قال الله الحکیم:
«هُوَ الَّذِيَ أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاء الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاء تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْم....»
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم:
«اکثرُ ما اخافُ علی امتی مِن بعدی رجلٌ یتاوّلُ القرانَ یَضَعهُ فی غیرِ موضعهِ»اهل شبهه و سوال دو گروهند: 1-کسی که واقع برای او مجهول است وقصد او رسیدن به حقیقت است 2- کسی که قصد او به چالش کشیدن و جنگ با شریعت است .
این گروه علی رغم فهم حقیقت ،به دلیل دشمنی ،عامدانه دست به روشهای تخریبی همچون مغالطه،دروغ، مصادره به مطلوب ، پنهان کاری و بخشی را گرفتن و بخش دیگر را رها کردن و .... زده و به گونه ای عمل می کنند که در ظاهر ،همه حق را به جانب ایشان می دهند . این افراد برای آنکه بتوانند در تخریب دین به خوبی عمل کنند خود را ملزم به مطالعه دقیق آن می دانند تا بتوانند در چهره ملای دین بر سر راه مردم نشسته وبا ایجاد شبهات مستقیم و غیر مستقیم ، در عقیده و مسیر ایشان انحراف و اعوجاج به وجود آورند. [ ولا تقعدوا بکل صراط توعدون وتصدون عن سبیل الله من آمن به وتبغونها عوجا].
البته عده ای نیز هستند که چندان به مطالعه کافی و عمیق پای بند نبوده و از همان ابتدا حق را دائر مدار میل فکری و درونی خود یا تفسیر و استنباط شخصی خویش می دانند و گمان می کنند ایشانند که به درک واقعی رسیده و این خدا و شریعتند که در جهل و خطا سیر می کنند.
شبهه اول:
وی با توجه به فتوای یکی از علما که در جواب شخصی قید کرده که فضله خروس پاک است این مسئله رابه ریشخند گرفته که خوب اگر پاک است پس همه بفرمایند میل کنند
این اشکال از عدم آگاهی در فهم اصطلاحات شرعی است ما در اینجا چند اصطلاح داریم : 1- پاک و نجس 2- تمیزو کثیف
پاک
ونجس اصطلاح شرعی وتمیز وکثیف اصطلاح عرفی اند وبین آنها فرق است وهیچ
ملازمه ای نیست که اگر چیزی از نظر شرع نجس است عرفا هم کثیف باشد یا اگر
چیزی از نظر شرع پاک باشد عرفا تمیز محسوب شود پاک در اصطلاح شرعی با پاک در اصطلاح عرفی و لغوی به یک معنا نیستند
ما در اسلام بعضی چیزها را نجس می دانیم مثل خون- منی - ادرار - و...
نجس به پلیدی های مشخصی گفته می شود که نماز خواندن با لباس یا بدنی که به آنها آلوده شده اشکال دارد مثلا اگر ذره ای بول وادرار در لباس باشد تا زمانی که با آب کر یا قلیل وبا شرایط گفته شده تطهیر نگردد نمی توان با آن لباس یا بدن نجس نماز خواند
حال
فرض کنید لباسی را نو خریده اید و از نظر شما اصلا کثیف نیست ولی این
لباس به یک قطره کوچک از ادرارآلوده می گردد در اینجا لباس عرفا تمیز
وشرعا نجس است یعنی اینکه نمی توان با آن نماز خواند بر عکس یک لباسی خیلی
چرک شده وعرق به خود گرفته است ولی آلوده به هیچ یک از نجاسات شرعی نیست
این لباس عرفا کثیف وشرعا پاک است یعنی می توان با آن نماز خواند بنابراین
پاک ونجس شرعی فقط مربوط به مسئله نماز است والا خود شرع هم عرفا کثیف را
کثیف وتمیز را تمیز می داند وهیچ کس مثل شریعت اسلام به امر تمیزی ونظافت
اهمیت نداده تا جایی که نظافت را جزوی از ایمان می داند
حال حکم اسلام این است که فضله حیوان حلال گوشی که خون جهنده ندارد پاک است {مثل خروس}هر چند که در عین پاک بودن کثیف هم هست چون گفتیم که پاک شرعی وکثیف عرفی ضد هم نیستند وقابل جمعند همان گونه که نجس و تمیز قابل جمعند
شبهه دوم:
آیات ضد زن در قرآن
1- وی به آیه ای مجهول اشاره کرده که گفته "دوزخ پر از زنان است "
بهتر
بودآقای فاضلی نام سوره وآیه آن را می آورد تا طبق آن بهتر بتوانم با وی
مناظره کنم من که دهها بار قرآن راختم کرده ام چنین آیه ای را ندیده ام بر
فرض هم بپذیریم که خدا چنین عبارت صریحی را بیان کرده اما
این دلیل نمی شود که خدا عقده ودشمنی شخصی با زن دارد این انسانها
هستند که بر طبق اختیار ونوع عمل ورفتار خود دوزخی یا بهشتی می شوند وبر
اساس عدالت به سوی نتیجه عمل خود رهسپار می گردند وسخن خدا (بر فرض قبول )
صرفا یک بیان اخباری است
البته من به روایتی در نهج الفصاحه از رسول گرامی اسلام بر خورد کردم که فرموده اند :"بر جهنم گذر کردم ودیدم که اکثر اهل آن زنانند" خوب این هم یک بیان اخباری است وحاکی از آن است که زنان بیش از مردان در دنیا مرتکب جرم شده اند
دو نکته در اینجا وجود دارد که بیش از هر چیز دیگر برای زن عقاب آور است یکی بحث عدم عفت ودیگری تمرد از اطاعت همسر
شیطان گفته است :زنان بهترین ابزار کار منند .
