زن و ریاست:
سوال این است که هدف از انتخاب زن برای ریاست ومسئولیت چیست؟
یا جواب این است که هیچ مردی را بهتر از فلان زن در محیط وشهر وجامعه پیدا نکرده ایم که در فلان اداره یا انجمن وتشکیلات بگماریم که حرفی است اغراق آمیز وغلط ویا جواب این است که همردیف و مثل زن از نوع مرد وجود دارد لکن ما می خواهیم ثابت کنیم که زن می تواند
جواب:
1-بین توانستن ونتوانستن و ومی باید ونمی باید فرق است
بحث
این است که اینکه سپردن ریاست به زن طبق روایت وعرف اسلام مکروه است از
باب این نیست که زن نمی تواند بله اکثر زنان ضعیفند ونمی توانند اما اگر
یکی دو زن هم پیدا شوند که مثل مرد مدیریت داشته باشند باز هم می گوییم تا
مردی هم سطح او وجود دارد دلیلی ندارد که ریاست ها ومسئولیت های اجتماعی
به زن واگذار شود ومرد ان زنان را بر خود ولی وقیم کنند چرا که این ترجیح
بلا مرجح است (الرجال قوامون علی النساء) هر کار توانستنی بایستنی نیست
وقتی که خدا ریاست خانواده که پایین ترین نظام جامعه است را به مرد داده
به نحو اولی ریاست در یک مسئولیت اجتماعی یا سیاسی که بسیار پیچیده تر از
مسئولیت خانواده است از آن مرد خواهد بودچگونه ریاست در خانواده حق مرد
است ودر اجتماع زن ومرد در این امر مساوی اند؟
ریاست زن بر زن اشکال ندارد واین درست همان فلسفه امامت جماعت وقضاوت را
دارد زن بر زن می تواند امام شود ولی بر مرد نه در قضاوت نمی تواند قرار
گیرد زیرا تابع احساسات است ( پس در ریاست هم مانند مرد نخواهد بود) اینها
جزو اصول لایتغیر اسلام است ومربوط به تمام اعصار وشرایط می باشد وریشه در
ساختارهای فطری وماهوی بین این دو دارد(ولیس الذکر کالانثی) زن نزد خدا
دوست داشتنی تر از مرد ومرد نزد خدا محترم تر از زن است بنابراین هر امری
که در واقع هتک احترام وادب زن نسبت به مرد محسوب شود جایز نخواهد بود که
مسلما ریاست زن بر مرد از این نوع است حتی در فقه ما آمده که اگر در یک
اطاق زنی جلوتر از مرد ایستاده باشد ونماز بخواند نماز او باطل است این
اهتمام شریعت را نسبت به مسئله احترام زن به مرد می رساند
2- درسپردن مسئولیت به فرد ، تنها مدیریت شرط نیست بلکه ابهت واقتدار نیز شرط است که معمولا زنان از این مسئله بهره شان کمتر از مرد است وغرور مرد نیز اجازه فرمانبرداری کامل را از زن نمی دهد واکثر مردان این مسئله را برای خود کوچکی وذلت می دانند
حضرت علی علیه السلام می فرمایند : المراه ریحانه ولیست بقهرمانه " زن ریحانه وگل است نه قهرمان ، قهرمان در لغت به معنی مدبر ومسئول است یعنی اینکه زن برای مدیریت و مسئولیت خلق نشده واز همه اینها معاف گردیده چون لطافت وجوهره انوثیت او با این مسائل تناسب وهارمونی نداردحتی در محیطی که همه یا اکثر کارکنان آن زنند باز اولویت برای آن مسئولیت با مرد است زیرا اقتدار مرد محیط را بهتر می گرداند وزن نیز از مرد اطاعت پذیری بیشتر دارد تا زن
مسلما تا ابهت کافی ولازم در کار نباشد زیر دستان حساب نمی برند علاوه بر این زن در هر جایگاهی که باشد همیشه عمده تعریفش در نظر مرد تعریفی جنسی است وهر قدر هم که جامعه پاک وسالم باشد این دید وتعریف و نگاه از بین نمی رودممکن است در غرب نه این نوع نگاه مرد به زن عیب باشد ونه زن از اینکه در چشم دیگران با این نوع جنبه ودید معرفی شود ابایی داشته باشد ولی در فرهنگ دینی ما این مسئله عیب وننگ است
در اسلام شان وشخصیت زن ومردبر اساس تقوا در یک ردیف است اما لازمه این مسئله تساوی در تمام امور نیست که بگوییم چون می خواهیم به زن احترام بگذاریم بیاییم به او مسئولیت وریاست بدهیم این دو هیچ لازم وملزوم یکدیگر نیستند ولازمه شان وشخصیت وکرامت رئیس یا مرئوس بودن نیست بعضی به غلط گمان می کنند بحث تساوی زن ومرد در دکترین اسلامی به معنی عدم وجود تفاوت است در حالی که این تساوی به معنی عدم وجود تبعیض است نه تفاوت حال مصادیق تبعیض وتفاوت را خود اسلام بیان نموده وما هم موظفیم به آنچه اسلام گفته گردن نهیم چون اگر ما بخواهیم از پیش خود مصداق ومفهوم تعیین کنیم به دلیل عدم آگاهی وسیطره بر حقیقت وجودی زن و حکمتهای نهفته در نظام ذکوریت وانوثیت دچار خطا می شویم
قرار
گرفتن زن در مسئولیتها موجب تمایل وانحراف ذهن وجامعه زنان از وظیفه اصلی
و فطری خواهد شد وبین آنان به جای توجه ورقابت در فضائل زنانگی رقابت در
حضور بیشتر وبدون ضرورت در اجتماع ورسیدن به پست ومقام را ایجاد خواهد
نمود وابعادی که در حقیقت برای زن فخر وحسن محسوب نمی شود به عنوان ارزش
نمودار خواهد شد وبر عکس ابعاد ارزشی زنانگی کمرنگ تر خواهد شد آنچه امتیاز وارزش ذاتی محسوب می شود تقوی وعمل به هر وظیفه ای است که شریعت یا جامعه بر انسان تحمیل نموده چه اینکه فرد رئیس باشد یا مرئوس. رئیس رانه بر اساس جایگاه معنوی بلکه بر اساس صلابت و تجربه بر می گزینند ولو اینکه جایگاه معنوی او از زیر دست خود بسیار پایین تر باشد.
ریاست ارزشی ذاتی نیست :
ریاست یک ارزش ذاتی در اسلام نیست و بلکه یک وبال وزحمت اضافه است که حق بیشتر حق دیگران را بر عهده انسان موجب می شود تا حق او بر دیگران را. و ارزش آن فقط آلی و ابزاری است بنا بر این کنار گذاشتن زن از مسئولیت سلب حق از او نیست چون از همان ابتدا چنین حقی برای او ثابت نبوده است سلب مسئولیت از زن معافیت است نه محرومیت محرومیت جایی است که ماکسی را از حقش که یک ارزش وامتیاز محسوب می شود منع کنیم در حالی که نه نظام طبیعت ونه فطرت ونه شریعت هیچ کدام مسئولیت را برای زن ، حق عنوان نمی کنند
ملاک اصلی در مدیریت علم وتحصیلات نیست بلکه عقل وتجربه ودور اندیشی وصلابت است زن از آنجاکه موجودی لطیف و حساس اندیش است کمتر از مرد در مدیریت دوام دارد وزودتر خسته می شود وتصمیمات او نیز بیشتر منبعث از عواطف واحساسات مقطعی است در حالی زندگی جمعی نیاز به تصمیمات حاصل از تجربه ودور اندیشی ووسعت بینی است البته این به معنای آن نیست که در بعضی موارد به خصوص در امور داخلی خانواده مرد تصمیم زن را اجرا نکند خیرمرد می تواند خیلی جاهها به رای زن احترام گذاشته وآن را اجرا کند ولی به هر حال زن نیز باید بداند که ملاک اصلی در تصمیمات زندگی رای مرد است وباید به آن گردن بنهد هر چند که بعدا معلوم شود که رای زن بهتر و نافذتر بوده
شما ببینید در میان تمام 124 هزار پیامبر حتی یکی از آنها زن نبوده نه اینکه هیچ زنی لایق مقام نبوت یا امامت نیوده اما ما دو نوع نبوت داریم نبوت استحقاقی وتکوینی ونبوت تشریعی و عملی ، زن ممکن است به مقام نبوت تکوینی دست یابد ولی نبوت تشریعی یک مسئولیت اجتماعی وسنگین است آنچه هم که ارزش اصلی است همان نبوت تکوینی است نبوت تشریعی صرفا یک زحمت ومسئولیت است در قرآن نوع فرمانهایی که به این دو گروه داده می شود متفاوت است به مرد امر سنگین ودر خور خود وبه زن نیز امر در تناسب خود می دهد به پیامبر می گوید:
قم فانذر
یا ایهاالنبی جاهد الکفار والمنافقین
واغلظ علیهم
واستقم کما امرت
......
خوب اینها اوامر سنگینی هستند که از عهده زن که روح وجسم لطیف دارد بر نمی آید .زن برای این حیطه ساخته نشده است
اما جایگاهی که برای زن در قرآن بیان می شود همان خواست فطرت وتبیین جایگاه حقیقی اوست مثل:
یا مریم اقنتی لربک واسجدی وارکعی مع الراکعین
وقرن فی بیوتکن
ومن آیاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها
.....
در عین اینکه اسلام اصل کلی را بر تساوی زن ومرد قرار داده است اما در عین حال در بسیاری از احکام وباید ونبایدها فرقهایی بین آن دو قائل شده است پس معلوم می شود تساوی به معنی عدم تبعیض است نه عدم تفاوت، تفاوت احکام گاه بر مبنای تفاوتهای جنسیتی است وگاه روحی ودر واقع عدم وجود این تفاوتهاست که ظلم به حساب می آید گاه ما می خواهیم از حق زن دفاع کنیم ولی از آن طرف به حق مرد اجحاف می نماییم اسلام خود بهتر از همه به حق زن ومرد آگاه بوده وآنچه قانون وباید ونباید در این زمینه وضع نموده همه بر طبق مصلحت وحکمت بوده حق ومساوات در جایی است که هر دو به یک عملی که ارزش ذاتی دارد اقدام نموده اند مثل عبادت وطاعت در این صورت هر دو در احقاق حق مساوی اند نه اینکه فکر کنیم آنها باید در تمام احکام شرعی یا اختیارات وجایگاه اجتماعی با هم مساوی باشند گاه تساوی خود عین تبعض وظلم است بنابراین اختلاف احکام میان این دو بر اساس تفاوت است نه تبعیض متاسفانه در سالهای اخیر یک الگو بر داری از غرب در جامعه ما به چشم می خورد که بدون تطبیق با معیارهای دینی بعضی سعی بر آن دارند که قوانین وعرفیات غرب را در مورد زن به عینه در جامعه پیاده کنندزن روحیاتی داردکه هیچ گاه با گذشت زمان آن فطرت وروحیه عوض نمی شود مثلا روحیه غلبه احساس همیشه در زن بوده وهست وجزو فطرت اوست یا اینکه وقتی می فرماید " وقرن فی بیوتکن" همان خواست فطری ودرونی زن را متذکر شده وهیچ گاه زمانی نخواهد آمد که این خواسته درونی زن عوض شود یا اینکه خدا حرفش را پس گیرد خداوند زن را در یک حیطه وجایگاه ومرد را در یک حیطه وجایگاه خلق کرده وظایف آن دو در بسیاری از امور با هم فرق می کند هم کاسه کردن وظایف زن ومرد یک بدعتی است که موجب اختلال جامعه ونظام خانواده می شود
معلوم نیست چرا بعضی مردان می خواهند زن را به جایگاهی برسانند که خود زنها خواسته ای برای رسیدن به آن جایگاه ندارند یا چیز هایی را جزو حقوق زن بدانند که خود زنها آن مسائل را جزو حقوق خود قلمداد نمی کنندوبرای زنان کاسه داغ تر از آش شده اند
"چند روز پیش مجلس مالی به اسم دفاع از حقوق زنان قوانینی را تصویب کرد که بسیاری از زنان مالی به این امر اعتراض نموده وتجمعاتی بر پا کرده واین قوانین را خلاف اسلام بر شمردند
بر اساس این قانون به زنان در ازدواج حق مساوی با مردان داده شده است همچنین بر اساس این قانون سهم الارث زنان افزایش می یابد.
با این وجود ، اکثریت زنان مسلمان "مالی" ، علی رغم حمایت اقلیت روشنفکر و پیشروی زنان این کشور از این قانون، به تصویب آن اعتراض دارند و ده ها هزار تن از آنان در باماکو، پایتخت و دیگر شهرهای این کشور در اعتراض به تصویب قانون جدید زنان دست به تظاهرات زدند.
مهم ترین سازمان مخالف این قانون که تظاهرات اعتراضی را سازمان دهی می کند " اتحادیه ملی انجمن های اسلامی زنان " مالی است .
این اتحادیه معتقد است که این قانون با اصول دین اسلام مغایرت دارد و از رییس جمهور مالی خواسته است تا این مصوبه پارلمان را به توشیح نرساند.
یکی از جدی ترین انتقادی که زنان مسلمان مالی به قانون جدید دارند آوردن ماده ای در آن است که تمکین از شوهر را غیر الزامی می سازد .
یکی از زنان مسلمان این کشور در این باره به بی بی سی می گوید : " ما باید از اسلام اطاعت کنیم ... بر اساس اصول اسلام مرد باید از همسرش محافظت کند و در مقابل زن نیز باید از شوهرش اطاعت کند."
وی می افزاید : " تنها اقلیت کوچکی از زنان مالی که روشنفکر هستند خواستار این قانون جدید ند. در حالی که زنان فقیر این کشور که مسلمانان واقعی هستند، با این قانون مخالفند . "
در دولت دهم کشور خودمان نیز که برای اولین بار بحث جدی وزارت زن مطرح شد وسه نفر از زنان به مجلس معرفی شدند وبسیاری از مراجع به این مسئله اشکال جدی وارد نمودند
عضو فراکسیون روحانیون مجلس با انتقاد از رئیس جمهور به خاطرمعرفی سه وزیر زن گفت: به خاطر
فرهنگ خاصی ایرانی ها، مردها حاضر به اطاعت از زنان نیستند.
حجت الاسلام والمسلمین سلمان ذاکر نماینده ارومیه با بیان اینکه انتخارئیس جمهور اد
در معرفی
سه وزیر زن نشان دهنده ظرفیت بالای اصولگرایان واحترام خاص این جریان به جایگاه زنان است اظها
ر داشت: به خاطر فرهنگ خاص ایرانی ها مردها حاضر به اطاعت از زنان نیستند و این امر اداره وزارت
خانه هایی که توسط زنان مدیریت می شوند را با
چالش مواجهه می کند .
وی خاطرنشان کرد : سخت کوشی وانجام کار جهادی از عهده زنان خارج
است وبهتر بود ایشان در
خصوص انتخاب سه وزیر زن تامل بیشتری انجام می داد .
رییس فراکسیون روحانیون مجلس از نارضایتی علما ومراجع تقلید قم از انتخاب سه وزیر زن از سوی
احمدی نژاد برای کابینه دولت دهم خبر داد.
وی اظهار داشت :براساس
اطلاعاتی که دریافت کردم بسیاری ازعلما ومراجع تقلید از جمله آیت الل
ه صافی گلپایگانی و آیت الله مکارم شیرازی نسبت به انتخاب وزیر زن شبهه فقهی دارند
عکس العمل امام جمعه مشهد
امام جمعه مشهد با بیان اینکه می گویند 50 نفر از 313 یار امام زمان (عج) زن هستند، گفت:
شایعه در
اطراف موضوع امام عصر (عج) زیاد است اما در همه روایات پیرامون این موضع آمده است که این
313 نفر مرد هستند و باید در این زمینه به علما مراجعه کرد.
اشاره به اعلامیه امام راحل در پاییز 1341 که فرمودند برابر دانستن زن و مرد بدعت است، عنوان کرد:
وظیفه ما به عنوان یک طلبه تذکر دینی دادن است و هدف تضعیف دولت نیست.
انتقاد امام جمعه اصفهان از توجیه رییس جمهور:
امام جمعه اصفهان نیز از توجیهات
رئیسجمهور برای انتخاب وزیر زن انتقاد کرد.
او گفت: به نظر من
مجلس باید به برخی از وزاری پیشنهادیرئیس جمهور رای ندهد.
وی بیان کرد: در هر صورت انتظار می رود که توجیهات رئیس جمهور و نکاتی که وی در
مورد وزیران
زن ارائه کرد مورد توجه مجلس قرار نگیرد.
وی بیان کرد: : مجلس باید برای انتخاب وزرای پیشنهادی رئیسجمهور به این توجیهات توجه نکند و نباید
این بدعت گذاشته شود و انتظار میرود حواس مجلسیها جمع باشد.
امام جمعه اصفهان با اشاره به اینکه قطعا نیت رئیس جمهور خدمت و خدمترسانی به مردم
است، ادام
ه داد: اما باید از همه جهات اسلام را رعایت کرد زیرا قطعا زنی که وزیر شود باید بطور مرتب با مردان
و معاونان خود در ارتباط باشد و نمیتواند جنبههای دینی را به طوز کامل رعایت کند."
(منبع دو خبر بالا: عصر ایران)
نقد مقاله اول سایت عصر ایران:
یک
جا دیدم یک آقایی در دفاع از مسئله ریاست زن در جامعه وعدم اشکال ولایت او
بر مرد به قصه بلقیس مثال زده که در قرآن شرح حال او آمده ملکه سبا زنی
بود که برسرزمینی فرمانروایی می کرده اما آمدن این قصه در قرآن به معنی
تایید وصحه قرآن بر ریاست وفرمانروایی او نیست او فرمانروایی بوده که خود
او وقومش در جهالت زندگی می کرده اند وخورشید را می پرستیدند نتیجه آن هم
این شد که حضرت سلیمان غیرتش از فرمانروایی یک زن وشرک او وقومش چنان به
جوش آمد که با ذلت وخواری او را توسط عفریت دربار خود حاضر کرد و ابهت
واقتدار دستگاه عظیم والهی خود را به رخش کشید واو را تسلیم امر خدا نمود
وبه سلطنتش پایان
دادامام حسین علیه السلام در مسیر عاشورا زمانی که اباهره ازدی از علت
خروج وی از مکه وحرکت به سوی کوفه سوال نمود فرمودند: ای اباهره بنی امیه
مالم را گرفتندصبر نمودم وهتک حرمتم کردند وصبر نمودم وچون خواستند خونم
را بریزند ازآنها گریختم وبه خدا سوگند که این گروه یاغی مرا شهید خواهند
کرد وخداوند لباس ذلت بر تن ایشان خواهد پوشاند وبرایشان مسلط خواهد نمود
کسی را که ایشان را ذلیل تر گرداند از قوم سبا که زنی فرمانروای ایشان بود
صاحب مقاله در جای دیگر می گوید:
اگر مدیریت های اجرایی زنان را مترادف با ولایت آنان بر مردان قلمداد کنیم ، نه تنها آنها نباید وزیر و معاون رئیس جمهور شوند ، بلکه حتی در مدارس دخترانه نیز نباید مدیر زن داشته باشیم زیرا در همان مدارس نیز مردانی مانند سرایدار مدرسه کار می کنند که تحت امر مدیر هستند و از آنجا که طبق این نظریه نباید زنان بر مردان ولایت داشته باشند ، باید مدیر نیز مرد باشد و الا کجای اسلامی که آقایان مدعی آن هستند ، آمده است که اگر مردی سرایدار بود ، زنان می توانند بر او ولایت داشته باشند؟!
جواب:
بین وزارت ومدیریت یک مدسه فرق زیاد وجود دارد ریاست بر یک سرایدار کجا وریاست بر یک وزارتخانه وولایت بر دهها هزار مرد کجا علاوه بر این ریاست بر سرایدار ضمنی و ریاست بر جمعیت مردان یک دستگاه ووزارتخانه مستقیم است زن به خاطر ولایت بر سرایدار نیست که رئیس مدرسه می شود بلکه او بر محیط زنانه رئیس است حال در این محیط یک نف را رهم به عنوان خادم مرد آن هم از روی ضرورت گماشته اند نمی توان گفت که او رئیس شده تا بر مرد ولایت پیدا کند
وی ادامه می دهد:
حتی اگر بحث ولایت در این زمینه موضوعیت داشته باشد ، ولایت مجلسی ها
پررنگ تر است زیرا مجلسی ها که تعدادی از آنان نیز زن هستند ، رسماً بر
دولتمردان نظارت و به قدری قدرت دارند که حتی می توانند رئیس جمهور و
وزیران را عزل کنند.
اگر امور کاری و اجرایی را مترادف با ولایت
بدانیم و بر منع اعمال این ولایت از سوی زنان برمردان باور داشته باشیم ،
آنگاه باید در اولین فرصت ، قانونی به تصویب برسد که زنان نماینده مجلس ،
حق احضار و استیضاح و دادن رأی عدم اعتماد به دولت"مردان" را نداشته باشند
و قانون اساسی هم بدین شکل اصلاح شود که نظارت بر دولت ، فقط در صلاحیت
نمایندگان مرد مجلس است و نمایندگان زن در مسائلی مانند استیضاح ، صرفاً
نقش مستمع آزاد را ایفا می کنند!
جواب:نمایندگی مجلس حسابش فرق می کند زنی که در میان نمایندگان رای می دهد یا استیضاح می کند به تنهایی این کار را نمی کند بلکه رای واستیضاح او مندرج در یک گروه است که اکثرا هم مرد هستند بعد هم سوال واستیضاح ورای اعتماد به معنی ریاست نیست بلکه مشارکت است ریاست آن است که یک نفر صاحب رای وتصمیم وقدرت باشد ویک نفر عزل ونصب کند نمایندگی وظیفه اش تصویب قوانین ونظارت بر اجرای قانون است واین در رده ریاست داخل نیست بلکه در قسم سوم این مقاله یعنی" مشارکت زن در فعالیتهای اجتماعی وسیاسی " داخل می باشد
وی می گوید:
کسانی که بحث منع ولایت زن بر مرد را مطرح می کنند و وزرات زنان را مصداق این موضوع می دانند ،به این پرسش پاسخ دهند چگونه حضرت خدیجه (س) به عنوان یک تاجر ثروتمند بر مردان تحت امرش مدیریت داشت و به عنوان کارفرما ، آنان را امر و نهی می کرد؟
جواب::
حضرت خدیجه یک ثروتمند بوده که خود او به عنوان یک زن نمی توانسته در جامعه به کار تجارت بپردازد و این پول را به مردان می داده تا برای او تجارت کنند و سود ومزدی را هم دریافت کنند حال این کجایش ولایت وریاست است بلکه صرفا یک نوع فعالیت اجتماعی است وباز داخل در قسم سوم این مقاله است
در جای دیگر می گوید:
بدیهی است اگر این امر خلاف شرع بود ، ایشان حتماً مانع می شدند.
