند کسی از حقیقت حال وامر انسانها آگاه نیست[ وما یعلم الغیب الا الله] و با معیارهای ظاهر وعقل وپندار ناقص نمی توان به قضاوت خیر وشر وسعادت وشقاوت خود ودیگران نشست [ان ربک هو اعلم من یضل سبیله و هو اعلم بالمهتدین].ما انسانها همان گونه که گمان می کنیم مرگ مال دیگران است همچنین تصور می کنیم که شقاوت وجهنم نیز مال دیگران است .چه بسا انسانهایی که سعادتمند زندگی کرده و شقی از دنیا می روند وچه بسا انسانهایی که شقی زندگی کرده و سعادتمند چشم از جهان فرو می بندند. چه بسا کسانی که از نظر ما نابکار ومنافقند اما  نزد خدا محبوب و مقبولند  وچه بسا کسانی که نزد ما مومن و نیکند اما نزد خداوند مطرود و  منفورند بنابراین  چون ما از عاقبت امر خود ودیگران بی خبر بوده  ونمی دانیم که" پس پرده که خوبست وکه زشت "، مسلماً حق قضاوت در مورد خیر  وشر دیگران را نداریم  .حتی خداوند به  پیامبر وامام نیز اجازه  چنین قضاوتهایی را در مورد دیگران نمی دهد  [قل ما کنت بدعا من الرسل وما ادری ما یُفعل بی ولا بکم].

    خوارج چه کسانی بودند ؟
    کسانی که از دین، فقط نمادها و ظواهر آن را آموخته وهیچ راهی به عمق بی کران ولطیف آن نبرده بودند .دیگران را کافر ومشرک ومرتد و خود را مسلمان ومومن ومقرب می پنداشند .اسلام ایشان  اسلام ریش وتسبیح وسجاده ودلق وتحجر وجمود بود وآثار سجده از شدت عبادت  بر پیشانی شان هویدا.شعار وادعایشان از همه بیشتر بود اما فهم وشعورشان خشک و سطحی .این گروه در عین این همه  تعبد و قداست منشی ، از هیچ جنایت اخلاقی نیز فروگزار نبودند.
    اسلام خوارجی یعنی اسلام  منهای عقلانیت و عرفان  .عقلانیت و معرفت  است که انسان را در مسیر تقوی و اعتدال  قرار می دهد چون هر کجا که عقل وعرفان باشد ترس از خدا نیز هست. پیامبر اکرم می فرمایند : « خشية الله راس کل حکمة :ترس از خدا سرآمد هر حکمت و دانش است» . ونیز
    می فرمایند:
    «الخوف من الله تعالى سمة المؤمنين، وآية المتقين، وطريق العارفين:خوف از خدا علامت شناخت مومنین ونشانه متقین وطریق عارفان است».

    امروز حاکمیت  اسلام خوارجی بر فضای جامعه ،امری  ملموس و هویداست  واگر در درون چنین  انقلابی  یک انقلاب فکری به وقوع نپیوندد نه تنها انقلاب که  اسلام نیز آن چنان از مسیر خود منحرف خواهد شد که باید صد رحمت به حکومت شاهنشاهان فرستاد .

    مصیبتی به نام ایرانی ترها:

    آقای جعفر محمدی(روزنامه نگار) در سایت خبری عصر ایران  راجع به خوارج منش های روزگار اینچنین  می نویسند:

    «نگرانی بزرگ برای جامعه این است که کارخانه "خود حق مطلق پنداری" و "جمود فکری" تولید افرادی مانند... را به یکی از دستورکارهای اولیه اش تبدیل کرده است.

    مهم ترین ویژگی این افراد، منطق گریزی شان است یعنی شما با هیچ استدلالی نمی توانید با آنها بحث کنید. این افراد مانند ربات هایی که برنامه هایشان را قبلا نوشته اند، عمل می کنند و اختیاری از خود ندارند، آنها پیاده نظامی هستند که عنداللزوم چاقو و چماق به دست می گیرند و در حالی که خود را "تایید شده از جانب خدا" می دانند و دیگران را "منافقانی شایسته نابودی"، بر سرشان می کوبند و در نهایت از آنچه به تصور باطل خویش" قربة الی الله !" انجام داده اند، احساس رضایت درونی می کنند.
    این گروه، رسما برای خود شان منزلتی فراتر از دیگران قائل اند. خود را ایرانی تر و مسلمان تر و انسان تر و داناتر از بقیه فرض می کند و بقیه را عوام الناسی می داند که دم به دم، نیازمند هدایت و گاه به گاه محتاج مجازات اند!
    آنها، خود را صاحبخانه ایران و انقلاب و اسلام می دانند و بقیه را به چشم مستاجرانی می نگرند که ناگزیر از تبعیت از صاحبخانه اند و درست مانند صاحبخانه، هرگاه که دلشان بخواهند و از هر مستاجری که "منزجر" باشند، بیرونش می کنند.
    بزرگترین چالش توسعه ایران، در حال حاضر و صد البته در آینده، رشد و نمو این گروه است که متاسفانه مورد حمایت برخی نهادهای قدرت نیز قرار دارد، همان خطری که آیت الله خمینی با دوراندیشی خویش، خطر تحجر نامیدند و از بقیه بلایا، عظیم ترش دانستند.
    تحجر، اگر در جهان سوم باشد می تواند به عنوان جریان غالب، خود را بر جامعه تحمیل کند اما در کشوری مانند ایران که اکثر مردم اش تحصیل کرده و دنیا دیده اند و از وسایل ارتباط جمعی مانند ماهواره و اینترنت استفاده می کنند و بینش فرهنگی گسترده ای دارند، هرگز نمی تواند گفتمان غالب باشد ولو آنکه نعره متحجرین از لحن عمومی مردم بلندتر باشد و چماق شان پرزورتر.
    تحجر در ایران، تنها به ایجاد اصطکاک و هدر رفت منابع مالی و انسانی و فکری و مدیریتی منجر می شود و می تواند زمینه ساز بروز درگیری های مزمن در جامعه باشد.
    اما آفت بزرگی که از جانب متحجران متوجه انقلاب می شود ایجاد بدبینی به انقلاب و نظام از سوی اینان است؛ این، جمله معروفی است که می گویند اگر می خواهی کسی را تخریب کنی، از او "دفاع بد" کن.
    مصداق بارز این جمله، همین گروه منجمدالفکر و متحجر هستند که در لباس مومنان به دین و انقلاب و نظام، آنچنان مشمئز کننده و عقل گریزانه از این مفاهیم دفاع می کنند که اگر کسی تحلیل نداشته باشد، گمان می برد که دین و انقلاب بزرگ مردم ایران نیز به اندازه اینان بی منطق و منجمد است و این بزرگترین جفاست هم به دین و هم به نظامی که هزاران شهید برای پیدایش و پویش آن، جان خود را از دست داده اند و اینک نظاره گر آنند که چگونه افرادی که حتی به خود زحمت فکر کردن هم نمی دهند، چه وحشیانه و غیر متعهدانه مدعی دفاع از فرهنگ آنان اند!
    اوائل انقلاب ، شهید بهشتی برای مقابله با تفکرات کمونیستی در جامعه ، به جای ان که با چوب و چماق به کمونیست ها حمله کند ، تریبون تلویزیون را در اختیار آنها قرار داد و در فرصتی برابر با آنان به مناظره نشست و با قدرت بیان و عقل و منطق با آنها به گفت و گو نشست و در نهایت ، اکثر مردم حق را به او دادند ؛ اما اگر او مانند اینان ، به جای مستدل سخن گفتن ، بر سر کیانوری نعره می کشید که "من از تو خوشم نمی آید ، برو بیرون!" و یا می گفت: " تو اصلاً ایرانی نیستی و حق شهروندی نداری" و ... آیا نامش و مکتبش در تاریخ به حقانیت ثبت می شد؟! این که چرا عده ای نمی خواهند از تاریخ درس بگیرند ، خود از عجایب روزگار ماست».


    منشور حقوق بشر از دیدگاه امیرمومنان علیه السلام:

    حضرت علی علیه السلام در خطبه بیست و هفت  نهج البلاغه می فرمایند :« به من خبر رسیده مردی از لشکر شام (در شهر انبار)به خانه‌ی زنی مسلمان و زنی غیر مسلمان که در سایه حکومت اسلام بوده وارد شده وخلخال و دستبند و گردبند و گوشواره‌های آنها را به غارت برده در حالی‌که هیچ وسیله‌ای برای دفاع جز گریه و التماس کردن نداشته‌اند. لشکریان شام با غنیمت فراوان رفتند بدون اینکه حتی یک نفر آنان زخمی بردارد و یا قطره خونی از او ریخته شود. اگر برای این حادثه تلخ، مسلمانی از روی تاسف بمیرد ملامت نخواهد شد و از نظر من سزاوار (مردن)است».

    همین چند جمله ،برای ترسیم منشور حقوق بشر اسلام کافی است. این منشور می گوید از غصه بمیر ودق کن نه برای ظلم بر پدر ومادر و خواهر وبرادر خویش ونه حتی بر همشهری خود و نه حتی بر کسی که او را می شناسی ونه حتی بر کسی که هم کیش توست ونه حتی بر کشتن ومردن کسی؛ بلکه به خاطر در آوردن زینت از دست و پای زنی یهودی در صدها وهزاران کیلومتر دورتر .

    حال اگر اخلاق که مهمترین  دارایی و زیور آلات انسان است به یغمای هوس و جاه طلبی بشر برود به نحو اولی جای درد واندوه و مردن است و اگر آبرو یا آزادی و حقوق  مسلمانی در پیشگاه چشم ما آن هم نه به دست بیگانه بلکه به دست مدعیان دین لگد کوب شود مردن و جان دادن نیز کم است.

    آنجا که اسلام برای حیوان ،منشور حقوقی محکم و حساب شده قرار داده، انسان دیگر جای خود دارد.

    بحران اخلاق :

    شکی نیست که فضای سیاسی ایران جزو ناهنجارترین وبی اخلاقانه ترین فضاهای سیاسی دنیاست. زمانی مفتخر بودیم که اگر دیگران  در علم وصنعت از ما جلوترند ما در اخلاق و معنویت از آنان پیشگام تریم اما امروز با افول عمیق  اخلاق و معنویت ،باید همراه با واردات علم  از غرب  فکری برای واردات اخلاق نیز بنماییم چرا که  اگر دیگران، دین به معنای کتاب ودستور ندارند حاکمیت عقل و شعور وقانون بیشتر در میانشان نمود دارد تا در میان ما.

    تا عدالت واخلاق ، طوق گردن حکومت و حاکمان  نباشد مردم روز به روز از حول دین پراکنده تر می گردند .اگر انسان وانسانیت محور همه حرکتهاست  واگر بزرگترین هدف حکومت،  "انسان" است و همه چیز حول این هدف در گردش است پس مسلماً بدون حاکمیت  اخلاق ،رسیدن به این  هدف ،امکان پذیر نخواهد بود زیرا که انسان منهای اخلاق یعنی انسان منهای انسان ؛وتا انسان به دست نیاید خدا نیز به دست نخواهد آمد. کوچکترین خلل به آزادی ، کرامت یا اخلاق  انسانی، بزرگترین جرم و ماتم برای بشریت است . روی سخن ما  با حکومتی است  که  برای بیرون بودن  تار موی یک  زن یا عدم صدق ریش بر صورت مردان  یا نشان دادن تصویر ساز در تلویزیون ،ندای  وااسلاما و وا اخلاقا  سر می دهد وبرای مستحبی مانند  چادر،این همه امر ونهی و خطبه و موعظه می گذارد ولی گویا کبائر در چشم او چندان زشت و کریه جلوه نمی کند.

    برای اینکه یک حکومت نمره موفقی بگیرد تنها مردمی بودن وخدمتگزاری، شرط  نیست .خدمتگزاری در جنب انصاف و  اخلاق و تقواست که  ارزش درخور و مطلوب می یابد. هر چند که  خدمت بدون اخلاق نیز نهایتاً به نفع جامعه تمام می شود ولی چیزی نصیب شخص نمی گردد زیرا خداوند خدمت و پیشکش را تنها از اهل تقوی می پذیرد[انما یتقبل الله من المتقین].

    تهمت و دروغ:

    قانون مجازات اسلامی ؛ماده ۶۹۸ : "هركس به قصد اضرار به غير يا تشويش اذهان عمومي يا مقامات رسمي به وسيله نامه يا شكواييه يا مراسلات يا عرايض يا گزارش يا توزيع هرگونه اوراق چاپي يا خطي با امضاء يابدون امضاء اكاذيبي را اظهار نمايد يا با همان مقاصد اعمالي را برخلاف حقيقت راسا يا به عنوان نقل قول به شخص حقيقي يا حقوقي يا مقامات رسمي تصريحا يا تلويحا نسبت دهد اعم ازاينكه از طريق مزبور به نحوي از انحاء ضرر مادي يا معنوي به غير وارد شود يا نه علاوه بر اعاده حيثيت در صورت امكان ، بايد به حبس از دو ماه تا دو سال و يا شلاق تا  ۷۴  ضربه محكوم شود" .

    فصل بيست و هفتم ؛ماده ۶۹۷ :" هركس به وسيله اوراق چاپي يا خطي يا به وسيله درج در روزنامه و جرايد يانطق در مجامع يا به هر وسيله ديگر به كسي امري را صريحا نسبت دهد يا آنها را منتشر نمايد كه مطابق قانون آن امر جرم محسوب مي شود و نتواند صحت آن اسناد را ثابت نمايد جز درمواردي كه موجب حد است به يك ماه تا يك سال حبس و تا  ۷۴  ضربه شلاق يا يكي از آنهاحسب مورد محكوم خواهدشد. تبصره : در مواردي كه نشر آن امر اشاعه فحشا محسوب گردد هرچند بتواند صحت اسناد را ثابت نمايد مرتكب به مجازات مذكور محكوم خواهدشد ".


    در جایی که اتهام ،تاثیر واشاعه اجتماعی وعمومی داشته باشد به خصوص آنکه علیه شخصیتهای مهم باشد لازم به شاکی خصوصی نیز نیست بلکه نفس همین تهمت یا دروغ، موجب تعزیر و مجازات خواهد بود اتهامی که متهم آن را رد کند واتهام زننده نیز شاهد ومدرکی در مورد آن نداشته باشد موجب لزوم اعاده حیثیت و لزوم برخورد از سوی حکومت می گردد و البته مسئله نقد وانتقاد وافشای عملکرد ناصواب مسئولین مسئله دیگری است در اینجا منافع ملی برتر از آبرو ومنافع شخص است. بر ملا نمودن اشکالات وایراداتی که یک مسئول به عمد مرتکب شده وبا تذکر  نیز اصلاح نشده مسئله ای  استثناست .

    هم  قانون وهم شرع ،انتساب جرم  به افراد را قبل از اثبات در دادگاه، جرم  معرفی کرده  و حق شکایت و درخواست اعاده حیثیت را برای متهم، ثابت و محفوظ دانسته  ودر این مسئله فرقی بین  جرائم اجتماعی یا حکومتی  با گناهان شخصی ونیز فرقی بین انتساب از روی ظن با انتساب بر اساس  یقین و مدرک متقن  نیست چون در هر صورت فعل شخص یا مصداق تهمت است و یا مصداق غیبت و اشاعه منکر. این در حالی است که اسلام، نه تنها تهمت  زبانی بلکه  سوء ظن وتهمت ذهنی را نیز  گناه معرفی کرده است .مسئله و مشکل بالاتر این است که بعضی تنها به تهمت و ایراد بر چسب به دیگران  اکتقا نکرده بلکه  جلوتر و زودتر از قاضی ،حکم افراد را  نیز صادر می کنند در حالی که جای صدور حکم در دادگاه است نه تریبون نماز جمعه یا روزنامه. 
    مسلم است که بی اخلاقی حاکمان تاثیر مخرب تری بر جامعه دارد تا دیگران . ممکن است که  فساد مردم به حاکمان سرایت نکند ولی قطعا فساد حاکمان به جامعه  سرایت پیدا خواهد کرد چرا که گفته اند " ماهی از سر می گندد ونه از دم".
    زمانی که حاکمان و ودولتمردان  بر مرکب  دروغ و تهمت سوار می شوند مردم نیز  جرات بر ارتکاب پیدا کرده و قبح این معاصی در چشم ایشان نیز  کم رنگ می گردد.متاسفانه مردم به جای آنکه بر دروغگویان بشورند عمل انان را تقلید می کنند زیرا غالب ایشان حاکمان را مقتدا، و فعل ایشان را ملاک تشخیص  خوب و بد می دانند بنابراین  اگر از چشم حاکمان ،دروغ و تهمت یا تجسس در زندگی خصوصی دیگران جایز وبی اشکال باشد برای مردم نیز جایز قلمداد خواهد شد حتی اگر در مورد آبرومندترین انسانها باشد. [تحسبونه هیّناً وهو عندالله عظیم]. بنابراین  دروغگویان و فاقدان اخلاق انسانی نباید حتی  اجازه ورود به رقابتهای مدیرتی  و سیاسی  را  داشته باشند چه رسد به تصاحب آن  .مجازات چنین افرادی قطعاً باید سنگین تر از دیگران باشد چرا که فردا افترا بستن بر سر هر کوی وبرزن یک امر معروف وعادی خواهد شد. دروغ وتهمت علاوه بر اینکه فی نفسه جرم است اگر به نام اسلام وحکومت اسلامی نیز تمام شود  مجازات آن  مضاعف خواهد بود .
    اسلام مجازات مسئولین و پیشوایان جامعه  را سنگین تر از دیگران  می داند به خصوص در گناهی که اشاعه دهنده آشکار منکر در جامعه باشد  و حتی به پیغمبرخویش اخطار می دهد که اگر تو نیز  اهل دروغ وافترا باشی رگ گردنت را خواهیم زد  .

    " ولو تقول علینا بعض الاقاویل لاخذنا منه بالیمین ثم لقطعنا منه الوتین ".

    در جامعه زود باوری که مردم آنچه را که می شنوند  بدون هر گونه تحقیق ،باور می کنند و باورهای ناصواب ایشان نیز ،خود سرآغاز صد معضل است  لازم می آید که در مجازات هتاکان و دروغ گویان کوچک ترین تاملی صورت نگیرد و  در این برخورد و مجازات نیز نباید فرقی بین بالا و پایین  قائل شد وگرنه همین مسئله ،خود یک منکر بزرگترخواهد بود .باید همان گونه که دروغ گویی وافترا چیز شایع وآسانی است مجازات نیز همین  گونه آسان و بدون  پروا باشد.  دستگاه قضایی جامعه موظف است که با درس آموزی از جوامع غرب، در اجرای عدالت ،فرقی بین یک عامی با رئیس جمهور مملکت قائل نشود و در اجرای حق ،ملاحظه نگری و مصلحت بینی را کنار گذارد زیرا که هیچ مصلحتی نمی تواند بر اجرای حق وعدالت فائق آید . متاسفانه در بسیاری موارد، تخلفات و قانون شکنی های بزرگ ،همه به پای مصالح نظام نادیده گرفته می شود .رهبر مرتکب بی عدالتی می شود اما هیچ گاه مصلحت جامعه شرایط انتقاد و سوال را از وی فراهم نمی کند!  رئیس جمهور مرتکب  قانون شکنی وبی اخلاقی  می شود  اما زمانی که نمایندگان مردم می خواهد او را نه استیضاح، بلکه برای چند سوال به مجلس دعوت کند اعتراض  بعضی بلند می شود  که چنین مسائلی  به مصلحت نظام نیست و آرامش جامعه را به هم می زند واگر چنین و چنان شود دشمن خوشحال می شود ...!  ایا براستی این دعوتهای به سکوت برای تامین مصالح مردم است یا  حاکمان؟ و آیا مخفی کردن بیماری ،موجب درمان آن خواهد شد؟

    در همین دنیای غرب بارها شنیده ایم  که فلان مسئول، نه اختلاس ونه قانون شکنی یا بی اخلاقی کلان ،بلکه  مرتکب تخلفی شده که در جامعه ما جزو چیزهای روزمرگی و عادی است مثلا فلان نخست وزیر، دوست خود را با هزینه دولتی به سفر کاری برده یا خانم فلان وزیر بدون پرداخت هزینه  آن هم فقط یک بار از فلان امکانات استفاده کرده وبعد ازبر ملا شدن موضوع ،مسئول مربوطه ،خود بدون آنکه کسی او را بر کنار کند استعفا کرده است.چندی قبل ،رئیس جمهور دانمارک در پی بر ملا شدن این نکته که بیست  سال قبل در تز دکترای خود بعضی مطالب را از منبعی بدون اجازه نقل کرده از مقام خود استعفا کرد در حالی که جرم او مربوط به شغل وی نیز نمی شد ولی چنین فردی می داند که این مسئله ،شایستگی زمامداری او را در چشم مردم  با خدشه جدی روبرو ساخته و ادامه مسئولیت به معنی دفاع از خطا و توهین به اخلاق است .حتی گاهی بالاتر از این، می بینیم که استعفای یک مسئول به دلیل خطا یا ضعف  زیر دستان اوست و او  خود  شخصا جرم وخلافی مرتکب نشده ؛مثلا چند روز  قبل نخست وزیر بلغارستان به دلیل اینکه پلیس آن کشور بیست و شش نفر از معترضان خیابانی را مورد ضرب و شتم قرار داده  بود از مقام خود استعفا کرد همچنین چند ماه پیش در خبرها آمده بود  که وزیر راه مصر در پی حادثه تصادف اتوبوس در این کشور که منجر به مرگ چهل و یک دانش آموز شد از کار خود کناره گیری نمود .وزیر آموزش و پرورش کویت نیز در پی مرگ یک دانش آموز در یکی از مدارس آن کشور از مقام خود استعفا می کند و می گوید:"من استعفا کردم زیرا معتقدم که  در برابر هر دانش آموز مسئولیت دارم".

    در حالی که عذر خواهی یا استعفا در جوامع دیگر، امری شایع وعادی است در سیستم حکومتی ما این مسئله ، امری بسیار نادر و کمیاب و جزو عجائب محسوب شده و  فرافکنی و توجیه و پوشاندن خرابکاری ها ومعایب ،مقدم بر عذر خواهی یا استعفاست در حالی که توجیه خطا،خود خطای بزرگ تری است.جالب اینجاست که در سیستم مدیریتی ما  اگر کسی نیز به دلیل کم کاری یا تخلف از مقام خود عزل شود چندی بعد برای دلجویی از وی، در  پست مهم دیگر و بعضا بالاتری  قرار می گیرد!.

    ادعای مسلمانی و  اسلامیت ، با حاکمیت فضای  تهمت وافترا وبدگویی وتوهین و لعن مخالف در جامعه ، به هیچ وجه همخوانی ندارد بنابراین وجود منشوری اخلاقی برای مسئولین  جامعه امری اجتناب ناپذیر بوده   ویکی از ملاکهای تایید یا رد صلاحیت افراد از سوی مرجع یا مراجع تایید کننده صلاحیت افراد  باید عدم سوء پیشینه اخلاقی باشد .برای مسئولیت، تنها تعهد والتزام به ولایت فقیه کافی نیست  واین التزام،نه مساوی با دین است و نه اخلاق. کسی که برای رسیدن به قدرت یا حفظ آن ،جامه دیگران را سیه ودلق خود را ازرق کند یا برای اثبات خود به نفی و هتک  دیگران پرداخته  وابزار حرکت او دروغ وتهمت باشد قطعا صلاحیت هیچ مسئولیتی  را نخواهد داشت .جالب اینجاست که آیت الله ... اخیرا گفته: "اطاعت از رئیس جمهور اطاعت از خداست چون او حکمش از سوی ولایت است وولایت حکمش از سوی خداست".اولا باید عرض کرد که ولایت فقیه،حکمش از سوی مجلس خبرگان است نه خدا ؛آن کس که حکمش از سوی خداست نبی وامام است ثانیا: حکم استاندار وفرماندار وشهردار نیز  باید حکم خدا باشد چون ایشان نیز حکمشان از سوی کسی است که حکمش حکم خداست پس همه می شوند مصداق" وانا ربکم الاعلی" ؛ولو به هزار خطا و قانون شکنی و بی اخلاقی آلوده باشند .

    آثار بی اخلاقی:

     بی تقوایی وبی اخلاقی در وادی سیاست بی شک موجب دلزدگی مردم از حکومت و حتی اسلام می گردد حتی بعضی از دینداران  که از سیاست ،خسته ودل زده اند نهایتاً خواهند گفت که ما را کاری به سیاست نیست  وفقط قرآن واهل بیت، برایمان ملاکند  اما مشکل اینجاست که  مردم  باید حقایق قرآن واهل بیت را از روحانیت  بگیرند پس باید منش روحانیت به گونه ای باشد که مردم بتوانند در آشفته بازار جهل وهواهای دنیایی  به سخن ایشان اعتماد کرده  وبدانند که حرف آنان،همان  موضع عقل و دین است نه حرف بر خاسته از احساسات و مواضع شخصی؛و گرنه مجبور خواهند شد که خود مجتهد دین و ودنیا و آخرت خود شوند .

    اخلاق برتر است یا قدرت؟!

    به عبارتی، اخلاق اصل است وقدرت فرع ،یا قدرت، اصل وهدف است واخلاق امری اعتباری است ؟

    مسلما تا زمانی که اخلاق، موی دماغ قدرت نشده وبین آن دو تزاحم وتعارض ایجاد نگردد کسی با آن مخالف نیست آن زمان جوهره وذات افراد معلوم می شود که بر سر دوراهی انتخاب اخلاق وقدرت واقع گردند[فی تقلب الاحوال علم جواهر الرجال] از پای در آوردن انسانها به جرم مخالفت ، هر چند جنایتی بزرگ است اما جنایت بدتر، آن است که مخالف خود را بکشیم و بعد با علم کردن پرچم اشک و عزا او را طرفداری معرفی کنیم که به وسیله مخالف کشته شده است! جوانمردی نسبت به دوست هر چند صفتی ممدوح است اما جوانمردی واقعی  آن است که حتی نسبت به دشمن درجه یک خود نیز بدون مدرک و سند متقن ،نسبت و اتهامی وارد نکنیم . پیروز واقعی کسی است که فاتح میدان اخلاق باشد هر چند که از میدان قدرت بدر گردد.با شیوه قانون شکنی ، افترا ، دروغ وعوامفریبی است که می توان یک شبه کسی را به اوج آسمان رسانید و دیگری  را از اوج به زیر آورد ؛صد حسن کسی را تبدیل به عیب وصد عیب کسی را تبدیل به حسن کرد . از شیوه های بعضی حکام و عمال آنها آن است که وقتی بخواهند رقیبی را از پیش روی خود بردارند سعی می کنند او را به هر نحو ممکن تبدیل به ضد انقلاب کنند یعنی آن قدر بر سر او می کوبند و آن قدرافترا ودروغ  بر او می بندند تاعملا او را رو در روی خود قرار دهند . آنکس که باید حفظ شود  ولو با صد خلاف وخطا ،حفظ می شود  وآن کس که باید طرد  گردد  با صد تهمت وافترا و بهانه و بزرگ کردن عیب  طرد می شود  ولو آراسته به صد حسن دیگر باشد ؛بستگی به آن دارد که آیا آن فرد ،هم خط و هم جناح حاکمیت باشد  یا خیر. حتی  گاهی علم وهنر و ورزش نیز متاثر از سیاست  بوده و حتی  قربانی آن می شود یعنی اگر هنرمند و دانشمند و ورزشکار ،موافق سیاسی حکومت به شمار آیند  هنر و علم وتواناییش ارزش دارد وگرنه خیر.

    جدایی اخلاق از سیاست دردی به مراتب بزرگتراز جدایی دین و فقه از سیاست است ( که البته در فضای سیاسی جامعه ما  جدایی ،از هر دو سوست ).ملاک و اعتبار،ادعا وقضاوت حکومت در مورد خویش نیست زیرا  حکومت ،همیشه خود را مجسمه  اخلاق و پاکی و بی عیبی می داند. ملاک ،عمل حکومت است که گاه ممکن است علی رغم همه این ادعاها، چیزی جز  تفکر وتز ماکیاولیسمی  بر فضای سیاسی  حاکم نبوده  واخلاق عملا تا زمانی ارزشمند باشد که با قدرت وجاه سر تضاد وناهماهنگی نداشته باشد.

    "در دروغ بزرگ ،هميشه قدرت معيني از قابليت باور كردن وجود دارد. چرا كه افراد زيادي از يك ملت هميشه تحت تأثير عواطف به راحتي گول مي خورند  و به خاطر سادگي و بي آلايشي و صداقت باور آنها، راحت تر قرباني يك دروغ بزرگ مي شوند تا يك دروغ كوچك. چرا كه آنها خودشان در موارد كوچك، دروغ هاي كوچك مي گويند و از گفتن دروغ هاي بزرگ شرم دارند (و دولت مردان در اين مورد شرمي هم ندارند). هرگز به ذهن اين مردم خطور نمي كند كه دروغ هاي خيلي بزرگ بسازند و هرگز هم باور ندارند كه ديگران چنان گستاخ باشند كه اين چنين صداقت را بدنام كنند ولو اين كه مدارك اين چنين دروغي را براي ذهن آنها ثابت كنند آن هم به طور آشكار، باز هم به دروغ بودن آن دروغ بزرگ شك دارند و همچنان فكر مي كنند كه حتماً توضيحي وجود دارد. چنين دروغ بزرگ گستاخانه اي هميشه رد پاهايي پشت سر خود به جاي مي گذارد. اين افراد در حال حاضر به خوبي مي دانند كه چگونه از اين دروغ ها براي اهداف توسعه طلبانه خود استفاده كنند ".( آدولف هيتلر (1925).

     دروغ  در واقع، توهین را نیز در بطن خود دارد  زیرا زمانی حکومت به مردم خود دروغ  خواهد گفت  که آنها را احمق وبی خبر  به حساب آورد .دروغ  از ضعف و استیصال ناشی می شود .کسی که حرف راستی برای تایید  حقانیت خود در دست ندارد یا حرف راست به ضرر اوست لاجرم به دروغ متوسل می گردد . دروغ و باطل همیشه قرین و همسایه یکدیگرند . اما مسئله ای که برای دولتهای اصلاح طلب وجود دارد  این است که تلاش برای پای بندی وتحقق اخلاق وقانون در صورتی تلاشی موفق خواهد بود که مردم نیز از قانون واخلاق لذت برده  وآن را بپرستند وگرنه در جامعه ای که مردم برای دروغگو کف می زنند و هتاکی و ریختن آبرو را شجاعت نام می نهند  و اخلاق منشی را امُل گری دانسته و متمسک به  اخلاق را  وقع نمی دهند پای بندی دولتمردان  نیز به قانون واخلاق کم شده وامید خود را درآرمان وهدف خود از دست می دهند ودر نهایت خود نیز ممکن است همرنگ با دیگران شوند .

    راز ضعف اخلاقی مسلمین:

     خواجه نصیر الدین طوسی در بیان کثرت انحطاط اخلاقی مسلمانان بیانی دارد که خواندن آن خالی از لطف نیست .یکی از مریدان خواجه می گوید :

    « در بغداد هر روز بسیار خبرها می رسید از دزدی،قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزی خواجه نصیر مرا گفت می دانی ازبهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گناه می کنند یا آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم .خواجه نصیر الدین فرمود:همانا پیامبر و جانشینان او بسیار از اخلاق گفته اند و از بامداد که مومن از خواب بر می خیزد تا هنگامی که به بستر می رود دائم احادیث رعایت اخلاق و عدالت در گوش او زمزمه می شود  ولی اما و اگرهایی نیز در اسلام وجود دارد مثلا اسلام  می گوید :دروغ نگو ... اما دروغ به دشمن را باکی نیست  .غیبت مکن ... اما غیبت انسان مشهور به فسق را گناهی نیست قتل مکن ... اما قتل  دشمن و متجاوز  را باکی نیست .مال کسی را تصاحب مکن ... اما تصاحب مال  محارب را گناهی نیست واین اماها مسلمانان را گمراه ساخته  و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان و خود را بر حق می داند و اجازه ارتکاب به هر فسقی را به خود می دهد و خدا را نیز از خود شادمان وراضی می بیند».
    مسلما توجیه گری و کلاه شرعی بافتن در خون ایرانی جماعت غلظت بالایی دارد .شریعت مقوله ای است که هم می توان از آن بهترین استفاده اخلاقی و معنوی را کرد و هم می توان از مقیدات و استثنائات آن  بهترین ابزار را  برای توجیه گناه و بی اخلاقی  فراهم نمود .


    صدا وسیما:

    صدا وسیما  رسانه ملی وملی ترین رسانه است .ملی بودن به معنی این است که این رسانه باید تریبون همه افکاربوده و عملکرد او   بی طرفانه و به دور از هر نوع گرایش یا قضاوت باشد. اما ممکن است بین آنچه هست و آنچه باید باشد هیچ همخوانی وجود نداشته باشد. وجود هیئت نظارت نیز نمی تواند متضمن رعایت این منشور باشد زیرا ناظران  نیز ممکن است خود بی طرف نباشند. گرچه  هیچ رسانه ای  نمی تواند  از خط مشی های اصولی تخطی کند ولی باید دانست که بین حرکت در مسیر اصول با اصول گرایی که نوعی جناح وتفکر محسوب می شود تفاوت وجود دارد . حرکت در مسیر اصول با همه افکار وسلایق سر وکار دارد ولی اصول گرایی فقط سرو کارش با یک سلیقه  وتفکر است .
    ملی بودن رسانه  به معنی این است که این رسانه ملک شخصی کسی نیست بلکه از آن همه ملت است ودر گنجاندن یا حذف هر برنامه یا سیاست باید خواست عمومی مردم لحاظ شود نه سلیقه شخصی مسئولین آن یا دستور دهندگان بالاتر؛ وگرنه چنین رسانه ای، رسانه میلی خواهد بود و نه ملی .هر چند که همیشه در عملکرد صدا وسیما جای اشکالات ونقدهایی هست اما نوع فردی که از سوی رهبری به عنوان مسئول انتخاب می شود نیز عمیقاً در تعیین گرایش ورویه ودر صد صلاح وخطا تاثیر دارد اگر مسئولین این رسانه  افرادی وابسته یا خشک و تندرو  باشند مسلما همه سیاستها و برنامه ها در سمت و سوی همین مسیر قرار خواهند گرفت . مسئول  جناحی عملا نمی تواند فرا جناحی عمل کند و انسان وابسته عملا نخواهد توانست که آزاد عمل نماید .کسی می تواند در عمل ،فراجناحی باشد که در تفکر  فراجناحی  بوده و در عین حال شجاع و بی باک  بوده  و رضایت عده ای خاص را بر رضایت جامعه و عمل به وظیفه ترجیح ندهد .اگر این رسانه  به طورمطلوب انعکاس دهنده همه افکار نباشد موجب می شود که جامعه اعتماد خود را به صداقت و امانتداری ایشان  دست داده  وبه شنیدن اخباروبرنامه ها وتحلیل های رسانه های برون مرزی  متمایل گردند. زمانی که
    همه چیز، آواز وسر وصدا وبر طبل کوبیدن باشد و ریشه یابی و استدلال جای خود را به بوق و کرنا دهد و وقایع و ادعاها یک طرفه بیان یا نمایش داده  شود و رسانه اطلاع رسان بر کرسی قضاوت نشیند و زمانی که  تبلیغ انقلاب وتهییج برای دشمن ستیزی به گونه ای باشد که فقط معایب آنها گفته شود واز محاسن چشم بپوشیم وفقط از محاسن خود بگوییم ومعایب را مخفی نماییم جامعه  یک جامعه  شعاری ، احساسی وسطحی وبی خبر از واقعیت بار خواهد آمد  . جز افرادبی خبر و ساده لوح کسی نمی تواند اذعان کند که این دستگاه در اخبار واطلاع رسانی بی طرف است والبته این گاف های نا بی طرفانه  گاه در ظاهرآن قدر ریزند که ممکن است عوام متوجه آن نگردند ولی همین  ریزه ها مانند فلفلی است که شدیدا تیز وکاراست .امروز وجود سانسور در این رسانه  آن قدر مشهود است که مردم باید  هم اخبار داخلی وهم خبرهای ماهواره ای را در کنار هم بگذارند تا به واقعیت دست یابند و مسلماً کسی که منحصر به صدا وسیمای جمهوری اسلامی باشد از حقایق بسیاری  بی خبرخواهد ماند .بنابراین  صدا و سیما باید سازمانی دولتی و مردمی باشد ونه حکومتی . بر این اساس لازم است که  در بازنگری قانون اساسی  این سازمان از سیطره رهبری خارج و تحت مدیریت دولت قرار گرفته  و نمایندگان ملت نیز  بر آن نظارت داشته باشند .در این صورت علاوه بر اینکه این رسانه  به ملی بودن متلبس ترو ملقب تر خواهد بود مسئولین آن با احساس سایه چوب استیضاح بر بالای سر خود ،حساب بیشتری از منتقدان جامعه برده ودقت عمیق تری  روی عملکرد خود خواهند داشت .

    قضاوت؛ممنوع:

    رسانه ملی این حق را ندارد که  در مناقشات بین مردم و حکومت، بر کرسی قضاوت نشیند  آن هم قضاوتی که بر مبنای اطلاع رسانی  ناقص و یک طرفه باشد. وظیفه رسانه ملی در ابعاد اجتماعی و سیاسی ،اطلاع رسانی و نیز فراهم کردن کرسی مناظره برای موافق و مخالف است واین مردمند که باید قضاوت کنند .
     رسانه ملی در مناقشات میان حکومت ومردم فقط انعکاس دهنده است و حق قضاوت ندارد . این انعکاس باید تمام جوانب را در بر گیرد وگرنه به طرف دیگر خیانت نموده است .به عبارتی دیگر ،زمانی که طیفی از مردم با حکومت دچار تنش و برخوردند نقش رسانه نقش مخبر است نه نقش قاضی ،زیرا قاضی ملتند وبرای اینکه ملت بتوانند قضاوت صحیح داشته باشند باید همه جوانب امر را بنگرند وازهمه چیز، آنچنان که هست آگاه باشند.

     این رسانه در طول سالیان متمادی به امراضی همچون میلی بودن،دروغگویی ،کوچک کردن مسائل مهم،مهم جلوه دادن مسائل کوچک ،قلب وقایع و حقایق و کاسه داغ تر از آش بودن ،دچار بوده و چون پشتوانه اش محکم یا خوف و ترسش از بعضی ها عمیق بوده ، چندان به اعتراضات منتقدین وقعی ننهاده . رویه جناحی این رسانه  عامل بسیاری از التهابات سیاسی جامعه بوده  ودر حالی که انتظار می رود که  رهبری در اوج این التهاب آفرینی ،هشداری جدی و اساسی اعمال کرده  یا تغییری در کادر ریاست ایجاد کند  چنین اتفاقی نمی افتد.

    سانسور:

     رسانه خبری باید دارای چهار ویژگی باشد: 1- شجاعت و عدم ترس در ارائه کامل و همه جانبه اخبارر2-پرهیز از دروغ و قلب واقعیت3-بی طرفی وانصاف 4- مبتنی بودن انتقادات وتحلیلها بر پایه منطق و برهان ودلیل ونه احساسات وسلایق.

    سانسور،هم مصداق خیانت است وهم توهین به ملت.از آن جهت خیانت است که فهم از واقعیات ، حق مردم است .مردم صاحبانند و مخبران، امانتدار؛وامانت باید بی کم وکاست به صاحبان مملکت تحویل داده شود[ ان الله یامرکم ان تودواالامانات الی اهلها] وتوهین از آن جهت است که ایشان با تعیین تکلیف و مصلحت بینی برای مردم، خود را بالاتر وداناتر از آنان دانسته  و ظرفیت فکرو عقل آنها را در فهم  بعضی حقایق نارسا وناکافی می دانند لذا ایشانند که حکم می کنند مردم چه چیز را ببینند و بشنوند وچه چیز را نه. بعضی رسانه ها گویا خود را ملزم و موظف می دانند که فقط خواسته ورضایت حاکمان را بر آورده سازند و انگار تعهدی در قبال خواسته ورضایت مردم ندارند در حالی که رسانه باید واسطه میان مردم وحکومت باشد .حاکمیت بالاتر از مردم نیست و بلکه اصالت جامعه بالاتر از اصالت حکومت است .سانسور نشانه قدرت طلبی حاکمیت است .هر کجا که قدرت طلبی نمود داشته باشد ترس از انتقاد وشورش نیز وجود دارد و هر کجا که چنین ترسی وجود داشته باشد معلوم است که قدرت برای حاکمان نور چشمی است.دموکراسی تنها به معنی وجود  انتخابات نیست یکی از مبانی دموکراسی ، ذی حق بودن مردم در فهم همه حقایق به عنوان صاحبان حقیقی کشور است.

    سه طیفند که در هر جامعه ای باید مستقل عمل کرده  و واسطه میان حکومت ومردم باشند:  1- ارگان نظامی و انتظامی کشور 2- رسانه ملی3- دستگاه قضایی.

    استثنایی که در مورد سیستم نظامی است این است که او باید فرمانهای کلی مانند دستور جنگ  وصلح را از راس حکومت دریافت کند ولی در عین حال هیچ یک از این سیستم ها جیره خوار و مدیون حکومت و شریک شخصی و بادی گارد و نگهبان خصوصی او نیستند بلکه همگی  ،وابسته به مردم و روزی خور ایشانند  زیرا حکام  نیز از سوی مردم انتخاب می شوند و حقوق ایشان نیز از جیب ملت است و نه اموال خصوصی حاکمان.نقش حکومت ، فقط مدیریت و نظم دهی و خدمت رسانی است  پس ایشان در واقع از قانون  دستور گرفته و  در خدمت منافع مشترک مردم وحکومت مورد حمایت مردمند بنابراین اگر  فقط در خدمت حکومت و تامین کننده منافع او  باشند  در این صورت خود را از مردم جدا کرده و به ایشان خیانت نموده اند .

    تبلیغ انقلاب با ابزارفریب :

    پای بندی و تعصب بسیاری از عوام به نظام جمهوری اسلامی و ولایت فقیه، نه محصول تفکر وبینش، بلکه از جهت آن است که ایشان ،تحت تاثیر تبلیغات چندین  دهه حکومت، بر این باور رسیده اند که بدون اظهار بندگی و اقرار چاکری و گذر از دروازه نظام جمهوری اسلامی نمی توانند به سرمنزل کمال ومسلمانی و مقبولیت نزد خدا وپیامبر نائل شده  و بدون این التزام لاجرم داخل در صف کفر ونفاقند یا مثلا اگر در انتخابات شرکت نکنند یا در فراخوانها به  خیابانها نیایند و به صف راهپیمایان نپیوندند خیانت به اسلام وقران ومکتب نموده و مرتکب کبیره شده  یا اگر بخواهند کو چکترین انتقادی به حکومت وارد نمایند  در صف کوردلان و فتنه گران وارد گشته اند غافل از اینکه  همیشه سود شرکت ایشان در انتخابات یا حضورشان در راهپیماییها به جیب حکومت رفته  و چیز چندانی  نصیب ایشان نشده است. وقتی ریش وقیچی دین و عقول مردم به دست مفتیان خود باور و متکبر  افتد و وقتی که رسانه ها و ثروتها و امکانات در بست در اختیار و تصرف جناح حاکم است و مخالف راهی برای ابراز حرف خود ندارد  راه  و مسیر عوام فریبی  کاملا به روی حاکمیت باز خواهد بود .اینان بقا و موجودیت دین را در گرو موجودیت جمهوری اسلامی معرفی کرده اند ولی مشخص نیست که اگر کسی این جمهوری را اسلامی نداند آیا باز هم بر او شرکت در انتخابات یک واجب شرعی است یا خیر؟ فریب سیاسی یعنی آنکه حکومت ،حمایت اکثریت مردم را از خود مساوی با حق بودن  راه و منش و عملکرد خود بداند در حالی که بسیاری از حکومتهای دیکتاتوری و جنایتکار مثل هیتلر نیز از حمایت نود و نه در صدی ملت خود بر خوردار بوده اند.

    ممکن است یک انقلاب و جنبش  درزمانی، خود جوش واز درون باشد  ولی  در زمانی دیگر همین  انقلاب از بیرون و با حد اکثر تبلیغات،امکانات و هزینه ها به مردم تزریق  گردد  و این زمانی است که انقلاب به اهداف خود نائل نشده یا به وعده های خود عمل نکرده باشد و ماهیت درونی او برای مردم رو شود در این صورت است که حاکمان برای جلوگیری از  اعتراض و آشوب و زوال قدرت خود، مجبور به دست زدن به هر وسیله وابزار و تبلیغی  اند . کسی با ارزشها سر مخالفت و رودررویی ندارد بلکه  بحث این است که بسیاری از ارزشهای گذشته امروز در پناه منویات غلط و هدف یا مسیر نادرست، دیگر ارزش به حساب نمی آیند

    روی سخن ما با حکومتهایی است که در عوام فریبی نه رحم به بیگانه می کنند ونه به  ملت خود . انقلابی نگه داشتن مردم به قیمت دروغ ، کتمان ،عوامفربی ، تهمت و نیرنگ چه محصول مبارکی جز استمرار نیات وخواسته ها ومنافع  حاکمان  در پی دارد؟  اگر روزی مردم ،جمهوری اسلامی را نخواهند آیا معنای دموکراسی جز این است که باید به رای اکثریت مردم احترام گذاشت ؟  چه مشروعیتی نزد تاریخ خواهد داشت حکومتی که بنای قدرت واقتدار خود را از همان ابتدا بر اعدام و ترور ودروغ پردازی و عوامفریبی و غوغا سالاری و اباحی گری وضع نهاده  و مگر  چیزی از قانونگرایی و اخلاق و صداقت و راستی و یکرنگی و امانت داری و بالاتر از آن ،جان انسانها ،با ارزش تر است که حکومت برای رسیدن به آن ،باید اینها  را قربانی کند؟ و چه جاهلند کسانی که بخواهند از اسلام ایرانی کپی بر داری کرده  و جامعه خود را به هزار درد نا علاج مبتلا سازند.

    تبلیغ فریبکارانه یعنی اینکه حکومت،برای تهییج غیرت جامعه ،دشمنان خود را دشمنان خدا و اسلام معرفی کند در حالی که ایشان  خود نیز مانند ما خدا و رسول دارند پس ایشان نه دشمنان دین بلکه دشمنان حکومت و حاکمانی اند که این حاکمان، مقهور قشر قابل توجهی از ملت خود نیز هستند.تبلیغ فریبکارانه یعنی مصادره همه امور در جهت منافع حاکمیت؛ مثلا به غلط چنین تلقین  کنند که همه شرکت کنندگان در انتخابات ، وفادار و پای بند به نظام و دوستدار حاکمیتند در حالی که عشق به وطن مساوی با عشق به حکومت نیست وبسیاری از افرادی که در انتخابات شرکت می کنند روحشان نیز از عشق به حکومت یا گره شدن مشتشان علیه دیگران بی خبر است.تبلیغ فریبکارانه یعنی اینکه ،انقلابی که دهها  اشکال وتحریف در آن داخل شده واز مسیرخود منحرف گردیده ، به عنوان  جنس اصل بر مردم قالب  شود؛ مردمی که رگ خواب، یعنی احساساتی بودن ایشان به دستشان است واز این نقطه برای عزیمت به هدف خویش بهترین استفاده را می کنند .   تبلیغ انقلاب با ابزار فریب، یعنی اینکه  عده ای،حامیان خود را همه مردم و همه مردم را حامیان خود معرفی کرده واسلام سلیقه ای و گزینشی  ومورد خواست سیستم به نام اسلام ناب، و نظام  معیوب ایشان به نام نظام مقدس ، با باران تبلیغاتی واز هر مسیر ممکن به گونه ای  تعریف وتحمیل شود که جزوی از ملکات ذهنی واعتقادی جامعه گردد .ایشان ،نظامی  که در آن ،دروغ وتهمت و عوام فریبی ، یک امر نهادینه است را نظام مقدس نامیده و آن را همردیف مقدسات یعنی خدا ومعصوم و قرآن وکعبه قرار می دهند حال آنکه معلوم نیست که آیا شریعت بر ایشان مهرتایید و تقدس زده یا خود بر خویش؟

    حالی درون  پرده  بسی  فتنه  می رود                تا آن زمان که پرده بر افتد چها کنند.