زن از آنجا که بهترین مهیج برای شهوت وفساد مرد است وشهوت جنسی نیز فوق تمام امیال وشهوت هاست از این روزن بیش از مرد باید اهل عفتمداری باشدهر چه زنان با عفت تر و پاک ترباشند مردان نیز باعفت تر خواهند بودلذا اگر اکثر زنان را فاقد عفت لازم بدانیم که همین گونه است پس اکثر اهل دوزخ زنانند چون علاوه بر گناه وعصیان خویش مردان را نیز به فساد وگناه دچار کرده اند
حال ممکن است آقای فاضلی در همین دو مورد یعنی بحث لزوم عفت وحجاب برای زن ومسئله اطاعت زن از شوهر اشکال وارد کند وبه عنوان مدافع حقوق پایمال شده زن در اسلام!!! اینها را هم زیر سوال ببرد من جواب مسئله اول را در مقاله " حجاب وعفت" وجواب دومی را در مقاله " تنبیه زن از نظر قرآن داده ام
2- مردان از زنان بهترند
آیه: "وللرجال علیهن درجه (228 بقره)
جواب:
وی آیه را درست معنا نکرده معنی آیه این نیست که مردان از زنان بهترندچون نفرموده " الرجال خیر منهن" بلکه معنا این است که مردان برزنان رتبه وامتیازوقوام دارند ( مثل آیه " الرجال قوامون علی النساء") این رتبه مربوط به امور ظاهری و خصوص ریاست ومدیریت خانواده است مثل مدیر یک اداره که بر دیگران امتیاز دارد اما امتیاز او یک امتیاز ورتبه صوری است نه معنوی چون ممکن است کارمند زیر دست او معنویت وعبودیتش بالاتر باشد ولی رئیس را براساس معنویت انتخاب نمی کنند بلکه بیشتر بر اساس توانایی وصلابت وسبلت وصولت وتجربه بر می گزینند خوب در نظام خانواده از آنجا که قطعا باید یک نفر مدیر باشد ودر موارد اختلاف رای حرف آخر را بزند براساس آنکه نوعا وعموما مرد با تجربه تر وگرم وسرد چشیده تر است و تعقل او بر احساسات وی غالب است خداوند او را به عنوان مدیر بر گزیده است البته این به معنای آن نیست که زن دیگر حق هیچ حرف زدنی را ندارد اسلام خود در کنار این مسئله امر به رفتار ومعاشرت نیکو با زنان داده است " وعاشروهن بالمعروف" وبارها در قرآن حق وحقوق مادی ومعنوی آنها را یاد آور شده است
3-شاهد باید دو مرد یا یک مرد ودو زن باشد در واقع در اسلام ارزش شهادت یک مرد مساوی با دو زن قرار داده شده است
جواب:
آیه:".....فان لم یکونا رجلین فرجل وامراتان"
(282 بقره )
احکام شریعت بر اساس مصالحی است که گاه از نظر ظاهر با عقل ما جور درنمی آید این به خاطر آن است که که ما نسبت به خیلی واقعیات وحواشی علل احکام نا آشناییم وفقط به ظاهر قضیه نگاه می کنیم
نکته
اول: این مسئله به خاطر آن نیست که احتمال کذب گفتار زن از مرد بیشتر است
یا مردان نزد خدا خاطرشان عزیزتر اززنان است باید توجه داشت که اختلاف
احکام میان زن ومرد به خاطربعضی اختلافات ماهوی وساختاری میان آن دو
است بنابراین ما با بحث تفاوت سروکار داریم نه تبعیض علاوه بر اینکه به خاطر همین تفاوت هاست که بعضی
تکالیف بر زن ساده تر گرفته شده یا اصلا از دوش او برداشته شده است
نکته دوم: زن بیشتر تابع احساسات بوده وهمچنین جرات مسئولیت پذیری او از مرد کمتر
وترس والتهاب او درورود به مسائل سنگین اجتماعی ومردانه بیشتر است لذا خیلی از زنان به تنهایی به عنوان
یک زن حاضر به شهادت به خصوص شهادت در باب نفوس وعرض نمی شوند ثانیا : در
همه جا این گونه نیست که شهادت دو مرد مساوی با یک زن باشد بلکه در بعضی
موارد شهادت زن مقدم ومقبول تراز شهادت مرد است وآن در امور خاص زنانه است که عادتا حضور
مرد یا اطلاع او بر امور زنانه بعید یامحال باشد ثالثا: به گفته یکی از
حقوق دانان محترم:
در وقایع و رخدادهاى کوچه و بازار، مردان بیشتر از زنان دست اندر کار
هستندمردان به خاطر کار و تلاش و به دست آوردن زاد و توشه و گذران زندگى
با رخدادها و وقایع اجتماعى بیشتر مأنوس اند و اگر واقعه اى رخ دهد بیشتر
و بهتر در معرض اطلاع اندفرض کنیم در خیابان دو نفر با هم دعوا مى کنند
و با چوب و چا قو و سنگ به جان یکدیگر افتاده اند پس از چند دقیقه مردان
اطراف آنان را گرفته و آنان را از یکدیگر جدا مى کننداین جا اگر قتلى یا
جراحتى واقع شد مردان چون شاهد و ناظر بوده اند بهتر مى توان از آنان
شهادت را پذیرفت
در
این جور وقایع یا اصلاً زنان حضور ندارند یا اگر حضور داشته باشند خود را
کنار مى کشند یا مردان آنان را به عقب مى راننداز این رو پذیرفتن شهادت
مردان و نپذیرفتن شهادت یک زن مسئله طبیعى است و ربطى به نقص یکى و کمال
دیگرى ندارد
شهادت در قوانین قضایى اسلام در زمره حقوق قرار ندارد شهادت حق نیست، بلکه تکلیف و مسئوولیت است؛ یعنى انسان وظیفه دارد براى این که حقوق دیگران پایمال نگردد، شهادت بدهد. بدین جهت است که قرآن کتمان شهادت را حرام اعلام نموده است.اگر شهادت برخى در دادگاه پذیرفته نمىشود، یا کمتر پذیرفته مى شود، گویاى سهلتر بودن تکلیف و مسئوولیت است، نه تضییع حقوق(1).