جواب:
ما نمی گوییم که شرعا این مسئله حرام است بلکه بحث روی باید ونبایدهای دیگر است رهبری هم در مسئله ای که حرمت شرعی ندارد وظیفه ای برای دخالت نمی بیند مگر آنکه مربوط به مسائل حکومتی مربوط به خود باشد علاوه براین تنها رهبری که نیست که فقیه واسلام شناس است فقها واسلام شناسان ومراجع دیگری هم هستند که خیلی هایشان روی این مسئله اشکال واعتراض وارد نموده اند
ادامه می دهد:
جواب:
این چه ربطی به مسئله ریاست زن دارد این قضیه یک نوع شرکت زن در مسائل سیاسی واجتماعی است که با مسئله ریاست فرق می کند
نقد مقاله دوم سایت عصر ایران:
عصر ایران در دفاع از مسئله ریاست زن iفت دلیل را ذکر می کند:
1- عمده ترین موضوعی که هم اکنون درباره حضور زنان در سمت های ارشد مدیریتی مطرح می شود این است که چنین انتصاباتی خلاف شرع است! البته منتقدان نمی گویند که در کجای اسلام تصدی مدارج مهم مدیریتی توسط زنان حرام شده است؟
اگر واقعا وزیر یا استاندار شدن زنان حرام بود، حتما در رساله های علمیه مراجع تقلید اشاره ای بدان می شد و لابد حکم تعزیر احمدی نژاد به خاطر ارتکاب فعل حرام از سوی مراجع نیز صادر می شد.
کسانی که بر حرمت چنین انتصابی اصرار می ورزند، لابد یادشان رفته است که "حلال محمد، حلال الی یوم القیامه و حرام محمد حرام الی یوم القیامه" و البته فراموش نشود که مطابق آموزه های دینی، هر چیزی مباح و حلال است مگر آنکه حکم حرمت آن از سوی شارع مقدس صادر شده باشد، کما اینکه در دین اسلام بر حرام بودن شرب خمر تصریح شده است و دیگر کسی نمی تواند آن را حلال بداند.
بنابراین، حرام شمردن کاری که در دین اشاره ای به حرام بودن آن نشده است، خود عین بدعت است و تفاوت چندانی با حلال شمردن حرام ها ندارد.
2- شاید گفته شود که نفس انتصاب یک زن به مقام وزارت و استانداری و پست های ارشد مدیریتی حلال است اما چون لازمه این مشاغل، حضور پر رنگ اجتماعی و تعامل با مردان است، شایسته نیست چنین سمت هایی به زنان داده شود.
اگر این توجیه را درست بدانیم، نه تنها انتصاب زنان به سمت های بالای مدیریتی بلکه اساسا حضور اجتماعی زن را باید به کلی منتفی بشماریم و در همان گام اول، حکم اخراج همه زنان کارمند در هر رده ای که هستند را صادر کنیم زیرا تقریبا همه اشتغالات کاری مستلزم تعامل با دیگران است.
همچنین، باید از منتقدان انتصاب وزیر زن و استاندار زن پرسید که چرا تا کنون در مقابل انتصابات پرشماری که برای زنان در سمت های مدیریتی مانند مدیرکل، شهردار، رییس اداره و ... صورت گرفته است، سکوت کرده بودند؟ به عنوان مثال همین خانم سوسن کشاورز که قبلا معاون وزیر و رییس سازمان آموزش و پرورش استثنایی بود، در آن سمت، با هیچ کس ارتباط کاری نداشت ولی اگر وزیر می شد، مجبور به اختلاط با نامحرم می شد؟!
این دوگانگی اساسا قابل توجیه نیست. اگر قرار است زنان با هیچ مردی مواجه نشوند با هیچ مردی سخن نگویند، چه تفاوتی می کند بین زنی که از سر ناچاری و برای سیرکردن شکم یتیمان خودش با پیکان به ارث رسیده از شوهرش در خیابان های تهران از صبح تا شب مسافرکشی می کند و زنی که در عالی ترین مقامات اجرایی و دولتی عضو کابینه می شود؟ و اتفاقا مگر نه این است که گستره روابط اولی بسیار بیشتر است؟!
پس چرا درباره زن اول صدای حلال و حرام بلند نمی شود و کار زن اول را نیز ممنوع و دولت را موظف به تامین کامل معیشت او برای درنیفتادن در ورطه حرام کذایی نمی کنند؟! در کار دین که نمی توان یک بام و دو هوا کرد!
البته احکام شرعی، حد و حدود روابط زن و مرد را تعیین کرده است و تجاوز از این مقررات نیز طبق همان احکام، معصیت است چه در خلوت خانه و چه در مقام وزارت و لذا این مساله، اساسا به پست و مقام ربطی ندارد که بگوییم در فلان پست به بالا این روابط حرام است ولی آن پست و مقام کمتر، حلال!
3- اگر زنان را از عهده دار شدن پست های مدیریتی منع کنیم چون که در آن پست ها ناگزیر از تعامل با مردان هستند، مردها را نیز باید از تصدی پست های مدیریتی منع کنیم چون آنان نیز در هر حال ناگزیر هستند با نیمی از جامعه یعنی زنان در ارتباط باشند!
با این توجیه در واقع همه باید خانه نشین شوند چون اگر مرد کار کند
مجبور است با زن تعامل کند و اگر زن کار کند، ممکن است مجبور به هم کلامی
و همکاری با مرد شود.
البته گروهی بدشان نمی آید که کلا همه زنان را
به اندرونی بفرستند و در جامعه فقط مردان حضور داشته باشند تا در محیط
استریلیزه شده مورد نظر آنان، اساسا زمینه ای برای گناه وجود نداشته
باشد!! وجود این تمایل و آرزو در میان برخی افراد و جریانات یک واقعیت تلخ
است.
4- می گویند در کجای اسلام ، پیامبر (ص) و حضرت علی (ع) حاکم زن منصوب کرده اند که ما هم چنین کاری کنیم؟ راست هم می گویند ولی یادشان نرود که در زمان بعثت پیامبر (ص) چنان جایگاه پستی برای زنان وجود داشت که ساکنان شبه جزیره عربستان، وقتی می شنیدند صاحب دختری شده اند، از خشم، سیاه می شدند و از شرم، سر بالا نمی آوردند و برای آنکه این "ننگ" (!) را از دامن خود پاک کنند، دختران خود را زنده زنده زیر خاک دفن می کردند!
در چنان وضعیتی، کار بزرگی که حضرت محمد (ص) کرد، این بود که دختران را از زنده به گور شدن نجات داد و حق حیات را به ایشان باز گرداند و برای زنان حقوق اجتماعی مقرر و آنان را وارد مسایل اجتماعی کرد که از آن جمله می توان به پشتیبانی امدادی مجاهدین صدر اسلام در جنگ با کفار توسط زنان اشاره کرد.
بدیهی است که در جامعه مردسالار آن روزگار که زنان تازه از گور نجات یافته و حق حیات پیدا کرده بودند نمی شد بلافاصله آنان را وزارت و امارت داد.(در جامعه تحصیل کرده خودمان 30 سال پس از انقلاب این مساله مشکل زا شده، چه رسد به جامعه عرب 1400 سال پیش!)
بنابراین، اگر شرایط وقوع کاری در زمان پیامبر (ص) و حضرت (ع) محقق نبوده ، دلیل حرام بودن آن کار نیست کما اینکه پیامبر (ص) هیچ زنی را به عنوان فرستاده ویژه ، نزد پادشاهان آن روزگار، در ایران و یونان و ... نفرستادند ولی امام خمینی (ره) وقتی هیاتی را نزد حاکمان وقت شوروی سابق فرستادند تا پیام اسلام را به آنها ابلاغ نماید یک زن را نیز جزو هیات اعزامی منصوب کردند. آیا باید گفت که کار امام بر خلاف سیره نبوی در اعزام هیات های سیاسی نزد حاکمان وقت بوده است؟ پاسخ قطعاً منفی است.
5- از همه اینها که بگذریم، عقل نیز ایجاب می کند که برای مدیریت ها از بهترین ها استفاده کنیم. اگر در جایی یک زن، قدرت مدیریتی بیشتری داشته باشد عقل حکم می کند که او را به کار بگیریم تا آنکه مردی را بدان سمت منصوب کنیم که حضور بی کفایتش در آن مقام، هزار تالی فاسد داشته باشد.
6- واقعیت این است که نمی توان همه مقدمات را فراهم آورد ولی از آن
انتظار نتیجه نداشت. در جامعه ما وقتی زنان همپای مردان و گاه حتی بهتر از
آنان تحصیل می کنند، استخدام می شوند، کار می کنند و کسب تجربه می نمایند
و ... عقلاً نمی توان به آنها گفت که شما حق ندارید مدیر شوید! معنای این
سخن آن است که جامعه این همه هزینه برای رشد یک فرد می کند ولی در نهایت
نمی خواهد ما به ازایش را از آن فرد دریافت کند.
بنابراین ، مدیریت زنان ، نه فقط حق زنان که حق جامعه است.
7- قانون اساسی نیز در فصل سوم و مشخصاً در اصل های 20 و 19 بر تساوی همگانی تصریح داشته است.
اصل 19 می گوید: "مردم ایران از هر قوم و قبیله که باشند از حقوق مساوی برخوردارند و رنگ، نژاد، زبان و مانند اینها سبب امتیاز نخواهد بود."
و در اصل 20 نیز تصریح شده است: "همه افراد ملت اعم از زن و مرد یکسان در حمایت قانون قرار دارند و از همه حقوق انسانی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی با رعایت موازین اسلام برخوردارند."
این اصل، نه تنها وزارت زنان بلکه حق آنها برای نیل به مقام ریاست جمهوری را دربردارد و لذا اگر از منظر قانون اساسی نیز به موضوع بنگریم ، انتصاب زنان در پست های ارشد مدیریتی در تطابق کامل با قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران است.
جواب ادله:
پاسخ دلیل اول: نفس ریاست زن بر مرد در اسلام کراهت دارد که قبلا ادله آن گذشت پس فی نفسه حرام نیست بلکه مکروه است بلی در صورتی که این مسئله موجب وهن وضعف عفت یا خوف به گناه باشد ومروج حضور بیش از اندازه وافراطی زن در جامعه شود به گونه ای که زن از وظیفه اصلی وفطری خود دور گردد قطعا حرام خواهد بود لازم هم نیست که حتما این مسئله در رساله نوشته شده باشد بلکه این مسئله در احادیث مصرح ونیز احکام مشابهی است که زن در آنجا ها از ولایت وجلو دار بودن نسبت به مرد منع شده حتی در مسئله ای مثل نماز خواند ن گفته شده در یک اطاق که زن ومردی نماز فرادی می خوانند اگر زن جلوتر از مرد بایستد نماز مرد باطل است
پاسخ دلیل دوم:
در اینجا بحث ولایت زن بر مرد با بحث کار وفعالیت اجتماعی زن ( بدون آنکه بر مرد ولایت داشته باشد خلط شده است) ثانیا بین زنی که از روی ناچاری وفقر به قول شما مسافر کشی می کند با زنی که شکمش سیر است وشوهر هم خرج ونفقه او را می تواند بدهد زمین تا آسمان تفاوت وجود دارد ثالثا: اینکه در جامعه زن ومرد مختلط کار می کنند دلیل بر مشروعیت این امر نیست فعل جامعه مشروعیت ایجاد نمی کند اگر حضور یک زن در پستی موجب این باشد که مردی از کار بی کار شوند یا عفت مداری درآن محیط مورد خطر واقع گردد باید کار را از او گرفت مسئله اختلاط زن با مرد در صورتی که منجر به حرام حتی در بعد نگاه یا شنیدن صدا ازروی لذت باشد قطعا حرام است ودر این مورد فرق نمی کند که زن رئیس باشد یا مرئوس نهایتا اگر زنی فقیر باشد که نیاز به کار داشته باشد کار حق اوست و گناه مرد بر او نیست ولی اگر فقیر نباشد وپستی را که حق مرد است اشغال کرده باشد در هر گناهی که مرد مرتکب می شود او نیز شریک است اگر این خوف از جانب خود زن باشد واجب است که یا کار خود را ترک کند یا محیط خود را عوض نملید به هر حال در اسلام اهمیت کار مهم تر از اهمیت عفت نیست
جواب اشکال سوم:
بین ولایت مرد بر زن وولایت زن بر مرد زمین تا آسمان فرق است آنجا که مرد بر زن ولایت وریاست دارد مشکلی وجود ندارد مگر از حیث مسئله اختلاط وروابط وخوف گناه که جواب آن گذشت
جواب اشکال چهارم
مسئله اعزام زن از سوی امام خمینی ربطی به مسئله ولایت وریاست زن بر مرد ندارد و این در مبحث بعدی ما داخل است واشکال کننده این دو را خلط نموده است
جواب اشکال پنجم
شما چگونه می توانید ثابت کنید که در این کشور فلان زن مدیریتش از دهها میلیون مرد بالاتر است حرف شما صرف ادعاست که اثباتش غیر ممکن است
جواب اشکال ششم
اینکه زنان گاه بهتر از مردان کار یا تحصیل می نمایند دلیل بر این نمی شود که بتوانند بر مرد ولایت داشته باشند بلکه باید آنها را در همان جایگاهی که هستند مورد تقدیر وتشویق قرار داد واگر می خواهیم به آنها مدیریت دهیم مدیریتشان بر زن باشد نه بر مرد
جواب اشکال هفتم
بر داشت شما از قانون واصلا تساوی زن ومرد در اسلام غلط است پس اگر به قول شما زن ومرد با هم مساوی اند مردان نیز باید مانند زنان چادر بپوشند یا زنان نیز باید مانند مردان فاقد حجاب شوند پس چرا این گونه نیست یا اینکه زنان باید بتوانند قاضی شوند یا همان گونه که مرد بر زن پیش نماز می شود زن نیز بتواند بر مرد امام شود در حالی که هیچ یک از اینها در اسلام نیست بنابراین بهتر است شما در دفاع از حقوق زنان کاسه داغ تر از اسلام نشوید " ولیس الذکر کالانثی"
شرکت زن در مشاغل اجتماعی:
حرف اسلام در این مسئله سکوت است وتایید ونفی مربوط به نوع شرایط و رعایت باید ها ونباید هاست.البته در دنیای امروز که خانواده ها به یکی دو بچه اکتفا نموده و شرایط زندگی آسان شده است حقیقتا زن در محیط خانه وبدون کار بیرون وقت بیش از اندازه زیاد آورده و این امر می تواند موجب افسردگی و احساس ضعف و خلا برای او نماید پس زن اگر به کار بیرون به دید یک امر نشاط آور وبه عنوان اینکه بتواند مازاد وقت اضافه خود را در خانه وخانواده پر کند اشکال ندارد.
کار بیرون از خانه در وهله اول بر زن واجب نیست واسلام زن را از این امر معاف نموده چون وظیفه بیرون او را از وظیفه درون خانه معاف نمی کند مگر آنکه زن بتواند هر دو وظیفه را به نحو کامل انجام دهد وظیفه درون خانه این است که او بتواند مایه انس وکانون محبت برای همسر وفرزند باشد بنابراین اگر او با اعصاب وروان وجسمی خسته وارد خانه شود ووظیفه جهاد المراه حسن التبعل را نتواند به نحو مطلوب انجام دهد در واقع ترک واجب به خاطر انجام امر مباح وترک اصل به خاطر انجام امری فرعی نموده است وترک وظیفه نیز بدون عذرگناه محسوب می گردد زن ومرد در اسلام از لحاظ حق علم وتحصیل مساوی اند ولی از لحاظ کار ، خیر.جایی خانمی در دفاع از کار بیرون چنین مطرح نموده بود که کار یک تضمینی برای آینده زندگی زن است از آنجا که سایه شوم جدایی همیشه بر سر زن سنگینی می کند این مسئله باعث می شود در صورت طلاق زن با داشتن کار وتامین مادی دستش نزد کسی دراز نباشد. در جواب باید گفت که اولا خود مهریه یک تضمین مادی برای آینده زن است ثانیا جدایی معمولا در سن جوانی انجام می شود وچنین زنی خواه وناخواه دوباره ازدواج می کند وتامین می گردد.جامعه وخانواده هیچ یک نیازی به حضور زن در نقش تولید و اقتصاد بیرون از خانواده ندارند مگر به حسب ضرورت وناچاری.وجود مادر در خانه به خصوص در پرورش فرزند بسیار حائز اهمیت است هیچ چیز برای اطفال جای آغوش مادر وعاطفه او را نمی گیرد یک ساعت جدا ماندن از این آغوش پر مهر می تواند تاثیری به سزا در روح و روان کودک داشته باشد کودکانی که از شیر مادر تغذیه می کنند از لحاظ جسمی شادابتر و سالمتر واز لحاظ روحی با عاطفه ترند .
خانه داری:اسلام شغل اصلی و اولیه زن را خانه داری دانسته ولی متاسفانه بعضی اشخاص از این واژه معنی انزوا را بر داشت می کنند که موجب راکد مانند تواناییها واستعدادهای زن می شود جواب ما این است که اولا خانه داری یک شغل است آن هم جزو ضروری ترین ومفیدترین مشاغل جامعه ثانیا : اینکه شغل اولیه واصالی زن خانه داری است به معنی منع زن از شغل دوم نیست بلکه به معنی این است که شغل دوم اگر به شغل اول ضربه وصدمه وارد کند وموجب اختلال در آن شود باید منتفی اعلام شود ثالثا: خانه داری که ما می گوییم به معنی خدمتکاری و رفت وروب وشستشو وغذا پختن وغیره نیست اینها در شرع هیچ یک جزو وظایف زن تعریف نشده حتی وظیفه زن این نیست که مجبور به پرورش طفل وتر وخشک کردن او باشد واگر زنها اینها را انجام می دهند از روی علاقه ومحبت است نه وظیفه وظیفه زن آنچنان که در قران آمده این است که کانون انس ومحبت برای محیط خانواده باشد همان وجود وخصلتهای زن بدون هر چیز دیگر در محیط خانه گرمی بخش عاطفه ومحبت وانس است وهمین خود به مرد برای کار بیرون از خانه نیرو وانرژی داده وبرای فرزندان پشتوانه روحی بسیار اساسی است فقد زن در نظام خانواده مردان را خسته ونامید وافسرده ساخته ونظام اجتماع را نیز مختل می کند حتی اگر جنبه جنسی را هم اصلا نادیده بگیریم جنبه معنوی وعاطفی آن قدر مهم است که به تنهایی قادر است نظام اخلاقی و روحی وکاری مردان را با بن بست مواجه سازد
نوع شغل نیز معیار وملاک است:
در مشاغلی که تقریبا همه افراد مورد ارتباط زن هستند وعرف آن پست را مخصوص
زن می داند حق اولویت شغلی با زن است منظور از افراد مورد ارتباط همکاران
زن نیستند بلکه افرادی هستند که با شغل زن در ارتباطند وارباب رجوع او
محسوب می شوند این مشاغل معدودند ، اما در غیر این مشاغل حق اشغال پست در
صورت تزاحم با مرد است زیرا این مرد است که نیروی کار محسوب شده واصطلاحا
نان آور به شمار می آید در صورتی که در جامعه مرد بیکار وجود داشته باشد
وفرصت شغلی که حق اوست به زن داده شود حق مرد تضییع شده است واشغال زن غصب
حق مرد است .
ودر صورت تزاحم بین دو زن برای اشغال پست حق اولویت با زنی خواهد بود که
همسر او توانایی نفقه ومخارج زن را ندارد ودر رده بعد اولویت با کسی است
که از عفت وحجاب بالاتری بر خوردار باشد وبالاتر از این باید گفت که اصلا
زن در جامعه اسلامی بودن مراعات کامل حجاب هیچ حقی برای اشغال کار ندارد
چون تقوی و سلامت وآرامش جنسی جامعه یک اصل مهم است که با هیچ امتیاز
دیگری قابل معاوضه نیست زنی که از زیبایی بهره ای چندان ندارد با زنی که
جاذبه زیبایی بالا دارد اینها نیز در حق ورود به جامعه ومشاغل غیر خاصه در
یک ردیف نیستند این مقوله ای است که باید از سوی مردان مورد توجه وتعصب
باشد مردی که می بیند همسرش بهره بالایی از زیبایی دارد وجاذبه جنسی اش
قوی است وقطعا نگاه مردان جامعه دنبال اوست باید بین خود ومردی که همسر او
در سن کهولت است یا بهره ای از زیبایی ندارد در غیرت وحمیت فرق قائل شود .