    پیشبرد انقلاب با ابزار فریب یعنی خود را مجسمه  سعادت و هدایت و نجات معرفی کردن   یا سردمدار وحاکم  را در حد پرستش و تقدس بالا بردن  و از ان سو مخالف یا حامی او را در چشم مردم ساده بین ، با تکفیر و تفسیق مداوم ،  دیوهایی  زشت و  منفور و سراسر شر و رذالت جلوه دادن  . آنها در پی این نیستند که  آیا حرف مخالف  ایشان  حق است یا  باطل، زیرا در  چشم ایشان ،مخالف  یعنی باطل و باطل یعنی  مخالف  ؛ وآنگاه که  این مخالف بخواهد رقیب  قدرت ایشان شود با   فریادهای  و اسلاما و  وا انقلابا ی مداوم ،موجبات  هراس و ترس و دور نگه داشتن مردم  از ایشان  را فراهم خواهند ساخت .آنها اگر عیبی را نیز در مخالف خود نبینند پیکره  او را مجسمه باطل و ذات او را گناه کبیره معرفی خواهند کرد .در نظر  ایشان ،معیوب و باطل  نبودن مخالف امری محال است  پس یا عیبی به او می چسبانند یا غیر عیب را عیب و حتی گناه  جلوه داده   یا او را در تنگنایی قرار می دهند  که عیبی از خود نشان دهد و البته   این اقتدار گرایان  در قیبح جلوه دادن غیر قبیح و غیر قبیح  جلوه دادن قبیح و بزرگ جلوه دادن کوچک و کوچک جلوه دادن بزرگ و تلقین خواسته خود بر ذهن مردم  و در آوردن فیلم و  ایفاء مکارانه نقش مادری برای اسلام و انقلاب و مردم،  تبحری خاص دارند. ایشان نه در رنگ کردن مردم که  در رنگ کردن خدا نیز استادند.



    نظام اسلامی و آفات سیاسی
    نظام اسلامی و آفات سیاسی 5


    مصادیق استکبار :

    کسانی می توانند علم مبارزه  با استکبار را بر دوش گیرند  یا دعوت کننده دیگران به سوی تعالیم انبیاء باشند که خود از هر کبری بری بوده ودر جهاد اکبر بر خود غلبه کرده  و در اخلاق و  صداقت و خضوع ،سرآمد باشند که فرموده اند:" من لم یصلح نفسه لم یصلح غیره"و در مثل نیز گفته اند :"رطب خورده منع رطب چون کند؟".

    البته لازمه به دست گرفتن  قدرت وحکومت ،دارا بودن مقام عصمت نیست بلکه به این است که هیچ قدرتمداری خود را مبرا از عیب ونقص ندانسته  و همیشه نزد خود، مورد اتهام و مواخذه  باشد. پیامبراکرم می فرمایند:« المومن لا یصبح ولا یمسی الا ونفسه ظنون عنده:مومن  همیشه نزد خود مورد سوء ظن است( و هیچگاه  از خود راضی وخشنود نیست) ». اینکه دیگران انسان را قبول دارند یک مسئله ظاهری است و نباید به ادبار واقبالِ اینچنین مایوس یا شیفته شد این مسئله مانند اقتدای جماعت به امامی است که شخص،فی نفسه ،خود را قبول ندارد ولی دیگران بر حسب ظاهر او را عادل  می دانند .شخص وحزب وحکومت نمی تواند به اصلاح دیگران بپردازد وایشان را در چیزی امر ونهی کند که خود نیز در آن بعد مشکل ونقص دارد مگر آنکه خود را بری ومعصوم و بی عیب نداند و به این امر نیز معترف بوده وامر ونهی او شامل خود وی  نیز بشود .هر چند که امر ونهی انسان معصوم تاثیر مضاعف  دارد ولی غیر معصوم نیز اگر آنچنانکه که دیگران را تخطئه می کند خود را نیز تخطئه کند کلامش بی تاثیر نخواهد بود وگرنه اصلاح گری که از خود شروع نشود آب در هاون کوبیدن است [کبر مقتا عندالله ان تقولوا ما لا تفعلون]. آنجا که دروغ وتزویر رو نگردد باز  حرف حق تاثیر ندارد چه رسد به جایی که همه مانند روز، دو رویی ودروغ مدعی را به چشم ببینند.

    اینکه رئیس مملکت در فلان مجمع عمومی دنیا آنچنان  از بحران عدالت وصلح ودموکراسی  سخن سر دهد که گویا جامعه وی بهشت عدالت وصلح و آرامش ودموکراسی و عقلانیت است  وبالاتر از آن ادعا کند که ایران آماده ورود در مدیریت جهان است در حالی که  ایشان  هنوز در مدیریت جامعه خود هشتشان  گرو هفتشان است پس چنین کلام وادعایی هیچ تاثیری نخواهد داشت واز قضا این سخنان  زمانی ایراد می شود  که ایران به دلیل نقض مکررحقوق بشر ،در اوج منفوریت جهانی است .کسی می تواند مدعی وپرچمدار این عبارات باشد که جامعه خود او  جامعه ظلم وجهل وتزویر ونیرنگ نبوده و انگهایی که به دیگران می زند در وهله اول متوجه  او نباشد [اتامرون الناس بالبر وتنسون انفسکم؟]. کسی که از تحقق عدالت و اخلاق و مدیریت سالم در جامعه خود عاجز مانده چگونه می تواند پزشک حاذق دیگران شده و برای دنیا نسخه بپیچد؟اگر کسی بیل زن است بهتر است اول باغچه خود را بیل بزند واگر چراغی را برای دیگران  واجب می داند بهتر است اول به خانه خود روا کند. سیستمی که به ملت خود رحم نمی کند ودر قعر جدول رعایت حقوق بشر است دلسوزی اش نسبت به ملتهای دیگر ،دروغ و فریبی بیش نیست این ،مثل مادری می ماند که  محبت و عشق او به فرزند همسایه بیش از فرزند خود اوست .سیستمی  که ملت خویش را زندانی تفکر وبینش خود کرده و در برابر منتقدین ،آن قدر خوی تکبر و استنکاف دارد که حتی حاضر به مناظره با ایشان نبوده وخود را بالاتر از آن می داند که مورد نقد و سوال قرار گیرد یا جواب انتقاد را بدهد و حکومتی که همیشه خود را تافته جدا بافته در دنیا می بیند و به جای مشایعت و گفتگو و ایجاد فضای تفاهم ،در صدد استیلاء خویش و کنار زدن دیگران است نه تنها نمی تواند پرچمدار مبارزه با استکبار باشد بلکه خود او مجسمه مسلم استکبار است بنابراین برای یافتن مصادیق استکبار لازم نیست که گردن دراز کرده وبه افق دوردست نگاه کنیم. تا زمانی که بعضی دول و حاکمان حاضر به حل شدن در جامعه جهانی نیستند وخود را از دیگران جدا می دانند خویشتن را پاک و طلبکار و دیگران را معیوب و بدهکار می بینند و حل مشکلات جهان را نه در گفتگو بلکه فقط در شورش سیاسی و دو قطبی کردن جهان می پندارند اعتلا و پیروزی خود را نیز باید یک خواب، تصور کنند.

    چنین سیستمی،برای پیشبرد اهداف مبارزه جویانه خود چاره ای جز تولید دشمن و هیولا نشان دادن آن در  چشم ملت خود ندارد. ایشان حکومت خویش را کشتی نجات و جامعه خودرا جامعه ای پاک وبر گزیده  می دانند که درست وسط بهشت برین را هدف گرفته است و اتفاقا استکبار حقیقی از بطن همین گونه توهمات ریشه می گیرد. عذر خواهی و استعفای مقامات به دلیل خطاو اشتباه  یا خلاف، در همین دول به اصطلاح استکباری، امری شایع ومعمول است در حالی که در این جامعه مدعی تواضع  ،عذر خواهی  در قبال سیاستهای اقتصادی شکست خورده یا دروغ ها و توهین ها و خود سری ها یا هتک حرمتها امری نادرٌ کاالمعدوم است . دلیلی وجود ندارد هر حکومتی که پاک متولد می شود پاک نیز  بزرگ شود. شاید روزگاری ما متواضع بودیم و دیگران  مستکبر ؛ولی اکنون در روز مبارزه با استکبار باید مجسمه خود را نیز به آتش کشیم  . مسلماً حکومتی که تحمل شنیدن انتقاد را ندارد بیشتر به ویروس  استکبار مبتلاست  تا حکومتی که آزادی بیان در آن در اوج است و حکومتی که بعد از مدتها  قطع رابطه با دیگری، برای گفتگو و آشتی ،قدم جلو می گذارد متواضع تر است  تا آنکس که به این در خواست متواضعانه ،پشت پا زده  و مرگ فرستادن خود را بر او تشدید می کند.کسانی مظهر تواضع و اخلاق و منطق به حساب می آیند که غیر از مرگ بر این و آن فرستادن ،شعار دیگری هم بلد باشند ! کسی می تواند بر کرسی  مبارزه با استکبار تکیه دهد  که خود او از هر کبر و خودخواهی و بزرگ منشی مبرا باشد. کسی می تواند پرچمدار مبارزه با ظلم شود که حکومت  او عاری از ظلم  باشد .کسی می تواند بر مسئله آزادی بیان، به غرب خرده گیرد که نمره آزادی بیان در جامعه او صفر نبوده و زندانهایش پر از منتقد سیاسی نباشد. کسی می تواند بر سیاست یک بام ودو هوای دیگران اعتراض نماید که خود او  مجسمه ریا و دروغ و منفعت طلبی نباشد. ایشان در حالی فلان دولت یا دول را  در چشم ملت خویش مستکبر وخود خواه ویکه تاز معرفی  می کنند  که این حاکمان وسیاستمداران برای هر تصمیم واقدامی با همه متحدان خود مشورت کرده وتا اکثریت ایشان را با خود همراه نبینند دست به اقدامی نمی زنند و در عین حال برای هر اقدام خود آنچنان با  دلیل وبیان واستدلال پیش می روند که اکثریت ملتهای خود را از عملکرد خویش  راضی نگه داشته  و هر کجا نیز که اشتباه کنند صریحانه به آن تصریح می نمایند .یکه تاز به حکومتی می گویند که بدون داشتن حتی دو سه  متحد واقعی و قدرتمند ،می خواهد بر کل جهان سیطره پیدا کند بدون آنکه متوجه باشد که در این ماجرا جویی ها ملت بی گناه خود را به سوی چه پرتگاههایی  سوق می دهد. امروز هر چه باشد یکه تازی دیگران  اگر از جمهوری اسلامی کمتر  نباشد بیشتر هم نیست ولی مسئله این است که حکومت ایران چشم دیدن قدرتهایی را که نقش اساسی در مدیریت جهانی ایفا می کنند ندارد بلکه دوست دارد خود یکه تاز میدان باشد.پیش قدمی فلان دولت  برای صلح وگفتگو نشان دهنده  این است که ما نزد ایشان قابل تحمل تریم تا آنها نزد ما . حکومتی که در صدد شورش و فراخوانی ومحاربه جهانی علیه  این و آن است باید این حق را نیز به ایشان  بدهد که از شورش و براندازی در ایران حمایت کنند .


    کسانی مستکبر واقعی اند که خود را صاحب مردم ومملکت دانسته وحکومت را میراث  پدری خود قلمداد کرده و هیچ گونه سستی را از سوی مردم در حمایت از خویش بر نمی تابند ؛رویه تکبر آمیزی که درست نقطه مقابل ادعای  خدمتگزار بودن حکومت  نسبت به مردم است همان ادعایی که روزگاری آیت الله خمینی به زبان می آورد و می گفت:  " اگر به من خدمتگزار بگویند بهتر از آن است که رهبر بگویند".

    خداوند برای  فرعونی که مظهر و نماد ستم وظلم در تاریخ است آن قدر اعتبار قائل است و آن چنان  امید به هدایت او دارد که به جای آنکه عذاب از آسمان بباراند و اساس وبنیان  او را  از زمین برکند بهترین بندگان خویش ، موسی و هارون را برای هدایت وارشاد بدترین بنده خود به رنج و سختی می افکند. این پیامبر  باید  ماهها و سالها  با  معجزات روشنگرانه وبدون هر گونه فحش و قهر  ،به وظیفه دعوت وارشاد پرداخته و به انتظار بنشیند  ودر این دعوت  مامور است که جز زبان نرم زبان دیگری را به کار نگیرد  [ فقولا له قولا لينا لعله يتذكر او يخشي]. این خود درسی است برای مصلحین که باید در راه تبلیغ وتفهیم حق حتی نسبت به بدترین افراد ،غرور واستکبار خود را زیر پا بگذارند .

    بر فرض، مخالفان  شما  باطل مطلق و شما حق مطلقید اگر این گونه است  نشانه حق ،تواضع و استقبال از گفتگو است نه لعن و مرگ فرستادن و تحقیرکردن.بر فرض که  شما نماینده خدایید اگر اینچنین است باید به عنوان سفیر ورسول خدا در روی زمین از راه گفتگو و مذاکره در پی هدایت دشمنان خود باشید نه در پی منکوب نمودن و از صحنه روزگار بیرون کردن آنها. ظاهرا منافع سیاسی جمهوری اسلامی با عذر خواهی آمریکاوحتی مسلمان وشیعه شدن سیاستمداران آن نیز تامین نمی شود بلکه بر عکس با استمرار در گیری ولعن ومرگ فرستادن وبهانه دشمنی به دست او دادن تامین می گردد .

    گاه آدمهایی به قدری دچار کبرند که حتی تحمل شنیدن حرف حق یا منش صحیح دیگرانی  که هم کیش آنان نیستند را نیز ندارند یعنی گمان می کنند فقط آنهایند که حق دارند حق بینانه فکر کنند وهر که در مذهب ومرام آنان نیست الا ولابد باید جز باطل حرفی نزند و راهی را نرود واگر غیر از این باشد سعی خواهند نمود که  ایشان  را به هر قیمت ممکن ، تبدیل به باطل  کنند .

    خلاصه اینکه ، داشتن آبرو وعزت ملی در گرو عدم سازش با دیگران نیست  .  بدون وجود دشمن نیز می توان نترس وبدون ماجراجویی نیز می توان قهرمان وبدون تحقیر دیگران نیز  می توان بزرگ بود.

    نبرد ادیان؛محصول استکبار دینی:

    درست است که اسلام کامل ترین وبرترین شریعت به حساب می آید  اما حساب مسلمین با اسلام و حساب شیعه با تشیع جداست. هیچ مسلمانی جز معصوم، نماینده اسلام وممهور به مهر او محسوب نمی شود و هیچ تلازمی بین این نیست که هر حکومت  مسلمانی  ، حکومت حق وعدل و هر حکومت غیر مسلمان   ،حکومت تبعیض وفساد باشد و البته نمونه حکومتهای  اسلامی که مجسمه ظلم و فساد در تاریخ بوده اند کم نیست .

    نبرد ادیان  روش  نا بجایی است که  بعضی حکومتهای دینی خواسته یا ناخواسته در منطقه وجهان بدان دامن زده اند. زمانی که ذهنیتها در این راستا پرورش داده شوند آنگاه شریعت  چشم دیدن شریعت  دیگر را نخواهدداشت و پیروان مذاهب  از دور سایه یکدیگر را با تیر نشانه خواهند گرفت.  بعضی  حکومتها چنان حصار تکبر و خود بینی به دور خود تنیده  و خود را چنان  تافته جدا بافته  به حساب آورده اند  که راهی جز غوطه خوردن در جنگ ونزاع برای خود باقی نگذاشته اند و حتی  مردم جامعه خود را نیز در مقابل یکدیگر قرار داده و به جان هم انداخته اند .تجربه حاکمیت  دینی ایران تا کنون نشان داده که این حکومت ،بیش از آنکه مظهر وفاق جامعه  باشد مایه اختلاف و دودستگی و دو قطبی شدن آن بوده است . 

     دیکتاتوری مذهبی محصول  غرور مذهبی است. این دیکتاتوری به اندازه ای که در جمهوری اسلامی نمود و حاکمیت دارد در هیچ جامعه اسلامی دیگری نظیر ندارد تا جایی که زندگی خصوصی وعقائد شخصی را نیز تحت کنترل و تسلط خود  گرفته است .بهترین قانون ،قانونی است که جامع همه آرا و عقائد  بوده  و  دخالت و تحمیل اجباری  در فرهنگ و عقائد  شخصی انسانها نداشته باشد که البته چنین سیستم حکومت داری  نه در غرب بلکه در بعضی جوامع اسلامی نیز نمونه تجربی دارد  به عنوان مثال   بعد از انقلاب 2011 تونس که کشوری  با اکثریت  مسلمان است دولت اسلامی اعلام کرد که در حکومت جدید ،حجاب اجباری نخواهد بود  وبعدا نیز در تدوین قانون اساسی اعلام نمود  که قانون اساسی منحصراً بر اساس قوانین اسلام منعقد نخواهد شد تا هم خواسته های اسلام گرایان تامین شود و هم سکولارها. این سیستم حکومت داری  در واقع  ترسیمی  از همان  مدینه فاضله و جامعه داری مبتنی  بر کرامت انسانی و احترام به همه عقائد است.



    نظام اسلامی و آفات سیاسی
    نظام اسلامی و آفات سیاسی 6

    ریشه اختلافات:

    اختلاف دیدگاه،  ریشه در  تفاوت درجه  عقلی و علمی و عرفانی و حکمی وتجربی و حتی نوع  گرایشهای عملی انسانها دارد  اما لازمه اختلاف دیدگاه ،وجود جنگ ونزاع نیست. جنگ و نزاع ریشه در دلیل دیگری دارد و آن ضعف اخلاق و تحمل یا غلبه امیال نفسانی و دنیایی(حتی علی رغم علم به حقیقت) است .پس این نقص علمی و عقلی  است که موجب انشقاق و تفاوت  بشریت در  دیدگاه وجهان بینی شده ودر نتیجه هر کس راه و منش و تفکر خود را حق ومنطبق بر دین وفطرت دانسته وسرسختانه نیز از آن دفاع کرده ودیگری را باطل وناحق می پندارد[وما كان الناس الا امة واحدة ، فاختلفوا، و لولا كلمه سبقت من ربك لقضى بينهم فيما کانوا فيه يختلفون]. بنابراین اگر انسانهای کامل یعنی  پیامبران واوصیای الهی یکجا در روی زمین جمع شده و صدها سال نیز در کنار یکدیگر زندگی کنند میان آنان  اختلاف نظر یا نزاعی  نخواهد بود چون ایشان ،همه در علم وعقل وعرفان و اخلاق ، کامل بوده و گویا یک روح و عقل واحد در ابدان مختلفند [كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَمَلائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَقَالُوا سَمِعْنَا و اطعنا...] دو دستگی واختلاف وانشقاق از پیروان شرایع  است ونه پیشوایان آنان و تنها راه نجات جامعه از  پراکندگیها و دو دستگیها و نزاعها،یا در مهذب و متقی شدن انسانها و متلبس گشتن به عقلانیت  و اخلاق  است  تا حساسیتها وتعصبات از درون جامعه رخت بربندد ویادر ظهور و حضور و حاکم شدن انسان کامل و معصوم  بر مردم است تا اقوال و آراء متکثر و دلهای دور افتاده را واحد کند [ لیربط علی قلوبکم و یثبت به الاقدام] .

    یکی از عقل می لافد یکی طامات می بافد            بیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم .

    "وان ربک لیحکم بینهم یوم القیامه فیما کانوا فیه یختلفون".

    بنابراین ریشه  اختلافات سیاسی نیز در اختلاف درجه فهم انسانها از واقعیات دین و هم سطح نبودن در شعور عقلانی ، تجربی ،عرفانی وعلمی است. هر چه انسانها از لحاظ اخلاق ونیز علم وتفقه واندیشه ،سطحشان بالاتر باشد هم اختلاف نظر وهم نزاع وجنگ میان ایشان کمرنگ تر می شود .

    جنگ هفتاد ودو ملت همه را عذربنه          چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند .

    هم حکومتها وهم احزاب داخل در یک حکومت راهی  جز این ندارند که  اصل صبر ومدارا وحلم را نسبت به همسایه یا رقیب  خود، پیش روقرار دهند .بدون اصل صبر ومدارا، همیشه باید در جنگ و نزاع سیر کرد . هیچ گاه جامعه ،خالی از اختلاف آراء نیست  وهیچ  گاه  دو حزب یا دو مملکت ازعبور در برهه های  نزاع برانگیز بر کنار و در امان نیستند ولی اگر قرار باشد همیشه در این برهه ها هضم شده ومهار خشم خود را به دست نگیریم  همه بشریت باید دائم در حال جنگ  و خونریزی باشند .پس اگر  اصل بر  صبر و تحمل وخویشتن داری قرار نگیرد  تنها چیزی که بعد از فروکش کردن زبانه های خشم به جا می ماند ندامت و پشیمانی است.

    درجه دید انسانها نسبت به وقایع یکسان نیست بعضی مانند مورند که فقط در حد چند سانتیمتری دنیای پیرامون را می بینند بعضی مانند عقابند که از فراز آسمان همه حواشی و زیر و زبرها را زیر نظر دارند.خیلی از انسانها همان محدوده درک وفهم واستنباط خود را مرز نهایی شعور وعقلانیت یا دیانت دانسته وبه غلط گمان می کنند که دیگر ورای این مرز، حقیقتی قابل اعتنا نیست  و چون به حقیقت وشعور بالاتر نائل نشده اند پس فکر می کنند که لابد هر آنچه هست همان است که ایشان می دانند و درک می کنند بنابراین در حق بودن تزخود ذره ای شک ندارندوهمین یقین واطمینان ،سرآغاز همه رو در رویی هاست پس در وادی سیاست، حاکمیت شک بهتر ازحاکمیت یقین است. یقین مسئله ای ارزشمند است اما باید بدانیم هر آنچه ما بدان یقین واعتقاد داریم واقع وحق نیست .مشکل ما انسانها این است که همیشه یقینیات خود را واقع امر می پنداریم در حالی که  انسانها متناسب با رشد وتحول فکری وروحی و تجربی ، دیدگاهشان نسبت به خیلی چیزها عوض ودگرگون می شود و اگر  غیر از این باشد نشانه آن است که هیچ سیر آفاقی و انفسی نداشته  و به هیچ رشد و کمالی نائل نشده اند .در دنیا هیچ تز و نظریه انسانی جهان شمول و زمان شمول وجود ندارد.چه بسا افرادی که به صحت تز خود یقین دارند اما در مقطع دیگر عمر، نظرشان عوض می شود حتی در معنویات و روابط بین انسان و خدا نیز چنین است ؛ چه بسا  انسانهای داغ و متعبدی   که  عاقبت،  زهد خشک خویش  را به می خوشگوار بخشیده وسجاده مزین به زر   را   به می رنگین  می کنند   .

    هیچ انسان دو پایی عاری از  خطا و نقص فکر و اندیشه    نیست  پس هیچ گاه نباید حساب صد در صد روی یقینیات خود باز کرد بلکه همیشه  باید چند درصد راه باز گشت برای خود باقی بگذاریم .اگر همه ما فقط پنج درصد روی افکار وتصمیمات خود احتمال خطا باز کنیم جلوی بیش از نود در صد از خطاها گرفته می شود. انسان نمی تواند به یقین خود شک داشته باشد اما می تواند به آن صد در صد اعتماد نکند.گاهی ممکن است نظر و فکر میلیاردها انسان  روی زمین درمورد  مسئله و موضوعی،خطا و اشتباه باشد  و فقط یک نفر در آن  مورد، حرف درست و صحیح را بزند آن گونه که در مسائل و کشفیات علمی چنین بوده و هست. ریشه اختلافات به این بر می گردد که بعضی ها  در چیزی که تخصص ندارند ابراز وجود علمی کرده و عدم تخصص، موجب اشتباه کاری و خطا گویی شده و سر منشا بحث و جدل جدید در جامعه می گردد .اگر عادت کنیم که فقط و فقط در حیطه تخصصی خود نظریه پردازی کرده  و در آنچه تجربه یا علم نداریم گوش باشیم و نه زبان،بسیاری از بحثها و جدلها و اختلافات  فروکش خواهد کرد[ها انتم هولاءحاجَجتُم فیما لَکُم به علم فَلِمَ تُحاجّونَ فیما لیسَ لَکُم به علمً ].

    ریشه اختلاف به این بر می گردد که یک عده با روش دیالگ وگفتگو وفرا خواندن دیگران به جدال احسن پیش می روند وعده ای دیگر با توهین ولعن و شعار وهیاهو ونفی . منطق گریزانی که جدالشان تنها چوب وچماق ولعن وشعار است[ قوما لا یکادون یفقهون قولا].ریشه اختلاف در اطمینان بیش از اندازه ما به درست بودن استنباط و نظریه های شخصی است پس هر چه این اطمینان کمتر شود نزاع ودرگیری نیز کمتر می گردد. اگر انسانها فقط در صدی به درست بودن راه واعتقاد وعملکرد خود شک داشته باشند همه نزاعها بر چیده می شود .البته یکی از دلایل شدت اطمینان بعضی به صحیح بودن فکر ونظریه ، ارتباط دادن خود و اعمال و افکارشان به تاییدات وهدایات ماورایی است!.

    جای  اختلافات درون سینه ها و چهار دیواری خانه هاست و جای اشتراکات در فضای عمومی جامعه است .نه تنها بین دو مسلمان بلکه بین دو شریعت مختلف نیز آن قدر اشتراکات اساسی وجود دارد که می تواند ایشان را بر سر یک خوان و سفره جمع کند [قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمة سواء بیننا وبینکم الانعبد الاالله ولانشرک به شیئا ].

    تنها راهکار منطقی وعقلانی درکم کردن شعله های اختلاف، مناظره وگفتگو است وگرنه در سنگ پراکنی دورادور ولعن ونفرین فرستادن مشکلات  جامعه نه تنها حل نمی شود  بلکه پیچیده تر نیز می گردد.

    اگر ادعای جامعه ما این است که سیاست باید عین دیانت باشد پس قول محجج در وادی سیاست قول دین شناسان عادل است ونه قول عوام؛زیرا سیاست نیز باید از حکم دین و شریعت ریشه گیرد وعوام اگر در فقه  سر رشته ندارند پس در سیاست بر گرفته از آن نیز صاحب نظر نخواهند بود و فارغ از اینکه علم و مدرک کلاسیک فرد  چه اندازه باشد بازعامی  سیاست محسوب می شود زیرا همان گونه که مردم در فقه باید مقلد باشند در سیاستی که  بر گرفته از فقه است نیز باید خود را مقلد بدانند ومقلد، صاحب نظر نیست مگر آنکه این سیاست عین دین وفقاهت نباشد آن گاه دیگر لزومی ندارد که فقط اسلام شناس ،صاحب نظر این میدان باشد! البته  همیشه دیانت مساوی با فقاهت نیست و ما معتقدیم که  سیاست باید هم عین دیانت باشد وهم عین فقاهت ،به شرط اینکه فقه و شریعت را معصوم از خطا و نیز مشمول همه زمانها بدانیم.

    عوام ،همیشه مایه رنج اولواالالباب و آگاهان جامعه ومانع اصلاحات  بوده اند.هیچ خطری برای دین  بدتر از آن نیست که عوام ،صاحب نظر دین وسیاست گشته  ودر حرف و عمل و قضاوت جلوتر از عالمان   حرکت کند وبلکه قول ایشان حاکم بر نظر اولو الالباب  جامعه باشد.
    ملک الشعرا می گوید:
    از عوام است هر آن بد که رود براسلام- داد از دست عوام
    کار اسلام زغوغای عوام است تمام- داد از دست عوام

    زآنچه پیغمبر ما گفت ودراو نیست شکی- نپذیرند یکی
    وحی منزل شمرند آنچه شنیدند از مام- داد از دست عوام
    عاقل ار بسمله خواند به هوایش نچمند- همچو غولان برمند
    غول اگر قصد کند گرد شوند از دروبام- داد ازدست عوام
    جان به لب آمد ونشنید کسی جان کلام- داد از دست عوام
    سر فرو برد به چاه وغم دل گفت امام- داد از دست عوام

    منظور از عینیت سیاست و دین این نیست که اینها دو طیف متخالفند که با یکدیگر ممزوج می شوند بلکه به معنی این است که ما جهت ونتیجه کار سیاسی را مستقلا تعیین نمی کنیم بلکه ملتزم به دین می شویم وهر جهت ونتیجه ای که از این عمل والتزام به دست آمد همان سیاست ما خواهد بود.

    قضاوت و نظریه پردازی عوام در دین وسیاست  مانند حکایت فیل شناسی و تاریکی است که هر کسی یک گوشه کار را لمس کرده وبرای خود ترسیمی از واقعیت ارائه می کند بنابراین عوامی که هر کدام از دین فقط یک گوشه اش را فهمیده و لمس کرده اند در نظریه پردازی دینی وسیاسی نیز دچار نقصان خواهند بود بنابراین هر چه کار، بیشتر به کاردان ومتخصص سپرده شود وهر کس برای خود قطب وصاحب نظر و نظریه پرداز نشود ودر آنچه می گوییم کاملا فکر ومطالعه کنیم وهوای نفس را نیز در قضاوت کنار بگذاریم اختلافات فرو کش خواهد کرد. ادعای ما در حد حکومت اسلامی است واسلام چیزی جز همان فقه نیست بنابراین سیاست صحیح سیاستی است که از بطن فقه ریشه گیرد و اگر غیر این باشد اسلامیت  جامعه فقط در حد ادعا بوده و هیچ مشروعیت ورسمیتی ندارد .ما این حق را داریم که تز ومنش  دیگران را نپذیریم ولی این حق را نداریم که تفکر و منش دیگران را مورد هتک و تمسخر و نفی و طرد قرار دهیم .همه نظریات محترمند چرا که  هر کس از گوشه ای و  به گونه ای به جهان می نگرد  که دیگری نمی نگرد .حتی عقیده کفر نیز می تواند مورد احترام باشد زیرا  کافر نیز ممکن است چیزهایی از خدا دیده و کشیده باشد که اگر ما نیز در جای او بودیم همان راه و  عقیده را بر  می گزیدیم زیرا آنان که خدا را نمی پرستند دو گروهند یک عده  خدا را نمی پرستند چون او را نشناخته اند و یک عده  خدا را نمی پرستند چون او را شناخته اند.بنابراین  اگر از درون انسانها به  خدا و جهان و جامعه  بنگریم  می توان گفت که همه  ایشان  راست و درست می گویند حتی اگر عقیده  شان ضد یکدیگر  باشد .بر این  اساس است که خداوند نیز غالبا بر اساس حرف و منطق درونی انسانها رفتار و قضاوت نمی کند زیرا می داند اگر به درون ایشان بنگرد بسیار جاهها حق با انسان ها خواهد بود  ونه با او.

    صاحب نظری دینی:

    اگر بگوییم که خدا معصوم از  خطاست پس  در آن صورت  همه  اندیشه ها باید تحت تبعیت قانون فقه ودین باشد و بر این اساس هر نوع عالم وروشنفکری نمی توانددر عرصه سیاست  دینی صاحب نظری کند چون هر دو طرف دعوی  ،متعصب ودر عین حال در فهم واقعیات دین، ناقص بوده   و هر چه  بحث نمایند راه به جایی نمی برند. علت اینکه در اسلام جدال مورد نهی واقع شده به همین خاطر است چرا که  دو فرد ناقص که هر کدام خود را حق مطلق ودیگری را باطل می داند هیچ گاه به نقطه تفاهم نرسیده  وجز کینه ودشمنی مضاعف نصیب ایشان نمی شود. ولی به هر حال سوال اساسی این است که اگر در  نظام اسلامی ، سیاست باید عین فقاهت باشد و صاحب نظر واقعی در سیاست ،فقیه است پس این همه اختلاف نظر سیاسی و دعواها  و نفی گریها میان خود فقها از چیست ومردم به کدام فقیه باید اعتماد کنند!؟

    ریشه اختلافات از آنجا نشات می گیرد  که هر گاه امری بر جامعه مشتبه ومبهم می شود به جای رجوع به وحی و عقل ،به پندارها و احساسات  خود متکی می شوند[ولا تکونوا کالذین تفرقوا واختلفوا من بعد ما جاء هم البینات].امیر مومنان خطاب به مالک اشتر می فرماید:«چون کاری بر تو دشوار گردد و شبهه آمیز شود در آن کار به خدا و رسولش‌رجوع کن.زیرا خدای تعالی به قومی که دوستدار هدایتشان بود، گفته است:ای‌کسانی که ایمان آورده‌اید از خدا اطاعت کنید و از رسول و اولواالامر خویش فرمان‌برید و چون در امری اختلاف کردید اگر به خدا و روز قیامت ایمان دارید به خدا وپیامبر رجوع کنید[ فان تنازعتم فی شی فردوه الی الله والرسول ان کنتم تومنون بالله والیوم الاخر].»

    رجوع کردن به کتاب وسنت یعنی رجوع به مفسرین واقعی  ، وگرنه باز هر کس تفسیر و ترجمانی از همین کتاب  وسنت برداشت کرده یا یک گوشه را می گیرد وگوشه دیگر را رها می سازد ودوباره اختلاف شعله ور می گردد.

    مسئله بعد این که مسئله اختلاف با دشمنی متفاوت است. گاه یک مسئول با عملکرد ناصواب ورویه غیر عقلانی وغیر شرعی خود به جای دوست پروری ،دشمن سازی می کند آنگاه این دشمن دیگر تنها در صدد انتقاد نیست بلکه او هم از راه ناصواب وارد شده؛ معایب طرف خود را صد برابر بزرگ ومحاسن او را صد برابر کوچک می کند .اگر سیاستمدار در رویه خود راه گناه را بر گزیند منتقد او نیز از همین راه وارد می شود ودیگر جامعه از مسیر نقد وارد جرگه دشمنی و کینه توزی وانتقام  جویی می گردد. رویه یک سیاستمدار می تواند به گونه ای باشد که در مقابل خود فقط منتقد ایجاد کند و نه دشمن ؛واگر ناگزیر از وجود دشمن در مقابل خود باشد در اینجا عاقلترین سیاستمدار کسی است که هم دوستی دوستان را با خود مضاعف کند وهم دشمن را علیه خود تحریک نکند یعنی " با دوستان مروت  با دشمنان مدارا" .سیاستمدار قدرتمند کسی نیست که بتواند علیه رقیب خود لشکر بسیار جمع کند بلکه کسی است که رقیب ودشمن را دوست ویار خود نماید ونابخردترین حاکمان کسانی اند که نه در بیرون ونه در درون ،حامی ویار ومتحدی برای خود باقی نگذاشته ودر روز واقعه، روزنه ای برای برون رفت نداشته باشند وبه غلط گمان کنند که قدرت بالا، در داشتن مملکت وسیعتر یا تجهیزات و نفرات زیادتر یا تشکیلات پیچیده تر یا بله قربان گوهای بیشتر است.

    مشکل  جامعه در نبود حبل الله نیست مشکل در تشخیص آن است چرا که هر کسی ریسمان خود را حبل الله می داند. در جامعه ای، دشمن سازی اوج می گیرد که هر کسی خود را حق مطلق پنداشته  و برای تثبیت خود از راه نفی دیگران وارد  شود اما مسلم است که خوی بشری در مقابل استضعاف و تحقیر کوتاه نمی آید واین مسئله به جدل ودشمنی منتهی می شود. در فضای سیاسی بسیاری از جوامع رسم این است که  هر کس فکروتز خود را دارد اما برای افکار دیگران نیز حداقل ارزش قانونی قائل است. در این جوامع اشخاص هم  تحمل حضوررقیب را دارند و هم  فکر واندیشه مخالف  را .سیاست داخلی وخارجی مملکت ما مثل فوتبال ماست که همه می خواهند با تک  روی  گل و قهرمانی  وهورای تماشاچیان فقط برای آنان باشد .

     تا این مسئله را باور نکنیم که هیچ اندیشه وسلیقه و حزبی بری از خطا و نقص نیست وتا زمانی که یک حزب واندیشه دائم بر طبل انا الحق بکوبد وخود را قدیس نشان دهد ودیگری را سراسرمعیوب؛  حاکم شدن آرامش و وحدت سیاسی  بر جامعه نیز خواب و خیالی بیش نخواهد بود چون وحدت وآرامش سیاسی در گرو عدالت سیاسی است وهمان گونه که فقد و نبود عدالت اقتصادی دیر یا زود موجب بروز اعتراض و خشم می گردد فقد عدالت سیاسی نیز چنین نتیجه ای در بر خواهد داشت  . وحدت به معنی داشتن روحیه مسالمت وتحمل در همه شرایط است نه اینکه تا پای به خطر افتادن منافع شخصی پیش بیاید ناگزیز از گفتگو و تفاهم ووحدت و راه دادن به رقیب  شویم. وحدت کلمه تنها به این نیست که دو گروه سیاسی به یکدیگر روبوسی کرده وبه هم لبخند زده ودست دهند در وحدت سیاسی اختلافات کنار گذاشته نمی شود بلکه دعوا ونزاع وتعصب و انا الحق گویی ها وهتک حرمتها کنار گداشته می شود. وحدت سیاسی به این است که همه ،حرف خود را با رعایت شئون اخلاقی بیان کرده  وکنار روند وقضاوت را بر عهده جامعه گذارند. لازمه اختلافات سیاسی این نیست که لابد باید یک طرف را محکوم به حق وطرف دیگر را محکوم به باطل بدانیم بلکه اجتهاد همه افراد را قابل احترام می دانیم ولی در مقام عمل ، مردم یک قول را بر می گزینند. در فتوای دو فقیه  نیز ممکن است اختلاف باشد اما این نه سبب جنگ ونزاع است ونه  خدشه به مرتبه علمی .

    مسلم است زمانی که ما برای تفکرو سخن  مقابل هیچ ارزش وبهایی قائل نباشیم ودائم او را تحقیر وطرد ونفی و در نتیجه عقده ای وعصبانی کنیم او نیز سرانجام منطق را کنار گذاشته و برای مبارزه با ما از راه ناصواب وارد می شود در این صورت ما برنده ایم اما یک برنده بی انصاف و غیر محق ؛زیرا ما شرایطی را بر او تحمیل کرده ایم که جز فریاد و آشوب راهی بر ای او باقی نگذاشته ایم وبعد نیز  از رویه خطای او برای حق جلوه دادن خود نهایت استفاده را می کنیم. در این میان اگر مابه اسم اسلام، منتقد رامورد هتک وتحقیر وطرد قرار دهیم او در اوج عصبانیت و پرخاش ،ممکن است  نسبت به دین نیز هتک حرمت روا دارد  زیرا ما عملا وی را در تنگنایی قرار داده ایم که  او نه با انقلاب بلکه حتی با دین، غریب وبیگانه شده  وخود را در مقابل آن ببیند . گاه بعضی در راستای حذف رقیب و بد نام کردن او سعی می کنند جناح مقابل را به مرحله ای از تنگنا برسانند که مجبور به طی مسیر غلط شود .

    ممکن است که بعضی افراد نسبت به کسانی که  در مناقشات خود با حکومت ، بعضاً از راه فریاد و پرخاش  وشعارهای ساختار شکنانه وارد می شوند چنین قضاوت کنند که این افراد می خواهند که آزاد آزاد باشند  یا دوست دارند که  اسلامی در کار نباشد ...ولی باز باید پرسید که  دلیل این که می خواهند آزاد باشند یا اسلام سیاسی را نمی خواهند چیست؟ بسیاری از مخالفان، مشکلی با دین ندارند بلکه ما باعث شده ایم که رودرروی آن قرار گیرند و هیچ یک از ایشان مشکلی با قانون ندارند اما زمانی که حکومت، قانون را به نفع خود تفسیر کرده یا آن را زیر پا می گذارد مخالف نیز به سوی  قانون شکنی سوق داده می شود .ما اگر از همان  ابتدا، دین را منهای سیاستی که عین نجاست است به طرز شیرین به مذاق جامعه  بریزیم وبه جای پرورش دین واخلاق،  این همه  صبح و شام به سیاست وتعصب وتخریب نچسبیم وسیاست را تمام دین ودین را فقط سیاست معرفی نکنیم وفضای فکری و بیانی و اعتقادی جامعه را باز تر کرده وبه همه افکاراحترام بگذاریم آن وقت حکومت در مقابل خود چیزی به نام قیام وتخریب و ساختار شکنی نخواهد داشت .حال که سیاست در جامعه ما هیچ وقت عین دیانت نخواهد بود پس بهتر است که همین سیاست تهی را نیز  رها کرده وعطایش را به لقایش ببخشیم.

    این رویه نه در جنگهای سیاسی داخلی بلکه در مناقشات جهانی نیز به چشم می خورد فرض کنید پا روی دم حیوانی می گذاریم او هم عصبانی شده وحمله می کند بعد می گوییم ببینید این چه قدر وحشی ودیوانه است وشروع به لعن ونفرین می کنم. خیلی وقتها شاید این ما بوده ایم که اول پا روی دم دشمن گذاشته ایم وبعد ماجرا تبدیل به تک و پاتکهای دراز و طویل شده است.


     وظیفه مردم در نزاعهای سیاسی:

    امیر مومنان می فرمایند:«کن فی الفتنةِ کابن البون لا ظهرٌ فیُرکب ولاضرعٌ فیُحلب:در فتنه ها مانند بچه شتر باش که نه پشتی دارد که سواری از او گیرند ونه شیری دارد که آن را بدوشند».

    این راهکار متوجه همه مردم وبه خصوص خواص است.البته بی طرفی چیز محسنی است اما این محسن بودن فقط در جایی است که فرد در شناخت حق وباطل مردد باشد لکن آنجا که انسان به حق یا باطل بودن چیزی یقین  دارد اینجا دیگر بی طرفی عین ظلم ونفاق است و بیان امام مربوط به مواردی است که حق وباطل برای مردم مغشوش باشد چرا که  خود در جایی دیگر می فرمایند:« الساکت عن الحق شیطان الاخرس : کسی که از بیان حق، زبان در کشد شیطانی لال است ».

    نزاع های سیاسی  برای جامعه ،حجاب آور وایجاد کننده غموم وغمام است. نزاع  نه تنها کمکی به شفاف شدن حقیقت نمی کند بلکه آن را مغشوش تر و مستورتر می سازد .بدین جهت است که مجادله از سوی دین مورد نهی واقع شده ونزاع را مولد سستی واز بین برنده عطر برادری وصمیمیت وایمان معرفی می کند[ ولا تنازعوا فتفشلوا وتذهب ریحکم].

    اگر قرار است که سیاست، عین دیانت و فقاهت باشد پس این وادی،جای عوام الناس نیست  به خصوص آنکه تعصبات کور وهواهای نفسانی نیز در این میان آن قدر زیاد است که فضای سیاست را شبیه فضای آکنده از نجاست می کند بنابراین مجادله دو انسان  ناقص، آنها را به هیچ نتیجه ای جز کدورت ونزاع نمی رساند.

    اگر انسان اول  روی صورتها ونمادها  تعصب ورزد  و وابستگی اش ،فرد و حزب باشد ونه حق و منطق ؛ بعدا اگر آن شخص یا حزب دچار مشکل و خطا نیز شود وابستگی  ها وتعلقات خاطر نمی گذارد که  دست از آنها بردارد بلکه مجبور می شود که از آن قدر ازسروته حق بزند تا آن را منطبق  با فرد وحزب نماید.
    هیچ دین و مکتبی مولد نزاع و دعوا نیست بلکه  مشکل از فهم ناقص و استنباطهای نارسای دیگران از حقایق مکتب است  و اینکه"هر کسی بر حسب فهم گمانی دارد"و ساز خاص خود را زده و دیگران را مورد نفی و طرد وگاه تکفیر یا تهدید نیز قرار می دهد  .قرآن در این باره اشاره به  دو گروه مسیحیان ویهودیان می کند که علی رغم  دین داری ظاهری ،دچار خود بزرگ بینی و غرور و حق مطلق پنداری شده و به نفی یکدیگر می پرداختند  :

    " قالت الیهود لیست النصاری علی شی وقالت النصاری لیست الیهود علی شی ".

    سرانجام و نتیجه این تعصبات ونزاعها نیز چیزی جز نزاع بیشتر و کور شدن گره کار و مهر بغض و عداوت خوردن بر سرنوشت و تقدیر ایشان  نبود :

    "واغرینا بینهم العداوة والبغضاء الی یوم القیامة ".

    بنابراین همان گونه که اصرار بر شرک وکفر، موجب  می شود که خداوند  مهر کفر و شرک همیشگی  بردل انسان بزند که با تعابیری مانند " وجعلنا علی قلوبهم اکنة -وجعلنا علی قلوبهم قاسیة -..." بیان شده است اصرار بر نزاع و تعصب نیز موجب قهر و بطش خداوند وگرفتار شدن جامعه در نزاع همیشگی می گردد.


    مرجعیت، خط قرمز است:

    بعضی عوام گاه به گونه ای  بر فتوا یا نظر سیاسی فقاهتی مراجعی که عمر خود را در فقه بی کران سپری کرده اند می تازند که  گویا  این مرجعیتند که باید از عوام تقلید کنند ونه بر عکس.این امر،معضل وبدعتی است که به قول بعضی  در زمان طاغوت نیز  وجود نداشته .  اگر قرار بر این باشد که در سیاستی که مدعی عینیت آن با اسلام هستیم حرف عامی و تازه به دوران رسیده محجج تر از اسلام شناس و فقیه باشد  دیگر نه شریعتی باقی خواهد ماند نه حجت ونه حرمتی .


    امروز به جایی رسیده ایم که بعضی عوام جلوتر از فقیه و قاضی و دادگاه حکم  یا فتوا صادر می کنند واین نشان می دهد سکان اسلام عملا از دست دین شناسان در حال خارج شدن است واین عوامند که خود را فهیم تر از قانون وقانون شناس وفقیه می دانند .

    باید به دین و دیانت  بدرود گفت آنجا که حتی مرجعیت تقلید نیز نتواندآزادانه به وظیفه ارشاد و امر به معروف و نهی از منکر بپردازد  .امیر مومنان  در بیان حال و روز خود از دست این دسته ازعوام  ،  می فرماید:"لَقَدْ کُنْتُ أَمْسِ أَمِیراً فَأَصْبَحْتُ اَلْیَوْمَ مَأْمُوراً وَ کُنْتُ أَمْسِ نَاهِیاً فَأَصْبَحْتُ اَلْیَوْمَ مَنْهِیّاً:دیروز بر شما امیر بودم و امروز مامور ؛دیروز ناهی شما بودم وامروز منهی".

    مسلم است که حرف وحکم مرجعیت که دین شناس ترین افراد جامعه اند حداقل برای مقلدین ایشان حجت است. اتخاذ موضع سیاسی نیز  از فقه واجتهاد فقهی بر می خیزد دیگران اگر قبول نمی کنند حق نفی و رد نیز ندارند زیرا که تشخیص غلط یا ناغلط بودن موضع یا فتوای مرجعیت بر عهده معصوم است وحتی مراجع دیگر نیز  نمی توانند حکم به نفی یا اخذ دهند چون ایشان نیز  بر اساس اجتهاد خود نظر می دهند  واجتهاد هر مرجعی برای خود او حجت است نه مرجع دیگر.

    بر فرض مرجعی بیست سال قبل حامی نظام بوده و اکنون تبدیل به منتقد شده ؛ این نامش انحراف واعوجاج نیست بلکه تغییر اجتهاد است همان گونه که یک مرجع در باب عبادی ممکن است فتوایی بدهد اما چندی بعد  رایش عوض شود در اجتهاد سیاسی نیز همین گونه است. انحراف و فساد تدریجی حکومت یا تعمق و مطالعه بیشتر در اوضاع جامعه ،ممکن است حتی رای ونظر مرجعیت را در قضاوت سیاسی عوض کند .