4- زنان کشتزار شمایند "نساء کم حرث لکم فاتوا حرثکم انی شئتم"(223بقره)
جواب : خوب اینکه زن کشتزار مرد است کجایش ایراد دارد آیا این تشبیه زیبایی نیست ؟ همان طور که در کشتزار دانه ای می کارند واین دانه رشد می کند وبه حیات می رسد ووازرحم خاک خارج می شود وبعد در ختی تنومند وپر ثمر می شود زن نیز حالت چنین کشتزاری را دارد که ثمر او از هرثمر دیگر پر بارتر است از دامن اوست که مرد به معراج می رود واز دولت زحمت ورنج مضاعف اوست که اسلام حق مادر وخدمت به او را مقدم بر پدر دانسته وبهشت را زیر پای او نهاده است البته آقای فاضلی این مزرعه را به مزعه شلغم تشبیه کرده ولی این از بد سلیقگی اوست ما این مزرعه را مزرعه گل وریحان می دانیم
علاوه
بر اینکه تشبیه به مزرعه از لحاظ مقام تکلم است خدا دارد در امور جنسی حرف
می زند وزن از لحاظ جنسی به مزرعه تشبیه شده همان گونه که مرد در این مقام
نقش باغبان وغرس کننده را دارد بنابراین تعریف زن " حرث" نیست بلکه این
درتعریف در بعد جنسی است والا ما اگر از بعد دیگر به زن نگاه کنیم تشبیه
وتعریف دیگری به میان می آیدمثلا در جای دیگر قرآن زن به لباس وپوشش مرد
ومرد نیز به لباس وپوشش زن تشبیه شده "هن لباس لکم وانتم لباس لهن" ودر
نهج البلاغه زن به گل تشبیه گردیده بنابراین هر نوع تشبیه بستگی به مقام
تکلم وبعد بحث دارد
اماآقای فاضلی در تفسیر قسمت دوم آیه می گوید : منظور این است که به هر گونه که میل دارید آنها را دراختیار بگیرید وی ادامه می دهد که برخی از فقهای اسلام باور دارند بر اساس تفسیر یاد شده مردها می توانند به ویژه در ایام عادت ماهیانه زنها با آنها از راه غیر عادی جماع کنند ولی البته عمل را مکروه می دانند
جواب این است که کلمه"انی" در این آیه یا ظرف مکان است ویا زمان بنابراین معنای آیه چه بر اساس اینکه انی را ظرف زمان بگیریم ویا مکان آن چیزی نیست که ایشان معنا کرده (هر گونه میل دارید) چون معنا از این دو حالت خارج نیست " هر زمان که می خواهید به آنها نزدیک شوید " یا اینکه " در هر مکان که می خواهید به آنها نزدیک شوید"
یک قاعده هم در اصول فقه داریم که" ما من عام الا وقد خص" یعنی هیچ لفظ عامی در قرآن نیست الا اینکه { در احادیث}تخصیص خورده است مثلا اگر " انی" را ظرف مکان بگیریم آیا می توانید بپذیرید که منظور قرآن از هر مکان می تواندحتی در پارک ومعابر عمومی باشد ؟ خیر بنابراین" انی" که در اینجا بنا بر تفسیر اصح ظرف زمان است نیز تخصیص خورده است وآن اینکه در ایام عادت نمی توان با زن نزدیکی کرد اما در اینکه حرمت عدم نزدیکی در ایام عادت فقط مخصوص جماع از قبل است یا اعم از آن اختلاف است لکن در این مسئله اختلاف نیست که نزدیکی از دبر در هر حال حتی در غیر زمان عادت مکروه است در روایتی پیامبر اسلام فرموده اند : محاش النساء حرام علی امتی" واین کلام در ظاهر دال بر حرمت جماع غیر معمول است لکن با توجه به روایاتی دیگر که بعضی آمده اند واز معصوم در این مورد سوال نموده اند و ایشان این امر را ناپسند دانسته اند چنین بر داشت می شود که این عمل از نظر اسلام مکروه است یعنی انجام ندادن وترک آن بهتر است حال آقای فاضلی چنان حرف می زند که انگار این عمل اگر وجود دارد فقط در میان مسلمانان است ودیگران اصلا چنین رسمی ندارند
اما چرا اسلام این عمل را حرام نکرده ؟ چون اگر حرام می کرد اکثر مردم به گناه می افتادند چون خیلی هانمی توانند در اوج شهوت ومیل جنسی از آن چشم پوشی کنند حتی بعضی از خود زنها ثانیا این عمل هر چند که مفسده داروناپسند است اما نه به قدری که حکم حرمت بر آن بار شود
اما در ایام عادت دو قول است بعضی این عمل راحرام وبعضی غیر حرام اما کراهت آن را بسیار شدید دانسته اند
5- مرد می تواند تا چهار زن برای خود اختیار کند
فانکحوا ما طاب لکم من النساء مثنی وثلاث ورباع" از میان زنانی که مناسب شما می آیند (می توانید)دو - سه یا چهار زن اختیار کنید (آیه 3سوره نساء)
جواب:اولا: آقای فاضلی ادامه آیه را نگفته که"فان خفتم اَلّا تعدلوا فواحده" اگر می ترسید که نتوانید بین آنها عدالت بر قرار کنید پس فقط یک زن اختیارنمایید
ثانیا: اگر در جامعه غرب یک مرد با بیش از یک زن نمی تواند ازدواج کند در عوض آزادی جنسی به او اجازه می دهد که قبل وبعد از ازدواج با هرزن ودختری رابطه جنسی داشته ومشکل خود را حل کند(وحتی بسیار بیشتر از چهار نفر ) وچون مشکل مردان در جوامع غرب حل شده است معلوم است که دلیلی بر وجود قانون جواز تعدد زوجات نیست لکن چون در اسلام رابطه جنسی آزاد حرام وممنوع است مرد،یا باید نسبت به زنان ودختران مورد رغبت خویش راه عفت را پیش گیرد یا آنان را به تزویج خود درآورد در واقع همان قانون جواز تعدد شریک جنسی که در غرب به طور آزاد وجود دارد در اسلام به طور قانونی وحساب شده واز طریق ازدواج شکل گرفته است
ثالثا: ازدواج مجدد نشانه عدم رغبت یا خیانت به همسر اول نیست از آنجا که مرد بر خلاف زن مشکل ونیاز جنسی اش با یک شریک جنسی به طور کامل حل نمی شود می تواند از طریق ازدواج موقت یا دائم به این نیاز جواب دهد در عین حال همسر اول خود را هم دوست داشته وبه او عشق بورزد چون نیاز جنسی ربطی به مسائل عاطفی ندارد
نکته بعد اینکه اختیار سه یا چهار زن فرضی بسیار بعید است چون کمتر مردی توان مالی اداره سه یا چهار زن را داردالان در جامعه تعداد مردانی که سه یا چهار زن داشته باشند در حد نایاب است وتعداد کسانی که دو زن دارند هم در حد بسیار قلیل است تازه قرآن خیلی هم مسئله تعدد همسر را نسبت به قبل از اسلام محدود کرد ه چون تعدد زوجات در میان اعراب قبل از اسلام تا چهل تا وپنجاه تا هم مرسوم بوده است .