هر چند که در تواناییهای زن جای شکی نیست واینکه بعضی زنان وظیفه خود را بهتر از مردان انجام می دهند اما کار بیرون از خانه برای زن ظرافتها وباید ونباید های خاص خود را دارد و جایگاهش ومساوی با مرد نیست زن در جامعه دوشادوش مرد کار نمی کند بلکه پشت سر او کار می کند واین چیزی است که خود زن نیز مطالبه می کندعلاوه بر این زن موظف است نهایت مراعات را در مسئله حجاب و عفاف ( چه حجاب صورت وچه سخن ) با مرد داشته باشد چیزی که متاسفانه امروز در ادارات وسازمانها خیلی کم به چشم می خورد
ناگفته نماند که بسیاری از زنان وظیفه وانضباط شغلی شان بالاتر از خیلی از مردان است اما ملاک ها وظرافتهای زیادی وجود دارد که باید همه آنها با هم در نظر گرفته شود وبه صرف اینکه یک زن در فلان پست وظیفه اش را خوب انجام می دهد نباید حکم به حق تساوی بین او ومرد داد
اذن همسر:
یکی از واقعیات منصوص دینی است که زن برای بیرون رفتن از خانه باید از طرف
همسر ماذون باشد آیا راهکاری برای حذف این مسئله وجود دارد؟
آیا مرد می تواند در صورت عدم رغبت ، مانع از حضور زن در سر کار شود واو را مجبور به خانه داری یا تغییر فعالیت اجتماعی خود کند ؟
نکته ای که مسلم است اینکه احکام اسلام مقطعی نیستند آنچه واجب است ابدی است وآنچه حرام است نیز ابدی است مگر در موارد اضطرار ، اینکه عرف دنیا امروز چنین چیزی را نمی پسندند وآن را اجحافی بر حقوق زن می داند مشکل از عرف است نه از اسلام اگرامر دایر بین این باشد که عرف را رها کنیم وبه حرف اسلام عمل نماییم یا اینکه اسلام را رها کنیم وعرف را ملا حظه کنیم مسلما اولی مقدم است چون اسلام حکیم تر ومعصوم تر از عرف است
در مسئله شغلی بعضی زنان به هیچ وجه زیر بار تسلیم نمی روند وبه حرف اسلام اعتنایی ندارند واینکه اگر شوهر بخواهد که ایشان فعالیت اجتماعی خود را ترک کرده و اکثر وقت خود را در راه وظیفه فطری خود یعنی انیس بودن برای همسر ومادر بودن برای فرزند بگذارد مسئله ای است که خیلی زنان زیر بار نمی روند قانون نیز جرات نکرده که تا کنون این مسئله را جزوی از حقوق زن به حساب بیاورد واین را واگذار به تفاهم بین خود همسران نموده است
البته
زنی که وظیفه همسرداری را به نحو مطلوب بتواند بجا بیاورد وکار بیرون
مانعی در سر راه وظیفه اصلی او قلمداد نشود در محیط خانه از محبت وتوجه به
شوهر چیزی کم نگذارد ودر بیرون خانه نیز به خواست همسر مبنی بر نوع حجاب
وارتباط احترام بگذارد هیچ مردی با حضور زن در جامعه مخالفتی ندارد زمانی
که زن از نظر عاطفی نسبت به خانواده خود کم توجه می شود وبه بیرون بیشتر
از درون خانه اهمیت می دهد یا به خواسته مرد در مسائل ناموسی کم توجه می
گردد مرد هم در صدد مقابله به مثل وبستن راههایی بر می آید تا زن را فقط
از آن خود ومتوجه خویش سازد بله آتجا که مرد از ادای نفقه زن ابا دارد یا
اصلا توانایی دادن نفقه او را ندارد حق ممانعت برای مرد نیست وزن می تواند
برای کار وکسب در آمد بدون اذن شوهر از خانه خارج شود به شرط آنکه آنچه زن
از نفقه می طلبد در حد عرف ومعمول باشد. البته ناگفته نماند که هدف اولیه بسیاری از زنان از کار بیرون یاری رساندن به همسر نیست بلکه رقابت با اوست.
آیا شرط کار برای زن می تواند به عنوان شرط ضمن عقد واقع شود؟
در اینکه چه مواردی می توالند الزام آور در عقد باشند تز لزل فقهی وجود دارد وفعلا کاربه لازم یا غیر لازم بودن شرط نداریم
گاهی زن وشوهر فعلا نسبت به چیزی حساسیت ندارند واصلا خود نمی دانند که با فلان شرایط می توانند کنار بیایند یا نه وهر شرطی را قبول می کنند بعد می بینند که به عسر حرج گرفتار شده اند آن مسئله ای دیگر است ولی بحث در مورد مسائلی است که قبل از عقد مورد توجه است وطرف می خواهد آن را به عنوان حق خود در عقد ملاحظه نماید
شرط گاه مربوط به انجام فعلی خاص یا ترک آن است که مربوط به حقوق نمی شود وفرق هم نمی کند که شرط، شرط فعل باشد یا نتیجه
وگاهی مضمون شرط سلب حق از یکی از طرفین است
مرد یا زن نمی توانند سلب حق از خویش را به صورت دائمی ومادام العمر در عقد مطرح کند یعنی اگر هم مطرح نماید برای آنها الزام آور نیست ولی مستحب است که تا جایی که می توانند به آن عمل نمایند این استنباط که مویدات روایی دارد قوی است ولی اگر این سلب حق از خویش مقطعی باشد و جهالت در آن نباشد وبا ماهیت عقد هم در تناقض نباشد صحیح والزام آور خواهد بود نه مثل شرطهایی که در شب عقد عروس وداماد بدون توجه به مفاد آن را امضا می کنند(البته مقطعی بودن هم باید زمان قابل عملی از نظر عرف باشد نه اینکه این زمان به حدی طولانی باشد که عمل به آن درصورت حرج در حکم ما لا یطاق محسوب گردد والبته اقوی این است که بگوییم عسر وحرج شدید نیز مختل لزوم شرط خواهد بود ولی عسر وحرج عادی خیر. بنابراین چون روایات این باب تزلزل دارد این مسئله قابل جمعی است که بنده از مجموع آنها بر داشت می نمایم) ناگفته نماند که در صورتی که مرد از تامین نفقه زن ابا کند یا قدرت تامین آن را نداشته باشد بیرون رفتن زن از خانه بدون اذن همسر برای کار وتامین معاش امری مجاز است.
نتیجه بحث اینکه کارا بودن و موجه کار زن منوط به شرایط زیر است 1- منافاتی با حق و حقوق همسر نداشته باشد2-بهتر است از مشاغل خاص زنانه باشد یا مشاغلی که حضور زن در آن اولی از حضور مرد است3-سبک وبی دغدغه باشد وموجب لطمه به روحیه زنانگی زن نشود4-کار و حقوق زن موجب غرور او ومنت گذاشتن بر مرد نگردد6-به وظیفه اصلی او در خانه و خانواده لطمه ای وارد نسازد.
زن وفعالیتهای اجتماعی:
در این بعد بین زن ومرد رتبه بندی قابلیتی و استعدادی چندانی وجود ندارد ولی وقتی بحث از حضور در اجتماع می شود باز همان مسائلی که قبلا بیان شد به عینه پیاده می شود زن می تواند مانند مرد والبته به شرط رعایت تمام نکات شرعی که قبلا بیان شدهرنوع فعالیت علمی و سیاسی و تجاری و هنری و وفرهنگی ودینی در جامعه داشته باشد اما حتی الامکان بهتر است که زن این فعالیتها را در محیط خانه یا محیطهایی که صرفا مربوط به خود اوست انجام دهد و از حضور غیر لازم در جامعه مردان وآمدوشد میان آنان خود داری کنددر واقع حضور فکری او در جامعه مشهود لکن حضور فیزیکی او در حداقل ممکن باشد برای زن برازنده این است که فعالیت او در زمینه هایی باشد که مردان استعداد یا قابلیت کمتری در آنها دارند فعالیتهایی که ریشه در احساس وعشق و لطافت روح وروان دارد در بحث علم ورشته های علمی نیز همین گونه است انتخاب رشته ای که وجود مردان در آن جایگاهها کفایت می کند یا ایشان از عهده فعالیت در آن بهتر بر می آیند برای زن چندان مناسب نیست
اسلام
به زن در جهت نمایان کردن استعداد وقابلیت خود همان میدانی را داده که به
مرد داده است لکن بحث در نحوه حضور وظهور زن وفعالیت او در جامعه است که
اینجا هر دو با هم در یک میدان وجایگاه نیستند حتی مثلا در بعد عباد ی
مستحب دانسته شده که زن نماز خود را در خانه بخواند ومسجد او خانه وی
معرفی شده است با اینکه ثواب حضور در مسجد این همه زیاد است اما بحث عدم
تداخل حریمها وسلامت جنسی جامعه برای اسلام آن قدر مهم است که باز در این
سطح نیز بین آن دو تساوی کامل بر قرار نکرده لکن از طرفی هم به مرد سفارش
شده که اگر همسر وی از او اذن برای حضور در مسجد خواست بهتر است که مانع
نگردد (تا احساسات وتمایلات معنوی او نادیده گرفته نشود)
زن جانشین مرد است نه همکار او زن مرد را می سازد ومرد جامعه را در عین حال زن باید خود رادر مسائلی تعلیم دهد که در وقت نیاز بتواند جایگزین وجانشین مرد شود مثلا جهاد در اسلام بر زن واجب نیست اما زنان بایسته است که تا حدودی مسائل نظامی را تمرین کنند که اگر روزی کشور به دست دشمن افتاد وبه جنگ تن به تن نیاز شد آمادگی داشته باشند
در سیره حضرت فاطمه علیه السلام مشاهده می کنیم ایشان زمانی در فعالیت سیاسی وارد می شوند که امیر مومنان از ظلم حاکمیت وقت خانه نشین می گردند ولی تا زمانی که مرد او در جامعه حضور قوی دارد واز حق خود ودین خویش دفاع می کند ایشان ضرورتی برای نمایان کردن خود در جامعه احساس نمی کنند خانه داری ایشان به معنی ترک کامل اجتماع و مطالعه در آن نیست حضرت دورادور تمام حوادث ومسائل جامعه را پیگیری می کنند ودر وقت لزوم که نیاز به حضور در جامعه را حس می نمایند چنان عمل می کنند که همه را متعجب می سازند که چگونه یک زن خانه دار می تواند با این شجاعت و جسارت بیاید در مسجد سخنرانی سیاسی با آن فصاحت وبلاغت ایراد نماید
در
مورد حضرت زینب
سلام الله علیها نیز همین گونه است تا قبل از واقعه کربلا زینب چهره
شناخته شده ای در سیاست وسخنوری وعلم نبود چون او با تمسک از سیره مادر
بزرگوار خویش خود را در خانه برای روز مبادا پرورش داده است وکسی قبل از
ظهور میدان عملی او را در این بعد کشف نکرده بود تا زمانی که مردان زنده
بودند زینب همان نقش زن بودن را ایفا کردند وزمانی پا در رکاب وظایف
ورسالت مرد گذاشتند که همه مردان از میان رفتنداو پرده نشینی است که در
وقت لزوم پرده دری بی باک می شود اگر ایشان قبل از این واقعه اهل مجاهدت
وتعلیم وتهذیب نبودند ودر کنار وظایف زنانگی خود را برای جانشینی مرد در
روز نیاز آماده نمی کردند نمی توانستند که از عهده مسئولیت طاقت فرسا ی
کربلا بر آیند این سیره ای است که همه زنان باید به آن تاسی نمایند
وبدانند که جایگاه وتعریفشان در بسیاری از جاهها با مرد فرق می کند خیلی
چیزها برای مرد کمال وفخر است برای زن نیست وخیلی چیزها برای زن کمال وفخر
وحسن است وبرای مرد نیست
جایگاه زن در نظام خلقت
لزوم شناخت زن :
در جهان هیچ هنری بالاتر و با ظرافت تر و دقیق تر از هنر زن بودن نیست .زن مجمع هنرهای متکثر الهی است چرا که هارمونی ترین موسیقی و زیباترین نقاشی و چشم اندازترین منظره خدا در زمین است . پیچیدگیهای ذات و خلقت زن منبع ومحرکی برای مطالعه وتعمق است در این مطالعه تنها زن شناخته نمی شود بلکه پرده از حقیقت جمالیه عالم و حقیقت جمالیه الهی بر داشته می شود.نمی گوییم که آنچه زن در درون خود دارد سراسر جمال و زیبایی وهارمونی است زیرا بحث ما بر روی زن به وجود طبیعی و خارجی نیست بلکه بحث از ماهیت و حقیقت اوست وگرنه اگر بحث از زن به وجود طبیعی وخارجی باشد در بسیاری از مصادیق با صدها کنکاش نیز به هیچ چیز با ارزشی دست نمی یابیم در واقع بعضی زنان همچون صفحه نمایشی هستند که چیزهای خوبی را به نمایش و تصویر می کشند اما در حقیقت، فاقد همه آن چیزهایند.
همه صفات ذاتی خاصه ومشترک زن ومرد صفات حسنند واگر کسی حکم بر قبح بودن صفتی کند قضاوت بر صفت وجود خارجی انسان کرده ونه وجود ماهوی او .علاوه بر اینکه بسیاری از قضاوتهایی که ما در مورد حسن و قبح صفات انسان خارجی می کنیم قضاوت بر حسن وقبح های نسبی است همان گونه که بعضی چیزها برای مرد حسن است وبرای زن نا همگون یا بر عکس.انسان در مقام خلیفة اللهی و احسن الخالقین خلق شده است حقیقت ازلی انسان سراسر حسن است و آن چه بدی و شر و قبح واقعی محسوب می شود عمل و فعل انسان در خلاف جهت فطرت و حق است .
وقتی از زن بحث می کنیم ابعاد متنوع دیگری همچون معمای جنسی ، حقیقت حب و عشق ،زیبایی شناسی و... نیز مورد بحث و کنکاش قرار می گیرند پس مقوله زن شناسی مقوله ای مبدا برای شناخت ابعاد متکثر دیگر است.ازآنجا که اشیاء به واسطه اضدادشان شناخته می شوند لاجرم در مقوله زن شناسی باید مرد را نیز دخیل در بحث کرد وهمه جا این دو را در کنار هم قرار داد.
علت خطای بسیاری از قضاوتها وتعریفاتی که در مورد زن ارائه شده و می شود عدم بی طرفی در این مقوله بوده است اگر زن بخواهد جایگاه وحقوق خود را تعریف نماید به سود منافع خود قضاوت می کند و دچار افراط می شود واگر مرد بخواهد در این زمینه سخن گوید باز به نفع منافع خود ،زن و حقوق او جایگاه و را تبیین وتعریف می کند پس بهتر است که در این باب ، فقط حکم دین وشریعت را ملاک قضاوت قرار داده و نسبت به هر آنچه او می گوید سر تسلیم فرود آوریم.
آنچه در این باب مهم است شناخت ساختار فطری زن است نه بحث از احکام حقوقی او در خانواده واجتماع ؛زیرا تا اصل و ذات وماهیت شناخته نگردد فلسفه احکام وحقوقی که در اسلام بر پایه ماهیت وهویت حقیقی زن پایه ریزی شده است آشکار نمی شود البته از طرفی نیز بدون غور در نظام حقوقی به نظام فطری دست نمی یابیم بنابراین لاجرم باید برای تشریح این مقوله یا دفاع از تعریفی که ااز زن رائه می دهیم به احکام شرع نیز استناد کرد.
زن ومرد بودن یک حقیقت ازلی نیست بلکه حقیقت انسان خنثی است .زن ومرد بودن در قالب جسمیت معنا ومفهوم می یابد . روح ،صفات جسم را به خود می گیرد و همان گونه که جسم مریض روح را نیز ضعیف می سازد و جسم قوی روح را شاداب و قوی؛روحی که در جسم لطیف متمثل می شود صفات لطیف گونه می یابد وروحی که با جسم مردانه هم نشین می شود صفات مردانگی را به خود می گیرد.اکثر روحهای متوسط در جسم زنانگی دمیده شده اند .بر این اساس است که بهترین و بدترین انسانها مردانند . این متوسط بودن هم برای حیات زن مفید است وهم برای مرد ؛و در واقع ، زن در نقطه تعادل و وسط قرار گرفته ابزاری است برای به تعدیل کشاندن مرد.
زندگی هر یک از زن ومرد بدون دیگری سخت و طاقت فرسا ست اگر مرد در عالم نباشد زن موجودی سر گشته و بی پناه وهراسان خواهد بود واگر زن در عالم نباشد دنیای مردان دنیایی خشک و جامد و بی روح و بی طراوت خواهد بود به گونه ای که انگیزه حرکت وتکاپو در مرد به نصف تقلیل می یابد .زن استراحتگاه مرد از دغدغه ها و خستگی های جسمی و روحی و ذهنی دنیاست. زن واقعی آن است که مرد در نگاه به او همه غمهای دنیا را فراموش کند نه آنکه همه غمها در چشم او زنده شود.قوام دنیا به مرد است و قوام مرد به زن .زن ومرد تعدیل کننده یکدیگر و مکمل وجودی همند هیچ یک بدون دیگری به کمال مطلوب عرفانی وعقلانی و عملی نمی رسد.نیاز جنسی ومعیشتی تنها یک نیاز ساده و پیش پا افتاده است مهمترین نیاز این است که این دو در کنار یکدیگر در شیرینیها و تلخی ها و فراز و فرودها صیقل یافته و کامل شوند.
مرد همیشه از زن بهره معنوی و عرفانی و روحی و جنسی و خدماتی می برد بی آنکه غالبا در وجود او تمرکز کرده و به پیچیدگی ها و اسرار روحی و جنسی او پی ببرد .
زن ومرد در خدمت متقابل به یکدیگر ند. زن به مرد بهره جنسی می رساند و مرد نیز او را تحت حمایت خود قرار می دهد زن به مرد بهره روحی و عاطفی رسانده و آرامش و شادی برای او بر قرار می کند و مرد نیز متقابلا به رشد عقلانی زن یاری می رساند .این دو همان گونه که مکمل نیاز جنسی یکدیگرند مکمل نیازهای روحی همند یعنی هر آنچه زن ندارد و بدان محتاج است نزد مرد است و هر انچه مرد ندارد وبدان محتاتج است نزد زن است.زن ومرد نه در همه چیز یکی اند ونه در همه چیز متفاوت.همان گونه که در جسمیت وجوه افتراق و تشابه دارند در روح و روان نیز همین گونه اند وهم برای هر دو طرف شناخت همین وجوه افتراق و تشابه است تا بدانیم که رفتار متقابل زن و مرد در جامعه و خانواده چگونه باید باشد.
شناخت زن و جایگاه وحقیقت ماهوی او جز از راه تمسک به منبع وحی و تعالیم دین ،به درستی حاصل نمی شود . این شناخت ، هم برای مرد لازم است وهم برای زن ؛زیرا اگر زن خویش را نیک باز یابد ولی مرد او را درست نشناسد ودر جایگاه واقعی خود قرار ندهد باز مشکل آفرین خواهد بود زیرا در طول تاریخ همیشه مردان بر زنان حاکم ورئیس بوده اند بنابراین اگر رئیس ،مرئوس خود را در جایگاه خود قرار ندهد برای هر دو پیامدهای منفی قابل توجهی خواهد داشت . همان گونه که در طول تاریخ ،این مردان بوده اند که حقوق زنان را سلب و تضییع نموده اند همانها نیز بوده اند که حقوق وجایگاه زن را به او باز گردانده اند و لی باید مواظب بود که اگر زن را از جایگاه خود بالاتر برده و حقوق افراطی برای او تعریف کنیم نهایتا به جایی خواهیم رسید که زنان را امیر و خود را ذلیل و در بند ایشان خواهیم دید.زن نه موجوی پست وشیطانی یا کالا و ابزار است ونه جایگاه و اختیارات و حقوق او دقیقا همان جایگاه و اختیارات و حقوق مرد است کما اینکه در طول تاریخ هر دو رویه و دید بر دنیای زنان حاکم بوده است. جایگاهی که دین ومذهب برای زن قائل است نه این است ونه آن .در عین حالی که مذهب ،زن را مانند مرد دارای قابلیت کمال بی نهایت می داند و هر دو تحت تکلیف وباید ونبایدهای عملی اند اما تفاوتهای قابل توجه خَلقی و خُلقی نیز با یکدیگر دارندکه اگر به این تفاوتها توجه نشود هم زن ، حقیقت خود را گم کرده واز مسیر دور می افتد و هم زن ومرد از بهره ها و امتیازات متقابلی که باید نصیب یکدیگر کرده واز هم کسب کنند ناتوان و محروم می مانند پس هم زن وهم مرد به جواب این پرسش که "زن کیست" بیشتر نیاز دارند تا اینکه "مرد کیست؟".اینکه ما بتوانیم زبان طرف مقابل را بفهمیم و هویت و ماهیت واندرون و خواسته های او را کشف کنیم آنگاه نوع رفتار خود را نیز در قبال او درک خواهیم کرد .همان گونه که در مواجهه با کودک باید زبان کودکی گشود در مواجهه با زن نیز باید رفتار و بیان احساسی را اصل قرار داد.
با توجه به اینکه زن بر خلاف مرد موجودی خاص و نا آشکارتر است طبیعتا باید زن شناسی را یک علم قلمداد کنیم روان شناسی مرد بر خلاف روان شناسی زن هیچ گاه شکل نگرفته و نمی گیرد بحث از خصوصیات مرد بحث از خصوصیات بشر بما هو بشر است اما در مورد زن خصوصیات اضافه تری نیز وجود دارد که در مباحث انسان شناسی مطرح نمی شود بلکه در مبحث روان شناسی زن مورد بحث است گویا که زن ترکیبی از انسان و موجودی آسمانی است که نیم آن در علم انسان شناسی بحث می شود ونیم آن در علم مخصوص به خود.درست مثل آن است که بحث از علم سنگ شناسی ومعدن شناسی کنیم سنگ از آن جهت که سنگ است چیز زیادی برای گفتن ندارد اما سنگ معدنی علاوه بر اینکه سنگ است چیز اضافه تری در خود دارد که او را از بقیه متمایز می سازد. زن یک موجود عنصری نیست بلکه موجودی ترکیبی است یک مونث در صفات جسمی و روحی ترکیب مختلطی از صفات حور،پسر بچگی و مذکر هم سن خود است .
زن موجودی است که با او معاشرت و زندگی می کنیم با او هم نشینی و اختلاط داریم از او بهره می بریم بی انکه در وجود او مطالعه و تفکر لازم را کرده باشیم مانند نانی که همیشه لذتش را زیر زبان احساس می نماییم اما کمتر به این فکر کرده ایم که این نان چه راههایی را طی کرده و از چه درست شده واگر بر سر سفره زندگی مان نبود چه می شد....زن موجودی است که او تشعشع او بهره می بریم ولی هنوز او را ندیده ایم .شناخت دقیق زن نه تنها پرده از حقیقت جمالیه عالم بر می دارد بلکه در حد پایین تر و ملموس تر به مرد کمک می کند که تا در زندگی با او به موانع کمتر برخورد کرده یا در بر خورد با انها راه خود را بهتر باز یابد .دلیل بسیاری از نا سازگاریها ریشه در عدم شناخت ذات وماهیت شریک زندگی دارد اینکه بدانیم کدام خلقیات طرف مقابل ما قابل تغییر وکدام یک ذاتی و غیر قابل تغییرند واینکه بدانیم خواسته ها وامیال وخلقیات او چیست وچه تفاوتی با ما می کند کمک می نماید که بعضی اوقات به جای کلنجار رفتن ،با حقیقت کنار آییم متاسفانه بعضی مردان زمانی به خیلی از حقایق در مورد شریک زندگی خود واقف می شوند که موی سرشان سفید شده است !این شناخت به زن نیز کمک می کند تا اعتماد به نفس زنانگی خود را باز یابد دچار بحران هویتی نشده و حدود حقوق و اختیارات و وظایف خود را در قبال همسر شناخته و مانع بر سر راه خود و او،قرار ندهد .زن بیشتر از مرد در تلاطم و جهل هویتی است بر خلاف زنها معمولا کمتر مردی است که مرد بودن خود را نشناسد یا آن را نپسندیده و بخواهد متلبس به خلقیات و رفتارهای زنانگی شود و زمانی که زن کوچکترین فاصله ای از زن بودن خویش بگیرد بزرگترین صدمات روحی را به همسر و سپس ،همسر بر او وارد می سازد پس زن بودن برای زن یک واجب وتکلیف است یعنی نه فقط در شکل و شمائل بلکه باید در وادی عمل و رفتار و خلق نیز زن باشد واین جز از راه مطالعه در حقیقت خویش میسر نمی شود وگرنه وجود خود و زندگی مرد را به سوی تباهی سوق می دهد.زن تا برای خود شناخته نشود و حقوق و وظایف وباید ونبایدها و ظرافتهای مربوط به خویش را در نیابد نخواهد توانست که برای همسر مفید و رضایت بخش باشد .هیچ مردی برای طلاق دادن یا ناسازگاری داشتن ازدواج نمی کند پس بسیاری از کج خلقی های مرد نسبت به زن مربوط به موانعی است که غالبا زن از روی جهل ونادانی ایجاد می کند یا از حقیقت زن بودن خود فاصله می گیرد و هم اوست که باید برای رفع آن پیش قدم گردد.اگر زن ناشی باشد مرد خوب را بد و آباد را خراب و اگر هنرمند باشد بدترین مرد را تبدیل به بهترین می کند زن اگر لذت شیرین زن بودن را بچشد آن را با هیچ لذت و مکنتی عوض نخواهد کرد همین ظرافتهاست که هنر زن بودن را بالاتر از هنر مرد بودن واراده زن بودن را سخت تر از اراده برای مرد بودن قرار داده است .از آنجا که غالب زنان در بعد عقلی دارای نقصند و بعد احساسی ایشان وجه غالب روح و روان ایشان است این نقص مسلما به نقص در رفتار یا حتی عشق و محبت نیز می انجامد و بر این اساس زن خیلی بیشتر از مرد رنگ عوض کرده و دچار توهم و خیال پردازی می شود تصمیمات عجولانه و ناقص نیز از نتایج حاکمیت احساس و توهم بر روح و روان زن است.