     بعضی عنوان می کنند که ما درجایی که شبهه ای فقهی در کار باشد تنها به فتوای رهبری رجوع کرده  وفقط همان برای ما اصل است. جواب این است که شما اگر به شخص  رهبری نیز رجوع کنید چنین نظریه ای ندارد ثانیا بین حکم وفتوا فرق است .یک جا رهبری از موضع حکومتی حکمی صادر می کند بله اینجا این حکم او برتری بر فتوای مراجع وبلکه فتوای خود رهبر دارد وگاه از موضع یک مرجع تقلید فتوایی صادر می کند که این فتوا از لحاظ ارزش ،برتری بر فتوای دیگر مراجع ندارد وفقط برای مقلدین ایشان حجت بوده  ونمی تواند ملاک عمل فعل حکومت وقوانین واقع گردد .
    چندی قبل یکی از مراجع به مسئله وزارت زن شبهه فقهی وارد کرده بود که ولایت زن بر مرد در اسلام جایگاه تاییدی ندارد. یک آقای کت وشلواری  مثلا جواب این مرجع را در نامه ای داده بود که: "در این کشور ولایت فقط از آن ولی فقیه است ودیگران کارگزاران وخدمتگزاران او هستند "در حالی که منتقد این نکات در درست نظر نگرفته که اولا خود ولی فقیه هم یک خدمتگزار است ثانیا چه ربطی بین این دو  است که اگر ولایت فقیه در جامعه باشد ریاست و ولایت فلان زن بر فلان مرد کا العدم است؟  ثالثا آن فقیهی که این اشکال را وارد کرده دهها سال در فقه وقران غوطه خورده و چیزی بیشتر از من و شما می داند  پس بهتر است در مقابل مرجعیت وآنچه در تخصص شما  نیست گوش باشید و نه زبان.

    توهین به ساحت مرجعیت:

    گاه عده ای بی تقوا و خوارج سیرت درراستای خط ومشی توهین ودروغ پردازی ،به حریم مرجعیت وارد شده وبرای رسیدن به مقاصد  سیاسی خود ،یک روز تهمت و دروغ به  ایشان بسته و روز دیگربه مرجعیت منتقد ،انگ انحراف و بی بصیرتی می زنند و گاهی به این نیز اکتفا نکرده و با اعلان تجمع و سر دادن شعار، تا حمله به بیوت و دفاتر ایشان نیز پیش می روند . این حوادث را باید فقط از افتخارات وثمرات نظام جمهوری اسلامی دانست زیرا  جایگاهی که مرجعیت قدیم در جوامع سلطنتی داشته اند محترم تر از جایگاهی است که امروز در نظام  جمهوری اسلامی دارند و حتی بعضی شاهان گذشته این مملکت احترامی به علمای دین  می گذاشته اند که مثال زدنی بوده است.البته حساب روحانیت فهیم و آگاه و عاقل و معتدل  با بعضی شیوخ  گمراه و  کم خرد و متعصب و خودبین که خود را حاکم علی الاطلاق دین و زندگی مردم دانسته  وسلیقه و خواست شخصی خود را فتوا و حکم  دین فرض می کنند جداست .

    زمانی که بعضی از  طلاب کم خرد وتندرو بدون آنکه متوجه لباس و جایگاه مذهبی و اجتماعی  خود باشند  علیه فلان  روحانی اعلان  تجمع کرده ودر مقابل چشم ملت علیه او لعن ونفرین می فرستند وبه جوآشوب و بی اخلاقی جامعه دامن می زنند  آیا انتظار داریم که عوام الناس، دل وجرات بر هتاکی وبی اخلاقی پیدا نکنند؟وقتی روحانی، شان هم لباس خود را حفظ نمی کند آیا انتظار است که دیگران حفظ کنند؟ این در حالی است   که خود علما و بزرگان فقه و فقاهت در مورد فقهای هم طراز خویش موضع نفی اتخاذ نمی کنند و اجتهاد و نظر سیاسی  یکدیگر را محترم می شمارند . از این روست که می گوییم  لباس روحانیت نباید در بر هر کسی باشد. پوشیدن این لباس علامت تقوای محض و برتری  علمی و معنوی فرد از همه افراد جامعه است  .اگر قرار باشد فرد به صرف خواندن  ضربا ضربوا ،معمم و ملبس شود در واقع توهین به جایگاه علمای واقعی و بزرگ شده است پس  لازم است که این لباس  تنها بعد از رسیدن به مقام اجتهاد بر دوش افکنده شود.

    چندی قبل اعلام شد که دولت شکایتی علیه آیت الله ....(از مراجع تقلید) تنظیم نموده ،به این جرم  که  از بعضی  عملکردهای رجال ،انتقاد شدید اللحن کرده است! این اولین بار در طول تاریخ است که کسی اعلام می کند که می خواهد علیه یک مرجع تقلید شکایت کند . یکی از اعضای جامعه مدرسین حوزه علمیه در این باره می گوید : «اين از وظايف يك عالم است كه در راستای امر به معروف و نهی از منکر در مقابل انحرافات بايستد.حوزه ابزار كار دولت نيست بلكه كانون كنترل حكومت است و وظيفه دارد در مقابل هر انحراف ایستادگی کند. مرجعیت هيچ گاه مشكل شخصي با کسی نداشته  ودولت بايد درك كند كه اگر از  منتقد  تشكر كرده  و با او در مقام یک دوست بر خورد کند اقدام مفيدتری است(تا شکایت). شكايت از اين مرجع تقليد نيز نقطه‌اي منفي در تاريخ دولت خواهد بود زيرا اقدامي بي‌سابقه است و دود این شکایت  به چشم خود او مي‌رود كه به زيان جمهوري اسلامي نيز هست.....بعضی تلاش دارند که جامعه را دو قطبی کنند که این تلاش در بین روحانیت نیز صورت می گیرد  در همين راستا تعدادي از روحانيون به عنوان حامي دولت سخناني ايراد مي كنند كه جز اختلاف و نفاق چيزي در آنها ديده نمي شود و حركاتي مي‌كنند كه در نهايت همه را نابود خواهد كرد و نمونه آن هم سخنان اخير امام جمعه يكي از شهرهاي مهم است كه از منتقدين نظام با عنوان ابن ملجم ياد كرد كه اينگونه رفتارها اصلا در شان نظام اسلامي نيست.... بعضی  آقایان ولو به قیمت نابودی اسلام و مرجعیت شیعی در پی حفظ  بقاء خودند وحفظ و  بقاء جمهوری اسلامی نیز  برای ایشان بهانه و ابزاری بیش نیست....از همان روزي كه براي حفظ حكومت در برابر برخي مراجع منتقد ايستاديم، خسارت‌هايي به بار‌ آمد كه همچنان باقي است...».


    طرد روحانیت منتقد  از صحنه گردانی اسلام و جامعه :
    مقصر اصلی در آنچه که امروز بر سر اسلام و اسلامیت  در حال نزول است کیست ؟ آیا جریانی به عمد اسلام شناسان ومدافعان حقیقی آن را  از صحنه حذف می کند یا مشکل از عدم سواد یا تقوای کافی دینی خود  آخوندهاست ؟
    امروز مسئله خوب یا بد بودن عینیت دین و سیاست حتی در مورد روحانیت ، تبدیل به امری نسبی شده است. علاوه بر این حتی دیندار یا بی دین بودن نیز منوط به نوع دید انسان به جمهوری اسلامی و حاکمان آن است یعنی اگر یک روحانی   در موافقت حکومت ، سخن گوید  دیندار و با بصیرت  و اگر در انتقاد از او سخن گوید فعل او  جرمی به مثابه خروج از دین و انقلاب بوده  و چنین شخصی حتی از عدالت نیز ساقط شده ودیگر نمی توان پشت سر او نماز گزارد .
    شکی نیست که روحانیت ،ضمانت بقای دین است به شرط آنکه در بیان حق تا سر حد جان و آبرو پیش رود وگرنه همرنگ جماعت شدن خیانتی جبران ناپذیر به دین  محسوب می شود. اگرجامعه ،اسلامی است مسلما این روحانیت است که باید نقد او  در مسائل و امور مورد توجه بوده واصل واقع شود و موضع روحانیت را نیز روحانیت باید نقد کند
    آن هم کسی که مساوی یا بالاتر از او باشد .اگر ادعا این است که سیاست ما عین دیانت ماست پس وقتی دین شناسان از سیاست سخن می گویند یعنی از دیانت وشرع حرف می زنندچه آنکه در موافقت سخن گویند یا در مخالفت. توقع بعضی این است که اسلام شناسان واقعی سکوت کنند و زاهدان ظاهر بین و کت و شلواریهایی که از اسلام وفقه جز پوسته اش را در دست ندارند نظریه پرداز میدان  دین وسیاست باشند و آن را آن گونه که با منافعشان سازگار است به خورد مردم داده و از جهل و سادگی عوام الناس ،بهره وری نموده  و سواری گیرند . منع روحانیت منتقد  از دخالت در سیاست ،مانند منع یک آرایشگر از کار آرایشگری ومنع یک معلم از کار تدریس ومنع یک پزشک از طبابت وایشان را به کار دیگر گماردن است. اگر یک روحانی منتقد زبان  به انتقاد گشوده وسخن نا موزون با طبع حکومت بزند خواهند گفت که دین از سیاست جداست و مسجد و حسینیه  جای حرفهای سیاسی نیست شما نمازت را بخوان و چند مسئله شرعی یاد مردم بده ؛ما می خواهیم مسجد و منبر، پاک واز شائبه های چپ وراست خالی باشد ولی اگر همین روحانی ، روحانی درباری ودست نشانده و جیره خوار باشد اینجا دیگرنخواهند گفت که مسجد جای بحث سیاسی نیست ووظیفه روحانیت، مسئله شرعی گفتن است .
    هر چند که بهتر است روحانیت  از میز و صندلی قدرت و دفتر و دستک ریاست دور باشد تا از وظیفه اصلی یعنی ارشاد وتبلیغ وامر به معروف ونهی از منکر -که حیات معنوی جامعه در گرو آن است - باز نماند  ولی مسئله کناره گیری روحانیت از صحنه سیاست ونقد، یک تزکاملا شیطانی وضد دینی و مساوی با امحاء دین است این یعنی همان داستان شیر بی یال ودم واشکم . ما می گوییم که حتی نشستن بر  صندلی ریاست و قدرت نیز  برای یک  فقیه و روحانی امری نابجاست چه رسد به اینکه روحانی   زیر دست غیر روحانی قرار گیرد به گونه ای که این زیر دست بودن و عزلهای سخیف گونه،وهن  جایگاه روحانیت ولباس او محسوب گردد   .هم  فقیه و طلبه  نباید در محیط اجتماع و سیاست  به گونه ای وارد شوند که خود را سبک کند و هم دولت و حکومت  نباید جایگاه روحانیت را با دیگران مساوی بداند .قانون تصریح می کند که جرم یک روحانی نیز باید  در دادگاه ویژه روحانیت وتوسط قاضی روحانی بررسی شود نه عمومی ،آن هم با لباس عادی نه زندانی .این استثنا بدان جهت است  که وهن یک روحانی ولو مجرم ،وهن همه روحانیت است ووهن روحانیت وهن اسلام و هتک آبروی دین است .شان ها وحرمت ها فرق می کند  گرچه خطا وگناه چنین فردی مجازات مضاعف دارد زیرا که به نام دین ودر لباس دیانت ، مرتکب گناه وجرم شده است. متاسفانه  بعضی روحانیون نیز با وارد شدن در صحنه ها ومیدان های سبک وخفیف، شان وجایگاه لباس خود  را پایین می آورند . روحانیتی که پیوندش با معصوم است  باید برای خود کسر شان بداند که آلوده دفاع و رد افراد و داخل در تحزب و تشکیلات شود او باید فراتر از همه افکار وآلایش ها باشد ودر  فضای سیاسی به هیچ وجه نباید له یا علیه کسی وارد میدان شود بلکه باید تفکر را آن هم فقط با پشتوانه قرآن و سنت نقد نماید .اگر روحانیت خود را در معرض خفت وسبکی قرار ندهد کسی نیز جرات تحقیر او را نخواهد داشت.روحانیتی که  عرق ودلسوزی دینی ندارد یا خوف وواهمه از نان وآب خویش داشته یا بار علمی اش ضعیف است نه تنها نمی تواند مدافعی برای دین قلمداد شود بلکه می تواند به دین و دیانت جامعه ضربه و صدمه  جدی نیز وارد کند.

    روحانیت متعهد،سیاسی است و نه سیاست باز:
    دین شناس متعهد از موضع سیاست دینی وقرآنی وامر به معروف ونهی از منکر سخن می گوید نه جناح وحزب.روحانیت متعهد نمی تواند از سیاست حرف نزند ونسبت به آنچه او آن را انحراف  می داند فریاد برنیاورد. روحانیت آگاه و متعهد ،خود را شدیدا از شائبه حزب وجناح مبرا می داند چرا که او وادی سیاست امروزجامعه را همچون نجاست پلید می بیند. شان یک طلبه ولباس او از این بالاتر است که در جرگه بی ارزش وبی محتوای الفاظی همچون چپ وراست ماوا گرفته  و در رقابتهای قدرت ، مرید این و آن شود. روحانیت اصیل و متعهد ، فراتر از همه جناحها و تفکرات بوده و حق انتقاد از هر  تفکر و جناحی را برای خود محفوظ دانسته  و خود را وابسته و مدیون و مشغول ذمه کسی نمی داند . روحانیت دلسوز و متعهد در خط  وحزب اسلام و قرآن و سنت  است نه حزب راست و چپ. ذمه وتعهد وبیعت او با خدا و معصوم است نه با این حکومت و حاکمان معیوب وناقص ؛از این روست که از گفتن آنچه حق می داند ترس وواهمه ای به دل راه نمی دهد. او دلش درره  مولای خویش آنچنان "پای بست چو سرو وداغدار چون لاله است " و چنان جانش لبریز از تنگی و اندوه  از ظلم بر دین ودوری منجی  است که دیگران رانزد او خس وخاشاکی بیش نمی بیند چه رسد به اینکه مرید ایشان  باشد.دین شناس متعهد از کسی دستور وخط نگرفته و کسی بر او سیطره  فکری ندارد .سخن او از تعهد و عرق دینی بر خاسته وجز خدا و ومکتب را در عمل خود ،هدف قرار نمی دهد. دین شناس متعهد و آزاده ،درد مذهب می کشد  ورنج دین می خورد اشک می ریزد و آرزوی نبودن می کند  و رنج درد دیدن وی ،بیش از رنج درد کشیدن اوست.

     نظارت اسلام شناسان عالم وعادل، تضمین کننده اسلامیت جامعه:

    هر فقیه و اسلام شناسی صلاحیت به دست گرفتن مسئولیت یا نظارت بر اسلامیت جامعه را ندارد زیرا اسلام تنها مساوی با فقه و فقاهت نیست اسلام به معنی کمال عقل و عرفان و آزادگی  و اعتدال است پس وقتی بحث از نظارت است منظور نظارت از سوی کسانی است که واجد همه این شرایط باشند.  هر چند که بهتر است  روحانیت تا حد امکان  در صحنه مدیریت جامعه وارد نشود وبه وظیفه اصلی خود یعنی امر به معروف ونهی از منکر وارشاد جامعه و صیانت از دین ومقابله با انحرافات وبدعتها بپردازد لکن اگر سیاست  جامعه عملا می توانست با اسلام  عینیت یابد ارجح این بود که مسئولیتهای مهم جامعه  به اسلام شناسان واگذار گردد  زیرا اگرمبنای حکومت ،اسلام است باید در صدر جامعه ، اسلام شناسان حاکم باشند زیرادر صد خطا واعوجاج و تسلیم پذیری در برابر دیکته های ضد دینی در وجود ایشان  کمتر ازدیگران است  (که البته  اجتهاد و اسلام شناسی مساوی با شیخوخیت نیست).در مدیریت کلان جامعه اسلامی  علاوه بر تخصص و زهد و تقوا ، تفقه و دین شناسی و اجتهاد  نیز باید وجود داشته باشد  وگرنه اشخاص به دلیل نا آگاهی از متن فقه بی کران اسلام که مبنای هر فعل وحرکت است دچار افراط وتفریط شده و به دلیل  آگاهی ضعیف دینی به راحتی از حقایق  قران وسنت فاصله گرفته وسلایق وافکار خود را اصل ومبنا قرار می دهند پس به جای اینکه اسلام شناسان دائم فریاد بر آورند و خرابکاری ها و انحرافات دیگران را اصلاح کنند بهتر است که خود در راس مسئولیتها قرار گیرند لکن این بدان شرط است که فقیه و اسلام شناسی پیدا شود که در عقل ،عرفان ، خداترسی و آزادگی نیز سرآمد باشد وگرنه او نیز فرقی با دیگران نخواهد داشت . در سیاست، تنها عینیت با دیانت کافی نیست بلکه عینیت با فقاهت نیز شرط می باشد وبلکه شرطی مهم تراز دیانت است ولی مشکل این است که بعضی عملا نمی گذارند که روحانیت منتقد و اولو الالباب حقیقی  جامعه نه تنها در مسئولیتها بلکه در دید جامعه قرار گیرند بلکه حمایت و پشتیبانی ایشان تنها منحصر به  روحانیت دست نشانده و همفکر با حکومت است .


    نظام اسلامی و آفات سیاسی
    نظام اسلامی و آفات سیاسی 7


    کاسه داغ تر از آش:

     جمهوری اسلامی از معدود نظامهایی است که هیچ گاه در لاک خود به سر بردن  و سر به کار خود داشتن  وبی ادعایی وتعامل عادی و بی درد سر گونه را تجربه نکرده است.  اپیدمی تشنج طلبی وحادثه آفرینی واستقبال از بحران با هدف پیشقراولی وسرآمد شدن در منطقه ودنیا ، در جامعه سیاسی ما موج می زند و برای رسیدن به این هدف ،مجبور به  تولید دشمن و بزرگ کردن
    آنیم تا آنجا که اگر او نیز با ما کنار بیاید ما کنار نخواهیم آمد و اگر او ما را دشمن نداند ما او را تبدیل به دشمن خواهیم کرد .
     به نظر می آید که عبارت "مقاومت استکبار جهانی در مقابل جمهوری اسلامی" نزدیکتر به حقیقت باشد تا "مقاومت جمهوری اسلامی در برابر استکبار جهانی"  و به نظر می آید که ما دشمن قسم خورده تری برای ایشانیم تا آنها نسبت به ما و دو آتشه بودن از این سو بیشتر هویداست تا از آن سو.مسلم است که  بحث رقابت یک چیز است و هیاهو و تشنج چیز دیگر ؛والبته سیاست بعضی نظامهای پرافاده و پر ادعا در قبال حکومتها و ملتها سیاست خیر خواهانه نیست بلکه سیاست منفعت طلبانه است و لو این مسئله به قیمت بر هم ریختن دنیا و آشوب و هرج ومرج باشد. ظاهراًحکومت حق از دیدگاه  جمهوری اسلامی حکومتی است که در راستا ی منافع او حرکت کند ولو آنکه در چشم ملت خود یک دیکتاتور وجلاد و فاسد قلمداد شود و حکومت باطل حکومتی است که با منافع آقایان چندان ساز موافق نمی زند ولو آنکه محبوب ومورد پرستش ملت خود باشد .

    جمهوری اسلامی، بزرگترین کارخانه تولید دشمن:
    در افتادن دائم با این و آن از خلا وکمبود وحقارت یا تکبر و خود بزرگ بینی وتوهم ناشی می شود . یک حکومت وقتی که به آمال و آرزوهای بلند پروازانه خود نمی رسد لاجرم توهمات و آرزوهایش را واقعیت تلقینی می بخشد تا خود را التیام دهد ولو اینکه بدترین دروغها را به خود و ملتش  بگوید و مسلم ترین چیزها را از خود ومردمش پنهان نگه داردوسرانجام در کانون این توهمات ،هم خود و هم جامعه را با خویش به دره های مرگبار سوق می دهند.گاهی  دیوانه ای سنگی به چاه می اندازد که صد عاقل راه بیرون آوردن آن را نمی دانند.این حکومتها ابایی از درانداختن جامعه در ورطه سختی و بلا برای تامین منافع  حزبی و شخصی خود ندارند آنچنان که برای تامین این منافع از پذیرش جنگ و تحریم نیز استقبال می کنند و چرا نکنند چون آخرین نفری که از جنگ و تحریم آسیب می بیند خود ایشانند.

    مسلم است وقتی که دائما کسی را دشمن خطاب کنیم به او تلقین می شود که واقعا دشمن است و باید دشمنی کند.
    افسردگی بعضی افراد  زمانی است  که چند صباحی  نتوانند بهانه ای برای مرگ بر این و آن  پیدا کنند از این رو در به در وکوی به کوی به دنبال سوژه ای برای استمرار این شعار وتامین منافع خود می گردند ولو اینکه این بهانه از راه تعمیم جرم یک فرد و شهروند عادی به کل سیستم و حکومت و بلکه همه غرب باشد  ولو آنکه همه ،آن را محکوم کنند .مسئله این است که اگر در کشورهای مسلمان دیگر ،کسی علیه اهانت به مقدسات فریاد می زند به خاطر عرق و احساس دینی است اما فریاد ما  با نیت تامین منافع سیاسی است حتی اگر احدی در دنیا ازفعل منکری خبر نداشته باشد ولی دوربین جمهوری اسلامی صحنه ای را پیدا کندآن را با آب و تاب هر چه تمام در  دنیا  اشاعه می دهد تا همه را علیه حکومتها وسیاستمدارانی تحریک کند که منافعش حول آن دور می زند .تشییع فاحشه که در قران از آن منع شده یکی از راهکارهای جمهوری اسلامی  در تامین وکسب منافع سیاسی است .جالب اینکه اگر همین اهانت به مقدسات در درون ایران صورت گیرد واگر محتوای قرآن که مهمتر از کاغذ قرآن است مورد تحریف ویا اهانت قرار گیرد کمتر کسی است که صدایش در آید اعتراض مربوط به جایی است که یک لقمه چرب و نرم  برای اعتلا واستمرار قدرت گیر بعضی  بیاید والبته کسب این منافع و صدور انقلاب معیوب و بیمار،همیشه به قیمت به هم ریختن ثبات منطقه وجهان و رو در رویی اسلام و غرب و جنگ ادیان و مذاهب و اهانت متقابل و دو دستگی وتفرقه ودر فشار قرار گرفتن وانزوای حامیان جمهوری اسلامی انجامیده است .محتویات این انقلاب صادر شده بیشتر دروغ و نیرنگ و تعصب و جمود و غوغا سالاری و خرافه پرستی و دو به هم زنی و تحریک گری بوده.پس به نظر می آید آنچه تا کنون حاصل شده بیشتر مضار بوده تا منافع؛
    و آنچه حکومت،مروج یا صادر کننده آن بوده ،بیشتر، فرهنگ شورش ،قانون شکنی و  اباحی گری بوده تا فرهنگ آرامش،صلح و اخلاق.مسلم است زمانی که نیت و هدف، منافع شخصی است ادعای دلسوزی نسبت به اسلام یا ملتهای دیگرنیز  کذبی بیش نیست. بعضی مانند پلنگی که درکمین طعمه نشسته، مترصد خبر یا واقعه ای هر چند ریز هستند که بتوانند  از آن بهره وری وکسب منافع کنند  وحقیقتا منافعی که در چهارچوب اصول فقهی و دینی  نبوده وبلکه درست نقطه مقابل آن است منافعی که از آن دین واسلام نیست بلکه منافع حزب و افرادی خاص است جامعه را به هیچ بهشت برین وپیروزی حق بر باطلی نخواهد رسانید .این منافع به قدری دارای اهمیت بوده وحیات سیاسی بعضی بدان منوط است که اگر کسی نیز  بهانه ای به دست ما ندهد بالاخره ما مجبور خواهیم شد بر سر کسی بکوبیم تا صدای فحش و اهانتش در آید تا بهانه و دست آویز ما قرار گیرد . در منافع نا معقول سیاسی است که به جای رشد عقلانیت واعتدال ، افراط منشی و اباحی گری رشد و نمو می یابد وبه جای دوست و متحد، دشمن تولید می شود وتولید دشمن ، بودجه مملکت را به سوی برنامه های نظامی سوق می دهد و افزایش قدرت نظامی است که رقابت تسلیحاتی را در منطقه به وجود می آورد ورقابت تسلیحاتی است که جوامع را در ورطه جنگ ورو در رویی قرار داده واز پیشرفت عقل و علم و رفاه و اقتصاد و فرهنگ باز می دارد .سیره دو بهم زنی و تهییج بعض برای شورش علیه بعض دیگر تا تامین شدن منافع شورنده ،سیستمی رایج در دست بعضی گردانندگان سیاست ایران است. فعلا منفعت وهدف مورد نظر در رئیس و سرگروه شدن جمهوری اسلامی است واینکه این هدف -یعنی مرگ همه رقبا تا رسیدن ما به ریاست دنیا -با چه قیمت وهزینه ای به دست آید مهم نیست.بعضی  تا حدی در رسیدن به این هدف آب وتاب دارند  که از هر مصیبت و مشکلی  در دنیا  شاد وذوق زده می گردند اگر این مصیبت در کشور جهان سوم باشد آن را به استکبارو کوتاهی یا ظلم غرب نسبت به ملتها نسبت می دهند واگر مصیبت ومشکل در کشورهای غرب باشد برای فروپاشی وسقوط آنها گردن پیش کشیده وبی صبرانه لحظه شماری می کنند . بعضی  نه تنها بر مصائب حکومتهای مخالف  بلکه حتی  از  مرگ شهروندان عادی و مصیبتهای دامنگیر ایشان نیز بال و پر در می آورند ! 
     
    دلائل نیاز به وجود دشمن:
    زمانی که از در و دیوار سفارت این کشور و آن کشور بالا می روید و هیچ زمانی لعن و مرگ فرستادن  از زبانتان ساقط نمی شود و زمانی که خود به دست خویش مصر بر ماجراجویی و بیدار کردن ببر  خفته اید و زمانی که امنیت دیگران را با خط و نشان کشیدن و دخالت جویی در معرض خطر قرار می دهید و زمانی که بی ادبانه دست دراز شده برای دوستی و آشتی را پس می زنید و پشت خود را به ایشان می کنید و زمانی که هدف خود را محو تمدن  غرب و جایگزین کردن آن با فرهنگ ناقص الخلقه مذهبی  خود کرده اید پس طمع از  آرامش و امنیت خویش نیز باید ببرید و خواب را بر خود حرام بدانید . زمانی که رهبران جامعه رژیمی را تهدید  به نابودی و محو شدن از صفحه عالم می کنند و رهبر جامعه  دولتمردان آن را سگ هار و نجس می خواند پس دیگر  نباید انتظار داشت که ایشان برای ما نقل و شکلات هدیه کنند.
    اما این اصرار بر وجود دشمن و لزوم وجود یا تولید آن،می تواند دلائل گوناگونی داشته باشد از جمله اینکه  وقتی دشمنی فرضی یا واقعی رودرروی حکومت باشد ایشان می توانند همه چیزرا در جامعه محرمانه کرده و به بهانه  وجود دشمن،  دائم امر به اختفاء حقایق نمایند که  مبادا دشمن  بفهمد وسوء استفاده  نماید بنابراین با این حربه می توانند حقایق دلخواه  را سانسور کرده و آنچه را که بر ضرر آنهاست از گوش و چشم  مردم پنهان نگه دارندارزش خوشحال نشدن دشمن تا آنجاست که گاه  باید بسیاری از  فسادها و بی اخلاقی هادر جنب آن  مورد اغماض واقع گردد ،خطاها و جرائم مسئولان نادیده گرفته شده  وحتی کسی از چیزی انتقاد وسوال نیز نکند ! این در حالی است که در سیره حکومتی هیچ معصومی چنین روال مصلحت گرایانه ای وجود نداشته و بلکه سیره حکومتی امیر مومنان با وجود آن همه  انواع دشمن،درست عکس این مطلب بوده است .
     یکی دیگر از دلائل تعصب بر وجود یا ایجاد دشمن ،توجیه اصل ولایت فقیه است؛ به هر حال باید دشمنی تولید شود و ولایت فقیه با او در افتاده واو را مهزوم سازد تا بعد بگویند که اگر ولایت فقیه نبود دشمن ،شما را می بلعید در واقع  ولایت فقیه در اینجا هم مشکل اصلی کشور و هم راه حل آن واقع می شود .در ثانی این دشمنان مورد ادعای آقایان ، دشمنان حکومتند نه دشمنان مردم، لکن از آنجا که تنها راه نجات حکومت این است که ملت را سپر دفاع از خود قرار دهد با وانمود جلوه دادن عکس این قضیه ، مردم را به ترس و هراس وتهییج غیرت واداشته  و سعی می کنند که دشمن را رودر روی مردم قرار داده  وخود را مبری نشان دهند  .
    دلیل دیگر اصرار بر وجود یا تولید دشمن ،
      انداختن ناتوانیها ومشکلات و نواقص  فرهنگی و اقتصادی و سیاسی بر گردن دیگران و خود را از مسئولیت جوابگویی راحت و معاف نمودن وگاه نیز منحرف کردن ذهن مردم از مشکلات داخلی است تا جایی که اخیرا حتی ادعا کرده اند که بالا رفتن قیمت دلار وارز و مرغ ، تقصیر القائات و خشکسالی جنوب کشور و گرد و غبار غرب کشور کار تکنولوژی استکبار است!.  وقتی که حکومت از حل معایب و نقص های جدی وعمیق در جامعه خود عاجز بماند لابد به جنگ  زر گری پناه می برد  تا ذهنها به سوی میدان جنگ منحرف شده  و مسئله اصلی ، دشمن معرفی شود    . این دشمن از آنجا مورد نیاز است که هر آتشی که در خانه شعله ور می شود آن را به خانه همسایه بیاندازیم و خود را آسوده کنیم و با عوض کردن هر بحث و انتقاد اقتصادی و فرهنگی و اخلاقی ، چنین وانمود کنیم که همه چیز امن وامان است و فعلا مشکل اصلی، آمریکا و غرب است .فلسفه دیگر دشمن پروری در این است که زمانی که  جامعه ،جامعه سراسر بی اخلاقی و قدرت طلبی است برای متحد و همدل نگاه داشتن گروههای سیاسی و جلوگیری از پرداختن به نزاعها چاره ای جز توجه دادن ایشان  به یک خطر مشترک ولو فرضی و قلابی وجود ندارد. فایده دیگر وجود دشمن آن است که مخالفان ومنتقدان داخلی خود را هم مسلک با دشمن معرفی کرده  و دامن ایشان را به همسویی با حرف دشمن و خیانت، آلوده نموده و ایشان را "غیر مردم" جلوه داده و  این چنین  برای حذف رقبای سیاسی و بدنام کردن ایشان و  استمرار قدرت  بهانه  به دست آورند .مزدور و وابسته جلوه دادن و غربی و آمریکایی خواندن مخالفان از آن جهت است که  ایشان وحشت دارند از اینکه مردم واقعی کوچه و بازار و خیابان را علیه خود تصور کنند بنابراین اگر عامل اعتراض را خارجی معرفی نمایند  بد آموزی کمتری روی مردم حس می کنند پس  راه مناسب آن است که وانمود کنند که هیچ یک از مخالفان ایشان ،از مردم نیستند و هر چه  مخالف است از "غیر مردم" است.بر این اساس است که پاشنه نظام آخوندی همیشه  بر شعار مرگ بر آمریکا چرخیده و می چرخد .
    سوال این است که 
    دهها سال دشمن دشمن گفتن ودر افتادن با دیگران و خود راهمردیف حکومت معصوم پنداشتن و نخود هر آشی شدن به کجا و به کدام تغییر و اصلاحی در دنیا ختم شده است ؟اگر به همان اندازه که به استکبار جهانی ! ضربه زده ایم به همان اندازه نیز خورده ایم پس چه بهتر که از همان ابتدا نه کسی سیلی بزند ونه سیلی بخورد ؛سرانجام این جنگ اوس وخزرج باید جایی تمام گردد وگرنه جز خستگی و هدر دادن وقت و هزینه چیزی دستگیر طرفین نخواهد شد . جامعه ای که پیوسته به دنبال معایب دیگران باشد وخود را فراموش کند یا عقده ایست یا بیکار و بی هنر؛و البته اگر در این تک و پاتک های بین ایران و دشمنانش بخواهیم مقصر اصلی را بشناسیم باید دهه ها به قهقرا بر گشته وببینیم چه کسی اول بار شروع کرده و بعد این داستان دامنه دار شده است؟
    نمی توان گفت که همیشه این به اصطلاح دشمنان، علیه ما اقدامی کرده  یا حرفی زده اند وبعد ما مرگ بر فلان وبهمان گفته ایم  بلکه شاید اول تحریک از این سو بوده وبعد لجاجت ومقابله از آن سو. بعضی  مثل گاو بازی هستند که  دائم  خوره عرض اندام نمودن و عصبانی کردن دشمن را دارند . هر گاو باز هر چه قدر هم که استاد باشد بالاخره  روزی  ضربه کاری شاخ او ،کار وی را می سازد. بسیاری از دشمنی ها حاصل ماجراجویی های غیر منطقی است ماجراجویی هایی که به هدف اثبات قدرت یا حقانیت دنبال می شود ولی حقیقت این است که دشمن داشتن یا نداشتن ربطی به حقانیت ندارد.صرف اینکه نام یک کشور یا سیاستمدار یا کارهای او دائم در روزنامه ها و رسانه های دنیا مطرح و ومنعکس  شود نشانه اقتدار  یا محبوبیت یا حقانیت  او نیست کما اینکه جنایتکاران نیز همیشه خبر سازند .
    بعضی تحت تاثیر همین تبلیغات واقعا دچار توهم دشمن بینی شده و گمان می کنند هر شش طرف آنها را چیزی به نام دشمن پر کرده وبه قول شاعر: " هر بیشه گمان مبر نهالیست ، شاید که پلنگ خفته باشد"غافل از اینکه این دشمنان را یا خود ایشان تولید کرده اند یا اساساً ساختگی وتوهمی اند .بعضی دوست دارند که از سیاست حمله به جای سیاست سر در لاک خود  داشتن با توجیهات نه چندان معقول دفاع کنند ولی  سوال این است  که چرا اصلا باید جامعه ای باشیم که پیوسته در جنگ وگریز غوطه خوریم آیا نمی توان سیاستها وبر خوردها را طوری تنظیم کرد که نه حمله ای از جانب دیگران باشد نه این همه وقت وهزینه در جهت دفاع یا حمله متقابل مصرف شود. آیا نمی توان آب را از همان سر چشمه خشکاند؟ آیا لازمه قدرتمند بودن،  دشمن داشتن است؟ آیا نمی توان صاحب کشوری قدرتمند بود بی آنکه مصر بر وجود یا ایجاد دشمن باشیم ولو اینکه او خود هم نخواهد رو در روی ما قرار گیرد؟ آیا تنها راه اثبات شجاعت ،تولید دشمن ودر افتادن با اوست؟علاوه بر این آیا هجمه وحمله هایی که ما خود ابتدا به امر علیه غرب صورت می دهیم جزو وظایف شرعی ودینی ماست ؟ فرق ما با دهها کشور دنیا که بی دشمن سر به لاک خود زندگی می کنند چیست؟آیا این ملتها خسر الدنیا والاخرة شده اند ؟کدام دلیل عقلی اثبات می کند که حکومت ما نماینده خداو ودین وامام زمان است ؟ آیا ما در حدی از فرهنگ متعالی قرار داریم که بتوانیم طلبکار دیگران و صادر کننده انقلاب وفرهنگ خود باشیم ؟آیا این در انداختن خود در ورطه التهاب وقرار دادن ملت بیچاره  در شیشه آزمایشگاه اسلام آخودندی نیست ؟ آیا این حرکتی جلوتر ازقرآن ورسول نیست که :" لکم دینکم ولی دین" ؟
    باید پرسید که در تقابل و رو در رویی و حمله و هجمه چندین دهه  علیه دیگران  ، چه مقدار ایشان ، ضعیف ومنزوی شده اند واین همه بیان وشعار چه قدر ما را در دنیا برتر از روز اول کرده ؟چه تعداد بر متحدان ما اضافه یا از متحدان آنها کم شده ؟و آیا اصلا ما یک متحد و دوست نزدیک در دنیا یا منطقه داریم؟آیا حملات ما،بین دشمنان، تفرقه ایجاد کرده یا اتحاد بیشتر؟ آنها را به تسلیم واداشته یا لجاجت بیشتر ؟آیا ما بها وهزینه سنگین تری را در این دهها سال دشمنی ورودررویی پرداخته ایم یا آنها؟ آیا  در این کسب و کار ،دخلمان بیشتر بوده یا خرجمان؟و آیا این همه پرداخت هزینه ، حکومت را به اهداف خود رسانده است؟ وچرا باید انچنان خود را زیر ذره بین دیگران قرار بدهیم که ایشان نیز  آنچه نادیدنی است آن بینند؟ همه اینها در حالی است که روز به روز از  همراهان  ایران در منطقه و جهان کاسته شده و جایگاه و مقبولیت نظام ایران رو به روز خدشه دارتر شده است ولی حاکمان جمهوری اسلامی هنوز بر مواضع خشک و دردسر ساز خود مصرند .

    مشکل دنیای امروز در نبود گوینده حرف حق یا عدم اذعان مردم دنیا به کلام حق  نیست  فرق، تنها در این است که  دیگران می دانند گفتن یا نگفتن حق وتذکر قانونی چیزی را عوض نمی کند ولی ما گمان  می کنیم که با گفتن وبیان ،دنیا را دگرگون ودر قلبهای ملتها بیداری ایجاد می نماییم  .بین تز و عمل فرق زیادی است مسلم است که همه قدرتها فارغ از مسئله حق وناحق وباید ونباید به منافع ملی وموجودیت خود فکر می کنند حکومت ایران،خود نیز از این قاعده مستثنا نبوده  و بعضی جاهها که پای منافع ملی یا میلی او در خطر بوده، قانون و قرارداد و کنوانسیون  را زیر پا گذاشته است.  پس این یک سنت همیشگی ولازمه حیات واستمرار قدرت بوده وکسی نمی تواند این سنت را عوض کند چه اینکه موافق قانون باشد یا خلاف آن .ما چه بخواهیم وچه نخواهیم در دنیای امروز قانون تا جایی محترم بوده ورسمیت دارد که پای مرگ وزندگی ومنافع ، در میان نباشد بنابراین گاه گفتن حرف حق نه تنها چیزی را عوض نمی کند بلکه این زبان سرخ سر سبز را نیز بر باد می دهد.

    ساده انگاری و سفاهت  سیاسی:
    باید بپذیریم که نه هیچ حکومتی عاشق و دلبسته ماست و نه ما در چشم کسی مجسمه حقیم پس  نزدیک شدن دیگران به ما
    در منافع ایشان  و یا باج گیری گره خورده است و هر زمان که منافعشان تامین نگردد به راحتی عقب گرد می کنند. پس ساده انگاری است که کسی را متحد ودوست واقعی خود به حساب آوریم یا فکر کنیم که هر کس آمد و با ما دستی  داد و روبوسی کرد یا برای ما کف زد رفیق و متحد و ارادتمند ماست .باید دانست که هیچ کس برای ما بی هزینه و بی مزد و بی باج، تره خرد نمی کند پس ما نیز بهتر است که زود جو گیر نشویم چرا که این نزدیک شدن  از برای منافع خود ایشان است  نه منافع ماا؛
    بنابراین هیچ حکومتی نیز متقابلاً ارزش آن را ندارند که خود را  سینه چاک دفاع از ایشان  کنیم زیرا که درسر بزنگاه هیچ کس کنار ما نخواهد ماند. تصوری  غلط است که  گمان کنیم هر کشوری که سیاستش در فلان مسئله با ما یکی است نیت وهدفش نیز با ما یکی  بوده یا اگرکسی  بر کوی ما گذری کرد و تعریفی از فرهنگ و تاریخ ما نمود دوست ومتحد سیاسی و ایدئولوژیکی ما محسوب می شود لذا این دولتها و شخصیتها  باید مواظب باشند تا ابزار دست این نوع حکومتهای توهم زده و حیلت ساز  قرار نگرفته ومصادره سیاسی نشوند چون چنین حکومتهایی از کوچکترین لبخند و خوش وبش آنها با ایشان  بزرگترین استفاده تبلیغاتی را برای خود خواهند کرد. این تصور نیز غلط است که هر که با دشمنان ما دشمن است در جبهه حق قرار دارد وهر که با ایشان مراوده دارد در جبهه باطل است اولا که جمهوری اسلامی ملاک حق و باطل نیست ثانیا بعضی از همین دولتهایی که با دشمنان ما سر نزاع وناسازگاری دارند خود از بدترین  حکومتهایند . آیا فلان حکومت  کمونیستی و ضد خدایی  را می توان فقط به دلیل اینکه یکی از دشمنان آمریکاست دوست خود به حساب آوریم و آیا فلان حکومت مستبد وسرکوبگر که پرونده جنایت علیه بشریت او در سازمان ملل نیز گشوده شده واز مستبدترین حکومتهای عرب است می تواند صرفا به دلیل اینکه ضد اسراییلی است دوست ما باشد آیا خون فلسطینی رنگین تر از خون سوری است ؟حکومتی موروثی و الیگارشیک که با کودتا بر سر کار آمده و دهها سال با برقراری حالت فوق العاده  ، نفسهای اعتراض را در سینه ها حبس نموده چگونه می تواند در گروه حق مداران و پرچمداران حق طلبی باشد؟کاسه داغتر از آش بودن اینجاست که حکومت ایران از این رژیم به دلیل حمایت از ملت فلسطین حمایت می کند ولی حماس که سازمان مورد حمایت اکثر فلسطینیان است خود از مخالفان این حکومت  است! دوستی یک طرفه آنجاست که علی رغم حمایتهای کورکورانه حکومت ایران نسبت به این حکومت سرکوبگر ، نماینده آن حکومت در سازمان ملل در زمان رای گیری در مورد قطعنامه پیشنهادی علیه ایران به جای آنکه بماند ورای مخالف دهد مجمع را ترک کرده تا در محذوریت و فشار نسبت به حمایت از ایران قرار نگیرد.دوستی یک طرفه و سادگی آنجاست که سازمان حماس علی رغم آنکه سالیان دراز از حمایت مالی ومعنوی ایران بر خوردار بوده و حکومت ایران نیز به دلیل این حمایت بهای زیادی را پرداخته ؛اما سخنگوی این سازمان اعلام می کند که در صورت جنگ میان ایران واسرائیل ،به نفع ایران وارد جنگ علیه اسراییل نخواهد شد. او اضافه می کند که اکثریت ملت ایران شیعه اند در حالی که اکثریت ملت فلسطین سنی مذهبند(واین دو قوم قرابتی با یکدیگر ندارند) او اذعان می دارد که حمایت حکومت ایران از حماس در جهت منافع سیاسی آن کشور است(یعنی این حمایت ربطی به مسائل انسانی ندارد وتا به حال حکومت ایران اگر سود یا ضرری در این سیاست داشته مربوط به خود اوست ). کاسه داغتر از آش بودن آنجاست که وقتی در کنفرانس حمایت از مردم فلسطین ،رهبر ایران در مخالفت با طرح رئیس تشکیلات فلسطینی در تشکیل کشور مستقل فلسطین اعلان موضع می کند پشت سر او رهبر حماس در سخنرانی خود از این طرح قویاً دفاع می نماید.
    حد خود را بشناسیم:
    دشمن با اسلام و مسلمانی کسی  مشکل ندارد مگر زمانی که  حکومت یا گروهی به نام اسلام بر وی حمله ور شوند  واسلامی می تواند با در افتادن با غرب وشرق به پیروزی برسد که ناخدای آن زید وعمرو نبوده  بلکه معصوم باشد .گاهی سخن  ،سخن  درست وآرمان، آرمانی حق است اما مجری وهدایتگر آن آرمان، اهلیت وشانیت پرچمداری را ندارد بنابراین این راه ومسیر به نتیجه نرسیده وبه شکست یا بن بست منتهی می شود. به عنوان مثال  امیر مومنان پس از جنگ با خوارج،  دیگران را از جنگ ورودررویی با این گروه  نهی کرد وفرمود:"
    فانا فقات عين الفتنه و لم يکن ليجرا عليها احد غيري: این من بودم که توانستم چشم این فتنه را از حدقه در آورم واگر دیگری به جای من بودند موفق نمی شد". بنابراین بعضی جاهها کار فقط به دست معصوم وانسان کامل  قابل انجام است واگر دیگری عهده دار آن امر شود کارش به شکست یا خراب کردن و یا گرفتاری بیشتر می انجامد . امیر مومنان جمله ای زیبا داردکه در مورد خلفای قبل از خود بیان نموده ومی فرماید:«لقد اتلعوا اعناقهم الی امر لم یکونوا اهله فوصقوا دونه: آنان گردنهایشان را به سوی خلافتی دراز کردند که اهلیت آن را نداشتند پس گردنشان در این کار شکسته گردید».
    نه تنها دررهبری وپیشقراولی بلکه حتی منصب قضاوت و نظارت و ارشاد نیز همین گونه است؛ اگر این مناصب به دست معصوم باشد جامعه در مدت کوتاهی اصلاح می شود واگر در دست دیگری باشد حتی ممکن است به جای اصلاح ،هرج ومرج ونارضایتی نیز به دنبال آورد در حالی که همان حرف معصوم را زده وهمان قانون او را دنبال کرده است .پس باید مواظب بود هیچ گاه لقمه بزرگتر از دهان بر نداریم وادعای بالاتر از حد خود نکنیم .
    مناسبترین بستر رشد اقتصادی و فرهنگی وفکری واخلاقی برای جامعه ای فراهم است که بی ادعا ودر لاک خود فرو رفته باشد واگر مناقشه ای نیز با دیگران دارد به جای جنگ ودعوا از راه مصالحه ولبخند وگفتگو و دیالوگ ،اختلافات را حل نماید و گره ای را که با دست باز می شود با دندان باز نکند .لازمه جمهوریت و  اسلامیت این نیست که حتما باید با کسی دعوا ومرافعه داشته یا خود را سرآمد ودیگران را بی مقدار حساب کنیم آن حکومت معصوم است که می تواند مدعی و یکه تاز صحنه جهان باشدنه این اسلام لنگ و افلیج.سیاست، مثل بازی فوتبال است که همه باید با یکدیگر تعامل داشته و مرتبط باشند تک روی و خود را ارجح از دیگران دانستن همه گروه را از یکدیگر می پاشد و آنان را رو در روی یکدیگر  قرار می دهد.
    باید پرسید که چراغرب و شرق آنچنان که با جمهوری اسلامی در افتاده اند با هیچ کشور دیگر این گونه سر جنگ ندارند و چرا کشورهای اسلامی دیگر ، این گونه مورد هجمه  نیستند؟ واضح است که مشکل از اسلام نیست بلکه از اسلام ایرانی است .حکومتهای دیگر دلیلی بر این نمی بینند که منافعی خارج از مرزهای تعیین شده جغرافیایی وملتی که بر آنها حکومت می کنند برای خود تعریف نمایند وخود را در ورطه  تشنجاتی بکشانند و دست به ریسکهای بزنند که نه جزو وظایف قانونی ورسمی جامعه آنهاست ونه وظایف شرعی.آنان با کسی در نمی افتند و پا روی دم کسی نمی گذارند که در نهایت شاهد حمله و هجمه از سوی دیگران گردند.این حکومتها سر به لاک خود حکومت کرده  و ملتها نیز سر به لاک خود زندگی می کنند و جالب اینکه
    دهه هاست که ملت ایران با وعده حاکمان برای فروپاشی فردا وپس فردای این دشمن و آن دشمن و یا گذر کردن از گردنه های سخت ،حسابی مشغول و سرگرمند ولی معلوم نیست این گردنه ها کی تمام می شوند وقله کی فتح می گردد! . 

