تبصیر
تبصیر
ورود















نام سایت: تبصیر
سال تاسیس : 1385
موضوع : فرهنگی، اغتقادی
نویسنده : احمد ابراهیمی نژاد
آخرین به روز رسانی : تیر 1393
طراح قالب:قالب سازآنلاین(بیدی)




تذکر :
کلیه مقالات ومطالب این مجموعه،
شخصی است .هر گونه کپی برداری
و بر داشت حتی با ذکر منبع اکیداً
ممنوع می باشد.

ahmaad1353@gmail.com






پیوندها
مقالات
پاسخ به شبهات رضا فاضلی 1



آیات و روایات ضد زن:


1-مردان از زنان بهترند:[وللرجال علیهن درجة].

پاسخ:

معنی آیه این نیست که مردان از زنان بهترند چون آیه نمی گوید که  " الرجال خیر من النساء" ،بلکه معنا این است که مردان برزنان رتبه وقوام دارند (مانند آیه: " الرجال قوّامون علی النساء"). این رتبه مربوط به امور ظاهری و ویژه  ریاست ومدیریت خانواده است مانند  مدیر یک اداره که بر دیگران امتیاز دارد اما امتیاز او یک امتیاز ورتبه صوری است نه معنوی و باطنی؛ زیرابرتری واقعی انسانها بر یکدیگر فقط بر اساس تقوا و بندگی است.  در مسئولیت و مدیریت علاوه بر امانت داری و صداقت و تقوی ، توانایی وصلابت وسبلت وصولت وتجربه نیز ملاک است .  از آنجا که در هر مجموعه ای از جمله نظام خانواده قطعا باید یک نفر مدیر باشد ودر موارد اختلاف ، حرف آخر را بزند و براساس آنکه نوعا وعموما مرد با تجربه تر وگرم وسرد چشیده تر است و تعقل او بر احساسات وی غالب است خداوند او را به عنوان مدیر بر گزیده است و این به معنای نقص ارزش وشخصیت و نظر  زن نیست .در واقع  زن در این مورد از مسئولیت معاف شده است و نه محروم؛ و گرنه اسلام خود  امر به رفتار ومعاشرت نیکو با زنان داده  وبارها در قرآن حق وحقوق مادی ومعنوی ایشان  را یاد آور شده است.



blue glitter rose flower


2- شاهد باید دو مرد یا یک مرد ودو زن باشد: [فان لم یکونا رجلین فرجلٌ و امرتان...].

بر این اساس ، در اسلام ارزش شهادت یک مرد مساوی با دو زن قرار داده شده است.

پاسخ:

تر جمه برای فهم کلیت معنا ومفهوم قرآن است ولی درک حقیقی و باطنی  آیات  منوط به فهم دقیق تر ما از تاویل و شان نزول و تفسیر  اهل فن  است . احکام شریعت بر اساس مصالحی بنا شده  که گاه از نظر ظاهر با درک ما جور درنمی آیدزیرا که  ما نسبت به بسیاری از حواشی  و حکمتهای امور و احکام نا آشناییم پس اگر قرار باشد به دلیل  عدم فهم و درک نسبت به حکمت احکام ،همه چیز را  کنار زده و رد کنیم دیگر هیچ سنگی روی سنگ بند نمی شود و شریعت و قانون بی ارزش و بی اعتبار خواهند شد .

 این حکم  به خاطر آن نیست که احتمال کذب گفتار زن از مرد بیشتر است یا مردان نزد خدا خاطرشان عزیزتر اززنان است. اختلاف احکام میان زن ومرد به خاطربعضی اختلافات ماهوی وساختاری میان آن دو ست بنابراین ما با بحث تفاوت سروکار داریم و نه تبعیض .علاوه بر اینکه به خاطر همین تفاوت هاست که بعضی تکالیف بر زن ساده تر گرفته شده یا اصلا از دوش او برداشته شده است .

از جمله تفاوتهای ساختاری این است که زن بیشتر تابع احساسات بوده وهمچنین جرات مسئولیت پذیری او از مرد کمتر وترس والتهاب او درورود به مسائل سنگین اجتماعی ومردانه بیشتر است لذا خیلی از زنان به تنهایی به عنوان یک زن (بدون ضمیمه شدن زن دیگر)حاضر به شهادت به خصوص شهادت در باب نفوس وعرض نمی شوند و از آنجا که اشهاد بر حق ،امری واجب است لذا این حکم موجب شده که زن انگیزه کمتری برای فرار ازشهادت و در نتیجه وقوع در گناه داشته باشد . ثانیا : در همه جا این گونه نیست که شهادت دو مرد مساوی با یک زن باشد بلکه در بعضی موارد ، شهادت زن مقدم ومقبول تراز شهادت مرد است وآن در امور خاص زنانه است که عادتا حضور مرد یا اطلاع او بر امور زنانه بعید و دور از  تصور  باشد .


خلاصه اینکه زن موجودی رقیق و نازک  و حساس است و روح او برای وارد شدن در حیطه های سخت اجتماعی ودرگیریهای آن ساخته نشده . کار به این نداریم که عده ای از زنان از این  حرف استثنا بوده  واز مردان نیز مردترند اما دین نگاهش کلی است ودر وضع یک حکم ،کلیت وعمومیت را در نظر می گیرد  پس  موارد استثناء  نیز تحت تبعیت قاعده کلی قرار می گیرند . این حکم  روی زن بودن زن وضع شده ونه روی نوعیت زن ؛وچون شخص نمی تواند از جنسیت خود جدا شود  پس لاجرم از  احکامی که بر زن بودن او بار شده ، نمی تواند  جدا و منفک گردد .



blue glitter rose flower


3- زنان کشتزار شمایند: [نساء کم حرثٌ لکم فاتوا حرثکم انّی شئتم].

پاسخ:

اینکه زن کشتزار مرد است مسئله ای قابل  اشکال نیست . همان طور که درزمین و  کشتزار، دانه ای کاشته می شودو رشد می کند وسرانجام ازرحم خاک خارج می شود وبعد درختی تنومند وپر ثمر می گردد  زن نیز کشتزاری است  که ثمر او از هرثمر دیگر پر بارتر است. از دامن اوست که مرد به کمال می رسد  واز دولت زحمت ورنج اوست که اسلام حق مادر وخدمت به او را مقدم بر پدر دانسته و فرش بهشت را زیر پای مادران پهن کرده است .

علاوه بر این باید دید که خداوند در چه مقام و منظوری سخن می گوید. تشبیه زن به مزرعه در اینجا از بعد جنسی است  وزن از لحاظ جنسی به مزرعه تشبیه شده آنگونه که مرد در این مقام نقش باغبان وغرس کننده را دارد بنابراین تعریف اصلی  زن، " کشتزار " نیست بلکه این تشبیه درمقام دید و نگرش جنسی است  وگرنه ما اگر از بعد دیگر به زن نگاه کنیم تشبیه وتعریف دیگری به میان می آیدمثلا در جای دیگر قرآن زن به لباس وپوشش مرد ومرد نیز به لباس وپوشش زن تشبیه شده [هن لباس لکم وانتم لباس لهن] ودر نهج البلاغه زن به گل تشبیه گردیده .بنابراین هر نوع تشبیه بستگی به مقام بحث دارد.علاوه بر این خدا نگفته که"انما النساء حرثکم" تا معنی این شود که زن فقط کشتزار است .

آقای فاضلی در تفسیر  آیه می گوید : منظور این است که به هر گونه که میل دارید زنان را دراختیار بگیرید. وی ادامه می دهد که برخی از فقهای اسلام باور دارند که بر اساس تفسیر یاد شده مردها می توانند به ویژه در ایام عادت ماهیانه زنها با آنها از راه غیر عادی جماع کنند ولی البته این عمل را مکروه می دانند.

پاسخ: کلمه"انی" در این آیه یا ظرف مکان است ویا زمان. بنابراین معنای آیه بر اساس هر دو احتمال ، آن چیزی نیست که ایشان معنا کرده (هر گونه میل دارید)، چون  معنا بر اساس ظرف زمانیه بودن انی این است که :" هر زمان که میل دارید  به آنها نزدیک شوید " وبر اساس ظرف مکان بودن این است که:  " در هر مکان که دوست دارید  به آنها نزدیک شوید".

قاعده ای اصولی می گوید:" ما من عام الا وقد خص": یعنی هیچ لفظ عامی در قرآن نیست الا اینکه ( در کتاب ، سنت یا قاعده عقل  )تخصیص خورده است مثلا اگر " انی" را ظرف مکان بگیریم عقلا  نمی توان پذیرفت که منظور قرآن از هر مکان ،می تواند پارک ومعابر عمومی نیز  باشد  بنابراین" انی" که در اینجا بنا بر تفسیر اصح ،ظرف زمان است نیز تخصیص خورده  وآن اینکه در ایام عادت نمی توان با زن نزدیکی کرد اما در اینکه حرمت عدم نزدیکی در ایام عادت فقط مخصوص جماع از قبل است یا اعم از آن ،اختلاف است لکن در این مسئله اختلاف نیست که نزدیکی از دبر در هر حال حتی در غیر زمان عادت ،مکروه است ونه حرام.  حال آقای فاضلی چنان بر اسلام می تازد  که گویا فقط مسلمانان جماع از دبر را مجاز شمرده اند   ودیگران اصلا چنین رسم و عملی  ندارند.

اما چرا اسلام این عمل را حرام نکرده ؟ چون اگر حرام می کرد تقریبا همه  مردم و حتی خود زنان که  نمی توانستند  در اوج شهوت و لذت  از آن چشم پوشی کنند دائما به گناه می افتادند  .  این عمل هر چند که از لحاظ بهداشتی  ناپسند وبعضا مضر  است اما نه به قدری که حکم حرمت بر آن بار شود.

اما در ایام عادت دو قول است. بعضی این عمل راحرام وبعضی غیر حرام اما کراهت آن راشدید می دانند.



blue glitter rose flower


4- مرد می تواند تا چهار زن برای خود اختیار کند:[...فانکحوا ما طاب لکم من النساء مثنی وثلاث ورباع] .

پاسخ:

اولا: آقای فاضلی ادامه آیه را نگفته که"فان خفتم اَلّا تعدلوا فواحده" یعنی اگر می ترسید که نتوانید بین آنها عدالت بر قرار کنید پس فقط یک زن اختیارنمایید.

ثانیا: اگر در جامعه دیگر  یک مرد با بیش از یک زن نمی تواند ازدواج کند در عوض آزادی جنسی به او اجازه می دهد که مشکل و نیاز اضافه خود را آزادانه حل نماید پس در فضایی که آزادی جنسی امری قانونی است  دلیلی بر وجود قانون  تعدد زوجات وجود ندارد  لکن چون در اسلام این نوع رابطه حرام و ممنوع اعلام شده  مرد،یا باید نسبت به زن ودختر مورد رغبت خویش، راه عفت را پیش گیرد یا اینکه او  را به همسری  خود درآورد . در واقع همان قانون جواز تعدد شریک جنسی که در غرب به طور آزاد وجود دارد در اسلام به طور قانونی وحساب شده واز طریق ازدواج شکل گرفته .علاوه بر این،  ازدواج مجدد نشانه عدم رغبت به همسر اول  یا  از مصادیق خیانت به او  محسوب نمی شود و این دو نوع محبت و عشق با یکدیگر قابل جمعند .البته  آنچه اسلام گفته در مقام تشریع و واقع است اما در مقام عمل و وقوع ،این مسئله فعلیت چندانی در جامعه  نداشته وحتی تعداد مردانی که دو همسره اند  کمتر از یک در هزار است .علاوه بر این چرا فقط باید  انگشت روی مرد گذاشت و او را خطا کار معرفی نمود  در حالی که همسر دوم  از روی رغبت و عشق و رضایت با مرد همسر دار ازدواج نموده.



blue glitter rose flower


 5- آیه: " حرمت علیکم امهاتکم وبناتکم واخواتکم وعماتکم وخالاتکم .....وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ النِّسَاء إِلاَّ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ ...." . 

اشکال: طبق این آیه  به سربازان اجازه داده شده  که زنان اسیر شوهر دار در جنگ را به تصرف وتمتع خود در آورند. اسلامی که این همه ادعای دفاع از حقوق زن را دارد چگونه اینجا اذن به فحشا داده است؟

پاسخ :
 ملک یمین به زنان کفار گفته می شود که در جنگ به اسارت در می آیند. فردی که زن را به اسارت در می آورد مالک اوست وبه محض اسارت، شرعا رابطه عقد بین زن وهمسر کافرش منقطع می شود
و در واقع،  اسارت  خود به منزله طلاق محسوب مى گردد ولی تمتع از زن  منوط به گذشتن عده واستبراء است پس این فقط مربوط به مسئله جنگ واسارت است وگرنه  در شرایط عادی ،هم ازدواج بازن کافر حرام است و هم زنای با او همان حرمتی را دارد که نسبت به زن مسلمان وجود دارد. حال بعضی شبهه وارد کرده اند که اگر خود زن حاضر به ازدواج با مرد مسلمان نباشد آیا مرد می تواند به زور او را تصرف کند؟ جواب این است که اصلا ازدواجی در کار نیست بلکه مرد بالقهر مالک و همسر  زن است وبه جای اینکه این زن به عنوان اسیر در زندان یا اردوگاه و در شرایط سخت  نگهداری شود در خانه مرد مسلمان  و در رفاه و راحتی  زندگی کرده   واین ملکیت ،خود اباحه کننده تصرف بر او خواهد بود . این زنان به عنوان اسیر و با رعایت حق و حقوق در تصرفند تا زمانی که آزاد شوند و البته آزاد کردن اسیر  در اسلام بسیار مستحب ومورد تاکید است ویکی از هدفهای نگهداری ملک یمین  در خانه مسلمان، تلاش برای نزدیک کردن وآشنا نمودن  آنها با تعالیم ایمان و وحی است.
در جنگها ی دنیا تصرف زنان توسط سپاه پیروز ،همیشه امری معمول بوده و جزو غنیمتهای جنگی محسوب می شده  لکن اسلام فقط  تصرف زنان کافر را آن هم  بر اساس  شرایط و  رعایت حق و حقوق،  مجاز شمرده  و آن را یک رابطه زناشویی تعریف  نموده  و البته ناگفته نماند که منظور از کافر در اینجا اهل کتاب نیستند بلکه کسانی اند  که به خداوند یا وحدانیت او معتقد نمی باشند.

سوال:آیاچنین زنی فقط در تصرف مالک است یا اینکه مالک می تواند از او جدا شود و این زن به ازدواج فرد دیگری در آید؟
پاسخ : ازدواج مسلمان دیگر با چنین زنی اولا منوط به عدم استطاعت مالى وخـوف وقـوع در حـرام وثانیا رضایت صاحب او[فانکحوهن باذن اهلهن]وگذشتن عده بعد از کناره گیری از او ست.
اشکال: چرا قرآن گفته که اگر زن کنیز خطا کند عذاب ومجازات او نصف زنهای آزاد است [فان اتین بفاحشة فعلیهن نصف ما علی المحصنات من العذاب].
پاسخ : مسلم است که احکام جزایی  در مورد زن کافر خفیف تر از زن مسلمان است چون او کافر است وحجت بر او تمام نگشته. علاوه بر این  در اسلام سعی بر آن است که اسیران کافر هر چه بیشتر به شریعت و ایمان  متمایل گردند پس  باید مجازات خطایشان کمتر باشد حتی اگر این کنیز ،مسلمان هم شده باشد با تازه مسلمان که هنوز باورهای دینی در جان او ریشه نگرفته معامله کسی که از بدو تولد مسلمان بوده، نمی شود.



blue glitter rose flower


6-آیه:  اگر زنان نافرمانی کردند آنها را بزنید.
[ الرّجال قوّامون علی النّساء بما فضّل اللهُ بعضهم علی بعضٍ و بما انفقوا من اموالهم فاالصالحاتُ قانتاتٌ حافظاتٌ للغیب  بما حفظ الله واللاتی تخافون نشوزهنَّ فعظوهن واهجروهنّ فی المضاجع فاضربوهن فان اطعتم فلا تبغوا علیهن سبیلاً....].

پاسخ:

این آیه اجمالا به حقی  به نام تنبیه بدنی  اشاره می کند ولی با  شرایط و موازین خاص  .

نکته اول: در آیه مربوطه ،عبارت  " ان نشزوا "  نیامده ، بلکه  :"تخافون  نشوزهن " ذکر شده ؛یعنی اینکه می توانید علاج واقعه را قبل از وقوع کنید و در صورتی که تشخیص دادید  زن قصد نافرمانی و تمرد از وظایف خود را دارد ابتدا او  را نصیحت کنید واگر فایده نداشت او را تنبیه روحی نموده  و از خوابیدن در کنار او اجتناب نمایید ودر صورتی که باز متنبه نشد  اورا بزنید.همچنین در این آیه عبارت"فاضربوهن" ذکر شده که فعل امر و دال بر تاکید و حتمیت است و مثلا نگفته که " فلا جناح ان تضربوهن".

البته بهتر است که بگوییم  نصیحت وترک همخوابگی مربوط به نشوز یا خوف بر آن ، ولی ضرب، منوط به فعلیت نشوز است  واین موافق با احتیاط  می باشد  وگاه فصاحت قرآنی ایجاب چنین قیدهای تقدیری را می کند.

نکته دوم: این آیه، دلیل حق تنبیه (در صورت نافرمانی)را در دوچیز می داند؛ یکی  مسئله   ریاست و مدیریت که  مرد به واسطه خصائص و  برتری های چند، عهده دار آن شده   و دیگری ، مسئله  نفقه (و حمایت اجتماعی و حیثیتی) است  که از وظایف مرد نسبت به زن است  وازآنجا که حقوق، همیشه دو طرفه است وهر حقی ،حق متقابلی را ایجاب می کند لذا در قبال حقوقی  که بر ذمه  مرد است حق اطاعت نیز بر عهده زن است.

سوال:  زنی که از لحاظ مالی مستقل است وهیچ نفقه ای از مرد نمی گیرد آیا باز  حق اطاعت وفرمانبرداری بر عهده او هست  ؟

جواب: در آیه ،حق اطاعت ریشه در دو دلیل دارد که ذکر شد .اصلی ترین دلیل ، دلیل اول است و  اصلا لازمه مدیریت آن است که مدیر لابد باید حق توبیخ و تنبیه  نسبت به متخلفین تحت امر خود داشته باشد وگرنه  مدیریت بدون حق توبیخ  مفهومی ندارد هر چند که نوع توبیخ و تنبیه در هر نظام و جایگاه و مجموعه ای فرق می کند .

حال باید دید عطف " وبما انفقوا" معنای جمع را می دهد یا تبعیض؟ اگر معنای جمع را بدهد یعنی آنکه هر دو عنوان دخیل در حق  ریاست مرد اند واگر معنای تبعیض را بدهد یعنی آنکه تحقق هر یک از دو عنوان در فعلیت امر مدیریت و ریاست  کافی است .

اصل آن است که واو برای جمع  باشد لذا طبق قاعده باید گفت که اگر زن استقلال مالی داشته باشد مرد دیگر حق  فرمان برداری بر  او را  ندارد ولی  اشکال این است که اولا  : اگر مرد حق مدیریت نداشته باشد دلیلی هم وجود ندارد که زن حق مدیریت پیدا کند آن وقت این نظام ،بدون مدیر مانده واختلال وهرج ومرج وطغیان ایجاد می شود که بعید است شریعت و عقل به چنین مسئله ای رضایت دهد. ثانیا:  از آنجا که اگر  زن استقلال مادی نیز  داشته باشد  شرعاً حق نفقه از عهده مرد ساقط نیست  پس در واقع استفاده نکردن زن از مال ونفقه شوهر یک امر تبرعی است وامور تبرعی حکم اصلی را تغییر نمی دهند .همچنین فقه می گوید که  اگر مرد ،نفقه زن را ندهد واو در تامین ضروریات زندگی خود مثل خوراک وپوشاک در مضیقه باشد در اینجا زن می تواند بدون اجازه شوهر از خانه خارج شود آن هم فقط برای کار وتامین ما یحتاج خود . پس نتیجه اینکه ؛ نگرفتن  نفقه ،حق فرمان برداری را از  عهده زن ساقط نمی کند جز در همین مورد استثناء ، لذا دلیل دوم که در آیه آمده در واقع دلیل نیست بلکه از باب ذکر نعمت و تاکید بر  امر اطاعت است.

نکته سوم: حکم ومراتب هر نوع نشوز و نافرمانی و طغیان  جدا از دیگری است .همچنین اطاعت نکردن زن از شوهر در اموری که جزو وظایف شرعی  او در قبال شوهر  نیست مشمول این حکم نمی باشد.

نکته چهارم:آیا تنبیه مرحله دوم فقط منحصر به ترک همخوابگی است؟

 ظاهرا دلیلی بر انحصار نیست بلکه ترک همخوابگی به عنوان نمودارترین تنبیه روحی در آیه  ذکر شده  .البته شرط  در تنبیه آن است که  از نوع ترک حقوق واجب زن بر شوهر نباشد.

نکته پنجم : بعضی ضرب مورد اشاره در آیه را به معنای زدن نمی دانند، بلکه می گویند: به معنای جدایی شوهر و ترک خانه و دوری از زن و خانواده است، چنان که می گویند  وقتی میان پیامبر و همسرانش اختلاف پیش آمد و اینان به نصیحت رسول خدا عمل نکردند، پیامبر برای یک ماه از آنان جدا شد و به مکانی به نام «مشربه» رفت و از زن و خانه دوری گزید. پیامبر هیچ گونه آزار جسمانی به آنان نرسانده، کتک شان نزد و تحقیر و سرزنش شان نکرد. اگر زدن و آزار جسمی و روحی خواسته خدا و راه حلی ثمربخش بود، پیامبر نخستین کسی بود که به دستور خدا عمل می کرد اما کسی را نزد و بدان اجازه یا دستور نداد. افزون بر آن که هر گاه قرآن خواست «زدن» را تجویز کند، تعبیر به «ضرب » نکرده ، بلکه «جَلد» آورده ، مانند : «الزانیة و الزانی فاجلدوا کلَّ واحد منهما مائة جلدة».

پاسخ : در هیچ کجای فرهنگ لغت عرب، ضرب به معنی جدایی نیست. بر فرض قبول، باید گفت که وقتی معنای اقرب  قابل اخذ باشد سراغ معنای ابعد   نباید رفت.

ثانیا: اینکه پیامبر از حربه ضرب وزدن استفاده نکرده به خاطر آن است که  او رحمة للعالمین است و حساب او با انسانهای عادی فرق می کند .علاوه بر این،طبق آیه ، قبل از آنکه از راه حل سوم یعنی زدن استفاده شود باید سراغ مرحله دوم رفت  . پیامبر نیز  همین کار را کرد  وزنان ایشان نیز متنبه شدند ودیگر نیازی به تنبیه بدنی نبود.

ثالثا: کلمه "جلد" مستعمل در باب حدود است نه تنبیه .بنابراین  دلیلی ندارد که اگر جایی  قرآن برای زدن، چنین کلمه ای را بیاورد در جای دیگر هم باید دقیقا همان را استفاده کند حال آنکه در قرآن بارها  برای یک معنون، اسمها وعنوانهای متعدد ذکر شده  است.


قضیه حضرت ایوب  :

دلیل دوم در جواز تنبیه ، مربوط به داستان حضرت ایوب است . شیطان که از هیچ راهی نتوانست ایوب  را در ایمان خود متزلزل کند در صورت انسان به نزد همسر ایوب رفت و ضمن یاد آوری دوران وروزگار خوش گذشته ، به او گفت  که اگر ایوب دوست وپیامبر خداست چرا خدای او وی را از بیماری نجات نمی دهد وتا کی باید خود را بی جهت وقف پرستاری از او کنی؟... این سخنان تا حدی  در  همسر  ایوب تاثیر ایجاد کرد پس به نزد همسر آمد وهمان سوالات را از وی نمود .

ایوب با شنیدن این سخنان برآشفت و قسم خورد  که اگر از بیماری خود رهائی یابد صد تازیانه به او  خواهد زد .همسر وی  که  دانست  آن وسوسه گر، شیطان بوده ،نادم وپشیمان شد ووفاداری وایمان او به ایوب بیشتر گشت وتا لحظه آخر از خدمت به وی دست بر نداشت.

بعد از بهبود بیماری ، ایوب که قسم یاد کرده بود می بایست آن  را عملی کند لکن درمانده بود که چگونه می تواند به همسری که آن  همه برای وی  فداکاری و وفاداری به خرج داده ، چنین عقوبتی را تحمیل کند  .خداوند به وی وحی کرد  که صد شاخه نازک فراهم کند وهمه آنها را به هم گرفته  ویک ضربه به همسر خود  بزند تا بدین وسیله هم اذیتی متوجه او نشود  وهم به  قسم خودعمل کرده باشد .

 این آیه بیانگر آن است  که در صورت خطای همسر، قسم ونذر بر تنبیه بدنی او شرعا مجاز بوده  و در صورت انعقاد،  لازم العمل است . شکی نیست  که نذر و قسم بر امر حرام یا مکروه باطل است پس چنین عملی حرام یا مکروه نیست.

ممکن است اشکال شود که نمی توان چنین قضیه ای را که مربوط به حضرت ایوب است در شریعت  اسلام نیز حجت دانست.پاسخ این است که  حکم شریعت گذشته برای امتهای آینده نیز ثابت است مگر آنکه دلیلی بر نسخ آن وجود داشته باشد واصل استصحاب نیز این مسئله را تایید می کند.

نکته:برخی گفته اند که  طبق جمله "و خذ بیدک ضغثاً و لا تَحنَث" ،کتک زدن می باید با پارچه بهم تنیده و یا با دست باشد، نه با چیز دیگر  .ایشان می گویند که  زدن همسر توسط حضرت ایوب ، خطا و جرمی بر ضد زن شمرده نمی شد چون اذیت و آزاری ندید و تحقیر نشد، گرچه همسرش کارناپسندی انجام داده بود. از این رو اگر در جامعه ای ، زدن، اهانت و آزار به شمار آید و فرهنگ مردمان آن را نپذیرد، نباید صورت گیرد.

جواب: هر چند که  زدن ،در این موارد ،امر مباحی است که حتی المقدور باید سعی شود که به آن مرحله نزدیک نشد  ولی قضیه حضرت ایوب چیز دیگری است .در این قضیه ، ایوب خود از قسم خویش  پشیمان بود  و چون قسم خورده بود چاره ای جز زدن نداشت وراه حلی که خدا در اختیار او گذاشت باعث شد که همسرش اذیتی نبیند ولی این قضیه نمی تواند ثابت کند که زدن باید حتما با چیزی باشد که زن احساس درد نکند پس دیگر این، تنبیه محسوب نمی شود و نمی تواند موجب اصلاح رفتار زن گردد و دلیلی ندارد که برای چنین نوع  زدنی، آیه و حکم نازل شود. البته عرف مسئله مهمی است . شاید این حکم  در هزار و چهارصد سال قبل  چندان مسئله ای سوال بر انگیز و مورد انتقادی  نبوده ولی شرایط عصر جدید چیز دیگری است . اگر اجرای چنین حکمی فرا گیر نباشد و  موجب شماتت بر شریعت شود    مسلما  این روش ،کار را بر مرد خراب تر می کند و گاه ممکن است که مرد در عوض هر زدنی ،ده سیلی از طرف خانواده زن پس گیرد ؛علاوه بر اینکه اکثر زنان امروز جامعه، علاوه بر تحمل وظایف خانه داری ،نیمی از بار اقتصادی خانواده و تامین معاش را با کار و زحمت خود بر عهده دارند  و چنین حکمی در قبال چنین زنانی مسئله ای سنگین می نماید. بنابراین  در اجرای  فرامین اینچنینی قرآن  باید  اصل احتیاط  و عرف نگری را مد نظر قرار داد و  بی گدار به آب نزد آنچنانکه در مسائل دیگری همچون چند همسری نیز ،شرایط جدید و عرف با شرایط و عرف هزار و چهارصد سال قبل  یکی نیست.

نشوز و نافرمانی :

در معجم الوسیط معنی نشوز این گونه آمده :" نشز: ای: ارتفع و نهض ونشز المکان : ارتفع عنه ونهض".

بنابراین نشوز  به معنی طغیان و گردنکشی و قد فرازی است که ریشه در تکبر و خود باوری وتوهم زدگی نابجای زن دارد و نافرمانی نیز لازمه این  خودباوری و توهم زدگی است .پس تنبیه که به معنی  آگاهی دادن است بیدار باشی برای زن از خواب غرور و سوق دادن او به سوی واقع نگری است پیش از آنکه زن تبدیل به موجودی هتاک و حرمت شکن شده  وحقوق همسر را بی اهمیت انگارد . البته مسلم است که  درآنچه معصیت خدا محسوب می گردد  زن حق اطاعت از شوهر را ندارد .

تنبیه بدنی در شرایط خاص است:

متاسفانه همیشه مردانی بوده و هستند که  از این مسئله و حکم قرآنی ،سوء استفاده کرده وبه اسم اینکه اسلام اجازه تنبیه بدنی زن را داده، به هر دلیل  وبه محض هر گونه عصبانیت شخصی ،به مقوله زدن وتنبیه روی می آورند حال آنکه  اِعمال حکم در غیر محل خود مصداق ظلم بر زن است  ودر صورتی که مرد در غیر مورد نشوز وبدون رعایت ترتیب یاد شده در آیه ،همسر  خود را تنبیه بدنی کند حق شکایت و قصاص برای زن محفوظ خواهد بود  وروایاتی که در ذم این مسئله ذکر شده، ناظر به تنبیهات ناحق است . پیامبراسلام می فرماید : «ایضرب‌ احدکم‌ المرأة‌ ثم‌ یظل‌ معانقها": آیا زن‌ را کتک‌ می‌زنید، سپس‌ می‌خواهید با او هم آغوش‌ شوید ؟

حق تنبیه برای مرد به معنی  نظام زورگویی ومرد سالاری ودیکتاتوری نیست . اسلام حق تنبیه را اولا در شرایط اضطراری وبه منظور حفظ نظام زندگی مشترک  و جلو گیری از طغیان جایز دانسته .  یکی از دلایل  بالا رفتن سن ازدواج مردان  ، محرومیتهای  ایشان  از استیفاء چنین حقوقی  است .  در زمان قدیم که مردها از این حق با ترس کمتری می توانستند بهره ببرند زنان  نیز  مطیع وفرمانبردارتر ودر نتیجه آمار طلاق نیز  بسیار کمتر بوده. بنابر این این که  خیلی ها تنبیه زن را به طور مطلق ظلم وتعدی معنا می کنند وفرقی بین ظلم واصلاح و نیز زور گویی و اعمال حق مدیریت نمی گذارند تفکری غلط است. تنبیه در این مورد  برای اصلاح است نه تشفی.پس این حق مربوط به مدیریت مرد می شود ودر شرایط وقوع جرم وتخلف از سوی زن است حال آنکه دین ، اصل اولیه را بر مهربانی [وعاشروهن بالمعروف]و بخشش وچشم پوشی قرار داده است[ادفع بالحسنة السیئة].
اینکه می گوییم خداوند  مظهر رحمت و خوبی  است نه اینکه  دائم با ناز ونوازش سر وکار دارد .او اصل و مظهر رحمت است در حالی که جهنم و عذاب شدید نیز برپا نموده.پس قوانین و خلق و خوهای انسانی نیز بر همین پایه و اصل بنا نهاده  شده اند. منافاتی بین این نیست که از یک سو اصل در شریعت  بر معاشرت نیکو ومهربانی باشد  واز سوی دیگر در جایی که بحث تخلف ونافرمانی وتضییع حق است  سلاح بر خورد وتنبیه به میان آید . آن رحمت ومهربانی که بدان تاکید و امر شده  مربوط به همسران عفیف ونیکو وفرمانبردار ومتواضع است[
فَالصَّالِحَاتُ قَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِّلْغَيْبِ...] نه زنان گردنکش و  طغیان گر.