زن و مرد در دو جاده متفاوت به سوی یک مقصد حرکت می کنند .بزرگ ترین اشتباه زن این است که بخواهد وارد وارد مسیر و جاده دیگر شده وخود را رقیب مرد ومرد را رقیب خود تصور کند. زن نه موجودی است که جلوتر و نه حتی دو شادوش، بلکه باید پشت سر مرد حرکت کند وگرنه خود و مرد را به سختی و تعب خواهد افکند.زن موجودی آسمانی است لکن در این سفر زمینی مجبور به تخلق به خلقیات عالم خاک و قوانین و سیره های آن است.
در عین حالی که خداوند اصل عاطفه و تفاهم را اصل در زندگی زناشویی قرار داده اما برای وقت اضطرار نیز ابزارهایی برای زن و شوهر مقرر کرده مثلا مرد می تواند برای مجازات همسر ناشزه همسر دیگر اختیار کند و زن نیز می تواند برای مجازات همسری که حقوق او را زیر پا می نهد از خدمات تبرعی دست کشیده یا مهریه خود را طلب نماید.لکن هیچ گاه نباید گذاشت که کار بدانجا ختم شود زیرا خود این مسائل می زندگی را به سمت و سوی آشوب و انتقام جویی های بیشتر سوق دهد.پس تحمل و صبر مقدم بر استفاده از ابزار است مخصوصا در مورد زن نسبت به مرد.
جلال وجمال:
خداوند دو صفت کلی ذاتی وفعلی دارد که همه صفات تحت یکی از این دو قرار می گیرند یکی صفت جمال ودیگری جلال .خداوند مرد را از جلال وزن را از جمال خود افرید زن مظهر جمال خداوند ومرد مظهر جلال اوست بنابراین این دو فقط در کنار یکدیگر می توانند به حقیقت ونیمه گمشده خویش برسند پس جسم زن مکمل جسم مرد وروح زن مکمل روح مرد است واز آنجا که صفت جمال صفت اصالی است نیاز مرد به شناخت زن بیشتر از نیاز زن به شناخت مرد است و زن برای مرد نیمه گمشده تری محسوب می شود تا مرد برای زن. نیاز زن به مرد بیشتر بیرونی ونیاز مرد به زن بیشتر نیاز درونی است زیرا که صفات زن صفات اصالی بوده و این غیر اصل است که بیشتر نیازمند ومشتاق وصول به اصل می باشد مگر مردی که در فضائل و خلقیات جمالی و ملکوتی از زن پیش گرفته باشد .نه تنها انسان بلکه خداوند نیز از تلفیق جلال و جمال هستی لذت می برد زیرا که هارمونی ترین تصویر عالم تصویر تلفیق جلال و جمال است که مظهر تامه صفات الهی اند .جلال و جمال مهمان وجود یکدیگرند زن آبرو دار جمال خداوند نزد مرد ومرد آبرو دار جلال خداوند نزد زن است پس باید این دو به احسن الوجه وظیفه مرد بودن و زن بودن را نزد یکدیگر ایفا کنند.اگر زن وازدواج نبود مرد موحد نمی شد زیرا که نیمی از حقیقت خداو ذات او برایش نا مکشوف باقی می ماند اگر خداوند نیز فقط صاحب وجهه جلال بود هیچ گاه خلق نمی کرد چون خلق،محصول عشق است و بدون جمال عشقی وجود نمی داشت در واقع خداوند عاشق جمال خود است لکن در مرتبه ذات ،جلال و جمال به فعلیت نمی رسند پس خداوند این دو صفت خویش را به صورت مخلوق در آورد تا خود نظاره گر ولذت برنده از تلاقی بین این دو باشد.هر چند که در معنای کلی همه صفات خداوند صفت جمالیه است اما شکی نیست که در مرحله خلقت این صفات در عالم ، متکثر و از یکدیگر متمایز شده و رنگ وبوهای مختلف پیدا می کنند. زن فقط به کسب و حفظ صفات جما لیه مامور شده است ولی مرد موظف است که علاوه بر دارا بودن صفات ذاتی جلالی به صفات جمالیه نیز متلبس گردد.
اگر خدا بخواهد جمال خود را متجلی کند آن جمال یک صورت واحد نخواهد بود بلکه هزاران و میلیونها صورت و زیبایی است پس هر حوریه انسانی و ملکوتی یک صورتی از صورتهای جمالیه خداست.
آنچه را که دیگران نازیبا می بینند انسان عارف زیبا می بیند و آنچه را که دیگران زیبا می بینند عارف زیباتر می بیند بر این اساس است قدر زر را گوهری داند وقدر زن را که ترسیم جمال الهی است انسان عارف دانسته و حقیقت جمال بر روح و روان او بیش از دیگران اثر گذاشته ونقش می بندد . پیامبر اکرم می فرمایند " من اخلاق الانبیاء حب النساء: از اخلاق انبیاء دوست داشتن زنان است" ونیز می فرمایند:" حبّب الیّ من دنیاکم ثلاث:الطیب،النساء وقرة عینی الصلوة: از دنیای شما سه چیز محبوب من شده است : بوی خوش ،زنان و نور چشم من نماز".البته منظور این احادیث هر زن جماعتی نیست بلکه زنانی اند که به حقیقت منعکس کننده جمال ملکوتی و آینه تمام نمای عفت و وحیا و شوهر دوستی اند.
زن ومرد مانند دو عنصری اند که هیچ یک به تنهایی نمی توانند دارای ثبات و موجودیت مطلوب باشند همان گونه که بسیاری از عناصر طبیعت به صورت خالص موجودیت مادی ندارند یا اگر داشته باشند قرار وثبات ندارند زن ومرد نیز همین گونه اند پس باید با یکدیگر ترکیب شوند تا نفع و موجودیت مطلوب یابند .زن هم از درون گرانبهاست از آن رو که معدن عشق و عاطفه و انس است و هم از بیرون پر بهاست از آن رو که معدن لذت است.
مطلوبیت عاطفی و جنسی زن نزد مرد در انوثیت هر چه ناب تر و خالص تر روحانی و جسمانی است لکن مطلوبیت مرد نزد مرد در ترکیب به جا وبایسته صفات جلالی وجمالی است .
ماهیت و حقیقت زن:
خلقت زن تبعی است یعنی به تبع خلقت مرد آفریده شده تا مایه انس واتکا و آرامش روحی و جسمی برای او باشد .در واقع مرد بالاصاله به عالم دنیا هبوط نمود و زن به تبع مرد.زن از آن جهت که مظهر جمال است موجودی آسمانی و ماورایی است واز آنجا که تجسم مادی وناسوتی دارد موجودی زمینی است و این ناسوتی بودن ،لاجرم او را مشمول همه خصوصیات و قوانین این عالم کرده است.زن با همه صفات خوب وبدش منبع خوبی برای تفکر و تجربه و ارتقاء معرفت است. هر چند که زن،خود در توحید ناقص است اما مرد از قبل زن است که به توحید مطلق می رسد.وجود زن مانند دانشگاهی است که صدها درس و بحث عرفانی برای مرد دارد بی انکه خود عارف باشد" نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت / به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد"بر این اساس است که رسول اکرم می فرمایند " اگر زن نبود مرد به بهشت نمی رفت "(نهج الفصاحة،ح2358). این بدان معنا نیست که که زنان زودتر از مردان بهشت را پر کرده باشد چون حدیث دیگر می گوید که " کمترین ساکنان بهشت، زنانند"(نهج الفصاحة ح 603)
مرد ،نفعش در فعل وحرکت وتلاش ظاهر می شود ولی زن نفعش در همان وجود و بودن اوست .همان اصل وجود زن مایه انس و آرامش است بی آنکه کاری انجام دهد و همین انس و آرامش خود بزرگترین نیاز مرد است چه اینکه زن در جایگاه همسر باشد یا مادر ویا فرزند ؛ همان گونه که از لحاظ جنسی نیز زن معدن خدادادی لذت برای همسر است بی آنکه خود اراده کند این گونه باشد یا نباشد لذتی که برترین بهره ونصیب در میان همه لذتهای دنیایی است. پس نقش او هم از لحاظ لذت عاطفی وهم لذت جنسی در وجود اوست بی آنکه اراده او در این امر دخیل باشد. بهره های زنانگی یعنی نصیب عاطفی و جنسی در کنار بهره ها و خدمتهای شایانی که زن در خانه به شوهر و زندگی و فرزند دارد جایگزین پذیر نیستند بلبل بهره معنوی از گل می برد و زنبور عسل بهره مادی؛مرد نسبت به زن هر دو است.اینکه در اسلام زن گل و ریحانه معرفی شده در واقع بیانگر آن است که خداوند او را برای بوییدن و لذت بردن خلق نموده ونه سختی و تعب.
نگاه خداوند نیز به این دو صنف انسان نگاه مخصوص به خود است مرد نزد خدا محترم تر بوده اما زن نزد خدا محبوب تر است.
علم،زینت مرد و حیا زینت زن است . فصاحت زینت مرد و سکوت ،زینت زن است. مرد مظهر نمود و زن مظهر شرم و خفا و سرّ ؛ مرد مظهر سیطره و زن مظهر تسلیم ؛ مرد مظهر عقل و زن مظهر احساس ؛مرد مظهر کوشش و زن مظهر آرامش ؛ مرد مظهر نیاز و زن مظهر ناز،مرد مظهر غوغا و زن مظهر سکون وتفکر است.اگر بخواهیم با طبیعت نیز پیش آییم مرد همچو شیر است وزن همچون آهو ؛مرد همچو بلبل و همچو زنبور عسل است و زن همچون گل. واگر بخواهیم زن ومرد را بر عناصر چهار گانه منطبق کنیم مرد نماد خاک است وزن نماد آب . زن آبی است در بیابان زندگی دنیا .
همان گونه که مرد با زیبایی زن مسحور می شود زن نیز با کلمات عاشقانه مسحور می گردد و در دام می افتد. ماه چون به چهارده روز رسد به اوج درخشندگی و جذابیت می رسد آنگونه که دختران نیز چون به چهارده سالگی رسند به اوج مطلوبیت و طراوت و رسیدگی می رسند.
"چهارده ساله بتی چابک و شیرین دارم؛که به جان حلقه به گوش است مه چهاردهش."
زن در عالم ،مظهر گل وریحان است لکن پشت این گل خارهایی نیز نهفته است زمانی این خارها دردناک خواهند بود که زن ، نیمه گل بودن خود را از دست داده و از او فقط خار آن باقی مانده باشد لکن اگر این خارها در کنار گل خوش عطر و بو باشند درد آن نیز ، شیرین خواهد بود. همچنین زنی که از گل بودن فقط زیبایی آن را داشته باشد و عطر و بویی در او نباشد زنی دلچسب برای مرد و خانواده نیست .
گل بودن زن ایجاب می کند که وارد در حیطه فعالیت و کار سنگین ومردانه نشود تا ظراوت و رنگ وبوی آن از بین نرود. امیر مومنان به امام حسن مجتبی می فرماید:مسئولیتی بیش از توان همسرت بر او تحمیل مکن که این کار برای دوام زیبایی و طراوت او بهتر است.
زن همیشه با خدا بیشتر سر و کار داشته تا مرد؛ زیرا تنها راه برون رفت زن از رنج ظلم و تبعیض و تحقیر ایجاد رابطه با خدا بوده است. مهمترین چیزی که زن از حقیقت زن بودن خویش باید بداند این است که او مظهر ونماد تسلیم و تواضع است پس هر تلاشی که او برای عوض کردن این سنت به کار ببرد تلاش در جهت خراب کردن همه چیز است اگر زن بخواهد به جای تسلیم پذیری بر مرد سیطره یابد وبه جای تواضع ،تکبر وغرور را پیشه گیرد نباید انتظار داشته باشد که همه چیز در زندگی او به نحو تعادل و دلخواه پیش رود.
زن از ان جهت محبوب مرد است که یاد آور اصالت اوست . زن همان صفاتی را داراست که هر مردی زمانی دارا بوده ودرست به همین جهت است که ما کودکان را دوست داریم چرا که آنها نیز یاد آور اصالت گذشته ما هستند.زن یاد آور صفا و پاکی وزیبایی و عصمت گمگشته انسان است به هر حال این جلوه ونمود زن بی آنکه محتوای زن نیز با این نمود مطابق باشد یا خیر؛ همیشه مورد طلب و جستجوست . مقوله عشق نیز حاصل همین نمود است زیرا که عشق نیز در معنای حقیقی یاد اور حقیقت گمگشته انسان است. دختر برای والدین ،غالبا مطلوب تر از پسر است زیرا شیرینی و دوست داشتنی بودن او همیشگی است و وفاداری اش به والدین عمیق تر است. مرد در هیچ دوره ای از زندگی خود بی نیاز از زن نیست و آنچنان که در طول زندگی به زن نیازمند است به چیزی چنین نیازمند نیست .در کودکی این مادر است که پرورش دهنده روح وجان و جسم انسان است و در بزرگسالی زن و همسر است که تامین کننده نیازهای روحی و جنسی و جسمی و حتی معرفتی مرد است .
زن مظهر احساس و مرد مظهر عقل است وهر دو با آنچه دارند زیبنده اند . قابلیت عقلی و توحیدی مرد بالاتر از زن است و در عوض زن در صفات جمالیه غنی تر از مرد است. مردان ،چون عاقلانه تر فکر می کنند دور اندیش ترند و حزم واحتیاط بیشتری در تصمیم گیری دارند ولی غالب زنان به دلیل محدود بینی و واقع شدن در تصورات و احساسات زود گذر، سریع تر و قاطع تر از مردان تصمیم می گیرند و این خصوصیت بر خلاف تصور بعضی از مردان ، نه به معنای چیز فهم تر بودن آنهاست بلکه خود یک عیب و ضعف است برای همین است که تصمیمات زنان بیشتر از مردان با شکست و پشیمانی روبرو شده والبته باز زنان بر خلاف مردان غالباً اشتباه خود را پوشانده یا به هر نحو آن را توجیه کرده یا بر گردن دیگری می اندازند بر خلاف مردان که غالبا خود تقصیر را بر عهده می گیرند.بر این اساس است که اسلام به مرد دستور داده که حتی الامکان از اطاعت بیش از حد از همسران و دنباله روی از آنان خود داری کنند. امیر مومنان می فرماید:« طاعة النساء غایة الجهل: اطاعت از زنان نهایت جهل است».
ازدواج:
شخصیت اجتماعی مرد در گرو کار است و شخصیت اجتماعی زن در گرو عفت و تاهل.اسلام برای ازدواج سن و سال مشخصی را به عنوان قانون وقرارداد وضع نکرده زیرا نیاز و علاقه به جنس مخالف در سن مشخصی ظهور نمی کند و بلکه گاهی از همان بدو طفولیت شکل می گیرد .ازدواج ترکیبی از شادی ها و غم ها ،کام ها و ناکامی هاست . البته در نگاه دقیق، غمها و ناکامی ها نیز خود نوعی رشد وکمال و علم آموزی و درک واقعیات جدید از نظام هستی به حساب می آیند .
زن امانت دار گوهرهای گرانبهایی است که باید آن را صحیح و سالم به صاحب امانت یعنی همسر، برساند پس زن تنها مال خود نیست وبرای اینکه این امانات را هر چه صحیح تر و سالم تر تحویل مرد دهد باید زود ازدواج کند وگرنه آنچه نزد اوست روز به روز آفت زده تر می شود. این امانت داری به قدری سخت است که خداوند ، زن را از هر مسئولیتی جز شوهر داری معاف نموده است.زن مانند ابریشم ظریف و سفایدی است که کوچک ترین لکه بر روی آن کاملا به چشم می آید پس کوچک ترین خلل در زن بودن و صفات انوثیت باعث بروز مشکل می شود.
عشق، پرنده ای است که زن ومرد دو بال آنند پرنده بالها را به حرکت در می اورد و بالها نیز پرنده را.هر زنی نمادی از موسیقی وترنمی خاص است وهر مردی نیز عاشق یک نوع موسیقی وهارمونی است. بر خلاف حیوانات ،ازدواج در میان انسانها علاوه بر غریزه وانگیزه جنسی کلی، بر اساس دلباختگی و عاطفه خاصه نیز هست البته جاذبه جنسی و عاطفی زن قبل از ازدواج معمولا بالاتر و چشم اندازتر از بعد از ازدواج است یعنی خداوند زن را از بیرون طوری آراسته کرده که از دور بیشتر عشق عاطفی و میل جنسی می آفریند تا مرد را به سوی ازدواج سوق دهد ولی غالبا مرد ،زن را نه از بعد جنسی ونه از آن لحاظ که کشته ومرده و شیفته بی قرار او بوده دقیقا همان چیزی نمی بیند که قبلا می دیده است .
قانون طبیعت این است که انسانها غالبا با هم جنس و مثل خود ازدواج می کنند(الطیبات للطیبین و الخبیثات للخبیثین) زیرا زن ومرد عاشق و علاقه مند ضد خود نمی شوند بنابراین اگر بخواهیم مرد را بشناسیم باید به همسر او نگاه کنیم و اگر بخواهیم زن را بشناسیم باز باید به همسر او نگاه کنیم و البته این بدان معنا نیست که هر کس که با مثل خود ازدواج می کند زندگی موفقی نیز خواهد داشت.
ازدواج، ریشه در دو نوع نیاز یعنی نیاز جنسی وعاطفی دارد . نیاز جنسی زودتر از نیاز عاطفی، شکل می گیرد و هر چه سن بالاتر می رود نیاز به داشتن همدم و پشتوانه عاطفی در زن و مرد بیشتر می شود. میل و نیاز عاطفی به همسر غیر از میل و نوع رابطه عاطفی بین انسان و پدر و مادر و برادر و خواهر و حتی فرزند است و هیچ یک از آنها نمی تواند جای این نوع میل و نیاز را پر کند چنانکه همسر نیز نمی تواند مثلا جای مادر انسان و عاطفه مخصوص او یا جای فرزند را پر کند همان گونه که در میل ونیاز به غذاهای مختلف نیز چنین است. پس میل عاطفی یک مقوله متکثر است و این امیال مختلف ،هیچ یک جانشین دیگری محسوب نمی شوند بلکه مکمل یکدیگرند .
مرد باید با زنی ازدواج کند که یا مطلوب ومطابق عاطفی وخُلقی انسان باشد یا لااقل مطلوب جنسی باشد که نامطبوعیت اخلاقی وعاطفی را جبران کند وگرنه عاملی برای در کنار یکدیگر ماندن آنها وجود نخواهد داشت.همچنین مرد باید زنی را برای ازدواج برگزیند که پایین تر از او باشد وگر نه یا رئیس او خواهد شد ویا رقیب او.ممکن است بعضی زنان از این قاعده مستثنا باشد اما نوع زن دارای ظرفیت بالایی برای دارندگی نیستند زیرا زود دچار توهم وخود باوری و غرور می گردند برای همین بهتر است که زن از لحاظ سن ،تحصیلات ،دارایی ،مقام اجتماعی وحتی معنوی پایین تر از مرد باشد .ممکن است خیلی از مردان ملاکهای متنوعی را برای همسر گزینی در ذهن داشته باشند اما تجربه زندگی در نهایت آنها را به این نتیجه خواهد رساند که یک همسر دلخواه علاوه بر ملاک اصلی یعنی کفویت در اعتقاد و فکر و فرهنگ ،باید دارای سه و یژگی باشد 1- محب بودن 2- مطیع بودن 3- تواضع و جناح ذل.
حساسیت و مطالعه دقیق در انتخاب همسر برای همه امری مهم است و برای اهل علم ،مهم تر. زیرا علم با آرامش ذهنی گره خورده است که گفته اند"ذبح العلم فی فروج النساء".
اسلام ازدواج با قریب قریب وبعید بعید را جایز نمی شمارد ازدواج با خواهر ومادر وفرزند وخاله وعمه به دلیل اینکه اینها از یک ریشه واصل و خونند و چنین ازدواجی هتک کننده شخصیت و رابطه نسبی است و نیز ازدواج مسلمان با کافر از آن جهت که هیچ هم خونی و هم ریشگی و هم مرامی با یکدیگر ندارند حرام شده است پس هدف ازدواج آن است که دو نفر از دور و از دنیای نامحرمی به یکدیگر برسند لکن بین آنها سنخیتهای فکری وعقیدتی نیز وجود داشته باشد.
در اسلام مستحب دانسته شده که با مرد با زن بکر ازدواج کند دلیل این مسئله آن است که زنان مجرد ودست نخورده مطلوبیت عاطفی وجنسی بیشتری برای مرد دارند تا انهایی که قبلا مال کسی دیگر بوده اند .
رابطه بکارت و شخصیت:
برای مرد که مظهر غیرت است مسئله عفت و پاکدامنی زن امری بسیار مهم است بنابراین وجود بکارت برای زن و سالم بودن آن تا وقت ازدواج نشانه ای بر پاکدامنی و مایه شخصیت و ابزار فخر زن محسوب می شود عدم وجود بکارت موجب می شد که دختران قبل از ازدواج راحت تر تسلیم امیال نفسانی شوند . همچنین وجود این سد و مانع و حبس باعث می شود که دختران برای رها شدن از آن،هر چه سریع تر به ازدواج سوق داده شوند.