این آیه بیشتر در بیان مقام واقع بحث می کند نه وقوع یعنی می خواهد بگوید از لحاظ واقع وحقوقی ونوع نیاز ،برای مرد چنین حق واختیاری وجود دارد هر چند که خدا خودش نیز آگاه بوده که هیچ کس عملا توان مالی و نیز رعایت مسائل حقوقی بین زنان را ندارد چون در جای دیگر قرآن می فرماید "وَلَن تَسْتَطِيعُواْ أَن تَعْدِلُواْ بَيْنَ النِّسَاء ولو حرصتم "شما عملا نمی توانید بین آنها عدالت برقرارکنید هر چند بسیارسعی نمایید
6- در قران به سربازان اجازه داده شده است که زنان اسیر شوهر دار در جنگ را به تصرف وتمتع خود در آورند اسلامی که این همه ادعای دفاع از حقوق زن را دارد چگونه اینجا اذن به فحشا داده است؟
جواب: آقای فاضلی خیلی کلی این شبهه را ایراد کرده وظاهرادر تفسیر آیه هیچ مطالعه ای نکرده وقصدش بیشتر ایهام ومغالطه بوده است
ملک یمین به زنان کفار گفته می شود که در جنگ به اسارت در می آیند فردی که زن را به اسارت در می آورد مالک اوست وبه محض اسارت شرعا رابطه عقد بین زن وهمسر کافرش منقطع می شود ولی تمتع از او منوط به گذشتن عده واستبراء است پس این فقط مربوط به مسئله جنگ واسارت است والا در شرایط عادی هم ازدواج بازن کافر وهم زنای با او همان حرمتی را دارد که نسبت به زن مسلمان وجود دارد حال بعضی شبهه کرده اند که اگر خود زن حاضر به ازدواج با مرد مسلمان نباشد آیا مرد می تواند به زور او را تصرف کند؟ جواب این است که اصلا ازدواجی در کار نیست بلکه مرد بالقهر مالک زن است وبه جای اینکه این زن به عنوان اسیر در زندان یا اردوگاه نگهداری شود در خانه مرد مسلمان وتحت تصرف اوست واین ملکیت خود اباحه کننده تصرف برزن است البته همین ملک یمین در اسلام دارای احکام وحق وحقوق مفصل است این زنان به عنوان اسیر در تصرفند تا زمانی که آزاد شوند آزاد کردن اسیر (چه غلام وچه امه ) در اسلام بسیار مستحب ومورد تاکید است ویکی از هدفهای نگهداری آنها در خانه مسلمان تلاش برای نزدیک کردن وآشنایی آنها با دین اسلام است
نکته: آنچه اسلام گفته در جنگهای دنیا تقریبا همه جا معمول بوده وهست لکن اسلام فقط اذن به تصرف زنان کافر داده وخود آن را شرعی نموده یعنی آنکه رابطه زن وشوهر کافر بعد از اسارت زن قطع می شود ودر حکم طلاق است آن هم جنگی که بر اساس حق و تصرفی که بر اساس رعایت حقوق زن اسیر باشد
غالبادر جنگها ی دنیا هر سپاهی که بر سپاه دیگر چیره می شود به خصوص سپاه متجاوز بدون رعایت هر قانونی به زنان اسیر تجاوز می نمایند واین را نوعی غنیمت میدانند مگر در جریان حمله واشغال عراق توسط آمریکا صدها زن ودختر مسلمان توسط سربازان آمریکایی مورد تجاوز قرار نگرفتند ومگر در جریان حمله صربستان به بوسنی هزاران زن ودخترمسلمان توسط سربازان آن کشور هتک حرمت نشدند یا در جریان حمله اسراییل به لبنان وفلسطین واشغال آن دو کشوروغیره وغیره نمونه های تجاوز وهتک حرمت به زنان مسلمان کم پیدا می شود این همه نمونه فجیع وجود دارد وشما فقط انگشت روی بحث کنیز دراسلام گذاشته اید آن هم چیزی که خداوند آن را جایز وشرعی کرده و دهها حق وحقوق برای چنین زنی در اسلام وجود دارد آن هم زنی که فقط از آن یک مرد است که همسر اوست نه از آن دهها مرد! شما در تاریخ مطالعه کنید وببینید آیا جنگی بین کشور کفربا اسلام بوده که کفار بر کشور اسلامی مسلط شده باشند وزنان مسلمان رابر خود مباح نکرده باشند
اما شان نزول آیه :
جنگ اوطاس پس از جنگ حنين (كه به دنـبـال فـتح مكه رخ داد) بين مسلمانان ومشركان عرب رخ داد ودر اين جنگ , گروهى از زنان مـشـرك نيز به اسارت مسلمانان در آمدند, از آن جا كه مسلمانان در مورد تمتع از زنان اسير ـ كه بـسـيـارى از آنـان شوهردار بودند ـ ترديد داشتند, آيه 24 از سوره نساء نازل شد واعلام داشت كه هـمـخـوابـى بـا اين زنان بلامانع است , زيرا اسارت آنان خود به منزله طلاق آنها محسوب مى شود وپيامبر تنها دستور داد كه اين زنان براى حليت تمتع بايستى استبرا شوند, به اين معنا كه تا زمان وضـع حـمـل بـايـد از آمـيـزش با زنان حامله اجتناب شود, ولى آميزش با زنان غير حامله پس از گذراندن دوران قاعدگى بر مسلمانان حلال خواهد بود.بعضی گفته اند این حکم با آیه " ولا تنکحواالمشرکات حتی یومن " نسخ شده است جواب این است که این آیه ناظر به مسئله ملک یمین و جنگ واسارت نیست چون در آنجا نکاح وجود ندار دبلکه آیه اشعار به ازدواج در شرایط عادی دارد وبرای نسخ دلیل محکم لازم است
7- اگر زنان نافرمانی کردند آنها را بزنید
" واللاتی تخافون نشوزهن فعظوهن واهجروهن فی المضاجع فاضربوهن
جواب: در مقاله " تنبیه زن از نظر قرآن " جواب کافی در این باب داده ام که رجوع بفرمایید
8- طبق آیه 36 ونیزآیه 50 تا 52 سوره احزاب پیامبر نکاح لازم ندارد وبا هر زنی می تواند بخوابد