چرا مرد مدیر است؟

 مسلما اگر زن را مدیر بدانیم این سوال بیشتروعمیق تر مطرح می شود که چرا زن باید مدیر باشد؟ اولا  مدیریت یک امتیاز ظاهری است ودر کمال حقیقی انسان تاثیری ندارد وجزو ملاکهای ارزشی نیست . ثانیا: با توجه به استعدادهای فطری واجتماعی ،مرد برای به دست گرفتن مدیریت بر زن برتری  دارد. البته ممکن است در یک خانواده ،زن داناتر واجتماعی تر وآینده نگر تر وعاقل تر از مرد باشد اما شریعت  نمی آید برای هر خانواده جداگانه مدیر تعیین کند. نگاه شریعت،  کلی است وکلیت این را می گوید که مرد غالبا آبدیده تر وبا تجربه تر وآینده نگر تر از زن بوده  واحساسات او از زن کمتر است .علاوه بر این، غرور او از زن بیشتر است واگر زن مدیر بود هیچ مردی با هیچ زنی ازدواج نمی کرد .  اگر برای مرد امتیازی به نام  مدیریت است برای زن نیز امتیاز اطاعت واجر وپاداش است .

مدیرنبودن زن برای او محرومیت نیست بلکه معافیت است. به هر حال هر کس که مدیر است مسئول همه عواقب نظام زیر دست خویش است وکوچکترین خطا وستم ونا عدالتی برای او  مسئولیت ومجازات دارد. این تنها یک قانون شرعی نیست بلکه قانون طبیعت نیز هست . در میان حیواناتی که گروهی زندگی می کنند رئیس گروه همیشه  حیوان نر  است که از  صولت و صلابت وقدرت بالاتر بر خوردار می باشد  .

البته خداوند نیز زن را به گونه ای خلق نموده که روحیه وخواست او به مرئوس بودن بیشتر از رئیس بودن متمایل باشد .حتی زنان غالبا در محیط کاری نیز بیشتر دوست دارند رئیس آنها مرد باشد . طبق یک نظر سنجی در انگلیس در بین کل زنان ، هفتاد و سه  درصد ترجیح می دهند که رئیس آنها مرد باشد نه زن.

چرا شرع به خود مرد اجازه تنبیه داده وآن را به قانون واگذار نکرده؟
برای اینکه  اگر به قانون واگذار می کرد می باید روزانه صدها نفر جلوی دادگاهها  صف بکشند ومدعی بدون شاهد در قضایای خصوصی زندگی خود باشند  بنابراین این امر موکول به خود مرد شده  .موارد دیگری نیز  هست که شرع اجرای حکم را توسط  شاکی وذی الحقوق اجازه داده است .

تشویق  وتنبیه از لوازم مدیریتند:

اصل اول:هر نظام ومجموعه ای به یک مدیر ورئیس نیاز دارد از بزرگترین نظام که دولت وحکومت است تا پایینترین آن که خانواده است. بدون وجود مدیر در یک مجموعه همه چیز از هم می پاشد وهرج ومرج ایجاد می شود ،حتی در روایت آمده :" زمانی که سه  نفر با هم هم سفر می شوید یک نفر را از میان خود به عنوان رئیس انتخاب کنید".

وجود مدیر حتی در صورتی که او در تصمیم خود اشتباه کند بهتر از آن نبود آن  است که قطعا مستلزم خود محوری و هرج و مرج خواهد بود. از آن سو  چند مدیری نیز همین عواقب را در پی دارد و از قدیم  گفته اند که دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند . بنابراین در نظام خانواده نیز نه هر دو نفر می توانند رئیس ومدیر باشند ونه اینکه این نظام می تواند بدون مسئول ومدیر رها شود .

اصل دوم: هر مدیری در مدیریت خود ناچار از داشتن راهکار تنبیهی برای متخلفین زیر مجموعه خود است . البته اصل اولیه در مدیریت و ربوبیت ، رحمت وبخشش وگذشت است اما مسلم است که همیشه در هر مجموعه ای عده ای وجود دارند که رحمت وعفو برای ایشان  کارساز نیست  .هیچ نظامی را در جامعه نمی توان پیدا کرد که بتواند از اعمال  قوانین تنبیهی وتوبیخی ومجازاتی برکنار  باشد.

 خانواده نیز یک نظام ومجموعه است ونیاز به مدیر دارد پس لاجرم باید این مدیر در کنار رحمت ، راهکار تنبیهی نیز داشته باشد تا افراد زیر مجموعه  در مسیر  صحیح  حرکت کند.

راهکار دین چه در بعد تربیتی وچه  مدیریتی ، هم بر  اصل رحمت و مجازات  بنا شده است .تنبیه محدود کننده نیست بلکه جهت دهنده است و همیشه  اصل بر تقدم  رحمت وعفو است والبته مجازات نیز بی ریشه در مسئله دلسوزی و محبت نیست.

 نه رحمت مطلق ونه خشونت تنها، تربیت صحیح  ومدیریت کارآمد ایجاد نمی کنند. البته شاید همگان  در اصل لزوم تنبیه متخلف در نظام خانواده،عقیده یکسان داشته باشند   لکن اختلاف در مسئله تنبیه بدنی است که آیا با وجود راهکاری به نام تنبیه روحی، تنبیه بدنی محلی از جواز دارد یا خیر  ؟  اصل در شریعت نیز  عدم جواز این نوع مجازات  است مگر مواردی  که مجاز و استثناء دانسته شده ، که البته  این نوع تنبیه آخرین راهکار وچاره بعد از پیمودن همه راهها به شمار می آید .

موارد جواز تنبیه بدنی در شرع: 1- تنبیه زن در صورت نشوز ونافرمانی(با شرایط گفته شده) 2 - تنبیه  فرزند توسط ولی در موارد  و شرایط خاص  .

آیا تنبیه بدنی مستوجب دیه است؟

 اگر شخص مراحل را پله به پله طی کرده باشد در صورت انجام  تنبیه بدنی و ایجاد اثر،چیزی بر عهده او نیست وگرنه ، در حدود و تعزیرات بدنی نیز اجرا کننده حکم باید  دیه بپردازد  .البته  مراحل قبل از تنبیه بدنی  باید به کرات تکرار شوند تا شخص  به عدم کار ساز بودن همه راهکارها یقین  پیدا کند  . همچنین در مرحله تنبیه بدنی نیز اول باید خفیف عمل کرد  ودر صورتی که کارساز واقع نشود می توان از تنبیه شدیدتر بهره برد واگر باز کارساز نشد دیگر حق چنین تنبیهی  برای مرد وجود ندارد . در این صورت مرد یا باید بر طغیان  زن صبر پیشه کند ویا اورا طلاق دهد .

البته از آنجا که گاه در اختلافات وکشمکش ها مرد مقصر است اگر تادیبی از سوی مرد انجام بگیرد که زن آن را  ناعادلانه وظلم بر خود بداند راه شکایت برای او هموار است.

آیا تنبیه یک انسان بالغ با کرامت او سازگار است ؟

 در قانون اجتماع همه انسانها دارای کرامتند اما اگر همین انسان با کرامت مرتکب جرم  شود  باید مجازات گردد  . در  نظام خانواده نیز، زن تا زمانی که به حق وحقوق شوهر خود گردن می نهد مورد احترام وکرامت است وحتی باید خطاهای گه گاه  او نیز در کنار حق شناسی های وی  نادیده گرفته شود ولی اگر عامداً به حقوق مرد پشت پا زند مجرمی است  که باید نسبت به جرم او اقدام شود ؛اول از راه نصیحت و ارشاد ، بعد تنبیه روحی وبعد تنبیه بدنی. مسئله تنبیه بدنی در مورد زن از جنبه و بعد  مدیریتی است  و نه تربیتی و گاه لزوم این تببیه در جایی که زندگی مشترک در معرض خطر وفرو پاشی است امری است اجتناب ناپذیر. از آنجا که طلاق مکروه ترین امور نزد خداست وگاه زندگی به خاطر تمرد ها وگردنکشی های زن مورد خطر واز هم پاشیدگی قرار می گیرد راهی جز این باقی نمی ماند که مرد برای حفظ وثبات زندگی  و به عنوان آخرین راهکار از تنبیه بدنی سود جوید  تا اگر زن  قابل اصلاح است اصلاح شود واگر نیست مرد تمام راهها را رفته باشد وبرای طلاق راه نرفته ای باقی نگذاشته باشد . بلی  در یک نظام اداری برای متخلف جایی برای تنبیه بدنی نیست چون نهایتا مدیر،او را اخراج می کند وکس دیگری را به جای او می آورد ولی اهمیت و جایگاه  نظام خانواده  ایجاب می کند که تا سرحد امکان مستحکم باقی بماند .اسلام همه  تلاش خود را در جهت پابرجایی نظام خانواده انجام داده و قبل از هر گونه اقدام ،طرفین را دعوت به سازگاری نموده است[وان امراةٌ خافت من بعلها نشوزاً او اعراضاً فلا جناحَ عليهما اَن يصلحا بينهما صلحاً والصلح خيرٌ واُحضرت الانفس الشّحَّ وان تحسنوا وتتقوا فانّ الله كان بما تعملون خبيرا].

از نظر قرآن ریشه عدم سازگاری بخل از احسان ومحبت است که این بخل  نیز ریشه در غرور دارد ومسلما این غرور از طرف زن نکوهیده تر ومکره تر است زیرا زن مظهر تواضع وفروتنی است .

جالب اینکه در این آیه عبارت" فلا جناح آمده" که یک عبارت کنایه ای وطعن آمیز است  و در ظاهر می باید کلام را به صورت امر می آورد .دلیل ، آن است که قرآن می خواهد سست بودن غالب اختلافات ونزاعها را بیان کند وبگوید که با ترک بخل و ابراز محبت واحسان ،همه دعواها وناسازگاریها مرتفع می شود وبه مرد نیز یاد آور شود که گاه ریشه نا فرمانی همسر در عدم احسان وتقوای خود اوست .به هر حال جمع بین این دو آیه که در یکی مراحل تنبیه را ذکر نموده ودر دیگری امر به صلح شده، آن است که مطلوب خداوند، صلح وگذشت واغماض وتوجه طرفین به حقوق یکدیگر است .


انواع نافرمانی  :

مسلما هر نوع تمرد و نشوز ،ایجاب حق زدن را نمی کند بلکه منظور ،نشوز از وظایف شرعی و واجب زن در قبال شوهر است .پس زن در قبال هر نوع امر و نهی ،مجبور به اطاعت نیست هر چند که بهتر است که زن در همه چیز جز امر معصیت، از شوهر خود اطاعت کند تا موجبات خشم و کینه جویی او را فراهم نسازد وبا غرور وی بازی نکند . هر چند که عرف بعضاً چیزهایی را جزو وظایف زن در خانه می داند اما شرعاً و قانواً چنین اموری جزو وظایف زن نیستند وبلکه این عشق و علاقه  زن است که او را به سوی انجام این امور سوق می دهد پس بر مرد است  که در امور منزل به همسر خود یاری ومواسات رساند چون به هر حال امور  خانه داری اگر سخت تر از کار  مرد در بیرون نباشد کمتر  نیست.

 حق تقاص :

در صورتی که شوهر بلا دلیل حق زن را پایمال کند  زن می تواند در مقابل، تقاص نماید اما این تقاص  فقط در اموری جایز است که جزو وظایف شرعی زن نسبت به شوهر نباشد ؛هر چند بهتر است که برای جلوگیری از تشنج  و رودررویی از چنین تقاصی پرهیز شود.

رعایت وظایف شرعی ،واجبی مستقل است و  نه مشروط. گناه را نمی توان با گناه جواب داد همان گونه که عکس این مسئله در مورد مرد نیز صدق می کند یعنی در صورتی که زن از وظایف اولیه خود نسبت به شوهر تخطی کند مرد نمی تواند حقوق اولیه زن را نادیده بگیرد و بدین وسیله از او تقاص نماید به جز مسئله عدم پرداخت نفقه در صورت عدم تمکین.زیرا حق نفقه، اصالتاً در برابرحق  تمکین وضع نهاده شده است.







پاسخ به شبهات رضا فاضلی
پاسخ به شبهات رضا فاضلی 2


7-  آیه  سی وشش  و آیه پنجاه  تا پنجاه  ودوی سوره احزاب : پیامبر نکاح لازم ندارد وبا هر زنی می تواند هم بستر شود: [ وما کان لمومن ولا مومنة اذا قضی الله ورسوله امرا ان یکون لهم الخیرة من امرهم ومن یعص الله ورسوله فقد ضل ضلالا مبیناً ].[یا ایها النبی انا احللنا لک ازواجک اللاتی آتیت اجورهن وما ملکت یمینک مما افاء الله علیک وبنات عمک وبنات عماتک وبنات خالک وبنات خالاتک اللاتی هاجرن معک وامراة مومنة ان وهبت نفسها للنبی ان اراد النبی ان یستنکحها خالصة لک من دون المومنین قد علمنا ما فرضنا علیهم فی ازواجهم وما ملکت ایمانهم لکیلا یکون علیک حرج وکان الله غفورا رحیما * ترجی من تشاء منهن وتووی الیک من تشاء ومن ابتغیت ممن عزلت فلا جناح علیک ذلک ادنی ان تقر اعینهن ولا یحزن ویرضین بما آتیتهن کلهن والله یعلم ما فی قلوبکم وکان الله علیما حلیما  لا یحل لک النساء من بعد ولا ان تبدل بهن من ازواج ولو اعجبک حسنهن الا ما ملکت یمینک وکان الله علی کل شیء رقیب] .

پاسخ:  حتی ظاهر این آیات نیز بر چنین مطلبی دلالت ندارند  .
آیه سی و شش که  اصلا مرتبط  به مسئله ازدواج نیست بلکه مربوط به احکام وامر قضاوت است .به علاوه  در این آیه ،بحث از ضلالت است وضلالت در تمرد از دین و شریعت تحقق می یابد  در حالی که  اگر زنی از فرمان پیامبر مبنی بر رابطه آزاد تخطی کند  اسمش گمراهی نیست نهایتا فرد  عصیان وگناه کرده است!!
 آیه بعد می گویدکه:  "ای پیامبر ، ما زنانی را که مهرشان را ادا کرده ای بر تو حلال کردیم ونیزکنیزانی که به غنیمت نصیب تو گشته اند" .
 زنی که مهرش ادا شده یعنی  قبلا با او ازدواج انجام گرفته وگرنه  رابطه آزاد ومهریه چه تناسبی  دارند. در مورد ملک یمین وکنیز نیز  قبلا توضیح دادیم.
قسمت بعدی آیه می گوید: "... ودختران عمو ودختران عمه ودختران دایی ودختران خاله که با تو مهاجرت کرده اند".
این حلیت نیز  به سیاق موارد قبل منوط به ازدواج است و هیچ مفسری تا کنون چیزی را که منظور نظر آقای فاضلی است بیان نکرده .اما دلیل ذکر حلیت ازدواج با این گروه ، خارج کردن زنانی است که جزو مهاجرین نیستند.
ادامه آیه: "وزن مومنه ای که خود را به رسول ببخشد وپیامبر نیز به نکاحش مایل باشد".
هبه در اینجا به معنی ازدواج بدون شرط وبدون مهریه است نه رابطه آزاد وبدون ازدواج . تعجب است که جناب فاضلی کلمه " ان یستنکحها" را در آیه ندیده است  .
ترجمه آیه پنجاه و یک : "از آنان هر یک را که بخواهی می‏توانی قبول پیشنهاد را تاخیراندازی، و هر یک را بخواهی می‏توانی‏ پیشنهاد ازدواجش را بپذیری، و آن راهم که قبلا طلاق گفته‏ای می‏توانی بگیری، این به خوشنودی آنان واینکه اندوهناک نشوند، و اینکه به همه آنچه به آنان ‏داده‏ای راضی شوند، نزدیکتر است، و خدا آنچه را  دردلهای شماست می ‏داند، و خدا دانای شکیبا است".
تر جمه آیه پنجاه و دو :" بعد از آنچه برایت‏ بر شمردیم، دیگر هیچ زنی برایت‏ حلال نیست(حق ازدواج با هیچ زنی را نداری) و نیز حلال نیست که همسرانت رابه همسری دیگر مبدل کنی، هر چند که ‏از کمال وی خوشت آید مگر کنیزان، و خدا بر همه  چیز مراقب ‏ است".

در این دو آیه نیز  هیچ دلالتی بر اینکه پیامبر می تواند با زنی بدون ازدواج ،رابطه داشته باشد وجود ندارد.





blue glitter rose flower


8- در آیه  چهارده  سوره زخرف، قریشی ها فرشتگان را دختران خدا خوانده اند وخدا می گوید دختر که از حفظ حقوق خود عاجز است آیا لیاقت فرزند بودن خدا را دارد ؟آیه: "وجعلوا له من عباده جزءاً انّ الانسان لکفورٌ مبین * ام اتخذ مما یخلق بنات واصفیکم بالبنین * واذا بشر احدهم بما ضرب للرحمن مثلا ظل وجهه مسوداً وهو کظیم * اوَ من ینشوء فی الحلیة وهو فی الخصام غیر مبین ".

پاسخ :

این جوابیه در جهت تضعیف شان زن نیست بلکه خداوند در مقام تنزیه خویش است  . اگر مشرکان ،فرشتگان را پسران خدا می دانستند باز خداوند جوابی شبیه همین به مشرکان می داد .خداوند می خواهد بگوید که اگر او فرزند هم داشته باشد فرزند او باید مثل خدا باشد نه یک موجود ضعیف وناتوان مانند  انسان. واینکه خدا بحث زنده به گورکردن دختران را پیش کشیده به خاطر طعنه به ایشان است  که اگرفرشتگان دختران خدا باشند پس شان دختراز پسر بیشتر است واگر این گونه است پس چرا شما خود،دختران را زنده به گور می کنید وشان پسر را بالاتر از دختر می دانید .




blue glitter rose flower

9- اشکال:  بعضی  جاهها در قرآن آمده  که به بهشتی ها دختران و پسران  زیبا می دهند .
پاسخ:  حوریان، جزوی از پاداش خداوند به بهشتیان اند [ وَحُورٌ عِينٌ * كَأَمْثَالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَكْنُونِ *جَزَاء بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ ].اما همسران دنیایی مردان بهشتی نیز جمال وجایگاهی کمتر از حوریان ندارند  و البته در آنجا هیچ بغض وحسادتی بین ایشان  وجود نخواهد داشت  .
همچنین در بهشت پسران امرد زیبا رویی است که خدمتکاران اهل بهشتند واز بهر خدمت به گرد ایشان  در گردشند[ يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدَانٌ مُّخَلَّدُونَ * بِأَكْوَابٍ وَأَبَارِيقَ وَكَأْسٍ مِّن مَّعِينٍ ] .ذکر  زیبا یی در مورد غلمان  علت خاصی ندارد چون بهشت مظهر زیبایی است و زشتی و اعوجاج و نقص و عیب  در آنجا راهی ندارد  [و یطوف علیهم غلمانٌ كانهم لولوءٌ مكنون].
اما  اشکال این بحث  در چیست ؟ گویا اشکال کننده به این ظن افتاده که شاید حکایتی جنسی بین بهشتیان و پسران زیبا رو وجود داشته باشد. بر فرض هم که چنین باشد منعی عقلی از این بابت نیست زیرا بهشت  ،جهانی با قواعد و قوانینی  متفاوت از دنیاست . مثلا در این دنیا ابریشم و طلا بر مرد حرام است اما در آن دنیا زینت اهل بهشت طلا و لباس ایشان  از ابریشم است[ یُحلّون فیها من اساورَ من ذهبٍ ولولواً ولباسهم فیها حریر].پس آنچه در این دنیا حرام شده دلیلی ندارد که در آنجا نیز حرام باشد از جمله بعضی از انواع روابط جنسی. علاوه بر این، غلمان بهشتی از جنس انسان نیستند هرچند که به صورت، همچون انسانند .


blue glitter rose flower



10 - با زنان ومردان غیر مسلمان ازدواج نکنید: [ ولا تنکحواالمشرکات حتی یومن....ولا تنکحوا المشرکین حتی یومنوا].


پاسخ:  از آنجا که مومن وکافر اختلافات عمیق ایدئولوژی وفکری با یکدیگر دارند   لذا همخوانی وکفویت لازم بین ایشان بر قرار نیست. امروزه روان شناسان حتی در مسائلی مانند  سن وسال وسطح تحصیلات به کفویت وهمخوانی بسیار اهمیت می دهند آنگاه چگونه این مسئله در امر مهمی مانند ایمان و اعتقاد   می تواند  بی اهمیت قلمداد شود  . علاوه بر این، فرد مومن در چنین وصلتی ممکن است  کم کم تحت تاثیر اعتقاد  شخص کافر و هم کیشان او  قرار گرفته و در ایمان خود متزلزل شود و بیشتر از آنکه او بر فرد مقابل تاثیر گذارد امر بر عکس شود .همچنین ازدواج، لازمه ها وحقوق زیادی را از طرف زن  یا مرد کافر بر طرف مسلمان ایجاد می کند در حالی که شان  ایمان  بالاتر از آن است که کفر بر او مسلط شود . البته در همین آیه، جمله " ولامة مومنةٌ خیرٌ من مشرکةٍ"  و نیز " ولعبد مومنٌ خیرٌ من مشرکٍ" دلیل حکم را به خوبی بیان می کند  .
استثناء:ازدواج موقت مرد مسلمان با زن اهل کتاب  از این حکم خارج است به دلیل اینکه  اولا به خاطر موقت بودن این ازدواج ، مسئله کفویت چندان نقش و تاثیر و اهمیتی ندارد   وثانیا در ازدواج موقت، استیلاءحقوقی از جانب زن بر مرد  بسیار کمتر از ازدواج دائم است.

نکته:
 اگر ملاک حکم عدم جواز ازدواج با غیر مسلمان،  فقط همین آیه باشد باید گفت که  این آیه فقط بر عدم جواز ازدواج با مشرک و کافر دلالت دارد
یعنی کسانی که عملا خدا را نمی پرستند یا او را به وحدانیت قبول ندارند حال آنکه  به اهل کتاب، مشرک و کافر گفته نمی شود پس  ازدواج  نیز با ایشان اشکال ندارد .این شبیه همان اشتباهی است که بعضی فقها در مورد نجس بودن غیر مسلمان بیان کرده  و لفظ مشرک در آیه"انما المشرکون نجس"را شامل هر غیر مسلمانی قلمداد نموده اند در حالی که مشرکین اصطلاحی طیف خاصی اند و به هر غیر مسلمانی مشرک گفته نمی شود. اسلام فقط یکی از دهها شریعت است و وجه مشترک پیروان همه  ادیان ،ایمان  به خدا .نبوت و قیامت است پس تقابل هیچ شریعتی با شریعت دیگر تقابل ایمان و کفر یا  ایمان و شرک نیست . این گونه تفاسیر و فتاوای تکفیری ، ظاهرا از غرور بیش از حد بعضی  فقها ناشی شده که صرف نام مسلمانی را مساوی با پاکی و طهارت  یا علوّ و برتری بر همه اصناف  بشریت  تصور نموده اند.گویا آقای فاضلی نیز به تبعیت از فتوای بعضی فقها بوده که لفظ مشرک را به معنی مطلق "غیر مسلمان" معنی نموده و بر آن اشکال گرفته . البته بعضی اغتشاشات  لفظی  قرآن نیز بی دلیل در گمراهی بعضی فقها نبوده ونیست مثلا  گاه به جای کلمه ایمان ،اسلام به کار رفته  و به جای کلمه اسلام ،ایمان استعمال شده  و گاه منظور از ایمان فقط اهل شریعت اسلامند و گاه منظور اعم از همه ایمان آورندگان به خدایند آنگونه که گاهی  در مورد شرک ،کلمه کفر و در مورد کفر، کلمه شرک به کار رفته.  شرک نیز  در قرآن مرتبه بندی است و باید دید که منظور کدام حد از مراتب شرک است زیرا که قرآن حتی  اکثر اهل ایمان را نیز مشرک خوانده است [وما یومن اکثرهم الاّ وهم مشرکون].



blue glitter rose flower



11-
روایات نهج البلاغه  :

"المراة عقربٌ حلوةُ اللبسة "

زن عقربی است که نیش زدن آن شیرین است.


 "المرأة شرّ کلّها و شرّ ما فیها انّه لابُدّ منها"
زن ،سراسر  شر است وبدتر از آن اینکه چاره ای از زندگی کردن با او  نیست
.


"جهاد المراه حسن التبعل"
جهاد زن خوب شوهر داری کردن است.


بخشی نامه امیر مومنان به امام حسن مجتبی:
«از مشاوره با زنان بپرهيز که نظريه آنها ناقص و تصميمشان ناپايدار است . از طريق حجاب مشاهد زنان را بپوشان زيرا حجاب و پوشش آنها را سالمتر و پاکتر نگاه خواهد داشت .خارج شدن و بيرون رفتن آنها بدتر از اين نيست که افراد غير مطمئن را در بين آنان راه دهی. اگر بتوانی که غير از تو ديگری را نشناسند اين کار را بکن . احترامش را به حدی نگهدار که او را به فکر نيندازد که برای ديگری شفاعت کند . بر حذر باش از اينکه در غير جائي که بايد غيرت به خرج داد اظهار غيرت کنی زيرا اظهار بي اعتمادی و سوءظن ، زنان را به ناپاکی و بيگناهان را به آلودگی سوق مي دهد ».



بخشی از  خطبه هشتاد نهج البلاغه :

«مردم! ایمانِ زنان ناتمام است، بهره‌ی آنان ناتمام، خرد ایشان ناتمام. نشانه‌ی ناتمامی ایمان، معذور بودنشان از نماز و روزه است به هنگام عادتشان و نقصان بهره‌ی ایشان، نصف بودن سهم آنان از میراث است نسبت به سهم مردان؛ و نشانه‌ی ناتمامی خرد آنان این بود كه گواهی دو زن چون گواهی یك مرد به حساب رود. پس از زنانِ بد بپرهیزید و از زنان خوب نیز در احتیاط باشید .در کارهای نیک از آنها اطاعت نکنید تا آنها در کارهای ناپسند به طمع نیفتند».


حدیث اول :
بعضی گفته ها در ظاهر جنبه نکوهش دارند  اما در نگاه دقیق منظوری دیگر از آنها استخراج می شود .ثانیا بر فرض که مراد این احادیث همان ظاهر قضیه باشد ،گوینده نظر شخصی خود را در مورد زن نگفته بلکه ذات و ماهیت زن را آنچنان که واقعیت خارجی دارد تشریح کرده و چیزی که وجود دارد وهست ،بیان کردن ونکردنش حقیقت موجودرا عوض نمی کند .

در جمله اول نکوهشی در مورد زن وجود ندارد وبلکه این تشبیه خیلی هم لطیف وزیبا ست. در لسان عرب و  ادبیات قدیم چنین تشبیهات و القاب و عناوینی  خیلی رایج تر از امروز بوده که البته هر نوع عرف و فرهنگی ویژگی خود را دارد و  ممکن است یک تشبیه ونسبت درعرف و فرهنگی ،تعریف وتمجید یا حد اقل  تشبیهی عادی و معمول ،و در عرف دیگر  تحقیرو توهین  محسوب شود .

عقرب سنبلی از خصلتها ست که هم در مرد می تواند وجود داشته باشد وهم در زن .در جایی دیگر در نهج البلاغه حضرت زن را به گل و ریحان تشبیه می کند بنابراین اشاره به هر کدام از این سنبل ها بستگی به این دارد که ما در چه مقامی تکلم می کنیم ودر صدد بیان چه چیزیم .

ثانیا با توجه به عبارت بعدی یعنی" حلوة اللبسة" ،کلام از نوع مدح شبیه به ذم می شود یعنی گوینده  می خواهد بگوید که شیرینی ولطافت انوثیت ومحبوبیت زن باعث می شود که اذیت از ناحیه او نیزبه مذاق، شیرین وگوارا بیاید و تحمل آن آسان و سبک باشد . همان گونه که مثلا  یک کودک ،علی رغم اینکه  دائم  اهل ریخت وپاش وگریه وبهانه و جیغ وفریاد است اما همه اینها برای پدر و مادر لذت بخش است چون لطافت وشیرینی او ،اذیت او را نیز  شیرین می کند .

یارب این آینه حسن چه جوهر دارد        که مغیلان طریقش گل و نسرین من است.

حدیث دوم:

 کلمه شر در این حدیث به معنایی که ما در ذهن داریم نیست بلکه ما باید به مقام تکلم نگاه کنیم . وقتی کلمه شر را در مورد  موجود محبوب و زیبا و دوست داشتنی به کار می بریم معنایی لطیف  پیدا می کند .این جمله از نوع طرائف الحکم است که در قرآن نیز  گاه از این بذله گوییها  وجود دارد .

 ما گاهی نسبت  به یک فرد بزرگسال کلمه شر یا شیطان را به کار می بریم که  توهین محسوب می شود  ولی گاه به یک طفل شیرین چنین می گوییم  که معنایی نغز پیدا می کند. لطافت وشیرینی زن نیز ایجاب می کند که این گونه واژه ها در مورد او معنایی لطیف یابد  مانند آن جمله ای  که می گویند: "زن بلاست، الهی هیچ خانه ای بی بلا نباشد".


 در این کلام همان حالت مدح شبیه به ذم که در عبارت قبلی بود  وجود دارد چون کلمه " لابد منها" ،خود بیانگر  تعریف وتمجید از زن است نه ذم او ؛ یعنی هیچ مردی را یارای آن نیست که بتواند بدون زن  زندگی دلخواهی داشته باشد، پس بودن بااو بهتر از نبودن با اوست واگر شر در اینجا به معنای متعارف لغوی بود مسئله بر عکس می بود  چون دلیلی ندارد که انسان ناچار به زندگی  و مجالست و همزیستی با کسی باشد که سراسر شر وبدی است پس این کلام از باب طنز و مطایبه است.

حدیث سوم:

 ما برای فهم و هضم این جمله باید به قهقرا برگردیم وروی ریشه ها بحث کنیم چون تعریف ومفهوم وفلسفه زن در آموزه های وحی  با آنچه در ذهن برخی انسانهای امروزی است متفاوت است .
 دین مانع از کار ومشغولیت اجتماعی زن در خارج از خانه نشده و نگفته که  زن فقط باید در خانه بنشیند وشوهر داری کند بلکه تنها وظیفه اصلی او را که نه تنها یک وظیفه شرعی بلکه  وظیفه ای  فطری است یاد آور ی می کند واینکه کار بیرون برای زن  نباید به گونه ای باشد که از وظیفه اصلی خود باز ماند وبه آن لطمه وارد گردد واز خصوصیات اصیل زنانگی دور شود .
شوهر داری نیز به معنای کلفتی وخدمتکاری نیست بلکه به  این است که زن  برای همسرو خانواده ،قوت قلب وتکیه گاه  عاطفی و مایه انس ونشاط باشد. [ و من آیاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها ].البته بحث کار با تحصیل علم یکی نیست.شریعت، کار را ابتدائا وظیفه مرد می داند ولی در بحث علم وتحصیل هر دو را مشترک قرار داده وهیچ یک را مقدم بر دیگری نکرده و علم را فریضه وواجبی بر هر زن ومرد می داند  پس مانع شدن  زن برای  تحصیل علم از مصادیق تضییع حق محسوب می شود.
این حدیث  ،بیانگر لطف شریعت بر زن است و هر زنی که این کلام را بشنود نفس راحتی می کشد که شریعت بار اضافی بر عهده او نگذاشته و در واقع  این کلام،همان خواست قلبی اکثر زنان را یاد آور شده. پس شریعت ،  زن را از مسئولیت های بیرون از خانه معاف نموده و نه محروم. کار بیرون برای مرد ارزش است چون فطرت وطبیعت وشریعت هر سه این وظیفه را از او می خواهند ولی برای زن این گونه نیست زیرا  نه فطرت ونه شریعت ونه طبیعت، هیچ یک چنین انتظاری از زن ندارند مگر آنکه خود او مایل به آن باشد. بنابراین مسئله شغل در مورد زن مفهوم وجایگاه جدایی نسبت به مرد پیدا می کند. اگر مرد خانه داری کند یک عاطل وبیکار است ولی همین خانه داری برای زن یک شغل پر افتخار محسوب می شود .