جایگاه زن در نظام خلقت
تنبیه زن از نظر قرآن :
آیا در روابط زناشویی در صورت نشوز و نافرمانی زن یا تضییع حق مرد از سوی او حق تنبیه بدنی برای شوهر وجود دارد؟
اجمالا چنین حقی برای مرد وجود دارد اما قید وشرطهایی نیز در آن مطرح است
اولا به دلایل قرآنی اشاره ای می کنیم
دلیل اول :
الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاء بِمَا فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَبِمَا أَنفَقُواْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ فَالصَّالِحَاتُ قَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِّلْغَيْبِ بِمَا حَفِظَ اللّهُ وَاللاَّتِي تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضَاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلاَ تَبْغُواْ عَلَيْهِنَّ سَبِيلاً إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِيًّا كَبِيرًا
مردان ، از آن جهت که خدا بعضی
را بر بعضی برتری داده است ، و از آن جهت که از مال خود نفقه می دهند ،
بر زنان تسلطدارند پس زنان شايسته ، فرمانبردارند و در غيبت شوی عفيفند و
فرمان خدای را نگاه می دارند وآن زنان را که از نافرمانيشان بيم داريد ،
اندرز دهيد و از خوابیدن با آنها دوری کنيد و بزنيدشان اگر فرمانبرداری کردند ،
از آن پس ديگر کاری به آنها نداشته باشید و خدا بلند پايه و بزرگ است
نکته اول: در آیه مربوطه نگفته " ان نشزوا " بلکه آمده :ان خافوا
نشوزهن " یعنی اینکه می توانید علاج واقعه را قبل از وقوع بکنید و در
صورتی که تشخیص دادید که زن قصد نافرمانی یا تمرد از وظایف شوهر داری یا
اهمال در آنها را دارد ابتدا
زن را نصیحت کنید واگر فایده نداشت او را تنبیه روحی کنید و از خوابیدن در
کنار او اجتناب نماید ودر صورتی که باز متنبه نشد می توانید اورا بزنید
البته بعید نیست که نصیحت وترک همخوابگی را مربوط به نشوز یا خوف بر آن بدانیم ولی ضرب را منوط به فعلیت نشوز بدانیم واین موافق با احتیاط است وگاه فصاحت قرآنی ایجاب چنین قیدهای تقدیری را می کند
نکته دوم: حق تنبیه در آیه ریشه در دو دلیل دارد یکی فضل وبرتری که مردبرای به دست گرفتن مدیریت وریاست دارد ودوم حق نفقه ای که زن بر گردن مرد دارد وازآنجا که حقوق همیشه دو طرفه است وهر حقی حق متقابلی را ایجاب می کند لذا در قبال حق نفقه که بر عهده مرد است حق اطاعت نیز تشریعا بر عهده زن می آید
سوال: فرض کنیم زنی از لحاظ مالی مستقل است وهیچ نفقه ای از مرد نمی گیرد آیا باز هم مرد بر او حق اطاعت وفرمانبرداری دارد
جواب: در آیه حق اطاعت ریشه در دو دلیل دارد که ذکر شد اصلی ترین دلیل همان دلیل اول است که اصلا لازمه مدیریت آن است که مدیر لابد باید حق تنبیهی نسبت به متخلفین تحت امر خود داشته باشد چه اینکه حق دیگری بر عهده مرئوس داشته باشد یا خیر
مدیریت مرد ریشه در این دو دلیل دارد وتنبیه هم از لوازم مدیریت است حال باید دید عطف " وبما انفقوا" معنای جمع را می دهد یا تبعیض اگر معنای جمع را بدهد یعنی آنکه هر دو عنوان دخیل در حق مدیریتند واگر معنای تبعیض را بدهد یعنی آنکه تحقق هر یک از دو عنوان در فعلیت امر مدیریت کافی است که البته در آیه عنوان اول که همیشه محقق است فقط می ماند عنوان دوم ،
اصل آن است که واو برای جمع می باشد لذا طبق قاعده باید گفت که اگر زن استقلال مالی داشته باشد مرد دیگر حق مدیریت وریاست بر او را ندارد ولی اینجا هم با چند مشکل مواجه می گردیم اول اینکه : اگر مرد حق مدیریت نداشته باشد دلیلی هم وجود ندارد که زن حق مدیریت پیدا کند آن وقت این نظام بدون مدیر مانده واختلال وهرج ومرج وطغیان ایجاد می شود که بعید است اسلام به چنین مسئله ای رضایت دهد دوم آنکه ما در فقه داریم که اگر زن استقلال مادی هم داشته باشد حق نفقه از عهده مرد ساقط نیست در واقع استفاده نکردن زن از مال ونفقه شوهر یک امر تبرعی است وامور تبرعی حکم اصلی را تغییر نمی دهند سوم اینکه باز در فقه داریم اگر مرد نفقه زن را ندهد واو در تامین ضروریات زندگی خود مثل خوراک وپوشاک در مضیقه باشد در اینجا زن می تواند بدون اجازه شوهر از خانه خارج شود آن هم فقط برای کار وتامین ما یحتاج خود ، بنابراین این دلیل نشان می دهد که ندادن نفقه حق فرمانبرداری را از زن ساقط نمی کند جز در همین مورد استثنا ، لذا دلیل دوم که در آیه آمده در واقع دلیل نیست بلکه از باب موکد شدن امر اطاعت است
نکته سوم: هر نشوزی حکم ومراتبش جدا از دیگری است بنابراین اگر زن تر ک حجاب کند مراتب سه گانه جدا دارد واگر بی اجازه نیز از خانه خارج شود باز مراتب جدایی دارد بنابراین حکم هر نوع نافرمانی ونشوز جداست
نکته چهارم: آیا تنبیه مرحله دوم فقط منحصر به ترک همخوابگی است
جواب: ظاهرا دلیلی بر انحصار نیست بلکه ترک همخوابگی به عنوان نمودارترین تنبیه روحی در آیه آمده ومرد از هر تنبیه روحی دیگری هم می تواند بهره ببرد (به شرط آنکه از نوع ترک حقوق واجب زن بر شوهر نباشد)
نکته پنجم : بعضی ضرب مورد اشاره در آیه را به معنای زدن نمی دانند، بلکه می گویند: به معنای جدایی شوهر و ترک خانه و دوری از زن و خانواده است، چنان که وقتی میان پیامبر و همسرانش اختلاف پیش آمد و اینان به نصیحت رسول خدا عمل نکردند، پیامبر برای یک ماه از آنان جدا شد و به مکانی به نام «مشربه» رفت و از زن و خانه دوری گزید. پیامبر هیچ گونه آزار جسمانی به آنان نرسانده، کتک شان نزد و تحقیر و سرزنش شان نکرد. اگر زدن و آزار جسمی و روحی خواستة خدا و راه حلی ثمربخش بود، پیامبر نخستین کسی بود که به دستور خدا عمل می کرد اما کسی را نزد و بدان اجازه یا دستور نداد. افزون بر آن که هر گاه قرآن خواست «زدن» را تجویز کند، تعبیر به «ضرب » نکرده ، بلکه «جَلد» آورده ، مانند : «الزانیة و الزانی فاجلدوا کلَّ واحد...»
جواب: کجای فرهنگ لغت عرب ضرب به معنی جدایی است شما بر چه اساس معنای نزدیک را رها کرده ومعنای بسیار بعید را اخذ می کنید
ثانیا: اینکه پیامبر از حربه ضرب وزدن استفاده نکرده به خاطر آنکه اولا او رحمه للعالمین است وثانیا قبل از آنکه از راه حل سوم یعنی زدن استفاده شود باید مرحله دوم انجام شود وپیامبر هم همین کار را کردند وزنان ایشان نیز متنبه شدند ودیگر نیازی به تنبیه بدنی نبود
ثالثا: اینکه در جای دیگری از قرآن کلمه جلد آمده آن در باب حدود است نه تنبیه ودلیلی ندارد که اگر یک جا قرآن برای زدن چنین کلمه ای را بیاورد در جای دیگر هم باید دقیقا همان را استفاده کند بارها در قرآن قرآن برای یک معنون اسمها وعنوانهای متعدد آورده است
دلیل دوم :
این دلیل مربوط به قضیه حضرت ایوب است
شیطان که از هیچ راهی نتوانست حضرت ایوب را در ایمان خود متزلزل کندخودرا به صورت مردی در آورد ونزد همسر ایوب رفت و ضمن یاد آوری دوران وروزگار خوش گذشته به وسوسه او پرداخت که اگر ایوب دوست وپیغمبر خداست چرا خدای او وی را از بیماری نجات نمی دهد وتا کی باید خود را بی جهت وقف پرستاری از او کنی؟ ...این سخنان تا حدی در وجود همسر ایوب سوال ایجاد کرد وبه نزد همسر آمد وهمان سوالات را از وی کرد
ایوب(علیه السلام) گفت: روزگاری که در ناز و نعمت بودیم و اولادان بسیار داشتیم چند سال بود گفت: هشتاد سال، ایوب(علیه السلام) گفت: چند سال است که در زنج و محنت بسر می بریم؟ همسرش گفت: هفت سال.
ایوب پیامبر گفت: من از خداوند شرم دارم که بیش از آنکه روزگار بلا با دوران نعمت برابر گردد رفع گرفتاری خود را از او بخواهم ولی بدان شیطان تو را فریب داده است پس بدان اگر از بیماری رهائی یابم صد تازیانه به تو خواهم زد و از این به بعد در کارها از تو کمک نمی خواهم تا خداوند اراده خود را بر من جاری سازد.
همسر ایوب فهمید که آن وسوسه گر شیطان بوده واز اینکه حرفهای او در وی تاثیر گذاشته بسیار نادم وپشیمان شد ووفاداری وایمان او به ایوب بیشتر شد وتا لحظه آخر از خدمت به وی دست بر نداشت
بعد از بهبود بیماری ، ایوب که قسم یاد کرده بود می بایست قسم خود را عملی کند ولی از آنجا که همسر او این همه برای او فداکاری کرده بود وبا یک ذره وسوسه شیطان حقیقتا در خور چنین تنبیهی نبود لذا ایوب در این کار فرو ماند که چگونه می تواند به همسر وفادار ومحبوب خود صد ضربه تازیانه بزند؟ خداوند به وی وحی فرمود که صد شاخه نازک فراهم کند وهمه آنها را به هم بگیرد ویک ضربه به همسرش بزند تا بدین وسیله هم همسر او اذیت نشود وهم قسم خود را نشکسته باشد" و خذ بيدك ضغثا فاضرب به و تحنث"
نکاتی که در این قضیه وجود دارد اینکه اولا در صورت خطای همسر قسم ونذر بر تنبیه او شرعا مجاز است چون اگر تنبیه زن در صورت خطا یا نافرمانی جایز نباشد وحرام یا حداقل مکروه باشد قسم ونذر بر آن منعقد نمی شود قسم ونذر تنها بر انجام امر مباح یا مستحب یا ترک امر مباح یا مکروه منعقد می شود
نکته بعد اینکه ممکن است اشکال شود که این قضیه مربوط به اسلام نیست ونمی توان چنین قضیه ای را که مربوط به حضرت ایوب است در اسلام نیز حجت دانست
جواب: احکام تشریعی امتهای گذشته برای امتهای آینده نیز ثابت است مگر آنکه دلیلی بر نسخ آن وجود داشته باشد واصل استصحاب نیز این مسئله را تایید می کند
نکته:
برخی گفته اند :کتک زدن می باید با پارچه بهم تنیده و یا با دست باشد، نه با تازیانه و چوب و...
واستناد آنها هم این است که در
آیه 44 سوره ص آمده است: «و خذ بیدک ضغثاً و لا تَحنَث؛ به ایوب گفتیم:
بسته ای از ساقه های گندم ( یا مانند آن مثل شاخة نازک خرما) را برگیر و
با آن ( همسرت را ) بزن و سوگند خود را مشکن».
ومی گویند زدن همسر توسط حضرت ایوب
، خطا و جرمی بر ضد زن شمرده نمی شد چون اذیت و آزاری ندید و تحقیر نشد،
گرچه همسرش کارناپسندی انجام داده بود. از این رو اگر در جامعه ای ، زدن
اهانت و آزار به شمار آید و فرهنگ مردمان آن را نپذیرد، نباید صورت گیرد.
جواب: ماهم قبول داریم که زدن یک مباحی است که حتی المقدور باید سعی شود که به آن مرحله نرسیم ولی قضیه حضرت ایوب چیز دیگری است در این قضیه خود حضرت ایوب از قسم خود پشیمان بود ونمی خواست که همسرش را بزند ولی چون قسم خورده بود چاره ای جز زدن نداشت وراه حلی که خدا در اختیار او گذاشت باعث شد که همسرش اذیتی نبیند ولی این قضیه نمی تواند ثابت کند که زدن باید حتما با یک چیزی باشد که زن احساس درد نکند پس دیگر این زدن وتنبیه محسوب نمی شود که به خاطر ش یک آیه نازل شود اینها می خواهند به خیال خود از حق زن دفاع کنند ولی طوری دفاع می کنند که باعث تحریف آیات صریح قرآن می شوند وتفسیرهای دور از ذهن برای آنها ایجاد می کنند
معنی نشوز :
در معجم الوسیط معنی نشز ونشوز این گونه آمده : ای: ارتفع و نهض ونشز المکان : ارتفع عنه ونهض.
بنابراین نشوز عن الزوج به معنی گردنکشی ونافرمانی وخروج از جایگاه ووظیفه همسرداری است لذا هم نافرمانی عادی را شامل می شود هم عدم احقاق حق معنوی شوهر وهم خروج از وظایف فطری وشرعی زنانگی (که به عرض وحق مرد نیز مربوط می شود ) را مثل عدم رعایت حجاب و....
تنبیه بدنی در شرایط خاص است
متاسفانه در طول ازمنه به خصوص در زمانهایی که در خانواده ها زن جایگاه پایینی از نظر اجتماعی داشته بعضی مردان از این مسئله سوء استفاده کرده وبه اسم اینکه اسلام اجازه تنبیه بدنی زن را داده به هر دلیل وبهانه وبه محض هر گونه عصبانیت یا عدم رغبت به همسر، آنها را مورد ضرب وشتم قرار می داده اند اسلام در غیر موردی که خود اجازه تنبیه بدنی را داده شدیدا از اذیت وتنبیه زن منع نموده ودر صورتی که مرد در غیر مورد نشوز وبدون رعایت ترتیب یاد شده در آیه زن خود را تنبیه بدنی کندقصاص لازم می آید وروایاتی که در ذم کتک زدن زن آمده ناظر به تنبیهات ناحق است از جمله اینکه پیامبراسلام فرموده اند: «ایضرب احدکم المرأة ثم یظل معانقها" آیا زن را کتک میزنید، سپس میخواهید با او همآغوش باشید
باید در نظر داشت تنبیه زن تحقیر او محسوب نمی شود بلکه این اعمال قانون است ومصالحی در آن نهفته بعضی از نا آگاهان این مسئله را به عنوان نقطه ضعف اسلام علم کرده اند که این چگونه اسلامی است که می گوید زنان خود را بزنید آیا این خلاف شان وشخصیت وکرامت زن نیست وآیا زن در اسلام مظلوم واقع نشده ا ست ؟
چند نکته را مد نظر داشته باشید
1- خدا حکیم است واز او جز حکمت ومصلحت صادر نمی شود
2- اگر قبول داریم که خدا معصوم است واز او جز حکمت محض صادر نمی شود واز ما داناتر است پس این ما هستیم که باید خود را با قانون شریعت وفق دهیم
3- هیچ مکتبی را نمی توانید پیدا کنید که به اندازه اسلام به زن کرامت وجایگاه معنوی وشخصیت بخشیده و به احترام ومعاشرت نیکو با همسران تاکید کرده باشد وبرای زن استقلال مادی ومعنوی وحق وحقوقی به این گستردگی قرار داده باشد
4- اسلام دین رحمت وعفو است " وما ارسلناک الا رحمه للعالمین " وقوانین جزایی اسلام نیز در نگاه دقیق وعرفانی به همین بعد رحمت مرتبط می شوند
ثانیا : این حق مربوط به مدیریت مرد می شود ودر شرایط وقوع جرم وتخلف از سوی زن است ومنافاتی با این ندارد که اسلام اصل اولیه را بر مهربانی و بخشش وچشم پوشی قرار داده است"وعاشروهن فی المعروف"
ثالثا: این مسئله به خاطر جلو گیری از طغیان در زندگی وفروپاشی آن است امروز یکی از دلایل بالا بودن آمار طلاق همین محرومیت مرد از اعمال حق خود از جمله حق تنبیه است البته محرومیت که عرض می کنم از جهت عرفی است نه قانونی هر چند که بعضی مجریان نا آگاه قانون هم گاهی این مسئله را به منزله توهین وتعدی به حق وکرامت زن تفسیر می کنند خوب در زمان قدیم که مردها از این حق با ترس کمتری می توانستند بهره ببرند زنها هم مطیع وفرمانبردارتر ودر نتیجه آمار طلاق هم بسیار کمتر بوده بنابر این این که در زمان حاضر خیلی ها تنبیه زن را به طور مطلق ظلم وتعدی معنا می کنند وفرقی بین ظلم واصلاح وزور گویی ومدیریت نمی گذارند تفکری غلط است تنبیه در اسلام برای اصلاح است نه تشفی
در یک مقاله ای دیدم نوشته : چگونه در قرآن حکم به تنبیه بدنی زن داده شده، در حالی که خداوند آیات را «شفا و رحمت» قرار داده است و رابطه دو زوج را از آیات الهی و نشان رحمت و مودت می داند و عفو و گذشت را سرمایه بزرگ انسان دانسته و فرمان می دهد که حتی بدی را به نیکی پاسخ دهید: «ادفع بالحسنة السیئة» نیز به مردان فرمان می دهد که با زنان خود به نیکی رفتار نمائید: «و عاشروهن بالمعروف».....
این نویسنده وقتی سوال می کند چگونه قران تنبیه زن را مجاز دانسته است یا این آیه را اصلا ندیده یا آنکه نظریه خودرا بر تز قرآن مقدم می دارد ثانیا این نویسنده فکر می کند اینکه اسلام دین رحمت است یعنی دائم با ناز ونوازش سر وکار دارد چه نسبت به فاسد ومجرم وچه صالح وگویا آیات عذاب و حدود قرآن از چشم او مخفی مانده است ثالثا: منافاتی بین این نیست که از یک سو اصل در اسلام بر معاشرت نیکو ومهربانی است واز سوی دیگر در جایی هم که تخلف ونافرمانی وتضییع حق باشد سلاح بر خورد وتنبیه در کار باشد آن رحمت ومهربانی که شما در آیات قرآن می بینید مربوط به همسران عفیف ونیکو وفرمانبردار ومتواضع است : فَالصَّالِحَاتُ قَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِّلْغَيْبِ...
ولی بحث تنبیه بدنی مربوط به این زنها نیست بلکه مربوط به زنان ناشزه وگردنکش است
چرا مرد مدیر باشد؟
خوب مسلما اگر زن را مدیر بدانیم این سوال بیشتروعمیق تر مطرح می شود که چرا زن مدیر باشد اولا این را توجه داشته باشید که مدیریت یک امتیاز ظاهری است ودر کمال حقیقی انسان تاثیری ندارد وجزو ملاکهای ارزشی نیست ثانیا: با توجه به استعدادهای فطری واجتماعی ،مرد برای به دست گرفتن مدیریت بر زن تفوق دارد البته ممکن است در یک خانواده زن داناتر واجتماعی تر وآینده نگر تر وعاقل تر از مرد باشد اما اسلام که نمی آید برای هر خانواده جداگانه مدیر تعیین کند نگاه اسلام کلی است وکلیت این را می گوید که مرد غالبا آبدیده تر وبا تجربه تر وآینده نگر تر از زن است واحساسات او از زن کمتر است علاوه بر این غرور او از زن بیشتر است واگر زن مدیر بود هیچ مردی با هیچ زنی ازدواج نمی کرد البته این مدیر بودن به معنی دیکتاتوری نیست مرد موظف به رعایت حقوق ومعاشرت نیکو ومهربانی با همسر است وچه بسا در مواردی مرد نظر او را بر نظر خود ترجیح می دهد وبا او به خصوص در مسائلی که مربوط به حیطه خانه می شود مشورت می کند وبعضی اختیارات مدیریتی خود را به زن تفویض می کند توجه داشته باشید که اگر برای مرد امتیاز مدیریت است برای زن نیز امتیاز اطاعت واجر وپاداش است که فرموده اند " جهاد المراه حسن التبعل" جهاد زن شوهرداری است .