    دخالت،ممنوع:
    شکایت و اعتراض کشورهای مختلف منطقه ودنیا  از دخالت ایران در امور خود تبدیل به یک مسئله تقریبا روزمرگی شده است  که از موارد اخیر می توان از مراکش و سنگال و کانادا  نام برد که حتی روابط دیپلماتیک خود  با ایران راقطع نمودند. دبیر کل اتحادیه عرب نیز اخیراً ، دخالت ایران در امور داخلی اعراب را مورد انتقاد قرار داده است .صائب عریقات یکی از مقامات ارشد فلسطینی نیز چندی  قبل گفته بود : ما با ایران اختلاف نظر داریم ونمی خواهیم که ایران از جناح هایی از فلسطینیان علیه جناح های دیگر پشتیبانی کند.وی ادامه می دهد : من نمی خواهم ایران در مورد نابودی اسراییل و حذف آن از کره زمین صحبت کند بلکه از ایران می خواهم که در مورد اضافه کردن فلسطین به عنوان یک کشور مستقل به نقشه جهان صحبت کند .فضل الرحمن اوریا کارشناس افغان نیز زمانی که در گفتگوی زنده تلویزیونی با شبکه خبر ایران به صراحت از دخالت ایران در امور داخلی افغانستان سخن می گوید  مصاحبه او را قطع می کنند. در چند ماه اخیر عده ای از مردم کابل نیز با تظاهرات و به آتش کشیدن پرچم و عکس رهبران ایران و پاکستان ،خواهان پایان دخالت این دو کشور در مسائل داخلی خود شده اند .اظهارات اخیر فرمانده سپاه قدس در دی ماه نود  نیز که گفته بود جنوب عراق ولبنان متاثر از تفکر انقلاب اسلامی است موجی از اعتراضات مقامهای سیاسی عراق ولبنان را بر انگیخت دولت عراق خواهان قطع مداخله ایران در امور داخلی خود شد وحتی سپاه المهدی به رهبری مقتدا صدر که نزدیکترین تشکیلات به حکومت ایران در عراق است اعتراض شدید اللحنی نسبت به این گفته ها ابراز نمود. در لبنان نیز موجی از اعتراض همراه با در خواست قطع رابطه از سوی بعضی  معترضان  ،نسبت به این موضوع  به راه افتاد . به هر حال هر کشور ودولت وملتی برای خود شخصیت واستقلال  قائل است و انگ تاثیر پذیری و خط گیری خود را از دیگران یک توهین قلمداد می کند.

    امروز ما در  حمایت از بعضی ملتها حرفها وخواسته ها وموضع گیریهایی داریم که خود آنان نیز مصر بر این گونه خواسته ها نیستند اگر آنها به حد اقل حق خود راضی باشند چرا باید  برای ایشان کاسه از آش داغ تر باشیم وبا موضع گیریهای خود به تشنج ودرگیری بیشتر داخلی در این کشورها دامن زده و بر متحدان دشمنان خود بیافزاییم  .آن قدر که ما بر لزوم مبارزه فلسطینی ها تا آزاد سازی قدس ومحو اسراییل حرف می زنیم خود فلسطینی ها این همه داغ نیستند. ما آنچنان جلوتر از فلسطینیان در مورد مذاکرات صلح موضع گیری کرده وحرف می زنیم که گویا فلسطین بیشتر از آنکه از آن مردم فلسطین باشد از آن ماست وظاهراً اگر همه مردم فلسطین نیز  به مذاکرات سازش رضایت دهند حکومت ایران باز قبول نخواهدکرد !این قدر که حکومت ایران مذاکره کنندگان فلسطینی را خائن می خواند خود فلسطینی ها حاضر به دادن چنین لقبی به آنها نیستند ! جالب اینکه  یکی از مسئولین امور حمایت از فلسطین در یکی از مصاحبه های خود علنا علت دفاع از مبارزات مردم فلسطین را" داشتن منافع برای جمهوری اسلامی" بر می شمارد ! وی می گوید: «وقتی آمریکا از آن سوی جهان در این سوی دنیا  برای خود منافع تعریف می کند چرا ما این گونه نباشیم  ». این اذعان و اظهار نظر ثابت می کند  که حمایت حکومت ایران ، بیشتر از آنکه به  دلیل مسائل انسان دوستانه و عمل به وظیفه انسانی و شرعی باشد برای کسب و تامین قدرت و نفوذ و منافع سیاسی است  پس  باید خون فلسطینی ریخته  شود تا  منافع حکومت ایران تامین گردد.! اگر شما می گویید که کار آمریکا در مسئله تعریف منافع خارج از مرزها کاری غلط است پس چرا خود از او تقلید می کنید؟

    هر چند که اسلام، مسلمین را اعضای یک پیکر می داند  وحمایت از مظلوم در صورت استغاثه  بر هر مسلمانی لازم است اما این به معنای آن نیست که  برای ملتها کاسه داغ تر از خود ایشان در برابر اشغال گری یا تبعیض یا فقر یا نا امنی شویم .کسی ما را وکیل وسخنگوی خود نکرده و خیلی از این ملتها حتی دست کمک نیز  به سوی ما دراز نکرده اند . جالب است که ما می گوییم نمی توانیم با فلان حکومت مثل آمریکا  رابطه داشته باشیم چون این حکومت اشغالگر یا زورگو است  در حالی که خود همین کشورهای به اصطلاح ما اشغال شده یا تحت زور ،  با آمریکا رابطه گرم دارند ! پس چرا ما باید  افغانی تر از افغان وعراقی تر از عراقی  وفلسطینی تر از فلسطینی باشیم  و جالب اینکه آن قدرکه ما به خاطر حمایت از این ملتها  شعار مرگ بر آمریکا سر می دهیم آنها  خود این همه شعار سر نمی دهند
    یا بر فرض  ان قدر که  حکومت ایران مصر بر  محو اسرائیل است بسیاری از فلسطینیان  خود را در ورطه خطرناک چنین هدفی نیفکنده  و چنین شعاری را دنبال نمی کنند.این در حالی است که بعضی از  ملتهای مورد حمایت ایران یک تشکر خشک و خالی نیزاز جمهوری اسلامی نکرده ونمی کنند!. 
    سرنوشت هر کشور و دولت و حکومتی فقط باید به وسیله مردم ان کشور تعیین شود و نه دیگران.کسی حق ندراد جلوتر از ملتها برای ایشان تصمیم بگیرد که مثلا فلان ملت راهی جز مقاومت ندارند و ما با مسئله صلح مخالفیم  یا فلان دولت باید تا پایان دوره اش   بر سر کار باشد و ما با کنار رفتن یا ساقط شدن آن موافق نیستیم .
      

    غرور و خودباوری و منفعت طلبی  تا آنجا پیش می رود که از نظر حاکمان جمهوری اسلامی،ملاک حق یا ناحق بودن یک حکومت ،همسو یا همسو نبودن او با جمهوری اسلامی است  یعنی حکومتی حکومت مشروع و حق به شمار می آید  که همسو با منافع سیاسی حاکمان ایران حرکت کند و حکومتی حکومت باطل و طاغوت محسوب می شود  که همسویی چندانی با سیاستهای حاکمیت ایران   نداشته باشد .همچنین اعتراضات و قیامهای مردمی اگر مربوط به کشوری باشد  که حکومت آن همسو با جمهوری اسلامی است  این معترضین قطعا فتنه گر و تروریستند ولو آنکه حکومت حکومتی موروثی و دیکتاتوری و جنایتکار باشد  و اگر در کشوری باشد که حاکمانشان باب دل حاکمان ایران نباشند معترضین قطعا مردمی مظلوم و رنج دیده و حاکمانشان قاتلان و آدمکشانی اند که راهی جز سرنگونی آنها پیش رو نیست  . بنابراین از دیدگاه حاکمان جمهوری اسلامی ، ملاک مشروعیت یک  حکومت ،دوستی و رفاقت وهمکاری آن حکومت با ایران است نه مقبولیت آن حکومت نزد مردم خود .

    باید دانست که در مسئله حقوق بشر همه جوامع مشکل وایراد دارند نه کسی می تواند خود را مبرا بداند ونه کسی می تواند مدعی علیه دیگری شود واز بالا به او نگاه کند. نه ما پاک و قدیسیم  ودیگران معیوب مطلق  ونه دیگران بی نقصند و ما محکوم.بنابراین درمان معضل نقض حقوق بشر به همیاری و دست به دست هم دادن همه جوامع نیاز داردو اینکه همه بپذیرند که معیوب بوده  ونیاز به اصلاح وترمیم دارند. حل مشکلات دهکده جهانی با یکی شدن در دیگران و همیاری و گفتگو و پذیرش واقعیات قابل حل است نه به دور خود دیوار کشیدن و خود را تافته جدا بافته دانستن یا  از موضع برتر با دیگران سخن گفتن.لازمه حل شدن در جامعه جهانی دست کشیدن از استقلال و اصول و اعتقادات نیست هنر این است که ما بتوانیم این دو را با یکدیگر جمع کنیم .
    منشورحقوقی سازمان ملل این حق واجازه رابرای همه ملل عضو قائل شده که نسبت به آنچه که آن را نقض حقوق بشر در دیگرکشورها می بینند اعتراض نمایند حال چگونه است که ما می توانیم در امور هر کشوری اظهار نظر کنیم ولی تادیگران در مورد حقوق بشر در ایران حرفی می زنندبا محکومیت وانگ دخالت جویی و شعار مرگ برفلان وبهمان مواجه می شوند. لازمه اینکه فلان دولت ،دشمن ماست این نیست که الا ولا جرم باید حرفش باطل باشد بر فرض که فلان حکومت  به دنبال نظام سلطه بر دنیاست شما  کلاه خود را محکم بگیریم و "خذوا حذرکم "که نظام  امپریالیسم  بر شما سلطه پیدانکند ملتهای دیگر خود صلاح مملکت خویش را  دانند شاید اصلا بخواهند با نظام سلطه  کنار بیایند .هر گاه دامان من و شما را گرفتند والتماس کمک کردند آنگاه سخنگوومدافع آنها شویم. ظاهراً حکومت ایران  تنها به حکومت بر ملت خویش قانع نبوده  و رویه او نشان از سعی بر تهییج همه ملتها علیه آن چیزی دارد که او آنها را دشمن می نامد در حالی که این دشمن فقط دشمن  اوست و نه دشمن دیگران؛ بنابراین آنچه حکومت با این سیره و رویه  در قبال بعضی ملتها دنبال می کند رویه دخالت جویانه است نه مدافعه جویانه وهمیشه ملت اوست  که باید چوب اشتباهات دولتمردان خود  را از جیب خویش بپردازد .موضع گیریها وحرفهایی که بر پایه احساسات بودهوبر دوش عقلانیت سوار نباشد خود بهترین بهانه را به دست دشمن داده  وکار او را در ضربه زدن راحت وآسان می کند سال گذشته میلادی یکی از مقامات اسراییل گفته بود که رئیس جمهور ایران با مواضعش ( مخصوصا شعار محو اسراییل)کار ما را در رسیدن اهدافمان راحت نموده! چندی قبل نیز  یک مقام آمریکا یی گفته  بود که رییس جمهور ایران با سخنان (تندروانه و تهدید آمیز)خود کار ما را در کسب اجماع علیه تحریمهای ایران هموار کرده است !
    تاثیر تشنجات سیاسی در جامعه:
    از آثار تشنجات ورودر روییهای داخلی وخارجی خستگی وانزجار مردم از حکومت وسیاست و حتی دلزدگی از دین و مذهب است به گونه ای که یکی از عوامل اصلی مهاجرت ایرانیان واشتیاق آنها به این امر، رها شدن از سرزمین خفقانها و  تقابلها و کشمکشها و اسکان در سرزمینی است که جامعه اش سرش در لاک خود بوده وبی ادعا و آزاد زندگی کند.جای شگفتی است که از هر بیست نفر ایرانی حداقل یک نفر ساکن خارج از کشور است. ایران از کشورهایی است که در صد مهاجرتش در صدر جدولهای جهانی است و در سالیان اخیر این اشتیاق و رغبت مهاجرت با توجه به آمار، بیشتر شده است. اخیرا نیز یک نماینده مجلس از صدرنشینی ایران در مسئله "فرارمغزها" خبر داد و گفت: «بر اساس آمار، کشور ایران مقام اول را در فرار مغزها داشته است و این زیبنده نظام جمهوری اسلامی نیست».

    کثرت شبکه های ماهواره ای فارسی زبان ایران وایرانیان خارج از کشور نشان از تقابل وهجمه های سنگین فکری وسیاسی وفرهنگی متخالف بین ایرانیان دارد که هیچ گاه این جنگها وهجمه ها از هیچ طرف به نتیجه وسرانجام دلخواه نیز نرسیده و  نخواهد رسید و بر هر دو طرف، فقط  تحمیل هزینه و صرف وقت است .حکومت ایران بیشترین دشمن ومخالف را در دنیا دارد این مخالفت تنها به خاطر محتوای سخن و فعل نیست بلکه بیشتر به جهت سیره و شیوه عمل  غلط حکومت در ترویج عقائد و افکار خود است .
    اسلام مصلحتی:
    اگر حکومت اسلامی  سر به  لاک خود داشته باشد واز ادعا منشی و حادثه جویی دوری کند هم بهتر می تواند جامعه را به پیشرفت اقتصادی وفرهنگی وعلمی نائل کند و هم بهتر می تواند احکام  دین  را جامعه پیاده نماید . حکومتی که با دیگران  در افتد دیگران  نیز با او در خواهند افتاد واز هر حربه ولو حمله  به قوانین شریعت دریغ نخواهد کرد؛ آنگاه قانونگذاران برای آنکه اسلام را به خیال خود از چنگ شماتت نجات دهند قوانین آن  را تحت توجیه اقتضائات ومقتضیات زمانه ، تغییر داده  ودر حالی که هدف ،مکتب است ایشان  مکتب را نیز  فدای اهدافی متعالی تر می کنند  .در جنگ صفین ، امیر مومنان هنگام ظهر دائم به آسمان نگاه می کرد ابن عباس سوال نمود چرا دائم خورشید را می نگرید حضرت پاسخ داد :
    برای آنکه بدانم آیا وقت زوال آفتاب و نماز ظهر فرا رسیده یا نه.ابن عباس گفت:آیا الان وقت نماز است در حالی که ما سرگرم جنگیم؟  حضرت جواب دادند"عَلي مانُقاتِلُهُم ، انّما نُقاتِلُهُم علي الصّلوة: ما برای چه می جنگیم برای همین نماز می جنگیم".
    امروز گویا در جمهوری اسلامی هدفی متعالی تر از اسلام وجود دارد که دین نیز باید فدای آن شود  !دایره اسلام مصلحتی  همچنان  رو به گسترش است ومعلوم نیست اسلام وقوانین آن تا کجا سیر تغییر وتبدل را طی خواهد کرد.

    بر داشت از جیب ملت:

    دولت خزانه دار است خزانه ای که از آن  ملت بوده وآنان فقط وکیل وکفیل مردم در خرج آن برای امور مورد نیاز جامعه اند اما گویا بعضی مواقع مقداری از این پولها از خزانه مملکتی که هنوزمیلیونها نفر در آن زیر خط فقر زندگی می کنند به جیب بعضی حکومتها و سازمانها و جنبشها  وجریانهای خارج از کشور سرازیر می شود آنگونه که گویا این اموال نه از آن ملت بلکه ارث پدری و ما یملک شخصی مسئولین است .شکی نیست که آنچه حکومت  در خارج از حیطه جامعه خود خرج می کند قطعا باید با اجازه صاحب مال باشد واین خود مردمند که باید در مورد محل خرج سرمایه خود تصمیم بگیرند مگر اینکه نفع این خرج ، متقابلاً به  خود مردم باز گردد و گرنه حکومت،  نمی تواند  که بدون اجازه صاحب مال،  پول او را حتی  در راه خیرات صرف نماید.

    مسیر ناحق برای نیل به حق :

    تنها فکر و هدف خوب، کافی نیست بلکه روش نیز باید منطقی و عقلانی  باشد .هم هدف وهم مسیر باید همان چیزی باشد که دین وعقل ترسیم می کنند .اهمیت مسیر وسبیل کمتر از هدف نیست و سخن اسلام این است که  هر کس  در مسیر حق قرار گیرد ولی به هدف نائل نگشته و مرگش در رسد او در حقیقت به مقصد رسیده است [ومن یخرج من بیته مهاجرا الی الله ورسوله.ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله ...]وبر عکس کسی که در مسیر  باطل سیر می کند هر چند که در ظاهر به هدف برسد گویا آنکه  به آن  نرسیده ،چرا که این وصول، رسمیت ومشروعیت ندارد همچنانکه بعضی ممکن است شعار وآرمانی را مطرح کنند که حق است اماخود، اراده باطل از آن می کنند [" کلمة حق یراد بها الباطل" ].
     بعضی به غلط گمان می کنندهمین که هدف را شناختند از هر دروازه ای که وارد آن گردند  فرق نمی کند وبه اصطلاح ،هدف ،وسیله را به هر قیمت توجیه می کند در حالی که این گونه نیست وهیچ گاه بار کج به منزل نخواهد رسید [وهمّوا بما لم ینالوا].
    هدفی که از مسیر  ناحق به دست آید هیچ گاه حق نخواهد بود وحق بودن آن یک خیال وشبهه است و چگونه می شود که کار خلاف دین با نیت قربة الی الله قابل جمع باشد؟ اعتقاد به حق موجب این توجیه نخواهد بود که بتوان در راه  دفاع از آن هر فعلی را برای خود مباح دانست . اعتقاد به حق نه تنها دست و بال انسان را باز نمی کند بلکه بر عکس او را محدودتر ومتهعد تر و مقیدتر می سازد وگرنه باید در اهل اعتقاد بودن  شخص، شک وتردید داشت .
    امیر مومنان  با اینکه مجسمه عینی حقانیت است و پیامبر در مورد او می فرماید :" الحق مع علی وعلی مع الحق"؛  اما ذره ای برای پیشبرد راه وهدف حق از مسیر فریب و سیاه کاری وارد نمی شود درحالی که در نقطه مقابل ،معاویه از هیچ فریب ودغل کاری برای تثبیت قدرت وتخریب جبهه حق وجنگ روانی علیه آن چشم پوشی نمی کند همین امر موجب اعتراض بعضی به امیر مومنان شدکه چرا وی نیز از مسیر سیاه کاری سعی بر وصول به هدف که تحقق حق وعدالت وشکست دشمن است بهره نمی برد و پاسخ ایشان   به تاریخ  این است که : «لو لا کراهیه الغدر لکنت ادهی الناس: اگر نبود اینکه به کار بردن  دغل وحیله در رسیدن به هدف زشت وکریه است آن وقت می دانستید که علی در علم حیله ومکر از همه جلوتر است»(پس هدفی که از راه حیله محقق شود نیز هدفی پاک والهی نخواهد بود). بعضی گمان می کنند چون بر چسب حق بر پیشانی خود زده اند دیگر دستشان درپیشبرد  و حمایت از آن به هر صورت دلخواه باز است و برای آنکه فعل باطل را تبدیل به حق کنند دست به هر توجیه شرعی زده وتا می توانند از دین مایه می گذارند ؛ مثلا گمان می کنند چون طرفدار ولایت فقیه بودن یک اعتقاد حق وبرتر است حال هر فعل وروشی را که در دفاع از این مقوله  بر گزینند روشی حق است واصلا حق، دائر مدار فعل آنهاست وهر چه آن خسروان کنند شیرین است  چرا که این افراد ،حق را فقط در هدف و آرمان می شناسند نه در وسیله ومسیر. همان گونه که  معتقدیم  لقمه حرام از گلوی انسان  خدا ترس و با وجدان پایین نمی رود قدرتی که از راه دروغ وعوام فریبی و چاپلوسی به دست آید لذتی در آن نخواهد بود  ولو انسان صدها خدمت نیز در چهارچوب چنین ریاست وقدرتی انجام دهد.

    شناخت حق چندان سخت نیست بلکه  سختی اصلی در پیمودن راه ومسیر عقلانی ومنطقی است که به آن هدف منتهی شود .سخن گفتن از حق آسان اما پیمودن راه آن دشواراست وبه فرموده امیر مومنان:« الحق اوسع الاشیا ء فی التواصف واضیقها فی التناصف: حق وسیعترین میدان در توصیف و بیان و ادعا وتنگترین میدان در عمل وامتحان است» .

    افراط گری:

    امیر مومنان در نامه خود خطاب به مالک اشتر می فرمایند: «باید که محبوبترین کارها در نزد تو، کارهایی باشد که با میانه‌روی سازگارتر بود و با عدالت دم سازتر و خشنودی رعیت را در پی داشته باشد زیرا خشم توده‌های مردم، خشنودی نزدیکان را زیر پای بسپرد و حال آنکه، خشم نزدیکان اگر توده‌های مردم از تو خشنود باشند، ناچیز گردد».
    افراط گر واحساس گرا،هم از جرگه اصول گرایی خارج است وهم اصلاح طلبی ؛زیرا با رویه افراط واحساس نه اصلاح قابل انجام است ونه به حفظ وضعیت موجود کمکی می شود.
    راه رسیدن به آرامش ووحدت سیاسی در گرو این است که حکومت هر دو گروه افراط گر راست وچپ را عادلانه وبه طور مساوی مورد حمله ونفی وطرد قرار دهد .اگر حاکمیت ،خود جناحی باشد تا زمانی که در تنگنا گرفتار نشود وترس از بر ملا شدن جناحی بودن خود نداشته باشد علیه موافقان افراطی  وارد عمل نخواهد شد ودر صورت عمل نیز اقدام او بیانی وزبانی  خواهد بود ممکن است به ندرت و آن هم تحت فشار، اشاره و کنایه و نقد و انتقادی گذرا داشته باشند اما بعد رویه و  بیان طوری عوض می شود که درست  به سر خط اول  باز گشته  به گونه ای که حرف گذشته  کاملا از تاثیر می افتد.
    ضربه ای که اسلام و جامعه  از دست افراط متحمل شده است کمتر از ضربه  اهل تفریط نبوده است. و ضربه ای که از دست دوستان نادان خورده کمتر از دشمنان  نبوده .معمولا در همه انقلابها انقلابیون در بدو امر دچار یک نوع  رویه افراط حاصل از خودباوری وغرور شده اند  ولی به مرور زمان سرشان به سنگ خورده و به  نقطه تعادل رسیده اند اما نکته ای که در مورد انقلاب ما وجود دارد آن است که گویا افراط گری هیچ گاه نمی خواهد سایه خود را از سر جامعه کوتاه کند .
    گروه چماق وخشونت وولایت مداران خشک ،ومریدانی که همیشه جلوتر از مراد ومسلمان نمایانی که همیشه جلوتر از اسلام حرکت می کنند ضربه شان برای انقلاب واسلام درست مانند ضربه وضرر ضد اسلام و ضد انقلاب وبلکه بدتر از ایشان است .لباس شخصی ها یی که همیشه در مناقشات میان مردم و حکومت،عامل اصلی خشونت وکشتار و تشدید بحرانهای  سیاسی بوده اند ؛ کسانی که معلوم نیست در چه سازمان وطبقه بندی قرار دارند؛ گروه آزادی که هیچ کس نیز متعرضان نمی شود یا نمی تواند بشود . حکومت خود مقصر اصلی در رشد وپرورش افراط و خودسری  است وگرنه به راحتی می تواند این افراد را  به تعدیل  وادارد. حمله فیزیکی به افراد  و حتی شخصیتهای بزرگ وسرشناس ،بر هم زدن تجمعات قانونی ،ایجاد مزاحمت برای زندگی و حریم خصوصی افراد و لعن و فحاشی و تکفیر ، از جمله رویه های معمول این گروه است و گاه عکس و فیلم حملات فیزیکی این افراد به بعضی شخصیتهای اصلاح طلب  در روزنامه های دنیا نیز به چاپ رسیده  وفرهنگ اصیل ایرانی را به جهانیان  معرفی نموده است . این افراد نه حرمت سیادت را می شناسند نه حرمت سابقه ونه حرمت لباس روحانیت وفقه واجتهادرا .این جماعت شبیه ترین انسانها به خوارجی اند که ریششان از همه بلندتر و نمازشان از همه طولانی تر بود وهر کسی را که جزو طیف آنها نبود کافرومرتد می دانستند و در حق این به اصطلاح  مرتدین  نیز  از هیچ جنایت اخلاقی دریغ نمی کردند این گروه، اسلام را از یک مجتهد ریش سفید بهتر دانسته و
    به سرنوشت سعادت بار خود وشقاوت بار دیگران مطمئن و چشم برزخی شان بازتر از خدا و معصوم  است ؛خود را بر بال فرشتگان ودر مسیر هدایت وفقها را در مسیر ضلالت وبی خبری از حقیقت می بینند مگر آنان که تابع افکار ایشان  باشند .

    این دغل دوستان که می بینی ...

    حاکمیتی موفق  است که اطرافیان ومخبرین و مشاورین خود را از انسانهای مرید یا حریص و چشم دوخته به جاه وزر انتخاب نکند وگرنه ایشان برای خشنودی حاکمیت به مثابه " وقلبوا لک الامور
    حقایق را آنچنان که هست باز گو و منتقل نمی کنند آنچه را که نا خوشایند است پنهان کرده وآنچه را که  مطلوب است نمایان می سازند وزمانی حاکمیت  به حقیقت امور پی می برد که دیگر برای جبران یا سد کردن راه اعتراض دیر شده است .امیر مومنان خطاب به مالک اشتر می فرمایند:
    «با بخیلان رای مزن که تو را از جود و بخشش باز دارند و نه با حریصان، زیراحرص و طمع را در چشم تو می‌آرایند که بخل و ترس و آزمندی، خصلتهایی‌گوناگون هستند که سوء ظن به خدا همه را دربر دارد.بدترین وزیران تو، وزیری است‌که وزیر بدکاران پیش از تو بوده است و شریک گناهان ایشان.مبادا که اینان همراز وهمدم تو شوند، زیرا یاور گناهکاران و مددکار ستم پیشگان بوده‌اند.در حالی که، تومی‌توانی بهترین جانشین را برایشان بیابی از کسانی که در رای و اندیشه و کاردانی‌همانند ایشان باشند ولی بار گناهی چون بار گناه آنان بر دوش ندارند، از کسانی که‌ستمگری را در ستمش و بزهکاری را در بزهش یاری نکرده باشند.رنج اینان بر توکمتر است و یاریشان بهتر و مهربانیشان بیشتر و دوستیشان با غیر تو کمتر است.اینان را در خلوت و جلوت به دوستی برگزین.و باید که برگزیده‌ترین وزیران توکسانی باشند که سخن حق بر زبان آرند، هر چند، حق تلخ باشد و در کارهایی‌که خداوند بر دوستانش نمی‌پسندد کمتر تو را یاری کنند، هر چند، که این سخنان‌و کارها تو را ناخوش آید.به پرهیزگاران و راست گویان بپیوند، سپس، از آنان‌بخواه که تو را فراوان نستایند و به باطلی که مرتکب آن نشده‌ای، شادمانت‌ندارند، زیرا ستایش آمیخته به تملق، سبب خودپسندی شود و آدمی را به سرکشی‌وادارد».
    در فرازی دیگر می فرمایند:«و بدان، که والی را خویشاوندان و نزدیکان است و در ایشان خوی برتری‌جویی‌و گردنکشی است و در معاملت‌با مردم رعایت انصاف نکنند.ریشه ایشان را با قطع‌موجبات آن صفات قطع کن.اجرای حق را درباره هر که باشد، چه خویشاوند و چه بیگانه، لازم بدار و در این کار شکیبایی به خرج ده که خداوندپاداش شکیبایی تو را خواهد داد.هر چند، در اجرای عدالت، خویشاوندان و نزدیکان‌تو را زیان رسد. پس چشم به عاقبت دار، هر چند، تحمل آن بر تو سنگین آید که‌عاقبتی نیک و پسندیده است».

    شخصیت ها وجناح ها میزان حق وباطل نیستند :

    رسول خدا ،برای رفع حیرت وضلالت تنها  دو ثقل (نه بیش و کم)یعنی قران واهل بیت را به جامعه معرفی نموده اند این در حالی است که عوام ،در فضای سیاسی ،غالباً فرد را ملاک حق یا باطل قرار می دهند وکار به تطبیق حقیقت  قرآن وسنت بر فکر وعملکرد اشخاص ندارند بعد که نمی توانند از فرد دست بکشند ودر تعلق و  تعصبی کور گرفتار می آیند  اگرفرد دچار خطا و گناه نیز شود به جای اینکه او را رها سازند سعی می کنند آن قدر از سر وته ثقلین بزنند تا حق را بر او منطبق  نمایند .

    در جنگ جمل فردی به نام حارث بن حوط در تشخیص جبهه حق دچار تردید شده بود چرا که در یک سو  امیر مومنان،  داماد و  پسر عم  رسول خدا و در سویی دیگر عایشه ، همسر پیامبر وطلحه و زبیر از مجاهدین سابقه دار را رو در روی یکدیگر می دید  . امیرمومنان در پاسخ به تردیداین فرد فرمودندانَّ الحقَّ و الباطلَ لا يَعرفان بِاَقدارِ الرِجالِ، اعرف الحَقَ تَعرِف اَهلَهُ و اعرف الباطلَ تعرِف اهلَهُ: همانا حق و باطل را نمی‌توان با قدر و منزلت افراد شناخت. بلکه باید اول حق را  بشناسی و سپس اهلش را تشخیص دهی  و اول باطل را  بشناسی و سپس با اهلش آشنا شوی».
    نمونه چنین خطایی اول بار در مسئله خلافت بعد از رسول خدا نمایان شد . عده ای  با یک تشریفات صوری و بر خلاف وصیت رسول خدا دیگری  را بر کرسی خلافت نشاندند . به مرور زمان که اهل سنت در مقابل شبهات واشکالات تاریخی وعقیدتی شیعه واقع شدند به جای آنکه ولایت این سه فرد را رها کنند سعی نمودند آن قدر از سر وته دین و عقل  بزنند تا آن را با منش این سه خلیفه  تطبیق دهند . اولین مسئله ،بحث عدالت بود واینکه حاکم جامعه اسلامی باید عاری از گناه باشد وکسی که در کفرزندگی نکرده اولی ازکسی است که بعد از کفر مسلمان شده وکسی که معصوم است بالاتر از غیر معصوم برای امر حکومت داری است. ایشان گفتند که عصمت لازم نیست.شیعه ثابت کرد که این افراد  تنها غیر معصوم نیستند بلکه فاسقند. گفتند که اصلا هر که رهبر شد شد وهمه باید به آن گردن نهند عدالت دیگر چه صیغه ای است. باز شیعه مسئله غدیر را با براهین کافی برای ایشان ثابت نمود وچون نتوانستند انکار کنند گفتند غدیر برای آن بود که پیغمبر بگوید علی را دوست داشته باشید. باز شیعه بر عقیده  سنی ها که مسئله خلافت ابوبکر را اجماع امت  می دانند اشکال وارد نمود که چنین اجماعی در کار نبوده وخیلی مردم تازه بعد از خلافت او از این امر آگاه شدند گفتند اجماع همه امت لازم نیست اجماع اهل مدینه  کافی است شیعه برایشان ثابت کرد که اهل مدینه نیز  اجماع نداشتند گفتند اصلا اجماع لازم نیست  هر کس از هر راهی خلیفه شد دیگر خلیفه است !

    جایگاه پست ومقام در نظام جمهوری اسلامی :

    در فرهنگ  اسلامی پست ومقام نور چشمی نیست و در این نظام ، پست وامارت جای تبریک  یا جشن گرفتن ندارد. کسی که در پیروزی انتخاباتی جشن بر پا کرده و به  رقیب خود،دهن کجی می کند و رای مردم را نشانه برتری واقعی می بیند 
    قطعا نمی تواند شیعه آن امامی باشد که امارت و مقام رااز لنگه کفش پاره وآب بینی  بز و برگ جویده شده در دهان یک ملخ بی ارزش تر می داند و می فرماید:«عید وجشن حقیقی روزی است که انسان در آن مرتکب نافرمانی خداوند نشود» یا حدااقل تابع مرام همان بنیانگذار انقلاب خود باشند که گفت: " اگر این پست ومقامها ماندنی بود به من وشما نمی رسید" .
    امیر مونان خطاب به یکی از فرمانداران خود می فرمایند:« ان عملک لیس لک بطعمة ولکنه فی عنقک امانة:همانا عمل(مسئولیت)تو طعمه نیست بلکه امانتی بر عهده توست ».
    فرار امیر مومنان از پذیرفتن حکومت نیز به دلیل همین نوع نگاه ونگرش او به حکومت است واگر نبود حضور حاضر ووجوب قیام به وجود ناصر و وجود ضعف وانحطاط و فساد در جامعه و اطمینان امیر مومنان به قدرت اصلاح گری، به گفته خود، افسار شتر خلافت را بر گردنش می انداخت تا به هر کجا که می خواهد برود .
     دلیلی وجود ندارد که فرد منتخب، همان گونه که عندالناس اصلح است عندالله نیز اصلح باشد .تبریک وجشن را آخر کار باید گرفت  آن هم روزی که انسان نزد خدا ومردم روسفید بیرون آمده ومهر تایید وقبول بر او خورده باشد .
    کار الهی این است که  انسان آن قدر اهل وجدان و سماحت و تواضع  باشد که اگر بداند کسی بهتر از او برای تصدی مسئولیت وجود دارد آن را به اهلش بسپارد  و مردم را به  ایشان ارجاع دهد. امیر مومنان می فرمایند:«من تقدم علی المسلمین و هو یری ان فیهم من هو افضل منه فقد خان الله  ورسوله والمسلمین: کسی که مسئولیتی را به دست گیرد در حالی که بداند لایق تر از او برای آن مسئولیت وجود دارد به خدا ورسول ومومنین خیانت کرده است». در اسلام،مسئولیت یک رنج وزحمت و وبال معرفی شده . در قانون اسلام ،حکم این است که سخت ترین زندگی راباید پیشوایان داشته باشند وتطبیق زندگی بر پاین ترین قشرجامعه بر مسئولین جامعه واجب و فرض دانسته شده است. علی علیه السلام می فرمایند:« ان الله فرض علی ائمة العدل ان یقدروا انفسهم بضعفة الناس:  خداوند بر پیشوایان عدل واجب کرده که نفس خود را وادار به نوع  معیشت انسانهای فقیر جامعه  کنند».(1)

    اگر جامعه جامعه ای مهذب وعارف باشد افراد در فرار از مسئولیت و شهرت سبقت خواهند گرفت  نه در رسیدن به آن. رسول اکرم می فرمایند:« الشهرة آفة والخمول راحة: شهرت ،مایه آفت ،وگمنامی مایه راحتی است ».ریشه قدرت طلبی وریاست خواهی در خلا وکمبود وحقارت شخص است ؛ انسانی که از درون تهی یا ناقص است سعی دارد خلا خود را ازراه ظاهر جبران کند.کسی که از صفات ممتاز وپایدار بر خوردار نباشد لاجرم به صفات زودگذر وناپایداربرای جبران کمبود، متوسل می شود.بنابراین هرچه انسان ،کامل تر ومهذب تر وعارف تر بوده وصفات الهی در او متجلی تر  باشد توجه ورغبت او به دنیا وقدرت و ثروت و جاه کمتر می شود. هر چه انسان عرشی تر باشد عالم خاک و ما فیهای آن در چشمش کوچکتر و بی ارزش تر می گردد. هر چند حکومت وشهرت ،ظاهری دلچسب وشیرین دارد اما حقیقت آن ،چیزی جز وزر و وبال نیست .صندلی ومیز قدرت ،عروس هزار داماد است و از آنجا که هر صعودی سقوط و هر فرازی فرود به دنبال دارد پس"لاجرم هر کس که بالاتر نشست؛ استخوانش سخت تر خواهد شکست" . در این میانه آنان که برای دنیای خویش آخرتشان را تباه می کنند باز چیزی دستگیرشان است بیچاره مریدان و چاپلوسانی که برای دنیای دیگران آخرت خود را تباه می کنند بی آنکه خود حداقل  به قدرت یا محبوبیتی در همین دنیای خود برسند .

    آری یک زمان است که یک انسان کامل وبرگزیده وامتحان شده پادر رکاب قدرت ومسئولیت می گذارد وآن را از خدا طلب می کند آن هم نه به خاطر آنکه به این قدرت ،میل و عشق دارد وصاحب نقصی است که بخواهد با قدرت وشهرت کامل شود بلکه از آن جهت که هدفش نجات جامعه از آشوب جهل و به زانو در آوردن گردنکشان ومتمردان ازفرامین الهی است و شخص به عینه در روی زمین کسی جز خود را اصلح ومتقی تر وداناتر نمی داند که این نیز خاص پیامبران و اولیایی است که به رشته وحی مرتبطند همچون حضرت سلیمان که به خداوند عرضه می دارد :« رب اغفر لی وهب لی ملکا لاینبغی لاحد من بعدی»ومانند حضرت یوسف که به عزیز مصر فرمود:«اجعلنی علی خزائن الارض انی حفیظ علیم». این قدرت و مکنت آن گونه که برای اولیاء، فضل ونصیب و حسن است ممکن است برای دیگران، مایه سقوط و خسران باشد زیرا اولیا نه متعلق  به دنیایند  ونه ساعتی از حمایت و عنایت الهی جدا؛ وبه فرموده حدیث، اگر قدرت از جانب خدا به انسان روی کند و بر او تحمیل شود هم او بنده اش را حمایت وراهنمایی خواهد کرد  ولی اگر  انسان خود  به دنبال قدرت و ریاست  بدود باید خود نیز گلیم خویش را از آب بکشد .

    براستی اگر انسان می توانست  چهره برزخی قدرت و امارت  را ببیند آن را در دامان  دیگران انداخته  و همچون پلنگ تیز پا فرار می نمود  نه آنکه برای آن جشن بگیرد یا در راه وصل او از روی جنازه اخلاق و انسانیت عبور کند و مسلما مسندی  که از راه مکر و دروغ وتخریب به دست آید مسندی غصبی خواهد بود. در اسلام مسئولیت ،پل ووسیله بوده  وارزش ذاتی نداشته وملاک برتری واقعی و یا حقانیت فرد وگروه نیست .امیر مومنان، فزت برب الکعبه رازمانی بر زبان جاری می کند  که شمشیر خورده وکارش به انتها می رسد  نه زمانی که به خلافت دست می یابد اما  وصول بعضی انسانها  به قدرت ،تحقق "هذا فراق بینی وبینک " ایشان  با دین  بوده  و سیره قدرت طلبی وشهرت خواهی برای آنان  همان سیره وشعار " الملک عقیم " است . متاسفانه عوام نا آگاه ارزشها را در جنب قدرت و شهرت ،ارزش می بینند وگمان می کنند آن کس که از قدرت و شهرت نصیبی ندارد فضیلتی نیز در او نیست. امیر مومنان می فرمایند:«چون مال و ثروت و ریاست در دنیا به کسی روی آورد مردم دنیا زده به سمت او می روند و نیکی هایی را که در او نیست به او نسبت می دهند و چون ثروت یا ریاست از کسی روگرداند مردم خوبی هایی که در او هست را نیز منکر می شوند».

    در منطق اسلام، وصول به قدرت آغازامتحانات و گرفتاریهاست نه پایان آن ؛ونه تنها دروصول به قدرت و ریاست اتفاق شادکننده ای به وقوع نپیوسته  بلکه انسان باید کمر بند خود را برای عبور از دهها گردنه سخت و صعب العبور محکم  نماید .
    کسی که برای خدا کار می کند نه از شکست خم به ابرو می آورد ونه از پیروزی واقبال مردم ذوق زده می شود[ ما اصاب من مصیبة فی الارض ولا فی انفسکم الا فی کتاب من قبل ان نتبراها ان ذلک علی الله یسیر*لکیلا تاسوا علی ما فاتم ولا تفرحوا بما آتاکم والله لا یحب کل مختال فخور ]انسانی که برای خدا حرکت می کند برایش فرقی نخواهد کرد که  دیگران  او را مورد تمجید و ستایش قرار دهند یا بر او لعن و ناسزا فرستند.

    چه کسانی شایسته مسئولیتند؟

     کسانی شایستگی مسئولیت را دارند که نه دست نشانده بیگانه باشند ونه حکومت ؛بلکه  دست نشانده مکتب وقانون ومردم باشند. مهم نیست که مسئولیتهای جامعه به دست کدام جناح باشد مهم این است که  انسانهای متعهد و متعادل و آزاده و آزاد اندیش ،مسئولیتها را در اختیار گیرند. مهمترین شرط برای ورود در وادی قدرت و  مسئولیت ،بصیرت ، عدالت و شجاعت است  پس اگر کسی از این به حد لازم  از این سه عنصر بر خوردار نیست نباید گرد ریاست وامارت پرسه زند . البته از آنجا که  هیچ شخصی  عقل کل و معصوم از خطا نیست  به صرف یک خطا واشتباه از صلاحیت مسئولیت ساقط  نمی شود مگر آنکه این  خطا و اشتباه ناشی از استکبار و خود خواهی و خودسری و عدم مشورت باشد و فرد نیز حاضر به پذیرفتن  خطای خود نشود .

    (1)-منظور این نیست که مسئول و پیشوای جامعه نباید انسان ثروتمند ودارایی باشدچون مسلماً  ثروتی که از طریق حلال  به دست آمده مانع اخلاقی بر سر راه مسئولیت محسوب نمی گردد  بلکه آنچه وظیفه پیشوایان معرفی شده ،منطبق کردن شیوه  و سلوک شخصی با وضع فقرا در زمان مسئولیت است .


    نظام اسلامی و آفات سیاسی
    نظام اسلامی و آفات سیاسی 8

    راهبرد عقلی و  فقهی در مسئله انرژِی هسته ای:

    حکومت اسلامی در معنای واقعی حاکمیتی است که در تمام ابعادوشئون برمبنای فقه و راهبردهای شرع اداره شود. گاهی در جامعه ما  سیاستهایی مبتنی بر تعصب شکل می گیرد که چون مورد تایید واجماع زود هنگام نیز واقع می گردند دیگر برای بحث استدلالی و اجتهادی راهی باقی نمی ماند وهر گونه نقد جدید به منزله حرف حاشیه ای ودر اقلیت مانده محسوب می گردد . نکته غیر قابل انکار آن است که هیچ رویداد وحادثه وشبهه ای نیست الا این که فقه اسلام  در آن حرف و نظر و راهبرد و راهکار دارد واگر مبنای حکومت اسلامی، فقه است لذا در ترسیم و تبیین سیاستهای مهم واصولی، نظر اسلام شناسان اصل وشرط است نه سیاستمداران ودولتمردان .فقه اسلام،علاوه بر ابعاد عبادی و اخلاقی و اجتماعی ، در ریز مسائل سیاست خارجی  و جنگ و  صلح نیز  ،خط مشی کامل دارد.گاهی اوقات نیز نوع تصمیم بر اساس مسئله ضرورت واضطرار موقت ومصالح اهم شکل می گیرد که تشخیص این مصالح نیز خود از شئون اجتهادی است .هر چند که اسلام در همه مسائل حکم نص ندارد اما قواعد کلی را به گونه ای ارائه کرده که حکم همه مسائل مستحدثه اعم از عبادی و اخلاقی و   اجتماعی و اقتصادی و  نظامی و سیاسی  را می توان از بطن این قواعد بیرون کشید . 
    تعصب و عدم حاکمیت امر مشورت یا فقه محوری در جامعه اسلامی گاه می تواند مسائل به ظاهر کوچک را تبدیل به بحران و چیزهای کم هزینه را تبدیل پرهزینه ترین  امور کند از جمله این مسائل ،بحران هسته ای است که سالها آنچنان ذهن ملت ودولتمردان را به خود مشغول کرده و انگونه محور کشش وتنش بین ایران وغرب شده که  دردها و معضلات مهم تر دیگر در حاشیه قرار گرفته و البته عمده سیاستها در این مسئله، بر گرفته از  احساسات وتعصب بوده نه تعقل وفقه محوری؛ به خصوص با روی کار آمدن سیاستمداران افراط گرا و  ماجرا جو ،جمهوری اسلامی گاه  تا مرحله بروز جنگ نیز جلو رفته ،بدون آن که دولتمردان ، متوجه بحران وعواقب خطیر تهدید باشند وگاه آنچنان امیدوارانه از عدم بروز جنگ سخن گفته اند که گویا در این مورد به ایشان وحی می رسد .
    گاهی ممکن است باورهای ما با سیاست واقعی دین یکی نبوده وعلی رغم همه رجز خوانی ها ، حرف دین چیز دیگری باشد. اسلام جواز وارد شدن در گزینه جنگ را (در صورت اختیار عمل در گزینش) بر خلاف تصور، منوط به داشتن قدرت دفاعی نمی داند بلکه مصالح وملاکهای دیگری نیز در میان است.
    علاوه براین ،مهمترین نمودار عملی  سیاستمداران افراطی و احساسی  آن بوده  که ذره به ذره پیشرفتهای هسته ای خود را دائم روی آنتن آورند تا دشمن را بیشتر علیه نظام تحریک نمایند که این خود باز خلاف رویه اسلام وفقه در سیاست خارجی ومواجهه با دشمن است .سیاست اسلام ،دوری از هر گونه تحریک وتهییجی است که موجب در خطر افتادن منافع جامعه شود .

    مسلم است که همه جوامع از حق مشترک در دارا بودن یا استفاده از همه  فن آوری ها برخوردار نیستند .دنیا به کشورهایی که سابقه فریب و قانون شکنی دارند یا به نوعی خود را تافته جدا بافته از دنیا دیده یا برای این و آن خط و نشان می کشند  نمی تواند به راحتی اعتماد کند.همان طور که فشنگ و اسلحه را به هر ناشناسی  نمی توان داد فن آوری های خطرناک را نیز نمی توان حق مسلم همه کشورها  قلمداد کرد مگر زمانی که همه چیز تحت کنترل و نظارت جامعه بین الملل باشد.