بعضی  خصلت ها  برای زن حسن وبرای مرد عیب یا بر عکس برای مرد حسن وبرای زن عیب محسوب می شوند یا حد اقل عیب یا حسن بودنشان بین زن مرد یکی نیست مانند: غیرت، شرم ،اجتماعی بودن ، احساساتی بودن،زود رنج بودن ، قوی و زورمند  بودن ،شغل بیرون داشتن و...

امیر مومنان  در جایی می فرماید:
«خيار خصال النساء شرار خصال الرجال : الزهو ، و الجبن ، و البخل ، فاذا کانت المراه مزهوه لم تکن من نفسها ، واذا کانت بخيله حفظت مالا و مال بعلها ، و اذا کانت جبانه فرقت من کل شی ء يعرض له".
بعضی خصلتهای نيک زنان خصلتهای بد مردان است مانند  تکبر ترس و بخل ؛زیرا اگر  زنی متکبر باشد بيگانه را به خود راه نمي دهد و اگر بخيل باشد مال خود و همسرش را حفظ مي کند و زنی که ترسو باشد از هر چيزی که به آبروی او صدمه بزند مي ترسد و فاصله مي گيرد ».

حدیث چهارم:
حضرت  ، دلیل نهی از مشاوره با زنان  را در  ناقص بودن رای وسست بودن عزم ایشان می دانند .
اولاحضرت در این بیان از  حقیقت  روحی وذاتی زن  خبر می دهد واین یک اِخبار است یعنی  اگر چنین بیان و سخنی نیز در کار نباشد  باز  واقعیت همین است وچیزی عوض نخواهد شد . ثانیا  گفتیم که بسیاری از صفاتی که برای مرد حسن محسوب می شود ممکن است برای زن  نه عیب باشد ونه حسن .  زن ،مظهر و  نمود صفات جمالی است و صفات انوثی و جمالی و احساسی ،مانع از آن است که زن بتواند  عینا مانند  مرد، دور اندیش و عمیق باشد و
هر چند که خود را در همه چیز شبیه مرد کند لکن عملا مرد نخواهد شد .سست بودن رای وعزم برای زن عیب نیست و بلکه لازمه  انوثیت و حقیقت جمالیه اوست در عوض  خداوند خصوصیاتی دیگر در وجود او  نهاده  که مرد در آن ناقص بوده  و نیازمند درس آموزی از وجود زن است ؛ در واقع ،نقصانهای مرد در کنار کمالات زن وبر عکس، کامل می شود .وجود بعضی نداشته ها از ناحیه خود ماست ولی بعضی ،خدادادی وبر اساس حکمت و درنظر گرفتن تناسبات و هارمونی هاست .

علاوه بر این، این حدیث، ناظر به  کلیت جنس زن  است  هر چند  که استثناء نیز وجود دارد وممکن است بعضی زنان  ،هم در اراده ،هم در رای و هم  مدیریت،  دست بالاتری نسبت به بعضی از مردان داشته باشند ولی اکثریت این گونه نیستند لکن  عدم وجود چنین خصلتهایی نیز برای  زن،عیب محسوب نمی شود.

علاوه براین، منظور از مشاوره ،مشورت در امور خاص مردانه ومسائل کاری واجتماعی است وگرنه در امور زناشویی و خانواده و فرزندان ،هیچ اشکالی از مشاوره بازن وحتی مقدم کردن رای او بر رای خود به خصوص در مسائلی که زنان بیشتر در آن موارد تجربه دارند نیست و اصلا لازمه اعتماد به نفس زنانگی در احترام به خواست زن در چنین اموری است تا به شخصیت و احساسات او لطمه وارد نگردد.


در بخش دیگر می فرماید:«  اگر می توانی کاری کنی که او جز تو کسی را نشناسد آن را عملی کن»(وان استطعت ان لا یعرفن غیرک فافعل) .
این مطلب اشاره به زمانی دارد که زن به دلیل نگاه  نا صحیح به زندگی هم جنسان خود و تاثیر پذیری از ایشان یا تکیه به عصبه ها و  پشتوانه ها،  نافرمان و طغیان گر شده و  و زندگی در آستانه بحران قرار گیرد  پس تنها راه چاره برای حفظ زندگی در این خواهد بود که مرد شرایط را به گونه ای تغییر دهد که او  او یگانه تکیه گاه وهمصحبت خود را شوهرخویش ببیند و  توجه او به دیگران بیش از همسر  نباشد.

همچنین  این جمله می تواند اشاره به ارتباطات زیاد بین زن با مردان بیگانه  باشد ،چیزی که با غیرت خیلی مردان سازگاری ندارد و گاه همین مسائل موجب نزاع و از هم پاشیدگی خانواده می شود .پس  منظور این است که سعی کن همسرت با مرد نامحرم  بر خورد غیر ضروری نداشته باشد  و این هم ،برای زن وهم مرد نامحرم  مناسب تر است وهم با غیرت شوهر ،سازگارتر.(استعمال " لا یعرفن" از باب صنعت بیانی اغراق است که در مکالمات روزمره ما نیز کاربرد فراوان دارد).درست است که زن آزاد و مختار خلق شده  و در غالب امور از حقوق مساوی با مرد بر خوردار است لکن برای  حفظ زندگی و جلوگیری از فروپاشی است که شریعت این راهکارها را در شرایط خاص  برای مرد مجاز دانسته .


حدیث پنجم:

حضرت، معافیت زن از نماز وروزه در ایام عادت  را علامتی بر ضعف ایمان ایشان  می داند .  منظور ازایمان در اینجا  ،ایمان عقلی وسلوکی است نه فطری .البته  این سخن به معنای آن  نیست که لابد همه مردان در ایمان یا عقل  کاملند  بلکه بحث برروی استعداد وقابلیت رسیدن یا نرسیدن به کمال ایمانی وعقلانی است و البته  این نقصان بر خلاف مرد، برای زن عیب نیست .
 به خاطر روحیات جمالی واحساسی وپرورش زن  درشرایط آسان ترومرفه تر است که  استعداد او برای فتح قله های بالای عرفانی وعقلانی چندان قوی نیست  هر چند که زن  زودتر از مرد به سن تکلیف می رسد لکن این مسئله منافاتی با واقعیت گفته شده ندارد .
مسلم است که زنان به خاطر روحیات جمالی ،مانند  مرد تحمل سلوک و مشقات ایمانی را ندارندوتعقلشان به خاطر تسلط احساسات خیلی نافذ وعمیق نیست (البته این هم یک واقعیت کلی است واستثناء نیز وجود دارد )و البته  هر چه ایمان و عقل عمیق تر  باشد تکلیف ومواخذه نیز  سنگین تر خواهد بود . انسانها از لحاظ درجه ایمان بر اساس تعهدات عالم ذر خلق می شوند آنان که ایمان وعقلانیتشان در حد قوی یا در حد معدوم بوده در این دنیا غالبا در صورت مرد خلق شده اند بنابراین این گفتار حضرت  حاکی از اختیار ازلی خود زن در پذیرش ایمان وعقل است .
البته  بحث علم با عقل فرق می کند . چه بسا فردی در علم کامل  ودر عقل  ضعیف باشد یا بر عکس. بنابراین لازمه داشتن مدرک و علم بالا دارا بودن عقلانیت یا  ایمان بالا نیست.

"و کونوا من خیارهن علی الحذر":
حقیقت این جمله نیز مسئله ای است که  انسان باید  آن را در زندگی  زنا شویی  تجربه کند. این جمله بدان معناست که انسان باید در روابط حتی با همسر خود جانب اعتدال در رفتار را نگه دارد و از دادن هر گونه بهانه یا نقطه ضعف به فرد مقابل  یا اعمال محبت و تمجید  افراطی که موجب توهم زدگی و خود باوری بیش از حد  او شود خود داری کند .

"از زنان در کارهای نیک اطاعت نکنید تا آنان در کارها ی ناشایست به شما طمع نورزند":
 منظور از این جمله ، اطاعت زیاد وافراطی است وحضرت، بُعد تعادل را در این مسئله یاد آور می شوند و گرنه  شک نیست که اگر مرد عواطف وخواسته ها واحساسات  زن  را کلا نادیده بگیرداین مسئله  منجر به عقده و نافرمانی و ازدست رفتن مهر وعشق او نسبت به شوهر می گردد. از طرفی هم اگر مرد چشم وگوش بسته و دربست خودرا در اختیار زن قرار بدهد وبه هر امر ونهی او عمل کندباعث کوچک کردن و شکستن ابهت خود  در چشم زن و جلب نگاه عاقل اندر سفیه او نسبت به خویش گشته  واو را به طمع می اندازد که کم کم خواسته های  نا معقول  نیز  مطالبه کند. مردانی که به خاطر عشق وعلاقه به همسر ،اورا بر خود و زندگی رئیس تام الاختیار می کنند  اگر بعداً  بخواهند حق ریاست و مدیریت  را از زن پس بگیرند غالبا برایشان خیلی سخت وگاه غیر ممکن خواهد بود .

مسئله ارث:

نصف بودن ارث زن نسبت به مرد و مسئله "للذکر مثل حظ الانثیین" در ظاهر یک تبعیض به نظر می آید اما وقتی به حکمتها ی کار و تفاوتهای ساختاری میان زن ومرد دقیق می شویم اذعان به حق بودن حکم شریعت خواهیم نمود .  مرد نیروی کار و فعالیت ونان آوری محسوب می شود و کار نیز در بسیار موارد نیاز به سرمایه دارد ،نه آنکه زن نیروی غیر فعال است بلکه منظور این است که حیطه فعالیت مرد و نوع آن با زن فرق می کند .مرد موظف به معاش وکار بیرون از خانه است و زن اصالتا وظیفه ای کاری در خارج از محیط خانه وخانواده ندارد هر چند که منعی  برای او در فعالیت بیرون از خانه  نیست  و در مالی هم که به دست می آورد استقلال تصرف دارد ولی در مجموع: 1- این مرد است که اصالتاً نیروی کار محسوب می شود  2- مرد مدیر خانواده است پس مسئولیت خرج و مخارج و تعیین مصالح مالی و نظارت بر آن نیز  بر عهده اوست.

بر این اساس نیاز زن به ارث کمتر از مرد است زیرا تامین نفقه زن و فرزند و تهیه خانه  و هزینه ها وضروریات زندگی همه بر عهده مرد  است ولی زن هیچ  از این وظایف معاف است  هر چند که خود، کار و مال داشته باشد .حال  اگر تبرعا نیز در زندگی مشترک چیزی را خرج کند از احسان و محبت اوست و لی وظیفه برای او نیست و البته آنچه را  زن از مال خود در زندگی شخصی خرج می کند جایگزین حق و طلب نفقه او از مرد نمی گردد.حکمت دیگر این مسئله جلوگیری از غرور وطغیان زن است.  هم اصل ثروت وهم نیازی که مرد به دست او پیدا می کند خواه و ناخواه از زن موجودی مغرور می سازد غروری که می تواند عامل  تمرد  از مرد وابزاری برای عدم اطاعت و تواضع  در برابر او به شمار  آید .


بنابراین پول برای عیش ونوش نیست بلکه  برای تامین ضروریات زندگی وحیات است وازآنجا که مرد ،مدیر خانواده است مسئولیت مالی خانواده و زندگی نیز اصالتا از آن مرد است ،چه مردی که ازدواج کرده یا در آینده ازدواج  خواهد کرد.  اسلام  نگفته که زنان قدرت مدیریت مالی را ندارند ولی از آنجا که به خاطر ملاکهای خاص ،مرد به عنوان مدیر انتخاب شده، به پشتوانه مالی بیشتری نیاز مند است. علاوه براینکه این مسئله بار ومسئولیتی را ازدوش زن بر می دارد زیرا هر چه پول بیشتری به  دست انسان باشد مسئولیت وجوابگویی شرعی او در قبال آن کمتر است.البته  شریعت ،دست زن را از ارث  خالی نکرده  تا شخصیت و احساسات او لگد کوب نشود وبتواند بعضی مخارج ونیازهای شخصی خود را که ممکن است  همسر  برای او تهیه نکند  یا از تهیه  آن عاجز است خود تامین نماید .

مسئله دیه:
بحث دیه نیز  تقریبا شبیه مسئله ارث است. این مرد است که شرعاً و فطرتاً   نیروی کار جامعه حساب می شودوحذف یک مرد از جامعه ،خسارت اقتصادی بیشتری ،هم به پیکره جامعه وهم خانواده وارد می کند لذا دیه مرد دو برابر دیه زن معین شده است . ممکن است گفته شود که حق  زنانی که دوشادوش مردان در جامعه کار می کنند چه می شود؟ جواب این است که کارو درآمد  برای مرد امری واجب و برای زن مباح است  چون خرج او در حال بر عهده شوهر است واگر کار هم بکند باز وجوب نفقه از عهده مرد ساقط نمی شود .

نقص عقلی زن:

در این مورد نیز  همان بحثهایی که در مورد نقص ایمان داشتیم به عینه تکرار می شود.اگر زن در عقل کامل می بود کمتر مردی می توانست با او  زیر یک سقف  کند پس این نقص برای پیوند زن  ومرد امری لازم است  هر چندکه نقص عقلی در جاههایی  نیز  برای  مرد و حتی خود زن مایه دردسر و عذاب  است. نقص عقلی برای زن عیب نیست چون روح وخصلتهای جمالیه عادتا اقتضای چنین ویژگی را می کند (البته هر قاعده ای استثناء هم دارد ). به علاوه، این امر  به معنی آن نیست که  همه مردان در عقل کاملند. ممکن است که مردان نسبت به زنان  از رتبه و  مرتبه عقلی  بالاتری  برخوردار باشند  لکن خود آنهانیز  نسبت به آن عقل تامی که منظور نظر شریعت است وکمال نهایی محسوب می شود ناقص العقلند [واکثرهم لا یعقلون].

ظاهرا به خاطر همین نقص تجربی و عقلی  و حاکمیت احساسات بر دور اندیشی است  که حضرت، نظر  عصبه های خانوادگی مثل عمو ودایی را در امر ازدواج و حمایت دختر، مقدم بر مادر می دانند.

 آنچه از لسان امیر مومنان بیان شد  پیرامون ماهیت وجودی زن است اما آنجا که پای حق یا ملاطفت در میان است حضرت خود از پیش گامان در این خصائل است . به عنوان نمونه ،حضرت خطاب به سربازانی که عازم جبهه نیرد صفین هستند این گونه می فرمایند :« با آنها نجنگيد تا آنها پيشدستی کنند چه اينکه شما بحمدالله ( برای حقانيت خود ) دارای حجت و دليل هستيد و عدم پیش دستی شما حجت ديگری است به سود شما و بر زيان آنان . آنگاه که باذن خدا آنان را شکست داديد فراريان را نکشيد و ناتوانها را ضربت نزنيد و مجروحان را به قتل نرسانيد با اذيت و آزار، زنان را به هيجان نياوريد گر چه آنها به شما دشنام دهند و متعرض آبروی شما گردند و به سرانتان بدگوئی کنند زيرا نيروی تحمل آنها کمتر است و به همين دليل زودتر تحت تاثير واقع مي شوند و به هيجان مي آيند . در زمان پيامبر صلی الله عليه و آله و سلم  به ما دستور داده شده بود که اذیتی متوجه ایشان  نکنیم  با اينکه مشرک بودند و حتی در زمان جاهليت اگر مردی (ازروی ستم)دست به روی زنی بلند مي کرد و سنگ کوچک يا چوبی به او مي زد همين باعث ننگ او و فرزندان او مي شد».(1)



(1)-نهج البلاغه،شماره چهارده از بخش نامه ها.


پاسخ به شبهات رضا فاضلی
پاسخ به شبهات رضا فاضلی 3

بشارت انجیل


اشکال: در آیه  پنج  سوره صف آمده که مسیح گفته بعد از من" احمد "می آید در حالی که در مسیحیت چنین چیزی نیست.


 [وَإِذْ قَالَ عِيسَى ٱبْنُ مَرْيَمَ يٰبَنِي إِسْرَائِيلَ إِنِّي رَسُولُ ٱللَّهِ إِلَيْكُم مُّصَدِّقاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ ٱلتَّوْرَاةِ وَمُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِن بَعْدِي ٱسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمَّا جَاءَهُم بِٱلْبَيِّنَاتِ قَالُواْ هَـٰذَا سِحْرٌ مُّبِينٌ].

پاسخ:

تورات  فعلی تورات منزل  نیست و بعضی  از بخش ها و محتواهای آن به مرور دستخوش مسخ و حذف گشته  .علاوه بر این  دلیلی وجود ندارد که عین عبارت قرانی (و مبشراً برسول یاتی من بعدی اسمه احمد) عیناً در تورات باشد بلکه این  بشارت  می تواند با اشارات و کنایات صورت گرفته باشد .البته بعضی محققین در این مورد ، مباحث کامل  و جامعی ایراد نموده اند که ورود در آن  مستلزم تطویل کلام است .

به عنوان مثال در ترجمۀ عربی تورات قدیم چنین آمده : «جاءاللهُ مِن سینا وَ أشرَقَ مِن ساعیرَ و استَعلَنَ مِن جِبالِ فَارَانَ: خداوند در سینا به انسانها توجه کرد، و در ساعیر تجلّی نمود، و در کوههای فاران ظهور کرد و با کمالش پدیدار گشت». در جای دیگری از تورات آمده که حضرت ابراهیم علیه السلام فرزندش اسماعیل را در فاران رها کرد. پس هدف از فارانِ ذکر شده در تورات، مکّه است.

علاوه بر تورات در انجیل نیز عباراتی آمده که  اشاره به  ظهور پیامبر آخرالزمان دارد .

البته مسئله بشارت در میان پیامبران مسئله ای مرسوم بوده .معمولا پیامبران بزرگ  قبل از وفات ، پیروان خویش را به آمدن پیامبر بعدی وعده می داده اند که اولا بیانگر آن باشد که همه پیامبران حرف و سخنشان یکی است و در طول یکدیگر حرکت می کنند تا با این بشارت ، مانع   از دو دستگی  و مقابله گری های  احتمالی آینده  شوند  و از طرفی نیز چون پیامبران، مامن بشریتند با بشارت به آمدن پیامبر آینده ،پیروان خود را از احساس ترس و تنهایی  ودر نتیجه تزلزل در ایمان دور نگه می داشته اند واینکه راه نبوت و هدایت همچنان مستمر است و اگر ایشان در ایمان محکم نباشند ممکن است دیگرانی در آینده گوی سبقت را از آنان  ببرند.

 

 


 

آیات کشت وکشتار در قرآن:

1- آیه  :"ملعونینَ اینما ثقفوا اُخذوا وقتّلوا تقتیلا ":کفار ، ملعونند پس هر کجا که ایشان را دیدید بکشید .

پاسخ:

در این آیه (با توجه به آیه قبل) حرف از کشتن کفار بما هو کفار نیست بلکه بحث در مورد اهل بغی و کسانی است که  در پی توطئه و جنگ مخفی  علیه حکومت معصوم اند . اهل بغی اعم از مسلمان یا کفارند وحکم هر دو نیز مشترک است یعنی جهاد  و جنگ . پس  کودتا چی  و  شورش گر ی که در پی براندازی حکومت معصوم است  محقون الدم به حساب نمی آید .

اشکال کننده از عبارت "قتلوا تقتیلا " تعبیر به کشتن ظالمانه نموده است لکن این عبارت (مفعول مطلق) تاکیدبر جنگ ومقاتله را نموده  تا زمانی که ایشان  از کار خود دست بکشند . علاوه بر اینکه آورده شدن این کلمه به خاطر رعایت سجع وتوازن در آیات قبل وبعد نیز می تواند باشد .

 

 

 

blue glitter rose flower

 

2-  آیات  اول سوره توبه  :
[برائة من الله و رسوله الی الذین عاهدتم من المشرکین فسیحوا فی الارض اربعة اشهر و اعلموا انکم غیر معجزی الله و ان الله مخزی الکافرین *و اذان من الله و رسوله الی الناس یوم الحج الاکبر ان الله بری‏ء من المشرکین و رسوله فان تبتم فهو خیر لکم و ان تولیتم فاعلموا انکم غیر معجزی الله و بشر الذین کفروا بعذاب الیم* الا الذین عاهدتم من المشرکین ثم لم ینقضوکم شیئا و لم یظاهروا علیکم احداً فاتموا الیهم عهدهم الی مدتهم ان الله یحب المتقین*فاذا انسلخ الاشهر الحرم فاقتلوا المشرکین حیث وجدتموهم و خذوهم و احصروهم و اقعدوا لهم کل مرصد فان تابوا و اقاموا الصلاة و آتوا الزکاة فخلوا سبیلهم ان الله غفور رحیم].

پاسخ:

 این آیات مربوط به مشرکین و بت پرستان است . پیامبر بارها با مشرکان وطوایف مختلف ایشان  پیمان صلح و عدم تعرض  بست وتا مدتی بعد از فتح مکه نیز همچنان بنای اسلام بر مدارا و عمل به تعهد  بود اما دلایل حکم به قتال با آنها  به دلیل پیمان شکنی خود ایشان بود. بنابراین
جنگ با اهل شرک نه به خاطر به ایمان واداشتن ایشان  بلکه به دلیل فتنه گری و پیمان شکنی آنان است  لکن خداوند در آیه آخر برای ایشان تبصره ای قائل شده که اگر ایمان بیاورند از تنبیه و مجازاتی که به خاطر پیمان شکنی داشته اند عفو می شوند نه اینکه جنگ با ایشان به خاطر به ایمان واداشتن ایشان باشد.


نکته اول: نقض پیمان از سوی پیامبر  تنها مشروط به فعلیت نقض پیمان از سوی کفار نیست بلکه  زمانی نیز که  نشانه های قطعی از ترک تعهد ونقض پیمان مشاهده گردد این اختیار برای ایشان  وجود داشت  که پیشدستی کرده وپیمان را نقض کند[ و اما تخافنّ من قوم خیانةً فانبذ الیهم علی سواءٍ]. (هر چند که احتمال دیگری در این آیه می رود وآن اینکه منظور از "علی سواء" نقض عملی نیست بلکه این است که شما نیز متقابلا  تهدید  بر ترک تعهد کنید واین احتمال، اقوی است ).

نکته دوم: بعضی گفته اند که  پای بندی به تعهد با مشرکین  فقط در زمان اضطراروضعف، لازم الاجراست وحکومت می تواند در وقت قدرت هر زمان که بخواهد وبا اعلان قبلی عهد خود را نقض شده اعلام کند . اما این احتمال با توجه به عبارت  " الا الذين عاهدتم من المشركين ثم لم ينقصوكم شيئا ولم يظاهروا عليكم احدا فاتموا اليهم عهدهم الي مدتهم " احتمالی ضعیف به شمار می آید  به خاطر آنکه لفظ مشرکین در این آیه با آیه اول یک ماهیت دارد پس دلیل اذان واعلان جنگ به مشرکین یا به خاطر نقض عملی پیمان آنها بوده یا به دلیل  خوف از خیانت ونقض پیمان  گروهی خاص از آنها (مثلا فقط مشرکان مکه)یااینکه اگر خوفی هم  در کار نبوده خود پروردگار از ضمیر آنها اطلاع داشته ومی دانسته که ایشان در صدد طرح ریزی نقشه وصدمه به دین  و حکومت  معصومند  لذا پیامبر  را از طریق وحی به این مسئله آگاه نموده  .

نکته سوم: بعضی اختیارات یا وظایف، فقط خاص  حکومت پیامبر و معصوم  است و شامل حکومت غیر معصوم نمی شود بنابراین باید در نظر داشت که بعضی از  این  آیات و اوامر قرانی فقط ناظر به زمان خود  بوده و تسری این نوع اختیارات یا وظایف به دیگران ،خلاف قاعده است.

نتیجه اینکه ؛هیچ یک از آیات مذکور مربوط به جنگ عقیدتی یا ابتدایی نبوده  بلکه همه از نوع جهاد دفاعی اند.

 

 

blue glitter rose flower

3- آقای فاضلی می گوید:

اسلام دین جنگ و کشتار است.از زمانی که پیامبر به نبوت رسید تا زمانی که از دنیا رفت  بیست و هفت  جنگ اصلی داشت .اسلام فقط ایران یا بیزانس یا شمال آفریقا را به زور شمشیر نگرفت . عمده این جنگها برای گرفتن پول وغنیمت بوده وشاهد اینکه  شان نزول سوره انفال  این بود که روی اموال به دست آمده دعوا بود ونمی دانستند چه طور تقسیمش کنند.بیست و پنج  تا سی  در صد مردم عربستان از ترس مسلمان شدند. هفتاد  تا هفتاد و پنج  درصدشان به زور شمشیر مسلمان شدند.



پاسخ:

 جهاد در اسلام دو نوع است :جهاد ابتدایی و دفاعی. اذن و اقدام  به جهاد ابتدایی ،مخصوص  معصوم است یعنی اینکه معصوم می تواند برای رهانیدن  جامعه ای از چنگ حاکمان ظلم وکفر، به آن کشور حمله کند  لکن در هر صورت معصوم نیز نمی تواند کسی را وادار به  ایمان نماید   واگر دعوتی  نیز به سوی دین و شریعت  باشد از روی خیر خواهی است کما اینکه در قرآن نیز  چنین دعواتی وجود دارد به خصوص دعوت به مشترکات [ یا ایهاالذین اوتوا الکتاب آمنوا بما نزلنا مصدقا لما معکم ].

 

سوال:  آیا  در صدر اسلام  جهاد  ابتدایی  عملا وجود داشته  یا خیر؟
تاریخ صدر اسلام نشان می دهد که همه جنگهای پیامبر جنبه دفاعی یامقابله به مثل   داشته اند و هیچ جنگی  نه جنگ ابتدایی بوده و نه جنگ عقیدتی (به منظور  وادار کردن دیگران به پذیرش ایمان)  . گاه دشمنان حمله می کرده اند وپیامبر  دفاع می نموده  یا آنکه عهد شکنی وفتنه می کرده اند وپیامبر به خاطر دفع  خطر و به دستور خداوند با آنان  وارد جنگ می شده .بنابراین  پیامبر با کسی سر جنگ نداشت بلکه او به کار خود یعنی دعوت به سوی ایمان مشغول بوده و همه این جنگها از ناحیه دیگران علیه پیامبر تحمیل شده است.

اما کشور گشایی ها و جنگهایی  که در زمان خلفاء صورت گرفت اگر بپذیریم که مورد تایید  معصوم بوده اند می تواند جنگ  مشروع  محسوب شود  یعنی رهانده  شدن جوامع از یوغ حکام ظالم؛ هر چند که بعد از این کشور گشایی ها اوضاع برای این جوامع تحت تصرف  با حاکمیت حکام ظالم مسلمان اگر  بدتر نشد فرقی  نیز نکرد علاوه بر اینکه حمله به ایران که مردمان آن خود خداپرست و پیرو آیین زرتشت بوده اند  بر غیرموجه بودن این کشور گشایی می افزاید  .  نمی توان تایید کرد که هدف این کشورگشایان، گسترش آیین عدل و توحید بوده بلکه آنچه بیشتر مورد تایید است هدف، گسترش قدرت و کسب هر چه بیشتر ثروت بوده  . به هر حال این  خلفاء نه معصوم ونه نماینده معصوم و  اسلام بوده اند پس حملات و کشورگشایی های ایشان هیچ وجه و توجیه تاریخ پسندی ندارد و اگر تایید معصومین در این امر وجود نداشته باشد می توان بر ادعای فاضلی مبنی بر" گسترش اسلام در سایه شمشیر "،صحه گذاشت.زیرا تایید معصوم به معنی موافق بودن مشیت و مصلحت الهی با این امر است هر چند که ما از آن مصلحت نا آگاهیم .گویا خدا برای آیین جدید پایگاه وسیع تری از سرزمین حجاز جستجو می کرده و چون نمی خواسته که انگ و عیب این کشورگشاییها  متوجه معصوم شود خود عملا خلافت را بر غیر معصوم مقدر نموده! تا هم به مقصود وهدف برسد و هم خود و معصوم را تبرئه نماید .

 

مسئله پول وغنیمت :

مسلم است که نه در قانون اسلام بلکه در همه  جنگهای دنیا هر آنچه  نصیب لشکریان می شود غنیمت محسوب می گردد .جان و مال دشمن حربی محترم نیست  بنابراین آنچه در جنگ به دست مسلمانان بیفتد از آن ایشان  خواهد بودلکن گاه جنگی صرفا به نیت  گرفتن غنیمت وتصاحب اموال دیگران است وگاه جنگی به خاطر مسائل بالاتر ومهم تر است و به دست آمدن غنیمت نیز  امری فرعی  است .بحث واختلافی بعد از جنگ بدر که اولین جنگ مسلمانان بود بین سپاهیان در گرفت که غنائم به دست آمده از آن چه کسی است که آیه نازل شد وفرمود که غنایم از آن خدا ورسول است[ یسئلونک عن الانفال قل الانفال لله والرسول]   یعنی  فقط خدا و رسولند که می توانند طبق مصالح تصمیم گیرند که این مال کجا خرج شود کما اینکه در همان قضیه ، پیامبر ،همه  غنایم جنگی بدر را بین سربازان تقسیم نمودند .علاوه بر این اصلا یکی از عوامل بروز جنگ بدر این بود که کفاروبت پرستان قریش اموال مسلمانان مهاجر را در مکه تصرف کرده بودند وآنها خود در مدینه در فقر وتنگدستی به سر می بردند واین جنگ ، مقابله به مثل برای به دست آوردن اموال مسلمانان از دست دشمن بود که با دست پر از سفر تجاری بر می گشتند. درست است که جنگ در راه خداست ولی مسئله غنائم هم امر مهمی است که چگونه وکجا تقسیم شود واگر اختلاف وبحثی در این مورد بوده بجا بوده است.

اگر به قول آقای فاضلی همه جنگهای پیامبر برای گرفتن پول وغنیمت بوده ، پس چرا پیامبر در فتح مکه  هیچ غنیمتی از کسی نگرفت در حالی که در این جنگ بیشترین غنایم در دسترس پیامبر بود واگراسلام دین جنگ ورعب وبی رحمی است پس چرا پیامبر بدترین دشمن خود یعنی ابوسفیان را بخشید ودر فتح مکه ،عفو عمومی صادر کرد؟

مطلب بعد در مورد آماری است که آقای فاضلی ارائه می دهد ومی گوید بیست و پنج  در صد مردم عربستان از ترس مسلمان شدند وبقیه هم به زور شمشیر.

اولا مصدر و سند این آمار معلوم نیست.ثانیا اینکه  پیامبر کسی را مجبور به همراهی در جنگها نمی کرد وبا این حال هزارن نفر از روی عشق وعلاقه در کنار پیامبر علیه دشمن می جنگیدند. اگر ایمان مردم به پیامبر عاشقانه نبودپس چرا در جنگ بدر سپاه سیصد نفری بر سپاه نهصد نفری قریش پیروز شد  و مگر  اساس  هجرت پیامبر از مکه به مدینه جز  به خاطر دعوت مردم مدینه از شخص پیامبر بود که حتی خود  برای بیعت با او به مکه می آمدند. مگر  در طول سیزده سالی که پیامبر تحت بدترین شرایط در مکه زندگی کرد  دست به شمشیر برد پس این همه ایمان آورنده جز بر اساس درک و عشق به وی ایمان آوردند؟ از ان سو جنایتها و خیانتها و فتنه ها و  آزار و اذیتها و شکنجه هایی که در طول بیست و سه سال بر پیامبر و یاران او رفته نیز باید ملاحظه شود و یک طرفه به قضاوت ننشینیم.البته شکی نیست که همه ایمان آوردگان در ایمان خود قوی نبوده اند و همه ایشان با یک انگیزه واحد اسلام نیاوردند و بعضا سستی ها و تمردهایی نیز داشته اند  ولی به هر حال هیچ کس در سایه شمشیر به ایمان نگروید .