مدیرنبودن زن برای او محرومیت نیست بلکه معافیت است به هر حال هر کس که مدیر است مسئول تمام عواقب نظام زیر دست خویش است وکوچکترین خطا وستم ونا عدالتی برای او نزد خداوند مسئولیت ومجازات دارد این تنها یک قانون شرعی نیست بلکه قانون طبیعت است در میان حیواناتی که گروهی زندگی می کنند رئیس گروه همیشه مذکر است که از صولت و صلابت وقدرت بالاتر بر خوردار است
البته خداوند نیز زن را به گونه ای خلق نموده که روحیه وخواست او به مرئوس بودن بیشتر از رییس بودن متمایل باشد حتی زنان غالبا در محیط کاری نیز بیشتر دوست دارند رئیس آنها مرد باشد طبق یک نظر سنجی در انگلیس در بین کل زنان 73 درصد ترجیح می دهند که رئیس آنها مرد باشد نه زن،
مرئوس بودن مرد نسبت به زن نوعی ذلت برای او محسوب می شود که شریعت نیز این امر را تایید کرده است حدیثی از حسن بن ابی بکر ( به چند شکل ) نقل شده است که پیغمبر فرمود : رستگار نخواهد شد قومی که زن به امورشان ولایت داشته باشد ویا قومی که رای آنها در اختیار زنی باشد، خداوند گرامی نمی دارد . (به هر دوصورت نقل شده است )
سوال: در بعضی زندگی ها واقعا زن تجربه ودور اندیشی اش بالاتر از مرد بوده واصطلاحا زن با مردی ازدواج نموده که از لحاظ عقلی و علمی وتجربی ناقص تر از زن است آیا باز هم زن باید از چنین مردی اطاعت کند؟
بلی باید اطاعت کند وعیب از خود زن بوده که با چنین مردی ازدواج نموده واینکه اسلام به کفویت این همه اهمیت داده به خاطر همین است که بعدا زن یا مرد یا هر دو در محذوریت گرفتار نشوند بنابراین بهترین راهکار در انتخاب همسر آن است که زن با مردی ازدواج کند که یا در عقل بالاتر از او باشد یا هم سطح اوهمین تاکید برای مرد هم هست که با زنی ازدواج نماید که از جنبه های مختلف مثل جنبه عقلی وفکری وعلمی ومادی واشغلی واجتماعی بودن پایین تر از خودش باشد یا هم سطح خودش والا خیلی مردها بعدا با مشکل وعدم سازگاری مواجه می گردند
چرا شرع به خود مرد اجازه تنبیه داده وآن را به قانون واگذار نکرده؟
اولا اگر به قانون واگذار می کرد می باید روزانه صدها نفر در دادگاه صف بکشند ومدعی بدون شاهد باشند که زنشان نافرمانی کرده بنابراین این امر موکول به خود مرد شده است موارد دیگری هم هست که شرع اجرای حکم را به خود شاکی وذی الحقوق اجازه داده است
رحمت وتنبیه از لوازم مدیریتند
اصل اول:
هر نظام ومجموعه ای به یک مدیر ورئیس نیاز دارد از بزرگترین نظام که دولت وحکومت است تا پایینترین آن که خانواده است بدون وجود مدیر در یک مجموعه همه چیز از هم می پاشد وهرج ومرج ایجاد می شود حتی پیامبر اسلام فرموده اند زمانی که چند نفر با هم همسفر می شوید یک نفر را از میان خود به عنوان رئیس انتخاب کنید
وجود مدیر حتی در صورتی که او در تصمیم خود اشتباه کند بهتر از آن نبود آن وهرج ومرج است که فرموده اند" لابد للناس من امیر بر او فاجر" مردم ناگزیر از داشتن حاکم وفرمانروایند چه عادل باشد وچه ظالم
اگر مدیریت در یک مجموعه نباشد یعنی فردی که حرف آخر وفصل الخطاب را بزند هر کسی به راه خود رفته وبه سلیقه خود عمل می کند و بی نظمی واستبداد در مجموعه حاکم می گردد از قدیم نیز گفته اند که دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند بنابراین در نظام خانواده نیز نه هر دو نفر می توانند رئیس ومدیر باشند ونه اینکه این نظام می تواند بدون مسئول ومدیر رها شود
اصل دوم:
هر مدیری در مدیریت خود ناچار ومجبور به داشتن راهکار تنبیهی برای متخلفین زیر مجموعه خود است البته اصل اولیه در مدیریت رحمت وبخشش وگذشت است اما مسلم است که همیشه در هر مجموعه ای عده ای وجود دارند که رحمت وعفو برای آنها کارساز نیست ومجبور به اعمال قوانین مجازاتی برای ایشان است شما هیچ نظامی را در جامعه نمی توانید پیدا کنید که از قوانین تنبیهی وتوبیخی ومجازاتی خالی باشد
اگر خانواده نیز یک نظام ومجموعه است ونیاز به مدیر دارد لاجرم باید این مدیر در کنار رحمت ، راهکار تنبیهی نیز داشته باشد تا همسر یا فرزند او در راه صحیح در این نظام حرکت کند تنبیهی که در آیات قرآن برای زن آمده از بعد مدیریتی است نه تربیتی(بر خلاف تنبیه فرزند) در واقع گاهی ما کسی را تنبیه می کنیم که آن تنبیه باعث تربیت وکنار گذاشتن فعل بد و شکل گیری شخصیت جدید در شخص گردد گاه کسی را تنبیه می کنیم فقط به خاطر آنکه عمل او دوباره تکرار نشود ولو آنکه این عدم تکرار به خاطر ترس از تنبیه دوباره باشد ولی در درون ، شخصیت قبلی و تمایل به تخلف همچنان باقی باشد
راهکار اسلام چه در بعد تربیتی وچه در بعد مدیریتی بر هر دو اصل رحمت وعذاب بنا شده است البته اصل بر تقدم بر رحمت وعفو است شما در قرآند هم آیات عذاب می بینید وهم آیات عفو ورحمت وبشارت پس آنچه برای ما ملاک است وعقل نیز به آن اذعان دارد همین است
لذا کسانی که در بعد تربیتی فقط گزینه رحمت را باز گو می کنند واز بر خورد وخشونت وتنبیه منع می کنند گزینه شان غلط است چون نه رحمت مطلق ونه خشونت مطلق به تنهایی تربیت ومدیریت صحیح ایجاد نمی کنند البته شاید در اصل لزوم تنبیه همه در تربیت ومدیریت عقیده شان یکسان باشد لکن اختلاف در مسئله تنبیه بدنی است که آیا با وجود راهکاری به نام تنبیه روحی تنبیه بدنی محلی از جواز دارد یا نه ؟ بعضی شدیدا آن را رد می کنند ما هم می گوییم که اصل در اسلام عدم جواز این نوع تنبیه است مگر مواردی را که خود اسلام اجازه داده است ثانیا:اسلام نیز تنبیه روحی را مقدم بر تنبیه بدنی دانسته است واز آن بیشتر از تنبیه بدنی دفاع می کند پس اول قائل به لزوم نصیحت می شویم بعد تنبیه روحی وبعد بدنی.ولی نکته اینجاست که تنبیه بدنی در جاییست که تنبیه روحی کارساز واقع نشود بنابراین ما در روانشناسی اسلامی تابع منبع وحی هستیم هر کجا شریعت بنا بر حکمت اجازه داده باشد همان وگر نه ما هم اصل را بر عدم جواز تنبیه بدنی می گذاریم
موارد جواز عبارتند از 1- تنبیه زن در صورت نشوز ونافرمانی (که البته اصل در اینجا هم بخشش وگذشت است این نیست که اگر اسلام گفته زن نافرمان را بزنید حتما باید این کار را کرد بلکه اگر انسان بتواند تا حد امکان صبر ونصیحت وعفو کند بهتر است مگر در جایی که دیگر به تنگنا وضرورت گرفتار شود)2 - تنبیه بدنی فرزند در موارد خاص وبرای تادیب اخلاقی یا رفتاری به شرط آنکه به سن تمییز وفهم علت تنبیه رسیده باشد ونصیحت ومهربانی نیز کار ساز واقع نگردد واین منافاتی با گفته اسلام مبنی بر اینکه کودک تا هفت سالگی آزاد است ندارد چون تنبیه بدنی در مواردخاص وضروری است علاوه بر اینکه تنبیه محدود کننده نیست بلکه جهت دهنده است البته درمسئله تنبیه فرزند شرایط وحد وحدودی مفصل در فقه ذکر شده که از بحث ما خارج است 3- تنبیه معلم نسبت به شاگرد آن هم با شروط وحدو حدود خاص که در فقه آمده 4- - تنبیه بدنی در مجازاتهایی که حد وتعزیر نامیده می شود که با حکم قاضی اعمال می گردد
آیا تنبیه بدنی مستوجب دیه است؟
بعضی از فقها در خصوص تنبیه بدنی (در موارد جواز )گفته اند که باید به گونه ای باشد که اثر بر روی بدن ایجاد نکند وگرنه دیه لازم می آید اما به نظراین فتوا ناقص است اگر شخص مراحل را پله به پله طی کرده باشد چیزی بر او لازم نمی آید علاوه بر اینکه تنبیه بدنی که اثر بر روی بدن ایجاد نکند تنبیهی خفیف محسوب می شود وغالبا ترس وباز دارندگی در شخص ایجاد نمی کند در حالی که هدف از تنبیه باز دارندگی است بله در اولین تبیه باید حداقل مراعات گردد وشرط آن است که اثری بر روی بدن ایجاد نکند ولی اگر کار ساز نبود در دفعه دوم تنبیه شدیدتر اعمال می شود در غیر این صورت تنبیه اثری ندارد اگر این گونه باشد که بعضی فقها گفته اند پس در حد خوردن یک زناکار وشراب خور هم باید شلاق زننده دیه بپردازد خیر جایی را که اسلام خود اجازه داده دیگر دیه بر زننده لازم نمی آید مگر آنکه مراتب را رعایت نکرده باشد البته در مرتبه نصح لازم است به یک بار نصیحت اکتفا نشود وبه قدری انجام شود که دیگر فرد مطمئن گردد نصیحت کارساز نیست همچنین در مرحله ترک همخوابگی ودر مرحله تنبیه نیز اول باید تنبیه خفیف باشد ودر صورتی که کارساز واقع نشود می توان از تنبیه شدیدتر بهره برد واگر باز کارساز نشد دیگر حق تنبیه بدنی برای مرد وجود ندارد واز تنبیه بسیار شدید که موجب خون شدن بدن یا شکستگی عضو شود نمی تواند استفاده کند در این صورت مرد یا باید بر نافرمانی زن صبر پیشه کند ویا اورا طلاق دهد
سوال:
از آنجا که گاه در اختلافات وکشمکش ها مرد مقصر است اگر تادیبی از سوی مرد انجام بگیرد که زن آن را تادیب ناعادلانه وظلم بر خود بداند چه باید بکند؟
در در جه اول هم مرد وهم زن باید به حق وحقوق خود نسبت به دیگری وحق وحقوق دیگری نسبت به خود مطالعه وآگاهی داشته باشند آنگاه اگر احیانا مرد زن را بی جهت تنبیه کند وزن تشخیص دهد که اقدام مرد تعدی به او بوده راه شکایت برای او باز است در واقع اسلام تادیب ومجازات زن را بر عهده خود مرد وتادیب ومجازات مرد را بر عهده قانون قرار داده است پس هر حق ضایع شده در این بین قابل استیفا است اگر زن بداند که تنبیه مرد نسبت به او حق بوده که هیچ وگرنه او می تواند از طریق قانون اقدام نماید
کرامت وشخصیت زن:
آیا تنبیه یک انسان بالغ با کرامت او سازگار است ؟
شکی نیست که زن نیز مثل مرد دارای شخصیت وکرامت والایی است اما این کرامت تا زمانی است که او مرتکب جرم نشده باشد مرد هم همین گونه است در قانون اجتماع همه انسانها دارای کرامتند اما اگر همین انسان با کرامت مرتکب دزدی شود دیگر باید مجازات گرد د واینجا دیگر جای بحث از کرامت نیست خوب در بعد نظام خانواده نیز زن تا زمانی که به حق وحقوق شوهر خود کردن می نهد مورد احترام وکرامت است وحتی باید خطاهای کوچک او نیز در کنار حق شناسی های او نادیده گرفته شود ولی اگر به حقوق مرد پشت پا بزند یک مجرم است که باید نسبت به جرم او اقدام شود اول از راه نصیحت وگذشت بعد تنبیه روحی وبعد تنبیه بدنی ، گاه لزوم این تببیه در جایی که زندگی مشترک در معرض خطر وفرو پاشی است امری است انکار ناپذیر از آنجا که طلاق مکروه ترین امور نزد خداست وگاه زندگی به خاطر تمرد ها وگردنکشی های زن مورد خطر واز هم پاشیدگی قرار می گیرد راهی جز این باقی نمی ماند که مرد برای حفظ وثبات زندگی بر خورد تنبیهی با زن داشته باشد و از نصح مستشیر وحکم از اهل دو طرف بهره گرفته شود تا اگر زن واقعا قابل اصلاح است اصلاح شود واگر نیست مرد تمام راهها را رفته باشد وبرای طلاق راه نرفته ای باقی نمانده باشد بله در یک نظام اداری برای متخلف جایی برای تنبیه بدنی نیست چون نهایتا مدیر،او را اخراج می کند وکس دیگری را به جای او می آورد ولی نظام خانواده وقداست آن ایجاب می کند که تا سرحد امکان مستحکم باقی بماند
اسلام تمام تلاش خود را در جهت پابرجایی نظام خانواده انجام داده است و قبل از هر گونه اقدام طرفین را دعوت به سازگاری نموده است"وان امراه خافت من بعلها نشوزا او اعراضا فلا جناح عليهما ان يصلحا بينهما صلحا والصلح خير واحضرت الانفس الشح وان تحسنوا وتتقوا فان الله كان بما تعملون خبيرا"
از نظر قرآن ریشه عدم سازگاری بخل از احسان ومحبت است که این بخل هم ریشه در غرور دارد ومسلما این غرور از طرف زن نکوهیده تر ومکره تر است زیرا زن مظهر تواضع وفروتنی است تا جایی که پیامبر اسلام فرمودند اگر سجده بر غیر خدا جایز نبود دستور می دادم که زنان بر شوهران خود سجده نمایند
جالب اینکه در این آیه عبارت" فلا جناح آمده" که یک عبارت کنایه ای وطعن آمیز است است چون در ظاهر می باید کلام را به صورت امر می آورد دلیل این مسئله آن است که قرآن می خواهد سست بودن غالب اختلافات ونزاعها را بیان کند وبگوید که با ترک بخل و ابراز محبت واحسان همه دعواها وناسازگاریها مرتفع می شود وبه مرد نیز یاد آور شود که گاه ریشه نا فرمانی همسر در عدم احسان وتقوای خود اونیز می تواند باشد به هر حال جمع بین این دو آیه که در یکی مراحل تنبیه را ذکر نموده ودر دیگری امر به صلح شده آن است که مطلوب خداوند صلح وگذشت واغماض وتوجه طرفین به حقوق یکدیگر است هر چند که برای مرد در صورتی که بداند نشوز زن بی جهت است وخود اوهیچ نقشی در این ناسازگاری ندارد حق بر خورد وتنبیه وجود دارد
حدود نافرمانی
محدوده حقوق مرد تا کجاست آیا زن موظف به اطاعت مطلق است؟
مسلما خیر درآنچه معصیت خدا محسوب می شود زن حق اطاعت از شوهر را ندارد
حقوق شوهر بر زن :
حقوقی هستند که شرع به طور صریح از آنها نام برده یا اینکه لازمه مدیریت مرد ثبوت چنین حقوقی است مثل کسب اجازه برای بیرون رفتن از خانه - تمکین جنسی در هر شرایط - رعایت حجاب ونوع بر خورد با بیگانه - احترام وادب نسبت به شوهر -و..... اما اوامر ونواهی که خارج از این دو بعدند جزو حقوق مرد بر زن نیستند هر چند که بعضی مردم اینها را هم جزو وظایف زن می دانند چنین امر ونهی هایی بر مرد مکروه است وپذیرفتن آن نیز بر زن مستحب البته زن می تواند برای انجام این امور از مرد مطالبه مزد (جدا از حق نفقه)کند مثل شیر دادن به بچه وتر وخشک کردن او - نظافت وشستشو - پخت وپز ....پس نافرمانی و عقاب منحصر به حقوق اولیه است
شما ببینید پیامبرگرامی اسلام نیز با آن همه عظمت واحترام وبا آن همه مشغولیت هیچ گاه انجام کارهای شخصی خود را به زنان واگذار نمی کردند وهمه امور خود را شخصا انجام می داند وبلکه اسلام برای مرد بسیار مستحب دانسته که در امور منزل به همسر خود یاری ومواسات رساند چون به هر حال وظایف خانه داری اگر سخت تر از وظایف مرد در بیرون نباشد کمتر هم نیست
البته اینکه زنها عادتا این امور را بدون مزدومنت تقبل می کنند از روی علاقه یامماشات با سیره عرف است ولی مردم نباید تصور کنند که لابد چنین اموری جزو وظایف زن می باشد
آیا حق تقاص برای زن وجود دارد؟
ظاهرا بلا اشکال است در صورتی که شوهر بلا دلیل حق زن را پایمال کند مثلا نفقه او را ندهد زن می تواند در مقابل تقاص نماید اما فقط درترک اموری که جزو وظایف او نیست ، هر چند بهتر است بر ای جلوگیری از تشنج از چنین تقاصی پرهیز شود
چرا در اوامر ونواهی اولیه که جزو وظایف وحقوق مرد بر زن است نمی توان مقابله کرد ؟
به خاطر انکه تمرد زن از وظایف مربوطه به هر حال گناه است ورعایت آنها یک واجب مستقل است نه مشروط وگناه را نمی توان با گناه جواب دادوبرای زن فقط حق شکایت ورجوع به قانون وجود داردیا عدم انجام اموری که جزو وظایف اصلی او نیست مثل اجتناب از انجام امور خانه همان گونه عکس این مسئله در مورد مرد نیز همین حکم را دارد ودر صورتی که زن از وظایف اولیه خود نسبت به شوهر تخطی کند مرد نمی تواند حقوق اولیه زن را نادیده بگیرد مثلا نفقه او را ندهد این نفقه در هر حال بر مرد واجب است پس مرد فقط می تواند از راه تنبیهات دیگر مثل ترک همخوابگی (که از حقوق زن بر مرد نیست) اقدام کند
نکته: بعضی فقها گفته اند که از حقوق زن بر مرد این است که هر چهار شب شب یکبار در کنار او بخوابد ولی بعضی دیگر نیز این روایت را حمل بر مستحب بودن کرده اند به هر حال اگر قول اول را بپذیریم ترک همخوابی زن برای تنبیه او باید متوالیا سه شب بیشتر نباشد وبنابرقول دوم این ترک همخوابی به صورت متوالی تاهر قدر بلا اشکال است
ا
جایگاه زن در نظام خلقت
اطاعت از مرد :
بعضی این حقیقت واجب در اسلام را مانعی برای کمال زن ورسیدن به جایگاه اجتماعی و مخالف با روح برابری زن ومرد می دانند. مشکل این افراد در عدم جمع بین این دو قضیه است وما اعتقاد داریم که منافاتی بین این دو مسئله نیست .
زمانی که زن مسلمان ازدواج را می پذیرد یعنی به لازمه های فقهی آن نیز تن در داده است پس او در درجه اول مجبور به ازدواج نیست تا لازم بیاید که با این گونه قواعد همراه شود پس اگر ازدواج می کندبدان معناست که از نظر او منفعت و امتیازات ازدواج فائق بر همه قواعد به اصطلاح مستشکل "دست وپاگیر" یا "نابرابر" است. اینکه بسیاری از تصمیمات وخواسته های زن باید از صافی اراده وتصمیم مرد عبور کند معنایش دیکتاتوری نیست بلکه قانونی است به نام قانون رئیس و مرئوس و تابع ومتبوع که خاص انسان نبوده و میان همه موجودات اجتماعی و گله ای وجود دارد.نظام رئیس و مرئوسی ،لازمه ثبات و دوام زندگی است .دیکتاتوری ثبات آور بهتر از هرج و مرج و وجود دو پادشاه در یک اقلیم است.
مخالفت احتمالی مرد با خواسته وتصمیم زن به معنی تحقیر او نیست بلکه مرد با خواسته هایی مخالفت می کند که آنها را خلاف مصلحت زندگی مشترک بداند . در واقع اعمال ورفتار وخواسته های زن یک قضیه شخصی مانند دوران مجردی نیست این خواسته ها اگر بنا بر تشخیص مسئول خانواده خلاف مصلحت معنوی یا مادی زندگی مشترک باشد وتو می شود. نمی گوییم که همه جا نظر مرد درست وصحیح است ولی وقتی که قاعده بر ریاست مرد است خطاها واشتباهات احتمالی تحت الشعاع مصلحت بالاتر قرار می گیرند.البته زن متواضع و اهل انس و محبت که خود را با طوع و رغبت زیر بال و پر اراده همسر قرار می دهد بهره بیشتری از سوی همسر نصیب خود می کند زیرا طبع مرد این گونه است که بر زن مطیع ومانوس سخت نگرفته و بلکه بسیاری از اختیارات خود را نیز به او واگذار می کند.یار ویاور همسر بودن به معنی نان آور بودن نیست بلکه به معنی داشتن سه خصوصیت اساسی یعنی اطاعت ، فروتنی و محبت است .البته زن در همه چیز مجبور به اطاعت از شوهر نیست مثلا در اموال شخصی خود استقلال دا شته واختیار دارد که هر کجا که خود بخواهد خرج کند یا در جایی که زن بداند خواسته وحکم مرد ،معصیت و خلاف حکم شریعت است موظف به عدم اطاعت است.
در برابر حق اطاعتی که شوهر بر زن دارد زن نیز حقوقی بر همسر دارد پس این حقوق یک طرفه نیست که جای اشکال باشد.زن به خاطر تابع بودن نسبت به مرد دست بسته و تنها نیست زیرا سرنوشت او با مرد گره خورده است وهر جا که مرد برود او هم می رود لکن در کمال ونقص تابع شوهر نیست زن در فکر وعمل خود در آنچه صلاح وفساد و کمال ونقص تشخیص می دهد مستقل است وحتی می تواند در کمال و سعادت معنوی از مرد پیشتازتر باشد.
نفقه:
در اسلام نفقه زن بر مرد واجب دانسته شده است ولو اینکه زن خود مالدار و بی نیاز از مرد باشد مگر آنکه زن ، مصر بر استقلال مالی بوده ونخواهد چیزی از مال شوهر برای خود خرج کند ومرد را از این مسئله بری کند .این نفقه متناسب با توان مالی مرد [علی الموسع قدَرُه وعلی المتقترِ قدَرُه]ونیز شان و نیاز عرفی زن [متاعاً بالمعروف]محاسبه می شود پس آنجا که زن چیزی را خارج از نیاز و هزینه متعارف مطالبه کند پرداخت آن بر شوهر واجب نیست.نفقه در واقع مزد مادی زن در قبال تمکین و سئولیتها ومشقاتی است که وی در زندگی زنا شویی متحمل آن می شود کار بیرون برای زن واجب نیست ولی متاسفانه بعضی قائل به این شده اند که کار بیرون ، زن را از زیر بار منت نان ونفقه مرد می رهاند وبه کار زن در اجتماع چنین دید سخیفانه ای دارند در حالی که هیچ مردی برای نفقه واجب که حکم خداوند است منتی بر زن نمی گذارد چون این مال از همان اول از آن مرد نبوده ونیست بلکه سهم زن است مرد نفقه را به زن هدیه نمی دهد بلکه نفقه ،حق و ما یملک زن می باشد آیا نفقه مرد به زن منت گذاری است ولی حقوقی که زن به خانه می آورد هیچگاه منت گذاری بر شوهر نیست؟
از حکمتهای نفقه ازدیاد و تحکیم رابطه عاطفی بین زن ومرد است زنانی که باصطلاح نانشان را جدا از همسر می گیرند ومی خورند انسانهای عاطفی وگرمی در زندگی نیستند.زن اگر لایق و محبوب برای همسر باشد مرد حاضر است بیشتر از حقوق واجب برای زن مایه گذاشته و بلکه همه زندگی خود را به پای او بریزد .حق نفقه در برابر تمکین است بنابراین زن ناشزه حق نفقه نخواهد داشت چه اینکه در خانه شوهر حضور داشته یا خانه را ترک نموده باشد.