جواب: نمی دانم این آقای فاضلی یا سوادش در حد ابتدایی است یا اینکه قصدش فریب دادن جهالی مثل خودش است این آیات حتی ظاهرشان هم چنین حرفی را نمی زند آقا ی فاضلی مفسر بزرگ قرآن حتی به خودش زحمت نداده که یک نگاهی روی تفاسیر وشان نزول آیات بیندازد فقط همین طور ورق می زند وتفسیر می کند
آیه 36 " وما کان لمومن ولا مومنه اذا قضی الله ورسوله امرا ان یکون لهم الخیره من امرهم ومن یعص الله ورسوله فقد ضل ضلالا مبینا "
این آیه اصلا مربوط به مسئله ازدواج نیست بلکه مربوط به احکام وامر قضاوت است علاوه براینکه در آیه بحث از ضلالت است وضلالت در مورد تمرد تشریعی است اگر زنی از فرمان پیامبر مبنی بر رابطه آزاد !!تخطی کند که اسمش گمراهی نیست فوقش عصیان وگناه کرده است!!!
اما آیه 50 تا 52 : یا ایها النبی انا احللنا لک ازواجک اللاتی آتیت اجورهن وما ملکت یمینک مما افاء الله علیک وبنات عمک وبنات عماتک وبنات خالک وبنات خالاتک اللاتی هاجرن معک وامراة مومنة ان وهبت نفسها للنبی ان اراد النبی ان یستنکحها خالصة لک من دون المومنین قد علمنا ما فرضنا علیهم فی ازواجهم وما ملکت ایمانهم لکیلا یکون علیک حرج وکان الله غفورا رحیما
آیه این را می گوید : ای پیامبر ، ما زنانی را که مهرشان را ادا کرده ای بر تو حلال کردیم وکنیزانی که به غنیمت نصیب تو گشته اند
خوب زنی که مهرش ادا شده یعنی با او قبلا از دواج انجام گرفته والا رابطه آزاد ومهریه چه معنا دارد ودر مورد ملک یمین وکنیز هم که قبلا توضیح دادم
اما قسمت بعدی آیه : ... ودختران عمو ودختران عمه ودختران دایی ودختران خاله که با تو مهاجرت کرده اند
این حلیت هم به سیاق موارد قبل منوط به ازدواج است و هیچ مفسری تا کنون نگفته که رابطه زنا شویی پیامبر با این گروه می تواند بدون ازدواج صورت گیرد اما دلیل ذکر این گروه به عنوان اینکه بر پیامبر حلالند خارج کردن زنانی است که جزو مهاجرین نمی باشند
ترجمه قسمت بعدی: وزن مومنه ای که خود را به رسول ببخشد وپیامبر هم به نکاحش مایل باشد
در اینجا هبه به معنی ازدواج بدون شرط وبدون مهریه است نه رابطه آزاد وبدون ازدواج ، تعجب است که جناب فاضلی کلمه " ان یستنکحها" را در آیه نمی بیند این کلمه از نکاح وازدواج می آید یعنی چه " یعنی اگر خود پیامبر هم مایل به ازدواج با او باشد
در این دو آیه هم هیچ دلالتی بر اینکه پیامبر می تواند با زنی بدون ازدواج رابطه داشته باشد وجود ندارد
9- در آیه 14 سوره زخرف قریشی ها فرشتگان را دختران خدا خوانده اند وخدا می گوید دختر که از حفظ حقوق خود عاجز است آیا لیاقت فرزند بودن خدا را دارد ؟
جواب:
آیه: وجعلوا له من عباده جزاً ان الانسان لکفور مبین
معنی آیه:ومشرکان برای خدا مانند فرشته چیزی را که بنده ومخلوق اوست جزو وجود او قرار دادند که انسان بسیار ناسپاس وکفور است
خداوند در جواب این گونه می گوید: ام اتخذ مما یخلق بنات واصفیکم بالبنین / واذا بشر احدهم بما ضرب للرحمن مثلا ظل وجهه مسودا وهو کظیم / او من ینشوء فی الحلیه وهو فی الخصام غیر مبین
ترجمه: آیا خداوند از میان مخلوقات خویش دختران را برای خویش برگزید وشما را به پسران امتیاز داد (این همه دختران را بالا می برید وآنها را فرزند خدا می دانید )در حالی که به هر کدام از(همین ) مشرکان دختری که به خدا نسبت می دهند مژده دهند رویش سیاه می شود ودر خشم فرو می رود/آیا کسی ( را فرزند خدا می دانند )که به زیب وزیور پروریده می شود و درهنگام نزاع از حفظ حقوق خود عاجز است
این جوابیه خداوند در جهت تضعیف شان زن نیست بلکه مقام ، مقام دفع افترا از خویش است اگر مشرکان فرشتگان را پسران خدا می دانستند باز خداوند جوابی شبیه همین به مشرکان می داد در اینجا خداوند می خواهد بگوید که اگر خدا فرزند هم داشته باشد فرزند او باید مثل خدا باشد نه یک موجود ضعیف وناتوان مثل انسان واینکه خدا بحث زنده به گورکردن دختران را پیش کشیده به خاطر طعنه به آنهاست که اگرفرشتگان دختران خدا باشند پس شان دختراز پسر بیشتر است واگر این گونه است پس چرا خود شما دختران را زنده به گور می کنید وشان پسر را بالاتر از دختر می دانید
10 - خیلی جاهها در قرآن نوشته که به بهشتی ها پسران ودختران زیبا می دهند
جواب: در بهشت برای مردان بهشتی دختران وحوریان زیباست که همسران آنهایند این حوریان جزوی از پاداش خداوند به بهشتیان در قبال اطاعت و خویشتن داری آنان از گناه است ( وَحُورٌ عِينٌ
همچنین در بهشت پسران امرد زیبا روییست که خدمتکاران اهل بهشتند وبه گرد آنان برای خدمتکاری در گردشند" يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدَانٌ مُّخَلَّدُونَ
خوب حالا این اشکالش کجاست؟