در این جنگها به همان اندازه که از سپاه دشمن کشته شده  از سپاه مسلمانان نیز کشته و زخمی بر جای مانده  وحتی در بعضی جنگها مثل جنگ موته و اُحد ،سپاه اسلام متحمل شکست نیز شد .علت بروز جنگ موته این بود که فرستادگان پیامبر به سوی سرزمین ذات الطلوع که پانزده  نفر بودند همگی به جز یک نفر به دست کفار کشته شدند همچنین فرستاده دیگر پیامبر به نام حارث عمیر ازدی که با نامه‌ای از طرف پیامبر به سوی فرمانروای شام در حرکت بود در دهکده موته به دست شرحبیل که فرماندار سرزمین‌های مرزی بود، به شهادت رسید. به ‌دنبال این حوادث، پیامبر اکرم فرمان جهاد صادر کرد و سه هزار نیروی مسلح جهت شرکت در جنگ، اعلام آمادگی کردند.
پیامبر فرمود:
« به منطقه‌ای که در آن سفیر اسلام را کشته‌اند، می‌روید؛ اگر اسلام آوردند که انتقام نمی‌گیرید (جنگ برای اسلام آوردن نبوده بلکه برای تنبیه بوده لکن اسلام آوردن تبصره ای بوده که باعث می شده مسلمانان از قتال با آنان خودداری کنند چرا که  جرم قبل از ایمان بخشیده می شود )وگرنه با آنان نبرد می‌کنید. با راهبان و زنان و کودکان و پیران نیز کاری نداشته باشید.»

اما در این جنگ سپاه اسلام در مقابل سپاه تا دندان مجهز روم نتوانست کاری کند وهمه فرماندهان این سپاه وعده زیاد دیگری به شهادت رسیدند وسربازان باقی مانده  به سوی مدینه باز گشتند.

غزوه تبوک : علت اصلی این جنگ تعرضات وتهدیداتی بود که از سوی روم متوجه مرزهای اسلام می شد پیامبر پس از تهیه سپاه سی هزار نفری وتحمل مشقات فراوان وگرمی هوا وکمبود غذا که حتی گفته اند یک عدد خرما را چند نفر می مکیدند ومی خوردند خود را به مرزهای روم رساند .دشمن ترسید وعقب نشینی کرد پیامبر با آنکه می توانست آنها را تعقیب کرده وشهرهایشان را تصرف نماید واز آنها انتقام گیرد وبا غنیمت هنگفت بر گردد این کار را نکرد و به امضای صلح نامه وگرفتن تعهد مبنی بر عدم تعرض از فرمانروایان مرزی اکتفا نمود.
همچنین جنگهای پیامبر باطوایف یهود همه ریشه در پیمان شکنی وتعرض وقتل وفتنه جویی آنها داشته(1)  .بسیاری از این  جنگها نیز به دستور خدا و از منبع وحی  صورت گرفته   ونه با اراده خود پیامبر.

 

blue glitter rose flower

4-آیه بیست و نه توبه :"قاتلوا الذين لا يومنون بالله و لا باليوم الاخر و لا يحرمون ما حرم الله و رسوله و لا يدينون دين الحق من الذين اوتوا الكتب حتى يعطوا الجزية عن يدٍ و هم صاغرون ":قتال وکارزار کنید با کسانی که به الله واحکام او ایمان ندارند همچنین بکشید آن دسته که خود اهل کتاب هستند  چون هر آنچه را که خدا ورسولش حرام کرده حرام نمی دانند وبه  دین حق نمی گروند مگرآنکه قبول کنند که با خفت وخواری وذلت به اسلام باج یعنی جزیه بدهند.

( بنابراین صحبت ومشکل اصلی روی پول بوده ).

 

پاسخ:
 مسئله جزیه مربوط به مشرکینی است  که در جامعه اسلامی زندگی می کنند پس ایشان  یا باید به جرگه اهل ایمان بپیوندند  (تحت انقیاد به هر نوع شریعت آسمانی ) و یا به عنوان بیگانه ، به حکومت اسلامی جزیه  بپردازند.بنابراین  منظور همه  اهل کتاب نیستند بلکه اهل کتابی اند که  عملا به سوی عقائد شرک آمیز یا کفر آلود  متمایل شده اند  آنگونه که بسیاری از خود افراد به ظاهر مسلمان نیز این چنینند و عملا متمرد محسوب می شوند . پس اینها اهل کتاب واقعی نیستند بلکه به دروغ خود را همرنگ اهل کتاب کرده اند  .حال این افراد در وهله اول مجبور به دادن جزیه  می گردند بدون آنکه  کسی  حق تعرض  به عقائد ایشان را داشته باشد  و اگر از دادن آن  ابا کنند آنگاه حکومت با ایشان وارد قتال می شود  .

البته ممکن است  منظور از "اوتواالکتاب" در این آیه ، نه اشاره به متمردین از دین و  توحید بلکه اشاره  به کفار و مشرکین اصلی باشد که دین و کتاب بر ایشان عرضه شده ولی ایشان نپذیرفته اند پس در این صورت اگر ایشان با حکومت اسلامی سر جنگ نداشته باشند  طبق اصل" لا اکراه فی الدین" تهدیدی نیز بر ایشان  به خاطر کفر و شرکشان نیست وفقط یاید جزیه (مالیات مخصوص)بپردازند در غیر این صورت حکومت با آنان وارد قتال می شود  تا زمانی که به امر جزیه گردن نهند. 

پس  در شریعت اسلام حتی مشرک و بت پرست نیز مجبور به پذیرش اسلام  نیست  و در صورتی که به قوانین جامعه احترام گذاشته  و مزاحمتی ایجاد نکنند  و جزیه دهند جان و مال و ناموس ایشان  تحت حمایت خواهد بود .

 دین حق ،آن چنان که بعضی مفسرین گفته اند اضافه صفت به موصوف نیست بلکه اضافه حقیقیه است ومنظور پای بندی به مقررات وشئون اجتماعی اسلام ومحرمات عمومی در جامعه و پرداخت مالیات  است .

آقای فاضلی  گمان کرده  که هدف از قتال فقط گرفتن جزیه است؛ خیر هدف به تسلیم واداشتن ایشان به رعایت قوانین جامعه دینی معصوم است لکن جزیه، ذکر خاص بعد از عام است یعنی  یکی از موارد ادای دین نسبت به دین حق، پرداخت مالیات و  جزیه است .

" وهم صاغرون": کافر و مشرک ، شان و خلاقی نیز نزد پرودرگار و ومومنین ندارد  و این ذلت، تنبیهی است برای آنان تا  حد و جایگاه خود را مساوی با ایمان آورندگان به خدا ندانند.

 


(1)-  به عنوان مثال پیامبر بعد از استقرار در مدینه با یهودیان که سه طایفه به نام بنی قینقاع ،بنی نظیر وبنی قریضه بودند معاهده عدم تعرض و عدم خیانت بست و طبق این معاهده  تمام حقوق شهروندی آنان در حکومت اسلامی به رسمیت شناخته می شد  ولی سرانجام  همه این طوایف  پیمان شکنی نموده  و با مشرکان و دشمنان متحد شدند.بنی قینقاع در جنگ بدر عهد خود را نقض کردند و در ابتدای امر، مسلمانی را به قتل رساندندوبعد هم به شورش پرداختند.بنی قین قاع  بعد از خیانت در قضیه بدر و گذشت پیامبر از ایشان  (که فقط به اخراج آنان از مدینه رضایت داد ) ، دوباره مشرکین را تحریک کردند و جنگ احد را به راه انداختند. بنی نظیر نیز   پس از شكست مسلمانان در جنگ احد  به گمان اينكه سپاه اسلام ضعيف شده ، درصدد شورش در مدينه و قتل پيامبر  برآمدند  و در جنگ احزاب در کنار مشرکین قرار گرفتند  .يهود بني قريظه نيز كه با مسلمانان پيمان صلح بسته بودند عهد خود را نقض كرده به ساير يهوديان و مشركين قريش پيوستند.يهود بني قريظه در جنگ احزاب نقش ستون پنجم دشمن را بر عهده داشت و مسلمانان را از پشت سر تهديد مي كرد.آنان قصد داشتند با دو هزار  سرباز از داخل قلعه وارد مدينه شده و خانه ها و زنان و كودكان مسلمانان را به غارت ببرند که این نقشه با هوشیاری پیامبر شکست خورد .پيامبر در برابر پيمان شكني و خيانت يهوديان بني قين قاع و بني نظير از آنان خواست كه مدينه را ترك كنند و از جامعه مسلمانان خارج شوند(در صورتي كه مي توانست مطابق پيمان نامه و حکم تورات عمل كند یعنی  مردان جنگجوی آنها را اعدام  و زنانشان را اسیر و اموالشان را ضبط كند ) و فقط  با بنی قریظه مطابق با معاهده بر خورد کرد، آن هم با حکمیت سعد بن معاذ. 

 



 


پاسخ به شبهات رضا فاضلی
شبهات فاضلی 4

 

5- آیه بیست و سه توبه :"یا ایها الذین آمنوا لا تتخذوا آبائکم و اخوانکم اولیاء ان استحبواالکفر علی الایمان و من یتولهم منکم فاولئک هم الظالمون ": ای اهل ایمان ؛ پدران وبرادران خود را نباید دوست بدارید اگر آنها کفر را بر ایمان بر گزینند و هر کس که آنها را دوست بدارد بی شک ستمکار است.

 

پاسخ:

منظور آیه ،عدم دوستی با کسانی است  که به خدا ایمان ندارند .آیه ،منع از دوست داشتن عادی نمی کند بلکه دوستی از نوع ولایت پذیری را منع می نماید زیرا طبعا کسی نمی تواند عشیره خود را  دوست نداشته باشدلکن این دوستی باید در محدوده ای خاص خلاصه شود آنچنان که نوح (ع) نیز  در هنگام عذاب به خاطر حس وشفقت پدری همچنان برای فرزند خود دعا می کرد و دل می سوزاند لکن در نهایت تسلیم حکم خداوند شد که:"  انه لیس من اهلک إنه عملٌ غيرُ صالح فلا تسألنَ ما لیس  لك به علمٌ" .پس  همان طور که مفسرین گفته اند منظور،دوستی است که مانع ازعمل به  حکم خدا شود یعنی در جایی که تضاد بین حس شفقت و دوستی بااجرای حکم الهی است انسانباید تابع حکم خدا باشد واحساسات خود را بر حق و عدالت فائق نگرداند آنچنانکه قرآن در مورد پدر ومادر مشرک می گوید  که اگر آنان تلاش بر این نمودند که انسان را به شرک وادارند نباید از آنان اطاعت کرد لکن باید با آنان خوش رفتاری حسن سلوک به خرج داد[و ان جاهداك على ان تشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما و صاحبهما فى الدنيا معروفا] . ارج و احترام پدر ومادر آن قدر بالاست که حتی در صورت کفر وشرک نیز حق قطع رحم و بد رفتاری با آنها وجود نداردو عدم اطاعت از آنان  جز در آنچه خلاف دین شخص است جایز نیست.

 این آیه به آیه بعد مرتبط است که در آن ، بحث از جنگ وجهاد است پس  این حکم مربوط به زمانی است که  بین عمل به دستور  خدا وتبعیت از احساسات عاطفی وخانوادگی تضاد ایجاد شود . دوست داشتن یا نداشتن امری اختیاری نیست بلکه منع از تفوق احساسات در مرحله عمل، مراد است. جریان این بوده که وقتی مسلمانان مهاجر امر به جهاد با مشرکین مکه شدند از طرفی ممکن بود در میان اینها اقوام وخویشان خودشان هم باشند واز طرفی اموال وخانه های آنان در مکه که به دست مشرکان بود دیگر به آنان مسترد نمی شد واین تا حدی  آنها را نسبت به وظیفه جهاد سست و مردد کرده بود که این  دو آیه نازل گردید.

 

 

blue glitter rose flower

6- آیه صد و بیست و سه   توبه: "یا ایها الذین آمنوا قاتلواالذین یلونکم من الکفار ولیجدوا فیکم غلظة":قتال کنید با  کافران  تا جدیت و خشم شما را در شما احساس کنند.

پاسخ:

این آیه  مربوط به زمان جنگ است ودر جنگ هم کسی  حلوا تقسیم  نمی کند. هر سپاهی سعی می کند طوری خودرا در مقابل حریف نشان دهد که بیشترین رعب وترس را در جبهه مقابل ایجاد کند واینکه گفته کافران را بکشید مراد کافر بما هو کافر  نیست بلکه کافر حربی است وگرنه در مورد مسلمان حربی نیز همین موضوع صدق می کند  واین غلظت ونشان دادن قوت نیز در هنگام جنگ است .

 

 

 

blue glitter rose flower

7- سوره محمد آیه چهار : " فاذا لقیتم الذین کفروا فضرب الرقاب حتى إذا أثخنتموهم فشدّوا الوثاقَ فإمّا مناً بعد وإما فداءً حتى تضع الحربُ أوزارها ":کفار را در هر کجا که یافتید بکشید پس چون بر ایشان مسلط شدید اسیران را به بند کشید پس آنگاه یا بر ایشان منت گذاشته و آزادشان کنید و یا در قبال فدیه رهایشان سازید   .

پاسخ:


 همان طور که بعضی مفسرین گفته اند ضرب الرقاب کنایه از قتل است نه اینکه حتما سرهایشان زده شود .باز منظور در این آیه، کافر بما هو کافر نیست بلکه کافران متجاوز و حربی اند .باز آقای فاضلی گمان کرده که هدف جنگ ،گرفتن فدیه و پول است.خیر ؛ فدیه مسئله ای است مربوط به اسرای جنگی  .حکومت  دو اختیار دارد یکی اینکه طبق تشخیص خود ورحمت اسلامی آنها را بدون فدیه آزاد کند (در صورتی که ضعیف ومستضعف باشند)یا اینکه از ایشان  غرامت گرفته شود. این فدیه باج نیست بلکه همان طور که مفسرین گفته اند غرامت جنگی است .

 

blue glitter rose flower


8-"انما جزاء الذين يحاربون الله ورسوله ويسعون في الارض فسادا ان يقتلوا او يصلبوا او تقطع ايديهم وارجلهم من خلاف او ينفوا من الارض ذلك لهم خزي في الدنيا ولهم في الآخرة عذاب عظيم".

 

 این آیه ریزه کاری ها ومباحث فقهی خاصی دارد . این آیه در مورد اهل بغی است  اعم از باغی مسلمان و غیر مسلمان.  کسانی که علیه حکومت دست به قیام مسلحانه می زنند  جزای ایشان یکی از موارد چهارگانه عذاب در آیه است .لکن  ،جای بحث است که اعمال  مجازات قتل و قطع دست و پا ی خلاف  فقط در مورد باغیان علیه حکومت معصوم است یا شامل حکومت غیر معصوم نیز می شوند که اقوی، احتمال اول است مگر آنکه عملا دست به کشتار زده  و جنایتی مرتکب شده باشند.

نکته پایانی:

 

 رحمت  خداوند  بر غضب او سبقت وپیشی دارد [ سبقت رحمته غضبه]. جنگ وپیکار نیز زمانی لازم می آید که جامعه تمام تلاش خود را برای عدم وقوع  به کار گیرد وموثر واقع نگردد چنانکه  امیر مومنان  قبل از جنگ به ارشاد ونصیحت جبهه مقابل می پرداخت وتا حجت را بر آنها تمام نمی کرد وتا زمانی که دشمن جنگ را شروع نمی نمود   دست به شمشیر نمی برد. اسلام دین صلح است ولی زمانی  که دشمن جنگ را بر او تحمیل کند با قاطعیت وصلابت در مقابل او صف آرایی می کند.

البته ناگفته نماند که بیان الهی در مورد قتال ومجازات در این آیات  نوعی تهدید است که دشمن احساس ترس وخطر کند تا کار اصلا به جنگ کشیده نشود . این  سیره رجز خوانی و تهدید گری در هنگام خطر، همه جای دنیا وجود دارد  یعنی هر کشوری که در معرض خطر حمله قرار می گیرد  از هر بیان ومانوری برای تهدید وترساندن دشمن ودر نتیجه کاهش روحیه وکم کردن ضریب حمله استفاده می کنند حتی  در مورد مجازات های  اهل بغی  (انما جزاء الذين يحاربون الله ورسوله ...) در صدر اسلام ،شنیده نشده که دست و پای کسی عملا قطع شده باشد چون در مرحله عمل رافت  انسانی  ایجاب می کند که تا حد ممکن عذاب اشد به کار گرفته نشود  .

فلسفه مجازات:

خدا انسان را برای بندگی و طاعت ونزول نعمت و رحمت خویش خلق کرده لکن زمانی که انسان با اختیار خویش راه عصیان و طغیان را بر می گزیند راهی جز مجازات باقی نمی ماند  مثلا انسان ،فرزند به وجود می آورد برای عشق ورزیدن و انس ؛ پس اگر گاه مورد تنبیه واقع می شود به دلیل عصیان گری و طغیان خود اوست  .

نمونه ای از قوانین جنگی اسلام:

در هنگام جنگ ،قطع درخت وخراب کردن خانه ها وکشتن حیوانات  وارسال آب بروی آنها جایز نیست مگر آنکه تنها راه دفاع ، منوط به این امور باشد .قتل کودکان وزنان ومجانین   جایز نیست هر چند که در جنگ به سپاهیان خود یاری رسانند. مثله کردن کشتگان دشمن ممنوع است.  قتل پیرمردان در صورتی که به دشمن یاری نرسانند جایز نیست. در قانون جنگی اسلام از  شبیخون زدن به دشمن وریختن سم درآب یا غذای آنان  نهی شده و به احترام رسم وسنت اعراب مبنی بر حرمت جنگ در ماههای چهارگانه، این چهار ماه در اسلام نیز حرام دانسته شده اند.


مسخ در قرآن:

 

در قران آمده که  ما گرفتن ماهی را در روز شنبه بر بنی اسراییل حرام کردیم ولی چون ایشان به آن اعتنا نکردند آنها را مسخ کرده و تبدیل به میمون نمودیم.آیا این حکم ، نوعی مسخره بازی با انسانها نیست و چگونه چنین مسئله ای  با  رحمت خداوند سازگار است؟

پاسخ:

سیره الهی بر صبر و حلم و دادن  مهلت به نافرمانان وگردنکشان است  وتا خداوند حجت را بر کسی تمام نکرده به عذاب مبتلایشان نمی کند [وما کان الله لیضل قوما بعد اذ هداهم حتی یبین لهم مایتقون ]ولی زمانی هم که عذاب  نازل شود چیزی جلودار آن نخواهد بود  وعدالت نیز اقتضایی جز این ندارد.خداوند به گردن همه انسانها حق نعمت و  نمک و دست پروردگی دارد و زمانی که دست پرورده به جای شکر و احترام از در مکر و تمسخر با خداوند در می آید  پس انتظاری جز غضب الهی بر خود نباید داشته باشد.

عذابهای خداوند متنوع و گوناگون است و گاه  متناسب با نوع نافرمانی است  [ فَكُلًّا أَخَذْنَا بِذَنبِهِ فَمِنْهُم مَّنْ أَرْسَلْنَا عَلَيْهِ حَاصِبًا وَمِنْهُم مَّنْ أَخَذَتْهُ الصَّيْحَةُ وَمِنْهُم مَّنْ خَسَفْنَا بِهِ الْأَرْضَ وَمِنْهُم مَّنْ أَغْرَقْنَا... ].ازجمله مجازاتهای الهی " مسخ" است که گاه فرد یا گروهی ممکن است به خاطر شدت وحدّت کفر ونافرمانی به چنین عذابی گرفتار شوند . قوم مذکور نیز امر  خدا را به مسخره گرفتند خدا نیز با مسخ کردنشان ایشان  را به مسخره گرفت [الله یستهزی بهم ویمدهم فی طغیانهم یعمهون].

یکی از اقوام سرکش ونافرمان تاریخ انبیا، قوم بنی اسراییل بوده اند .با اینکه خداوند بارها به آنها لطف وعنایت می کرد وایشان را مورد عفو و رحمت قرار داده ویا از دست ستمگران نجاتشان می داد اما دوباره به بهانه گیری و نافرمانی و حتی کفر به خدا باز می گشتند به خصوص در عهد موسی علیه السلام که جریان الطاف خداوند بر ایشان ونافرمانی هاوبهانه جوییهای آنها بارها در قرآن ذکر شده است. مرحمت خداوند در حق این قوم تا آنجا بوده که ایشان را سرآمد بر تمام اقوام کرده بود [ یابنی اسرائیل اذكروا نعمتي التي انعمت عليكم و اني فضلتكم علي العالمين] لکن ایشان  در مقابل ،  سیره نافرمانی، استهزا،کفر وبهانه جویی را پیش می گرفتند وحتی  انبیاء ورسولان  خویش را به قتل می رساندند[ویقتلون الانبیاء بغیر حق].

اين سرگذشت نیز  مربوط به جمعى از بنى اسرائيل است كه در ساحل يكى از درياها  زندگى مى كردند و از طرف خداوند به عنوان آزمايش و امتحان دستورى به آنها داده شد و آن اينكه صيد ماهى را در  روز شنبه تعطيل كنند زيرا روز شنبه روز تعطيل آنها بود و وظيفه داشتند که در این روز دست از كار و كسب و صيد ماهى بكشند و به  عبادت  بپردازند، اتفاقا ماهیان که در آن   روز احساس امنيت بیشتری می کردند دسته دسته به روى آب ظاهر مى شدند اما در روزهاى ديگر كه صيادان در تعقيب آنها بودند در اعماق آب فرو مى رفتندو اثر چندانی از آنها نبود [اذ تاتیهم حیتانهم یوم سبتهم شُرّعاً و یوم لا یسبتون لا تاتیهم].اين موضوع خواه جنبه طبيعى داشته  و يا يك جنبه فوق العاده و الهى ، وسيله ای بود براى امتحان و آزمايش اين جمعيت .بالاخره  هوا پرستی بر اکثر ایشان غلبه کرد و برای اینکه هم  به مقصود خود برسند و هم  به خیال خود خدا را فریب دهند  غروب روزهای شنبه راه بازگشت ماهیان را از حوضچه ها  می بستند و روز یکشنبه به صید آنها می پرداختند تا در ظاهر بگویند که ما در روز شنبه ماهی نگرفتیم .خداوند نیز در قبال این حقه بازی و میمون صفتی ایشان را تبدیل  به همان چهره  باطنی و برزخی شان نمود  [فلما عتوا عما نهوا عنه قلنا لهم كونوا قردة خاسئين ] ولی اینکه این مسئله تا چه اندازه با رحمت و بزرگ منشی خداوند سازگار است بحثی دیگر است لکن از جهت عدل  الهی  ایرادی در آن نیست.




 

 



پاسخ به شبهات رضا فاضلی
شبهات رضا فاضلی 5

 

 

دلایل تغییر قبله

 

سوال :چرا خدا ناگهان هوس کرد که قبله را از سمت اورشلیم به سوی مکه تغییر دهد؟
اگر قرآن از ازل در لوح محفوظ بوده چرا  خدااز همان ابتدا تصمیمش را نگرفته که بالاخره قبله کجا باشد.
جالب اینکه  در  این آیات  به پیامبر گفته می شود "صورتت را به سوی مسجدالحرام برگردان" در حالی که در آن زمان هنوز مسجدالحرام ساخته نشده بود!

پاسخ:

 
 

تغییر اراده وحکم ،  در مورد انسان و خدا هم می تواند از نوع نسخ و هم از نوع  بداء باشد. بر خلاف متکلمین شیعه که معتقد به محال بودن بداء در مورد خداوندند اما نظر ایشان بر استدلال  محکمی مبتنی نیست.

 

فرق نسخ وبداء: نسخ یعنی سرآمدن یک قانون وحکم به خاطر تغییر شرایط سبب ساز بیرونی ، وبداء یعنی تغییر حکم و نظر  به خاطر  ناکارایی  حکم یا  خطای در رفتار یا  اشکال در  قانون تاسیس شده.  در واقع بداء ،دفع حکم است ونسخ ،رفع حکم.

 

البته ما معتقدیم که  تغییر قبله از نوع نسخ است یعنی هم قانون قبلی درست بوده وهم قانون جدید. قانون قبلی ناظر به مقتضیات ومصالح زمان خود بوده وقانون جدید نیز ناظر به مصالح ومقتضیات زمان جدید . علم ازلی  خدا نیز  به هردو تقدیر وحکم تعلق داشته . گاه یک قانون عوض می شود به خاطر آنکه از اول نارسا وناقص بوده وگاه قانون جدیدی وضع می شود نه به خاطر آنکه قانون قبلی اشکال داشته .  قانون در زمان وشرایط خود درست بوده ولی  زمان و  شرایط جدید، قانون جدید می طلبد .

دلائل تغییر قبله   :

 

1-از آنجا که سکنی وزندگی اکثر پیامبران به خصوص پیامبران بنی اسرائیل حول وحوش بیت المقدس ومصر وشامات وعراق بوده وبا این خانه مانوس تر ونزدیک تر بوده اند لذا خداوند برای تسهیل امر عبادی آنان  بیت المقدس را خانه وعبادتگاه مقدس ایشان  قرار داد .پس اولی این است که  قبله هر شریعتی در بطن سرزمین و پایگاه آن شریعت باشد.

2-مسلم است در جایی که عظمت وقداست خانه کعبه از همه  مساجد وعباد تگاهها  بیشتر است اولویت قبله با این مکان است [انّ اوّل بیتٍ وُضع للناس للّذی ببکة مبارکاً وهدیً للعالمین ]لکن از آنجا که در ابتدا اسلام پایگاه وقدرت چندانی نداشت مشترکات مذهبی می توانست یکی از راهبردهای ایجاد مسالمت بیشتر با   مسیحیان ویهودیان  باشد ولی بعدا که اسلام قدرت یافت اراده الهی بر این تعلق گرفت  که اسلام در بعضی مناسک از جمله مسئله قبله مستقل از دیگر شرایع  شود به خصوص آنکه بعضی از یهودیان به پیامبر  ایراد می گرفتند که تو تابع قبله ما هستی وپیامبر (ص) همواره از این شماتت  اندوهناک بود و بعضی شبها روی مبارک به طرف آسمان می گرداند و در دل با خدا نجوا می کرد  تا اینکه روز شانزدهم محرم سال دوم هجری که  ایشان در  مسجد بنی سلمه مشغول نماز ظهر به جماعت بود  جبرئیل امین فرود آمد و دستور تغییر قبله از بیت المقدس به مسجد الحرام را به وی ابلاغ نمود [ قَد نَرَی تَقَلُّب وَجهَک فِی السّماء ، فَلَنُولینّکَ قِبلَهَ تَرضَیهَا فَوَلَّ وَجهَکَ شَطرَالمَسجدِالحرام و حَیثُ ما کُنتُم فَوَلّوا وُجُوهَکُم شَطرَهٌ و اِنّ الذّینَ اوتوا الکتابَ لَیَعلَمونَ اَنُّه الحَقُّ مِن رَبّّهِم و ما اللهُ بِغَافلٍ عمّا یَعملون ] .

جبرئیل دست پیامبر را گرفت و به سوی کعبه  برگردانید و این حادثه بعد از بازگشت ایشان از جنگ بدر در سال دوم هجری اتفاق افتاد و آن مسجد به « ذو قبلتین » معروف شد .

 

در واقع ، مبنای تغییر قبله ، بر اساس در خواست پیامبر و استجابت الهی بود  و هیچ ندامت و اصلاح خطایی در کار نبوده است .

 

3- این مسئله همان طور که قرآن بدان اشاره کرده است از جهت امتحان مسلمانان نیز بوده که معلوم شود چه کسی مطیع است وچه کسی بر حکم خدا می تازد.

 

[وما جعلنا القبلة التی کنت علیها الا لنعلم من یتبع الرسول ممن ینقلب علی عقبیه وان کانت لکبیرة الا علی الذین هدی الله ....]

 
 

 

 

 پاسخ اشکال دوم :

 

مسجد الحرام به حریم خانه کعبه وگاه به خود مکه گفته می شود. گویا اشکال کننده  گمان کرده که مسجد همیشه به بارگاه ومناره خاص اطلاق می شود .مسجد یعنی مکان سجده وعبادت وکلمه حرام نیز به معنی حرمتهایی است که این محل وجایگاه داراست بعدا که در کنار این خانه ،مسجد ساخته شد این مسجد نیز به تبع همان عنوان، مسجد الحرام نام گرفت لکن کلمه مسجد الحرام اعم ازبارگاه ومناره خاصی است که در آنجا ساخته شده است .

 

 


 

 

 

معنی دبر ودابر در قرآن

 

در سوره های انعام، اعراف ، انفال و حجر، الله  تهدید به جر دادن  بندگانش میفرماید! چرا که در این آیات به وضوح عبارت "قـُطِع دابــِر هم " و یا عبارت "قـُطِع دابر القوم الذین ..." را بکار می برد .

این عبارت زشت را البته مفسرین فریبکار سعی کرده اند به شکلهای دیگری تفسیروتعبیر کنند تا شاید به خیال خودشان حرفهای الله را تصحیح کنند اما کمی دانستن زبان عربی کافیست تا هرکسی به اصل موضوع پی ببرد.

 

پاسخ:

 

این تفسیر از عدم آگاهی صحیح آقای فاضلی  به زبان عربی ونوع استعمالات واصطلاحات آن دارد .وی جمود روی لفظ به خرج داده و فرق معانی لغوی و اصطلاحی را تمییز نداده است.

 

توضیح اینکه:بعضی لغات دارای دو معنا هستند یکی معنای لغوی ویکی اصطلاحی یا منقول. معنای اصطلاحی معمولا مشهورتر است وباید بین معنای لغوی واصطلاحی نیز رابطه وپیوند معنایی وجود داشته باشد واین رابطه یا رابطه جزو است یا اعم یا لازم ویا ملزوم . مثلا کلمه جن در زبان عربی یک معنای لغوی دارد وآن پوشش وپوشیدگی است واین کلمه به موجودی خاص نیز اطلاق می شود به خاطر اینکه آن موجود ، پنهان ونادیدنی است. این معنای خارجی  نسبت به معنای لغوی اخص به حساب می آید.حال از بس که این کلمه  در آن معنای خاص  استعمال شده  که دیگر معنای لغوی آن به ذهن نمی آید .  یا مثلا کلمه "حج" ،  در زبان عربی لغتا به معنی رفتن وطی طریق کردن است لکن چون غالباً در مورد رفتن به مکه استعمال شده کم کم در آن معنی منحصر شده است. بین این معنای اصطلاحی ومعنای لغوی نیز ارتباط اعم واخص وجود دارد.همچنین مثلا  کلمه "ذکر"که در لغت به معنی مرد است  کم کم در عرف به معنای آلت مردی استعمال شده است. وقتی که این کلمات را می شنویم اگر قرینه معینه ای در کار نباشد اصل براین است که معنای لغوی مراد است واراده معنای اصطلاحی یا عامیانه هر چند که مشهورتر از معنای لغوی باشد نیاز به قرینه دارد. کلمه دبر نیز  همین گونه است .این کلمه لغتا در زبان عربی به معنی پشت ودنباله است ولی از آنجا که در معنای مقعد بیشتر استعمال شده وقتی که این کلمه را می شنویم هر دو معنای اعم واخص می تواند مورد نظر باشد .بنابراین در قرآن کلماتی به کار رفته که گاه  معنای منقول مورد نظر است وگاه معنای اصلی؛ مثلا  معنای اصطلاحی  صلاة یعنی  منسک خاص عبادی ولی این کلمه  لغتا به معنی دعاست  مانند:" وصل علیهم انّ صلوتک سکنٌ لهم" یا  "کلٌ قد علم صلاته وتسبیحَه".

 

 

دبر در معنای لغوی به معنی ظهر و پشت و دنباله هر چیز است لکن در معنای عامیانه بیشتر روی مصداقی خاص استعمال شده است .همچنین از این کلمه مشتقاتی مثل تدبیر ، مدبر ، ادبار، دبیر، و... ساخته می شود که همه با اصل و مصدر خود اشتراک معنوی  دارند مثلا مدبر یعنی کسی که در وراء وپشت قضیه وحادثه وامری پنهان است وآن را مدیریت وهدایت می کند وادبار یعنی پشت کردن .