حضانت:
اسلام در مسئله حضانت بنا بر مصالحی بین دختر و پسر فرق قائل شده است .درصورت طلاق ،حق حضانت فرزند پسر تا دو سالگی و فرزند دختر تا هفت سالگی با مادر است وبعد از آن این حق با پدر خواهد بود همچنین بعد از فوت مرد ،حق حضانت فرزند پسر تا دوسالگی وفرزند دختر تا هفت سالگی با مادر و بعد از آن با جد پدری است . این در صورتی است که برای مادر یا پدر در زمان اولویت حق حضانت مانعی که مورد تایید شرع باشد -همچون دیوانگی -ایجاد نشود .
بعضی بدون توجه به حکمتها ومصالح امر ،این اختلاف در مسئله حضانت را نوعی تبعیض قلمداد کرده انددر حالی اسلام هر حکمی را با در نظر گرفتن حکمت وضع می نهد و تبعیض و ظلم در شریعت راهی ندارد .
اولا باید گفت که که اگر زن بعد از فوت یا طلاق، همسر اختیار کند وجود فرزند طلاق یا فوت در خانه ناپدری یک مشکل و رنج مضاعف برای فرزندان خواهد بود زیرا هر چند ممکن است که مرد نیز بعد از طلاق ،همسر اختیار کند اما آن طمانینه و اتکا و آسودگی و قوامی که برای فرزند در خانه پدر است در خانه نا پدری نیست درست است که فرزند هم به پدر نیاز دارد وهم مادر؛اما در صورت جدایی ،وجود او در خانه پدر ،امنیت و استقلال و قوت قلب بیشتری فراهم می کند تا خانه ناپدری. فرزند،خود را در خانه نا پدری یک مزاحم یا میهمان می داند ولی در خانه پدر-هر چند که نا مادری نیز داشته باشد-همچنان صاحب خانه است.
ممکن است اشکال شود که اگر زن نخواهد ازدواج کند چه؟ در این صورت طبیعتاً باید حق حضانت از آن مادر باشد. در جواب خواهیم گفت که دلیل مسئله تنها مربوط به مسئله ازدواج مادر بعد از طلاق یا فوت همسر نیست حتی اگر چنین ازدواجی هم در کار نباشد باز حکم شرع تغییر نمی کند زیرا حکمتها ومصالح دیگری نیز وجود دارد.هر چند که اگر مادر ،همسر نیز اختیار نکند باز وجود فرزند نزد پدر بعد از سنین آسایش وامنیت و قوام بیشتری ایجاد می نماید تا خانه مادر.
فرزند برای رسیدن به کمال هم نیاز به مادر دارد وهم پدر.اگرفرزند از همان بدو تولد فقط با مادر باشد یا فقط با پدر؛ روحیه او طبیعتا نا متعادل بار خواهد آمد مجموع صفات جلالی و جمالی باید در کنار یکدیگر قرار گیرند تا فرزند از هر دو متمتع شده وکامل گردد حال در صورت طلاق،تا سنی که فرزند به عاطفه و آغوش مادر بیشتر نیاز دارد تا پدر ؛اسلام حق حضانت را به او داده است .مسلما دختر برای تکامل صفات دخترانه وانوثیت مدت بیشتری باید با مادر باشد ولی فرزند پسر این گونه نیست وبعد از اتمام دوران شیر خوارگی نیاز و وابستگی اش به مادر بیشتر از پدر نخواهد بود واز آنجا که فرزند پسر برای اینکه فردا تبدیل به مرد واقعی و با استقامت شود تربیت و پرورش او تحت نظر پدر برای او لازم تر بوده وبرای همین زودتر تحت حضانت پدر واقع می شود.بعضی در این مورد ،عاطفه وحس مادری را بهانه می کنند که اگر فرزند از مادر گرفته شود مادر در هم شکسته شده و آسیب می بیند سوال اینجاست که آیا پدر عاطفه ودل ندارد ؟ واگر فرزند را برای همیشه به مادر دهیم پدر خرد و شکسته نمی شود در حالی که عاطفه واحساس بسیاری از پدران اگر عمیق تر از مادران نباشد کمتر هم نیست و نیاز و عاطفه بسیاری از فرزند ان نیز اگر به پدر بیشتر از مادر نباشد کمتر هم نیست. همان گونه که فرزند به پدر نیاز دارد پدر نیز به فرزند خویش نیاز دارد واصلا فرزند را برای این به وجود می آورد که عشق ومحبت و مال و منال خویش را به پای او بریزد. پدر مالکیت بیشتری نسبت به فرزند دارد زیرا تصمیم گیرنده اصلی در به وجود آمدن او بوده است و خرج ومخارج او را تا زمان ازدواج یا استقلال متحمل می شود هر چند که مادر نیز زحمات زیادی به پای فرزند می کشد اما حکمتهای دیگری نیز در کار است.
زمانی که فرزند به حد کافی از آغوش مادر و نوازش او متمتع شد برای تکمیل بیشتر و تربیت کاملتر به پدر واگذاشته می شود .گفتیم که فرزند برای تربیت کامل و رسیدن به کمال هم به پدر وهم مادر نیاز دارد ولی زمانی که طلاق صورت می گیرد فرزند نمی تواند توامان با هر دو باشد پس چاره ای جز این قرار داد نیست علاوه بر این، کسی نگفته که فرزند بعد از رفتن نزد پدر دیگر از مادر جدا شده است مسئله اینجاست که حق نگهداری از این به بعد با پدر است وگرنه می توانند با هم مصالحه کنند و پدر همچنان به باقی بودن فرزند نزد مادر رضایت دهد و فقط خرج فرزند را بدهد یا اینکه پدر اجازه دهد که مادر هر چند روز یا چند هفته یکبار فرزند خود را ببیند یا او را به خانه مادر فرستد.
این
حق حضانت در مورد پسر مسلما تا سن تکلیف و رفع سفاهت است وبعد از آن
اختیار با خود اوست که خانه مادر یا پدر هر کدام را که بخواهد بر گزیند
ولی در مورد دختر جای سوال است که آیا این حق حضانت حقی مانند اذن در
ازدواج می باشد که طبق آن ،دختر بالغ مستقل در تصمیم واراده نبوده و
باید اذن ولی نیز (بنابر قول اقوی)ضمیمه شود؟این مسئله جای بحث دقیق فقهی
دارد که محل آن اینجا نیست.ولی در هر حال این حق واختیار برای
دادگاه وجود دارد که همان گونه که در مسئله ازدواج اگر عدم صلاحیت پدر
محرز وکفویت طرفین ثابت شود این حق را از او ساقط نماید در امر حضانت
نیز همین گونه است یعنی اگر پدر دارای سفاهت محرز یا مشکلات اخلاقی یا
روحی حادباشد که وجود فرزند نزد او تالی فاسد داشته باشد می تواند حکم به
عدم صلاحیت دهد با توجه به آنچه گفته شد انتقال ولایت فرزند به جد پدری بعد از فوت پدر نیز به معنی آن نیست که اسلام به عواطف مادر پشت پا زده است این ولایت به معنی تشخیص مصالح و تصمیم گیری در امور فرزند تا رسیدن او به سن استقلال است وگرنه مسلم است که هیچ چیز بعد از پدر جای عاطفه مادری را نمی گیرد .
تجویز حکم قتل:
اسلام در مسئله جرائم اجازه قضاوت یا اجرای حکم بدون اجازه قاضی را به احدی نداده مگر آنکه بعدا جرم ،ثابت وحکم نیز منطبق با مجازات اعمال شده تشخیص داده شود و مورد نیز از حقوق الناس بوده و اعمال کننده مجازات همان شخص ذی حق باشد ولی باز از آنجا که این مسئله ممکن است هرج و مرج وخودسری در جامعه ایجاد کند قانون آن را منع نموده است الا در مواردی مانند مشاهده فحشای زن از سوی شوهر.
در فقه گفته شده که اگر مرد ،خدای ناخواسته همسر خود را مشغول زنا با مرد دیگری ببیند اجازه دارد که در دم و بدون حکم قاضی شخصا مجازات اعدام را در مورد هر دو اجرا نماید وادعای او در این باب برای دادگاه پذیرفته خواهد بود .این مسئله در قانون کیفری در دهها سال گذشته حتی در مورد زنای محصنه خواهر و فرزند دختر نیز تجویز شده بود ولی امروز در قانون اثری از این مسئله علی رغم جواز فقهی آن وجود ندارد.از آن جهت که قانون معتقد است که این مسئله سر از خودسری وهرج ومرج در آورده وباعث می شود که بعضی مردان به صرف عداوت با همسر خود دست به جنایت بزنند بزند وبعد هم ادعای زنا را مطرح نمایند .
در پاسخ باید گفت که اولا در چنین شرایطی غضب و وغیرت مرد نمی گذارد که صبر پیشه کرده وبه دادگاه رجوع نماید وثانیا مرد در چنین مواردی شاهد هم ندارد بنابراین اگر به دادگاه رجوع کند نه تنها به دلیل عدم شاهد قول او پذیرفته نیست بلکه مرتکب قذف بدون بینه شده و حد بر او جاری می گردد .
واما مسئله سوء استفاده وهرج ومرج: اولا:وقتی که اسلام خود اجازه اعمال مجازات را به مرد داده یعنی متوجه احتمال سوء استفاده نیز بوده است ثانیا:اگر مردی به خود اجازه دهد که دستش را به خون همسر خود بیالاید چرا باید مرد بی گناهی را هم بکشد ودر کنار همسر خود قرار دهد مرد هر چند شرور و بی وجدان نیز باشد حاضر نخواهد شد که بعد از کشتن همسر خود که دیگر عقده وجودش را خالی کرد آن قدر وجدان راحتی داشته باشد که او را به زنا نیز متهم سازد پس احتمال چنین جنایت ودروغی بسیار بسیار اندک است .
مسئله ارث:
نصف بودن ارث زن نسبت به مرد در ظاهر یک تبعیض به نظر می آید اما وقتی به حکمتها ی کار و تفاوتهای ساختاری میان زن ومرد دقیق می شویم اذعان به حق بودن حکم شریعت خواهیم نمود . مرد هم تشریعا وهم تکوینا دارای تفاوتهای اساسی با زن است از جمله آنکه مرد نیروی کار و فعالیت ونان آوری محسوب می شود نه آنکه زن نیروی غیر فعال است بله منظور این است که حیطه فعالیت مرد و نوع آن با زن فرق می کند مرد موظف به معاش وکار بیرون از خانه است و زن اصالتا وظیفه ای کاری در خارج از محیط خانه وخانواده ندارد . مسئولیت مالی خانواده و زندگی نیز اصالتا از آن مرد است البته زن نیز می تواند بیرون از خانه کار کرده و در مالی هم که به دست می اورد استقلال تصرف دارد ولی در مجموع 1- مرد نیروی کار است 2- مرد مدیر خانواده است ومسئولیت خرج و مخارج و تعیین مصالح مالی و نظارت بر آن بر عهده اوست. بر این اساس نیاز زن به ارث کمتر از مرد است زیرا این مرد است که باید نفقه زن و فرزند را بدهد تامین خانه و اتومبیل و هزینه ها وضروریات زندگی همه بر عهده مردان است ولی زن هیچ وظیفه مالی و تامین هزینه در قبال کسی را ندارد هر چند که خود کار و مال داشته باشد و اگر تبرعا نیز در زندگی مشترک چیزی را خرج کند از احسان و محبت اوست و لی وظیفه برای او نیست البته آنچه را که زن از مال خود در زندگی شخصی خرج می کند جای گزین حق و طلب نفقه او از مرد نمی گردد.حکمت دیگر این مسئله جلوگیری از غرور وطغیان زن است اگر زن صاحب مال و منال زیادی باشد که عملا نیز در قبال کسی وظیفه ای برای خرج کردن آن نداشته باشد هم اصل ثروت وهم نیازی که مرد به دست او پیدا می کند غرور و خود خواهی را ممکن است در وجود زن بیافریند که خود عامل تمرد زن از مرد وابزاری برای عدم اطاعت و تواضع او در برابر شوهر شود.
دلیل موازنه دو شاهد زن با یک شاهد مرد:
این هم اشکالی است که خیلی از منتقدین به آن پرداخته اند و ما نیز متقابلا در بخش دوم مقاله "بررسی مفهوم عدالت فقهی ومصادیق آن" به آن جواب داده ایم.خلاصه اینکه زن موجودی رقیق و نازک و حساس است و روح او برای وارد شدن در حیطه های سخت اجتماعی ودرگیریهای آن ساخته نشده است کار به این نداریم که عده ای از زنان از این حرف استثنایند واز مردان نیز مردترند اما دین نگاهش کلی است ودر وضع یک حکم کلیت وعمومیت را در نظر می گیرد وکار به استثنائات ندارد پس در واقع موارد استثنا نیز تحت تبعیت قاعده کلی قرار می گیرند .به هر حال بعضی احکام روی زن بودن وضع شده ونه روی نوعیت زن ؛بنابراین زن چه بالا برود چه پایین بیاید چون از زن بودن خویش نمی تواند جدا شود لاجرم از از احکامی که بر زن بودن او بار شده است نمی تواند منفک گردد و نصیبه ازل از خود نمی تواند اندازد.
اشکال در قوانین خانواده:
امروز متاسفانه بسیاری از قوانین مربوط به خانواده وازدواج وطلاق خلاف شرع وفقهند گویا بعضی خواسته اند در این باب اشتباهات وخطاهای خداوند را تصحیح کنند شرح اینکه کدام یک از این احکام وقوانین مربوط به خانواده خلاف شرعند خود کتابی مفصل می طلبد ولی به هر حال همه این قوانین از نو واساس نیاز به باز نگری و انطباق بر حکم شریعت دارند ممکن است که به عقل ناقص قانونگذار و قانون نویس بعضی چیزها مصداق تبعیض و نابرابری یا خلاف انصاف تعبیر شود ولی حکم شرعت بر اساس مصالح وحواشی مختلف بنا شده که عقل ناقص ما به آن قد نمی دهد پس بهتر است که ما نیز به همان حکم و قانون شریعت گردن نهیم و گرنه به قصد اصلاح همه چیز را خراب خواهیم کرد"قالوا انا نحن مصلحون الا انهم هم المفسدون ولکن لا یشعرون".
ادامه دارد....
جایگاه زن در نظام خلقت
معمای جنسی
وجود بعد جنسی یک لازمه و ضرورت در زندگی انسان نیست بلکه وجود ان هدیه ای از جانب خداوند است تا به واسطه آن زندگی انسان با درک این لذت جذابیت و تنوع بیشتری پبدا کرده و در ثانی موجبات گرایش انسان به جنس مخالف نیز برای پیوند و تولید نسل عمیق تر شود . مسلما هیچ لذت مادی بالاتر از لذت جنسی برای انسان متصور نیست. بعد جنسی انسان بر خلاف اکثر حیوانات تنها فلسفه تولید نسل ندارد بلکه یک بعد تفریحی و تنوعی در زندگی است که باز بر خلاف اکثر حیوانات هیچ مقطع وفصل خاصی برای آن نیست . انسانها بالا ترین لذت جنسی را در میان همه موجودات دارند زیرا این لذت تنها از حس و غریزه نشات نمی گیرد بلکه یک عمل آگاهانه و توام با شعور وتمرکز ومخلوطی از حس عقلانی وانسانی با حس حیوانی است این لذت در انسان بر خلاف حیوانات تنها یک لذت تناسلی و اندامی نیست بلکه لذت روحی و تنوعات فکری و فیزیکی نیز در آن دخیل است و ازدیاد وضعف هر یک از این دو لذت بر دیگری نیز تاثیر گذار است هر چند که لذت روحی لذت اصل در رابطه جنسی محسوب می شود .علاوه بر اینکه جمال وزیبایی وهارمونی های صوری نیز کاملا دخیل در گرایشهای جنسی انسانی است درجه مطلوبیت جنسی بستگی به درجه زیبایی و صفات انوثی جسمی و روحی دارد و از انجا که جنس مونث انسان بالاترین جذبه زیبایی را در میان همه اجناس مونث دارد پس گرایش این موجود به موضوع سکس وجنسیت بیشتر از همه موجودات می باشد. در مطلوبیت جنسی ، تنها انوثیت فیزیکی دخیل نیست بلکه هر چه زن در صفات جمالیه روحی نیز عمیق تر باشد مطلوبیت جنسی او نیز نزد مرد بیشتر خواهد بود. آنچه حقیقت جنسی را برای انسان پیچیده تر و لذت بخش تر کرده ترکیب تناسب ها وناتناسبی ها و هم خوانی ها و ناهمخوانی ها واصلها و ضد اصلهاست.لذت جنسی بزرگترین لذت متصور برای انسان در این عالم و اوج تمرکز وخلسه ذهنی به خصوص برای زن است زیرا که روح و جسم و تمام اندام و حواس انسان در این لذت شریک و دخیلند.پس از انجا که درجه میل جنسی انسانی بستگی به مطلوبیتهای صوری دارد لذا دایره میل جنسی زن ومرد وارد جرگه هم جنس نیز شده ولذت فاعلی و مفعولی را خاص زن یا مرد نمی کند که البته این میل انحرافی عمدتا خاص انسان است و بر این اساس مطلوبیت جنسی ویا میل مفعولی تنها خاص زن نیست . این نوع نگاه به هم جنس در واقع ترکیبی از میل استقلالی و جانشینی است .چیزی که به رابطه جنسی انسانی لذت مضاعف می بخشد حس ونگرش دو موجودی بودن او به خصوص جنس مونث در هنگام نیاز ومیل و رابطه جنسی است.این زن است که دنیای جنسیت را پیچیده و پر راز ورمز کرده است زن سلطان مطلوبیت ولطافت ولذت است و هیچ موجودی جز او حاکم در این قلمرو نیست. هر چند که میل و نیاز و بهره زن در رابطه جنسی ،کمتر از مرد نیست اما در عرف جنسی این زن است که نماد لذت بوده و خدمتگزار جنسی مرد محسوب می شود زیرا که در روابط جنسی، زن ،تحت اراده وخواست و سیطره مرد است و این لذت مرد است که لذت اصالی محسوب می شود. زن ومرد غذای جنسی یکدیگرند و حس شهوی ،حس گرسنگی به جنس مخالف است که با مواجهه عملی با جنس مخالف تشدید می شود همان گونه که گرسنگی با مواجهه با رنگ وبوی غذا به اوج می رسد عطش و گرسنگی جنسی جز از راه رسوخ طرفین به عمق وجود یکدیگر اطفا نمی شود؛ هر چند که زن،چشیدنی و نوازش کردنی است ونه بلعیدنی؛ اما در نهایت این گرسنگی با چشیدن و مزه کردن اطفا نمی گردد بلکه مطلوبیت کامل در خوردن و بلعیدن است .همه اجزا واندام زن فرستنده و همه اندام مرد گیرنده جنسی به حساب می آیند لکن اوج دهندگی و گیرندگی در اندام خاص جنسی زن و مرد است در واقع شهوت همه اعضا به سوی عضو جنسی زن ومرد سرازیر وجمع شده و از آنجا تخلیه می شود. نیاز جنسی و ارضا مانند حس گرسنگی و سیری است.زن ،هم غذای جسم مرد را فراهم می کند و هم اینکه خود نیز غذای جنسی و غذای روحی اوست پس زن از اساس یک گنجینه سراسر مفید و خدادادی است.زن ومرد غذای جنسی یکدیگرند و فعل بهره وری مساوی با فعل بهره دادن محسوب می گردد البته مرد اصالتاً مطلوب و غذای جنسی زن نیست بلکه مطلوب او خود بوده ومرد وسیله ای برای تمتع زن از خویش است. شهوت باری اضافه در وجود زن مرد است که در اتصال به یکدیگر تخلیه می شود.رابطه جنسی اوج درک ذکوریت وانوثیت خویش واوج ورود و دخول به دنیای دیگری و درک آن است.
بر خلاف مرد،بعد جنسی زن بزرگ ترین دارایی او محسوب می شود لذا نگرشی که زن در قبال جنسیت خود دارد تا حدودی نسبت به مرد فرق می کند.هر جنس مونثی می داند که عمده موجو دیت و ساختار معنوی و اجتماعی وی عفت اوست از این رو علی رغم یکسان بودن نیاز ، مقاومت او در برابر رابطه غیر شرعی بیشتر از مرد است اما زمانی که این ساختار برای اولین بار شکسته شود تا آخر ادامه پیدا کرده و دیگر چیزی به نام مقاومت در وجود او معنا نخواهد داشت.
دو چیز در مطلوبینت جنسی زن برای مرد نقش اساسی دارد یکی زیبایی صورت و دوم لطافت و صفات انوثی روحی. یعنی آنکه هر چه انوثیت روحی و خلق و خوهای جمالی زن بیشتر باشد مطلوبیت عاطفی و جنسی او نیز نزد مرد شدیدتر خواهد بود. خصوصیات فیزیکی غیر از زیبایی مثل رعنایی و لطافت صوت هر چند که مقوی مطلوبیتند اما این زیبایی است که حرف اول را در مطلوبیت می زند و همه چیز تحت الشعاع آن است . پس لذت واقعی جنسی لذت دو دستگاه تناسلی نیست بلکه تا زیبایی و مطلوبیتی در این میان در کار نباشد لذت تناسلی نیز وجود نخواهد داشت ودر واقع جماع جنسی جماع با طراوت و مطلوبیت و زیبایی است.زیبایی مانند غذایی است که ملاحت و شیرینی ،ادویه آن است. همچنین این زیبایی ومطلوبیت است که بدترین اعضا را نیز در چشم مرد بهترین و مطلوب ترین جلوه می دهد.
بروز نیاز جنسی ریشه در تجربه کردن رابطه جنسی یا عدم آن ندارد در هر دو صورت این نیاز مثل گرسنگی است که باید به آن پاسخ داده شود. رابطه جنسی که یک فعل وانفعال و بهره متقابل است مثل خواب و خوراک که وجه مشترک همه موجودات است جسم انسان را شاد و سرزنده و پویا نگه داشته و او را از فشارهای روحی و جسمی آزاد می سازد و در این مسئله فرقی بین زن ومرد نیست جماع ،ترخیص از دنیای انسانی و وارد شدن در اصالت حیوانی است اصالتی که نه باید همیشه در آن باقی ماند ونه همیشه از او دور بود. لکن از آنجا که انسان موجودی عاقل و محکوم به رعایت باید ونباید هاست این غریزه نیز باید تحت تبعیت قانون عقل و شریعت قرار گیرد .غرائز انسان و رفتارهای غریزی در طول گذشت زمان دستخوش تغییر و تحول نمی شود و از بدو طفولیت تا هنگام مرگ پا بر جا بوده و یک شکل و رنگ و بوی ثابت دارند همان گونه که میل به غذا و خواب و رفتارهای مربوط به آن بین یک کودک و انسان بالغ مشترک است میل جنسی نیز سن و سال وکم شخصیت وبا شخصیت نمی شناسد و همه انسانها علی رغم تفاوتهایی که با یکدیگر دارند در این امیال واحساسات و رفتارها و عمل و عکس العملها مشترکند .لذت جنسی مثل دیگر غرائز دارای دو بعد حلال وحرام است نیاز شهوی انسان تنها برای زمان مواجهه با موقعیت حلال خلق نشده تا انسانها نسبت به عفت تمرین داده شوند و شیرینی حلال بعد از صبر و شکیبایی بر امساک باشد.