11- در سوره تحریم آیه یک آمده : ای پیغمبر چرا چیزی را که خدا بر تو حلال کرده بر خود حرام می کنی که منظور کنیز مصری ماریه قبطیه بوده است
جواب: دو شان نزول در مورد این آیه وجود دارد که هر دو مورد هم به گونه های مختلف بیان شده
1- پيامبر(صلى الله عليه وآله) گاه كه نزد زينب بنت جحش (يكى از همسرانش) مى رفت زينب او را نگاه مى داشت و از عسلى كه تهيه كرده بود خدمت پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى آورد اين سخن به گوش عايشه رسيد و بر او گران آمد، عايشه مى گويد: من با حفصه (يكى ديگر از همسران پيامبر) قرار گذاشتيم كه هر وقت پيامبر نزد يكى از ما آمد فوراً بگوييم آيا «مغافير» خورده اى؟ (مغافير، صمغى بود كه يكى از درختان حجاز به نام عرفط (بر وزن هرمز) تراوش مى كرد و بوى نامناسبى داشت) پيامبر(صلى الله عليه وآله) مقيد بود كه هرگز بوى نامناسبى از دهان يا لباسش شنيده نشود، بلكه به عكس اصرار داشت هميشه خوشبو و معطر باشد! به اين ترتيب، روزى پيامبر نزد حفصه آمد و او اين سخن را به پيامبر گفت حضرت فرمود: من مغافير نخورده ام؛ بلكه عسلى نزد زينب بنت جحش نوشيدم،و من سوگند ياد مى كنم كه ديگر از آن عسل ننوشم
2- رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به خانه بعضى از همسرانش مى رفت و ماريه قبطيه در خدمت ايشان بود و به ايشان خدمت مى كرد و در آن روز در خانه حفصه بود و حفصه به سبب حاجتى بيرون رفته بود پس پيامبراكرم با ماريه نزديكى كرد و حفصه از اين ماجرا مطلع شد و با حالتى خشمناك رو به سوى پيامبر كرد و گفت: اى رسول خدا! شما اين كار را در نوبت من و در خانه و بستر من انجام داديد؟ پس پيامبراكرم از حفصه حيا كرده و فرمود: كافى است، زيرا من ماريه را بر خودم حرام ساختم و بعد از اين هرگز با وى نزديكى نخواهم كرد
بعضی مفسرین بنا به دلایلی درست ترین نظر را در مورد شأن نزول اين آيه همان نظر اول می دانند
اما بر فرض اینکه نظردوم را بر گزینیم سوال از آقای فاضلی این است که اشکال موجود در این آیه چیست پیامبر کدام جرم یا گناهی را مرتکب شده است اینکه پیامبر از همسر شرعی خود کام گرفته که گناه نیست واینکه تعهد بر عدم نزدیکی با او را کرده از لطف ومهربانی او ست که ناراحتی حفصه را فرو نشاند واو را از خود راضی کند والا شرعا مجبور نیست که چنین تعهدی کند همان گونه که خداوند او را از چنین تعهدواجتنابی نهی کرده و دراینکه در نوبت حفصه با ماریه نزدیکی کرده هم اشکالی وجود ندارد چون زمانی پیامبر به ماریه نزدیک شده که او در خانه حضور نداشته است واگر پیامبر تعهدی هم در این باره داشته این بوده که در نوبت هر همسری خود را در اختیار او قرار دهد وزمانی که همسر او حضور ندارد دلیلی ندارد که پیامبر با همسر دیگر خود نتواندرابطه داشته باشد اگر هم خانه ، خانه شخصی حفصه بوده پیامبر به عنوان کسی که به فرموده خداوند اولی بالمومنین من انفسهم است این حق واختیار تصرف را داراست
12- با زنان ومردان غیر مسلمان ازدواج نکنید " ولا تنکحواالمشرکات حتی یومن....ولا تنکحوا المشرکین حتی یومنوا(221بقره)-
شبهه سوم :
در آیه 5 سوره صف آمده که مسیح گفته بعد از من احمد می آید در حالی که در مسیحیت چنین چیزی نیست
آیه: وَإِذْ قَالَ عِيسَى ٱبْنُ مَرْيَمَ يٰبَنِي إِسْرَائِيلَ إِنِّي
رَسُولُ ٱللَّهِ إِلَيْكُم مُّصَدِّقاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ
ٱلتَّوْرَاةِ وَمُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِن بَعْدِي ٱسْمُهُ
أَحْمَدُ فَلَمَّا جَاءَهُم بِٱلْبَيِّنَاتِ قَالُواْ هَـٰذَا سِحْرٌ
مُّبِينٌ"
جواب:هر چند که تورات امروز تورات تحریف شده است اما با این حال اشاره قول عیسی علیه السلام را در این باره به خوبی می توان از آن به دست آورد من مقاله مفصلی در این زمینه پیدا کردم که عینا آن را در اینجا می آورم
در ترجمۀ عربی توراتی که در سال 1944در لندن به
چاپ رسیده، چنین آمده است: «جاءاللهُ مِن سینا وَ أشرَقَ مِن ساعیرَ و
استَعلَنَ مِن جِبالِ فَارَانَ؛ خداوند در سینا به انسانها توجه کرد، و در
ساعیر تجلّی نمود، و در کوههای فاران ظهور کرد و با کمالش پدیدار گشت»
یعنی
فضل و رحمت و احسان خداوند بر انسانها در سینا ظهور کرد، همان جایی که
حضرت موسی علیه السلام با خداوند جل جلاله به مکالمه پرداخت؛ این رحمت
همان نبوتی است که به حضرت موسی علیه السلام داده شد. و ساعیر، فلسطین
است، در آنجا رحمت خداوند از کانال وحی آمد و حضرت عیسی علیه السلام و
اطرافیان او را فرا گرفت. حضرت مسیح علیه السلام یکی از پیامبران بزرگ و
مظهر تجلیات پروردگار است. بسیاریها با التباسِ مفهوم تجلّی با مفهوم
ظهور، در این مسأله دچار اشتباه شده اند.