    دارا بودن فن آوری به چه قیمت؟
     گاهی جامعه اسلام در مواجهه با دنیای بیرون تحت فشار قرار می گیرد که مثلا از دین ومذهب واعتقاد خود دست بر دارد در اینجا مسلما ارزش دین واعتقاد  از ارزش جان بالاتر است وتحت هیچ شرایطی نباید به خاطر حفظ جان از اعتقاد خود دست بر داشت گاهی نیز امر دائر بین از دست رفتن جان واز دست رفتن سرزمین ووطن است در اینجا نیز چون تضییع خاک و سرزمین، موجب ذلت  وفقد عزت وآزادگی  است باز اهمیت آن از جان انسانها بیشتر است ولی گاهی امر، دائر بین جنگ واز دست رفتن یا معطل ماندن مال ودارایی یا یک فن آوری است که در این جا به هیچ وجه ارزش مال انسانها به اندازه ارزش جان و هستی آنان نیست چه مال شخصی باشد که یک انسان فدای آن شود وچه مال ودارایی ملی باشد که ملتی قربانی آن گردند(به خصوص جنگی که هم مال یا فن آوری نابود شود وهم جان انسانها از دست رود).
    حفظ مال از مواردی نیست که عقل و دین اجازه داده باشد انسان جان خود را در راه آن بگذارد یا حداقل از مصادیق دفاع وجنگ واجب نیست یعنی کوتاه آمدن جامعه اسلام در قبال آن برای جلو گیری از خونریزی امری مجاز است و این مسئله که  "من قُتل دونَ ماله فهو شهید " اولا  اذعان به جنگ واجب  نمی کندثانیا این مسئله ،مربوط به کشته شدن غیر احتمالی در وقت دفاع از مال است وگرنه  هیچ مالی ارزش جان خود انسان را نخواهد داشت.
    در مسئله  دارایی وفن آوری نیز وضع از همین قرار است از طرفی قبول داریم که جامعه نباید از جنگ وکشته شدن در راه حق ترسیده  و در مقابل بیگانه ، سر تعظیم وذلت فرو آورد [ ولن یجعل الله للکافرین علی المومنین سبیلا] ولی سیاست اسلام در مواردی که خطر بزرگ وقابل ملاحظه ای جامعه را تهدید کند که در قبال آن بتوان مهمی را فدای اهم کرد بر اصل اغماض ومصالحه قرار می گیرد مثلا در صلح حدیبیه در ظاهر، پیامبر اکرم ، تن به شرایطی دادند که در بعضی موارد امتیازدهی به کفار محسوب می شد . اینجا دیگر بحث ذلت نیست بلکه بحث حفظ نفوس وآرامش جامعه اسلام است که در بعضی مواقع برای جلوگیری از جنگ ونزاع، دادن بعضی امتیازات یا صرف نظر کردن از بعضی حقوق بلا اشکال است مثل صرف نظر کردن حضرت علی علیه السلام از حق خلافت (که در واقع حق جامعه اسلامی ومومنین راستین بود) به سبب واقع نشدن جامعه در جنگ ؛ومثل صلح امام حسن علیه السلام به خاطر ضربه نخوردن مسلمین در مواجهه با جنگی که نتیجه چندانی به همراه نمی داشت.
    ضرورت جنگ دفاعی فقط در صورتی است که بالاجبار بر جامعه اسلامی تحمیل شود وجامعه اسلام نیز هیچ راهی را برای جلوگیری از بروز آن نبیند آن گونه که بتواند مهمی را فدای اهمی کند.
    بنابراین سیاست اسلام مخالفت با جنگ ستیزی یا  استقبال از جنگ  و پرهیز از تشنج وتحریک دشمن است نه بر عکس  ؛وگرنه در وقوع هر جنگی ،ما خود نیز مقصر خواهیم بود . کار به این نداریم که دنیا دنیای بی عدالتی وزور است ولی وظیفه ماست که همیشه تا حد امکان،  اصل دوستی واحتیاط و پرهیز از تشنج  و لجاجت را  مبنا قرار داده واهم و مهم را خلط نکنیم.
    ذکر چند نکته:
    1- سیاست دو گانه وسردر گمی سیاستمداران و تعویض تصمیمها و  یک زمان متوقف شدن  ودر زمان دیگر دست به ماجراجویی  زدن، حاکی از ضعف و خلا مشورتی حکومت و حاکم بودن  تعصب و احساسات بر عقلانیت است .گاه این  تصمیم گیریهای مبتنی بر احساسات، شرایطی دست وپاگیررا به وجود می آورد  که از یک سو ادامه دادن مسیر، با پذیرفتن خطر،و متوقف شدن ،  با پذیرش ذلت خواهد بود. توقف  بعد از حمله و هجمه ،به معنی تسلیم وذلت است ونه توافق و مصالحه .پس حکومت اگر از همان ابتدا روی تصمیمی متوقف نشود برای آنکه غرورش در هم نشکند  خود را مجبور می بیند که تا به آخر ادامه دهد ولو اینکه جامعه را در این یکدندگی، دچار صدها التهاب و ضرر و زیان سازد. گاهی حکومتها پا در مسیرهایی می گذارند که سرانجام  در وسط کار گیر می کنند آنچنان که هم جلو رفتن  و هم بر گشتن به ضرر آنهاست .

    2- نباید گذاشت که علم و فن آوری، قربانی بازیهای سیاسی شده و  به دلیل نزاع سیاسی با دیگران در چیزهای دیگر نیز ضرر پس دهیم .اگر بیگانه سعی بر آن دارد که مسئله هسته ای  را تبدیل به ابزار و اهرم  کند حداقل ما نباید به این بهانه سازی دامن بزنیم . بنابراین اگر جامعه ما در این راستا بهایی را داده یا می دهد تنها چوب دفاع از حق خود را نمی خورد بلکه چوب سیاست را نیز  باید اضافه کرد.


    3-صرف این که ما آمادگی جواب دادن به هر تجاوز نظامی را داریم دلیل ومجوز وروددر جنگ یا استقبال از آن نیست بلی اگر جنگ موجب آن شود که فن آوری ما محفوط باشد باز جایی برای گزینه جنگ هست ولی  ما از جنگی حرف می زنیم که ابتدا دشمن می آید فن آوری ما را نابود می کند و بعد ما وارد جنگ می شویم وجان انسانها نیز نابود وتلف می شود مثل قصه آن آقایی که هم پیازرا خورد وهم شلاق نوش جان کرد وهم پول را داد.

    4- در تشنجات ودشمنی های فی ما بین ایران وایالات متحده، هر دو کشور تقریبا به یک اندازه مقصر و آتش بیار معرکه بوده اند و  گویا بعضی ، پیشرفت امور و زمام سیاسی را بالاجبار در وجود دشمن می بینند  .جمهوری اسلامی می توانسته  که در طول این چند دهه  به جای انگشت گذاشتن بر روی گذشته ها وباز کردن زبان دشمنی و  تحقیر و توهین نسبت به دیگران، طرح تفاهم وگفتگوی عاقلانه تری را برگزیند که هم در پیشبرد مقاصد اقتصادی داخلی مفیدتر بود وهم در حل مناقشات سیاسی خارجی ، موثر تر واقع می گردید.  قطعا هیچ نرمشی نیست که نرمی ومسالمت مقابل را به همراه نداشته باشد والبته مسالمت به معنی کوتاه آمدن از مواضع واصول نیست بلکه اصل قرار دادن زبان وقار و گفنگو به جای زبان تحقیر وسب ولعن است.

    5-اصولا بهتر است که در امور مهم وتصمیمات حیاتی سیاسی و اقتصادی جامعه ، همیشه به آراء مردم رجوع شود واین خود از علائم یک جامعه دموکرات و مردم سالار محسوب می شود. چندی قبل، دولت بلغارستان  نیز تصمیم خود  مبنی بر تاسیس نیروگاه هسته ای به رفراندوم گذاشت. اگر چه تاسیس نیروگاه هسته ای ،جزو فن اوری های  صلح امیز است و جامعه بین الملل نیز با استفاده  صلح آمیز هسته ای در هیچ کشوری ،مخالفتی نداشته وندارد اما هزینه های گزاف و نیز توجیه پذیر بودن یا نبودن آن ، مسئله ای است که مردم نیز باید در مورد آن نظر دهند.

    از آنجا که ریشه مسئله هسته ای وتاسیس نیروگاه به قبل از انقلاب بر می گردد جالب است اشاره شود که همین آمریکا خود ازموافقین این طرح در ایران بود ولی بعد از انقلاب وقطع روابط وادامه تشنجات حتی بعد از فروکش کردن جنگ ،کار به جایی رسیدکه هنوزبعد از گذشت چندین دهه از انقلاب وبعد از حدود هفتاد سال از آغاز فن آوری هسته ای در دنیا این لقمه برای ما مانند استخوان در گلو شده که نه بیرون آوردن آن راحت است نه فرو دادن آن !  به گفته بعضی از آقایان ؛اگر حکومتی غیر از جمهوری اسلامی حاکم بود  ما خیلی زودتر از اینها به فن آوری هسته ای رسیده  بودیم.
    ما امروز بعد از چندین دهه ، وقت وزمان وصرف هزینه وپول  بسیار بسیار کلان، افتتاح نیروگاه هسته ای را برای فقط هزار مگابایت برق جشن می گیریم ! صرف این همه هزینه های هنگفت و افتتاح نیروگاهی که  به دست خارجی ها ساخته شده آیا واقعا غرور ملی محسوب می شود ؟ آیا عاقلانه است که برای غنی سازی ای که معلوم نیست فایده و هدف آن برای ما چیست  ،کل صنعت نفت را زیر فشار تحریمها فلج کنیم؟این در حالی است که بسیاری از کارشناسان داخلی معتقدند که ایران با داشتن این همه منابع طبیعی برای تولید انرژی نیازی به همان نیروگاه هسته ای صلح آمیز  نیز  نداشته  وباصرف هزینه ای بسیار کمتر  از آنچه صرف نیروگاه هسته ای کرده می توانست به تولید همین مقدار انرژی از طریق نیروگاه آبی یا بادی وخورشیدی و گازی دست پیدا کند به اضافه اینکه داشتن چنین نیروگاهی در کشوری که در معرض حوادث طبیعی و غیر طبیعی مثل حمله نظامی است  ریسکی است که همیشه به دنبال خود نگرانی زیست محیطی را مثل حادثه چرنوبیل به دنبال دارد .
    جالب اینکه همه این تحمل تحریمها وخطرات وهزینه ها فقط به خاطر این است که جامعه ما  احساس غرورملی کند ! قصه ما مثل قضیه  سیاستمداران کره شمالی است که  به خاطر کسب شهرت جهانی و پیشبرد قدرت ، آن قدر بودجه های مملکت خود را صرف  اهداف نظامی و هسته ای کردند  که در طول چند سال ،حدود دو میلیون نفر در این مملکت از گرسنگی جان دادند ! ولی در عوض حکومت توانست با رسیدن به فن آوری هسته ای به غرور ملی دست یابد!
    اگر فعالیتهای هسته ای ما  برای رسیدن به خودباوری وتسلیم ناپذیری در برابر دشمن بوده که باید گفت صرف  محکومیتها ومجازاتها و چهار دوره تحریم ( ضررهای قابل توجه مالی و جانی و اعتباری را در طول سالیان متمادی به بار آورده) ووارد شدن پرونده ایران به شورای امنیت، خود یک تحقیروذلت برای حکومت ما محسوب شده است.
    نتیجه اینکه، اصرار بر حق خود امری لازم است ولی در جایی که تهدید جنگ جدی شود دین ما اجازه وارد شدن واستقبال از چنین جنگی را نمی دهد  ودر این موارد مردم باید تابع نظر عقلا و فقها باشند نه سیاستمداران .نباید اجازه داد جامعه قربانی سیاستهای تک محورانه واحساسی وتعصبی شود آن هم احساساتی که می تواند به قیمت جان دهها وصدها هزار انسان تمام شود.این  دلیل نمی شود که هر چیزی را که حق مسلم ماست عملا دارا باشیم بلکه باید به نیاز وضرورت و به صرفه بودن و دهها باید ونباید نیز اندیشید وگرنه اگر حق مسلم ،مساوی با داشتن باشد پس همه مردان جامعه  نیزباید  صاحب چهار همسر باشند که جزو حقوق مسلم آنهاست.

    ممکن است که به هر حال روزی بحران فن اوری هسته ای ایران و روند هزینه  دادن چندین ده  ساله به پایان رسد ولی قواعد کلی  گفته شده را نباید از نظر دور داشت چون تاریخ و اشتباهات تاریخی ممکن است باز به گونه ای مشابه تکرار شوند.

     جنگ هشت ساله :

    درجریان حمله نظامی عراق در سال 59، ملت ایران که در مقابل یک تجاوز انجام شده واقع بود گرچه راهی جز دفاع شجاعانه و همه جانبه در مقابل دشمن نداشت اما بعد ازحدودسه  سال با فتح وباز پس گیری خرمشهر که دیگر ماشین جنگی عراق  متوقف  ودشمن در بخش های عمده به عقب مرزهای خود رانده شد دیگر دلیل چندانی برای ادامه حمله به عراق و ادامه جنگ حس نمی گشت  و این امر باعث بروز نوعی دو دلی و سردر گمی  مبنی بر ادامه جنگ یا توقف آن شد زیرا در ابتدای جنگ ،عراق حمله  و ایران دفاع می کرد ولی اگر جنگ  از این مرحله به بعد ادامه می یافت  به معنی آن بود که جمهوری اسلامی  باید حمله می کرد  و طبیعتا وارد خاک عراق نیز می شد. در آن شرایط با اینکه صدام پیشنهاد آتش بس نیز  داد آیت الله خمینی  ضمن ابراز اینکه صدام فقط یک راه دارد وآن هم انتحار است ، تصمیم گیری را در این مورد به فرماندهان جنگ واگذار و ایشان  نیز گزینه ادامه جنگ را انتخاب نمودند. در این گزینه دو هدف اصلی مد نظر بود 1- رساندن جنگ به مرحله ای که جامعه جهانی را مجبور به متجاوز معرفی کردن عراق نماید 2- وادار کردن سازمان ملل به صدور قطعنامه ای مبنی برلزوم پرداخت غرامت از سوی عراق به ایران.

    روی این حساب جنگ ادامه یافت ولی در همان بدو امر در سه عملیات پی درپی وبعضی نبردهای دیگر(مجموعا8 عملیات)جبهه ایران با شکست وبعضا تلفات سنگین مواجه شد (از جمله عملیات خیبر ووالفجر مقدماتی وکربلای 4 و...)اما در بعضی نبردها نیز هر چند عمدتا پیروزی از آن  ایران  بود وحتی در این میان ، شهر استراتژیک  فاو نیز به تصرف ایران درآمد  لکن در نهایت، ورق جنگ به گونه ای برگشت که علاوه بر از دست رفتن  بعضی از سرزمین هایی که با هزار زحمت وجانفشانی باز پس گرفته یا به تصرف درآمده بودند  (از جمله  شهر فاو) بعضی از شهرهای ایران مثل قصر شیرین ودهلران نیز دائم بین ایران وعراق دست به دست می شد وحتی چیزی نمانده بود که خرمشهر نیز دوباره به دست دشمن بیفتد ووضعیت ایران  باز به سال 59 یعنی همان آغاز جنگ بر گردد .اختلافات نظامی واز هم گسیختگی در برنامه های جنگ وتهدیدات جدی شیمیایی وبمبارانهای شهری، سرنوشت جنگ را به گونه ای بر هم زد که در نهایت آیت الله خمینی علی رغم میل باطنی مجبور به پذیرش قطعنامه 598 شد  واین مسئله نه تنها رنگ و بویی ازپیروزی نصیب جمهوری اسلامی  نکرد بلکه بر عکس این جبهه مقابل  بود که  پذیرش قطعنامه را به منزله شکست وتسلیم ایران دانسته و به جشن پیروزی پرداخت  ؛حال انکه  اهدافی که علل  ادامه جنگ محسوب می شد به نحو کامل ودلخواه در این قطعنامه گنجانده نشده بود.
     زمانی که ما حاضر نشدیم که جنگ را در موضع قدرت تمام کنیم   سرانجام آن را  در موضع ضعف به پایان رساندیم.
    شکست ها ودر هم گسیختگی های نظامی ایران در اواخر جنگ به حدی بود که صدام حتی بعد از قبول قطعنامه از سوی ایران به امید به دست آوردن امتیازات یا فتح سرزمین های بیشتر هنوز مایل به متارکه جنگ نبود وسرانجام نیز که آتش بس اعلام گردید تمام چیزهایی که به نفع ایران تمام شد حاصل سیر زمانی بود نه قطعنامه ونه ادامه پنج ساله جنگ بعد از فتح خرمشهر که دهها هزار کشته و زخمی ومعلول و دهها میلیارد دلار خسارت نتیجه آن بود .به عنوان مثال بحث متجاوز شناخته شدن عراق از سوی سازمان ملل در زمانی صورت گرفت که قصه جنگ ایران وعراق تقریبا به دست فراموشی سپرده شده بود  ودیگر برای کسی این مسئله چندان مهم نبود که در این جنگ چه کسی متجاوز شناخته شود از طرفی متجاوز بودن عراق برای همه دنیا از همان بدو امر مسئله ای آشکار وبدیهی بود لذا ادامه جنگ به مدت پنج  سال باآن همه خسارات جانی ومالی آن هم برای اینکه رسما این مسئله اعلام شود کار به ظاهر عاقلانه ای نبود همچنین خروج عراق از بعضی سرزمین های ایران وعقب نشستن تا پشت مرزهای بین المللی نیز حاصل سیاست عراق در نزدیکی به ایران بعد از حمله به کویت بود نه حاصل قطعنامه یا فشار بین المللی .از طرفی بحث غرامت جنگی نیز  هیچ گاه به نتیجه نرسید بنابراین این ادامه جنگ پنج  ساله نبود که ما را به اهدافمان رساند واگر بعضی از اهداف محقق شدند یا از زمان خود گذشته بودند یا حاصل سیر وروند زمانی بود.
    البته تنها نباید دو هدف یاد شده را علت ادامه جنگ دانست بلکه بعضی تعصبات کور اسلامی وافراطی نیز دخیل در این امر بود شعار افراطیون در آن زمان این بود  که: " راه قدس از کربلا می گذرد "و بعضی با این باور می جنگیدند که جمهوری اسلامی  بعد از تصرف عراق وآزاد کردن کربلا به سراغ آزاد سازی قدس خواهد رفت  یا اینکه بعد از شکست عراق  در این کشور ،جمهوری اسلامی به رهبری امام خمینی تشکیل خواهد شد  ... واز این قبیل شعارهای احساسی وافراطی که هیچ کدام به واقعیت نپیوست و پنج  سال جنگ، ما را کنار همان مرزهای خود نیز به  زحمت  حفظ کرد. البته تمام جان باختگان این جنگ را باید شهید محسوب کرد لکن در مورد تصمیم گیرندگان جنگ نیز باید سرسختانه تر وریزبینانه تر قضاوت نمود جنگی که علی رغم ادعای اسلامی بودن آن ،عقلانیت و تعادل چندان بر آن حاکم نبود واین جمود سیاسی حاکم بر جامعه  بود  که جنگ سه ساله ایران وعراق را به جنگ هشت ساله تبدیل کرد.

    بنابراین تعصب واحساسات وقتی جانشین عقل ومنش فقهی واسلامی وعقلی در جامعه اسلامی شود به جنگی دامن می زند که گاه ممکن است به جای پیروزی ،پشیمانی به ارمغان می آورد .



    نظارت استصوابی:

     طبق قانون ،شورای نگهبان هم  به عنوان مرجع تایید صلاحیت و هم مرجع رسیدگی به اعتراض (در صورت رد صلاحیت )  عمل می کند و این اشکال بر تمام انتخابات وارد است وخاص خبر گان نیست. به نظر می آید برای رسیدگی به اعتراضات در مرحله رد صلاحیت ،باید  مرجع دیگری در مورد حکم شورای نگهبان قضاوت کند وصحیح نیست که  یک شورا هم شاکی علیه باشد وهم قاضی
    . این در حالی است که  در انتخابات ریاست جمهوری و مجلس خبرگان ،حتی اعتراضی نیز نسبت به رد صلاحیت قابل انجام نیست . بلی اگر قبل از شورای نگهبان شورای دیگری موظف به رد یا تایید صلاحیت باشد و شورای نگهبان فقط وظیفه بررسی اعتراضات و شکایات رد صلاحیت شوندگان را بر عهده داشته باشد یا اینکه یک شورا وظیفه  بررسی  و گزارش و شورای دوم وظیفه بررسی گزارش وصدور حکم را بر عهده داشته باشد مسئله، بلا اشکال است زیرا نظارت باید دو مرحله ای بوده و ناظر و حاکم یکی نباشند(1).


    لزوم باز نگری قانون اساسی:

    قانون اساسی هر کشوری حد اکثر هر بیست سال یک بار نیاز به  باز نگری دارد  والبته  افرادی باید دست اندر کار باز نگری  قانون باشند که  بتوانند آزادانه و بدون ترس نظر خود را در هر مورد  ابراز کنند . مسلم است که بعضی از قوانین بر اساس ضرورت مقطعی وضع می شوند که ممکن است در مقطعی دیگر ،ضرورتی احساس نشود یا  آنکه  قانون با شرایط حال جامعه یا دنیا سازگار نباشد.  (که البته این مسئله،شامل قوانین منصوص شرع نمی شود )(2).

    همچنین گاهی  تناقضات یا الفاظ مبهمی در قانون وجود دارد که گاهی حکومت می تواند آن  را به نفع  خود تفسیر کند بنابراین باید با هر بار باز نگری، قانون شفاف تر و عقلانی تر  شود(3).

    (1) - مثلا سازمان بازرسی کل کشور یک سازمان نظارتی  است اما  خود اختیاری برای برخورد با تخلف ندارد بلکه باید گزارشها و مستندات   را به دیوان عدالت اداری یا مراجع قانونی دیگر  تحویل داده   تا آنجا حکم صادر شود  یا مثلا کمیسیونهای مجلس، می توانند تخلفات دولت را در حیطه تخصصی خود بررسی نمایند ولی اختیاری برای صدور حکم ندارند بلکه تنها گزارش و مستندات  به قوه قضائیه  فرستاده  می شود تا آنجا مورد بررسی نهایی قرار گرفته وحکم صادر گردد. نظارت استصوابی و اجتماع شاکی و قاضی  نه تنها در مسئله یاد شده بلکه  در حیطه هایی  از جمله فیلترینگ نیز همیشه به عنوان یک معضل مطرح بوده و هست و معضل بدتر از آن، عدم مسئولیت پذیری و پاسخگویی به  اعتراضات و شکایات است .(2)-به عنوان مثال شاید زمانی نو پا بودن انقلاب و  هرج و مرج و بی قانونی اولیه جامعه ایجاب نماید  که شخص اول مملکت دارای  اختیارات تام و مطلق باشد  تا زمانی که همه چیز روال عادی به خود گرفته و قوانین و سازمانها ونهادها  شکل گیرند و وظایف هر طیف مشخص گردد ولی بعد از شکل گیری قانون و تثبیت وظایف، دیگر وجود اختیارات تام و مطلق حاکم،مسئله ای خلاف عقل و شرع خواهد بود. یا مثلا زمانی ممکن است  سطح سواد جامعه پایین باشد و فانون برای تشویق مردم به علم آموزی،آموزش و پرورش را رایگان اعلام کند ولی در زمانی که سطح علم و سواد جامعه بالا رفته و بی سوادی ریشه کن  و رقابت  علمی در جامعه ایجاد می شود دیگر ضرورتی ندارد که دولت ،کل خرج تحصیل مردم را بدهد.

    (3)- به عنوان مثال می توان از شرایط رئیس جمهور نام برد که قانون می گوید" رئیس جمهور باید از میان رجال سیاسی و مذهبی بر گزیده شود". در اینجا چند  ابهام یا اشکال  وجود دارد: 1- آیا منظور ،سیاسی یا   مذهبی بودن است یا هر دو .2- آیا مذهبی بودن به معنی مسلمان و عادل بودن و فهم حلال و حرام است یا اینکه به معنی خاص آن یعنی شیخ بودن و عمامه بر سر داشتن است؟ 3- آیا منظور از رجل سیاسی  فقط مردانند یا شامل زنان نیز می شود و آیا منظور فقط سیاسی  بودن است یا سیاست شناس هم شامل آن می است ! و آیا صرف سیاسی بودن به معنی تایید منش سیاسی فرد است؟ 4- آیا اگر  کسی  مدیر بسیار کار امدی بوده  و مورد تایید مردم باشد ولی تا کنون چندان کاری به سیاست نداشته ، ظرفیت رئیس جمور شدنش کمتر از کسی است که سیاسی  باشد اما مدیریت سرش نشود؟! 5- بسیاری از افرادی که در طول انتخابات  سپری شده ریاست جمهوری مورد تایید قرار گرفته اند نه رجل سیاسی بوده اند و نه مذهبی؛  مثلا آیا شهردار تهران  یا کسی که سابفا وزیر نیرو  بوده می تواند جزو رجال سیاسی  یا مذهبی قلمداد شود؟ بر عکس ،افرادی نیز رد صلاحیت شده اند  که اگر در سیاسی یا مذهبی بودن ،برتر  از افراد تایید صلاحیت شده  نبوده اند ارج کمتری نیز نداشته اند 6- از آنجا که اولویت اصلی هر مملکتی اقتصاد و معیشت است چرا سیاسی بودن اولی از مدیر بودن معرفی شده است؟

    نظام اسلامی و آفات سیاسی
    نظام اسلامی و آفات سیاسی 9

    تقابل اسلام وغرب:

    جمهوری اسلامی از جمله حکومتهایی است که از قاعده نفی غیر  برای ثتبیت واعتلا ء خویش بهره برده و می برد  وچندین دهه غرب ستیزی در راستای همین هدف ومنظور بوده است. حکومتهای ضعیف و ریگ در کفش ، برای اعتلاء و محبوبیت بخشیدن به خویش، مجبور به مخفی کردن کمبودها و معایب خود و باز داشتن  جامعه از فهم خوبیها و محاسن دیگران و پایین آوردن ایشان برای بالا بردن خویشند  و برای اینکه جامعه ایشان از حقه های آنها و حقایق تلخ  پنهان  آگاه نگردند  چاره ای جز ستیز علیه دیگران و تخریب چهره آنان در چشم ملت  و نرسیدن صدای ایشان  به گوش جامعه خود و در بدر به دنبال معایب ایشان گشتن، نمی بیند .در واقع اگر ما بخواهیم محبوب تحمیلی فردی شویم مجبوریم دیگران را در چشم او تبدیل به موجوداتی منفور یا ارادتمند به خود و عقائدمان نموده واو را ازدیدن هر صورتی غیر از صورت خود و هر صدایی غیر از صدای خود محروم نماییم .این غرب ستیزی، همچنین گاه برای فرافکنی وانداختن تقصیرها ونابسامانیهای خود بر گردن دیگران وگاهی حاصل غرور و توهم و خود باوری افراطی  و گاهی برای تلقین فریبکارانه استقلال کاذب ودر جاههای معدودی نیز نزاعی منطقی بوده است. پس همان گونه که دیگران  علیه ما هجمه هایی غیر منصفانه  روا داشته یا می دارند  ما نیز علیه دیگران ، بی انصافی هایی اعمال نموده ایم .
    عمده نزاع  حکومت  با غرب ،در دو بعد سیاسی وفرهنگی است والبته  در بعد سیاسی،مشکل با کل غرب نیست بلکه  با چند کشورمعدود است بنابراین باید در مواضع خود از همان چند کشور نام برد نه عنوان فراگیر وکلی " غرب" ؛چرا که اگر در مملکت مانیز  چند نفر تروریست یافت  شوند یا عده ای حقوق بشر را نقض کنند نمی توان گفت که ایرانیها تروریست یا ناقض قانونند  در ثانی مشکل ما با این چند کشور نیز مشکل بین حکومتها است نه مردم ؛لذا اگر نزاعی نیز در کار باشد  نه با غرب است نه مردم آن ،بلکه با دولی انگشت شمار،آن هم در موارد وابعادی خاص است .

    بعد فرهنگی :
     گاهی چنان به فرهنگ غرب حمله  می شود که گویا  فرهنگ  جامعه ایشان کاملا متعالی ومعصوم وبی عیب است و گاه چنان از جرم وفساد وبی عدالتی و تبعیض در جامعه غرب سخن می گویند که گویا جامعه ایران در این مسائل روی نقطه تعالی قرار داشته وبهشت اخلاق است .

    تهاجم فرهنگی:آیا گناه ورود فرهنگ غرب واندیشه مغایر با دین  به جامعه ما فقط به گردن بیگانه بوده  ونقش حکومت ومردم جامعه دروجود فساد یا انحطاط ،صفر است؟ به عبارتی، آیا این مسئله ریشه در برتری تبلیغات فرهنگی آنان دارد یا ریشه در سستی و عدم تعصب ما نسبت به فرهنگ خود ؟ وآیا ورود فرهنگ بیگانه ، محصول روال و پروسه  طبیعی ارتباطات است یا برنامه ای طرح شده وعمدی از سوی آنان ؟ به نظر می آید مسئله تهاجم یا شبیخون  فرهنگی که دهه ها از سوی حکومت مطرح است بیشتر به یک خیال پردازی وفرافکنی شبیه است تا واقعیت . ورود فرهنگ غرب محصول عدم بستر سازی مناسب از سوی حکومت در جهت راغب کردن مردم به فرهنگ اصیل ملی واسلامی است. مسلما تا وقتی که در این فرهنگ نقص وایراد جدی رخنه نکرده باشد فرهنگ غرب این گونه به صورت گسترده جای پا پیدا نمی کند پس یا عملکرد حکومت ضعیف است و یا فرهنگ آنان برتر است در هر دو صورت مسئله تهاجم، امری بی معناست. تا مردم  خود؛،سست وبی هویت نبوده وزمینه فساد یا انحطاط در درون جامعه مستعد نباشد مسلما هیچ فرهنگی ولو به زیبنده ترین  شکل آن نمی تواند به این راحتی در درون آن رخنه کند پس به جای جلو گیری از ورود فکر وفرهنگ بیگانه که کار غیر ممکنی نیز هست باید ریشه های رغبت مردم را به سوی فساد یا انحطاط خشکاند و فرهنگ مشروع مشابهی در قبال نوع نا مشروع و بیگانه آن پدیدار کرد.علاوه بر این ، هر  فرهنگ غیر ایرانی فرهنگ نادرست نیست .دیگران ، فرهنگها و سنت های  پیشرفته تر و معقول تر از ما نیز دارند که حتما باید آنها را وارد کنیم مانند: نظم ، قانونمداری و احترام به آن ، وجدان شغلی،اصل برائت و اعتماد ،بی ریایی و یکرنگی، احترام وتواضع،صراحت ،  راستگویی و صداقت -عملگرایی، اعتدال،مسئولیت پذیری، کرامت انسان، پای بندی به حقوق شهروندی ، آزادی بیان و  عقیده ....
     
    مرحوم سید قطب(نویسنده مصری) ، در خاطرات سفر خود به اروپا می نویسد :" من در غرب مسلمان ندیدم اما اسلام  را دیدم  و آنگاه که به مصر باز گشتم مسلمان  فراوان دیدم اما اسلامی  ندیدم".

    واعظی  پرسید  از  فرزند  خویش                هیچ می دانی مسلمانی به چیست؟
    صدق و بی آزاری و خدمت به خلق               هم عبادت،هم کلید زندگیست
    گفت  زین  معیار اندر  شهر  ما                  
    یک مسلمان هست آن هم ارمنیست

    علی رغم القائات  حاکمان،  نه تنها غرب، نقطه مقابل جمهوری اسلامی بلکه نقطه مقابل اسلام هم نیست. وقتی ما بین اسلام اصیل وجمهوری اسلامی فاصله دهها سال نوری قائلیم مسلم است که بین این نظام ونظام غرب تقابل وتخالف، ادعای مضحکی است آنها خوبیهایی دارند که ما از آن محرومیم ما نیز  چیزهایی داریم که ایشان  از آن محرومند ما گرفتار یک نوع فساد وجهالتیم و آنان گرفتار نوعی دیگر . در مجموع اگر نگوییم که غرب  در علم و عقل و اخلاق و صلاح ، از ما برتر است  آن چنان فرق ملموسی نیز بین ما و  ایشان  نیست که بتوانیم از موضع برتر ودست بالا به آنان  بنگریم .نماز و روزه و اشک و عزا ،وسیله است و نه هدف .هدف اخلاق و عقل است و آنچه بدان می توان افتخار نمود نیل به هدف است نه تمسک  به وسیله.جامعه ای که به هدف نائل شده نیاز به ریاضتهای دینی و دست و پاگیر ندارد بلکه صرف اینکه هر یکشنبه به کلیسایی رود و ساعاتی با خدای خود راز و نیاز کند برای او کافی است. اگر اشک و نوحه و  نماز و روزه و حجاب و ریاضت جنسی، انسان را به مقصد نرساند چیزی جز ضلالت و ضرر و خستگی بیهوده نخواهد بود .دین ،هم نعمت است و هم بلا.برای آنان نعمت است که قابلیت رسیدن به عقل  و علم و سلوک و توحید  را دارند وبرای آنان بلاست که چنین استعدادی در وجود آنها نبوده و جز غوطه خوردن در جمود و غرور، چیز دیگری از دین مداری نصیب ایشان نمی شود. آنجا که ذات و ژن انسان،ذات جهل و عقب افتادگی  است نماز و روزه وقرائت  و تهجد، نه تنها دردی را دوا نمی کند بلکه مایه خسارت و ضلالت  بیشتر نیز می گردد[ولا یزید الظالمین الا خساراً].چنین انسانهایی چه دیندار باشند و چه بی دین،ضال و گمراه و خاسرند[ان تحمل علیه یلهث او تترکه یلهث].

    یک قوم نکوشیده رسیدند به مقصد              یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند.

    از یک طرف باید گفت که دین برای جاهلان و فاسدان فرو فرستاده شده  تا به وسیله آن به صلاح و عقل برسند ولی مسئله این است که چون ذات و فطرت ایشان، ظرفیت کشش همه جانبه دین  (به خصوص دین اسلام) و درک امتحانات را ندارند ونمی توانند که به تقوا  و عقل مطلوب دست یابند  لذا در میانه راه متوقف و مصداق مذبذبین بین ذلک شده و دین داری  برای ایشان چیزی جز خسارت نخواهد بود چون چنین انسانی  نه از امتیازات انسانهایی که در این مسیر پر فراز و نشیب  قدم نگذاشته اند بهره می برد  و نه از امتیازات کسانی که به قله وهدف  یعنی عقل و توحید و تقوا  تام رسیده اند نصیبی دارد .از یک سو نیز باید گفت که دین از آن پاکان و صاحبان لب و عقل هم نیست چون مسئله این است که اگر ایشان ،معصوم  و عاقلند دیگر نیازی به دین ندارند زیرا دین واقعی همان عقل ،عرفان و عصمت است و ایشان فراتر از دینند واگر تظاهر به شریعت مداری نیز می کنند از باب تکلیف عام(وافزودن نور بر نور)،ونیز تعلیم و تشویق دیگران است.پس فایده دین فقط برای یک عده بسیار قلیل وانگشت شمار است که درونشان از قابلیت اطاعت و تقوی و عقل موج می زند وفقط علم به حقیقت ندارند آنگاه دین می آید و به ایشان  علم مسیر  ومقصد را عطا می کند .  بر عکس ،کسی که قابلیت صلاح و اخلاق و عقل را ندارد هر چند که ملای دین نیز شود به حال او فایده  چندانی ندارد .

     سوال این است که دیگران چه مشکلی دارند که مسلمانان ندارند و مسلمانان چه دارند که دیگران ندارند؟ در حالی که  مسلمین  در اخلاق و علم و عمل و عقلانیت و اعتدال  از غرب و جهان مسیحیت عقب افتاده ترند پس چه لزومی داشت که خداوند شریعت  جدید نازل کرده  و پیامبر  و جانشینان او را به رنج وسختی افکند؟ مگر آنکه بگوییم این شریعت  زمانی قوه برتری بر دیگران را دارد  که حاکم جامعه و مربی انسانها خود معصوم باشد که در این صورت باید تا زمان حضور و رجعت معصوم به انتظار نشسته و از زندگی خود در عصر جاهلیت و عقب افتادگی و محرومیت  رنج کشیم یا آنکه بگوییم وجود شرایع مختلف  برای ایجاد فضای رقابت در خداپرستی و کسب فضائل وبرای به تعدیل واداشتن و تکمیل یکدیگراست[لکل جعلنا منکم شرعة ومنهاجا ولو شاء الله لجعلکم امة واحدة ولکن لیبلوکم فی ما آتاکم فاستبقواالخیرات الی الله مرجعکم جمیعا فینبئکم بما کنتم فیه تختلفون] .در هر حال  آنان که در عصر غیبت ، شریعت  سبک  و کم حجمی چون مسیحیت را برگزیده اند ظاهرا سود بیشتری می برند زیرا اسلام و مسلمانی زمانی سود آور است که انسانها به ظرفیت عقل و تقوای کامل نائل شوند  وآن خاص عصر ظهور است.بنابراین  اولا پذیرفتن دین حجیم  و سنگین ، برای انسانهای معمولی بی خطر و بی آفت نیست ثانیا: چنین دینی بر امتی نازل و تحمیل می شود که جاهل تر و عقب افتاده تر و فاسدتر از دیگرانند تا بتوانند تحت ریاضتهای آن ساخته و پرداخته شده و در عقل و عمل مطلوب ،خود را به دیگران برسند .

    دین چیست؟

    اگردین را عبارت از مسائل اعتقادی یعنی سه اصل مشترک  خداپرستی  و نبوت و معاد تعریف نماییم در این صورت میان پیروان اسلام و دیگر ادیان  فرقی از لحاظ برتری وجود ندارد  زیرا همگی به این سه اصل معتقدند و اگر دین را عبارت از مناسک یعنی نماز و روزه و حج و ...بدانیم که باید گفت اینها هدف  و ملاک برتری انسانها از یکدیگر به شمار نمی آیند بلکه ایزار و وسیله  ومسیرند  زیرا چه بسا کسانی که نماز می خوانند اما در جهل وفساد عمیق نیز غوطه ورند پس دین  عبارت از کمال عقل و معرفت  و تقواست که باز نتیجه این سه هدف،سرور و شادی و رضایت انسان از خود و جهان و خداست پس شریعتمداری که به شادی و رضایت منتهی نشود عین ضلالت و باختن بوده  و  این  نشانه وجود عیبها و نقصهای اساسی ذات خود انسان است که شریعت نیز نتوانسته آن را درمان کند  مثل آدمی سرطان زده که  با هیچ دارو و دوایی قابل درمان نیست .بسیاری از کسانی که از ابزار و وسیله بهره می جویند و صبح و شام در نماز و روزه و عبادت غرقند هیچ گاه نه به عقلانیت و نه تقوای مطلوب و نه شادی و رضایت  نائل نشده  ونمی شوند چرا که نماز و روزه بر اساس تفکر و عقل وعرفان و تقوا ارزش می یابد  .پس  شرایع بر یکدیگر برتری ندارند   بلکه این انسانهایند که برطبق ظرفیت و مجاهدت و تلاش بر یکدیگر برتری می یابند و اصلا ارزش انسان بالاتر از شریعت  است  زیرا که هدف ،انسان است و شریعت  وسیله.هر شریعتی خاص قوم و ذهنیت و فرهنگی خاص است .

    خداوند برای نگه داشتن قوم  اسلام در شریعت خود همیشه  ومصلحتاً به راهکارهای فریبنده وغلط انداز  وانداختن توهمات و تصورات غرور آمیز در دل ایشان دست می زند و گرنه اگر غیر از این می بود  ایشان همگی  شریعت خود را رها می کردند و  چون بهشت فرنگ لایق این قوم نیست باید در همان تصورات و توهمات خود باقی بمانند . یکی از علل عقب افتادگی مسلمین نیز همین حس غرورحاصل از پندار کامل بودن بوده. ایشان همواره گمان کرده اند که چون پیامبر ایشان بالاترین پیامبر است و قرآن ایشان بر خلاف تورات و انجیل مورد تحریف قرار نگرفته و ایشان نماز و روزه و حج دارند و دیگران ندارند  پس ایشان بهترین و بالاترینند و همین  غرور و حس کمال کاذب، ایشان را در حرکت و مجاهدت متوقف نموده و دیگران با زیرکی از ایشان پیشی گرفته اند . مهم این نیست که تورات و انجیل مورد تحریف قرار گرفته یا نگرفته اند مهم این است که امروز دیگران  بیشتر از ما به هدف نائل شده اند و ما در مسیر متوقف گشته ایم .آن کس که بدون ابزار به هدف می رسد هنرش بالاتر از کسی است که با ابزار حرکت می کند و آخر نیز به جایی نمی رسد پس این نماز و روزه مایه خسارت و رنج بیهوده  است نه افتخار.این مثل کسی می ماند که صاحب میلیون ها دلار سرمایه است اما از این سرمایه حتی یک دلار هم برای خود خرج نمی کند و فقط به آن افتخار می نماید.بر فرض که بگوییم شریعت  اسلام بهترین شریعت  است صرف این که ما به بهترین منهاج و شریعت  ایمان داشته باشیم مساوی  با رسیدن  به هدف و کمال نیست ما در صورتی از مسیر بهترین شریعت می توانیم به کمال برسیم که  هم دین و شریعت  را به نحو کامل بشناسیم و هم به نحو کامل نیز عمل کنیم هر گونه نقص ادراکی  یا عملی مساوی به انحراف و عدم وصول است مثل هواپیمایی که برای به مقصد رسیدن همه صدها قطعه و سیستم او فعال و درست باشد نقص در یک قطعه مساوی با سقوط است. در روایات آمده که برای ظهور باید سیصد و سیزده انسان کامل پیدا شوند حال اگر صرف ایمان به بهترین شریعت  یا صرف متنسک بودن ،مساوی با کمال بود می باید این تعداد انسان همان روز ابتدای غیبت فراهم می بودند . پس شریعت  ،شرط کافی برای وصول به کمال نیست بلکه ظرفیت و قابلیت و نیز مجاهدت نیز باید در کنار آن وجود داشته باشد  همان گونه که رانندگی در بهترین جاده مساوی با رسیدن به مقصد نیست بلکه راننده نیز باید قابل باشد شریعت ، وسیله صعود برای انسانهای  عادی است اما آن کس که از بدو خلقت در اوج رفعت و کمال عقل و توحید و عصمت بوده نیازی به شریعت  ندارد بلکه خود دین و شاخصه و درجه و معیار است آنچنان که علم وسیله وابزاری برای انسانهای عادی است اما انسان کامل بدون درس خواندن به پیامبری می رسد.

    فرق دین و شریعت ومذهب :اسلام و مسیحیت و یهودیت ،دین نیستند بلکه شریعتند. دین به وجوه مشترک اعتقادی و عملی شرایع و نیز به هدف شرایع (عقل و معرفت و بندگی ) گفته می شود  و شریعت  به  مناسک و احکام تعبدی و باید ونبایدهای خاص و وجوه افتراقی بین امتها اطلاق می گردد . هر امتی صاحب شریعت و کتاب و پیامبری است وخود هر شریعتی به مذاهب مختلف تقسیم می گردد. در واقع مذاهب مانند چشمه سارهایی اند که به رود می ریزند و رودها نیز به دریا ختم می شوند و سرانجام همه با هم یکی می گردند . شریعت در انسان تحول و انقلاب ایجاد نمی کند بلکه صرفا راهنما و کمک کار کسی است که خواهان کمال فکر و عمل باشد پس اصل  و ملاک ،ذات و ماهیت ازلی خود انسانهاست  .مهم نیست که انسان تابع کدام شریعت باشد بلکه مهم ،ظرفیت  فکری و عملی  و ایمانی و اخلاقی خود اوست آنچنانکه مهم نیست که یک بازیگر ،عضو کدام تیم باشد بلکه مهم بازیگری و تکنیک و قدرت و استعداد شخص اوست .


    همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست             همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت.

    شریعت بیشتر دست اندر کار ساختارهای بیرونی و ظواهر فرد و جامعه است و نه درون و باطن و اصل و ذات   یروزی نهایی  نیز در عالم نیز از آن هیچ شریعتی  نیست بلکه از آن دین است ..گاه خداوند در قرآن بر اهل کتاب تاخته، برای آنکه به مسلمانان  اعتماد به نفس بخشیده و آنها را بر سر شریعت خود نگه دارد تا هر کس در همان محیطی که باید تربیت شود رشد یابد ولی گویا بسیاری از این قوم دچار توهم شده و  ملاک حق را نام و عنوان تصور نموده اند ونه محتوا و باطن؛به گونه ای که همواره با درجه بندی و اینکه مسلمان بالاتر از غیر مسلمان است و شیعه بالاتر از سنی است و فلان گروه شیعه بالاتر از فلان گروه است به رشد درگیری و تقابل و نژاد پرستی دامن زده اند.شریعت نیز تعلقی است که روز ی انسان از آن نیز باید رها شود وخود را به فضایی بزرگ تر و باز تر برساند .


    جهل، گناه  و ظلم:

    همه مشکلات  بشریت از پنج مقوله ناشی می شود:کفر،شرک،ظلم،گناه و فساد ، جهل.

    ایمان  به  خدا و شریعت ، نهایتا انسان را از دو مقوله کفرو شرک رها می کند اما سه مقوله دیگر همچنان باقی و پابرجایند واین سه مشکل به مجاهدت و زحمت و تهذیب و تزکیه قابل حلند و نه به صرف تنسک و تعبد. اگر نگوییم که وضع جامعه مادر این  سه مقوله ، مفتضح تر از دیگران است قابل ستایش تر هم نیست . ما به حد ومرتبه ای  از عدالت وقداست نرسیده ایم که دائم بر اریکه نقد وانتقاد غرب نشسته وخود را فراموش کرده یا جامه کسان سیه ودلق خود ازرق نماییم  وبلکه دیگران  در بسیاری موارد  از راه عقل به همان حکم دین رسیده  وبهتر از ما عمل نموده اند . یکی از وصایای  امیر مومنان در بستر شهادت  این است که می فرمایند: «خدا را خدارا در نظر آرید که من به شما در مورد قرآن وصیت می کنم که مبادا دیگران در عمل بدان از شما پیشی گیرند ».

     اگر کسی بتواند بدون دین ، به هدف زندگی ،یعنی عقلانیت  و اعتدال و در نتیجه نشاط و شادی برسد پس هنر او از آنان که با وجود دین هنوز عقب افتاده در اخلاق و عقلانیتند بیشتر است وچون دیانت،دیانت کاملی نیست عقل نیز کامل نخواهد بود بنابراین نه دنیای انسان کامل تامین می شود ونه آخرت او؛ زیرا"لا دین لمن لا عقل له:کسی که عقل ندارد دین  نیز  ندارد".

    اسلام به صرف مسلمان بودن بر کسی مهرصحت و تایید نمی زند وبه صرف مسیحی یا یهودی بودن نیز بر کسی مهر ابطال نمی زند .قرآن بیان می دارد که ملاک هر گروه، ایمان وعمل صالح است هر گروهی که به دین خود عمل کند اهل نجات ورستگاری است.
    "ان الذین آمنوا والذین هادوا والنصاری والصابئین من آمن بالله والیوم الآخر وعمل صالحا فلهم اجرهم عند ربهم ولا خوف علیهم ولا هم یحزنون".

    در جای دیگر، مسیحیت را نزدیک ترین طیف به اهل ایمان ذکر می کند:
    "ولتجدن اقربهم مودة للذين آمنوا الذين قالوا انا نصاري ذلك بان منهم قسيسين ورهبانا وانهم لايستكبرون".

    ودر جای دیگر می فرماید:
    "اذا سمعوا ما انزل الی الرسول تری اعینهم تفیض من الدمع مما عرفوا من الحق"

    زمانی که آنچه را که بر پیامبر نازل شده می شنوند می بینی که به خاطر اعتقاد وشناختی که نسبت به حق دارند اشک از چشمانشان جاری می شود.

    در جای دیگر هدف از تنوع نژاد وتکثر در زبان ورنگ وفرهنگ وآداب ورسوم را ایجاد میل وکنجکاوی در انسانها نسبت به شناخت وارتباط وتفاهم بین یکدیگر معرفی می کند تا سرانجام به این تجربه ونتیجه برسند که ملاک اساسی در برتری چیزی جز تقوا نیست وهیچ یک از این اختلافات، ملاک برتر بودن نیست.