 

 کلمه دابر نیز  که از ریشه دبر است در فرهنگ لغت عرب به معنی تابع و دنباله است مانند" فقطع الله دابرهم: ای: افناهم عن آخرهم "پس معنی فقطع دابر ... یعنی دنباله وریشه ونسل وحرث آنان قطع شد .درلغت عرب هر کجا که لفظ دبر با لفظ قطع همراه شود به معنی فنا ونیستی ونابودی است حال اگر به گفته شما ،مفسرین پنهان  کاری کرده اند چه دلیلی دارد که اهل لغت نیز واقعیت  را مخفی کنند؟

 

ثانیا: معنی ای  که آقای فاضلی بیان نموده  با کلمه "قطع" در آیه نمی سازد چون آیه  می گوید قطع می کنیم و نمی گوید که پاره می کنیم .اگر به معنی پاره کردن بود  می باید به جای کلمه "فقطع" می گفت :" فجُرَّ" .بعد هم وی دابر را جمع دبر گرفته در حالی که جمع دبر ،ادبار است و دابر اسم فاعل است که معنای مفعول می دهد وجمعش دوابر است و هر جا که در قرآن لفظ دبر آمده معنی لغوی آن مراد  است  مثل:

 

"واستبقا البابَ وقدّت قميصُه من دُبُر"

 

"ومن يولّهم يومئذٍ دبُره الا متحرفاً لقتالٍ او متحيزاً الي فئةٍ فقد باءَ بغضبٍ من الله ..."

 

"ثم ادبرَ واستكبر"

 

"والليل اذ ادبر"

 

"يقطعُ دابر الكافرين"

 

"فقُطع دابر القوم الذين ظلموا والحمد لله رب العالمين"

"وقضينا اليه ذلك الامر انَّ دابرَ هولاء مقطوعٌ مصبحين"

این اشتباه درتشخیص معنای لغوی واصطلاحی گاه در زبان فارسی نیز  ممکن است برای بعضی پیش آید . نمونه اش حکایت آن  مستشرق  اروپایی  است که  در بخشی از خاطرات سفر خود به ایران می نویسد " ایرانیها رسم بسیار عجیبی دارند؛ آنها زمانی که به هم می رسند یکی از سوالاتی که در احوالپرسی از یکدیگر می کنند این است که : آیا بینی شما چاق است؟"

 

این آقای اروپایی هر چند آشنایی معمول به زبان فارسی داشته ولی  با  بعضی اصطلاحات عامیانه  آشنا نبوده و متوجه نشده  که اینجا نه دماغ به معنی بینی است ونه چاق به معنی فربه ،بلکه دماغ به معنی لغوی یعنی مزاج وحال وچاق نیز  به معنی خوب و سرحال   بودن است که با چاق به معنی فربه فقط اشتراک لفظی دارد ووقتی به کسی  می گوییم که  دماغت چاقه ؟  یعنی "حالت چطوره"  ؟

 

 



ناسخ و منسوخ و لوح محفوظ

از یک طرف خدا می گوید که این قرآن از ازل "فی لوح محفوظ" بوده و از طرف دیگر در قرآن، آیات ناسخ ومنسوخ وجود دارد .بنابراین  آیاخدا نمی توانست همان روز که این قرآن در لوح محفوظ بود آن را ویراستاری کند که در اینجا مجبور نباشد یک آیه وحکم را نسخ کند وآیه وحکم دیگر به جای آن آورد ؟

پاسخ:


 خدا مدعی نشده که قرآن، ازلی است  بلکه صرفا  بیان می کند که نسخه اصلی قرآن وآنچه فرو می فرستیم نزد ماست[ یمحوااللهُ ما یشاءُ ویثبتُ وعندهُ اُمّ الکتاب] .پس دلیلی وجود ندارد هر چیزی که در لوح محفوظ است ازلی باشد.اگر هم قائل شویم  که قرآن، قدیم وازلی است یا اینکه بگوییم حادث است ولی در عین حال تمام آیات قرآن درلوح محفوظ ،مقدر شده است باز منافاتی نیست در اینکه هم اصل قرآن در لوح محفوظ باشد وهم ناسخ ومنسوخ در آن وجود داشته باشد زیرا  آن قرآنی که در لوح محفوظ است نه قرآن ناسخ است ونه منسوخ، بلکه مجموع  هر دوست .

بسیاری از علمای  شیعه قائل به ازلی بودن قرآنند  لکن  این نظریه چندان سند و دلیل قاطعی ندارد . بلی ،کلیت قرآن و تورات و انجیل  واینکه خدا چه موضوعات ومسائلی کلی را باید برای انسانها بیان کند ، حقیقتی ازلی است(درصورتی که بپذیریم که اراده خدا بر خلقت انسان نیز ازلی بوده) ولی دلیل قاطعی وجود ندارد که جزئیات مسائل و امور یا الفاظ قرآن نیز ازلی باشد .مثلا  هدف خداوند در باب احکام فقط  بیان چند مسئله از هر باب است تا بیان کند که تنها اصول واعتقادات در مسیر تکامل انسان  کافی نیست بلکه التزام به احکام واعمال ومناسک نیز لازم  است ؛حال خداوند در انتخاب احکام مورد بیان یا اصلا تاسیس احکام (که غالبا اموری نسبی و تعبدی اند) مختار است  و تحمیل و اجباری بر او نیست که  مثلا حتما باید در مسئله نماز، فلان حکم را در قرآن بیان نمایدیا اینکه فلان تشبیه یا مثل را الا ولابد باید در قرآن به کار گیرد .پس لازمه  ازلیت قرآن ،لزوم  اجبار و عدم اختیار در مورد خداوند است.

البته بحث قدیم یا حادث و مخلوق  بودن قرآن خود به یک بحث کلی تر مربوط می شود وآن مسئله علم الهی است.(1) بعضی متکلمین می گویند که خداوند  باید از ازل ،علم به همه  حوادث ریز و درشت  آینده داشته باشدچون لازمه عدم آن ، ثبوت جهل و نقص در مورد خداست .اما حقیقت این گونه نیست  چون بحث علم باید در کنار اختیار قرار گیرد .اگر خداوند در فعل خود مختار است و اگر از ازل نسبت به همه افعال آینده خودعلم داشته باشد دیگر اختیاری وجود نخواهد داشت . درست است که خیلی مقدرات  برای آینده رقم زده شده است  اما این مقدرات در امورمهم و کلی عالم است و دلیلی وجود ندارد که در مسائل جزیی وحوادث محدود نیز همه چیز طبق تقدیر پیش رود به خصوص در مورد موجود مختاری مثل انسان. لازم نیست خدا حتما بداند که ما ، فردا چه می خوریم و چه می پوشیم چون این ندانستن، نقص نیست بلکه خود ، لازمه مختار بودن انسان است. آن جهلی درمورد خدا نقص و محال  است که مربوط به ماکان ومایکون باشد [یعلم ما فی البروالبحر وما تسقط من ورق الا یعلمها ولا حبة فی ظلمات الارض ولا رطب ولا یابس الا فی کتاب مبین].همچنین اگر خداوند تقدیری را برای آینده رقم زده باشد قطعا عالم به مقدرات خویش است ولی اگر چیزی را مقدر نکرده باشد وصفحه آن سفید وخالی باشد اینجا مسئله،سالبه به انتفاء موضوع است یعنی اصلا موضوعی وجود ندارد که خدا نسبت به آن جاهل باشد پس لازمه این مسئله،ثبوت  جهل و نقص  در مورد خدا نیست بلکه نفس معلوم نبودن فعل آینده خدا یا انسان ،جزو مقدرات وطبیعت خلقت "فعال لما یشاء" و"یخلق ما یشاء"است.پس اگر قرار باشد همه چیز از ازل نزد خدا معلوم باشد هم خدا و هم انسان در فعل خود غیر مختار خواهند بود.

علم ازلی در مورد قرآن بدین معناست که  اگرخداوند بخواهد بر حسب اختیار خود عالمی را خلق کند نظام احسن ایجاب می کند که خلیفه ای وجود داشته باشد واگر خلیفه ای وجود داشته باشد مصلحت آن است که باید در سختی وامتحان و من وراء حجاب به خدا برسد واگر باید در حجاب سیر کند  خدا باید راه وهدف را به او نشان دهد ولازمه نشان دادن راه وهدف ،ارسال رسول وکتاب است ودر این کتاب باید کلیات واهم ابعاد دنیایی واخروی ترسیم گردد بنابراین علم ازلی خدا در مورد قرآن یعنی همین وبس .

بعضی ممکن است از راه نظام احسن پیش بیایند وبگویند چون قرآن  احسن التنزیل است پس از ازل در علم خداوند وجود داشته .
 پاسخ: بر فرض که بگوییم نظام موجود همان فعل و نظام احسن است اما باز باید پرسید که آیا این احسنیت از منظر خداست یا انسان؟و آیا همه در این دیدگاه مشترکند؟ ثانیا:در همین نظام احسن ،اصل "فعال لما یشاء" حاکم است یعنی این نظام یک نظام واحد  ولایتغیر وقابل اشاره در بیرون نیست .بلی بعضی امور، ثابت ولایتغیرند  واگر تغییر کنند  نظام از احسنیت ساقط می شود ولی بسیاری ازچیزها این گونه نیستند مثلا تنبیه انسان  یا عفو گناهان او  [یغفر لمن یشاء ویعذّبُ من یشاء] یا  مذکر و مونث به دنیا آمدن او [یهب لمن یشاءُ اناثاً ویهب لمن یشاءُ الذکور] و یا کم و زیاد عمر کردن او [ومنکم من یتوفّی و منکم من یردّ الی ارذل العُمُر] همه مصداق نظام احسنند و گزینش هر یک در مورد هر انسان، خللی در احسنیت عالم ایجاد نمی کند .علاوه بر این ، نظام احسن  با  نقص و کمال و خلا و امتلاء و وحدت و تضاد ،نظام احسن معنا می گیرد پس حتی زشتی ها  نیز داخل در ساختار نظام احسنند  . پس اینکه در نظام احسن یک مقدر خاص وتعریف شده ای باید وجود داشته باشد حرف درستی نیست  زیرا دیگراراده واختیار وجود نخواهد داشت وخدا در فعل خود مجبور خواهد بود.بنابراین درست است که قرآن موجود، احسن التنزیل است لکن احسن التنزیلی نیست که فقط یک مشارٌ الیه داشته  باشد و خداوند نتواند یک آیه از آن را عوض وبدل نماید.


آینده نزد خداوند  چونان  صفحه ای است که بعضی جاهایش سفید وبدون تقدیر است وبعضی مسائل وحوادث نیزمقدرند لکن این  تقدیرنیز گاهی  حتمی ومسلم است وگاهی مردد و متزلزل . تقدیر متزلزل  مثل آنجاست که  خدا بر اساس گناهان بنده یا کفر او تقدیری را بر او رقم می زند ولی بعد این انسان توبه می کند وصالح می شود آنگاه خدا بر اساس تغییر رویه انسان ،تقدیر خود را نیز تغییر می دهد یا در مورد مرگ انسانهای عادی ،تقدیر یک تقدیر متزلزل  است گاه این تقدیر ها عوض می شود وگاه خیر(واحتمالا منظور از" وانّ علیکم لحافظین" محافظینی اندکه موظف بر اجراء ووقوع امور مقدرند ومانع شدن از آنچه خلاف تقدیر است  ). بنابراین خدا در بعضی امور مقدر خاصی را در نظر نگرفته وآن را منوط به عمل خود بندگان کرده ودر لحظه وقوع است که خدا تقدیر یا عدم تقدیر  را رقم می زند.
 گفته شده که  در شب قدر، مقدرات انسان رقم می خورد . این مقدرات بر اساس عمل ودر صد ایمان ونوع خواسته ها و دعاها وفکر و اندیشه  انسان است  ولی ممکن است همین انسان در طول سال رویه ومسیرش عوض شود آنگاه خدا نیز بر اساس تغییر رویه او بعضی مقدرات مربوط به او را تغییر می دهد بنابر این لوح محفوظ به تقدیرات حتمی ومسلم گفته می شود ولوح محو واثبات به مقدرات متزلزل.هر امرمقدر در یکی از این دو لوح  جای می گیرد واین گونه نیست که دو نوع تقدیر یعنی حتمی و متزلزل در مورد یک مسئله وجود داشته باشد . عمل بندگان در مقدرات حتمی ممکن است نقش داشته باشد یا نداشته باشد ولی درمقدرات محو واثبات وغیر حتمی، قطعا نقش دارد یا حتی اموری که وقوعشان  حتمی است ممکن است  زمان وقوع  آنها نزد خدا مقدر نباشد
یا اینکه مقدر ،اما متزلزل باشد پس  مقدرات عالم ممکن است قرنها قبل از وقوع مقدر باشند ووممکن است  در عین وقوع مقدر شوند . بنابراین "یفعل ما یشاء" در بحث تقدیر نیز جاری است یعنی هر چه را که خداوند بخواهد مقدر می کند وهر چه را که بخواهد نمی کند. بعضی مقدرات بر اساس مصالح کلی عالم ، تغییر ناپذیرند که اصطلاحا در لوح محفوظ ،ثبت وضبطند وعلت  پدید آورنده آنها  در بسیار موارد ،خود انسان و سیره و سنت تغییر ناپذیر اوست و چون انسان تغییر ناپذیر است پس  تقدیر نیز قابل تغییر نیست  و چون تقدیر قابل تغییر نیست خداوند کسانی را در بازیگری واقعه تغییر ناپذیر شرکت می دهد که می داند  قابل تغییر نیستند وقطعا داستان به همان نحو که خدا می خواهد به وقوع خواهد پیوست. 

 بحث ایمان وسعادت یا شقاوت انسان به قبل از دنیا بر می گردد. انسان ها بر اساس آنچه در عالم ذر بوده و برگزیده اند خلق می شوند و اساس مقدرات انسان در این دنیا نیز  محصول گزینش ازلی اوست که فرموده اند:" الشقی شقیٌ فی بطن اُمّه والسعید سعیدٌ فی بطن اُمه" .(2)حال  عمق شقاوت یا ایمان و تقوای ازلی  بعضی انسانها آن قدر نزد  خداوند محرز است که  نیاز به امتحان شدن ندارند و هبوط ایشان در این دنیا به خاطرمصالح دیگری است   ولی تعهدات  اکثر مردم  در عالم ذر نه آن قدر قوی ونه آن قدر ضعیف بوده  که تکلیفشان بدون امتحان مجدد قطعی شوند پس این افراد در مرحله دنیا دوباره باید امتحان شوند  برای همین خداوند تقدیر خاصی را در موردسعادت یا شقاوت آنها قبل از امتحان عملی به طور قطعی رقم نزده تا خود حال خویش را بر  خدا معلوم کنند [ لیعلم الله من یطیعه بالغیب ویومن به].



دلیل وجود  ناسخ ومنسوخ در قرآن:

قرآن کتابی است که به تدریج نازل شده است . استدراج در نزول قرآن به این جهت بوده  که تازه مسلمانان باید به تدریج با احکام وحقیقت دین و ایمان  آشنا شوند [و قرآنا فرقناه لتقراه علي الناس علي مُكث و نزّلناه تنزيلا]. در نظام تربیتی نیز یک پدر و مادر همه آموزه ها را نمی تواند یک شبه به  فرزند منتقل کند  بلکه  این امر باید به تدریج و در طول سالیان انجام گیرد .حال در ابتدا بعضی احکام را خداوند سربسته وجزیی بیان می کرد که بعدا آنها را کامل بیان نماید تا تازه مسلمانان  در فهم یا انجام همه احکام  اسلام در نمانند یا بعضی احکام را  به کلی نقض  می نمود  یا  ساده تر می کرد که این امر نیز به خاطر منت گذاشتن بر بندگان وتوجه آنان به  رحمت خویش بوده [الان خفف الله عنکم وعلم ان فیکم ضعفا].  پس نسخ آیه یا به خاطر استدراج در بیان احکام است و یا به خاطر تسهیل ورحمت بر بندگان و یا به خاطر امتحان آنها؛ مثلا در مقطعی ،حکمی را برای گروهی وضع می کند و بعد که امتحان سر می آید آن حکم نسخ می گردد پس معنی "خیر منها" در آیه  " وما ننسخ من آیة او ننسها نات بخیر منها او مثلها"  یعنی کامل تر یا آسان تر شدن  و"مثلها" نیز مربوط به آیات متشابهی است که برای مصالحی مثل امتحان وضع شده یابراساس عمل مردم یا شرایط مقطعی بیان شده اند ولی بعدا که زمان امتحان به پایان می رسد یا رویه جامعه تغییر می یابد یا شرایط عوض می شود حکم نیز عوض می گردد . فلسفه این تغییر و تبدل ها این است که به  بندگان فهمانده شود که  بعضی احکام وتقدیرات  نتیجه عمل خود آنهاست ونه خواست شخصی خدا.

سوال:ما می گوییم که بعضی مقدرات منوط به عمل خود انسانها ست ولی قرآن اختیار در عمل را نفی کرده وهمه چیز را به خود نسبت داده است [وما تشاوون الا ان يشاء الله].

پاسخ: معنای آیه  این است که خدا بر اساس گزینش و انتخاب دیگران ،تقدیر را رقم می زند ." ان یشاء" اشاره به اراده کلیه خداوند در نظام هستی دارد   یعنی درست است که انتخاب مربوط به انسان است  ولی حرکت کلیه وموتور اصلی عالم هستی، اراده خداست . در واقع اراده خدا نقش سوخت و بنزین و انرژی  و اراده انسان نقش راننده و جهت دهنده را دارد .براین اساس وقتی یک  آیه می گوید:"ان تصبهم حسنة یقولوا من عندالله و ان تصبهم سیئة یقولوا هذه من عندک قل کل من عندالله" و آیه ای دیگر می گوید:"ما اصابک من حسنة فمن الله و ما اصابک من سیئة فمن نفسک" نمی توان بین آنها تضاد قائل شد زیرا آیه اول اشاره به اراده کلیه خداوند در نظام هستی  و آیه دوم اشاره به اراده فردی و جزیی دارد  . در بحث جبر و اختیار نیز همین را می گوییم و  قائلیم که جز مهمات و حوادث کلی  که  خداوند  برای آینده جهان مقدر کرده ،حوادث  دیگر،مقدری ندارند پس اختیار انسان با مقدر خدا در تضاد یا تطابق واقع نمی شود  زیرا قبل از آنکه ما دست به اختیار بزنیم اصلا تقدیری وجود ندارد .بلی جایی هست که خداوند از عمق شقاوت یا سعادت انسانی آگاه است و می داند با چنین شقاوت باطنی سترگ ،شخص در هر امتحانی که واقع شود مردود می گردد آنگاه است که وقتی  حادثه ای مانند کربلا  و کشته شدن فردی  را توسط فرد خاصی مقدر می کند نه بدین معناست که قاتل طبق تقدیر، مجبور به کشتن مقتول است بلکه بدین معناست که طبق شقاوت باطنی ،طبیعتا و قهراً عمرو یا زید ، جانی و قاتل خواهد بود.

سوال: ممکن است گفته شود که طبق آیه "یضل من یشاء و يهدي من يشاء "، هدایت وضلالت تبعیضی است و خود انسانها نقشی در شقاوت وسعادت خود ندارند .

پاسخ:

این ضلالت وهدایت بعد از امتحان انسانهاست. کسانی که دیگر تکلیفشان نزد خود وخدا معلوم گشته، آنگاه خداوند مهر سعادت یا شقاوت را که متردد  ومنوط به امتحان بوده، قطعی  می کند پس این ضلالت الهی بعد از ضلالت اختیاری بندگان است ثانیا: بحث خواستن یک خواستن دل بخواهی نیست بلکه لفظ " یشاء" به معنی اختیار در عمل توام با مصلحت وتدبیر وعلت است شاهد اینکه کلمه "یشاء"در آیه" ولو بسط الله الرزق لعباده لبغوا في الارض ولكن ينزل بقدر ما يشاء"  به معنی یصلح (هر آنقدر که مصلحت می داند ) است یعنی  خواستن توام با مصلحت وحکمت ،نه خواستن دل بخواهی .در مسئله عذاب یا عفو ونیز هدایت و ضلالت نیز همین گونه است.

سوال: منظور از "کتاب مبین" در آیه " لارطب ولا یابس الا فی کتاب مبین" ومنظور از "ام الکتاب" در جمله  " ...و عنده ام الکتاب" چیست ؟

پاسخ: :منظور از کتاب مبین ،حقایق ما کان ومایکون است و منظور از ام الکتاب، یا مسائل کلی است که هنوز جزئیاتش مقدر نشده یا منظور محکمات است ویا منظور اصل همان قرآنی است که هم ناسخ در آن است وهم منسوخ ،که   به تدریج بر پیامبر نازل شده است.

 

سوال: چگونه از یک سو می گوییم که  خداوند قبل از خلقت به مقدرات بندگان خویش آگاه است واز سوی دیگر آنها را امتحان می کند. از طرفی می گوییم که  خدا بندگان خویش را می شناسد واز ضمیر آنها خبر دارداز طرفی هم امتحانشان می کند واگر این گونه است یعنی آنها را نمی شناسد.

پاسخ: اطلاع از ضمیر و مسئله" یعلم سرکم و نجواکم" ،یک چیز  است و مسئله فعل و عمل ،چیزدیگر.  نوع تفکر و آنچه در ضمیر ما موجود است تکلیف نهایی ما را با خدا و خدا را با ما  معلوم نمی کند وهنوز ما دارای حجت بر خداییم .آنچه تکمیل کننده حقیقت ایمان یا کفر  انسان است فعل و عمل است که مسئله ای نامعلوم بوده ونیاز به امتحان دارد.

 


 حکایت قوم  ثمود

 

1-چگونه است که خدا در این داستان مقام  یک شتر را آن قدر بالا برده که او را "ناقةالله "می نامد؟ و  آیا ارزش یک شتر از جان انسانها بیشتر بوده که خدا به خاطر آن قومی را به عذاب دچار نمود؟

پاسخ:

 از آنجا که این شتر، فی البداهه و با معجزه الهی  به وجود آمد خداوند  آن را آیت ونشانه وحجتی بر دیگران خوانده  .پس  ناقه الله یعنی ناقه ای که از جانب خدا وبا اراده او به وجود آمده است .

هلاکت قوم ثمود  به خاطر کشتن یک شتر و آتش زدن قیصریه به خاطریک دستمال نیست  بلکه به دلیل  کفر ونافرمانی آنهاست و این داستان فقط از باب امتحان بوده و کسی که در یک امتحان ساده مردود شود وخدا را نافرمانی کند پس در همه جا کافر و نافرمان خواهد بود.  قتل ناقه تنها باعث شد که حجت خدا بر این قوم  تمام شود و مستوجب عذاب گردند. گاه انسان به زیر دست خود ده امر و دستور صادر می کند و او هیچ کدام را انجام نمی دهد و بعد از دستور دهم آن شخص مورد تنبیه واقع می شود .این   تنبیه  فقط به خاطر تمرد  از دستور دهم نیست بلکه معلول همه نافرمانی هاست .مسئله شتر وخلق آن بنا بر در خواست  قوم ثمود بوده که خداوند  نیز آن را عملی می کند و این  اتمام حجتی بر این قوم بود که با اینکه به چشم خود معجزه خارق العاده الهی را دیدند اما باز در کفر خود باقی ماندند و ناقه را نیز پی کرده  و کشتند.

سوال: چگونه خداوند از یک سو می گوید که در پذیرش دین، اکراه و اجباری نیست و از سویی دیگر ،انسانها را در این دنیا مجبور به ایمان کرده  و بر بعضی نیز عذاب نازل می نماید؟

پاسخ:"لا اکراه فی الدین "،مربوط به انسانهاست. یعنی هیچ انسانی نمی تواند  انسان دیگر  را و هیچ مکتبی   نمی تواند مکتب مخالف را به زور و اجبار مجبور به پذیرش عقیده خود کند  .لکن قضیه خدا و بندگان بحثی متفاوت است . خدا صاحب اختیار انسان و صاحب حق بر اوست و  می تواند بندگان را در قبال  عقیده کفر و شرک در همین دنیا (و بعد از اتمام حجت)مجازات نماید.

نکته: در  آیات مربوط به داستان قوم ثمود و البته داستانهای دیگر قرآن  اشکالاتی لفظی دال بر تناقض  توسط آقای فاضلی وارد شده لکن این اشکالات مربوط به ترجمه فارسی آیات است والبته بعضی مترجمین قرآن نیز  بعضا به معانی دقیق کلمات عربی توجه ننموده اند در حالی که الفاظ  عربی الفاظی دقیق و حساب شده اند و در ترجمه نمی توان هر معنی  کلی  را برای آن بر گزید.

 

 


معنی مکار یت خداوند 

اشکال : خداوندی که خود را خیر الماکرین می نامد  یعنی موجود ضعیفی است چون مکر، کار انسانهای ناتوان و زبون وبدبخت است ؛ کار آنهایی است که هیچ کار از آنها بر نمی آیدو بعد دست به حیله ومکر می زنند.

پاسخ:

مکر در مورد انسان عیب وگناه محسوب می شود واز ضعف ناشی می گردد ولی مسئله  در مورد خدا فرق می کند  . گاهی مکر  خدا  نسبت به مکر کنند گان است   [ومکروا و مکرالله] این مکر  به معنی اضلال و گمراهی وناتوان کردن  کسانی است که می خواهند با خدا درافتند و او را دور زنند . از مصادیق مکر الهی، نزول ناگهانی عذاب بر کافران و گرفتن همه داده ها  بعد از اعطاء همه لذتها و تمتعات و مغرور شدن کامل ایشان به  لذت و قدرت است . این نوع مکر   از ضعف ناشی نمی شود بلکه بر عکس خداوند  می خواهد با این کار قدرت وشگرد وغالب بودن امر خود را نشان دهد .پس مکر در این موارد  یعنی استیلاء قدرت و نه استحصال قدرت.صفت تکبر خدا نیز از همین باب است .

البته مکر الهی تنها مربوط به مقابله به مثل با مکر کنندگان نیست بلکه خداوندگاه  مقدرات و اراده هایی دارد که  مجبور است برای به ثمر نشاندن اهداف یا منافع  خود با انسانها از در مکر یعنی اغفال و جهل آفرینی   وارد شود که  این نوع مکرها برای خداوند ضعف وکوچکی وحقارت محسوب می شود  البته این اغفال و جهل آفرینی بعضی جاهها به نفع انسان یا جامعه است و بعضی جاهها به ضرر . شکی نیست که خداوند در بعضی جاهها تنها با سلاح مکر،ظاهر سازی و سیاه کاری توانسته خود را از عیب و انتقاد و مسئولیت پذیری دور نگه دارد . نه تنها در رفتار بلکه در همان بیان خداوند از جمله قرآن نیز دروغ مصلختی و توریه و فریب کم نیست که البته فهم دروغها و حیله های خدا در آیات قرآن فقط کار کسی است که سلوک توحیدی و حکمی کامل داشته  و آن روی سکه حقیقت خدا را به عینه مشاهده نموده باشد. این دروغ های به اصطلاح  مصلختی و توریه ها و حیله ها در کنار مبهم گویی های مصلحتی یا ظاهر سازی های کلامی ( عدم انطباق اراده ظاهر و باطن) که عمدتا ریشه در تکبر خدا از بیان واقعیت دارد موجب شده نه تنها قرآن  از کارایی به کمال رساندن انسان ساقط شود بلکه موجب گمراهی و کج فهمی و ضلالت عده زیادی از پیروان گردد جز عده ای که تنها  به کلام تکیه ننموده  و واقعیت هستی را از طریق سیر و سلوک کشف کرده اند. البته گویا خداوند خود نیز بیشتر پیرو جهالت و جهلاست است تا عقلانیت و عقلاء؛ چون  می داند آنان که عاقل اند  دست او را خوانده  و به او سواری نمی دهند. خداوند آنسان محتاج  خدا خدا کردن بندگان خویش است و آن آنسان دوست دارد که بندگان ،خود را مدیون و بدهکار  او  بدانند  که ابایی از در انداختن عمدی ایشان در وادی جهالت برای نیل به این خواسته  ندارد وگویا او بیشتر محتاج انسان است تا انسان محتاج او. 

 


نزول آیات و مناسبت های زمانی

اشکال:

دستورات وآیات قرآن، روزانه  وبر مبنای محیط وکار نازل می شده . در موقع جنگ هیچ گاه سوره یا آیه صلح نازل نمی شده. اگر حضرت رسول با همسرش مشکل داشته آیه انفال نازل نمی شده .اگر می خواسته به مکه لشکر کشی کند ومردم نمی خواسته اند که همراه او بیایند خدا راجع به همان مسئله آیه می فرستاده .... گویا  خدا نشسته بوده که ببیند حضرت رسول چه می کندوبعد برایش آیه بفرستد که راحت باشد.

پاسخ:

اولا: منعی از نزول یکباره قرآن وجود نداشته ولی مصلحت در نزول تدریجی آن بوده تا  مردم کم کم با حقایق شریعت جدید آشنا گردند .ثانیا: قرآن برنامه عملی زندگی مسلمین  است و اگر مثلا خداوند لازم می دانسته که در مورد جهاد صحبت کند بنابراین آیه جهاد را در بهترین موقعیت  یعنی هنگام جنگ نازل می کرده و اگر می خواسته حرف از طلاق یا ازدواج بزند آیه طلا ق وازدواج را در مناسبت خود نازل می کرده و اگر می خواسته در مورد گناه وبخشش با بندگان حرف بزند آیه را در مناسبت خود نازل می کرده تا قاعده "هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد "رعایت گردد . حال گاهی قرآن همه مردم را مخاطب قرار می دهد   وگاه  شخص پیامبر را ؛ لکن اینجا نیز در واقع ، مخطاب  همه مردمند. بنابراین  اگر  نزول آیات بر اساس وقایع خاص بوده ، دلیل بر این نیست که  آیه مختص همان واقعه باشد  بلکه مربوط به همه  وقایع مشابه است  مثلا آیه طلاق و ازدواج رهنمونی است برای همه مردم ؛آیه جنگ رهنمونی است برای همه جنگهای آینده ؛ آیه حج ترسیمی است برای همه حج کنندگان حال و آینده و...

دین و شریعت ،هم  اعتقاد و هم عمل را اصل قلمداد می کند ونزول آیات نیز در موقعیت و مناسبت و واقعه خاص آن انجام می شده  تا هم بهتر به آن توجه و عمل گردد و هم  فهمانده شود که قرآن همان سخن زندگی انسان و راهبردی است برای جهت دهی دقیق و اصلاح سازی فعل و عمل . مثلا ما خود گاهی می خواهیم  راجع به موضوعی با کسی صحبت کنیم  لکن  بهتر می دانیم که صبر کرده  تا مناسبت وبهانه ای پیش بیاید تا هم ما  راحت تر حرفمان  رابیان کنیم  وهم طرف ،دقیق تر به حرفمان  توجه و عمل کند. 

 


مرگ رسولان وعدم مانعیت الهی

اشکال: چراآنگاه  که پیامبر  را زهر خوراند ند وعلی وامام حسین رابا شمشیر کشتند این خدا با آن همه قدرت وادعا  کاری  نتوانست بکند و چرا پیامبر و امام باید  کشته گردند  برای آنکه  شفاعت کننده دیگران شوند ؟

پاسخ:

 اگر سرنوشت فلان پیامبر و امام  با قتل همراه شده  دلیل براین نیست  که خدا ایشان را صرفا برای کشته شدن  خلق کرده . اگر هم شفیع دیگرانند به خاطر جایگاه وشان رفیع  آنان  نزد خداست نه مقتولیت ایشان  .

 

 هر انسان و از جمله پیامبر و معصوم  دارای عمر محدود و اجل مسمایند  . اگر  تعهد الهی بر  این بود که  پیامبر  تا دویست سال عمر نماید   وآن وقت خداوند برای از دنیا رفتن زود هنگام او کاری نمی کرد جای انتقاد وسوال وجود داشت ولی بحث این است که  پروردگار ،خود از سرآمد عمر ایشان  خبر دارد وقرار هم نبوده که مانع از این امر شود  چون آخرت  برای ایشان ،  خیرٌ و ابقی است. البته  مطالعه تاریخ و زندگی نبی اسلام نشان می دهد که  خداوند بارها پیامبر خود را از مرگ حتمی نجات داده  که مهم ترین آن شب لیله المبیت بود که به وسیله وحی از نقشه دشمن برای قتل خویش آگاه شد ودیگری در جنگ تبوک بود که عده ای از منافقان نقشه قتل او را کشیده بودند .همچنین معجزه  نجات  پیامبر در مسیر هجرت به مدینه  را نیز نباید از نظر دور داشت.