آری،
تجلّی ای که بر حضرت عیسی علیه السلام صورت گرفت، همان نفخۀ الهی به هنگام
ولادت اوست. اما در کوه فاران، پروردگار متعال با سِرّ احدیِت و مقام
فردیّتش ظهور نمود، و منظور از فاران، مکه است. زیرا در جای دیگری از
تورات آمده است که حضرت ابراهیم علیه السلام فرزندش اسماعیل را در فاران
رها کرد. پس هدف از فارانِ ذکر شده در تورات، مکّه است. در این آیه، به
ترتیب از سه پیغمبر بحث می شود، یکی، حضرت موسی؛ دومی، حضرت عیسی؛ و سومی،
خاتم پیامبران سرور دو جهان حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه وسلم است.
آن
آیۀ تورات، با این عبارت ادامه می یابد: «وَ مَعَه أُلوفُ الاطهارِ فیِ
یَمینهِ سِنَّة النّار؛ در کنار او هزاران نفر از اصحاب و یاران پاک و
مطهّرش قرار خواهند داشت و در دست راستش، تََبری خواهد بود که از آتش است
و دو لبه دارد.» و این آیه به مأمور شدن او بر جهاد، دلالت می کند.
معلوم
است که رسول الله صلی الله علیه وسلم در آغاز وحی به غاری در کوه حرا می
رفت و در آنجا به تفکر و عبادت می پرداخت. نخستین وحی در همین کوه نازل
شد. اگر فاران مکه نیست، پس کجا می تواند باشد؟ این کجاست که دینی همچون
دین اسماعیل علیه السلام از آنجا ظهور نمود و به شرق و غرب گسترش یافت؟ از
آن جایی که چنین محلی در دنیا وجود ندارد، پس فارانِ ذکر شده در تورات،
جایی جز مکّه نیست. و چنانکه قبلاً هم گفتیم آیۀ دوم از باب سی و سوم کتاب
تثنیه؛ و آیۀ بیستم از باب بیست و یکم کتاب تکوین، با بیان «وَسَکَن
بَرِیهَ فَارَان» به جایی که حضرت اسماعیل علیه السلام در آن سکونت نمود
اشاره می کند که این بزرگترین و واضح ترین دلیل بر اثبات گفته های ما می
باشد. و کسی نمی تواند عکس آن را ادعا نماید. و اعتراضات مطرح شده در این
زمینه، اعتراضات سطحی و عُقده ای است، نه علمی. مخصوصاً قسمت های أخیر آیه
که به اصحاب او اشاره می کند و از مأمور بودنش به جهاد، سخن می گوید، بدون
آن که مجالی به هیچ گونه شک و تردیدی قایل باشد نشان می دهد که آن ذات،
حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه وسلم است.
از نسل اسماعیل علیه السلام
آیۀ
دوم از تورات می گوید: «وَ سَوفَ أقیم لَهم نَبیّاً مِثلَکَ مِن بَینِ
أخوتهم وَ أجعَلُ کَلَامی فی فمه وَ یُکَلِّمهم بِکلِ شیءٍ آمر بِهِ؛
خداوند حضرت موسی علیه السلام را مورد خطاب قرار می دهد و می فرماید: به
سوی آنها یعنی بنی اسرائیل پیامبری را مثل تو از بین برادران شان خواهم
فرستاد و کلامم را در دهن او قرار خواهم داد تا أوامرم را به آنان
برساند.» (تثنیه، باب: 18، آیه، 18)
و آیۀ 19 هم
مکمّل این آیه است: «وَمَن لَم یطع کلامه الّذی یَتَکَلّمُ بهِ فانا أکونُ
المنتقمُ مِن ذالک؛ از آنانی که سخنان او را که به نام من خواهد گفت اطاعت
نکنند، من خودم انتقام خواهم گرفت.
در این آیه
با تعبیر «برادران بنی اسرائیل» به پیغمبری اشاره می شود که از نسل حضرت
اسماعیل خواهد آمد. یگانه پیامبری که آمدنش از نسل حضرت اسماعیل معلوم
است، حضرت محمد صلی الله علیه وسلم می باشد. بر علاوه، او نیز همانند حضرت
موسی علیه السلام شریعتی را خواهد آورد. از سوی دیگر، خاطر نشان گردیده
است که آن پیامبرِ موعود «امّی» خواهد بود.
اما
گرفتنِ انتقام از نافرمانان هم مستلزم موجودیت حدود و عقوبات دینی است و
این فقط در دین اسلام وجود دارد. و امکان ندارد که پیامبر مژده داده شده
در تورات، حضرت عیسی علیه السلام و حضرت یوشع علیه السلام باشد، زیرا این
دو پیامبر از بنی اسرائیل اند، و از جانب دیگر، حضرت عیسی علیه السلام در
بسیاری از مسایل هیچ حکم جدید و یا شریعت جدیدی نیاورده، بلکه پیروِ حضرت
موسی علیه السلام بوده است.