    "وجعلناکم شعوبا وقبائل لتعارفوا  ان اکرمکم عندالله اتقیکم"

    همچنین اصل در اسلام، در روابط با اهل کتاب ،پرهیز از تشنج ،کنار گذاشتن نقاط اختلاف وتوجه به مشترکات است [ "قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمة سواء بیننا وبینکم"] مسئله ای  که حاکمیت ایران و دست نشاندگان ،بسیار اوقات راه خلاف آن را طی کرده و می کنند ؛یعنی دائم سعی می نمایند که  بر نقاط مثبت غرب پرده کشیده  ونقاط منفی آنها را از آن چیزی که هست بزرگتر نمایان کنند (ودر عین حال، معایب ،خطاها و انحرافات خود را نیز  تا حد ممکن فراموش کنند) یا آنکه  سوژه ای برای تحقیر وتمسخر غرب پیدا کرده  وحتی به قرون گذشته وسوابق آنها رجوع نموده  تا بلکه چیزی بیابند.از تاریخ کهن وقرون وسطای غرب سخن می گویند  در حالی که اگر به سابقه باشد اعراب و مسلمانان  خود نیز قبل از اسلام هر یک به نوعی گرفتار دنیایی سراپا جهل و فساد و بی خردی بوده اند .آنان  که دائم  از  جنایت ، تبعیض ، بی عدالتی و بحران روحی و اخلاقی و اجتماعی و اقتصادی  در غرب سخن می رانند  اگر چشمشان نزدیک بین تر شود  مشابه همین مسائل  و شاید  بدتر از آن را در جامعه خود نیز مشاهده خواهند کرد .این طیف در حالی حکومتهای مخالف خود  را متهم به  دروغ گویی و عوام فریبی و فساد و بی اخلاقی و کتمان و سانسور و غیره  می کنند  که همین اوصاف و معایب در سیستم حکومتی ایشان نیز بیداد می کند  . دائم  آزادی جنسی را در غرب منکوب کرده و آن را معرف  برتری اخلاقی خود قرار می دهند در حالی که  جامعه ایشان  نیز از  این سو هم به درد  تفریط وریاضت وخفقان  و عدم آرامش جنسی  مبتلا ست وهم به روابط نامشروع  .دیگران  از آن سو افتاده اند وما از این سو  . آمار فساد جنسی در جامعه  به اصطلاح اسلامی امروز ما  به حدی کم  وناچیز نیست  و در این مسئله هنوز  به حدی از کمال و فرهنگ معقول نرسیده ایم  که بتوانیم ایراد کننده نقد واشکال بر فساد جنسی در غرب بوده و  صادر کننده  فرهنگ خویش به جهان  باشیم .فرق ما با آنان  این است که روابط  جنسی در آنجا امری نهادینه است ودر اینجا امری مخفی. اگر غرب مشکل آزادی جنسی دارد ما مشکل خفقان جنسی داریم وهر دو از نظر اسلام مردود است پس چنین حکومتی  نمی تواند صلاحیت مبارزه با برهنگی و آزادی جنسی را داشته باشد ومسلما یکی از عوامل بی رغبتی دیگران به اسلام، مشاهده همین فضاهای پر خفقان و خشکی است که به نام اسلام بر بعضی جوامع به ظاهر اسلامی حاکم شده است  وطبعاً کمتر انسانی است که بخواهد  خود را در چنین زندان دست و پاگیری گرفتار کند پس عطای چنین دینی را به لقایش می بخشد . این در حالی است که بعضی  در مسئله دفاع از حقوق زن در غرب، کاسه داغ تر از آش شده اند  که مثلا چرا شان زن غربی با فرهنگ برهنگی، پایین آورده شده است  .وقتی زن غربی خود به این مسئله اعتراض ندارد و چنین شانی را می پسندد چرا ما باید مدعی العموم دفاع از حقوق زن در غرب باشیم؟


    بعد سیاسی:
     درست است که در حکومتهای شرق و غرب ،دین از سیاست جداست اما این جوامع با مشکل اساسی نیز بر خورد نکرده اند چون بسیاری از قوانین وامورشان بر اساس منطق وعقل و قانونی است که برای همه محترم است . اینکه ما  ادعا می کنیم دین باید باسیاست  یکی باشد شعار خوبی است لکن وقتی که عقل ودین ناقص است سیاست هم ناقص ولنگ خواهد بود اول باید یک دیندار واقعی پیدا کرد بعد به سراغ گفتار عینیت دین با سیاست رفت  چون هیچ گاه به صرف شعار سیاست ما عین دیانت ماست سیاست ،عین دیانت نخواهد شد.

    تصویر کاذب استقلال:



    یکی از دلایل ایجاد فضای  تقابل با غرب، به تصویر کشیدن استقلال کاذب به خصوص در مسائل علمی است که این خود یا محصول خوی عوام فریبی و یا غرور حکومت در پذیرفتن واقعیات می باشد .

    افتخار واقعی و ذوق زدگی و هیاهو راه انداختن، وقتی به جاست  که بتوانیم  کاری را برای اولین بار در دنیا انجام بدهیم نه در کشور خود  .اینکه اول دیگران چیزی را ابداع کنند  وما نیز از آنها یاد گرفته  و کپی یا تقلید کنیم افتخار بالایی نیست. رسیدن به دانش هسته ای ، سلولهای بنیادین ،شبیه سازی و پرتاب ماهواره و... همه کارهایی خوب اما از نوع نسخه برداری است  پس جایی ندارد که این همه برای خود هورا کشیده  وکف بزنیم . مسلماً اگر دیگران این فن آوریها را اختراع وابداع نکرده بودندایرانی جماعت  هنوز در دوره  پاره سنگی زندگی کرده و  با اسب والاغ مسافرت می کرد و مسلم است که هیچ اختراع صنعتی و تولیدی و فنی مهم و اثر گذار  یا کشف علمی به غیر از کشف الکل به نام ایرانیان به ثبت نرسیده است بدتر اینکه  بعضی بعد از این همه تقلید و  نسخه برداری، سعی بر آن دارند  که  تاریخ علم را نیز مانند تاریخ سیاست تا حد ممکن به نفع خود تحریف نمایند.این در حالی است که ممکن است  حتی با وجود دارا بودن فلان علم و فن آوری ، با جایگاه  دیگران در آن مقوله  ،فاصله عمیق  داشته باشیم  بنابراین  صرف وجود فلان تکنولوژی به منزله در قله قرار گرفتن  نیست. اگر ما امروز حتی ماهواره به کره ماه نیز بفرستیم  بازدلیلی بر جنجال نیست  چون دهه ها قبل از این ،ماه فتح شده وامروز دیگر  ماه نیز در دنیای قضا نوردی  ارزش توقف و کاوش را ندارد .همین  ایرانی جماعتی که این همه از آثار نسخه برداری کرده خود، جو گیر و ذوق زده  شده و خود را از قله نشینان علم وصنعت  می داند همان ایرانی است که زمانی که برای اولین بار پدیده ای ساخت غرب  به نام" دوچرخه"  وارد ایران شد آن را ارابه جنها می دانست و به آن نزدیک نمی شد! .یا وقتی که برای اولین بار پدیده رادیو به ایران آمد آنچنان به عنوان  شی بیگانه و امنیتی به آنگاه می شد که اگر کسی می خواست رادیویی بخرد و به خانه بیاورد قبل از آن می باید از شهربانی شهر مجوز می گرفت. اگر به تاریخ گذشته بر گردیم خواهیم دید که ایرانی ها روزگاری  یکی از بزرگ ترین ملل تمدن ستیز دنیا بوده اند . خوی ایرانی جماعت همیشه بر این است  که تا به چیزی می رسد مدعی و مغرور و طغیان گر می شود مثلا با یک انقلاب سیاسی توهم زده شده وگمان می کند که اکنون  همه دنیا باید  به زیر پرچم عقیدتی  و فکری  او در آیند . تا به یک  توان نظامی می رسد برای دنیا شاخ و شانه علم کرده و دست به ماجراجویی . رجز خوانی می زند .تا ذره ای در علم پیشرفت می کند مدعی می شود که او خالق و کاشف و مخترع همه چیز بوده .

    معضل دیگر اینکه بعضی از این فن آوریها وخرج و مخارجی که برای آنها صورت می گیرد متاسفانه  در حد  دکورونمایش است  واینکه  فقط نشان دهیم " ما می توانیم ".ما عادت کرده ایم که  بعضاً کاری را برای اولین وآخرین بار انجام داده  ووقت وهزینه گزاف نیز  صرف  کنیم که فقط رکورد "نمی توانیم "را بشکنیم .جامعه ای که  فکر وهدفش  این گونه باشد مسلما  به کیفیت یا بازدهی اهمیت چندانی  نخواهد داد. این معضل نه در علم وتکنولوژی بلکه در میادین دیگری همچون ورزش و هنر نیز وجود دارد. ایران  از کشورهایی است  که بالاترین رقم ثبت اختراعات را داراست اما اکثر این اختراعات بی فایده اند از ان جهت که  همان یک نمونه را  نگه می دارند که بگویند ایرانی این اختراع را کرده است ولی تاثیر صنعتی وعملی ندارد .دیگران ، فکرهایشان را روی هم گذاشته ، یک طرح و  فن آوری را ابداع و دنبال می کنند بعد روی آن سرمایه گذاری کرده  واختراع وفن آوری خود را به تولید انبوه می رسانند وبحث " می توانیم " هم برایشان یک بحث پیش پا افتاده است و کارشان  نیز ثمره عملی دارد ولی در مملکت ما بیشتر نمایش ودکور بازی است. استعدادها وتواناییها وثروتها در بسیاری جاهها  فدای کمیت ونام وعنوان می شوند نه کیفیت واستحصال .به دنبال رکورد شکستن بودن کار بدی نیست  اما باید توجه داشت یک رکورد ،تحول و پیشرفت  نصیب جامعه  نمی کند .علاوه بر این، پیشرفتهای ما همیشه مدیون تلاش و استعداد نبوده بلکه مدیون ثروتها و پولهای باد آورده نفت و گاز نیز بوده است .

    جالب اینکه گاه حتی   سعی بر آن داریم  که موفقیتها وپیشرو بودن غرب را نسبت به خود در علم پوشیده نگه داشته  وبدتر اینکه موفقیتهای دیگران  را به اسم خود ثبت نماییم ؛مسئله ای که حتی به کتابهای ابتدایی نیز راه پیدا کرده ؛ مثلا در کتاب سوم ابتدایی در مورد اختراع هواپیما طوری مطلب نوشته اند که گویا مخترع هواپیما مسلمانان بوده اند ویک فردی را هم معرفی کرده اند  به نام عباس بن فلان یا فلان بن عباس که زمانی بالی ساخته بوده وچند متری پرواز کرده ... در حالی که این مسئله نه به معنی اختراع هواپیما ست ونه آغاز عصر هوا فضا.  اگر این گونه باشد خیلی ها قبل از برادران رایت، مثل لئونارد داوینچی نیز  از این نوع پروازهای چند متری انجام داده اند .یا مثلا در کتاب دین و زندگی دوم دبیرستان گفتاری از انیشتین راجع به قرآن و تعریف از آن ذکر نموده اند که اصلا سند این سخن معلوم نیست یا داستانی به دروغ می سازند که انیشتین با آیت الله بروجردی نامه نگاری داشته و در ضمن نامه های خود علاقه مندی خویش را به اسلام و مسلمان شدن ابراز نموده یا نامه ای دروغین به چارلی چاپلین نسبت می دهند که ضمن آن آقای چاپلین به دخترش جرالدین توصیه های اکیدی  در باب حجاب و عفت می کند و این نامه دروغین  به مدت چندین دهه خوراک اسلام گرایانی است که می خواهند بگویند چارلی چاپلین نیز به نوعی مسلمان بوده. یا مثلا فلان  سایت خبری تحلیلی متمایل به حکومت ، سفر فضا نوردان آمریکا به کره ماه را  بعد از چندین دهه به چالش کشیده  و آن را یک دروغ بزرگ نام می نهد  البته  نویسنده برای خود، دلایل علمی نیز ارائه می دهد  ولی قبل از آنکه از متخصصین امر جواب این اشکالات را بپرسد با اطمینان ، سفر به ماه را دروغ می خواند و بعد هم افراد  زیادی این مطلب را در سایتهای خود درج می کنند  تا بالاخره بعد از چندی، بعضی متخصصین به این اشکالات جواب محکم وعلمی  می دهند. به هر حال  مسئله این است که بعضی ها حتی چشم دیدن پیشرفت دیگران را نیز ندارند  یا گاه اگر با کسی مشکل سیاسی دارند  موفقیتهای علمی و هنری آنها را نیز پوشیده نگه داشته یا حتی انکار می کنند . وقتی که  پرچم  فلان کشور مخالف  را از فیلم سینمایی سانسور کرده و فاکتور می گیریم  مثل آن می ماند که خوراکی ساخت فلان کشور را با ولع تمام بخوریم و بر چسب آن را زیر پا له کرده  و ناسزا بگوییم.این رویه بچه گانه حتی به کارتونهای خارجی تلویزیون نیز کشیده شده به نحوی که گاهی تمام متنهای اول و آخر و حتی سرود و شعر  آنها را حذف کرده و فارسی می کنند تا معلوم نشود که این فیلم ساخته دست خارجی هاست !یا مثلا  در اخبار صدا و سیما هر گاه  می خواهند خبر از کشف یا اختراعی بدهند که مربوط به ایرانیان است نام ایران را دقیقاً ذکر می کنند ولی وقتی این خبر مربوط  کشورهای مورد تخاصم سیاسی باشد به نام  کشور معمولا اشاره نمی کنند . بعضی گمان می کنند تنها راه اعتماد به نفس علمی دادن به جامعه این است که بر روی موفقیتها ی دیگران سرپوش بگذارند  یا آنها را در حد امکان، کم اهمیت جلوه دهند ولی هر چه باشد واقعیت این است که بیش از نیمی از داراییهای مسلمانان از دولت سر غربیهاست.

    هیچ کس در دنیا نتوانسته و نمی تواند بدون تعامل با دیگران ثبات علمی و سیاسی و اقتصادی داشته باشد و هیچ کشوری نمی تواند به خود کفایی سیاسی و فرهنگی و علمی و اقتصادی مطلق برسد پس باید قبول کنیم که دیگران نیز علوم یا هنرها وتواناییهایی  دارند  که باید به آنها احترام گذاشت ودر برابر آن سر تعظیم فرود آورد و باید قبول کنیم که در جاههایی مدیون فکر و همت دیگران بوده  و هیچ گاه بی نیاز از واردات اقتصادی و فرهنگی و علمی و هنری نیستیم . ایرانی جماعت هر چند در هنر گوی سبقت بالایی دارد ولی در علم و تکنولوژی باید لزوم تعظیم در برابر غرب را بپذیر د.البته  خدمات اسلام وغرب متقابل بوده واین گونه نیست که فقط یک طرف مدیون طرف دیگر باشد مثلا در بحث علمی اگر ادعا داریم که غربیها زمانی کتب علمی را از ممالک اسلامی  با خود بردند وترجمه کردند ما نیز  زمانی خیلی از علوم را از یونان وارد نمودیم  در حالی که آنان در لیاقت، کمتر از ما نبوده  و از این علوم استفاده ایی کردند که مسلمانان نکردند. اگر مسلمانان کمی زرنگی و تفکر بیشتری به خرج می داند می توانستند حقایق علمی  که در لابلای آیات قران ایشان بیان شده را قبل از دیگران کشف کنند.

    مسلمین ،عجیب الخلقه ترین قوم تاریخ:

    از کسی پرسیدند حضرت لوط پیامبر کدام قوم بود. جواب داد : پیامبر قوم الواط. گفتند:آیا به پیامبر خدا توهین می کنی؟گفت:خیر  قوم او را گفتم. حال ما نیز اگر مسلمین را  امتی عجیب الخلقه و اسلام ایرانی را عجیب ترین شریعت می نامیم  دامان  رسول و امام معصوم را از گرد این امت ،پاک و مصون می دانیم.شکی نیست که این برگزیدگان الهی که برترین های بشریتند  بیشترین رنج و زحمت را در هدایت قوم خود بیش از هر پیامبر دیگری کشیده  و بیشترین اذیت را  متحمل شده ا ند ["ما اوذی من نبی مثل ما اوذیت"]. در واقع بهترین انسانها برای بدترین و عقب افتاده ترین  قوم مبعوث شدند. استثنائات از دایره این بحث خارجند بلکه بحث روی کلیت این قوم و امت است که همه چیز دارند و هیچ چیز ندارند . اگر نگاهی به تورات  مسیحیت بیاندازیم می بینیم که علاوه بر اینکه نصفه قرآن مسلمین  نیست  تورات اصلی نازل شده نیز نمی باشد .گذشته از این،دیگران مانند مسلمین صاحب دهها هزار روایت و دستور العمل و کتاب حدیث برای عملکرد زندگی خود نیستند لکن در عقلانیت و عمل گرایی و علم و  اعتدال و امنیت و اخلاق  و شادی و لذت و رضایت از زندگی ، جلوتر از مسلمینند و بدون آنکه از دروازه نماز و روزه عبور کرده باشند به مقصد مطلوبی که اسلام برای مسلمین مقرر کرده رسیده اند و مسلمینی که مثلا کتاب آسمانی کامل قرآن را با آن همه دستور العمل به اضافه دهها هزار حدیث در میان خود دارند  در غالب مقاصد و اهداف دین  از دیگران عقب افتاده تر بوده  و همیشه در جهل و جنگ و تعصب و خرافه و   نزاعهای عقیدتی و  افراط و تفریط و احساسات افراطی و تقلید گرایی و تنسک منشی و توهم و غرور و ظاهر بینی، گرفتار و زندانی مانده  و گمان نموده اند که صرف  سجاده ودلق به دوش کشیدن و عقیده به  نام وعنوان اسلام وخدا  برای ایشان مایه رضایت و شادی و  نان و آب سعادت و رستگاری خواهد شد  .کثرت یک میلیاردی جهان اسلام دردی را در جهان امروز ایشان دوا نکرده زیرا امروز این جمعیت انبوه علی رغم دارا بودن منابع عظیم خدادادی و سود آور ،سهم اندک و  ناچیزی  در اقتصاد جهان  یا تولید علم  را  داراست ولی در عوض سهم عمده ای از مهاجرت و جنگ و نزاع و قدرت طلبی و  برادر کشی و فقر و  محرومیت و کم سوادی و  بزهکاریهای اجتماعی  و تروریسم را به خود اختصاص داده. نسبت  قوم غرب و قوم مسلمان ، نسبت هندوانه تو پر و طبل توخالی است .یکی صدا ندارد اما محتوا دارد دیگری هیاهو وسر و صدا و ادعا منشی زیاد دارد اما در درونش چیز قابل اعتنایی نیست. پس کثرت قیل و قال نه تنها نشانه بالندگی  جامعه نیست بلکه بر عکس نشانه جهالت و گمگشتگی اوست. انسانهایی که به نقطه عقلانیت و وحدت رسیده اند دیگر نیازی به این همه بگو مگو و قیل و قال ندارند.  این قوم  در طول تاریخ هزار و چهارصد ساله عملا ثابت نموده اند که دین و پیغمبر و کتاب و دوازده امام (که همگی مقتول دست همین قوم اند) نیز زورشان نرسیده که  ایشان را به بهشت اعتدال و عقلانیت سوق دهند. اگر شریعت بر این قوم  نازل نمی شد به درد"یتیهون فی الارض" گرفتار می بودند و از زمانی که  شریعت بر ایشان  نازل شده به دردی  دیگر که خود پرستی  و توهم و غرور و تعصب و افراط و تفریط و  احساس گرایی و خشک منشی است دچار گشته اند[وضربت علیهم الذلة و المسکنة].نه تنها دین نتوانسته گره ای از مشکل این قوم باز کند بلکه بر عکس ایشان  هزار گره در کار دین خدا انداخته اند و با جمود و تحجر و کج فهمی  و تفاسیر و اجتهادهای غلط ، دین خدا  را به لجن کشانده و آن را دستمایه تمسخر دیگران کرده اند .به نظر می آید انان که به یک پنجم دین معتقد شده اند راه مستقیم تری را طی می کنند تا آنهایی که به همه دین معتقد شده و گاه از آن نیز جلوتر رفته اند  .ضربه ای که عمامه به سرها ،  پیران جاهل و شیخان گمراه با نوع عمل یا اعتقادات و فتواهای عجیب  بر آبروی خدا و پیغمبر وارد نموده اند مخالفان دین نیز نتوانسته اند وارد کنند . بعضی انسانها هستند که عقلانیت و اعتدال و اخلاق و عمل گرایی از درونشان می جوشد و  نیاز به هیچ  مرشدی ندارند که ایشان را از دروغ و دزدی و فحش و   مکر  و تهمت و تکبر و ...بر حذر دارد ولی گروهی دیگر نیز  هستند که با وجود مرشد و راهنما و هزاران آیه و حدیث نیز هنوز در الفبای اخلاق مداری و عقلانیت و عمل گرایی و اعتدال فرو مانده اند[فبای حدیث بعد الله و آیاته یومنون].شریعت  اسلام برای مطالعه وکسب معارف،شریعت خوبی است ولی  پیرو شدن ،ریسک بالایی را میطلبد که بعضا مستوجب تحمل سختیها و ریاضتهای  بدون فایده دلخواه  است و حقیقت این است که شریعت سنگین انسان ضعیف را خرد می کند. لکن از آن سو انسانهای بی اخلاق وکم فرهنگ و قانون شکن و هرج و مرج طلب باید نیز در محدودیت و قید و بند شریعت گرفتار   باشند تا تربیت گردند. خدا نیز انواع تشویقها را برای نگه داشتن ایشان در غل و زنجیر شریعت به کار گرفته و ایشان را به صد نوع فریب ،فریفته.

    این قوم آن قدر در ان  قلت ان قلتها و قیل و قالهای مذهبی و اعتقادی خود را گرفتار کرده اند که فرصت چندانی برای عمل گرایی و تلبس به عقلانیت پیدا ننموده اند .این قوم بیشتر به داریم داریم  ها روی آورده  اند که مثلا ما خدا داریم،  قرآن داریم ، امام حسین داریم.... اما کمتر زحمت عمل گرایی و تلبس به عقلانیت و به ثمر نشاندن  داشته ها را به خود داده اند .بر خلاف دیگران که  عقلانیت و عمل گرایی را از درون خود می گیرند خدا ومعصومین از سیر تا پیاز همه چیز را از بیرون برای ایشان بیان نموده و لقمه آماده در دهانشان گذاشته اند ولی ایشان هنوز مانند کودکی جاهل و نادان  نیاز به دستگیری داشته  و گویا از این همه بیان و گفتار هیچ نفهمیده  و همه چیز را خلط  نموده اند.وجود دریای بی کران آیه و وحدیث نه تنها این امت را به حرف و راه و منش واحد نرسانده بلکه بر عکس اختلافات ایشان به دلیل فهم و درک و استنباط و اجتهادها و فتواهای  متفاوت و گاه عجیب و متضاد با عقل و دین   ، عمیق تر نیز شده  و به نظریه پراکنی های طویل و دامنه دار و خسته کننده و بی فایده در ابعاد مختلف انجامیده و  گاه حتی به  رودررویی و تکفیر و تفسیق یکدیگر نیز منجر شده است . وقتی عمامه به سرهای این قوم خود  هر یک  به نوعی در  جهالت و  کج فهمی اند [الا قلیلا منهم]عوام الناسشان دیگر جای خود دارند.ایشان گمان نموده اند که وجود این همه قیل و قال و نظریه پراکنی نشانه بالا بودن عقلانیت و بینش عمیق است در حالی که به قول امیر مومنان، واقعیت  این است که" العلم نقطة کثرها الجاهلون" : علم و حقیقت ، نقطه ای بوده که جاهلان آن را مطول و کش دار نموده اند  .

    کثرت مسجد و عبادتگاه و وفور جمعیت مسلمین در مراسم حج و زیارت و عزاداری، نشانه رشد و عقلانیت این قوم نیست واینها هیچ یک مترادف با  عقل و معرفت  واقعی نیستند.

    در میان جوامع و کشورهای مسلمان، اسلام ایرانی را باید عجیب ترین نوع اسلام  و فرهنگ ایرانی را باید بدترین نوع فرهنگ دانست .اسلامی که نا خدای آن نه معصوم بلکه عمرو زید ناقص الخلقه اند  مسلم است که عاقبت، مظهر ونمود تعصب و جمود و نزاع و احساس گرایی و ظاهر بینی و خرافه گرایی  خواهد شد که البته شده است. حال حساب کنید وقتی این  اسلام عجیب  با  فرهنگهای ملی و ژنتیکی  ایرانی جماعت یعنی  حقه بازی و تزویر و  دروغ و سیاه کاری و مسئولیت گریزی و بی قانونی و... مخلوط شود چه معجونی را به دست می دهد.البته ایرانی جماعت فرهنگ خوب هم  دارد لکن فرهنگهای خوب  هر کدام  به نحوی از فرهنگهای غلط مذهبی یا ملی ایرانی جماعت دچار آسیب شده یا در اقلیت ناپیدا قرار گرفته اند .کار به این نداریم که در این جامعه استثنائاتی همچون  حافظ و سعدی و دیگران نیز وجود داشته ودارند لکن حقیقت این است که حافظ نیز اگر حافظ شد به دلیل زندگی در میان چنین  قومی بود وگرنه اگر در اروپا زاده می شد  دردی نداشت که ناله و بیانی داشته باشد.


    لزوم مقابله غرب با فرهنگ بیگانه  :

    نمی گوییم که غرب جامعه ای معصوم است اما مسلم است که در ابعاد اصولی یعنی عمل گرایی و عقلانیت و اعتدال وعلم و وحدت گرایی،کامل ترین جامعه محسوب می شود .بنابراین در و دیوار غرب نباید  باز و آزاد باشد تا هر کس آزادانه  به آن وارد  شده  و هر تفکری در آن آزادی  ظهور و نمود  داشته باشد .مشکل اینجاست که آنگونه که بعضی حکومتها پایمال کننده آزادی و حقوق بشرند ،غرب بر عکس  در مسئله حقوق بشر و آزادی بیان و عقیده راه افراط و زیاده روی را می پیماید و سرانجام  با چنین آزادی بخشیدن ،خود و فرهنگ خود را قربانی خواهد کرد و تا چند دهه دیگر اثری از نژاد اصیل اروپایی و فرهنگ آن باقی نخواهد ماند . حکومت هایی مانند ایران  نه در پی همزیستی با جهان غرب بلکه در پی نابودی تمدن غرب و کودتای بی صدا و خزنده علیه آنند  پس غرب باید خود را در مقابل تهاجم فرهنگی  این نوع حکومتها  حفظ کرده و مواظب در و دیوار خود باشد آنگونه که  بعضی حکومتها  نیز همیشه در و دیوار خود را در مقابل ورود فرهنگ غرب محکم  حفظ نموده اند. لزوم قوانین سختگیرانه  مهاجرتی و شناسایی افراطیون و تحجر گران و اخراج آنان از بهشت غرب ، امری است که باید با سر سختی دنبال شود  وگرنه بعضی از  این مردمان ،بچه های مردم  را نیز خراب کرده و غرب را در  منجلاب افکار متحجرانه و پوسیده خود غرق خواهند کرد و سرانجام این غرب خواهد بود که کم کم  در مقابل فرهنگ مهاجم به زانو در آمده و هویت دیرین آن جای خود را به هویت جدید خواهد داد پس کسانی باید در جامعه غرب سکنی گزینند که بتوانند خود را با فرهنگ دیرینه و اصیل آن منطبق کرده و ساز مخالف نزنند . متاسفانه عده ای از غربی های جاهل زود خود را در مقابل فرهنگ دیگران باخته  و از سر مماشات و خضوع با آن در آمده اند و بلکه نا خواسته به جای آنکه فرهنگ  خود را تبلیغ کنند در عمل  مبلغ فرهنگ دیگران شده اند.خداوند اگر می خواست ،انسانها را بر یک زبان و نژاد و آداب و خلق و خو و تفکر خلق می نمود[ولو شاء الله لجعلهم امة واحدة] پس اگر او چنین خواست و مصلحتی نداشته ما نیز نباید مرزهای فکری و فرهنگی خود را با دیگران از میان برداریم.



    نظام اسلامی و آفات سیاسی
    نظام اسلامی و آفات سیاسی 10

    بیماریهای سیاسی :

    سیاست یکی از بهترین میدانها برای محک خوردن انسانهاست تا درجه اخلاق منشی و وجدان مداری  ایشان  معلوم گردد .در فضای سیاست آفات وبیماریهایی وجود دارد که برخی بین همه گروهها و طیفها مشترک است وبرخی عمدتاً خاص یک گروه و طیفند .این آفات و بیماریها عبارتند از :

    سانسور وکتمان -قلب حقایق و وارونه جلوه دادن آن - هیاهو و شانتاژ گری برای تامین منافع یا پوشاندن حقایق- بزرگ نمایی غیر مهم  - کوچک نمایی مهم  -فرافکنی ومسئولیت گریزی -مصادره های سیاسی نا به حق (وابزار قرار دادن  نا به جای حوادث و حتی  شخصیتها برای نیل به منافع )- خودسری وخود محوری  - احساس گرایی-لجاجت- غروروخود شیفتگی -تکبر و خود بزرگ بینی (1)- تهمت -توهین- تحقیر - حسد ورزی (2)تکفیر و تفسیق -تجسس-مکرو فریب -تعصب و تند روی-   دروغ -هتاکی- جعل - تحریف - مغالطه- تلبیس - تملق - اغراق گرایی -تقدس بخشی - خیال پردازی ، توهم محوری و وهم زدگی - مرید پروری- خرافه پرستی- ظاهر سازی وسیاه کاری- قبح سازی- ظن محوری-موازی کاری- ماجراجویی و تشنج طلبی و استقبال از بحران ( که بعضی به غلط نام آن را شجاعت می گذارند)- انحصار طلبی-قانون گریزی - حقیقت گریزی -مصلحت بینی(که غالبا از نوع منفعت بینی است)- حق مطلق پنداری - شعار، تحجرو تعصبات لفظی - نفی غیر برای تثبیت خود- استحمار ملت و جاهل پنداشتن ایشان  -انتقام جویی و تصفیه حسابهای ناجوانمردانه-تفسیر دلخواه از قانون (3) ......

    در جبهه اصلاح طلبی نیز می توان به معایبی مشهود اشاره کرد مانند:
    -عدم ارائه چهار چوب تعریف شده ومشخص در رویه ومفهوم اصلاح طلبی که گاه باعث سردر گمی مردم و حتی خود اصلاح طلبان در مسیر وهدف شده است.
    -گذشتن از چراغ قرمز دین وقصددست بردن به نصوص دینی غیر قابل تغییر.

    عدم وجود خط وحائل مشخص بین اصلاح طلبان با  ضد مکتبیون  که به نام اصلاح طلبی وارد این جرگه شده اند(که این امر حدااقل با برائت می تواند شکل گیرد ) وعدم انفصال دقیق خط اصلاح طلبی واعتراض ازخط اغتشاش گری و آنارشیسم.

    هر چند  معایب دسته اول نیز گاها  در رویه اصلاح طلبی نیز هست  اما به وسعت وعمق رویه محافظه کاران نیست. در مجموع هر بیماری از ضعف سیستم و حکومت ناشی می شود همان گونه که بدن هر چه ضعیفتر باشد بیشتر در معرض بیماری  خواهد بود.

    همه این آفات را می توان در سه واژه مختصر تر گنجاند :1- استبداد2- بی اخلاقی 3- قانون شکنی .

    حرکتها وافعال واقوال در صورتی از آفت زدگی به دور خواهند ماند که بر یکی ازاین سه اصل استوار باشد1 کتاب وسنت2- قانون 3- مشورت با مخالف وموافق. بنابراین فعل یا قولی که به یکی از این سه مستند نباشد رسمیت واعتبار نداشته و جامعه نباید بدان اعتنا کند.

    همه این بیماریها وآفات از دو رذیله اصلی سر چشمه می گیرند: 1- حب شهرت 2- حب قدرت.

    این دو رذیله نیز از یک رذیله ومنبع مشترک سر چشمه می گیرد وآن حب دنیاست یعنی اینکه دنیا در چشم انسان مطلوب ومقصود و نگاه انسان به دنیا نگاه نهایی باشد نه آلی. پیامبر اسلام نیز حب دنیا را سر چشمه همه رذائل وخطاها وگناهان معرفی  کرده و می فرمایند: «حب الدنیا راس کل خطیئة:حب دنیا سرآغاز همه لغزشهاست».

    اتخاذ هر کدام از این رویه ها مصداقی از ظلم به اسلام وجامعه است وهر کس مدعی عدالت وسیاست عین دیانت است باید از همه این آلایش ها بر کنار باشد .ظلم تنها به این نیست که مثلا انسانی بی گناه کشته شود یا به زندان بیفتد یا کتک بخورد ظلم در معنای اعم ،پایمال شدن حقوق سیاسی واخلاقی افراد رانیز شامل می شود وابقاء حکومت منوط به رعایت همه مراتب عدالت است که فرموده اند: «الملک یبقی مع الکفر ولا یبقی مع الظلم: حکومت با کفر باقی می ماند ولی باظلم فرو می ریزد».ریزشی که اگر در یک نقطه شروع شود تبدیل به دومینوی پیوسته ای خواهد شد که همه جوامع را فرا خواهد گرفت واستثنایی نیز وجود نخواهد داشت. قرآن نیز عامل اصلی فروپاشی حکومتها رامسئله ظلم معرفی می کند ونه کفر و الحاد ،[ولقد اهلکنا القرون من قبلکم لمّا ظلموا]. متاسفانه خیلی از قدرتمداران از این نکته غافلند که خفقان و رعب و محدود کردن آزادی و سلب حقوق مردم وفریب ودغل ودروغ نه تنها به استحکام حکومت نمی انجامد بلکه آن راروز به روز از درون تهی تر ومتزلزل تر می کند وبه قول آقای هاشمی: "همه چیز از نازکی پاره می شود ولی ظلم از ضخامت". امیر مومنا ن می فرمایند: «الحیف یدعو الی السیف: فشار و ستم، مردم را دست به سلاح  می‌کند».

    گاندی رهبر جنبش استقلال هند اعتقاد دارد که هفت چیز برای زندگی بشر خطرناکند:

    1-- ثروت بدون زحمت 2- لذت بدون وجدان3- دانش بدون شخصیت 4- تجارت بدون اخلاق 5- علم بدون انسانیت 6- عبادت بدون ایثار7- سیاست بدون شرافت.

    راه حل:

    تنها در صورتی سیاست ،عین عقلانیت و  دیانت خواهد بود که اصول زیر  در جامعه حاکم شود :

    1- صداقت، شفاف گویی وواقعیت پذیری ؛هر چند که تلخ باشد.
    2-داشتن روحیه خطا پذیری وعذر خواهی و اعلان عدم معصومیت .
    3- حاکمیت تفکر واستدلال وخرد ورزی به جای شعار وتعصب واحساسا ت کور.
    4- تمرین وممارست ومجاهدت وتهذیب مستمر در جهت تلبس به تقوای سیاسی وبالا بردن سطح اخلاق و شعور مذهبی .
    5-تعادل در رویه (که جز با حاکمیت عقل و تعقل ،حاصل نمی شود).

    6- رعایت تواضع وادب ، در مقابل مردم و رقیب .
    7- پرهیز از حس مالکیت نسبت به انقلاب و اسلام ومردم .
    8- شجاعت ، تعامل واحتیاط به جای ماجراجویی صرف.
    9- صبر ، تحمل وتانی و پرهیز از اقدام یا قضا وت عجولانه.

    10- تکیه بر امر شورا ومشورت و پرهیز از خود محوری.

    11- تلبس به اخلاص ویکرنگی و دوری از دغل،ریاکاری وخودنمایی.

    12 - پرهیز از تحمیل  اجتهاد ات شخصی در حوزه دین وفرهنگ .

    13- قانون مداری در همه شئون؛ ودر راس همه ،احترام وتمسک به قانون اساسی واجرای کامل آن.(4)

    14- رعایت انصاف وعدالت در موضع گیریها وقضاوتها.

    15- تساوی همه آحاد وشخصیتها در برابر قانون واعمال مساوی قانون بر همه افراد و پرهیز از هر گونه ملاحظه کاری.

    16 -واقع گرایی و اتکا واستناد به یقینیات وپرهیز ازتوهم گرایی و پندار پراکنی و استناد به زعم وظن.

    17- اجتناب از قیاسهای مع الفارق ونادرست.

    18- اصل قرار دادن احتیاط در همه مواضع وتصمیمات وقضاوتها.

    19- عدم مداخله در امور ملتها وکشورها.

    20-گسترش فضای مناظره در جهت شفافیت امور.

    21- استفاده از ادبیات مناسب در برابرمخالفان ودشمنان و پرهیز از رفتارهای کودک مآبانه.(5)

    اصول گرایی منهای اصول :

    جای شگفتی است  که عده ای دائم دم از اصولگرایی می زنند ولی در عمل به هیچ اصل اخلاقی پای بند نیستند ؛دم از اسلام و مقدسات  می زنند ولی در حقیقیت ، اصول گرایی ایشان همچون شیری بی یال ودم و اشکم است .ظاهرا اصولگرایی نزد بعضی تنها به معنی پای بندی به اصل ولایت فقیه بوده  و اخلاق  که پایه و فونداسیون اسلامیت وانسانیت است را جزو اصول به حساب نیاورده  و آن را امری نسبی قلمداد می کنند  یعنی اگر دروغ وتهمت وتزویر و عوامفریبی  در خدمت نظریات و اهداف جناحی ایشان باشد  مباح وجایز خواهند بود.ادعای ارزش گرایی منهای اخلاق ،مانند قصه آن کسی است که دیگری را نصیحت می کرد که شراب می خواهی بخور  دزدی می خواهی بکن دروغ می خواهی بگو رشوه می خواهی بگیر زنا می خواهی بکن ولی خدا وکیلی مسلمان باش!

    لزوم توجه به مقتضیات زمان:

    یکی از بایدها و اصول بایسته و لازم دربعد مدیریت وحکومت ودیپلماسی موفق ،لزوم آگاهی حاکمیت  به زمانه وشرایط است. امام صادق علیه السلام می فرمایند :« العالم بزمانه لا تهجم علیه اللوابس :آن کس که آگاه به زمانه باشد خطاها و لغزشها به او رو نخواهد آورد » . کسی که از این اصل مهم غافل باشد کارش گاه به جای اصلاح به افساد وبه جای صواب به خطا وبه جای ثواب به گناه و به جای  صلح به جنگ منتهی می شود. پس مهم است که بدانیم در هر نوع شرایط  چه فعل و رویه ای را اتخاذ کنیم و اینکه  هر سخن  چه وقتی وهر نکته چه  مکانی دارد و هر سخن  با چه شیوه ولحنی باید  بیان گردد  .در رویه معصومین  نیز که الگوی عملی وسیاسی جامعه اسلامی اند همیشه یک رویه واحد سیاسی وجود نداشته وحرکتها وفعل وانفعالهای ایشان  همیشه بسته به نوع زمان ومکان وشرایط ،مختلف بوده است. همان گونه که سیاستهای اقتصادی در طول زمان با توجه به تغییر شرایط، متغیر می شوند رویه های سیاسی نیز همین گونه اند. آن رویه ای که ده  سال قبل جواب مثبت می داده ممکن است امروز جواب کاملا بر عکس دهد .گاه به غلط گمان می شود که حفظ اصول به معنی لا یتغیر بودن رویه است خیر؛ اصول می توانند با رویه های مختلف سازگار باشند فقط هنر حکومت ودولتمرد است که بتواند شرایط را خوب محک زده  و مناسبترین وعاقلانه ترین سیره رابر مبنای عقل و مشورت اتخاذ کند .مسلما ما اصلی بالاتر از اصل حفظ  مکتب  نداریم همین اصل در سیره ائمه معصومین گاه با جنگ و گاه با تقیه ومصالحه با حکومتهای وقت حفظ می شده است بنابراین تعصب بر روی مسیر  اگر بیشتر از اصل و هدف باشد قطعا به خطا وشکست می انجامد. در نظام حکومت داری وسیاست ،گاه یک سخن یا فعل در ظاهر کوچک اما اشتباه می تواند مقدمه ساز یک بحران بزرگ شود .ریشه بعضی از جنگهای بزرگ تاریخ از همین مسائل نشات گرفته است  و فرق نمی کند که این اشتباه به دلیل عدم شناخت  صحیح مصلحت و موقعیت باشد یا عدم شناخت درست دشمن . تاریخ از این تجارب زیاد در خود ثبت دارد به عنوان مثال دلیل حمله چنگیز خان به ایران از اشتباه شاه وقت خوارزم شروع شد که مغولهای در ظاهر آرام را دست کم گرفت وسر سفیر چنگیز خان را از تن جدا کرد ه وبه نزد او فرستاد وچنگیز نیز در قبال خون یک مغول ،بیش از یک میلیون ایرانی را قتل عام نمود.

    همان گونه که تاکتیک در رو درویی نظامی همیشه یک تاکتیک یکسان نیست ویک فرمانده نظامی به خوبی می داند که همیشه حفظ موجودیت و وصول به تفوق و استیلاء  ،تنها  به حمله وتهاجم نیست در رویه سیاسی نیز همیشه یک تاکتیک نمی تواند رویه موفقی باشد. در رودر رویی نظامی گاه راه حمله انتخاب می شود وگاه عقب نشینی وگاه صلح وکنار گذاشتن جنگ وگاه نه حمله ونه عقب نشینی، بلکه ماندن در جای خود ودفاع کردن ،شیوه و تاکتیک احسن به نظر می رسد. متاسفانه امروز به غلط تصور می شود که راه حفظ موجودیت و اقتدار سیاسی تنها به حمله نمودن است واتخاذ هر راه دیگر به منزله تسلیم وشکست یا ذلت و انزوا می باشد خیر در جنگ نظامی نیز یک فرمانده یا سرباز به خوبی می داند که عقب نشینی یک تاکتیک است نه تسلیم است ونه شکست . نه عقب نشینی ونه صلح هیچ کدام مفهومشان تسلیم وشکست نیست نه ما برتر از امام حسن ونه دشمنان ما بدتر از معاویه اند .اگر صلح به منزله شکست وخفت وخواری است پس باید صلح امام حسن علیه السلام با معاویه را مورد نکوهش وتقبیح قرار داد در حالی که آن صلح ،سود و منفعتش برای جبهه حق از جنگ وبریده شدن سر معاویه نیز  کاراتر بود .

    جنگ سه نوع است : جنگ نظامی ، سیاسی و فرهنگی .جنگ نظامی خود به دو قسم ابتدایی و دفاعی تقسیم می شود . جنگ ابتدایی مربوط به عصر غیبت نیست  پس ما فقط با دفاع سر و کار داریم و البته می توان ممنوعیت جنگ ابتدایی را به بعد  سیاسی نیز تسری داد . دفاع خود نیز انحاء مختلف دارد که عبارتند از : حمله - مقا ومت - عقب نشینی - حفاظت و اختفاء. همه اینها در جنگ سیاسی نیز جاری است پس حمله کردن تنها راهکار دفاع نیست؛از طرفی بعضی این گمان رادر جامعه جای انداخته اند که هر کس در برابر دشمن حرف از سازش وصلح بزند ترسووبی حمیت است این دیدگاه، اشتباه است کسی از دشمن نمی ترسد  بلکه مسئله این است که ایدئولوژی و اولویت شناسی در همه افراد یکی نیست کسانی که حرف از صلح به میان می آورند در واقع ایدئو لوژی آنها بر این مبنا استوار است که رویه احسن در شرایط حاضر ، صلح وسازش است وگرنه بسیاری از همین افراد زمانی که رویه احسن  را در جنگ و مبارزه بدانند از همه جنگجوتر و سر سخت تر خواهند بود . گاهی اوقات نترس بودن به معنی شجاعت نیست بلکه حاصل توهم است خیلی انسانها در جهل وتوهم خود جوششهایی دارند که عاقلان وعالمان ندارند . نکته دیگراینکه بعضی در وادی سیاست تعصبشان روی الفاظی است که زمانی بیان شده ومی خواهند این گفتارها وسیاستها را بدون هر گونه دخل وتصرف وتوجه به زمان و موقعیت تا ابد امتداد دهند مثلا اگر زمانی آیت الله خمینی گفته که رابطه ایران وآمریکا رابطه گرگ ومیش است یا اینکه ما یک لحظه با آمریکا کوتاه نمی آییم ناظر به همه زمانها نیست بلکه این مربوط به شرایط وزمانی است که وی در آن قرار داشته ابله گر امروز همان وضعیت وشرایط زمان آیت الله خمینی  وجود داشته باشد ما هم قبول داریم وگرنه امتداد وکش دادن این شعارها کار نا عاقلانه ایست  زیرا  اینجا  بحث از حلال وحرام ذاتی نیست که بگوییم مثلا ممنوعیت رابطه با آمریکا مثل حرمت شراب وزناست که تا ابد حرام وممنوع باشد. عده ای هنوز که هنوز است دلیل عدم رابطه با آمریکا را حرف آیت الله خمینی  در سی و دو  سال پیش می دانند بدون آنکه ملاحظه کنند آن حرفها در چه شرایط و موقعیتی  بیان شده است .ما حتی در قران که کلام خداست ناسخ ومنسوخ داریم و بعضی آیات مربوط به زمان خاص است حرفهای دیگران دیگر جای خود دارد .

    لزوم پرهیز از یکپارچگی سیاسی:

    از جمله آفات مهم در وادی سیاست، تلاش کم نتیجه حکومت برای یکپارچگی سیاسی وکنار زدن اندیشه مخالف است تلاشی که عینا به ضرر جناح حاکم خواهد بود . حاکمان گاه گمان می کنند با یکپارچه کردن جامعه وحذف کامل رقیب ،حکومتشان پابرجاتر می شود اما کاملا در اشتباهند چرا که این همسان سازی ، جو رقابت را از بین برده، نقد وانتقاد مسئولین را نسبت به یکدیگر که لازمه اصلاح وترمیم است کمرنگ نموده،خطاها واشتباهات مدیران در سایه هم جناحی بودن نادیده وسهل گرفته شده وراه غرورواستکباروفساد را هموار کرده ودر نهایت به خودباوری و دیکتاتوری می انجامد. این رویه وتلاش البته از چشم مردم نیز مخفی نمانده وبد بینی ونفرت ایشان را برخواهد انگیخت . شعار " زنده باد مخالف من" عاقلانه ترین شعار در مواجهه با جبهه مخالف است که نتیجه آن حیات وقدرت طولانی تر جناح حاکم است .به نظر نمی آید در هیچ نظامی مثل ایران این همه تلاش برای یکپارچگی سیاسی وجود ونمود داشته باشد آنگونه که اولین هم و غم هر گروهی که بر سر کار می آید  کنار زدن مهره های ناهمگون با تفکر خود وتصفیه حسابهای گذشته است .در همین کشورهای غرب، گاها اخلاقی بر فضای سیاسی حاکم است که جامعه ایشان را به دینی و الهی بودن ،ملقب تر برازنده تر کرده است تا سیستم  جامعه ما . گاهی اولین نطق نخست وزیر یا رئیس جمهور بر گزیده فلان کشور ،  آمادگی برای ائتلاف سیاسی وگفتگو با رقباست وگاه همین رقبا در پستهای حیاتی ومهم قرار می گیرند.علاوه بر این، زمانی که سیستم  ، یک سیستم  ائتلافی باشد مردم ،انتقادات خود را از نواقص و معایب، فقط متوجه  یک جناح نکرده  و یک جناح ،بار همه اشکالات و مشکلات ر ا بر دوش نمی کشد.

    تشفی جویی، سم مهلک سیاست است و متاسفانه  از برنامه های اولیه هر حزب و جناح، بعد از روی کار آمدن ، تصفیه حساب با مخالفین است. حامیان، از حمایت کاندیدای خود بیشتر از آنکه ساختن وآبادانی کشور را دنبال کنند تشفی خاطر و انتقام از رقیب را دنبال می نمایند. بنابراین  سوء استفاده از قدرت تنها به معنی اختلاس کردن و بهره وری شخصی از امکانات وامثال آن نیست بلکه آلت قرار دادن ریاست و قدرت برای ضربه زدن به دشمن جناحی ،نمونه بارزتر و مخرب ترین نوع سوء استفاده از قدرت است .

    کسانی که به دنبال یکپارچگی سیاسی اند عملا بر ضرر خود اقدام می کنند زیرا حذف رقیب ومخالف ،موجب انشقاق وانشعاب در جبهه خود آنها خواهد شد. وجود مخالف، جبهه دیگر را متحدتر وحذف آن ،دیگری را دچار اختلاف و انشعاب می کند .همان گونه که  تلاش برای یکپارچه سازی تلاشی بیهوده است تلاش برای استمرار همیشگی قدرت نیز کوششی عبث می باشد. شخص یا جناح ،هر چند عملکرد عالی وبی نقصی داشته باشد باز زمانی چند که بگذرد مردم گمان خواهند کرد که اگر دیگری یا دیگرانی بیایند بهتر از ایشان عمل خواهند کرد ؛علاوه بر اینکه خوی جامعه، خوی تنوع طلبی است واکثریت مردم جناحی وحزبی نبوده ودیر یا زود از یکی خسته شده وبه دیگری روی می آورند بنابراین باید پذیرفت که "هر کسی پنج روزه نوبت اوست".قدرت و امارت مانند آلا کلنگی است که یک روز ما پایین خواهیم بود و دیگران بالا و روز دیگر بر عکس[و تلک الایام نداولها بین الناس].

    اثبات حقانیت وعملکرد مثبت جناح حاکم به استمرار دائمی قدرت او نیست بلکه بر عکس ،به واگذاری قدرت است  تا مردم در مقایسه عملکرد بین آن دو، به حقانیت وصلاحیت بالاتر صاحبان قدرت گذشته اذعان نمایند. حکومت و حاکمان،زمانی در چشم مردم تبدیل به اسطوره  می شوند که در اوج شهرت و محبوبیت، خود را از اریکه قدرت کنار کشند نه زمانی که سیر زمانی و تاریخی آنان را کنار زند .حاکمانی در چشم مردم ،محبوب اند که قدرت و شهرت درب خانه آنان را بکوبد نه آنکه آنان ذلت بار به دنبال قدرت و شهرت بدوند.