 

آیا حق،مقوله ای نسبی است؟

 مسلم است زمانی که خدا زورش از همه بیشتر است پس می گوید که حق با من است وهر چه بگوید دیگران باید  اطاعت کنند پس حق ،امری نسبی است و نظام دین، نظام خدا سالاری است  یعنی"الحق لمن غلب".علاوه بر این،مسلمانان می گویند که  ولایت وسرپرستی ما از آن خدا ورسول  است در حالی که سرپرستی مال انسان محجور و ضعیف وصغیر است.

پاسخ:

فعلا خدا خالق انسان و صاحب ومالک امور  است و بالاتر  از او کسی نیست که بتواند وی را توبیخ کرده یا انسان بتواند به نزد  او شکایت برد پس چاره این است که تن به نظام خدا سالاری داده و با در نیافتادن با او منفعت خود رااز دست ندهیم چه اینکه  نظام ،نظامی سراسر عدل و حسن باشد یا خیر.  البته خداوند در خالقیت و مدیریت عالم،  بی نقص است و سیره  قانون گذاری جمعی او نیز در اغلب موارد مورد اعتراض نیست  مثلا قانون ممنوعیت  دزدی و قتل و ربا و تجاوز و دروغ  و تهمت و هتک حرمت و....،مورد پذیرش همه انسانهاست هر چند که ممکن است خودعملا به این قوانین پشت پا زنند . قوانینی هم که مورد نقد و اشکالند یا پشت پرده ،حکمتها و مصالحی نهفته دارند و یا آنکه این پیروان خدایند که  بعضی جاهها منظور پروردگار را بد فهمیده  و قوانین و فتواهای  نارسا ترسیم نموده اند. لکن  آنچه  بعضاً در مورد خداوند   شائبه اشکال و نقد واعتراض  ایجاد می کند نوع ربوبیت و سیره  رفتاری افراط و تفریط گونه یا تبعیض آمیز  او در قبال بعضی انسانها ست که عملا به جای اصلاح ایشان به تباهی و خستگی و برون رفت  آنان از وادی اطاعت و ایمان و بد بینی آنان نسبت به  خدا منجر می گردد .  اگر کسی  خالق و هنرمند و استادی  زبر دست  باشد لازمه اش این نیست که در اخلاق و رفتار با زن و فرزند نیز نمونه باشد  . بعضی از متکلمین شیعه چنین استدلال نموده اند که چون خداوند صرف الوجود و بسیط  است پس نقص و عیب در مورد او راه ندارد لکن این حرف را شاید نتوان به صورت کلی  پذیرفت ؛ بلی ،صفاتی که  لازمه آنها  ثبوت  جسمانیت و  محدودیت و  مخلوقیت باشد در خدا راه ندارد اما لازمه همه صفاتی  که ما آنها را  عیب و نقص قلمداد می کنیم جسمانیت و مخلوقیت نیست پس بین نقصی که مربوط به ذات یا خالقیت و مدیریت عالم می شود با عیب و  نقصی که مربوط به رفتار و ربوبیت است  فرق وجود دارد . (3)البته  نقص و ظلم در این باب  غالبا  امری نسبی است یعنی از دید ماست که فلان  نوع رفتار یا تقدیر خداوند  ،عیب  یاظلم  معنا می گیرد نه از دید خداوند و قانون عدل یا حکمت او.علاوه بر این، برای قضاوت در مورد حسن و قبح مقدرات یا رفتارهای الهی یا ظلم و عدل او باید  مجموعه دنیا و آخرت را کنار یکدیگر قرار داد و سرنوشت و بهره نهایی را در نظر گرفت.شیعه معتقد است که عدل یک قانون مشخص عقلی و فطری است که خدا همیشه  بر طبق آن عمل می کند و عقیده اشاعره این است که عدل، قاعده و مصادیق کاملا مشخصی ندارد بلکه هر چه خدا کند همان مصداق عدل خواهد بود. اما در مجموع باید گفت که نه عقیده شیعه در مورد عدل صحیح به نظر می رسد ونه عقیده اشاعره ؛ بلکه واقعیت این است که  حتی اگر  مفهوم و کل مصادیق عدل و ظلم برای ما  معلوم باشند باز  خداوند تعهدی ندارد که همه جا از این قوانین تبعیت کند بلکه او خود را مختار می بیند که هر گونه  بخواهد عمل نماید   چون خویش  را خدا و صاحب اختیار می بیند پس می تواند برای هر نوع فعلی توجیهی بیافریند و خود را تبرئه نماید .پس فعال لما یشاء  هم به معنی اختیار در مسئله خلقت است  و هم اختیار در رعایت قانون عدل تعریف شده نزد انسان ،یا عدم آن.گویا خدا  حرفش با انسان این است که چون من خدایم هر چه کردم و هر چه خواستم ولو اینکه ظلم و  زور باشد باید اطاعت و قبول  و تحمل کنی ولو اینکه پاداش تو مساوی با عذاب و سختی تو نباشد.البته لازم نیست که خدا همیشه یا غالبا این گونه با همه بندگان تعامل کند بلکه فقط وجود یک مصداق در کل نظام خلقت برای هدم  هر دو نظریه  کافی است  .آنچه محرک انسان به سوی عدل است محرک خدا نیز به سوی عدل محسوب می شود و آنچه محرک انسان به سوی ظلم و تبعیض است محرک خداوند نیز به حساب می آید .برای انسان در بحث عدل و ظلم ،هم بحث مقتضی و هم مانع مطرح است و برای خدا نیز چنین است . همان گونه که هوای نفس وخود خواهی و بزرگ منشی و منفعت طلبی و لذت جویی از موانع تبعیت  کامل انسان از قانون حق و عدالت است در مورد خدا نیز چنین است.موانع انسان در اعمال فعل حق ،هم می تواند درونی باشد  و هم بیرونی . خدا مانع بیرونی ندارد ولی مانند انسان صاحب موانع درونی بالایی است و بلکه قوی تر از انسان.

سرپرستی نیز به آن معنا نیست  که در مورد کودک وطفل گفته می شود بلکه منظور ،سرپرستی معنوی است یعنی انسانها به خاطر آنکه در سرگردانی و خطا گرفتار نشوند باید خود را تحت ارشاد و هدایت  کسانی قرار دهند که عین عقل و  عصمتند  وبه صلاح وفسادوراه وچاه بیشتر از ما آگاهند .

 

 


دلیل  نیاز به تفسیر

اشکال: آن کس که قرآن را تفسیر می کند حرفش این است که خدا ورسول نفهمیده اندومن فهمیده ام  و اینکه  خدا و رسول حواسشان نبوده که چه می نویسند وما درست می فهمیم .اگر قرآن نازل شده که من هیچ ندانم  چه فایده دارد واگر نازل شده که من بفهمم که می فهمم پس دیگر نیازی به تفسیر ندارم .

پاسخ:

اولا  ترجمه نیز ،خود محصول وشالوده تفسیر است و کسی  اجازه ندارد که  بدون رجوع به تفاسیر  و بدون  تسلط  بر زبان عربی و فهم دقیق کلمات واصطلاحات آن  دست به ترجمه قرآن بزند .ثانیا: با توجه به اینکه  بعضی آیات  ،محکمات قرآنند  و بعضی دیگر  متشابهات؛ پس لازم است که تفسیرواقعی  آیات متشابه از قرآن و روایات معلوم شود قبل از اینکه مورد نزاع و تفسیر به رای شخصی واقع گردند .

[هُوَ الَّذِيَ أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاء الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاء تَأْوِيلِهِ... ].(4)

ثالثا:درست است  که اکثر آیات قرآن به خصوص آیات اخلاقی،  برای عموم قابل فهمند  لکن در باب احکام وبعضی از آیات دیگر مثل آیات توحیدی ، این گونه نیست .ممکن است ما ترجمه لفظی  یک آیه را بدانیم  ولی مفهوم و حقیقت عمقی آیه  یا لفظ را درک نکنیم مانند کلمه "عرش" یا آیه :" الله نور السموات والارض مثل نوره کمشکوة فیها مصباح فی زجاجة ...." یا آیه : " يدبر الامر من السماء الي الارض ثم يعرج اليه في يوم كان مقداره الف سنة مما تعدون ". همچنین  ممکن است مفهوم یک لفظ واضح ، ولی مصداق آن مورد اختلاف باشد یا ممکن است مفهوم ،واضح باشد  ولی محدوده آن  معلوم نباشد مثل محدوده  محاربه  در آیه "جزاء الذین یحاربون الله ...."  . بنابراین برای فهم دقیق آیات ،  شان نزول ، تفاسیر روایی  ،مبانی عقلی و تسلط بر ادبیات عرب وفهم دقیق اصول صرف ونحو و مبانی فقهی و اصولی ، امری اجتناب ناپذیر است  .  روایات ،مبین  اصلی آیات قرآنند و بسیاری از آیات احکام با روایات ،مورد تخصیص وتقییید واقع شده اند  تا جایی که گفته شده:" ما من عام الا وقد خُصّ". فهم  اصول صرف و نحو، رکن دوم در تفسیر قرآن است  مثلا  همان حروف  ساده  مانند: " فی، باء ، من،  الی، حتی ،واو  و..." هر کدام  معانی و عاملیتهای  مختلفی دارند حال در بعضی آیات ، فهم معنای واقعی این حروف بسیار مهم است  چرا که  اتخاذ هر معنا معنای کلی آیه را نیز دگرگون می کند. 

علاوه بر این هیچ مفسری ادعا نکرده که خدا وپیغمبر ندانسته اند  ومن می دانم و هیچ یک از ایشان از راه تفسیر قرآن به مال ومکنت وقدرت نرسیده اند . مفسر ین  قرآن  نه تنها چنین ادعایی ندارند بلکه بر عکس ، ایشان به دنبال آن چیزی اند که خدا وپیغمبر فهمیده اند و ایشان نفهمیده اند یعنی فهم تفسیری و فهم تاویلی . تفسیر، علمی  تخصصی  و تاویل،علم و  امری  لدنی است  وهر دو از محدوده درک عوام خارجند  [وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْم...].

 

دلیل مخالفت با تفسیر: 

عده ای از آن جهت با تفسیر و مفسر سر عناد و لجاج دارند که می دانند  اگرمردم به تفسیر رجوع کنند دروغ گویی ها ی ایشان بر ملا و تفسیرهای ناصواب ایشان از قرآن و  اغراضی که از این راه دنبال می کنند  نقش بر آب خواهد شد.

مسلما هدف بعضی از اهل شبهه   به چالش کشیدن آیات الهی و جنگ با  شریعت است ونه فهم حقیقت و تسلیم پذیری در مقابل آن مغالطه،دروغ،تحریف، مصادره به مطلوب ، پنهان کاری و انتخاب گزینشی و ناقص آیات الهی  وتفسیر دلخواه  ،روشهایی است که این افراد برای به کرسی نشاندن غرض،از آن سود جسته   و به گونه ای   فنون خطابه و بیان را به کار می گیرند   که اکثریت  ، حق را به جانب ایشان داده یا در اصل حقیقت دچار تردید می شوند[ وَمِنَ النَّاسِ مَن يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيُشْهِدُ اللّهَ عَلَى مَا فِي قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصَامِ ]. این افراد  برای آنکه  آیات الهی را هر چه  معوج تر  و نارسا تر ترسیم نمایند  خود را ملزم به مطالعه دقیق  آن می دانند تا  بتوانند در چهره  ملای دین ایشان را با خود هم عقیده کنند[ یَصُدّونََ عَن سَبیلِِ اللهِ وَ یَبغونََها عِوَجاً].

البته عده ای نیز هستند  که چندان به مطالعه کافی و عمیق پای بند نبوده و از همان ابتدا  حق را دائر مدار میل فکری و درونی خود یا تفسیر و استنباط شخصی خویش می دانند و گمان می کنند  ایشانند که  به درک واقعی رسیده و این خدا و شریعتند که در جهل و خطا  سیر می کنند.البته ما معتقد به  خطا ناپذیری خدا در بعد ربوبیت  نیستیم و قبول داریم که خداوند در مسئله ربوبیت و تشریع قانون، خلق و خو و خطا ناپذیری  بالاتر از یک انسان معمولی ندارد (5) اما بسیاری از چیزهایی را که ایشان مطرح می کنند دارای پاسخ و جواب مدلل است .علاوه بر این هر سخن و قانون و شریعتی که خدا وضع نهاده شامل حال همه انسانهای روی زمین  نمی شود آنگونه که هر شربت و دوایی شامل حال هر مریضی نمی گردد.

البته بعضی افراد  به دلیل خصومت و دشمنی با بعضی شریعت  مداران  است که تیشه به دست گرفته  و به سراغ  اصل دین  می روند در حالی که حساب دین  با رویه وعمل دین مداران و حکومتهای مدعی دین ،جداست و نباید به دلیل عملکرد  غلط ایشان، اصل  دین و شریعت  را به چالش کشیده و مورد حمله قرار داد چرا که هیچ یک از ایشان نماینده  دین و شریعت و آیینه تمام نمای آن محسوب نمی شوند.شکی نیست که  اکثر دینداران گرفتار جهل وفسادوخرافات وتعصبات کورند ولی حساب  خداو رسول ،جدا از پیروان نادان است  و همان گونه که   بسیاری از  اهل تفکر فارغ از تقید و دین مداری اند  بسیاری از دین داران نیز فارغ از تفکر و شعورند.

 

 


 

(1)  مشهور بین متکلمین است این است که علم خدا قبل از خلق، علم اجمالی  وعند الارادة وخلق ،علم تفصیلی است. این مسئله با در نظر گرفتن  بحث اختیار ،سخن بجا و درستی خواهد بودهر چند که در همان علم تفصیلی نیز اجمال و تفصیل حاکم است یعنی حقیقت"یعلم سرکم و نجواکم"و "علیم بذات الصدور" به این معنا نیست که خدا در هر حالی بالتفصیل از درون و ضمیر همه انسانها آگاه است بلکه بدین معناست که هر گاه اراده کند از ضمیر و درون انسان آگاه می شود. نکته بعد این است که  آیا اراده وعلم نزد خدا یک مقوله اند  یا خیر؟ مسلم است که صفات ذاتی خدا عین یکدیگرند وتمایز آنها اعتباری است ولی صفات فعلی ،حقیقتا منفکند .بعضی گفته اند که علم واراده از یک مقوله اند یعنی به محض اینکه خدا به چیزی التفات کند آن چیز موجود می شود ولی  این گونه نیست زیرا  خداوند در قرآن به بعضی چیزها  التفات کرده ولی موجود نشده اند مثلا می فرماید: "ولوشاءالله لجمعهم علی الهدی" یا " ولو شاء الله لذهب بسمعهم وابصارهم".  پس التفات، عین خلق نیست و اراده خدا نیز همچون اراده انسان ،دو مرحله دارد :تصوری وعملی. وقتی خداوند لباس زمان ومکان را می پوشد هر چیز که لازمه اش تغییر وحدوث است تغییر وحدوث در فعل وتلبس مکانی وزمانی خداست نه تغییر در ذات . مثلا خود  انسان ، یک روح مجرد است ولی وقتی لباس جسم را می پوشد  با صفات جسمانی همراه می شود و البته تنزل او در این مقام ،تنزل اعتباری است زیرا روح تغییر نمی کند ودچار کون وفساد نمی شود بلکه همه تغییرات  مربوط به جسم است  . این قضیه را می توان به دریا و موج تشبیه کرد ؛ موج امری اعتباری وبر گرفته از همان آب است وهر چه تغییر وجنبش است در صورت آب است نه در ذات آن . ذات آب وحقیقت آن علی رغم همه فعل و انفعالات صوری و اعتباری ،همچنان ثابت ولم یتغیر است.

(2)-لکن اشکال اینجاست که اگر مسیر انسان در این دنیا و داشته های او بر اساس انتخاب و گزینش ازلی خود اوست پس چرا خداوند در قبال راه و تقدیر مثبتی که خود انسان بر گزیده بر او منت می گذارد و فخر نعمت می فروشد و طلب مزد می کند و اگر این امتیازات و فضائل، محصول گزینش خداست پس لازمه آن اولا  تبعیض  میان انسانهاست و ثانیا اینکه خداوند برای بعضی انسانها  در کنار فضائل ،ضعفها و نقصها و تقدیرات ناصواب و رذائل  محرزی نیز قرار داده که انسان را راه گریزی از گرفتار شدن در آنها نیست  و این تقدیرات و رذائل عملا راه ثمر دهی فضائل را مسدود می کنند  پس باز هم جای منت گذاشتن بر چنین انسانی نیست مگر در مورد انبیاء و اولیاء که از چنین نقصهایی  مصونند.


(3)-
توحید به معنی واحد دانستن وجود خداست اما علم توحید شامل همه مباحث مربوط به ذات وفعل باری تعالی است . هر چند که انسان را راهی به درک کنه ذات خداوند نیست اما مراتب فهم ودرک توحید بیش از آن چیزی است که شنیده و پیموده ایم و انسان به مقتضای شعور وسیع کیهانی همواره در مسیر معرفت خداوند راههای طی نکرده ای پیش رو ی خود دارد. " لم یطلع العقول علی تحدید صفته و لم یحجبها عن واجب معرفته ".
صفات خداوند به دو دسته تقسیم می شوند : صفات ذات و صفات فعل.
صفات فعل را نیز می توان به سه نوع تقسیم نمود:1- خالقیت 2- تدبیر وتقدیر  3- ربوبیت ،که خاص رابطه خداوند با انس وجن  است .در این مقام خداوند علاوه بر خالقیت ومدبر یت ،صفت معلم و مربی بودن را نیز  به ظهور می رساند و نوع فعل ورفتار را برای رسیدن به کمال و قرب به خود معین کرده وحقیقت عصمت و خلق وخوی فکری و رفتاری خو یش را آشکار ساخته و انس وجن را امر به حرکت در همین مسیر می دهد 
.

(4)-برای محکم و متشابه  سه معنا می توان قائل شد که ممکن است همه آنها منظور نظر باشند :1-  محکمات به آیاتی گفته می شوند که ظاهر وباطنشان یکی است ونیاز به تفسیر خاصی  ندارند ولی متشابهات ،ذو الوجوهند و دو یا چند  منظور  را می توان بر آنها حمل کرد  لکن اینکه کدام آیه جزو محکمات است و کدام جزو متشابهات،همه جا قابل تشخیص نیست بلکه نیاز به تخصص  دارد. 2- محکمات به اصول و قواعد یا قوانین لم یتغیر وثابت و عام ، ومتشابهات به  قواعد و قوانین نسبی و احکام  تعبدی و قابل نسخ توسط خداوند گفته می شود. 3- محکمات، اصولند و متشابهات ،تفریع اصول.

(5)-خدا نیز مانند  انسان همیشه بر اساس منافع  خود حرکت کرده و هیچ گاه منفعت دیگری  را بر منفعت خود ترجیح نمی دهد  ودر وقت خود مانند بعضی انسانها ، متکبر ،مکار،دروغ پرداز ،منسی،منان،دیکتاتور و جبار، زورگو،بخیل و مانع ، استهزاء گر، غیرتمند و حسود ،لجوج، موذی،ضارّ، کینه گر و منتقم، احساساتی ، تعصبی و حساس ، ظاهر بین ، بهانه گیر،بهانه جو ،تبعیض گر، زیاده خواه و بهره کش می شود و آنگاه است که  او را نه در کشتن کس مداراست و از سوزاندن سود و سرمایه محابا .از آنجا که خداخود مجمع صفات متضاد و متضادترین صفات است پس رفتار و قانون او نیز بر کنار از افراط و تفریط و تضاد نیست وشاید بتوان گفت که مجموعا  قوانین  خود انسانها  بهتر از قوانین اوست (هر چند که هر قانون او شامل همه انسانها نمی شود) و نه تنها  پیامبران و اولیاء بلکه بعضی انسانهای عادی  در خلق و منش ،بهتر  وپاک تر از خدای خویشند  .حال آنکه او در بسیاری از همان صفات مثبت همچون صبر و حلم وشکوریت نیز بالاتر و برتر از یک انسان معمولی نیست.  او هم اصل و مصدر و جامع صفاتی است که به شیطان داده و هم جامع صفاتی است که به حور و پری و فرشته  بخشیده؛ هم جامع صفات عدل است و هم ظلم و تبعیض ؛هم جامع صفاتی است که به پست ترین موجود داده و هم جامع صفاتی است که به عالی ترین موجود بخشیده.هم جامع همه فضائل  وحسنها و هم جامع همه رذائل و عیبهاست .گاهی  درصحت کامل است و گاهی در بیماری کامل. پس در عالم  حتی خدا نیز  مقدس مطلق نیست .نیازمندی او به انسان کمتر از نیازمندی انسان به او نیست وبرای نیل به ارضای خواسته های خویش ابایی از استثمار او وسپس مانند تفاله ای به دور انداختن وی ندارد. بروز این احساسات متضاد ، موجب عبث کاری و رفتارهای افراط گرانه و تفریط گونه  با بعضی از اصناف انسان چه در نوع رفتار یا قانون گذاری، می گردد  و نتیجه آن گاه چیزی جز تباهی انسانها و برون رفت ایشان از وادی ایمان یا ورود  در وادی جهل و جمود و تعصب و عدم تعادل فکری و روحی  نخواهد بود  حال آنکه خدا نیز به دلیل تکبرو بزرگ منشی، علی رغم احساس خطا هیچ گاه  هیچ تقصیری را بر گردن نمی گیرد و هیچ حجتی  را بر خود بر نتافته  و از هیچ  بهانه ای برای تبرئه خود و  فرار از مسئولیت و انداختن تقصیر به گردن  انسان  و بستن دهان او  دریغ نمی کند [فلا یوذن لهم فیعتذرون]. در این میان گاه بیش از آنکه انسانها خود در حق خویشتن ظلم و تباهی روا دارند او با تعجیل  در انتقام و تقاص ،یا کش دادن بیش از حد گیر و دار یا دخالت بی جا  در زندگی او  ، آنچنان تباهی مضاعف بر انسان روا داشته و موجبات فرار و تنفر بندگان را از خود و قطع امید ایشان را  فراهم می سازد  که دیگر  کسی مقیم حریم حرم  نمی ماند و بدتر اینکه گویا ایشان  برای همین فرار اجباری نیز باید تنبیه و مجازات شوند.او در حالی انسانها را ازبعضی صفات یا رفتارها منع می کند که خود واجد همان صفات و رفتارهاست. او در لباس و لعاب  تقدس کار اهل ظلم و نفاق را  می کند و برای تامین منفعت و لذت خود که همانا یاد و ذکر خود وشیرینی ذلت و  التماس انسانها به اوست باکی از باقی گذاشتن  استخوان بر لای زخم یا در انداختن عمدی ایشان  در وادی ترس کاذب ، جهل و حماقت یا خطا یا ناتوانی و عقب افتادگی  که آنها را در کنار خود نگه دارد، ندارد تا آنجا که  حاکمیت ظلم و جهل و مکر و دروغ در جامعه  نزد او مقبول تر می نماید تا کمرنگ شدن نام او و جایگزین گشتن  حاکمیت عدل و عقلانیت و صداقت .پس منفعت او در جهل وگناه انسانهاست تا  بتواند بر آنان  بار دلخواه تحمیل نموده و سواری گیرد یا ایشان   را ملتمس درگاه خود کرده  ولذت ببرد پس عبارت"والله غنی عن العالمین"از این نظر  عبارتی راست و صادق به نظر نمی آید.

به هر اندازه که انسان ساده دل  کمر خم کند او نیز بار می نهد و ذره ای در این کار  شرم و چشم رویی روا نمی دارد. مسلم است که عاقلان  تن به چنین باری نمی دهند پس لاجرم  قرعه بار امانت را  به نام همان  دیوانگان و جهلا زده اند   [وحملها الانسان انه کان ظلوما جهولا] زیرا با وجود ظلم و جهل، هیچ دارایی و امانتی حتی توحید و عشق و عرفان علی رغم ظاهر دلچسب ،هیچ کارایی برای انسان  نداشته و سود آن در نهایت  تنها به جیب خدا می رود واین همان چیزی است که او می خواهد یعنی طلبکار بودن بر انسان بدون ذره ای بدهی(البته پیامبران و معصومین از این قاعده مستثنایند).انسانهای ضعیف و جاهل و وابسته،گروگان های خدا و  ابزاری برای او  در جهت اطفاء امیال نفسانی وی اند . هواهای نفسانی خدا کمتر از هواهای نفسانی انسان نیست و اگر خدا با آن قدرت نتواند جلوی امیال خود را بگیرد آیا از انسان ضعیف انتظار است؟ و اگر انسان خلیفه و فرزند خداست پس آنچه می کند از او آموخته و او  نمی تواند که مانند پدر و مخلف عنه  نباشد .

متحملان بار امانت یا قدیس ترین و برگزیده ترین و سعادتمندترین انسانهایند  ویا  جاهل ترین و احمق ترین و خاسرترین ایشان ؛وتقریبا  حد میانه ای وجود ندارد.از عوامل خسارت انسان همین امانت پذیری و ادعا گری اوست که بدهی ایشان را به خدا سنگین تر و توقع خدا را نسبت به آنان   عظیم تر می سازد . از سوی دیگر،افراط در درافتادن با بندگان عملا موجب سبک شدن شان و شکستن ابهت و بزرگی  او در چشم بنده شده   و این امر به طور طبیعی انسان را از خدا زده و خسته خواهد نمود.بنابراین  انسان نیز  بهتر است که با خالق رابطه ای متعادل داشته باشد یعنی نه قریب باشد و نه دور؛ چرا که  در بیگانگی و کفر ،عذاب است و در نزدیکی نیز عذاب .هم دشمنی درد سر است و هم دوستی.هم تکبر درد سر است و هم اظهار ذلت و عجز و التماس زیاده.هم کفران درد سر است و هم اظهار شکر و سپاس بیش از حد.هر چه انسان نزد خدا آشناتر و قریب تر باشد  توقع و سختگیری و غیرت و حساسیت  نیز بر وی بیشتر خواهد بود و این رویه گاه به ضرر انسان و تباهی او تمام می شود تا منفعت او ،مگر در مورد انبیا ءو اولیاء که از هر جهت کامل بوده و خدا خود، ایشان را مختوم به مهر سعادت و بهشت  نموده .پس در مورد خداوند نیز  آواز دهل شنیدن از دور ،خوش است.ما انسانها نیز آن رفتار سختگیرانه و اذیت گونه ای که در مقابل زن و فرزند داریم در مقابل همسایه و همکار نداریم. پس هر کس که سعادتمند است بر قرب می نشیند و آنگونه نیست که هر که بر قرب نشیند سعادتمند باشد زیرا خدا هم جنس ما نیست و پرواز انسان با خدا پرواز باز و کبوتر است . البته این حقایق در چشم هیچ انسانی  نمایانده نمی شود وگرنه هیچ کس در وادی ایمان و دوستی او قرار نمی گیرد مگر روزی که دیگر برای از نو آغاز کردن راه و فرصتی نباشد  . بر این اساس انسانها دید مساوی به خداوند ندارند زیرا که شناخت همه  نسبت به خدا و نیز رفتار خداوند نسبت به همه انسانها مساوی نیست  وهمان گونه که گاه نوع  رفتار خدا محصول عمل انسان است گاهی نیز نوع رفتار و عملکرد انسان محصول رفتار خدا با او و شناخت  متفاوت او از خدا نسبت به دیگران است به خصوص زمانی که انسان عمری همه چیز را نعمت می پنداشته و یکباره همه آنها را نقمت و خود را بازیچه دست خدا و بدهکار  بی مایه می بیند آنگاه نه نعمتی را نعمت می نگرد که بر آن شکر کند و نه گناهی را از خود می داند که بر آن استغفار نماید  زیرا  بیش از نود درصد  از گناهان انسان ریشه در  سوء رفتار خدا و فشار و سختگیری بیش از حد او یا نوع تقدیر  رقم زده شده از سوی او یا آفرینش ذات  خراب و ناقص یاخلق کردن موجود ضعیف در محیطی دارد   که بین ذات او و محیط ناسازگاری تام و مطلق بر قرار است.همان گونه که یک زن تا حدی می تواند بر ناسازگاری با همسر و رفتار دیکتاتور مابانه و تحقیر گرانه او  شکیبا باشد هیچ انسانی نیز نمی تواند  تا ابد زیر پتک عذاب و در زندان و آتش و فارغ از لذت و شادی ،همچنان  دلبسته خدا باقی بماند .این در حالی است که خداوند برای بعضی انسانها مسیری را تعیین کرده که ایشان مجبور به گذر کردن از همان یک راهند و اگر خود نیز بخواهند توان  گزینش دومی را نداشته و در این تنگنا و استبداد سرانجام راهی جز فریاد و عصیان و تمرد برایشان باقی نمی ماند.  پس به همان اندازه که خدا در خلقت عالم ،شاهکار و زیبا آفرینی و نظم و ظرافت  تحسین برانگیز به خرج داده  در خلقت انسان و بعد ربوبیت، تباه کاری نموده و آن روی سکه ذات خود را بر ملا کرده .مسلم است زمانی که خدا خود را در چشم بنده سبک و کوچک نشان می دهد بنده نیز داعیه ای بر اطاعت و عبادت نخواهد داشت. گاه بعضی تشریعات و قانون گذاریها نیز  که بر مبنای هیجانات خدا و بر اساس "کل یوم هو فی شان"،در مقطعی خاص از زمان  و در مورد انسانهایی خاص بوده ،بی دلیل به همه مقاطع زمانی تاریخ و انسانهای متفاوت از گذشته نیز سرایت داده می شود و موجب بروز موانع  اساسی در جامعه و اشکالات عدیده   بر کار خدا می گردد. برای خداوند مانع بیرونی در جهت تحقق حکمت یا عدالت یا جمال و زیبایی تام وجود ندارد لکن این موانع گاه در خود ذاتند . در واقع  همان گونه که گاه در انسان، احساسات ،غالب بر عقلانیت و اعتدال منشی  می شود احساسات الهی نیز گاه مانع از تحقق رفتار صحیح و معتدل، ومنفعت طلبی خدایی نیز گاه مانع از تحقق عدالت و انصاف متوقع  از جانب او  می گردد. اگر خدا را به منزله پدر و انسانها را به منزله فرزندان او بدانیم باید گفت که گاه فرزند بالغ ، هم در عمل می تواند عقلانی تر و متخلق تر از پدر  رفتار کند و هم در اندیشه و تز می تواند بر کار پدر عیب و خطای منطقی   وارد نماید.بر این اساس خدا را نمی توان یک قدیس نامید و شاید اولیای او قدیس تر از اویند زیرا این اولیا فقط از خطا نا معصومند و لی خدا هم از خطا و هم از گناه نا معصوم است.  البته با همه این حرف و حدیثها پوشاندن عیب  و آبرو داری کردن برای خدا  ،خود خدمتی به درگاه او و احترامی به جایگاه الوهیت است.

پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت                آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد !


پاسخ به شبهات رضا فاضلی
شبهات فاضلی 6
واقعیت جنگ نخله

 

 

 تا قبل از آنکه  یاران رسول الله   به کاروان ابو سفیان دستبرد زنند وآن را در جنگ نخله غارت کنند حضرت علی وحضرت محمد  روزانه چندعدد خرما بیشتر نداشتند که بخورند و گویا بعد از این غارت بود که  مالدار شدند و  از گرسنگی وفقر نجات پیدا کردند ....