همان گونه که در عشق ،غبطه وحسادت و جای دیگری بودن ،وجود دارد در حس شهوی نیز چنین است لکن در حس شهوی این حس غالبا از نوع غبطه است و نه حسادت.
بعد جنسی اهرم و پشتوانه اظهار وجود و فخر برای زن است که اگر نبود حد اقل نیمی از علاقه وگرایش مرد نسبت به او از دست می رفت زن منبع لذت گنج گونه هنگفتی است که به وسیله آن مرد را شیفته و ملتمس میکند و او را در مقابل خود به کرنش وا می دارد درست همان گونه که جذبه احساسی وعاطفی برای زن شخصیتی ملکوتی ایجاد کرده است .غریزه جنسی فقط ابزار جذبی است که خداوند آن را برای هدف بالاتر که همانا ازدواج و در کنار هم بودن برای تربیت وتولید نسل و بهره وری از عاطفه و شناخت و تجربه و تکمیل عقل و معرفت است مقرر نموده .زن از آنجا که هم نسبت به مرد حس ولذت مفعولی و هم نسبت به خود حس و لذت فاعلی دارد و تقویت هر یک به تقویت دیگری نیز می انجامد پس لذت وطالبیت جنسی بیشتری نسبت به مرد داراست لکن به همان مراتب حیای زن قوی تر خلق شده تا همچنان مرد خواهان وفاعل و زن عشوه گر باقی بماند بنابراین همیشه بخشی از میل و هوس و لذت زن اندرونی و مخفی است درست مثل عشق وعاطفه قلبی زن نسبت به مرد قبل از ازدواج . در واقع احساسات جنسی و عاطفی زنانگی را می توان به کشتی ای تشبیه کرد که بخشی از آن زیر آب پنهان است .بر خلاف زندگی زنا شویی که روحها باید به یکدیگر نزدیک باشد تا زندگی حفظ شود و لذت آن عیان گردد در بعد جنسی بر عکس ؛این بعد فاصله در خصوصیات فیزیکی و روحی زنانگی ومردانگی است که لذت و هیجان ایجاد می کند.رابطه جنسی یک نوع اظهار عشق و ابراز محبت است این رابطه تشدید کننده علاقه و دلبستگی روحی و علاقه روحی تشدیدی کننده میل و علاقه جنسی است هر چه باشد تنفر روحی تنفر جنسی را نیز در پی دارد و این دو لازم وملزوم یکدیگرندپس علاقه جنسی حاکی از علاقه و مهر قلبی نیز هست ودر واقع ،سکس نوعی اظهار نوازش و دوست داشتن و محبت به یکدیگر است.از انجا که عمده لذت جنسی مربوط به روح و فکر انسان می شود ونه لذت فیزیکی او ؛ لذا جماع بدون ارضاء برای هر انسانی لذت بخش تر است تا ارضاء بدون جماع.هر چند که شدت هر یک از این دو لذت در تشدید لذت دیگری نیز تاثیر دارد. رابطه جنسی اوج تشریک مساعی و اشتراک تفاهم دو جنس است زیرا در این رابطه هر انچه برای مرد مطلوب است برای زن نیز مطلوب است و هر فعلی که برای مرد لذت بخش است برای زن نیز لذت بخش است .
همان گونه که حد اقل نیمی از انگیزه ازدواج مرد برای رسیدن به کام جنسی است زن نیز همین گونه است زن ومرد هر قدر نیز از جنس مخالف متنفر و گریزان باشند میل جنسی آنها را به یکدیگر نزدیک و وصل می کند چرا که تسکین دهنده درد ونیاز یکدیگرند .زن ومرد مانند دو قطب وبار مثبت ومنفی اند که باید در یکدیگر تخلیه وخنثی شوند و به سکون برسند نیروی جنسی انرژی وباری اضافه جسم وروح است و سکس در واقع آزاد کردن این انرژی است .سکس برای مرد درک اوج اوصاف مردانگی وبرای زن درک اوج اوصاف زنانگی است بر این اساس هیچ خلسه و تمرکزی عمیق تر از زمان رابطه جنسی برای انسان وجود ندارد.
در حیوانات فصل بروز و میل جنسی با همسر گزینی و جفت گیری یکی است ولی در انسانها بین این دو فصل غالبا فاصله قابل توجهی وجود دارد زیرا که برای انسان ،تنها ارضای جنسی ملاک تشکیل خانواده نیست و تواناییهای دیگر نیز باید فراهم شود لکن اگر این فاصله زیاد گردد خود می تواند منشا عوارض و مشکلات روحی و جسمی برای زن ومرد و مخصوصا زن گردد.
اوج حس ذکوریت برای مرد و اوج حس انوثیت برای زن و اوج تمرکز ذهنی برای هر دو در رابطه جنسی است یعنی در این رابطه،هر دو به نحو اشد به عمق حس مردانگی و زنانگی وجلالی وجمالی رسیده و از آن متلذذ می شوند.پست ترین اندام واعضا محبوبترین ودلچسب ترین اعضا برای هر دو جنس است زیرا که شهوت یک عقده درونی است هر چند که تماسهای دیگر جنسی نیز لذت خاص خود را دارند لیکن بیرون ریختن این فشار وعقده جز از طریق غوطه ور شدن در پست ترین و غیر طبیعی ترین و گاه خشونت آمیز ترین حالت ،چه برای زن وچه برای مرد حاصل نمی شود تا جایی که این میل وکشش و نیاز چیزی را در چشم دو طرف نا مطبوع جلوه نمی دهد و بلکه همان گونه که در جذبه عاطفی وعشقی معایب محبوب نیز محاسن قلمداد می شود در جذبه جنسی نیز همه نا مطبوعها مطبوع ولذت بخش جلوه می کنند و البته همیشه بین زیبایی و طراوت و لطافت انوثیت با درجه میل شهوی زن و مرد رابطه مستقیم است زیرا زیبایی و مطلوبیت، تسخیر گراست (1) وجماع، تسخیر متقابل بر این تسخیر گری است و لذت واقعی جنسی در همین تسخیر گری و به ذلت کشاندن است ونه لذت تناسلی و جسمی. در این نوع لذت زن نیز مانند مرد از به تسخیر کشیده شدن لذت می برد .همان گونه که از هر چیز ملذوذ به طریقی کام برده می شود مثلا میوه خوشمزه زیر دندان قرار می گیرد منظره زیبا در کام چشم و گل زیبا زیرکام استشمام ؛زن نیز موجود ملذوذی است که از طریق دیگر از او کام گرفته می شود .در دنیای جنسی ،مرد صید گر و زن طعمه محسوب می شود زن هم گلی است برای بوییدن وهم طعامی است برای خوردن؛لکن همان گونه که هر زنی برای هر مردی نمی تواند تسخیر عاطفی وقلبی یکسان داشته باشد ایجاد کننده میل یکسان جنسی نیز نیست زیرا این میل مانند میل فرد به غذاست که یکی بیشتر به مذاق شیرین ودلچسب می آید یکی کمتر و دیگری اصلا به مذاق ،سازگار نیست همه زنان دارای زیبایی ومطلوبیت یکسان نیستند وهر زیبایی نیز کشش عاطفی یا جنسی یکسان نسبت به هر مردی ندارد.بر خلاف مرد که همیشه فاعلیت ومطلوبیت را داراست ،مطلوبیت زن همیشگی نیست برای همین است که اسلام به ازدواج دختران قبل از سن حیض تاکید کرده که هم مرد بتواند لذت طولانی تری از زن ببرد وهم زن از خود .به خصوص اینکه اوج مطلوبیت و لذت جنس مونث در همان سنین نوجوانی است و ازدواج نکردن او به معنی نگه داشتن گنج ذی قیمت واستفاده نکردن از آن است .
نوع رفتارها و امیال و افکار جنسی بین زن ومرد علاوه بر بحث فاعلی و مفعولی بودن تفاوتهای دیگری نیز دارد ولی نوع رفتارها وامیال جنسی بین زنان وبین مردان عموما یکی است همان گونه که در غرایز دیگر نیز همه انسانها غالبا حس و رفتارها و عکس العملهای مشابه دارند.
سن بلوغ جنسی در هر فرد با دیگری متفاوت است و این بستگی دارد که فرد چه اندازه وچه زمانی در معرض محرکهای جنسی قرار گیرد اوج نیاز جنسی زن در زمانی است که در اوج طراوت و تازگی است و اوج نیاز وقوه جنسی مرد نیز در زمانی است که در اوج قدرت و وصفات رجولیت است.بین شخصیت و سکس رابطه ای وجود ندارد هر چند که هر چه سن و شخصیت پایین تر باشد تسلیم پذیری در مقابل جنس مخالف نیز بیشتر است.
حس جنسی زنانگی :
وجود نیاز جنسی زن از موانع گرایش او به مرد گرایی است هر چه نیاز جنسی زن قوی تر باشد مردگرایی و میل او به منش بر صفات مردانه کمتر می شود. محرک جنسی مرد،زن است اما محرک جنسی زن خود اوست و مرد تنها ابزار توجه او به سوی مطلبیت خوش است. نیروی جنسی در زن اگر به مرحله باز و فعالانه خود برسد می تواند پیشتاز تر از مرد گردد زیرا جماع عملی حیوانی است و نقش زن در این رابطه حیوانی تر و پست تر است پس او از این بعد وجودی خود بیشتر از مرد متلذذ می شود .هر چند که در ظاهر این مرد است که نقش او نقش فاعل و خواهان به شمار می آید اما گاه در واقعیت زن در فاعلیت می تواند از مرد فعال تر و پیشتازتر باشد واین مرد است که باید به کمک او بیاید نه او به کمک مرد .عمده لذت مرد به وسیله یک عضو است اما زن از همه اعضاء و با همه اعضا لذت جنسی می برد. علاوه بر اینکه زن نسبت به خود یک خواهان و فاعل نیز به حساب می آید و چون این وجود لطیف ،مطلوب خود زن نیز هست بنابراین بیشتر از مرد با لذت جنسی در گیر است.پس هر چه صفات جنسی در زن قوی تر باشد هم نزد خود وهم مرد مطلوب تر است وهر چه این صفات رو به ضعف می نهد هم میل جنسی زن به خود فرو کش می کند وهم میل جنسی مرد نسبت به او. زن موجودی سراسر جنسی است یعنی همه اندام و الحان و حرکات وسکنات عادی او برای وی و برای مرد محرک جنسی به حساب می آید و بعد جنسی بخش عمده شخصیت و وجود او را تشکیل می دهد . زن در بعد جنسی به اندازه جنس مخالف طالب وخواهان به حساب می آیند و نمی توان گفت که درصد زنان عفیف بیشتر از مردان عفیف است هر چند که شرم و غرور تا حدی بین زن و ابراز میل خود حائل ایجاد می کند ولی از لحاظ میل وخواستن فرقی بین آنها نیست.زن از آن جهت از مرد لذت می برد که طالب اوست و مرد از آن جهت از زن لذت می برد که مطلوب اوست.راز قوی بودن بعد و نمود جنسی زن ودر نتیجه قوی بودن میل جنسی مرد نسبت به او،در کنار یکدیگر قرار گرفتن آن دو وتشکیل زندگی و تحت الحمایة قرار گرفتن زن است . اگر انسان از لحاظ قوه جنسی در چنین مرتبه ای قرار نداشت ازدواج و زندگی مشترک با آن همه مشکلات و دغدغه ها خریدار چندانی نمی داشت حتی مطلوبیت عاطفی زن نیز در پرتو مطلوبیت ولذت جنسی او تقویت می شود.حس ولذت اصالی مرد لذت خواهی و حس و لذت اصالی زن لذت دهی است بر این مبناست که بر خلاف زن برای مرد چندان فرق نمی کند که شریک جنسی او در اوج رغبت و لذت با او همراه شود یا خیر.هر چند که زن به اندازه مرد در مسائل جنسی خواهان به حساب می آید اما زن غالبا مطلوبیت جنسی خود را در کنار مطلوبیت عاطفی می طلبد یعنی صرف نگاه جنسی وابزار لذت بودن را نسبت به خود بر نمی تابد .
غریزه جنسی اگر بیش از حد محبوس شود مخل به سیستم جسمی وجنسی وروحی خواهد بود آنچنانکه رابطه جنسی بیش از اندازه نیز مذموم است هر چند که خطرات وعواقب حبس بیشتر از افراط گری نی باشد.
میل جنسی قبل از ازدواج دختران نسبت به جنس مخالف معمولا تحت الشعاع میل قلبی است یعنی دختران معمولا به کسی میل جنسی پیدا می کنند که علاقه و عشق قلبی نسبت به او پیدا کنند ولی برای مرد غالبا مسئله زیبایی ملاک میل جنسی است . بسیاری از احکام وقوانین متفاوتی که بین زن ومرد وجود دارد بر اساس جنسی بودن وجود زن است .مرد تنها صاحب حس ولذت فاعلی است ولی زن هم لذت وحس فاعلی را داراست وهم مفعولی.حس ولذت جنسی زن بر خلاف مرد اصالتا حس و لذت مفعولی است زن از اینکه مطلوب و مورد خواست مرد است لذت می برد واز لذت مرد متلذذ می شود بنابراین زن درک ولذت جنسی بیشتری دارد تا مرد؛علاوه بر اینکه اصولا وجود زن هم نسبت به آلام وهم لذتها حساس تر از مرد است همان گونه که در بعد عاطفی نیز زن حساسیت بیشتری نسبت به کلمات و واژه ها دارد مثلا هر چند که هم زن وهم مرد محتاج جمله" دوستت دارم" هستند اما نیاز زن و حساسیت و عطش او در این مسئله بیشتر از مرد است. زن هر چه خود را مطلوبتر بیابد لذت جنسی اش افزون تر می شود واین مطلوبیت یا در زیبایی بالا ویا دردرک طالبیت جنسی مرد نسبت به اوست .لکن مانند مرد نسبت به خود وحتی گاه هم جنسان خود درست مانند مرد ،حس و میل فاعلی نیز دارد و ازدیاد هر یک از این دو حس به ازدیاد دیگری نیز می انجامد بنابراین در معاشقه وجماع ،زن از هر دو حیث لذت می برد یکی متلذذ شدن از لذت مرد و مطلوب یافتن خود در نزد او و دیگری متلذذ بودن خود از وجود خویش ؛ در واقع زن ،مرد را در این حس به عنوان ابزار می خواهد و در کار او بر روی خود شریک و همراه می شودتا جایی که ممکن است حتی حس ولذت فاعلی زن نسبت به خود بیشتر و پیشتازتر از مرد نسبت به او باشد و دقیقا همان دیدی را که مرد از لحاظ جنسی به زن دارد زن هم نسبت به خود دارد هر انچه نزد مرد مطلوبیت دارد نزد زن هم دارد و هر انچه برای مرد محرک است برای زن هم هست . وجود زن، مطلوب جنسی هر دو طرف است و وجود مرد فقط مطلوب جنسی زن است اختلاف زن با مرد در لذت مفعولی اوست واشتراک او با مرد در لذت فاعلی و همکار و شریک بودن است. تشدید هر یک از این دو حس به ازدیاد حس دیگر کمک می کند و در واقع لذت جنسی فاعلی زن از حس دو موجودی بودن و بیگانگی روح با جسم نشات می گیرد.مرد اصالتا مطلوب جنسی زن به حساب نمی آید بلکه مطلوب جنسی زن نیز خود اوست لکن زن در مواجهه با مرد است که مطلوبیت خود را باز می یابد و از آن لذت می برد .طالبیت برای مرد همیشگی است ولی مطلوبیت برای زن همیشگی نیست ولی با توجه به اینکه جنس مونث دارای هر دو حس و لذت متضاد فاعلی و مفعولی است قطعا هم سن بلوغ جنسی او زودتر است وهم عمق لذت او بیشتر از مرد است .هر چه زن بیشتر به صفات روحی و جسمی انوثی بیشتر متمثل باشد لذت بیشتری از رابطه جنسی می برد.
رابطه جنسی حالتی است که زن با تمام وجود مال دیگری شده وخود را از آن او می داندواین تمرینی است که زن در ابعاد دیگر زندگی نیز همین حس مالیت را نسبت به شوهر داشته باشد.
حس جنسی انوثیت قبل از ازدواج معمولا به سوی کسی متمایل است که از لحاظ قلبی و عاطفی نیز مطلوب واقع شود بر خلاف مرد که میل جنسی او این حد و مرزها و قاعده ها را ندارد. میل زن در نیاز جنسی عمدتا میل به وجود مرد بما هو مرد است بر خلاف مرد که زیبایی و مطلوبیت صوری دلخواه خود را نیز در این مسئله می طلبد مرد برای هر نوع زیبایی وحتی هر نوع سن وسال و خلق و خو یک مطلوبیت مستقل قائل است همان گونه که هر رده سنی زن ومرد تا حدی حس و دید لذت بخش متفاوت تری نسبت به رده سنی دیگر در مسائل جنسی دارد . مرد بر خلاف زن در مسائل جنسی تنوع طلب به حساب می آید یعنی هر فردی و نوعی از جنس مخالف برای او مطلوبیتی روحی و جنسی غیر از دیگری دارد مثل مطلوبیتهای متکثری که هر میوه وغذایی برای انسان دارد .میل جنسی یک میل دائمی مانند میل به آب وغذاست این میل در هیچ مقطع سنی قطع نمی شود و قطع روابط جنسی یا بر عکس زیاده روی در آن تاثیری در فروکش کردن آن ندارد وبلکه با آغاز روابط جنسی و فهم لذت آن،این میل تشدید و فرد طالب تر می شود لکن انحرافات جنسی می تواند موجب بروز امیال افراطی گردد که آغاز خواسته ها و مشکلات جدی تر می شود.
رابطه جنسی حس قرابت وخودیت را در بین زن ومرد تقویت کرده و این رساندن بهره دو طرفه آنها را با یکدیگر مانوس تر و نسبت به یکدیگر مدیون تر می سازدرابطه جنسی منافاتی با شخصیت و کرامت انسانی ندارد بلکه برای آن است که بعد حیوانیت در انسان مورد تذکر قرار گرفته و با احساس نیازی که به جنس مقابل دارد از غرور و خود منشی فاصله گرفته و در برابر غریزه زانو زده وعقل را برای ساعتی ترک کند.
میل و تعلق عاطفی بین دو جنس مخالف قطعا بر ازدیاد یا حتی انحصار میل جنسی متقابل نیز تاثیر می گذارد و البته انحصار زمانی است که تعلق عاطفی به حد عشق برسد در آن صورت است که فرد ،معشوق یا معشوقه را نه تنها بهترین برای زندگی و همزیستی با خود می بیند بلکه او را از بعد جنسی نیز مطلوب ترین وبهترین می بیند و هر چه صفات جاملیه روحی وخلقی زن بالاتر باشد محبوبیت عاطفی وجنسی او نیز بیشتر است در واقع کام جنسی کام از جسم وروح زن است .
همان گونه که تعلقات عاطفی ،سن و سال متقابل نمی شناسد امیال جنسی نیز همین گونه است هر چند که تعلقات عاطفی بین دو جنس مخالف غالبا در گروههای سنی مشابه ایجاد می شود اما در امیال جنسی وجه غالب وجود ندارد گر چه به دلیل اینکه هر جنسی با هم سن و سال خود بیشتر در ارتباط و مصاحبت و درک متقابل است گرایش فعلی جنسی نیز بیشتر به همین سمت وسوست .
اعتماد به نفس جنسی:
اعتماد به نفس جنسی بخشی از همان اعتماد به نفس زن بودن است هر چه زن خود را در چشم مرد مطلوب تر یابد از جنسیت خود بیشتر بهره ولذت می برد که البته نوع رفتار جنسی مرد با زن نیز تعیین کننده است این اعتماد به نفس در وجود مرد و زن می تواند به سر زندگی و دوام بیشتر نیروی جنسی کمک نماید اعتماد به نفس جنسی برای زن لازم تر و کار آمد تر است (البته تا حد خود)زیرا نبود آن برای زن موجب افسردگی ودر نتیجه تاثیر گذاری بر جسم او و سردی مرد نسبت به وی می شود والبته نقش مرد نیز در تقویت یا تضعیف اعتماد به نفس جنسی زن بسیار موثر است .مرد طبیعتا به دنبال زنی نیست که بسیار قوی و هیجانی باشد ولی زن بی میل نیز او را عصبی می سازد هر چند که بین اعتماد به نفس جنسی با میل جنسی فرق است. بین زنی که جنسیت خود را مایه مباهات می داند با آنکه از زن بودن خود راضی نیست رفتارها ومنش بسیار متفاوتی وجود دارد و مسلماً زنان دسته اول از صفات و خصوصیات زنانگی خود و در نتیجه دنیای زنانگی بهره ولذت بیشتری می برند .جنس انوث در عفت یا عدم عفت تابع هم نوعان خویش اند بر خلاف مردان که عفت مداری یا عدم آن برای آنان بیشتر یک مسئله ذاتی است.ترس و شرم است که امیال جنسی زن را تحت کنترل نگه می دارد وهر چه ترس و شرم کمتر شود زنان واقعیت غیر منتظره تری از میل جنسی خود را آشکار خواهند ساخت زن تابع فرهنگ موجودی است که مردان بر جامعه حاکم ساخته اند اگر فرهنگ فرهنگ عفاف و ترس باشد زن تحت همین فرهنگ رشد خواهد کرد و اگر فرهنگ فرهنگ آزادی باشد زن نیز امیال نهفته خود را آزاد می سازد .
شخصیت جنسی:
همان گونه که انسانها شخصیت علمی واجتماعی وفرهنگی متفاوتی با یکدیگر دارند در بعد جنسی نیز همین گونه است شخصیت جنسی زنان با مردان وشخصیت جنسی هرزن ومرد با هم جنس خود فرق می کند درجه خواست ومیل جنسی از لحاظ قدرت وضعف ونوع دید انسان به این مسائل و سن آغاز میل جنسی ،عرفهای محیطی ودرجه عفت وانحراف و... ساختاری را به نام شخصیت جنسی شکل می دهند.
نقل و بر داشت؛اکیداً ممنوع
جایگاه زن در نظام خلقت