    در جایی که آگاهی وشعور مرم بالاست تمسک به دروغ وتلبیس، برای استمرار قدرت  امری بی نتیجه خواهد بود امروز دیگر زمانی نیست که بتوان مردم را در جهل و بی خبری نگه داشت زیرا منافذ درز حقایق بی شمار بوده  و جامعه دیر یا زود به حقایق پنهان پی خواهد برد و در جایی که تعیین کننده ،رای   جامعه بوده و جامعه نیز صاحب درک و آگاهی  است زحمت ما برای حذف رقیب و بدنام کردن او برای تامین  قدرت ، آب در هاون کوبیدن است .

    اصلاح طلبی واصولگرایی دو جایگاه وتفکر رفیع و ارزشمندند .رقابت میان این دو، رقابت  میان دو گروه مومنین است نه بین اسلام ونفاق یا خودی وغیر خودی .از آنجا که انسانها هیچ یک در استنباط و  اندیشه و علم ،کامل و بی نقص نیستند اختلاف نظر در جامعه امری اجتناب ناپذیر خواهد بود  لذا باید هر دو تفکر در جامعه دوشادوش هم به حرکت ادامه داده ویکدیگر را نقد وتصحیح کنند .حذف هر یک از این دو تفکر و منش، سیستم سیاسی جامعه را دچار اختلال خواهد ساخت.
    گاه بعضی افراد دچار خطا می گردند لکن این دلیل برآن نمی شود که جایگاه واصل این دو نوع جناح و تفکرزیر سوال رود .گاه هدف ،مقدس است لکن مسیر رسیدن به این هدف نادرست است یا فرد صلاحیت سکان داری را ندارد مثل راننده ناشی که پشت فرمان بهترین اتومبیل می نشیند. پس حساب افرادافراطی ، بی اخلاق و نادان  که به نام اصول گرا یا اصلاح طلب وارد این جرگه ها شده  و با عملکرد خود ضربه وخدشه به این دو چهره و جایگاه  زده اند از سیستم کلی این دو حزب جداست واین عده قلیل نماینده اکثریت  به حساب نمی آیند.


    لزوم مقابله با موازی کاری:

    در هر جامعه ای پدر خرج ، سیستمی  به نام دولت است .اگر هر کسی بخواهد برای خود حق استیلاء بر بخشی از ثروت جامعه را قائل شود  آنچنان که از پاسخگویی و نظارت نیز برکنار و معاف  باشد هیچ گاه نه ثروت واقعی جامعه معلوم خواهد بود نه تضمینی برای اجرای عدالت و برابری وجود خواهد داشت.شکی نیست که موازی کاری، در همه عرصه های  مدیریتی ،  سیاسی ، اقتصادی  ، نظارتی  و اطلاعاتی ، به هرج و مرج  یا رودررویی و تشویش اذهان جامعه خواهد انجامید مثلا اگر فلان ارگان نظامی  بخواهد برای خود قطب سیاسی نیز شده و هر روز در مسائل داخلی و خارجی کشور اعلان موضع و نظر کرده و  تریبون و تشکیلات و  کنفرانس رسانه ای  مستقل برای خود بر پا کند هم از چهارچوب اختیارات و وظایف خود خارج شده و هم جامعه را دچار التهاب بیش از یش خواهد نمود  . تعیین یا اعلان  مواضع و تصمیمات سیاسی کشور، فقط در حیطه اختیارات مسئولین درجه یک کشوری و دستگاه وزارت خارجه است ونه دیگران.هر چند که هر شخصی به عنوان شهروند و فرد حقیقی حق اظهار نظر را در هر مسئله ای دارد ولی کسی جز مسئولین بلند پایه  سیاسی کشور حق اظهار نظر و اعلان موضع را در مسائل سیاسی  به عنوان شخص حقوقی ندارد . ادعا ی بعضی سرداران مبنی بر اینکه  سپاه تنها یک ارگان نظامی نیست با آنچه در قانون  واساسنامه اولیه  آمده منافی بوده  و به نظر می رسد که هدف از  چنین اظهاراتی  باز کردن راه خود برای قبضه نمودن امور است. یک دستگاه نظامی می تواند در درون سیستم خود کار اقتصادی نیز داشته باشد اما اگر بخواهد پا را از درون  خانه  خویش  فراتر گذاشته و  اقتصاد و سیاست کشور را در چنگ خود بگیرد دیگر یک بنگاه اقتصادی و مافیای سیاسی خواهد بود ونه ارگان نظامی . هر نهاد و ارگانی یا باید نهادی نظامی باشد یا اقتصادی یا فرهنگی  یا سیاسی و  یا علمی. نهادی که بخواهد بر همه چیز سیطره و چنبره داشته باشد در واقع یک  کودتاچی است. علاوه بر این، ارگانی نظامی که تحت فرمان رهبر و وابسته دربست  اوست نمی تواند در ورود به سیاست بی طرفانه عمل کند و قطعا رفتار و عملکرد او رفتاری خطی و جناحی  و در جهت تامین منافع  فرد است  و این با تعهدی که نسبت به مردم دارد منافی است.

    بخشی از وصیت نامه آیت الله خمینی:

    «وصیت اکید من به قوای مسلح آن است که همان طور که از مقررات نظام، عدم دخول نظامی در احزاب و گروه ها و جبهه ها ست به آن عمل نمایند و قوای مسلح مطلقا، چه نظامی و انتظامی و پاسدار و بسیج و غیر اینها، در هیچ حزب و گروهی وارد نشده و خود را از بازی های سیاسی دور نگه دارند. در این صورت می توانند قدرت نظامی خود را حفظ و از اختلا فات درون گروهی مصون باشند و بر فرماندهان لا زم است که افراد تحت فرمان خود را از ورود در احزاب منع نمایند. و چون انقلا ب از همه ملت و حفظ آن بر همگان است، دولت و ملت و شورای دفاع و مجلس شورای اسلا می وظیفه شرعی و میهنی آنان است که اگر قوای مسلح، چه فرماندهان و طبقات بالا و چه طبقات بعد، برخلا ف مصالح اسلا م و کشور بخواهند عملی انجام دهند یا در احزاب وارد شوند که بی اشکال به تباهی کشیده می شوند و یا در بازی های سیاسی وارد شوند، از قدم اول با آن مخالفت کنند و بر رهبر و شورای رهبری است که با قاطعیت از این امر جلوگیری نماید تا کشور از آسیب درامان باشد».


    لزوم  رعایت حلم و جناح ذل نسبت به  جامعه  :

    امیر مومنان می فرمایند:«من از رسول الله(صلی الله علیه و آله) بارها شنیدم که می‌ فرمود:پاک و آراسته نیست امتی که در آن امت، زیردست نتواند بدون‌لکنت زبان حق خود را از قوی دست‌ بستاند.پس تحمل نمای، درشتگویی یا عجزآنها را در سخن گفتن و تنگ حوصلگی و خودپسندی را از خود دور ساز تا خداونددرهای رحمتش را به روی تو بگشاید».


    لزوم امر شورا ومشورت:

    امیر مومنان خطاب به مالک اشتر می فرماید:«در کار کارگزارانت ‌بنگر و پس از آزمایش به کارشان برگمار، نه به سبب دوستی باآنها.و بی‌مشورت دیگران به کارشان مگمار، زیرا به رای خود کار کردن و از دیگران‌مشورت نخواستن، گونه‌ای از ستم و خیانت است».

    در جای دیگر خطاب به مردم می فرمایند:«لا تکفوا عن مشورةٍ بعدلٍ او مقولةِ بحقِ فانی فی نفسی لستُ بفوقِ اًن نَخطی:از مشورت دادن وحق گفتن با من دریغ نکنیدکه من برتر از آن نیستم که خطا نکنم».


    لزوم ارائه عذر ودفع اتهام:

    امیر مومنان به مالک فرمودند:« اگر رعیت‌بر تو به ستمگری گمان برد، عذر خود را به آشکارا با آنان در میان نه وبا این کار از بدگمانیشان بکاه، که چون چنین کنی، خود را به عدالت پروده‌ای و بارعیت مدارا نموده‌ای. عذری که می‌آوری سبب می‌شود که تو به مقصود خود رسی‌و آنان نیز به حق راه یابند».


    لزوم همزیستی با مردم:

    امیر مومنان به مالک می فرمایند:« روی پوشیدنت از مردم به دراز نکشد، زیرا روی پوشیدن والیان ازرعیت‌خود، گونه‌ای نامهربانی است‌به آنها و سبب می‌شود که از امور ملک آگاهی‌اندکی داشته باشند.اگر والی از مردم رخ بپوشد، چگونه تواند از شوربختیها ورنجهای آنان آگاه شود.آن وقت، بسا بزرگان، که در نظر مردم خرد آید و بسا خردان، که‌بزرگ جلوه کند و زیبا، زشت و زشت، زیبا نماید و حق و باطل به هم بیامیزند.زیرا والی انسان است و نمی‌تواند به کارهای مردم که از نظر او پنهان مانده، آگاه گردد و حق را هم نشانه‌هایی نیست که به آنها انواع راست از دروغ شناخته شود و تویکی از این دو تن هستی:یا مردی هستی در اجرای حق گشاده‌دست و سخاوتمند، پس چرا باید روی پنهان داری و از ادای حق واجبی که بر عهده توست دریغ فرمایی‌و در کار نیکی، که باید به انجام رسانی، درنگ روا داری.یا مردی هستی که‌هیچ خواهشی را و نیازی را برنمی‌آوری، در این حال، مردم، دیگر از تو چیزی‌نخواهند و از یاری تو نومید شوند، با اینکه نیازمندیهای مردم برای تو رنجی‌پدید نیاورد، زیرا آنچه از تو می‌خواهند یا شکایت از ستمی است ‌یا درخواست ‌عدالت در معاملتی.»


    دستگاه قضائی  :

    کریه ترین سیستم قضایی ،سیستم وابسته و دست نشانده است و مسلما دست نشاندگی موجب خروج این سیستم از چهار چوب عدالت و تفسیر نمودن  قانون به نفع حکومت خواهد بود و آنگاه است که زندانها پر از افراد ی  که هر گونه فعل  ناهمگون ایشان با حکومت  جرم تفسیر شده  .آنچه باید از اجرای قاتون مد نظر باشد عمل به حکم خدا و قانون است  نه  تشفی دل و فرو نشاندن غضب شخصی . پس دو چیز آفت سیستم قضایی است:1- دست نشاندگی  2- تشفی جویی .

    اعدام های افسار گسیخته  ، شکنجه و توهین به کرامت انسان :

    اصل سی و هشت  قانون اساسی: هرگونه شکنجه برای گرفتن اقرار و یا کسب اطلاع ممنوع است. اجبار(وتهدید) شخص به شهادت، اقرار یا سوگند، مجاز نیست و چنین شهادت و اقرار و سوگندی فاقد ارزش و اعتبار است ومتخلف از این اصل طبق قانون مجازات می‌شود.

    اصل سی ونه  قانون اساسی: هتک حرمت و حیثیت کسی که به حکم قانون دستگیر، بازداشت، زندانی یا تبعید شده، به هر صورت که باشد ممنوع و موجب مجازات است.

    در اسلام وبلکه همه جوامع قانونمدار،زندانی وحتی بدترین جنایتکار محبوس نیز دارای حقوق مشخص وتعریف شده اند  فقه اسلام  نیز در این باره حرف وحدیث فراوان دارد.  زندانی  یک انسان است نه حیوان ؛حتی اگر حیوان نیز باشد در قانون اسلام، دهها حق وحقوق برای حیوان تعیین شده است. حکم به زندان  یعنی حکم به قرار گرفتن  و محبوس  شدن شخص در چهار دیواری  نه چیزدیگر؛در واقع  همین سلب آزادی  وقرار گرفتن شخص در چهار دیواری  ،خود رنج و عذاب و تنبیه بوده  و اعمال عذاب و تنبیه دیگر در کنار آن خلاف قانون و شرع است.  بنابراین حکم به زندان  به معنی حبس با رعایت همه حقوق است نه منهای حقوق . مجرم چه در مرحله دستگیری وچه باز جویی و چه حبس، از صیانت حقوقی بر خوردار است وغیر از همان حکم ومجازات شرعی وقانونی، کسی حق کوچکترین تعرض چه به صورت شکنجه یا فحش وناسزا یا تهدید یا محروم کردن او از حقوق ونیازهای  اولیه را ندارد. مجرم باید در جایی حبس شود که حق خواب واستراحت مطلوب داشته باشد  واز سرما وگرما در امان بوده  وآب وغذای مناسب وکافی به او داده شود .مجرم ،حق وصیت و حق  اتخاذ وکیل و ارتباط با وی  و حق  ارتباط با خانواده خود را داراست  حتی آنجا که حکم مجرم ،اعدام است  تا آخرین لحظه عمر باید همه حق و حقوق مجرم  رعایت شود و بر این اساس، جمله " ضربة بضربة "امیر مومنان همیشه باید  نصب العین قضاوت واجرای حدود وقصاص در جامعه باشد (6) .

    حکومت در اعمال مجازات قانونی باید خود را مامور ومعذور بداند نه اینکه به تشفی وانتقام شخصی خود بیاندیشد .مجری باید قانون را اعمال کند نه خواسته و میل درونی  خود را .متهم یا باید تا زمان اثبات جرم آزاد باشد و یا اعمال حکم بازداشت باید توام با به  گردش در آمدن سریع پرونده و معلوم شدن  تکلیف او پیش رود  در حالی که در زندانهای ما گاه شخص را تا ماهها در بازداشت  وبلا تکلیفی نگه داشته  وبعد به دادگاه فرا می خوانند وچه بسا فرد بعد از تشکیل دادگاه ،تبرئه شود و بعد از تبرئه نیز باید دور حقی به نام لزوم اعا ده حیثیت یا اخذ خسارت دوران حبس را خط بکشد 

    متاسفانه روح  قانون آن چنان که  باید  بر دستگاه قضایی  جمهوری اسلامی حاکم نیست  و بسیاری به حق و حقوق وقوانین مدنی و جزایی آشنایی درستی ندارند یا اگر هم دارند حب و بغضشان مقدم بر قانون است. نه قاضی در صدور حکم ،همه موازین وحواشی و بالاتر از آن اصل احتیاط وبرائت را به کار می گیرد ونه بسیاری از باز جویان وزندان بانان چیزی به نام حقوق مجرم وزندانی بلدند .به جرات می توان گفت که  نظام قضایی بسیاری از همین کشورهای غرب، اسلامی تر از سیستم قضایی جامعه ماست ؛ چند روز  قبل در انگلیس شش نفر به اتهام توطئه برای قتل پاپ دستگیر شدند و دو روز بعد به دلیل اینکه مدارک کافی علیه آنان وجود نداشت آزاد شدند. این دستگاه قضایی نه به خود اجازه داد که بدون سند کاملا قطعی ویقینی باز داشت این افراد را تمدید کند ونه حکمی برای آنها ببرد ونه آنها را برای اعتراف زیر فشار قرار دهد. تنها چیزی که گویا در نظام قضایی ما وجود ندارد اصل احتیاط در صدور حکم واصل برائت از جرم واصل صدق در اعتراف است .وظیفه حکومت این نیست که جرمی را ثابت کند ودر بدر به دنبال اعتراف یا پیدا کردن جرم بگردد  بلکه وظیفه او  این است که اگر جرمی ثابت شد قانون را اجرا کنند . اگر اصل بر حالت اول گذاشته شود و اگر به جای انکه سیستم،مجری قانون باشد خود تبدیل به قانون شود نتیجه آن رسمیت بخشیدن به تهدید و شکنجه و دخالت و تجسس ودهها فعل ممنوع خواهد بود.

    مستقل نبودن دستگاه قضا  به نارضایتی و هرج ومرج  مضاعف می انجامد مهمترین دستگاهی که باید در تمام جوامع شدیدا از سیاست ونفوذ سیاسیون بر کنار باشد دستگاه قضاست وگرنه قانون تحت اعمال خواسته ها و مصالح جناحی سیاسیون ذبح وقربانی شده  وآخرین ملجا وامید دادخواهان نیز از میان می رود و دیگر چیزی جلو دار خشم وعقده درونی دادخواهان نخواهد بود.

    شکنجه، سرکوب،زندان،  اعدام و ترور  :

    بالا بودن در صد اعدام در جامعه نشانه ضعف اساسی در سیستم آن جامعه است نه نشانه اقتدار حکومت.

    در میان اعدامهای سیاسی همیشه  انسانهای بی گناه یا گناهکاری که حکمشان بالاتر از جرمشان بوده  به چشم خورده و می خورد  .اعدامهای سیاسی  از بدو انقلاب اسلامی با هدف گرفتن جنایتکاران رژیم سابق  آغاز گردید  اما کم کم  رویه ای هرج و مرج گونه  وافراطی به خود گرفت  تا جایی که جمهوری اسلامی صدر نشین و رکورد دار مجازات اعدام در جهان گردید و پرونده جنایت علیه حقوق بشر او نیز در سازمانهای حقوق بشری گشوده شد.گویااعدام نه ابزاری برای مقابله با جنایتکاران بلکه راهی  برای نجات حاکمیت  قلمداد شده و برای این منظور ،حکومت تا جایی که می توانسته در تفسیر قوانین اعدام ،توسع  قائل شده  تا راه خود را برای قتل عام انسانها و حتی ترور دهها شخصیت مخالف در خارج از کشور باز کند. این توسعات، جدا از  مواردی است که  متهمان  زیر ضربات سهمگین باتوم و پوتین،و فشارهای سخت روحی یا خود کشی کرده اند  یا  لب به اعترافات اجباری و اعمال نکرده  گشوده اند و بعد حکم اعدامشان صادر شده است.

    حکومت هر جا که نا توان از مهار مسئله ای شده  برای سرپوش گذاشتن بر ناتوانی وبرای ایجاد رعب و نجات خویش به مجازات اعدام و دیگر بر خورد های نامعقول رو  آورده در حالی که برای مجازات سنگینی مثل اعدام  باید نص صریح شرع در کار باشد و با توسع و اجتهاد نمی توان به جنگ قاعده درء الحدود رفت .آنچه حربه دست حکومت برای مجازاتهای پی در پی اعدام قرار گرفته  عناوینی به نام محاربه و فساد فی الارض اند .  قانون گزار  به خود جرات داده آنچه را که میل دل خویش است  جزو مصادیق محاربه یا فساد فی الارض جای دهد در حالی که  در باب نفوس  نمی توان اجتهاد را حاکم قرار داد بلکه باید صرفا نص و اجماع در کار باشد . مسئله ای که  مصادیق آن در فقه مورد اختلاف است  نمی تواند شکل قانون به خود گرفته  و با این قانون ظنی و اجتهادی با جان انسانها بازی کرد  بلکه این قاعده درء است که معارض با همه برداشتهای اجتهادی وموارد اختلافی است و آنها را در خود هضم می کند  . ممکن است از نظر ما جرمی ،سنگین به نظر آید  ولی مجازات هر جرم سنگینی اعدام نیست.
    شکنجه و ضرب وشتم:
    در حالی که جمهوری اسلامی  با سوژه قرار دادن مسائلی همچون زندان گوانتاناموی آمریکا یا  طرز برخورد پلیس انگلیس با آشوب گران خیابانی و... ،به دنیال بهانه ای برای تخطئه  و محکومیت غرب می گردد ناگاه  بر ملا شدن حقایق مخوف  زندانی به نام  کهریزک ،ثابت می کند که ایرانی ها در شکنجه وپایمال کردن حقوق بشر دست کمی از آمریکایی ها و دیگران  ندارند. گند این زندان ووقایع اسفبار آن چنان در می آید که  شخص رهبری دستور تعطیلی آن را صادر می کند؛ زندانی که افراد تحت شرایط نامناسب واسفبار زیر بدترین آزارها وشکنجه های نیروهای مخلص وسربازان انقلاب قرار می گرفتند ودر طی این شکنجه ها چندین نفر نیز کشته شدند قطعا این زندان تنها زندان شکنجه گر در ایران نبوده و نیست فقط بدشانسی این زندان  آن  بود که به یکباره اسمش دررفت و گندش در آمد.

    در اسلام ،و تقریبا همه قوانین جزایی دنیا گرفتن اعتراف به جبر وزور و تهدید، ارزش قضایی نداشته  و جرم است . در قانون قضایی اسلام فقط بر اساس  شواهد مدلل و موجود حکم صادر می شود و آنچه بر مجرم اعمال می گردد همان حکم صادر شده از سوی قاضی بدون هر گونه کم و زیادت است. قانون مقرر می دارد که  کسی حق ضرب وشتم و توهین وفحاشی لفظی به مجرم را چه در مرحله دستگیری وچه باز جویی وچه اجرای حکم ،ندارد .درسیستم قضایی اسلام نمی توان بستگان مجرم فراری را به گروگان گرفت تا مجرم خود را معرفی کند یا آنها را به گروگان گرفت تا مجرم زندانی به آنچه که حکومت می خواهد اعتراف کند همچنین اسلام کسی را که مرتکب جرم شده وعذاب قانونی آن را متحمل شده وخود نیز توبه نموده دیگر شایسته تحقیر ومحرومیت نمی داند.

    حقوق زندانی ومتهم در اسلام وقانون مصوب زندانیان :

    1-حق آگاهی از دلیل محکومیت(تفهیم اتهام) 2- حق آب وغذای مناسب3-- حق خواب واستراحت وفضای کافی-4- حق استفاده از نور وروشنایی5- محفوظ بودن از سرما وگرما6- عدم جواز اهانت و ناسزابه زندانی7-حق بهره وری از بهداشت ودرمان وامکانات اولیه وضروری 8- حق اخذ وکیل 9- حق ارتباط ومکاتبه با خانواده10 - حق شکایت 11- عدم حق بیگاری کشیدن از زندانی(مگر به حکم قاضی)-12- عدم حق شکنجه وضرب وشتم یا تهدیدمتهم برای اعتراف 13-حق استفاده از کتاب وآگاهی ازاخبار 14- عدم حق دستگیری وبازداشت بدون حکم قاضی15-حق در خواست تعجیل در محاکمه 16- عدم حق نگهداری متهمان با زندانیان17- لزوم تفکیک زندانیان از نظر جرم 18- لزوم اعاده حیثیت برای متهمینی که به خطا واشتباه بر آنان اعمال مجازات شده است 19-حق مطلع بودن خانواده از وضعیت متهم 20-حق اطلاع وکیل وخانواده متهم ازحکم وزمان اجرای حکم.

    جرم سیاسی:

    جرمی به نام جرم سیاسی در هیچ جامعه دموکراتیک  وجود ندارد  بنابراین زندانی کردن وحکم بریدن برای افراد، تحت عنوان جرم سیاسی ، خلاف قانون و دموکراسی است مگر آنکه عنوان دیگری مانند  ایجاد رعب و وحشت یا بسط نا امنی بر فعل شخص صدق کند ولی صرف داشتن عقیده یا  اعتراض بر عملکرد حکومت یا افشاگری نسبت به تخلفات او یا تجمعات قانونی برای احقاق حق و در خواست از حکومت برای پاسخگویی ، جزو حقوق عادی مردم  محسوب می شود.

    رافت اسلامی:

    از شیوه های مزورانه حکومت این است  که مخالفان خود  را بدون دلیل موجه به حبس می کشاند   و بعد با حکم عفو اعلام دارد  که ایشان مشمول رافت اسلامی واقع  شده اند حال آنکه بسیاری از این افراد زمانی مشمول عفو واقع می شوند که چند صباحی دیگر به پایان حبسشان باقی نمانده و ایشانند که باید حاکمیت را به دلیل حکم ناحق زندان مورد عفو یا مجازات قرار دهند .علاوه بر این،دیگران در چه جایگاهی اند که بخواهند خود را شارع دانسته  و رافت اسلامی را شامل حال این و آن کنند؟ البته  خلافکاران وابسته به حاکمیت بیش از مخالفان حکومت  از خوان  رحمت و رافت اسلامی حکومت مستفیض بوده و هستند  .این تبصره باعث شده که خلافکاران در جمهوری اسلامی همیشه خود را پشت سر مذهب و انقلاب پنهان می کنند تا کسی به ایشان شک نکند. 

    نه بخشش و نه فراموش کردن  :

    خطاکاران و جنایتکارانی قابل بخششند  که یا خود به گناه و جرم خویش  اعتراف کرده و عذر خواهی کنند یا  در گذر تاریخ مهزوم و شکست خورده و زبون گشته و پرده از چهره شان برداشته شود  وگرنه  نابخردی و سادگی  است اگر مظلومی بخواهد مهربان تر و رئوف تر از خدایی شود   که  با همه لطف و رحمت ، قسم بر لبریز  نمودن  جهنم از بندگان و آفریدگان  خورده است.  [ و تمت کلمة ربک لاملان جهنم من الجنة و الناس اجمعین] .

    گذری بر قانون اساسی جمهوری اسلامی:

    اصل نهم قانون اساسی: "هیچ فرد یا گروه یا مقامی حق ندارد به نام استفاده از آزادی به استقلال سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و نظامی و تمامیت ارضی ایران كمترین خدشه‌ای وارد كند و هیچ مقامی حق ندارد به نام حفظ استقلال و تمامیت ارضی كشور آزادی‌های مشروع را هر چند با وضع قوانین و مقررات سلب كند".

    اصل بیست سوم قانون اساسی: "تفتیش عقاید ممنوع است و هیچ‌كس را نمی‌توان به صرف داشتن عقیده‌ای مورد تعرض و مواخذه قرار داد".

    اصل بیست و چهارم قانون اساسی: "نشریات و مطبوعات در بیان مطالب آزادند مگر آنكه مخل به مبانی اسلام یا حقوق عمومی باشند. تفصیل آن را قانون معین می‌كند".


    اصل بیست و پنجم قانون اساسی: "بازرسی و نرساندن نامه‌ها، ضبط و فاش كردن مكالمات تلفنی، افشای مکالمات ، سانسور، عدم مخابره و نرساندن آنها،‌استراق سمع و هرگونه تجسس ممنوع است مگر به حكم قانون".

    اصل بیست و هفتم قانون اساسی:" تشكیل اجتماعات وراهپیمایی‌ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن كه مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است".

    اصل سی و هشتم قانون اساسی: "هرگونه شكنجه برای گرفتن اقرار برای كسب اطلاع ممنوع است. اجبار شخص به شهادت،اقرار یا سوگند مجاز نیست و چنین شهادت و اقرار و سوگندی فاقد ارزش و اعتبار است. متخلف از این اصل قانون مجازات می‌شود".


    اصل سی و دوم قانون اساسی: "هیچ‌كس را نمی‌توان دستگیر كرد مگر به حكم و ترتیبی كه قانون معین می‌كند. در صورت بازداشت، موضوع اتهام باید با ذكر دلایل بلافاصله كتبا به متهم ابلاغ و تفهیم شود و حداكثر ظرف مدت بیست و چهار  ساعت پرونده مقدماتی به مراجع صالحه قضایی ارسال و مقدمات محاكمه در اسراع وقت فراهم گردد. متخلف از این اصل طبق قانون مجازات می‌شود".

    اصل سی و ششم قانون اساسی: "حكم به مجازات و اجرای آن باید تنها از طریق دادگاه صالح و به موجب قانون باشد".

    اصل سی و پنجم قانون اساسی: "در همه دادگاه‌ها طرفین دعوی حق دارند برای خود وكیل انتخاب نمایند و اگر توانایی انتخاب وكیل را نداشته باشند باید برای آنها امكانات تعیین وكیل فراهم گردد".

    اصل پنجاه و ششم قانون اساسی: "حاكمیت مطلق بر جهان و انسان از آن خداست و هم او انسان را بر سرنوشت اجتماعی خویش حاكم ساخته است و هیچ‌كس نمی‌تواند این حق الهی را از انسان سلب كند یا در خدمت منافع فرد یا گروهی خاص قرار دهد".

    اصل یكصد و شصت‌و هشتم: "رسیدگی به جرائم سیاسی و مطبوعاتی علنی‌است و با حضور هیات منصفه در محاكم دادگستری صورت می‌گیرد. نحوه انتخاب شرایط، اختیارات هیات منصفه و تعریف جرم سیاسی را قانون براساس موازین اسلامی معین می‌كند".

    متاسفانه تبصره ها یی که در بعضی از قوانین وجود دارد  باعث شده که حکومت بتواند در آن مورد به نفع خود تفسیر به رای اعمال کند مثلا اینکه  گفته شده که جرم سیاسی را  قانون معلوم می کند یا  اینکه گفته می شود تجسس و استراق سمع ممنوع است مگر به حکم قانون  یا اینکه گفته می شود که تجمعات ،آزاد است مگر جایی که مخل به مبانی اسلام باشد و....  بر این اساس حکومت می تواند هر تجمعی را به نام  متضاد بودن  با مبانی اسلام  ممنوع یا هر استراق سمعی را  به نام مصلحت نظام به نفع خود آزاد یا هر جرم دلخواهی را  جرم سیاسی تفسیر نماید.

    بخشی از فرمان هشت ماده ای آیت الله  خمینی خطاب به قوه قضائیه:

    1-هيچ كس حق ندارد در مالِ كسي چه منقول و چه غير منقول و در مورد حق كسي دخل و تصرف كند يا توقيف و مصادره نمايد مگر به حكم حاكم شرع, آن هم پس از بررسي دقيق ثبوت حكم از نظر شرعي.
    2-هيچ كس حق ندارد به خانه يا مغازه و يا محل كار شخصي كسي بدون اذن صاحب آن ها وارد شود يا كسي را جلب كند يا به نام كشف جرم يا ارتكاب گناه تعقيب و مراقبت نمايد و يا نسبت به فردي اهانت نموده و اعمال غير انساني ـ اسلامي مرتكب شود, يا به تلفن يا نوار ضبط صوت ديگري به نام كشف جرم يا كشف مركز گناه گوش كند و يا براي كشف گناه و جرم هر چند گناه بزرگ باشد, شنود بگذارد و يا دنبال اسرار مردم باشد و تجسس از گناهان غير نمايد يا اسراري كه از غير به او رسيده ولو براي يك نفر فاش كند. تمام اين ها جرم و گناه است و بعضي از آن ها چون اشاعه فحشا و گناهان از كبائر بسيار بزرگ است و مرتكبين هر يك از امور فوق مجرم و مستحق تعزير شرعي هستند و بعضي از آن ها موجب حد شرعي مي باشد.

    3-اگر براي كشف خانه هاي تيمي و مراكز جاسوسي و افساد عليه نظام جمهوري اسلامي از روي خطا و اشتباه به منزل شخصي يا محل كار كسي وارد شدند و در آن جا با آلت لهو يا آلات قمار و فحشا وساير جهات انحرافي مثل مواد مخدره برخورد كردند حق ندارند آن را پيش ديگران افشا كنند, چرا كه اشاعه فحشا از بزرگ ترين گناهان كبيره است و هيچ كس حق ندارد هتك حرمت مسلمان و تعدي از ضوابط شرعيه نمايد. فقط بايد به وظيفه نهي از منكر به نحوي كه در اسلام مقرر است عمل نمايند و حق جلب يا بازداشت يا ضرب و شتم صاحبان خانه و ساكنان آن را ندارند و تعدي از حدود الهي ظلم است و موجب تعزير و گاهي تقاص مي باشد.




    (1)-مسلم است که بزرگ ترین آفت حکومت ،تکبر و خود بینی  است . در قانون حکومت داری اسلام ،والی و حاکم موظف است  از هر فعل و حرکتی که  نماد  تکبر و بزرگ منشی  است پرهیز نماید . نقل است که امیر مومنان به یکی از همراهان که پیاده در رکاب ان حضرت حرکت می کرد فرمود "ارجع فان مشی مثلک مع مثلی فتنة للوالی و مذلة للمومن"برگرد چرا که راه رفتن مثل تو در رکاب من ، فتنه برای حاکم و ذلت برای مومن است(نهج البلاغه،قصار322). امروز حتی رهبران کلیسا،در  فروتنی و تواضع  ودرسی که  از مسیح و آیین او آموخته اند پیشگام تر از رهبران اسلام اند . به عنوان مثال سنت پاپ در روز عید پاک هر سال آن است که به نشانه خدمتگزاری ،پای عده ای از مردم را می شوید وبر آن بوسه می زند واین را از افتخارات خود می داند.
    (2)- حسد رذیله ای است که منشا بسیاری از گناهان است. گاهی انسان حاسد برای پایین آوردن افراد، حسن ایشان را عیب و حق منشی ایشان را باطل جلوه داده می دهد  حال آنکه خود به حقیقت امر و باطل بودن نقدخود کاملا آگاه است[و جحدوا بها و استقینتها انفسهم] آنگونه که اگر خود در جای فرد مورد انتقاد نشیند به همان راه و عقیده و روش معتقد می گردد اما سخن این است که  بعضی انسانها حتی حق منشی  را نیز فقط برای خود می پسندند و می خواهند .

     (3)-همان گونه که از کتاب خدا می توان تفسیر دلخواه نمود از قانون نیز هکذا. علاوه بر تفسیر دلخواه گاهی  ممکن است مصداق دلخواه نیز برای حکم قانون تعیین شود و این امر بیشتر در تبصره ها و استثنائات قانونی شکل می گیرد مثلا قانون  شنود مکالکات مردم را ممنوع دانسته مگر در جایی که امنیت ملی در خطر باشد . حال این استثنا دست هر نیروی نظامی و اطلاعاتی را باز می گذارد که فعالیت هر کسی و لو یک وبلاگ نویس  ساده را مصداق خطر برای امنیت ملی قلمداد کند . یا مثلا قانون در جای دیگر، بازداشت و دستگیری افراد را به جهت بازی نشدن با اعتبار و آبروی مردم ، ممنوع اعلام می کند مگر با حکم قضایی ؛حال نیروی اطلاعاتی یا نظامی و انتظامی برای آسان کردن کار خود یک بخش قضایی صوری را در دستگاه خود تاسیس می کند و با مهر و امضای خود ساخته  ،هم در مقام دستور دهنده قرار می گیرد وهم اجرا کننده .
     
    (4)
    اجتماع حول قانون معیوب بهتر از بی قانونی وانتخاب حاکم ناصالح توسط اکثریت، مقبول تر و منطقی تر  از تحمیل حاکم صالح، توسط اقلیت است.زیرا  نظام دموکراسی تابع خواست اکثریت بوده و اقلیت را گناهی از بابت خطای اکثریت نیست.هر چندکه قانون ،معصوم نیست اما در عین تلاش برای اصلاح آن،باید به آن پای بندبود.
    (5)- به خصوص آنکه دشمن در رعایت ادبیات، منطقی تر از ما مدعیان دین واخلاق عمل می کند ؛آنگونه که در زدن بر چسب و اتهام نیز مانند ما  عجولانه رفتار  نمی کند.
    (6)-  در سیره امیر مومنان نمونه های  فراوانی از رعایت انطباق فعل  بر  حکم وقانون خدا وجود دارد . نقل است روزی امیر مومنان  به قنبر دستور داد مردى را حد بزند، قنبر اشتباها(یا از روی غضب) سه تازيانه زيادتر زد. على عليه السلام سه تازيانه زيادى را از او قصاص گرفت (وبه قنبر زد) [من لا يحضر، باب الصلح ، حديث 8. تهذيب ، باب الصلح بين الناس ، حديث 12 ]. 

    نظام اسلامی و آفات سیاسی
    نظام اسلامی و آفات سیاسی 11

    حقوق متقابل حکومت ومردم از دیدگاه امیرمومنان علیه السلام:

    حق مردم بر حکومت:

    1- آزادی بیان وانتقاد2-- آزادی عقیده3-آزادی شغل4-آزادی در اختیار محل زندگی5- بر پایی عدالت اجتماعی واقتصادی 6 -خیر خواهی برای مردم7 -اعمال مساوات قضایی وقانونی 8- حمایت از طبقه مستضعف ومظلوم 9- بر پایی امنیت ومبارزه با جرم وفساد10-توسعه اقتصادی11-مدیریت جامعه بر اساس قرآن وسنت وبا پشتوانه مشورت 12-بسط واعتلای آموزش وتربیت 13-گسترش و اعتلای فرهنگ دینی14 - پنهان نکردن اسراراز مردم ،جز اسرار جنگی.

    حق حکومت بر مردم:

    1- اطاعت از اوامر حکومتی(وهمکاری وهمیاری در اجرای قانون)2-اجابت هنگام فرا خوانی 3-نصیحت وخیر خواهی برای حکومت در نهان وآشکار.

    حقوق همیشه دو طرفه است ومسلما حق گزاری مردم در قبال حکومت منوط به انجام وظایف واحقاق حقوق ملت از سوی حکومت است.

    ولایت فقیه:

    هدایت  و سکان داری دینی  جامعه در طول تاریخ اسلام  به دست مرجعیتی بوده که  قطب اسلام وحجت بر مردم و ولی فقهی  جامعه به شمار می آمده اند و از ان جهت که سر در کار حکومت داری نیز  نداشته اند دارای پایگاه بس محترم و پاک و منزه  و پرمایه ای در میان جامعه بوده اند اما با تشکیل نظام جمهوری اسلامی شکل وقالب جدید ونوظهوری در مسئله ولایت فقیه گشوده شدکه تفصیل این بحث واشکالات موجود در چنین سیستمی در مقاله ولایت فقیه آمده است ولی خلاصه اینکه اگر برای توجیه اصل ولایت فقیه به معنای جدید  آن هم به صورت مطلقه ،ضرورت اسلامی بودن قوانین واحکام مطرح شود که باید گفت این امر از طریق شورای نگهبان انجام می گیرد واگر به دلیل حفظ اسلام باشد  که باز باید گفت که در طول هزار و چهارصد قبل از انقلاب  نیز اسلام و مسلمانی حیات داشته بی آنکه جامعه در راس خود یک آخوند داشته باشد .لازمه  ساقط شدن حکومت جور و طاغوت نیز، قرار گرفتن روحانی  در راس جامعه  نیست .

    نظریه ولایت فقیه یک نظریه اجتهادی است؛ نه منصوص است ونه وحی منزل . باب اجتهاد بر خلاف باب نص، محل تفاوت و اختلاف در نظر و استنباط است و این نظریه نیز  مثل خیلی از نظریات اجتهادی، بین فقهای اعلم مورد اختلاف در لزوم یا عدم لزوم می باشد .آیت الله خمینی فقیه معصوم نبوده بلکه او نیز  مثل دهها فقیه ومرجع تقلید وصاحب نظر دینی که در طول عصر غیبت ظهور پیدا کرده اند نظریات خاص خود را داشته است ولی آیا می توان نظریه اجتهادی یک فقیه ومرجع تقلید را قانون همیشگی یک کشور قرار داد؟ آن هم تا جایی که  این فقیه ،ثقل سومی در کنار قرآن و سنت به شما آمده و عده ای  برای اثبات نظریات سیاسی خود  به جای رجوع به قرآن و سنت  به حرف وی  تمسک کنند؟ عقل حکم می کند که تنها چیزهایی می توانند عنوان قانون لا یتغیر را  یدک کشند که در مورد آنها نص یااجماع وجود داشته باشد یا حد اقل دارای شهرت فتوایی یا روایی باشند در حالی که نظریه ولایت فقیه آیت الله خمینی حتی شهرت فتوایی وروایی هم ندارد وتنها یک نظریه کلامی است که از یک بعد قابل اثبات وتایید  واز بعد دیگر قابل تردید ودفع است . در مقوله ولایت فقیه عرض کردیم  که  تقریباً همه  روایاتی که آقایان در باب اثبات نظریه ولایت فقیه وحواشی آن مطرح می کنند مربوط به مسئله رهبری وحکومت نیست بلکه یا مربوط به باب قضاوت است ویا مربوط به فقیه بما هو فقیه .

    بعد از  انقلاب ایران  حتی بعضی  روحانیون مقدم در مبارزه که گمان می کردند انقلاب  به هدف رهایی از دیکتاتوری و طاغوت  به سرانجام و هدف نهایی  رسیده ، وقتی با دیکته نظریه اجتهادی ولایت فقیه بر جامعه مواجه شدند و اینکه  نظام آخوندی می خواهد در این آشفته بازار دکان خود را رونق داده و از این  آب گل آلود برای خود ماهی بگیرد خود عملا در مقابل این نظریه  ایستادند وآن را شکل عوض شده همان دیکتاتوری سابق معرفی کردند .شاید در آن زمان کسی حرف ایشان را در مخالفت ، به وضوح درک نمی کرد اما در نسل سوم وچهارم با تبدیل شدن ولایت فقیه به ساختار و مفهومی غیر از آنچه در بدو امر تعریف و شناخته شده بود شائبه دیکتاتوری را به صورت کاملا جدی در میان بسیاری از اذهان تداعی نموده است.  حکومتها هر قدر نیز  از ادعای عصمت و بزرگ منشی به دور باشد ولی زمانی که دیگران آنها را دائم سجده و تقدیس کنند کم کم خود ایشان  نیز باور خواهند کرد که قدیس و معصوم و فرا بشری اند .

     شان وجایگاه  حکومت اسلامی شانی  والا وفخیم است ولی همیشه رای حاکمیت  رای مطابق با نفس الامر وواقع دین  نیست چون لازمه این حرف آن است که رهبر جامعه  یا معصوم است یا از غیب به او وحی می رسد یا با امام معصوم در ارتباط است وهیچ کدام از اینها قابل اثبات نیست. اسلام نیز  که مخلوطی از نص واجتهاد می باشد پس ولی فقیه جایزالخطا وجایز الانتقاد است آن گونه که یک مرجع تقلید نیز در فتوای خود جایز الخطاست .  بحث لزوم اطاعت از حاکمیت ،منافاتی با حق  نقد و انتقاد و ایراد اشکال ندارد که البته ورود به بحث انتقادی نیز کار عوام نیست  درست مثل یک مقلد که از مرجع تقلید اطاعت می کند ولی در حدی نیست که فلسفه وجوب یا حرمت فتوا وشیوه استنباط فقهی آن را درک کند بنابراین نمی تواند در مقام دفاع یا رد وارد مناظره شود ولی  اسلام شناسان  می توانند و حق دارند و بلکه باید که قول وفعل رهبری را با مبانی فقهی وقرانی سنجیده  وهر کجا که نقص و اشکالی وارد می دانند بیان نمایند.  باید توجه داشت که مجلس خبر گان قدیس ساز ومعصوم ساز و ولایت مطلق دهنده نیست وگرنه در عمل همان بتی می شود که به دست خود می سازیم وبعد در مقابل آن به سجده می افتیم علاوه بر این لازم می آید که  مجلس خبرگان خود در قداست وولایت مطلق ،بالاتر از رهبر باشد زیرا طبعاً واهب، باید داراتر از موهوب باشد .این حرف سنگینی است که بگوییم هیچ شان ونظریه ای حتی از سوی اسلام شناسان واهل عدالت ، قابل تحدی با نظر و درک رهبر نیست.  نکته ای که خیلی ها  از یکدیگر  تفکیک نمی دهند  بحث رای فصل الخطاب ورای معصوم از خطاست . حکم رهبر ، فصل الخطاب است نه معصوم از خطا . در حکم همه باید تسلیم باشند چون مصدر آن حاکمیت است ولی در مسئله خطا یا عدم خطای حکم وتصمیم وجبهه گیری او  خواص و آگاهان  حق بحث واظهار نظر  دارند.کسانی که منتهای فکردینی شان ولایت فقیه است مسلم است که ولی فقیه را از حد معمول قدیس تر ومعصوم تر می دانند ووجود نقد واشکال را بر او یک امر مضحک می بینند چون ملاک و پارامتری بالاتر از ولی فقیه برای فهم حق وباطل ونجات خود از حیرانی وسردر گمی در دست ندارند و اگرهم داشته باشند قدرت تحلیل وفهم وتفسیر آن را ندارند ولی کسانی که وسعت فکر ودیدشان فراتر ازاطاعت دربستی از یک شخص غیر معصوم ویک رهبر منتخب است وخود صاحب لب واسلام شناس متبحرند گاه به اشکالاتی بر می خورند که از چشم دیگران کاملا مخفی است .اگر این اسلام را به عوام عرضه کنیم نامش را اسلام ناب می گذارند ولی اگر به متخصص امر ارجاعش دهیم در وجود آن سراسر اشکال و بیماری می بیند مثلا بسیاری از ما که از علم پزشکی سررشته نداریم یا اگر داریم در حد ابتدایی است وقتی به وجود خودنگاه می کنیم حکم به صحت وسلامت خود می نماییم ولی اگر به پزشک مراجعه نموده واو ما را زیر ذره بین دقیق طبابت قرار دهد ممکن است دهها اشکال وایراد ونقص را درسیستم بدن ما تشخیص دهد که خود نه آن را احساس کرده نه از آن باخبر بوده ایم. بنابراین عوام نمی توانند صاحب نظر درسیاست بر گرفته از فقاهت شوند ؛عقلا و  متخصصین دین  نیز هر چند که در مرحله عمل مطیعند  اما راه نقد واشکال برای آنان فراهم است جواب اسلام شناس را نیز فقط باید اسلام شناسان بدهند نه عوام ؛این مثل آن است که یک عامی بخواهد نظریه یک متخصص علم پزشکی را نقض کند یا در مورد آن نظر دهد.

     دیکتاتوری:

    سه چیز باعث فساد در قدرت یا نارضایتی وخشم جامعه می شود: 1-اجتماع بیش از حد اختیارات وقدرتها در یک شخص 2-استمرار بیش از حد قدرت و مادام العمربودن حکومت فرد[فطال علیهم الامد فقست قلوبهم]3-تقدس افراطی قائل شدن برای حاکم وحاکمیت.