 

پاسخ:

رسول خدا  چه قبل از این واقعه و چه بعد از آن، ساده ترین  زندگی و خوراک را داشت  و زهد او نیز زهد اختیاری و شعارش " الفقر فخری" بود . واما ماجرای جنگ نخله به این صورت است که چون رسول خدا (ص) از بدر اول بازگشت، روزی  عبد الله بن جحش را به همراه هشت نفر از مهاجرین  روانه مأموریتی اطلاعاتی به سوی نجد  و سرزمین نخله (بین مکه  و طائف) نمود تا از وضعیت و تحرکات قریش آگاهی کسب کنند. فرستادگان رسول خدا در روز آخر ماه رجب به نخله وارد شدند و کمین کردند. کاروانی از قریش به سر کردگی "عمرو بن الحضرمی" از تجارت طائف به مکه بر می­ گشت که کالاهای تجارتی  به همراه داشت.عبد الله و همراهان خواستند به کاروان حمله کنند اما روز آخر ماه رجب (از ماههای حرام) بود. با خود گفتند که  اگر اینان داخل حرم شوند جنگ با آنها به پاس حرم، جایز نیست  و اگر اینجا با آنها جنگ کنیم حرمت ماه حرام را شکسته ­ایم،اما سرانجام به کاروان حمله کرده و ایشان را مهزوم نمودند وبا اسیران و غنائم کاروان قریش به مدینه باز گشتند.پیامبر (ص) از اقدام خود سرانه عبد الله و همراهان  ناراحت و عصبانی  شد و از تحویل گرفتن اسراء و غنائم کاروان قریش خوداری کرد .

این کار باز تاب وسیعی در بین مسلمانان داشت وموجب سرزنش  عبد الله و همراهان او شد  و از سوی دیگر قریش از این جریان بهره برداری تبلیغاتی کردند و می ­گفتند، محمد(ص) حرمت ماه حرام را شکسته و در آن خونریزی کرده و اموال مردم را گرفته است. در این بحبوحه  آیه  زیر نازل شد:

 
« يسالونك عن الشهر الحرام قتال فيه قل قتالٌ فيه كبيرٌ وصدٌ عن سبيل الله وكفرٌ به والمسجد الحرام واخراجُ اهله منه اكبر عند الله والفتنةُ اكبرُ من القتل ولا يزالون يقاتلونكم حتي يَرُدّوكم عن دينكم».
 
با نزول این آیات که همراه با تبرئه ضمنی عبد الله و همراهان او بود، قریش ،عامل فتنه معرفی  و گناه آنها بزرگتر از قتل در ماه حرام دانسته  شد .بنابراین  جو مسمومی که بر ضد مسلمانان به وجود آمده بود شکست و رسول خدا (ص) اسیران و غنائم را پذیرفت .
لکن اشکال آقای فاضلی همچنان باقی است با این تفاوت که این بار انگشت اتهام به جای رسول  الله  متوجه پروردگار است که بالاخره جنگ ،آداب و رسوم دارد و تایید الهی  در این مورد یعنی باز کردن راه اباحی گری برای مسلمانان، که هر کس بتواند خلاف دستور فرمانده  ورهبر خود عمل کند و بعد هم به خاطر قرابت ایمانی که  با خدا دارد از  خطای خود تبرئه شود. فتنه مشرک علیه حکومت معصوم ،گناهی بزرگ است اما پذیرش حمله ناگهانی  به یک کاروان غیر نظامی، آن هم به افرادی که دقیقا معلوم نبوده که  همه جزو فتنه گران بوده اند یا صرفا مشرک معمولی اند، سخت است. بلی اگر خود مشرکین ابتدائا حمله نموده و حرمت ماه حرام را شکسته  بودند  پیامبر نیز قاعدتا  می توانست مقابله به مثل کند . لکن با همه این حرف و حدیثها باید گفت که اولا این نوع جواز ،مخصوص محاربین علیه حکومت معصوم است و نه دیگران و  ثانیافقط شامل محاربین و فتنه گران  مشرک می شود و نه محاربین و فتنه گران  دیگر.

 


سندیت احادیث


 امامان شیعه از اولین آنها تا آخرین ،هیچ کدام هیچ خط ونوشته ای از خود باقی نگذاشته اند بنابراین نقل قولهایی که از ایشان می شود  مستند به  هیچ سندی نیست . مثلا  شیخ رضی که احادیثی را به عنوان  نهج البلاغه جمع کرده و آنها را به امام اول نسبت داده، چهارصد سال بعد از امیر مومنان زندگی می کرده ،  در حالی که حضرت علی نوشته ای از خود به جای نگذاشته . حضرت رسول هم قرآن را از حفظ می گفته  و چیزی را مکتوب نمی کرده . حال از کجا معلوم که چیزهایی که به دست ما رسیده  واقعا سخن آنهاست؟

پاسخ:

هر چند که پیامبر خطی از قرآن ننوشته  که به دست ما برسد اما کاتبانی به نام کاتبان وحی  داشته  واین افراد را خود، از میان معتمدین  انتخاب می کرده .

در قدیم  به دلیل نبود صنعت چاپ و طبع، امر نگارش را افراد خاصی بر عهده داشته اند که گاه اصلا شغلشان  همین بوده  . پادشاهان نیز در دربار خود  کاتب یا کاتبانی  داشته اند که سخنان و اوامر ایشان  یا وقایع تاریخی  را به رشته تحریر در می آورده اند  . سخنان معصومین نیز غالبا در قالب موعظه وسخنرانی یا جواب به سوالات است پس خود معمولا چیزی در این زمینه مکتوب نمی کرده اند بلکه  شنوندگان، آنها  را حفظ وضبط می نموده اند .

برای فهم صحت وسقم احادیث، شرایط وضوابط  حساب شده و خاصی  وجود دارد و هر حدیثی  باید از فیلترهای  خاص بگذرد  . علم رجال ودرایه نیز در همین راستا  تاسیس شده اند .

حالت یک حدیث نسبت به حکم قرآن و عقل چند گونه است:1- حدیث با آیه قرآن تباین کلی دارد که در این صورت معصومین خود گفته اند که حدیث را دور انداخته  و به آن اعتنا نکنید(فاضربوه علی الجدار). 2- حدیث همان حرف قرآن را می گوید که در این صورت رتبه قرآن مقدم است و نیازی به حدیث نیست. 3- حدیث راجع به چیزی است که عقل یا فطرت نیز به آن حکم می کند که در این صورت باز حدیث  حرف جدیدی نمی گوید بلکه در صدد موعظه وتاکید بر همان حکم عقل است کما اینکه بسیاری از آیات قرآن نیز بازگویی و تاکید بر همان حکم عقلند. 4- حدیث راجع به احکام است و با آیه قرآن تباین  جزیی دارد .در این صورت اگرهمه روات تا امام معصوم معلوم بوده و جزو عدول باشند آن حدیث مفسر آیه  و مقید و مخصص واقع  می گردد.البته این تقیید و تخصیص از همان بدو نزول وجود داشته لکن سخن معصوم تنها کاشف و مبین حقیقت آیه است.  5- حدیث راجع به چیزی است  که نزد قرآن یا حکم عقل یا عقلاء مسکوت عنه می باشد که این مورد تنها در باب احکام می تواند جریان داشته باشد. در این صورت تنها با وجود معلوم ومقبول بودن  تمامی روات و عادل بودن ایشان و یا اجماعی بودن حکم نزد همه فقهای متقدم و متاخر ، آن حکم دارای حجیت خواهد بود(در صورتی که  بخواهیم حدیث را دال بر وجوب یا حرمت بدانیم و نه مستحب و مکروه) .این در صورتی است که قائل شویم کلام امام معصوم  نیز مانند کلام خدا شریعت ساز است  حال آنکه  امام معصوم از نزد خود چیزی نمی گوید بلکه کلام او همان کلام خدا یا  نبی است و حتی ایشان در  باب اخلاقیات نیز بسیاری ازگفتارهای خود را با ذکر سلسله به پیامبر می رسانده اند یا کلام خود را مستند به قرآن می کرده اند.البته یکی از دلایل کثرت حدیث ،کثرت سوالات مردم از ایشان  مخصوصا در بحث احکام  بوده . ما اگر در بحث احکام فقط به کلام قرآن و نبی بسنده کنیم فقه ما خیلی  مختصرتر و کم حجم تر خواهد بود. ظاهراًمعصومین خود چندان در صدد بیان احکامی بیش از آنچه خدا و پیامبر گفته اندنبوده اند و وظیفه اصلی خود را صیانت از اصل اسلامی می دانسته اند  که پرونده بیان و سخن  آن با اتمام وحی بسته شده است ،لکن چون مردم سو الات اضافه می پرسیده اند ایشان نیز مجبور به بیان  بوده اند تا فرد در موضوع مورد سوال بی تکلیف و بی راهکار نماند و این بوده که همیشه حرف حرف آورده و دامنه اسلام و احکام بسیار کش دار شده بدون آنکه در فهم و یادگیری این همه قیل و قال فایده و رشد فکری و عقلی چندانی در کار باشد.  (1) ظاهراً خود مردم می توانسته اند در آنچه برای آن حکمی در قرآن  و احادیث نبی  بیان نشده هر گونه که می خواهند عمل کنند و طبق آیه" ولا تسئلوا عن اشیاء ان تبد لکم تسوء کم" خود را به مشقت نیفکنند.قرآن  نیز در صدد بیان کلیات و اصول بوده و بقیه چیزها را به خود مردم واگذار کرده تا با اندیشه ومشورت، راه خود را در جاده های فرعی بیابند یا قوانین مختلف برای خود وضع کنند  لکن گویا مسلمین گمان کرده اند که خدا باید از سیر تا پیاز همه چیز را برای آنان بازگو کند ،پس به جای به کار انداختن اندیشه یا اکتفا به همان مبینات ، دائم در صدد سوال بوده اند و این سوالات بعد از هزار و چهارصد سال هنوز تمامی ندارد.

تقریبا صد درصد  آیات و احادیث اخلاقی ، تاکید بر همان  حکم فطرت یا عقلی اند  که در وجود هر انسانی آن حکم وندا نهفته  و حرف جدیدی نیست و بقیه احادیث و آیات نیز که مربوط به احکام عبادات و معاملات و حقوقند غالباً مسائل نسبی و تعبدی و خاص مسلمینند و  قواعدی جهانشمول به حساب نمی آیند .  پس در واقع اگر عقل و شعور انسان کامل باشد خود  به همان واقعیات  اخلاقی خواهد رسید  که خدا و انبیاء و معصومین  گفته اند و بلکه باید گفت که عقل مقدم بر شریعت است .شریعت هیچگاه مخصص حکم عقل واقع نمی شود بلکه این عقل است که مخصص و مقید حکم شریعت واقع می گردد.

در قدیم ،سنت نقل حدیث این گونه بوده  که ذکر حدیث می باید توام با ذکر سلسله حدیث باشد  وبلکه شخص برای نقل حدیث نیاز به اجازه نیز  داشته یعنی می بایست هم منقول الیه مورد اعتماد باشد وهم روایت برای منقول منه به حد حجیت در صدور ودلالت رسیده باشد .متاسفانه  امروزه  به این قواعدو ضوابط  چندان  عمل نمی شود و هر کس هر حدیثی را از هر جا که می شنود به عنوان حدیث مسلم ذکر می کند   و همین امر است که  شریعت را در طول زمان از موضع و جایگاه خود منحرف نموده .دروغ ، بدعت ، خرافه  و کج فهمی ها  بلایی بر سر دین و شریعت  آورده  که عملا پاننهادن در مسیر شریعت مداری مسیری سالم تر وکم آفت تر  به نظر می آید . بسیاری از احادیث و نقلها و داستانهای دروغ نه ساخته دست دشمنان شیعه بلکه ساخته دست خود ایشان و مریدان درگاه  است . کثرت احادیث و  داستانها و نقلهای   ناموافق با عقل و کتاب موجب شده که برای بعضی ، فقط  قرآن ملاک اصلی عمل و اندیشه قرار گیرد که باز کثرت کج فهمی هاو  حتی کج فهمی ها و اجتهادات نادرست و بعضا عجیب بعضی  علما از کتاب خدا و احادیث موجب شده که همان قرآن  نیز برای بعضی چندان منبع  معتبری به حساب نیاید و تنها  حکم عقل و عقلاء برای ایشان ،حجت محسوب گردد .بنابراین هر چند که قرآن مورد تحریف لفظی واقع نشده ، اما تحریفهای تفسیری و اجتهادی  زیادی دارد.

 قرآن :

پیامبر، خود اصل قرآن را  حفظ بوده وآن را بعد از نزول وحی به کاتبان ابلاغ می نموده که عبارت بودند از حضرت علی علیه السلام ،ابی بن کعب ، زید بن ثابت ، طلحه ، زبیر ،ابوبکر،عمر ،عثمان، ابوسفیان‌ و دو پسرش‌ معاویه‌ و یزید، سعیدبن‌ عاص‌ و دو پسرش‌ ابان‌ و خالد، سعدبن‌ ابی‌ وقاص‌، عامربن‌ فهیره‌، عبدالله‌بن‌ ارقم‌، عبدالله‌بن‌ رواحه‌، عبدالله‌بن‌ سعدبن‌ ابی‌ سرح‌، ابی‌بن‌ کعب‌، ثابت‌بن‌ قیس‌، حنظلة‌بن‌ ربیع‌ وافراد دیگری که مجموعا به چهل و سه نفر   می رسند.بسیاری از این افراد نه تنها کاتب وحی بلکه حافظ قرآن نیز بوده اند.

 

 

علت وجود این همه کاتب این بوده  که احتمال خطا ونسیان ویا تبانی در حذف یا خلق آیه ای وجود  نداشته باشد وراه هر گونه  ادعامبنی بر  تحریف قرآن، برای آیندگان  بسته باشد .البته  پیامبر ، خود بر کار نویسندگان نظارت داشته و دائما در مورد طرز نوشتن یا قرار دادن هر آیه در جای مورد نظر، توصیه و تاکید می نموده  وگاه  از  نویسندگان می خواسته که آنچه را نوشته اند   برای ایشان بخوانند. 

هر چند  که امروز  چهارده  نوع روایت در نقل  قرآن وجود دارد اما این اختلافات  در مضمون نیست بلکه صرفا در قرآئت است .از این چهارده  نقل ،هفت  نقل مشهور وهفت  نقل ،غیر مشهور است واز این هفت نقل مشهور ،مشهورترین ومعتبرترین  ، روایت حفص از عاصم و عاصم از امیر مومنان است (یعنی فقط با یک واسطه به معصوم می رسد ).

اما دلیل این تکثر در قرائت چه بوده و  آیا کاتبان عصر رسول خدا در نوشتن، مرتکب خطا  شده اند ؟ خیر؛ از آنجا که ابتدائاً  در زبان و رسم الخط عربی نه نقطه وجود داشته ونه اعراب گذاری، وهر شهر وطایفه عرب هم برای خود لهجه وقانون خاصی در تلفظ داشته، اختلاف در قرائت واعراب امری اجتناب ناپذیر بوده.  البته  اختلافات در نقل صرفا در اعراب وقرائت است ولی اصل معنا ومضمون یکی است بنابراین  وجود این تکثرات به معنی تحریف  نیست . البته نمی توان برای اثبات عدم تحریف  به آیاتی همچون  " انا نحن نزلنا الذکر وانا له لحافظین" استناد کرد چون ما در مورد کتابی که اصلش مورد نقد مخالفین است نمی توانیم  به خود قرآن استناد کنیم لکن شواهد تاریخی به خوبی گویای ادعای ماست .بلی؛ممکن است به قول آقای فاضلی بعضی مترجمین سعی کرده باشند آیات قرآن را طوری ترجمه کنند که به ضرر خدا و رسول و اسلام نباشد ولی اصل آیات به دلیل یکی نبودن نقل ،هیچ گاه قابل تحریف نبوده.

 

 نهج البلاغه :

نهج البلاغه ،مشتمل بر بخشی از  گفتارها واحادیث علی علیه السلام است که  شامل حکمتها، سخنرانیها و نامه ها ست   .نامه ها که همه یا عمدتاً مکتوب خود ایشان بوده  وتوسط کاتبین وناقلین،نسخه بر داری و تجدید نگارش  شده اند . در مورد خطبه ها نیز  باید  کاتبانی در کار بوده باشند ولی ظاهراً اراده الهی بر حفظ وضبط صحیح این گفتارهای ارزشمند بیش از همه چیز دخیل بوده است .شیخ رضی نیز با توجه به آن جایگاه علمی ومعنوی کسی نبوده که  هر حدیث وخطبه ای را که به دستش می رسیده بیان کند.پس  او هم این احادیث را از لحاظ صحت وسقم بررسی می نموده و این ،سیره  همه علمای بزرگ  از زمان غیبت تا کنون بوده (مگر در مورد کتبی مثل بحارالانوار که هدف، فقط گرد آوری هر سخنی بوده که به معصوم نسبت داده شده). علاوه براین ما در نهج البلاغه با چنان عظمت کلامی و فصاحت وبلاغتی روبرو هستیم که انتساب این گفتارها  به غیر  معصوم انتساب  بسیار سنگینی می نماید  ؛ آن هم در دنیای بی سوادی وجهل آن روز که حتی عرفان و علم و بینش عالم ترین انسانها نیز  به گفتن این بیانات قد نمی داده .پس محکم ترین سندبرای نهج البلاغه خود نهج البلاغه است[ کلام علیٍٍ علیٌ].

البته  در زمینه سندیت نهج البلاغه  تحقیقات مفصلی نیز  صورت گرفته ،مانند" مصادر نهج البلاغه" اثر آقای عبدالزهراء و "مدارک نهج البلاغه" اثر آقای رضا استادی.


حب و شرک

سوال:آیا  بعضی رفتارها وارادتهای افراطی گرانه  شیعه  به خصوص نسبت به معصومین ،مصداق  شرک نیست؟

پاسخ:

از آنجا که  شیعه قائل به عصمت جانشینان پیامبر  است  و جایگاه آنان را بلند وشامخ وایشان را مقرب می داند با استناد به  آیه " فابتغوا الیه الوسیله"، و  آیه"قل لا اسالكم عليه اجراً الا المودة في القربی"قائل به این است که اولا حب به ساحت ایشان خود ثواب و فضیلت محسوب می شود و ثانیا برای قرب به خداوند یا توبه  از گناهان یا سلوک توحیدی و معرفتی باید از وسیله و پشتوانه استفاده نمود .

شکی نیست که  بعضی ارادتشان ، فقط  عشقی تو خالی است و عشق بدون معرفت ،یا سر از بدعت و یا غلو و شرک در می آورد. عشق ورزیدن به ساحت پاکان ومقربین نیکوست اما این حب  باید  در طول  حب خدا باشد  همان گونه که اطاعت  از ایشان در واقع اطاعت از خداست  و حب بدون عمل و اطاعت نیزحبی دروغین و بی ارزش است [قل ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله و يغفر لكم ذنوبكم و الله غفور رحيم].

بنابراین ، عشق و ارادت دو نوع است ؛یکی عین توحید است و دیگری عین شرک . اگر  محبت و عشق  به پرستش منتهی گردد  مصداق کفر  و  اگر به غلو منتهی شود مصداق شرک است .شرک نیز  یا  به عمل است و یا  به زبان. سجده بر آستان ایشان  نیز مصداقی از شرک است چون سجده تنها مخصوص آستان الهی است .

 

 


 

 شراب بهشتی

 

اشکال : گویا بعضی مترجمین قرآن خواسته اند به کمک خدا بیایند آنجا که شراب بهشتی را آب ترجمه نموده اند !

پاسخ:


این اشکال مانند همان اشکال لغوی در مورد کلمه دبر است و جواب در اینجا مانند جواب سابق است .بنابراین  هر جا  کلمه ای دارای  دو معنای منقول ولغوی بوده  وقرینه ای هم در کار نباشد  حمل بر معنای لغوی می شود . اینکه شراب در اصطلاح ،عمدتا به معنی مایع مسکر  به کار می رود دلیل بر آن نخواهد بود  که در همه استعمالات به این معنا باشد .

برای اهل بهشت، نوشیدنی های  مخصوص و گوارایی است که  هیچ سکر و مستی و سرسامی  در آن نیست [ لا یُصدّعون عنها ولا ینزَفون].  شراب در لغت به معنی هر چیز نوشیدنی است ؛ مثلا به  آب به  عنوان اینکه آب است، ماء  و به عنوان اینکه نوشیدنی است شراب  می گویند [هو الذي انزل من السماء ماء لكم منه شراب ومنه شجرٌ فيه تسيمون] وگاه به نوعیت آن نیز ممکن است اشاره نشود مانند:"فانظر الي طعامك وشرابك لم يتسنه". علاوه بر این، قرآن همه جا  از مسکر به خمر تعبیر نموده و  نه شراب؛ وچون از شراب بهشتی به" شراباً طهورا" تعبیر می کند پس این نوشیدنی،شراب  مسکر و رجس نبوده و  خمر در عبارت" و انهارٍ من خمرٍ لذة للشاربین" نیز از نوع خمر دنیایی نیست   . بلی مترجمین گاه عبارات قرآن را دقیق و با حوصله  ترجمه نکرده اند(2) و البته نمی توان انتظار داشت که همه ترجمه ها دقیقا یکی باشند  چون بعضی جملات  یا کلمات زبان عربی را نمی توان  تحت اللفظی  معنا کرد همان گونه که در ترجمه متون انگلیسی نیز چنین  است لکن در این مورد چون حقیقت ترکیبی  آن نوشیدنی دقیقا نزد کسی معلوم نیست از این رو یکی آن را آب گوارا و دیگری  نوشابه یعنی آب نوشین و دیگری همان  "عسلٍ مصفی" یا "لبنٍ لم یتغیّر طعمه" معنا نموده است  .

 

 

 


 

فلسفه محلل

اشکال: چرا در بحث محلل ،زن باید به اجاره برود و نه مرد ؟

پاسخ: 

ظاهراً آقای  فاضلی گمان کرده که منظور از ازدواج در بحث محلل ،ازدواج موقت است در حالی که در آیه، لفظ" طلقها" آمده ،پس منظور، ازدواج دائم است چرا که  در ازدواج موقت، طلاق وجود ندارد. ثانیاً: اگر مرد می بایست به اجاره برود باز جای اشکال بود که  چرا مرد باید به اجاره برود و نه زن!

 فلسفه تحلیل: اولا وقوع چنین موردی بسیار نادر است. ثانیاازآنجا که خداوند به مسئله استحکام   خانواده اهمیت زیادی داده ، با این حکم خواسته  تا جلوی ملعبه واقع  شدن زندگی را با طلاقهای مکرر سد نماید .دو بار طلاق و رجوع ، حاکی از علاقه طرفین به یکدیگر و امید به اصلاح است و این تکرر ، حکایت  از سست بوده اختلافات دارد. این نوع طلاقها زمانی  صورت می گیرند که طرفین همه راهها را طی نکرده  و به بن بست واقعی نرسیده اند ؛ پس  خداوند برای بار سوم ،شرطی را قرار داده که طرفین و به خصوص مرد (که امر طلاق به دست اوست)  در مورد زندگی جدی فکر کرده  و تصمیم قطعی و حساب شده و عقلانی بگیرند[فامساکٌ بالمعروف او تسریحٌ باحسان]. بنابراین از یک طرف،  حق رجوع  را بر آنها سد می کند   و از طرف دیگر با شرط قرار دادن محلل  ، غیرت مرد را برمی انگیزاند تا ز روی غضب و احساسات به گزینه طلاق روی نیاورد .[الطلاق مرتان ....فان طلّقها فلا تحلّ له من بعده حتی تنکحُ زوجاًغیره].

 


 

چگونگی تنظیم سور و آیات قرآن

 

سوال: تنظیم فعلی قرآن بر اساس چه  سند  و مدرکی است؟

پاسخ:

 

اگر بگوییم تنظیم قرآن به صورت فعلی کار خداوندبوده ، لازمه اش این نیست که پس می باید به صورت یکجا ومدون نازل می شده ، چون مصلحت الهی بر نزول تدریجی قرآن بوده . علاوه بر این ،جمع آوری قرآن بعد از پیامبر یک مسئله ، ومدون نازل شدن یا نشدن قرآن مسئله ای دیگر است  زیرا جمع آوری قرآن می تواند جمع آوری قرآن مدوّن  یا غیر مدون باشد.

اما آیا این کمیت و ترتیب مشخص در سور وآیات توسط جمع آورندگان صورت گرفته یا توسط خداوند و پیامبر او؟

 ترتیب سور وآیات ،بنابر قول اصح  ، توسط  رسول (وبه امر خداوند) صورت گرفته ؛ چرا که  اگر بعد از عصر رسول  صورت می گرفت آنان می بایست ترتیب سوره ها را یا براساس ترتیب نزول و یا مثلا بر اساس ترتیب تعداد آیات از بزرگ به کوچک و یا بر عکس تنظیم کنند .علاوه بر این ، آیه  " ان علینا جمعه وقرآنه" ،بیانگر آن است که  اراده و حکمت الهی ،خود دخیل  وموثر در چگونگی تدوین قرآن از لحاظ قرائت وکمیت  و چینش سور وآیات بوده و به گفته آیت الله معرفت : «يكي از معروف‌‌ترين اسامي سوره حمد، فاتحةالكتاب است و اگر قرآن در زمان پيامبر (صل‌الله ‌عليه‌ و آله‌ و‌ سلّم) جمع‌آوري نشده بود، چرا اين سوره را به اين اسم نامگذاري كرده‌اند؛ در حالي كه كه قطعاً اين سوره طبق ترتيب نزول، اولين سوره نازل شده نيست. پس مي‌توان نتيجه گرفت كه اين سوره چون از نظر نظم و ترتيب در اول قرآن قرار گرفته، فاتحةالكتاب ناميده شده است».

بنابراین  آن تدوینی  که در زمان خلفاء صورت گرفته دستکاری در نظم سوره ها یا تعداد آیات آنها نبوده بلکه جمع آوری همان قرآن با همان  ترکیبی  بوده که بر پیامبر نازل شده است.البته دلیلی وجود ندارد  که بگوییم هر آیه ای که بر پیامبر نازل می شده، ادامه همان  آیات قبلی مربوط به یک سوره بوده ؛ همان گونه که یک شاعر ممکن است بیت یا مصرع جدیدی بگوید که آن را نه در شعر جدید بلکه در ابیات شعر قدیم خود بگنجاند.




(1)-البته شیعه معتقد به این است که نزد معصوم، مصحفی به نام مصحف حضرت فاطمه است که بیان کننده همه حقایق و امور عالم می باشد  و بعد از رحلت رسول خدا توسط فرشته وحی  به حضرت فاطمه(س) الهام شده و به نگارش در آمده . بنابراین ممکن است  گفته  شود که هر چند  امام معصوم  شریعت ساز نیست( بلکه تابع شریعت است) لکن این مصحف چون بر اساس وحی الهی است  پس معصوم با توجه به آن،فتوا می داده واحکام ناگفته توسط خدا را برای  مردم  بیان می کرده .لکن در پاسخ باید گفت که به تصریح خود معصوم و نقل اصول کافی(جلد یک، صفحه  دویست و چهل) این مصحف مربوط به پیش آمدها و حوادث آینده است و چیزی از حلال و حرام و احکام در آن نیست .ثانیا غالب احکام، اموری تعبدی اند ودر امور تعبدی و نسبی قرار نیست که  فرشته وحی و حضرت فاطمه این همه به زحمت گفتن و نگارش بیافتند .علاوه بر این عمر محدود بانوی اسلام بعد از وفات رسول خدا اجازه نگارش این همه فتوا و استفتاء (که مورد بحث  آیندگان باشد )را به ایشان نمی داده. بنابراین طبق گفته قرآن که فقط خداوند را غیب دان می داند ( لا یعلم من فی السماوات والارض الغیب الا الله)و نیز تصریح شیعه به وجود چنین مصحفی (که طبق آن حوادث آینده جهان   از طریق وحی به معصوم ابلاغ شده است  ) در می یابیم که نقش معصومین عمدتا پاسداری و حفاظت از اسلام نبوی و قرآن منزل بوده وخود نه شریعت ساز بوده اند و نه از نزد خود چیزی از غیب می دانسته اند.معصوم وعادل بودن یک مسئله است و شریعت ساز بودن، مسئله ای دیگر؛ پس کلام ایشان نیز در مورد حلال و حرام  باید مستند به قرآن و کلام نبی باشد از آن رو که کلام نبی نیز توسط خداوند حجت شرعی دانسته شده است[ما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا]. در واقع ،هر چند که ایشان عادل ترین و معصوم ترین انسان هایند اما باز ناقل و راوی محسوب می شوند و نه شریعت ساز.گویا شیعه ،هم در مسئله علم معصوم وهم عصمت او دچار نوعی خلط یا مغالطه شده است. در مورد علم ، دلیلی نداریم که معصوم علم اجمالی یا تفصیلی به همه امور ماکان و مایکون داشته باشد هر چند که قبول داریم  که معصوم به دلیل قرب و عصمت ،هر گاه فهم چیزی را اراده کند خداوند او را نسبت به حقیقت آن ،آگاه می سازد. بلی ؛معصوم در  توحید ، حکمت ، عرفان و عقل ،سرآمد و کامل است زیرا نقص در این موارد ،مستوجب نقص در کمال است ولی در مورد علم این گونه نیست زیرا لازمه کمال حقیقی انسان، آگاهی او نسبت به هر حادثه و واقعه و علم وسرّو غیبی  نمی باشد .  در مورد عصمت نیز قائلیم که ائمه اطهار،معصوم از گناهند ولی دلیلی نداریم که معصوم از خطا و نسیان نیز باشند چرا که اگر چنین بود خداوند دو بار در قرآن، پیامبر خود را به مشورت امر نمی نمود؛ زیرا کسی مشورت می کند که جایز الخطا  باشد و جایز الخطا بودن نیز ریشه در عدم تسلط  بر همه علوم و امور دارد.

(2)- چنین ترجمه هایی گاه  از روی عمد وبرای پوشاندن  ایراد های احتمالی کار خدا بوده (مانند: واقتلوا:جنگ کنید.واضربوهن: زنانتان را نصیحت کنید) و در بعضی جاهها نیز  حاصل عدم تسلط کافی مترجم به قواعد عربی  است مانند" فاصبح من النادمین" که  ترجمه شده :" پس او  صبحگاه  پشیمان شد"در حالی که اصبح در اینجا به معنی صبح کردن نیست بلکه از افعال قلبی است مانند: جعل و صار .لذا  در ترجمه باید گفت : " پس او  پشیمان شد".

بسیاری از  کلمات عرب  در زبان  فارسی به  معنای واحد و مترادف استعمال می شوند  ولی در زبان عربی تقریبا هیچ دو کلمه ای یافت نمی شود که عینا با یکدیگر ترادف مفهومی یا مصداقی داشته باشند  مثلا  افعال سار،ذهب،سعی و انطلق ، همه به معنی رفتن اند  اما هر یک اشاره به یک نوع رفتن دارند تا جایی که حتی در مورد حیوانی مثل شتر ،اسامی مختلفی بر حسب سن و سال یا نوع و خصوصیات ظاهری وجود دارد مانند :جمل،ابل،ناقه ،بعیر،ضامر ،بُدن ،بحیره،سائبه،حام ....در  قرآن گاه حتی  در مورد یک   مسمی و مشار الیه  واحد ، تعابیر مختلفی  صورت گرفته ؛مثلا در مورد عصای موسی  ،زمانی که تبدیل به مار می شود عبارات مختلفی مانند   "حیه "، "ثعبان "و"جان "وجود دارد  یا در مورد  گلی که خداوند حضرت آدم  را ازآن خلق نمود یک جا  به "طین"و "طینٍ لازب" و  یک جا  به " صلصال" و در جایی  به  "حماءٍ مسنون " تعبیر شده  . طین لازب یعنی گل چسبنده ( رس).صلصال یعنی  گل خشک.حما مسنون یعنی گل سیاه رنگ ( که شاید اشاره به گل لجن زار باشد .بنابراین ساختار انسان از منی وقبل از آن از گل گندیده است واین اشاره به  شاهکار الهی دارد  که از پست ترین شی بهترین و خارق العاده ترین موجود را خلق نموده .همچنین بدین وسیله حقیقت اولیه انسان را به او یاد آورمی شود تا دچار غرور نگردد). همچنین  ثعبان  اسم جنس برای مار است و حیه  یعنی  مار(با هر نوع خصوصیت) و جان  نیز به معنی جانداری  است  که رنگ چشم او سیاه متمایل به زرد است.همه اینها در معنای کلی اشاره به یک مصداق دارند واختلافشان مبتنی بر خصوصیات جزیی است. گاهی ما یک چیز را به صورت کلی وگاه به اعتبار خصوصیتی که در آن وجود دارد بیان می کنیم ؛پس همه اینها ،تعابیر مختلف با مصداق واحد و قابل جمعند  .در ترجمه فارسی گاهی لزومی ندارد که حتما این ریزه کاریها و تفاوتها بیان شوند  ولی گاهی بعضی تفاوتها  صرفا جنبه  فصاحت و بلاغت ندارد  بلکه دلیل و حکمت بیانی  خاصی نزد خداوند داشته  که ناچار باید به اصل و ریشه و مفهوم یا  مصداق دقیق آن کلمه اشاره شود . بنابراین  یا باید در  فرق گذاریها ی بین کلمات مشابه، دقیق عمل کرد و یا آنها را به صورت کلی ترجمه نمود  مثلا  فلان مترجم  در معنای این سه واژه چیزهایی گفته  که اصلا در معجم وجود ندارد .ایشان   "ثعبان"  را مار عظیم ،"حیه" را مارزنده و  "جان" را مار  بی آزارترجمه کرده؛ در حالی که معنای حیه، ماربه معنای کلی  است نه مار زنده .اشتباه مترجم این است که چون گمان  کرده  حیه از ماده حی است پس به معنی مار زنده است   در حالی که  این اسم برای مار ،عَلَم است ودیگر اشاره به ریشه لغوی خود ندارد بنابراین حیه ،هم در مورد مار زنده وهم مرده به کار می رود .همچنین ثعبان در هیچ کجای  فرهنگ لغت عرب  به معنی مار عظیم نیامده بلکه گفته: اسم عام لکل حیوان من مرتبه الثعابین رتبه الحرشفیات من الزواحف (که اشاره به جنس مار دارد).همچنین در معنای جان (به تشدید نون)آمده: هر حیوان بی آزاری که رنگ چشم او سیاه متمایل به زرد باشد .

چنین مسائلی ایجاب می کند که  قرآن نه توسط یک فرد،بلکه گروهی و  توسط  زبده ترین علمای ادبیات عرب ، ترجمه شود و فقط همان ترجمه اجازه نشر و چاپ داشته باشد ؛  مانند همان کاری که عمر در اصل قرآن انجام داد ،یعنی  جامعه  را موظف بر تبعیت از یک قرآن واحد  نمود و همه  قرانهای دیگر را جمع آوری کرد.

گاهی اوقات ترجمه غلط از آن جهت است که مترجم در ظاهر، نوعی ناهمخوانی  بین آیه قرآن و گفته علم  مشاهده نموده و  ناچار  به تحریف معنایی  شده است . یکی از  مچ گیریهای صحیح  آقای فاضلی  مربوط به سوره طارق وآیه" یخرج من بین الصُّلب والترائب " است.

مترجم قرآن  دیده که آیه می گوید  "منی از میان استخوان کمر وسینه جهش می کند "وچون دیده که این حرف با گفته علم  نمی خواند ، استخوان ترقوه را  لگن خاصره  ترجمه کرده.

توضیح اینکه:صلب به معنی پشت است و ترائب جمع تریبه یعنی بالای سینه .در معجم الوسیط آمده: ترائب: عظام الصدر مما یلی الترقوتین وموضع القلادة : میان دو استخوان ترقوه جایی که گردن بند آویزان می شود.

 چند تفسیر در مورد این آیه می توان ارائه داد یکی اینکه صلب در مورد مرد وترائب در مورد زن است(بنابراین کلمه "بین" قبل از ترائب در تقدیر است) ولی اشکال این است که در ظاهر، این حرف با واقعیات علمی سازگار نیست چون علم امروز چنین اعتقادی در مورد جایگاه آب زن  ندارد مگر آنکه در آینده به واقعیت جدیدی دست یابیم.البته در تایید این مطلب  ،روایتی از رسول گرامی نیز نقل شده که در آن جایگاه آب مرد ، صلب و جایگاه آب زن ، سینه بیان شده است لکن اصالت این روایت  مورد تردید است.

توجیه دیگر این است که  صلب وترائب هردورا مربوط به مرد بدانیم و کلمه "بین" را قبل از از ترائب ،مقدر فرض کنیم که در این صورت منظور این نخواهد بود که  سرچشمه آب  مرد دو ناحیه است  بلکه منظور این است که آب مرد از ناحیه بین پشت وسینه تشکیل می شود چون گفته شده عمده ‏ترین مرکز پیدایش نطفه مرد، نخاع شوکی است که در پشت مرد و سپس قلب و کبد است و همین سبب شده که محل عبور نطفه، بین صلب و ترائب معرفی شود.

توجیه دیگر  این است که  بگوییم نطفه مرد در حقیقت از تمام اجزای بدن مرد گرفته می ‏شود، از این رو هنگام خروج، توام با  هیجان کل بدن و سپس سستی همه بدن  است، بنابراین صلب و ترائب، اشاره به همه  پشت  و روی  انسان دارد (پس این آیه فقط یک کنایه است) . در اصول کافی جلد چهارم نقل شده که  مـردى از عـامـه گـويد: "من با امام صادق عليه السلام نشست و برخاست داشتم یک روز آن حضرت بمن فرمود: عطسه از كجا بيرون آيد؟ گفتم : از بينى ، فرمود: بخطا رفتى ، عطسه از همه بدن بیرون می آید چـنـانـچـه مـنـى از هـمـه بـدن بـيـرون آيد گرچه از احليل ( آلت مردى ) خارج شود، سپس فرمود، آيا نبينى كه چون انسان عطسه زند همه اعضاء بدنش تكان خورد؟ 



پاسخ به شبهات رضا فاضلی
پاسخ به شبهات فاضلی 7
تنزل مقامی در کلام  خداوند

سوال: 1-چرا مسائل علمی در قرآن بیان نشده  و مثلا  حقایق ناشناخته مربوط به خلقت آسمانها و زمین ،مانند وجود دهها میلیارد کهکشان  در آن ذکر نگردیده؟ 2- صحبت خدا در مورد بعضی مسائل بر اساس علم وقوانین امروزی نیست مانند این بحث غیر علمی که خورشید از مشرق طلوع می کند ودر یک چشمه گل آلود فرو می رود.

پاسخ:

اولا این گونه نیست که قرآن اشاره به هیچ مسئله وحقیقت علمی نامکشوف نکرده باشد . در  زمینه بیانات علمی قرآن ،مقالات و کتابها ی متعددی  نوشته شده است.

ثانیا : قرآن کتاب هدایت معنوی است نه کتاب علمی .اگر قرار بود خداوند مسائل علمی عالم را نیز در قرآن  بیان کند می باید این کتاب   به جای یک جلد در صدها جلد نازل می شد؛ علاوه بر این،  واقعیات علمی به مرور زمان  بر همگان بر ملا  می شود پس دلیلی ندارد که خداوند  پیشاپیش چنین بحثهایی را به میان کشد  .اگرقرار بود که خداوند  قبل از واضح شدن براهین  عینی وعلمی وتجربی، از مسائل نا مکشوف سخن گوید هم  اذهان ،مغشوش می شد  و هم قرآن از هدف اصلی خود که ترسیم  راه و چاه زندگی  است باز می ماند .ترسیم علم در کتب آسمانی  یک ترسیم هدایت گرانه است که مثلا علم آموزی در چه رتبه ای از اهمیت است ورابطه بین دین ودنیا وعلم ومعنویت چیست  ولی بیان ریز مسائل علمی در تعهد خداوند نیست  چرا که مردم بعدا  خود به این واقعیات دست می یابند  ولی اگر راه وهدف زندگی بیان نشود  هیچ گاه جامعه به یک درک وحقیقت جامع وکامل در این باره نائل نمی شود  .

ثالثا: اشاره قرآن به اینکه خورشید از مشرق بیرون می آید ودر چشمه گل آلود فرو می رود  تنزلی مقامی است از آن رو که " هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد".ما همیشه با یک کودک به اندازه درک و فهم خود او سخن می گوییم . خداوندنیز  وقتی راجع به بهشت حرف می زند  از میوه ودرخت ونوشیدنی وحور العین سخن می گوید  در حالی که در بهشت، لذت وصال ورضوان فوق همه لذتهاست [ورضوان من الله اکبر] لکن چون ما آن لذت را درک نکرده ونچشیده ایم خداوند نیز عموما  از مسائل ونعمتهای سطح پایین حرف می زند . ما همیشه در فضای محدود دید ، کوه ودر خت وزمین  وابروآسمان را می بینیم پس خداوند نیز برای ترسیم خالقیت ،همینها را مثال می زند و سراغ آنچه در فاصله صدها میلیون سال نوری از ما واقع شده  یا  ناشناخته هایی که  در عمق ده  هزار متری کف اقیانوس است نمی رود . مسلم است که  در عالم خارج از زمین وجو آن، به علت نبود جاذبه ،بالا و پایین معنا ندارد و این ماهستیم که بر حسب توهم، آسمان را بالا و زمین را پایین تصور می کنیم وفکر می کنیم که ممکن است ماه وستارگان از جای خود کنده شده  وبر زمین سقوط کنند  پس جمله " و یمسک السماء ان تقع علی الارض"  نوعی مماشات گری با تصورات و تخیلات  انسان است  در حالی که منظور ،سقوط نیست بلکه از میان برداشته شدن مدار معین و جاذبه  متعادلی است که بین کرات وستارگان وجود دارد که در صورت نبود این جاذبه  همه چیز  از مسیر و مدار خود خارج  می شود . بنابراین جمله : "فان الله ياتي بالشمس من المشرق" نیز بر اساس دید ما بیان شده  واصلا داخل در فن بلاغی است مثلا  ما می گوییم که "خورشید از پشت ابر در آمد" در حالی که می دانیم این ابرها هستند که از جلوی خورشید کنار می روند یا اینکه می گوییم خورشید از پشت کوه در آمد با اینکه می دانیم این گردش زمین است که ما را در معرض رویت خورشید قرار می دهد ولی در عین حال بر اساس تصور ظاهر ،سخن می گوییم . پس خداوند  نیز آنجا که می گوید  : " حتي اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب في عين حمئة" بر اساس  تصور و تخیل ما سخن می گوید  (هر چند که ممکن است این عبارت  کنایه از هموار بودن سرزمین مورد بحث در آیه  باشد). همچنین  اگر خداوند در قرآن  می خواست که  اذعان به وجود میلیاردها کهکشان کند با چه لفظی می باید کهکشان را تعریف می نمود و آیا اصلا کلمه میلیارد در آن زمان، شناخته شده و مستعمل بوده ؟پس خداوند به ناچار کلمه سماوات، به معنی  آسمانهای مختلف را به کار برده تا با درک و فهم مردم زمانه خود سازگارتر  باشد.




فرضیه تکامل

اشکال: خداوند در مورد خلقت انسان ومسئله خلقت او  ازخاک ونفخ روح ،داستانی متفاوت با واقعیتهای علمی امروز ارائه نموده .علم امروز می گوید وقتی که ازت ، ئیدروژن واکسیژن در جایی وجود داشته باشد تولید آب می کند واین آب بدون وجود فرایند تناسلی،  از خود موجود  درست می کند . درمورد دیگر موجودات نیز  شاهد گوناگونی وتکثر انواعی هستیم که زمانی یک نژاد وتیره بیشتر نبوده اند وبعدبه علت های مختلف متکثر وگوناگون شده اند.در مورد خلقت انسان هم ما با نظریه دیگری غیر از آنچه خدا گفته روبرو هستیم وآن نظریه تکامل است .

پاسخ :

1- نظریه داروین (ترانسفورمیسم) حرفی نیست که مورد قبول همه دانشمندان باشد بلکه در حد یک تز است .علاوه بر این ، تحقیقات جدید که مبنای آنها ساختارهای ژنتیکی است این فرضیه را رد می کند .  نتایجی که  اخیراً از آزمایشهایDNA مربوط به یک اسکلت باقی مانده از انسان نئاندرتال متعلق به یکصد هزار سال پیش به دست آمده ،ثابت کرده که  دی ان ای این انسانها   از نظر ژنتیکی  هیچ شباهتی با دی ان ای های  میمون  ندارد.

2- اگر انسان از نسل میمون است پس چرا همه میمون ها انسان نشده اند ؟ باید  پاسخ دهیم  که این چه نوع از میمون بوده که تکاملش با هم سانان خود این قدر عمیق وغیر قابل مقایسه است .برای زیست شناسان ،این نکته ای مسلم است که ممکن است  شکل ظاهری  تیره ای از موجودات مثل  اسب سانان یا گربه سانان  در طول میلیونها  سال عوض شود  اما هیچ موجودی از  ماهیت و نوعیت خود خارج نمی شود .اگر بگوییم که  انسان نئاندرتال   فقط از لحاظ فیزیکی شبیه  میمون بوده که  باز این انسان بوده  و نه میمون ،و اگر بگوییم که او  میمون خالص بوده ،  با اشکال گفته  شده  روبرو خواهیم بود.
مسئله بعد در مورد موجودات تک سلولی مثل باکتری هاوبعضی جلبک ها وغیره است که بدون فرایند تناسلی به وجود می آیند. اولا برای  اثبات ضروری نبودن وجود خدا  نمی توانیم به همین یکی دو نمونه مثال بزنیم چون در مقابل آن ، میلیون ها نمونه درعالم هست که از توالد وتناسل به وجود می آیند پس ریشه اصلی آنها باید به جایی ختم شود که دیگر توالدی در کار نباشد. ثانیا همین موجودات تک سلولی نیز از ترکیبات عنصری  شکل گرفته  و از هیچ  مطلق به وجود نیامده اند .پس یا  یا باید قبول کنیم  که این تسلسل به نقطه ای ختم می شود که موجودی نامحدود و فرا ماده آنها را خلق نموده  و یا باید قائل به این شویم که این تسلسل ،بی نهایت است در حالی که ازلیت و قدیم   بودن جهان امری محال و ممتنع  می باشد .

بنابراین موجود تک سلولی ، مسبوق به عدم  مطلق  نبوده  واز لاشی حادث نشده ،  نهایتاً  از توالد وتناسل به وجود نیامده  لکن  از محرک مادی و فرایند دیگری شکل گرفته . لذا اگر  خلقت اولیه انسان ودیگر موجودات را  نیز مانند موجودات تک سلولی بدانیم  باز عامل شکل گیری ، جوهر وماده ای زمانی ومکانی خواهد بود ، که در این صورت ،دوباره  به حالت قبل بر می گردیم یعنی یا باید قائل به تسلسل بی انتها در سیر وجودی موجودات ونظام علی ومعلولی شویم که محال است ویا قبول کنیم که این سیر به وجود فراجوهری منتهی می گردد که همان الله است.



تاریخ خلقت  حضرت آدم

اشکال: از یک سو طبق روایات، خلقت آدم به حدود نه هزار سال قبل بر می گردد و از سوی دیگرعلم، عمر جهان را میلیاردها سال می داند نه چند هزار سال .

پاسخ:

منافاتی بین این روایات با واقعیات علمی در مورد آغاز خلقت جهان نیست. همان گونه که  اصل و کلیت خلقت و نظم بندی ها و طبقه بندی های فلکی و کهکشانی و فرا کهکشانی در زمان های متمادی و مراحل شش گانه صورت گرفته [ولقد خلقنا السماوات و الارض و ما بینهما فی ستّة ایّام] (1)،مخلوقات و جانداران نیز همه در یک زمان واحد خلق نشده اند و  قطعا  انسان نیز جزو آخرین مخلوقات  روی زمین است چون آنجا که می گوید:" انی جاعلٌ فی الارض خلیفة" نشان می دهد که اول زمینی بوده و بعد انسان بر روی آن خلق شده است.

نه تنها روایات اسلامی بلکه تاریخ یهود نیز در مورد آدم علیه السلام اشاره به زمان نه هزار ساله می کند هر چند که در ظاهر ، این ادعا  با فسیل های انسانی  که تا کنون کشف شده وبعضاً مربوط به  صدها هزار  سال پیش است همخوانی ندارد  لکن با توجه به روایات مختلف ،چنین بر می آید که خداوند قبل از خلقت  انسان کنونی ، انسانهای دیگری را نیز بر روی زمین خلق کرده  و سپس منقرض نموده . همان گونه که ما انسانها برای اختراع یک چیز بارها  می سازیم و خراب می کنیم تا آن شکل و ساختاری  را که می خواهیم به دست آید گویا  خداوند نیز برای خلقت انسان کنونی  بارها  و خلقاً من بعد خلق ( وبه گفته روایت ،هفت بار) ، عالم جدید پدیدار  نموده تا به منظور و هدف نهایی برسد .ظاهراً  آن انسانها در توانایی های علمی  و استعدادهای معرفتی و توحیدی، ظرفیت انسان کنونی را  نداشته  و  شایستگی و ظرفیت خلیفة اللهی را دارا نبوده  و تقریبا هم خصلت و همردیف اجنه بوده اند. برای همین  است که وقتی  خداوند اراده بر خلقت آدم می کند فرشتگان این کار را دوباره کاری عبث  قلمداد کرده و بر خدا اعتراض می نمایند لکن خداوند به ایشان نشان می دهد که این انسان با انسانهای قبلی متفاوت است هر چند که این نسل در معصیت و ظلم ،دست کمی از نسل های قبل از خود ندارد. وجود اسکلتها و فسیل های انسانهای ما قبل و نیز اشاره  روایت به معصیت کار بودن ایشان نشان می دهد که   ایشان دارای تکلیف و ثواب و عقاب بوده اند لکن مشخص نیست که آیا ثواب و عقاب ایشان در همین دنیا محقق شده و  یا اینکه آنان نیز مانند انسان های کنونی دارای قیامت خواهند بود؟



آیا الله ، واجب الوجود است؟


سوال: اگر خدا می تواند بدون علت وجود داشته باشد چرا بیگ بنگ نتواند خود به خود به وجود آید؟

پاسخ:
همه معتقدیم که جهان هستی باید به  مبدئی ختم شود که او خود از چیز دیگری به وجود نیامده  باشد لکن اختلاف در این است که بعضی آن  مبدا را موجودی به نام  الله می دانند که فرا ماده و فرا مکان و فرا زمان است و بعضی نیز حدوث عالم را ریشه در ماده اولیه ای می دانند که خود اصالتا وجود داشته و مبدایی ندارد .این نظریه با  سوالات و بن بستها و اشکالات بیشتری رو بروست تا نظریه اول.
سوال اساسی این است که اگر یک تصادف و اتفاق خود به خود می تواند به شکل گیری ماده اولیه جهان بیانجامد مسئله نظم عالم  چگونه پاسخ داده می شود ؟
آیا هیچ فرمول جبر و احتمالی  می تواند پاسخ دهد که چگونه  همه چیز همانجا که باید باشد  و همان گونه که باید باشد هست و چگونه  میلیاردها   چرخه نظم  می تواند  حاصل تصادفات پی در پی باشند  ؟ لازم  نیست  که راه دور رویم  ؛بدن انسان خود  جهانی پیچیده و آکنده از نظم و هماهنگی است .اگر اصل به وجود آمدن ماده و سپس به وجود آمدن انسان ،حاصل تصادف و اتفاق است چگونه است که صدها عضو و  جزء و  اندام  وهزاران  ظرافت  و ریزه کاری  دنیای جسم نیز بر حسب تصادف به وجود آمده و اتفاقا همانجایی که باید باشند قرار گرفته اند و باز بر حسب اتفاق در همان اندازه  و همان شکلی  که باید باشند محقق شده اند و علاوه بر این ،هیچ عضوی نیز کمتر از نیاز یا اضافه و بیشتر از احتیاج  در این ساختار ،شکل نگرفته  و باز بر حسب اتفاق همه این اعضاء  همان کاری را که باید انجام دهند انجام می دهند و با یکدیگر نیز در هماهنگی و تعامل کامل بوده  و هیچ گونه تداخل و مزاحمتی نیز نسبت به فعالیت اعضاء دیگر این مجموعه ندارند   . این ساختار و جهان پیچیده جسم ،شاهکاری از نمود ظرافت ،استحکام،مصونیت، نظم ، هماهنگی ،تطبیق،حکمت ودقت  عملی است که هر گونه شائبه تصادف و اتفاق  در شکل گیری آن توسط عقل سلیم  به شدت رد می شود. [ام خُلقوا من غیر شیٍ ام هم الخالقون]. 
بنابراین برهان نظم در کنار نظام نیاز واغناء واینکه هر نیازی که در درون احساس می شود  باید در بیرون منبع اطفاء واغنایی داشته  باشد  ونیز برهان تطبیق ،یعنی قرار گرفتن هر چیز در جایگاه خود ،به خوبی اذعان می دارد که تصادف و اتفاق شاید بتواند به وجود آورنده ماده و نظام کلی شود ولی نمی تواند شکل دهنده نظام سراسر هارمونیک  باشد .

البته برهان نظم ، اثبات  نمی کند که علت هستی ،موجودی به نام الله است بلکه می گوید که پدید آورنده ،باید موجودی عاقل و زنده باشد .پس تا اینجای کار ،ادعای تصادف و شکل گیری خود به خود ماده ، ادعایی مردود به حساب آمد.

اگر نپذیریم  که خدایی وجود دارد لازمه اش آن است که جهان هستی یا ساخته و پرداخته دست خویش است و یا از  جوهر زمانی ومکانی دیگری به وجود آمده.
در هر دو صورت باید گفت که جهان یا  قدیم است ویا حادث.
 قدیم بودن جهان محال است زیرا اگر جهان ،قدیم  و نا متناهی  باشد لازمه اش آن است که ما نیز اکنون وجود نداشته باشیم و انرژی هستی نیز تمام شده وعمر دنیا  به انتها رسیده باشد  . پس ازلیت جهان  ، لازمه محال  دارد وآن  عدم وجود زمان یا تداخل زمان هاست واگر زمان وجود نداشته باشد حرکت وتغییر نیز  وجود نخواهد داشت .(2)
بنابراین جهان ،حادث است وچون حادث است  نیاز به علت دارد . حدوث یعنی  تغییر وحرکت ، وهر تغییری ، نیاز به مغیر وهر حرکتی نیاز به محرک دارد.
در اینجا دو حالت متصور است:
یا اینکه بگوییم جهان حادث ،با واسطه یا بی واسطه از وجود غیر مادی وفرازمانی وفرامکانی به وجود آمده که همان وجود صرف یعنی خداست که هو المطلوب وگرنه  تا بی نهایت ،تسلسل ایجاد می شود که این نیز  به حکم عقل محال است .پس باید به جایی ختم شویم  که مولد جوهر در این سیر، به وجود بسیط وصرف منتهی گردد .علاوه بر این ، لازمه  تسلسل آن است که جهان، قدیم و نا متناهی باشد زیرا  تسلسل نامتناهی ،نامتناهی  بودن عالم را ایجاب می کند که بطلان آن ثابت شد.
یا اینکه  بگوییم حدوث جهان، تصادفی است واز هیچ به وجود آمده که بطلان این فرضیه نیز واضح است چون لا شی وهیچ نمی تواند خالق شی شود همان گونه که از وجود ،جز وجود صادر نمی شود از عدم  نیز  جزعدم صادر نمی گردد (البته هم تصور وهم تحقق "عدم مطلق " محال است چون اگر بگوییم  که عدم مطلق، وجود دارد دیگر عدم نیست بلکه موجود است).

همین جواب در مورد کسانی که حدوث عالم را به انفجار بزرگ نسبت می دهند جاری است چون اگر این انفجار، ماهیت جوهری داشته ،باز بحث محرک ودلیل مطرح می گردد وآن دلیل هم از دوحال خارج نیست یا فرا جوهری است یا نیست  باز اگر جوهری باشد علت وجود وحدوث آن از دو حال خارج نیست........
ممکن است گفته شود که هر چند علت اولیه عالم علت مادی نیست  اما هر غیر ماده ای نیز  خدا نیست  بنابراین  جهان می تواند  علتی از نوع جوهر نفس یا روح یا عقل داشته  باشد.
پاسخ این است که  اولا اگر قرار است که علت را ماورایی بدانیم  بس چه بهتر که آن رابسیط وفوق جوهر تصور کنیم . ما به دنیال موجودی غیر مادی هستیم که صرف الوجود باشد وگرنه باز اوخود محتاج علت خواهد بود . ثانیا حتی اگرعلت را جوهر عقل نیز بدانیم (به خاطر اشراف جوهر عقل وابسط بودن آن نسبت به جواهر دیگر) باید گفت که   جوهر عقل نیز از شائبه زمان ومکان بر کنار نیست .هر چند که زمان ومکان در عالم عقل ضعیفتر وناملموس تر از عالم جسم ،روح ونفس است ولی وجود آن باز بسیط وصرف نیست پس محتاج علت  است. (3)
بنابراین اگر منظور از جوهر عالی ،وجود بسیط وصرف است باید گفت که  این وجود همان الله است واگر منظور ،عقل جوهری است که این وجود خود ، مخلوق وحادث است وهمان مباحثی که در مورد جسم گفته شد در اینجا نیز شکل می گیرد یعنی چه  قائل به قدیم  و چه قائل به حادث بودن  آن شویم همان اشکالات سابق مطرح می شود  بنابراین خالق هستی باید  صرف وبسیط وقدیم و ماورای زمان ومکان باشد که هیچ یک از جواهر چهارگانه  این گونه نیستند.


برهان دوم  :

عدم مطلق هم  وقوعش در خارج  ممتنع وهم تصور آن در ذهن محال است (4)پس در مورد خدا می گوییم: " لزم وجوده لمحالیه العدم : وجود او به خاطر محال بودن عدم مطلق ،واجب ولازم است "چون اگر عدم مطلق ،محال باشد باید وجودی موجود باشد و آن اولین موجود باید از تمام شائبه های محدودیت وامکان بیرون بوده و بسیط و فرا مکانی باشد وگرنه خود نیاز به وجود آورنده خواهد داشت بنابراین اولین موجود که از محالیت عدم لازم می آید همان  صرف الوجود  وعلت بی معلول  یعنی الله است .

(1)- گویا خداوند از خلا تاریک و گسترده  بین زمین با دیگر اجزای منظومه شمسی و بین منظومه شمسی با دیگر منظومه ها و بین کهکشان راه شیری با دیگر کهکشانها و... با  لفظ "بینهما" تعبیر نموده  .  ماده تاریک   ،عمده ترین ساختار عالم هستی است  که همین نظام و ساختار  ، بین ذرات  هر اتم و بین هر اتم با اتم دیگر و بین هر مولکول با مولکول  دیگر  نیز وجود دارد هر چند که  ماهیت خلا بین کرات و کهکشانها  با خلایی که بین اتم ها و مولکول هاست یکی نیست.

(2)-دلیل دیگر :اگر بگوییم که عالم ،ازلی وغیر حادث است لازمه اش آن  است که جهان،مخلوق نباشد بلکه خود وجود مستقلی در عرض وجود خدا یا جزء لا ینفک از ذات او باشد زیرا از دوحال خارج نیست یا اینکه عالم، نقطه شروعی داشته که در این صورت حادث است ویا نداشته،پس  نیاز به علت ندارد وچیزی که نیاز به علت ندارد مخلوق نیست .بنابراین مخلوق بودن وقدیم بودن ،منافی یکدیگرند .
دلیل دیگر، دلیل نقلی بر اساس حدیث مشهور قدسی است که می گوید:«  کنتٌ کنزاً مخفیا فاحبَبتُ اَن اُعرف فخلقتَ لکی اعرف» ."فاء" تفریع در "فخلقت" ،بیانگر حادث بودن خلقت است و اینکه   ذات خدا ملازم با وجود خلقت نیست .
بعضی متکلمین بر این باورند که جهان نیز مانند ذات خدا قدیم (والبته مخلوق) است  و دلیل آورده اند که 
چون فیاضیت ورحمت خدا ازلی  است لذا عالم نیز باید ازلی  باشد و گرنه رحمت وفیاضیت خداوند  مقوله ای حادث خواهد بود. به عبارتی دیگر: چون  خداوند قدیم است و صفات او نیز عین ذات است  لذا عالم نیز  باید  قدیم باشد چون ازلیت ذات ،ازلیت صفات را ایجاب می کند وگرنه لازم می آید صفاتی مانند فیاضیت ورحمت حادث  باشند.

ا
یشان حب را مساوی با اراده  و فعل تصور نموده اند در حالی که قبلا ،هم در مورد انسان و هم خدا ثابت نمودیم که حب و  اراده ،دو مقوله منفکند .علاوه بر این ،لازمه ازلیت  خلقت آن  است  که خدا در فعل خود وخلقت عالم مختار نبوده باشد  یعنی یا باید عالم را ازلی و غیر مخلوق بدانیم و یا اگر مخلوق می دانیم  لازمه ادعای مذکور(ازلی بودن عالم به خاطر ازلی بودن فعل و صفات فعلی )آن است که  اولا خداوند خود نیز غیر ازلی از کار درآید  و ثانیا  در خلق ،مجبور وبی اختیار و عاجز از اراده خلاف آن باشد (واگر عاجز باشد محدود وغیر بسیط است واگر محدود وغیر بسیط باشد مخلوق است)و اگر  بگوییم  که مجبور نبوده، لذا  باید تصدیق کنیم که قدمت ذات ،ایجاب قدمت فعل را نمی کند  وهو المطلوب..علاوه بر این، لازمه خلق، حدوث است  و این با قدیم بودن، منافی است .
ایشان گمان کرده اند که اراده ،مساوی با تغییر و انقلاب در ذات  خداست  در حالی که اراده در ذات ،حدوث ایجاد نمی کند بلکه فقط از ذات نشات می گیرد . گمان  غلط دیگر ایشان آن است  که صفات فعلی را نیز مانند صفات ذاتی ،عین ذات الله تصور نموده اند. بلی؛ ذات باری ،قبل از خلقت عالم نیز موجود وحیّ و قدیر و  فیاض ورحیم بوده لکن صفات فعلی او قبل از خلقت،صفاتی  شانی است یعنی خدا شانش این است که اگر براساس "یخلق ما یشاء" اراده به خلق کند قطعا رحیم و ودود  و رزاق و... خواهد بود .



(3)زمان و مکان بی نهایت هر دو امری محالند و بر خلاف تصور ،زمان ومکان وبه تبع آن حرکت وتغییر ،از شئون عالم چسم نیست بلکه از شئون جوهر به معنای کلی است لکن مراتب زمانی و حیزیت در هر جوهر فرق می کند .بعد زمان و مکان در عالم جسم،اشد ودر  عالم نفس  و روح و عقل ،به ترتیب، ضعیفتر وناملموس تر است  پس  هیچ جوهری امکان وجود و حدوث در خارج از بعد زمان و مکان را ندارد و امکان صفر شدن  زمان  نیز در هیچ بعد زمان ومکانی عملی نیست. اما در مورد خدا باید گفت که او خالق زمان و مکان است وخود مشمول  زمان و مکان نیست  لکن  در مرحله خالقیت و مدبریت و ربوبیت ، با همه شئون هستی از جمله زمان ،همراه است  (آنچنان که  روح مجرد  با شئون جسم همراهی و مماشات دارد] و با توجه به نسبی بودن زمان ، لازم نمی آید که درک خدا از زمان مانند درک موجودات عالم جسم از آن باشد  [و ان یوماً عند ربک کالف سنة مما تعدون].ازلی بودن خداوند به معنی ازلیت زمانی نیست زیرا قبل از خلقت عوالم ،زمان وجود نداشته . هم تصور و وهم وقوع زمان بی نهایت ، حتی در مورد ذات خدا امری محال است  پس  اگر می گوییم که خداوند ازلی است صرفا به این معناست  که حدوث زمانی ندارد .در مورد فرا مکان بودن ذات خدا نیز باید  گفت که این بی نهایت بودن ، صفتی شانی است  و نه فعلی ؛ یعنی خداوند عندالخلق ،نه محصور در محاط است ونه محیط ؛آنچنان که عندالذات نیز محصور در محیط و محاط  ذهنی و تصوری نیست .

(4) - ذهن انسان هر قدر که تلاش کند نمی تواند عدم مطلق را به تصور کشد چون هر تصوری در واقع یک موجود است و نهایتا تصور ما از عدم ، فضای پر از  ظلمت و خلایی است که  آن نیز  دلیل و  علت  می خواهد [و جعل الظلمات والنور].


نقل و بر داشت،ممنوع  می باشد.




پاسخ به شبهات رضا فاضلی




ابزار وبمستر