    گاه ممکن است فرد حاکم فعلا فرد مورد قبولی بوده و نقطه سیاه چندانی در کارنامه خود نداشته باشد ولی سیستم حکومتی سیستم غیر قابل قبول ومورد انتقاد باشد بنابراین گاه متعرضین نه با فرد حاکم بلکه  با خود سیستم مشکل دارند و هر اصلاح وتغییری رانیز بدون تغییر اصل سیستم در واقع مثل عوض کردن رو کش صندلی می دانند. بعضی عناوین واختیارات مثل ولایت مطلقه (که متضاد با عرف حکومتی جهان امروز است) و مادام العمر بودن منصب رهبری ، تداعی کننده و یاد آور حکومتهای  پادشاهی منهای موروثی بودن آنهاست .  بنابراین بهترین گزینه برای منطقی تروقابل هضم کردن حکومت ولایت فقیه  آن است که  اختیارات رهبری مطابق با عرف  جوامع  دموکراتیک شده ؛ عناوین شبهه انداز ، ترمیم وشفاف  ونظارت وتذکر بر کار رهبری جدی تر گردد ویا اینکه رهبری نیز مانند ریاست جمهوری دوره ای شده ورهبر با رای مستقیم مردم انتخاب گردد. به هر حال هر چند رهبر ممکن است  فردی مورد اعتمادبرای جامعه بوده واز تقوای لازم برای تصدی این پست بر خوردار باشد  اما دلیلی بر عصمت و فقد مطلق احتمال خطا یا انحراف از حق در مورد او وجود ندارد  وهمین در صد کم نیز خطرو هشداری بزرگ است (1)هر چه باشد رای شورایی ولو در صورت خطا، از منظر عقل و عقلاء  قابل قبول تر است . چه اصراری است که همیشه  تصمیمها و سیاستهای کلی یا  مقطعی  جامعه  به رای شخص و فرد منوط باشد ؟ و چرا باید  رای شورایی را خطا پذیر تر از رای فرد قلمداد کنیم؟ مگر نه این است که حتی پیامبر نیز  مامور و موظف به مشورت و پرهیز از استبداد رای شده است؟

    وظیفه اصلی رهیری، مدیریت کلی نظام وامر به معروف ونهی از منکر واجرای نصوص اسلام است اما دیکته کردن رای واجتهاد شخصی  و اعمال سلیقه  بدون مشاوره ، آن هم برای غیر معصوم ، خلاف منش عقلی و نقلی و عرفی است. در مسئله فتوا نیز همین گونه است یک مجتهد زمانی که بخواهد فتوایی بدهد باید در دریایی از آرا وانظار ودلایل سیر کند تا بتواند خود را محجج در ارایه فتوا ببیند پس بی شک باید گفت هر تصمیم حکومتی  بدون پشتوانه مشورت ولو آنکه مصاب به واقع نیز باشد  خطا و قانون شکنی است و قانون شکنی نیز مساوی با سقوط فرد  از مقام و جایگاه خویش است. نتیجه طبیعی تجمیع قدرت در یک فرد آنهم به صورت مادام العمر،خروج از مسیر عدالت وتعادل خواهد بود مگر اینکه آن فرد معصوم باشد علاوه بر این، در صد مقبولیت رای شورا برای مردم ومصاب بودن آن به واقع وآنچه مرضی قانون وملت است بیشتر می باشد  .ما معتقدیم که جایگاه حکومت  جایگاهی والا ست  ولی زمانی که رهبر تبدیل به یک بت مورد پرستش شود یا از آن یک گروه وطیف خاص باشد یاعملکرد ومواضع او رنگ وبوی واضح جناحی دهد وفقط یا اکثرا یک گروه افراط را مورد هجمه قرار داده  و با گروه دیگر مماشات کند یا زبانش به توهین و تحقیر باز شود یا عوامفریبی خواسته یا نا خواسته در گفتار او چون روز روشن باشد یا به جای آنکه مظهر وفاق باشد مظهر دو دستگی و انشقاق و رودر رویی در جامعه شود یا به مهم بیشتر از اهم بپردازد  یا به جای آنکه پرورش دهنده عقلانیت واعتدال و اخلاق باشد رشد ونمو دهنده دگماتیسم و  خودسری و جمود وتعصب و قانون شکنی و احساس گرایی و شعار باشد ، دیگر او خود عملا عدالت خود را نقض وخط قرمز را کمرنگ  وراه را برای وارد شدن هجمه به جایگاه خود هموار کرده و در این صورت  نه تنها راه حل مشکلات نیست   بلکه خود بزرگ ترین مشکل جامعه خواهد بود. اصولا باید پرسید که آیا ولایت فقیه ترمیم کننده ضعفها و خللهای دیگران است یا ترمیم کننده خللهایی است که خود اصل ولایت فقیه یا عملکرد ولی فقیه  در جامعه به وجود آورده است . شاید بتوان  گفت که ولایت فقیه در جامعه ما حکایت همان چارلی شیشه گری است که خود پنهانی شیشه ها ی مردم را می شکست و بعد از راه دیگر در می آمد و برای مردم مایه خوشحالی  و فرشته نجات می شد.

    آیا باید در ولایت فقیه ذوب شد؟

    آنچه ملاک التزام به ولایت فقیه است التزام در مرحله عمل است و  نه التزام  قلبی .چه بسا افرادی که از بعد  نظری در ولایت فقیه ذوبند اما در مرحله عمل متمردند وچه بسا کسانی که در تز و نظریه با ولایت فقیه همراه نیستند اما دربعد عملی ولایی تر از گروه اولند. هم وهن جایگاه حکومت کار ناشایست وخلاف مصالح جامعه است وهم قداست افراطی برای او قائل شدن جامعه را دچار التهاب ودرگیری وانشقاق می کند. ولایت فقیه وفقهای دیگر برای جامعه  پل وابزارند نه معشوق ومطلوب ؛وآنکه باید در او ذوب شد خدا ومکتب  است وآن ولایتی که کشتی هدایت واقعی است ولایت معصوم است و دعوت به سوی غیر معصوم در حقیقت دعوت به سوی شرک است . ولی فقیه مانند دیگر اسلام شناسان عادل و عالم ازنواب عام معصوم است واین نایب نیز نباید برای جامعه بتی قابل پرستش از خود منوب عنه باشد . نایب کسی را گویند که اتصال دهنده مردم به معصوم  باشد یعنی مردم او را پشت سر بگذارند تا به مطلوب بالاتر برسند اما امروزاز ولایت فقیه بتی ساخته شده که درست حجاب بین جامعه وامام معصوم است. علی رغم اینکه در بیان وزبان ،هدف از انقلاب ،تمهید و آماده سازی جامعه برای عصر ظهور معرفی می شود ولی آنچه در واقع به چشم می آید غیر از این است . وقتی حکومت ولایت فقیه را حکومتی کامل وجامعه او را بهشت اسلام وولایت او را ولایت حیدر می دانیم دیگر دلیلی ندارد که منتظر معصوم بنشینیم. به نظر می آید که چنین جامعه ای از زمانی که ولایت فقیه در او نبود از عصر ظهور دورتر شده وانتظار در آن کمرنگ تر گشته است . تازمانی که جامعه، ستاره پرست است خورشید داعیه ای برای طلوع کردن ندارد .بنابراین  جمهوری اسلامی پل وابزارعبور است نه هدف و توقفگاه. نباید آن چنان  در جمهوری اسلامی محو وسرگردان شد که اصل اسلام را فراموش نمود وآن قدر در ولایت فقیه ذوب شد  که ولایة الله را فراموش کرد  نباید جامعه به جایی برسد که انتقاد از  ولایت فقیه، سنگین تر از توهین به مقدسات  قلمداد شود . ولایت فقیه بالاتر از آن نیست که او را از دایره خطا و نقد بیرون  دانسته  و گردن منتقد را تا خر خره زیر آب کنیم.

    بحثی در این نیست که اطاعت از ولی فقیه بما هو حاکم مانند هر حاکمیت دیگر و تا زمانی که اکثریت جامعه او را قبول دارد  امری لازم است اما ذوب شدن در او را باید مصداق شرک دانست . آنچه در دین ما اعتبار ندارد همین تبعیت از احساس وتعصب و رویا مداری است زمانی که انسان مطالعه اش بیشتر می شود ودین را بهتر می فهمد واجتماع تجربیات وحقایق جدیدتری را فرارویش می گذارد با چیزهای بکرتری روبرو می شود وافقهایی از حقیقت را می بیند که قبلا نمی دیده .برای کامل بودن باید عشق واحساس با عقلانیت وتفکر مخلوط شود هر چند به قیمت این تمام گردد که عشق واحساس را قربانی کنیم .یک اسلام شناس متعهد بدون آنکه مدعی وخود بزرگ بین باشد خود را نیز آن قدر حقیر نمی بیند که فقط مستمع وبله قربان گوی تز ونظر دیگران باشد. لازم نیست برای توجیه لزوم تبعیت از رهبر و دور نگه داشتن او ازنقد و انتقاد، وی  را نایب انحصاری امام زمان قلمداد کرده وهر روز یک پله به درجات و القاب او اضافه نماییم  بلکه لزوم اطاعت از حاکمیت یک اصل و قرارداد جمعی و عقلی است چه آنکه حاکم ،فقیه باشد وچه غیر فقیه.تنها بحث در این است که همه باید بپذیریم که ولی فقیه جایز الخطاست و اگر خطای او ریشه در استبداد رای داشته باشد عملا از مقام خود ساقط است و لو اینکه او را تا حد خدایی نیز بالا ببریم.

    فرق منتقد ورادّ:

    بین منتقد ولی فقیه با منتقد ولایت فقیه ونیزبین منتقد ولایت فقیه با ضد ولایت فقیه که در عمل جلوی آن می ایستد -نه در تز ونظریه -،فرق است. ممکن است کسی به  اصل ولایت فقیه معتقد بوده اما فرد ولی فقیه را قبول نداشته باشد وبا توجه به معیارها وشروطی که برای رهبری وجود دارد معتقد باشد که ارجح از فرد فعلی نیز وجود دارد . 

    ثقلین ملاک حقند نه دیگران:

    مسلم است که ولی فقیه آیینه تمام نمای صراط حق نیست که مویی لای درز آن  نرود .بلکه  او مجری احکام دین  وبه عنوان مجتهد، یکی از صدها مفسر ثقلین است نه اینکه خود او معیار حقیقی حق باشد البته  زهد و تقوا شرط کافی برای  نشستن بر کرسی  مدیریت وسیاست نیست  چه بسا کسی که  در تقوا اول باشد اما لازمه آن این نیست که هم او باید رهبر جامعه شود چون تنها تقوایا اخلاص ،ملاک مسئولیت ومدیریت موفق نیست و علم وتجربه و قدرت و صلابت و شجاعت نیز لازم است.

    دلیلی وجود ندارد  که  بین اسلام منزل و اسلام آخوندی، عینیت و هم سویی  وجود داشته باشد . درست است که ولی فقیه به تصور خود سعی دارد  که حرف وحکم  اسلام را در جامعه پیاده کند اما فقه ما در بعد سیاسی نیز  اجتهادی است و اسلام عصر غیبت می تواند عبارت از دهها اسلام واجتهاد باشد  .همان گونه که در باب نماز ،هر فقیهی ممکن است در مسئله ای، فتوای خاص خود را بدهد در مسائل سیاسی نیز چنین است. ولی فقیه، عالم سیاسی است و نه اعلم سیاسی واین چیزی است که قانون اساسی  خود به آن تصریح کرده ؛ زیرا شناخت اعلم به صورت قطعی میسور نیست.علاوه بر این ، بین اعلمیت فقهی با اعلمیت سیاسی (به معنای تجربه داری و عالم بودن به زمانه ) نیز فرق است و باز اعلمیت فقهی  نیز در مورد ولی فقیه شرط نیست بلکه عالم بودن  شرط است  و شخص آیت الله خمینی  نیز به این مسئله تصریح می کند (چون اعلم فقهی نیز همیشه به صورت قطعی قابل شناخت نیست). پس در اینجا ولی فقیه برای صلاحیت فصل الخطاب واقع شدن ،باید بر طبق حکم دین پیش رود وحق ندارد که رای و نظر  شخصی خود را اعمال نماید حال چه اینکه خود ، اعلم فقهی باشد ویا از اعلم ،تقلید وسوال کند و یا با بقیه هم رتبه باشد در هر صورت ، باز تز وحکم او یک تز اجتهادی است که ممکن است با حکم واقع و فی نفسه  اسلام یکی باشد وممکن است  نباشد پس این اسلام ،اسلام اجتهادی است که رای یک مجتهد از میان صدها مجتهد در آن حاکم است  که ممکن است با اجتهاد عقلا و فقهای  دیگر کاملا متفاوت باشد . باز ممکن است کسی مسئله عدالت وتقوای رهبری را پیش کشد و اینکه چون رهبر عادل  است پس خطا نمی کند .اولاکه این عدالت، عدالتی نسبی است ونه مطلق ؛یعنی هیچ تضمین عقلی برای اینکه چنین انسانی   نیز  در شرایطی از میل شخصی پیروی نکند یا به نسیان وخطا دچار نشود نیست. ثانیا بحث ما بحث اجتهاد است و نه  عدالت و تقوا؛ چرا که یک  شخص ، بر فرض با تقواترین انسان باشد ولی در اجتهادممکن است خطا کند بنابراین این دو مقوله از یکدیگر جدایند .

    رهبر، الگوست:

    رهبر الگوی جامعه است پس اگر نیک باشد  جامعه نیز نیکو خواهد شد والاّ فلا  .اگر مسئولان یک جامعه ،چندان حس مسئولیت پذیری و پاسخگویی در قبال عملکرد خود نداشته باشند  شاید الگویشان شخص اول مملکت  باشد . اگر عده ای خود را فراتر از قانون و صاحب اختیار همه چیز می بینند  شاید به شخص اول مملکت می نگرند.اگر عده ای در قبال جرم وخطای خود احساس ترس نمی کنند شاید به خاطر سکوت شخص اول مملکت باشد. اگر شعار گرایی و تعصب منشی در جامعه بیش از عقلانیت و گفتگو ومنطق موج می زند شاید  به خاطر چراغ سبز شخص اول  باشد و ...

    شعار"مرگ بر ضد ولایت فقیه":

    طبق اصل بیست وسه قانون اساسی مبنی بر آزادی عقیده و ممنوعیت تفتیش عقاید ،آیا کسی این اختیار و آزادی را دارد که به اصل و ضرورت  ولایت فقیه معتقد نباشد ؟ اگر جواب،منفی است لازمه آن ،ارتکاب به غلو و شرک است چون ولی فقیه را در جایگاه امام معصوم وخدا نشانده ایم  و اگر جواب، مثبت است ، پس چه مجوزی برای توهین و مرگ و لعن بر ایشان  وجود دارد؟
    طبق حدیث مشهور ثقلین ،آنچه مایه هدایت ورستگاری است اعتقاد به قرآن وعترت است و نه مسئله  ولایت فقیه .  بر فرض که رد ولایت یا ولی فقیه ، گناه ومعصیت باشد بازهر گناهی  دلیل جواز لعن و توهین نخواهد بود.مسلم است که  مشکل بسیاری ازصاحب نظران با اصل ولایت فقیه نیست بلکه با ولایت فقیهی است که به او قداست افراطی داده شده  وبرای او عصمت وخطا نا پذیری قائل شوند و خطاها و قانون شکنی ها به اسم  و با پشتوانه او انجام گردد.

    سوال دیگر اینکه چرا اهل سنت را که قائل به مسئله امامت وانحصار حق حکومت برای امیر مومنان نیستند برادران اهل سنت خطاب می کنیم ولی کسانی که ولایت فقیه را قبول ندارند ضد اسلام نامیده  و علیه شان شعار مرگ بر ضد ولایت فقیه سر می دهیم مگر ولایت فقیه از ولایت وشان او از شان علی علیه السلام بالاتر است؟

    لزوم فراجناحی بودن رهبر:

    تنها مقام عصمت است که بری از خطاست زیرا تقوا وعدالت او صد در صد وتضمین شده از ناحیه خداوند است .نقص علمی وعقلی وعرفانی غیر معصوم خواه و ناخواه در جاههایی به نقص و خطای در موضع و عمل خواهد انجامید هر چند که در زهد و تقوی نیز بسیار بکوشد . در نظام ارتباطی بین انسانها  نیز همین قاعده حاکم است  مثلا قرآن در مورد رعایت عدالت بین زنان می گوید که شما بین آنها به هیچ وجه نمی توانید عدالت را برقرار کنید هر چند که بسیار تقوی به خرج دهید (چون وقتی که یکی را بیشتر ازدیگری دوست دارید وبه مذاق شما خوش تر ودل نشین تر است قطعا توجه شما به او بیشتر خواهدبود).

    عدالتی که در مورد ولی فقیه قائلیم  به معنی عصمت نیست  پس تضمینی برای انحراف یا خطای او فی بعض الاحیان  وجود ندارد  این خطا  هر چند ممکن است در ظاهر  کوچک باشد  اما موج و ارتعاش و تاثیر آن در جامعه عمیق  خواهد بود  بنابراین باز خواست از رهبر جامعه یک حق برای همه افراد وآحاد است .در جایی که قاضی امیر مومنان در تخاصم بین وی و فرد یهودی، بدون هیچ ترسی علیه امام حکم صادر می کند وامام نیز هیچ اعتراضی به این مسئله نمی کنند دیگران در باز خواست شدن و جواز محکوم شدن، جای خود دارند.

    عدالت تنها به معنی عدم مشاهده معصیت نیست بلکه در بعد سیاسی ومدیریتی کلان،شرط فراجناحی بودن مهم تر از گناهانی است که شخص ممکن است در زندگی خصوصی خود مرتکب شود. اگر جناحی بودن رهبر مسئله ای واضح ومستمر باشد خود به خود از مسئولیت رهبری ساقط است هر چند که خبر گان نیز  او را عزل نکند. رهبر جناحی و کسی که جز به تفکر خود به هیچ تفکر واجتهادی بها نمی دهد  به هیچ وجه نمی تواند مظهر وحدت و وفاق ملی باشد بلکه بر عکس به اختلافات ورودر روییهای بیشتر، دامن می زند. به همان اندازه که رهبر، خاطیان مخالف  را مورد هجمه وحمله قرار می دهد  خاطیان موافق را نیز باید مورد حمله قرار دهد چرا که خطا خطاست و بر خورد تبعیض آمیز با خطا خود خطایی بزرگ تر است  .مهم ترین شرط برای رهبری قبل از هر چیز لزوم فراجناحی بودن اوست که متاسفانه این شرط مهم در قانون اساسی ودر ضمن شرایط رهبری مهمل  گذاشته شده است.

    رهبر اگر از آن عده ای خاص بوده  و تنها یک تفکر و جناح به دور او حلقه زنند ، نبود او  در جامعه نافع تر و بهتر از وجود وی  خواهد بود. رهبری که موضع او علیه اتهام زنی  ودروغ پردازی  وبی اخلاقی ، چندان موضع قاطع و ملموسی نبوده   و گویا منافعی برتر از اخلاق ،مد نظر اوست  ؛رهبری که  جبهه گیری او به گونه ای است  که مردم، دست او را در حمایت از کاندیدایی  خاص در انتخابات می خوانند و قبل از اتمام انتخابات ، عملا در دفاع و رد مواضع کاندیداها وارد عمل شده  و بی طرفی را نقض می کند رسما از عدالت و شایستگی رهبری ساقط است .اینکه فردی از جناح مقابل را(به قصد دفاع)بالا ببریم ولی در آخر سر چنان بر زمینش بکوبیم که از اول کار نیز خرابتر شود یا اینکه فردی از جناح موافق را به قصد نقد مورد نکوهش قرار دهیم ودر آخر تا آسمان هفتم بالایش ببریم یا اینکه در کنار سفارش به قانون مداری، از تندروی جوانان به اصطلاح انقلابی وحزب اللهی نیز حمایت صریح کنیم نامش فرا جناحی بودن نیست وبا صداقت  و یکرنگی فاصله عمیق دارد واینکه مسئولی با کلام دو پهلوی خود که مصداقش مشخص نیست میدانی را برای طرفداران خود فراهم کند که مصداق آن را به نفع خود تعیین کنند روشی است که هم سر پوشی بر جناحی بودن او گذاشته می شود وهم راه جناح او دررسیدن به هدف ومقصود هموار می گردد.

    گاه ممکن است وضعیت به شکلی باشد که یک عده خاص بر حاکمیت  حکومت کنند در واقع ، سکان داری به دست عوام باشد  و حکومت نیز  همان خط وشعار ایشان را دنبال کند و در واقع، رهبر دنباله روی افراطیون و مراجع تقلید ،دنباله روی  مقلدین خود باشند.حاکمیت  آن قدر باید شجاعت داشته باشد که بتواند حق را تا آنجا بگوید که حتی اگر اکثر حامیان خود را هم از دست بدهد بیم وهراسی به دل نداشته باشد .

    [الذين قال لهم الناس ان الناس قد جمعوا لكم فاخشوهم فزادهم ايمانا وقالوا حسبنا الله ونعم الوكيل].

    نقش رهبر مانند نقش یک قاضی است که باید بدون توجه به هر گونه  اقبال و ادبار، حکم واقع و منصفانه را صادر کند وگرنه شرعا وقانونا از عدالت ومقام خود ساقط است .

    بزرگترین اقبال وشانس سیاسی دیک جامعه آن است که فرد اول مملکت، فراجناحی بوده  وهمه گروهها وافکار او را ملجا و محبوب خود بدانند کسی که همان گونه که افراطیون مخالف را در هم می شکند افراطیون موافق  را نیز سر جایشان بنشاند نه اینکه یک طرف را با صراحت در هم بکوبد وطرف دیگر را با کنایه ؛آنهم زمانی که دیگر ناچار از بیان وتذکر گردد . تا رهبر فراجناحی نباشد نمی توان انتظار داشت که مملکت روی اعتدال سیاسی وعقلانیت وقانون مداری را به خود ببیند ودر این صورت  نه تنها رهبر جامعه، ثقل و کانون وحدت  و عامل رفع بحران  نخواهد بود بلکه  خود علت ظهور بسیاری از بحرانها واقع خواهد شد .مثلا آیا وقتی که رهبر، مسئولینی را در سمت خود ابقا می کند که اصلی ترین افراد التهاب آفرین و مورد انتقاد منتقدین جامعه اند آیا این به معنی دهن کجی به منتقدین وایجاد بحران والتهاب مضاعف در جامعه نیست؟ بعضی ،فلسفه وجود ولایت فقیه را خاموش کردن فتنه ها و بحرانها می دانند در حالی که گاه رهبر جامعه برای خاموش کردن شعله ها و بحرانهایی قدم جلو می گذرد که منشا شروع آن در همان اصل ولایت فقیه یاعملکرد وی و حامیان اوست  .
    جالب اینجاست که یکی از روحانیون سیاسی در جایی می گوید " مردم نباید پیرامون شخصیتها بگردند اگر می خواهند پایشان نلغزد باید تابع ولایت باشند" سوال این است که آیا خود ولایت فقیه جزو شخصیتها نیست ؟ وآیا بر او مهر عصمت خورده که تضمینی باشد که پای خود او  نلغزد؟ وجالب تر اینکه آن قدر ولی فقیه برای بعضی پشتوانه شده که هر خطا وقانون شکنی را با اعتماد به او انجام می دهند یعنی پشت  سر ولایت فقیه  سنگر می گیرند و کارشان را می کنند. البته باید سکوت ولی فقیه را در هر خطا و قانون شکنی علامت رضایت او دانست ! امروز کار به جایی رسیده که بسیاری از مردم ،حامیان ولایت فقیه را با نشانه و شاخصه بی اخلاق وخودسر و متکبر می شناسند.

    آیت الله خميني مي گوید: «اسلام ديكتاتوري را محكوم و رد مي‌كند و ولايت را از حاكمي كه مي‌خواهد با ديكتاتوري حكومت كند، ساقط مي‌سازد حتي اگر آن حاكم فقيه باشد. اگر فقيه و حاكم از چهارچوب صفات علم و عدالت و گرفتن حق مظلوم از ظالم خارج شود، ولايت او خود به خود ساقط مي‌گردد» .

    رهبر در برابر ملت و عملکرد خود پاسخگوست:

    آیت الله خمینی :«اگر كسي از جمع مسلمانان خواستار استيضاح رهبر جامعه شود، حق دارد كه جواب قانع كننده بشنود».

    شهید مرتضی مطهری :
    «عده ای در استدلال‌های خود برای اینکه پشتوانه‌ای برای نظریات سیاسی استبداد مآبانه خود پیدا کنند به مسأله خدا چسبیدند و مدعی شدند که حکمران در مقابل مردم مسئول نیست، بلکه او فقط در برابر خدا مسئول است ولی مردم در مقابل حکمران مسئولند وحق ندارند حکمران را بازخواست کنند که چرا چنین و چنان کرده ای؟». (مجموعه آثار ج1، ص 553)
    .


    خلط اعلمیت سیاسی با اعلمیت فقهی:
    اولا: مسئولیت سنگین رهبری وحل وفصل امور مردم وکشور نمی تواند که به رهبری اجازه فرصت را برای اشتغال دوم دهد زیرا در زمینه اجتهاد ومرجعیت انسان آن قدر کم و نایاب نیست  که موجب شود بخش عمده ای از وقت رهبرجامعه مصروف درس فقه وفقاهت گردد.  اگراین وقت، صرف مطالعه در مسائل کشور یا ملاقات با چند انسان گرفتار یاپاسخ به چند نامه شود اجر بیشتری داشته وبا وظیفه رهبری نیز سازگارتر است.ثانیا:نباید بین مقوله رهبری ومرجعیت خلط نمود واعلمیت سیاسی را مساوی با اعلمیت فقهی دانست کسانی که رهبری را مرجع اعلم معرفی می کنند حرفشان متاثر از ارادت سیاسی ایشان به وی است در حالی که مسائل سیاسی را نباید در مسائل علمی دخیل کرد واعلمیت سیاسی مساوی با اعلمیت فقهی نیست. اعلمیت سیاسی نیز اقتضا می کند که رهبر فقط در حوزه سیاست اظهار نظر کند نه اینکه صاحب نظر همه امور جامعه باشد .

    قیاسهای مع الفارق:

    اوج جهل و نا بخردی است اگر کسانی  ولایت ولی فقیه  یا هر فقیه دیگر را با ولایت پیامبر و امیر مومنان مقایسه کرده ودر یک ردیف قرار دهند ونیز یاران ایشان  را با یاران نزدیک  رسول خدا و امیر مومنان و اسلام عصر ایشان  را با اسلام منزل همردیف نمایند ( آنچنانکه به نظر می آید که حتی اسلام کنونی نیز با اسلام  صدر انقلاب  و ولایت ولی فقیه امروز نیز با ولایت آن زمان  ویاران حکومت فعلی نیز با یاران آن عصر مقایسه پذیر نیستند ).علاوه بر این بعضی ادعاها و آرمانها وحرفها مثل عینیت دین و سیاست یا صدور انقلاب یا محو فلان رژیم در حد یک انسان برگزیده و الهی  است که ممکن است در حد قد وقواره دیگری نباشد و گاهی نیز  ادعا و آرمانی فقط خاص مقام عصمت است و بس .مشابهت سازیهای شخصیتی یا تاریخی در واقع استفاده ابزاری وفریبکارانه ازاسلام و شخصیتهای کامل صدر اسلام برای کامل جلوه دادن اسلام یا شخصیتهای ناقص عصر حاضر است . نقطه مقابل جمهوری اسلامی نه تنها نفاق وکفر نیست بلکه می تواند جمهوری اسلامی دیگری باشد. آن نفاق وکفر قرآنی در مقابل اسلام منزل وحکومت معصوم است نه در مقابل حکومت واسلام ناقص عصر غیبت .بنابراین گاه نظریه همین کسانی که از نظر ما منافق محسوب می شوند می تواند با اسلام ناب ومنزل مطابق تر باشد واینکه در روایات عصر ظهور از آمدن دین جدید خبر داده شده است  نشان از عمق وفاصله  عمیق  بین حکومت واسلام قبل از ظهور با اسلام عصر ظهوردارد .نه این حکومت ،قابل مقایسه با حکومت معصوم است نه روسای این حکومت قابل مقایسه با معصوم ونه مخالفان این حکومت همردیف مخالفان معصوم وحکومت آنهایند. نه راه وصول به اسلام وسعادت منحصرا از جمهوری اسلامی می گذرد ونه راه ضلالت، از نقطه مقابل آن.

    سپاه  پاسداران :

     هیچ کشوری به بیش از دو ارگان  نظامی و امنیتی  نیاز ندارد یکی دستگاه پلیس و انتظامی که حافظ امنیت شهرها و مبارزه با جرائم است و دیگری ارتش ،که حافظ مرزهاست . در کنار آن بعضی کشورها مانند ایران وزارت خانه یا سازمان اطلاعاتی نیز دارند که پشتوانه فعالیتهای نظامی و انتظامی کشور یعنی پلیس و ارتش است .بنابراین ارگان سوم چاره ای  جز این نخواهد داشت که  هیچ کاره همه کاره باشد  و بی جهت بر کشور هزینه تحمیل کند به خصوص اگر  این ارگان بیش از آنکه وابسته به مردم  و حافظ منافع ایشان باشد ارگانی حکومتی و سر سپرده منافع او  قلمداد شود  و با داخل کردن خود در هر کار و دست زدن به اقدامات استصوابی ،خود را تافته ای  مستقل از قانون و  مردم معرفی نماید.وجود تشکیلات نظامی گسترده  نه نشانه اقتدار و قدرت بلکه نشانه ضعف و تزلزل حکومت است که لاجرم باید با پشتوانه های متعدد نظامی پا بر جا بماند.



    (1)-مانند این است که ناخدای یک کشتی به دلیل اشتباه ،یک درجه ناچیزاز مسیر منحرف شود هر چند که در وهله اول این انحراف ناچیز می نماید اما هر چه مسیر بیشتری طی شود کشتی از مقصد دورتر و دورتر می گردد.


    نظام اسلامی و آفات سیاسی
    نظام اسلامی و آفات سیاسی 12

    تبعیض نژادی وآپارتاید :

    علاقه و دلبستگی  به  وطن و نژاد  امری طبیعی و ذاتی است  اما اگر حس ناسیونالیستی  به حد افراط برسد دیگر نام آن  وطن دوستی وقوم دوستی نیست بلکه نژاد پرستی است .

    بعضی حکومتها مثل  جمهوری اسلامی  ایران در مسئله نژاد پرستی،  در حالی چشم به این سو وآن سو دارند که خود نیز از شائبه های نژاد پرستی مبرا نبوده و از متهمین این مسئله به شمار می آیند و در گزارش های گاه و بیگاه  سازمان های حقوق بشری از جمله  عفو بین الملل بارها به رفتار تبعیض آمیز حکومت ایران با اقلیتها ی قومی ومذهبی تصریح  و نسبت به این امر اظهار نگرانی شده است.

    تنها ،  جامعه ای می تواند مدعی وپرچمدار مبارزه با نژاد پرستی باشد که در وهله اول ،خود از این انگ و ایراد، دور و برکنار باشد.در این میان ، آپارتاید مذهبی را می توان به عنوان بارزترین نمونه  مورد بحث قرار داد. احساس برتر و بهتر بودن، همیشه  و در همه چیز موجب فساد  است هر چند  نسبت به دین و مذهب باشد  زیرا ارزش واقعی انسانها  به دارا بودن  مذهب برتر نیست بلکه به عمل کردن و متمثل شدن و یکی گشتن با آن است و گرنه
    همین خود باوری و غرور، موجب دهها  مرض وآفت اخلاقی وروحی خواهد شد .تازه اگر بپذیریم که شرایع پایین و بالا دارند همیشه پیروان  شریعت برتر، برترین انسانها به شمار نمی آیند بلکه  ممکن است ایشان  به دلیل فاصله گرفتن از بطن و حقیقت شریعت و عقل و منحصر شدن به ظواهر آن ، بدترین و کریه ترین بینش و عملکرد را  داشته باشند.

    تبعیض قومیتی نیز به نوبه خود جزو بدترین نوع رفتارها و ناهنجاریهای جامعه انسانی است و  البته ایرانیان در کارنامه خود از این بعد نیز نمره منفی دارند از جمله می توان به  رفتار ایشان با میلیونها آواره وجنگ زده افغان  اشاره کرد  که غالبا در کشور میزبان  زندگی سخت و مشقت بار  وتوام با تبعیض را تحمل نموده اند . این ملت  همیشه در جامعه ایران،سنگ زیرین آسیاب و بر عهده گیرنده زحمات شاقه وسنگین با کمترین حقوق مادی ومعنوی بوده و بسیاری از فرزندان ایشان  از حق تحصیل  و دیگر مزایا به بهانه مهاجرت غیر قانونی محرومیت دیده و بدتر از آن اینکه این قوم همیشه  در فرهنگ جامعه ایرانی، همواره نماد پستی و حقارت و ضرب المثل صفات رذیله بوده اند . بر عکس در غرب، حقوق بشر و مساوات انسانی ، وضعیت به مراتب بهتری دارد و علی رغم تبلیغات  حکومت، آنچه عملا در غرب وجود دارد بیشتر قابل تقدیر و ستایش است .چندی قبل  تصمیم دولت فرانسه  مبنی بر باز گرداندن کولی های مهاجر رومانی را به کشورشان،  با موجی از مخالفت واعتراض مردمی مواجه شد .مردم فرانسه این مردم فقیر و آواره را مهمانانی می دانند که هر گونه اجبار در بر گرداندن آنها به کشورشان را  ناحقی وجفا در حق ایشان قلمداد می نمایند . پس  انسانهای بی احساسند که  هر ملت و قومیتی را به جرم محرومیت و فقر شایسته توسری  خوردن  و طرد شدن می دانند.وقتی  فلان مسئول بلند پایه  در جمهوری اسلامی، رئیس جمهور سیاه پوست آمریکا را با تمسخر کاکا سیاه خطاب می  کند لاجرم چنین مسلمانانی  باید اخلاق و دین را از همان آمریکاییها بیاموزند .
    « پیامبر (ص) در عصر جاهليت و برده داري كه سياهان را از چهارپايان كم بهاتر مي دانستند، منزلت انسان را تا بدانجا برد كه ديگر در قيد رنگ و نژاد و قوم نباشد، ملاكها را عوض و ارزشها را دگرگون كرد. برده اى سياه بر بام كعبه مي فرستد تا اذان بگويد، عرب جاهلي كه دامن از سياه بر مي گرفت و عجم را به ديده حقارت مي نگريست، در مكتب اسلام خود را با سياه برابر و برادر و سلمان فارسي عجم را از خود برتريافت. امروز آمريكا  با عبور از مرزهاي نژاد و رنگ و قوميت، يك سياه آفريقايي  را به رياست جمهوري برمي گزيند، يعني التزام عملي به دستور پيامبر اسلام! »."روزنامه ابرار"

     آیت الله خامنه ای رهبر ایران ( سخنرانی  اردیبهشت نودو دو  ) :

    «نژادهای اروپایی یک نژاد‌های وحشی هستند، اینها حالا ظاهرشان اوتو کشیده و کراوات زده و ادکلن زده است  اما باطن هما ن باطن وحشی گریست»!

    این سخنان نژاد پرستانه در حالی عنوان می شود  که  تاریخ جهان  اسلام نیز از دیر باز تا به امروز  پر از داستانهای وحشی گری و قتل و کشتار و غارت و تجاوز است. پس اگر نتوان معتقد شد که مسلمانان یک  نژاد وحشی اند و به خود اجازه ندهیم  که جنایات عده ای خاص از قدرتمندان را به حساب کل مردم بگذاریم پس این قاعده در مورد دیگران نیز صدق می کند . نطیر این سخنان آیت الله در طول تاریخ فقط از دهان اندکی از حاکمان همچون هیتلر و موسولینی بیرون آمده است.

    شاخصه های حقانیت :

    نشانه حقانیت یک حکومت آن است که پابرهنگان و مظلومان ودردمندان مدافع آن باشند نه مرفهین وبی دردان .نشانه حق بودن حاکمیت آن است که متفکرین واولوالالباب جامعه آن حکومت را تایید کنند نه کسانی  که ذهنشان را بر بلی گفتن و تقلید کور کورانه پرورش داده  و ایشان را از درک حقایق بی خبر نگه داشته اند .علامت  حقانیت حکومت آن است که آزادگان جامعه آن را تایید کنند نه کسانی که به دنبال پست ومقام و نان وآبند زیرا شخصی که در معرض اتهام است شهادت وقضاوتش مورد قبول نیست .
    متاسفانه بعضی حکومتهای فریبکار حساب اینجای کار را نیز  کرده اند یعنی بی دردان را دردمند ، ظالمان را مظلوم ،اولوالاباب را بی بصیرت،جاهلان را عالم ،آزادگان را قدرت طلب، وقدرت طلبان را آزاده معرفی می کنند وجالب اینکه این گروه با بازی گرفتن وتمسخر انسان وانسانیت وجابجا کردن ارزشها و تغییر مفاهیم و مصادیق، سخن ازکرامت و بلکه اصالت انسان نیز سر داده وخود را قویا اومانیست و انسان گرا معرفی می کنند .



    جمهوری ایران:

    شعار" جمهوری ایران " ضدیت با اسلام را در بطن خود ندارد بلکه بر عکس این ایده برای نجات اسلام است. این گروه نگاهشان صرفا منعطف به اسلام حکومتی است و بر آن عقیده اند که  برای رسیدن به یک جامعه معقول باید  اسلام ادعایی وخشک ودرد سر ساز را رها کرد چرا  که ادعای حکومت اسلامی  و علم اصلاح دنیا را بر افراختن  از شئون حکومت غیر معصوم  نیست و چنین ادعایی برغیر معصوم بر داشتن لقمه بزرگتر از دهان است .با اسلام اجتهادی وبه خصوص مجریان ناقص نمی توان به جامعه فاضله رسید  چنین اسلامی مردم را نه به دنیای کامل  می رساند ونه به آخرت مطلوب ؛ پس باید به جای ادعای حکومت اسلامی به  زمینه سازی برای حکومت معصوم  مشغول شویم علاوه بر این  هر کسی   اهلیت  زمینه سازی را نیز ندارد چه بسا کسانی که گمان می کنند  که مشغول تمهید گری و زمینه سازی اند  در حالی که هم خود وهم جامعه را روز به روز از عقلانیت وفهم ولیاقت ظهور و حضور، دور می کنند [ یصدون عن السبیل ویحسبون انهم یحسنون صنعا].

    اسلام ناب برای غیر معصوم نه قابل فهم و احاطه  است ونه قابل اجرا و پیاده نمودن ؛ پس نقش ما باید  تمهید گری و محافظت باشد  نه ادعا گری  و حمله وری.  

    فریب خوردگان:

    فریب خوردگان  تنها به  اغوا شدگان دشمنان ومغرضان دین گفته نمی شود  بلکه بعضی نیز فریب خورده  حکومت و اسلام ناقصی اند که به نام  انقلاب واسلام ناب بر آنها قالب شده ؛ کسانی که  در واقع ،موش آزمایشگاهی اسلام آخوندی به حساب می آیند.
    مسلما آن اسلامی که در سینه مرجعیت ودر گوشه حوزه هاست بسیار سالم تر از اسلامی است که مبنای کار حکومت وسیاست واجتماع است وبین این دو فاصله های گاه متضاد وصد وهشتاد درجه ای وجود دارد. وقتی انسان ناقص وغیر معصوم بخواهد مجری اسلام  و مرکب دار انسانها به سوی بهشت شود دین  را نیز لنگ و ناقص می کند و بلکه  نبود چنین  دین  ناقص وادعایی ،مفیدتر از وجود آن خواهد بود  .
    دین شناسان ومجریان دو گروهند ؛کسانی که دین را وسیله  رسیدن به آب و نان وجاه ومقام و لذت ومکنت خود قرار می دهند و گروهی  که دین را هدف می دانند و نه وسیله .گروه اول ، دین را در جهت منافع خود  سانسور کرده  وآن حقایقی  از دین یا قانون را که موجب طلب مردم از آنان یا کم شدن نان یا ضعف اقتدار و مقام وپستشان گردد  به مردم نمی گویند. از آنجا که یکی از دلائل سکوت مردم ،عدم فهم و اطلاع  آنان نسبت  به حق وحقوق خویش است 
    بنابراین  ایشان از آگاهی مردم در اضطراب  بوده  و از جامعه نا آگاه و خواب زده  استقبال می کنند چرا که در چنین فضایی  به راحتی می توانند سلیقه وخواست خود را به جای قانون یا دین به مردم قالب  کنند ولی گروه دوم، دین را بی کم وکاست به مردم عرضه کرده  و وجدان و تقوایشان اجازه نمی دهد که ذره ای دخل وتصرف والقای نظر وخواست شخصی در آن روا دارند. مردم وعوام نیز که از فقه ودین سررشته چندانی ندارند مانند بیماری هستند که وقتی به پزشک مراجعه می کنند هر چه او می گوید سرشان را به علامت تایید تکان می دهند.این پزشک اگر بخواهد می تواند بیماررا  تحت مداوای کاذب  قرار دهد و جیب او را خالی کند و اگر بخواهد می تواند راه صداقت و راستگویی را بر گزیند  .هیچ چیز بهتر ازدینمداری نیست اگر دین به دست صالحان باشد و آن را  صاف وشفاف وبی کم وکاست اجرا کرده و فرا راه انسانهای نا بینا قرارش دهند وهیچ چیز بدتر از دینمداری نیست اگردین ابزارکارنا صالحان باشد که گفته اند: "چو دزدی با چراغ آید گزیده تر برد کالا" . 
    گویند در زمان بردگی لقمان روزی ارباب وی او را  امر کرد تا گوسفندی را بکشد وبهترین اعضایش را برای او  بیاورد. لقمان گوسفند را ذبح کرد  ودل وزبانش را برای صاحب خود آورد .دیگر روز باز ارباب، او را گفت که گوسفندی بکشد واین بار بدترین اعضایش را برای او بیاورد این بار نیز لقمان دل وزبان را برای او آورد. ارباب پرسید چگونه است که باز دل وزبان آورده ای؟ لقمان گفت هیچ چیز بهتر از دل وزبان نیست اگرصاف وبی عیب باشد وهیچ چیز بدتر از دل وزبان نیست اگر معیوب باشد . دین نیز  ابزاری  است که اگر حکومت بخواهد جامعه را با آن به اوج اعتلا می رساند واگر بخواهد بدترین نوع دیکتاتوری وکسب قدرت وثروت و سوء استفاده از راه همین دین حاصل می کند چنانکه با هیچ روشی دیگر چنین  مطلوبی حاصل نخواهد شد. دین چیزی است که اگر کامل شناخته واجرا شود دنیا وآخرت کامل را نتیجه می دهد واگر ناقص شناخته وعمل گردد دنیا وآخرت ناقص وخسارت بار به بار می آورد.
    اسلام ،امانتی در دست روحانیت و حاکمیت دینی است که اگر  چیزی از آن را   کم  و زیاد یا مخفی کند  خائن به دین خدا و جامعه خواهند بود[ان الذين يكتمون ما انزلنا من البينات والهدي من بعد ما بيناه للناس في الكتاب اوليك يلعنهم الله ويلعنهم اللاعنون ]. متاسفانه آنکس که می خواهد حقیقت عینی دین را به مردم بنمایاند حرفش در میان غوغاها و ظواهرو دیکته هایی که در ذهن مردم نقش بسته به قدری غریب می نماید که هیچ کس پیرامون آن نمی گردد .فریبکاران در جلب اندیشه مردم خیلی استادتر وماهرترند واز مصادره وثبت وضبط هیچ حرکتی به نفع خود دریغ نمی کنند این دو نوع تبلیغ وتقابل در عرصه سیاست را باید تشبیه به داستان آن معلمی نمود که به روستایی رفت که مردمش هیچ سواد بلد نبودند او سعی می کرد به مردم خواندن ونوشتن بیاموزد اما عده ای از اربابان وسود جویان نیز که عمری ازدولت جهل مردم نان خورده بودند در هراس بودند  که با سواد  شدن مردم ،ممکن است در آینده به ضرر منافع ایشان تمام شود بنابراین  روزی در مجلس درس معلم به محاجه بر خاسته وبه مردم گفتند که حرفهای این آقا عوامفریبی و دروغ است وما از او داناتر و با سوادتریم واین را به شما نشان خواهیم داد آنگاه از معلم خواستند که بنویسد"مار" معلم نوشت "مار"؛ سپس  یکی از آنها جلو آمد وروی تخته ، شکل مار را کشید وآنگاه رو به مردم کرد وگفت حال شما قضاوت کنید کدام یک از این دو "مار" است ؟مردم عامی  گفتند معلوم است آنچه تو کشیده ای! گفت: حال دانستید که این مرد فریبکاری بیش نیست وما از او داناتریم . بعد هم آن معلم  شیاد را از روستا بیرون انداختند.
    هیچ خیانتی بدتر از خیانت در دین مردم نیست که وقتی اسلام اصلی بر آنها عرضه شود ببینند که با دین جدید مواجهند وعمری در جهل مرکب سیر کرده اند بنابراین دین نه افیون ملتهاست ونه ابزار قدرتها ؛واگر این گونه باشد باید آن را با چنگ ودندان از دست ایشان خلاصی بخشید.زمانی آخوندها جلودار قیام وخشم مردمی علیه رژیمی بودند که هدفشان رهایی اسلام از دست او بود اما اکنون باید کسی پیدا شود تا اسلام را از دست همین آخوندها نجات دهد.
    در شرایطی که گروه اول یعنی سودجویان و ناصالحان بر مردم غالب باشند گروه دوم در انزوا ورنج واقع می گردند چون قادر به اثبات سخن خویش نبوده  وعملا کاری از پیش نمی برند اینان پزشکان حاذقی اند که بر عکس گروه اول هزارن سلول سرطانی را در پیکره جامعه می بینند که دیگران از آن غافلند  ایشان  بر این بیماریهای رنج آور، اسف وغصه می خورند در حالی که بیماران بی خبر و مشرف به مرگ ، خود در شادی وسرور ورضایتند. امام حسین علیه السلام یکی از اهداف خروج خود را امید دادن و احیاء حرکت این گروه معرفی کرده  ومی فرماید:" الا ترون ان الحق لا یعمل به وان الباطل لا یتناهی عنه .......آیا نمی بینید که به حق عمل نمی شود واز باطل نهی نمی گردد تا در سایه آن مومن به سوی (دین و) خدای خویش رغبت (حرکت) داشته باشد (وناامید نشود)". وقتی که مردم در مرگ خویش  شادی می کنند و وقتی که در اوج بیچارگی ،خود را خوش بخت ترین  می بینند اهل درد و پزشکان حاذق ،چه انگیزه ای برای فریاد بر اوردن داشته و چه نتیجه ای از این فریاد جز به گوشه زندان افتادن نصیب  ایشان می شود بی انکه مریضان و بیماران به خود آیند یا بر ایشان دل بسوزانند پس بگذار که چنین انسانهایی در بیماری خود بمیرد و آگاهان نیز دفتر عقل و دانش و غیرت خود را با شراب ناب بشویند و دل بر نالایقان  نسوزانند .در چنین فضای آکنده از جهل و بی خبری که مال باختگان ،مانند حکایت  خر برفت و خر برفت ،مشغول سرور و پایکوبی بر دارایی از دست رفته اند قدم پیش ننهادن مومن حتی برای به دست گرفتن مناصب معنوی ،نه از کبر و ناز بلکه از شدت ناامیدی و افسردگی  و اطمینان  به  کم  نتیجه بودن  زحمت است
    . در  جامعه ای که  زیر بار جهل کمر خم کرده  ،کثرت مسجد و وفور نماز خوان ،گره ای از مشکل باز نخواهد کرد و بر فرض که با این هزاران حسنه و ثواب، بهشت نیز نصیب انسان گردد  ولی بهشت جهال ،همان به که به عطایش بخشیده شود و سجاده جهل ،همان به که با شراب ، رنگین گردد.
    چون نیست نماز من آلوده نمازی            در میکده زان کم نشود سوز وگدازم.
    انسان عاقل ،جهنم اهل خرد را بر بهشت جاهلان ترجیح می دهد چون وقتی که عقل وعرفان وتفقه ،کامل نیست انسان ،عاقبت یا عابد متهتک  خواهد شد  ویا جاهل متنسک .بزرگ ترین
    حدیث آرزو مندی  انسان عارف  آن است  که چند صباحی از دولت انسان کامل را درک کرده  و در مسجد اهل بینش ودر میان عقلا ودینداران حقیقی نماز بگذارد چرا که نماز وعبادت و مسجد وروضه منهای عقل وخرد و عرفان و تفقه وتفکر، تنها فزاینده غرور ونخوت و دوری است و جز ملا ل و تاریکی بر روح  انسان نخواهد افزود .
    "در میخانه گشایید به رویم شب وروز. که من از مسجد واز مدرسه بیزار شدم"بنابراین به جای تکیه بر دارایی های متزلزل و ناقص خود ودیگران ،  باید تکیه برخاک کوی انسان کامل نمود  و به زمزمه   " فمعکم معکم لا مع غیرکم" مترنم بود . عارف واقعی  ، بهشت  انسان کامل را بیش از  بهشت حور وقصر و خیام طلب می کند .
    نکند میل دل من به تماشای چمن               که تماشای دل آنجاست که دلدار آنجاست .

    بنابراین خود فریبی و جهالتی  عمیق  است اگر به چیزی جز وصول به انسان کامل ودین منزل ،راضی و دل خوش گشته  و به جلوه فروشی  غیر ، فریفته  و سرگرم گردیم.

    ما شیخ و زاهد کمتر شناسیم         یا جام باده یا قصه کوتاه
    ما را به  مستی  افسانه کردند        پیران جاهل شیخان گمراه
    از دست زاهد گشتیم نالان             وز فعل عابد استغفرالله
    دلق ملمع زنار راه است               صوفی بیانداز این رسم و این راه

    آخرین به روزرسانی :بهمن نود و دو

    منابع : قرآن و حدیث


    نقل و بر داشت؛اکیداً ممنوع



    مطالب مرتبط با این مقاله:1- پیرامون مهدویت 2- رابطه ایران وآمریکا- چالش ها وراهبردها3- جایگاه اصلاح طلبی در اسلام 4- بررسی مسئله لعن در اسلام 5- نقدهای نوین در مسئله ولایت فقیه

    نظام اسلامی و آفات سیاسی




    ابزار وبمستر