واما عدم مشابهت
حضرت یوشع به حضرت موسی علیه السلام مثل روز آشکار است، چونکه او با شریعت
جدیدی نیامده بود. حل آنکه آیۀ «إِنَّا أَرْسَلْنَا إِلَيْكُمْ رَسُولا
شَاهِدًا عَلَيْكُمْ كَمَا أَرْسَلْنَا إِلَى فِرْعَوْنَ رَسُولا؛ ما
پیغمبری را که به سوی
شما فرستاده ایم که (در روز قیامت) در حق شما گواهی خواهد داد همانگونه که به سوی فرعون هم پیامبری را فرستاده بودیم. (مزّمل: 15)
مشابهت
های موجود میان حضرت موسی و پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم را بیان می
کند. در حقیقت، او بیش از این، نیازی به هیچ دلیل دیگر ندارد.
ویژگیهای دیگر او
عبدالله
بن عمرو بن عاص و عبدالله بن سلام و کعب الاحبار رضی الله عنهم اجمعین سه
چهرۀ مشهور و شناخته شده هستند که کتابهای قبلی را خوب می فهمیدند. این ها
از توراتی که در آن زمان به اندازۀ امروز تحریف نشده بود، آیتی را این
گونه نقل می کنند: «یا ایّهاالنبیُّ أنّا ارسَلناکَ شَاهداً و مُبشِّراً و
نذیراً و حِرزاً للأمیّینَ انتَ عَبدی و رَسُولی سَمَّیتُکَ المتوکل لَیسَ
بِفَظٍّ وَلا غَیظٍ وَلا سَخَّابٍ فی الاسواقِ ولا یَدفَع لاسَّیئةِ
السَّیئَةِ ولکن یَعفو و یَغفِر وَلَن یقبِضهُ اللهُ حتَّی یقیم بهِ
المِلّةَ العَوجاء بان یَقُولوا لا إله الا اللهُ؛ ای نبی! ما تو را به
عنوان شاهد، مژده دهنده، بیم دهنده و پناهگاه امیان فرستادیم، تو بنده و
فرستادۀ من هستی. تو را به نام «متوکّل» مسمّی ساختم. او درشت و خشن نیست،
و در بازار با صدای بلند داد و فریاد سر نمی دهد، بدی را با بدی دور نمی
سازد، بلکه می بخشد و گذشت می کند، و خداوند روح او را تا زمانی قبض نمی
کند که توسط او ملّت منحرفی را با گفتن لا اله الا الله راست نسازد.»
اکنون
فکر کنیم! این خطابِ تورات متوجه چه کسی است؟ بدون این که نیازی به تحلیل
و بررسی داشته باشیم معنی ظاهری آیه نشان می دهد که این خطاب متوجه یک
پیغمبر آینده و از بین پیامبران هم مستقیماً متوجهِ حضرت محمد مصطفی صلی
الله علیه وسلم است. او پیامبری است که به سوی همۀ انسانها فرستاده شده
است، و در این راستا، گویا آیۀ مزبور به او چنین می گوید:
تو
را به عنوان بشیر و نذیری فرستادم که همۀ انسانها را به راه راست مژده
داده و از فرجام راه کج، بیم می دهی. تو در برابر زشتیها سینه سپر خواهی
کرد و مانعِ افتادن انسانها در گودال جهنم خواهی شد. و دستِ آنانی را که
در تاریکیهای این راه های پیچ در پیچ گیر مانده اند، خواهی گرفت و به جنت
و جمال الله نایل خواهی ساخت.
تو را به منزلۀ
حرز و پناهگاهی برای جماعتی امّی دوران جاهلیت فرستادم، تا زمانی که پیروِ
تو باشند محفوظ خواهند ماند و مورد حمایت قرار خواهند داشت.. و باز، تا
زمانی که به تو تکیه کنند به موجودیت شان ادامه خواهند داد.
تو
بنده و رسول من هستی- آری، ما نیز در التحیات خود، همواره بندگی و رسالت
او را به زبان می آوریم- من تو را به نام «متوکّل» مسمی ساختم، اگر جهان
در برابرت بایستد و تو به ناچار با آنها دست و گریبان شوی، بدون شک ذره ای
متزلزل نخواهی شد. آری، هر پیامبر به تناسب خودش، أفقی برای توکل دارد.
اما تو در این مورد به کلی متفاوت هستی، به همین خاطر است که من تو را
متوکّل گفتم.
سپس خطاب به غیب متوجه می شود که ما این را التفات می نامیم:
او
انسان خشمگینی نیست که اطرافیانش را دل شکسته سازد. بلکه برعکس، او مردِ
ادب، وقار، جدیت و تمکین است. او در کوچه و بازار داد و فریاد سر نمی دهد،
چون چنین روشی جهتِ جلب توجه مردم، علامتی است برای ضعف و غرور، که او از
چنین صفات مذمومی، منزّه و مبرّی است.
هرگز بدی
را با بدی جزا نمی دهد.. یکی از بادیه نشینان به نزد او می آید و با شدّت
از جبّه اش می کشد و گستاخانه می گوید: «حقّم را بده!» پیامبر اکرم صلی
الله علیه وسلم این گونه رفتارهای خشن را که قهر و غضب اصحاب را بر می
انگیخت، با تبسّم جواب می دهد و به اصحابش می گوید: «حق او را بدهید!»
آری،
او نابخشودنی ترین گناهان را می بخشید، به شرط آن که خلاف اوامر شریعت نمی
بود. اندکی بیندیشید! او خطاب به مردمان مکّه که آن همه بدیها را در حق او
مرتکب شده بودند، درست در روزی که می توانست هرکاری با آنها بکند، چه گفت؟
او گفت: «اِذهَبوا فأنتم الطّلقاء؛ بروید، همۀ تان آزاد هستید!»
خداوند
نمی خواست حبیبش را به نزد خود فرا خواند، مگر زمانی که انسانهای ره گم
کرده و سرکردگانِ اهل جاهلیت، در پرتو نور او به شاهراه هدایت قدم
بگزارند، و اینچنین هم شد. او زمانی به رفیق اعلی پیوست که دینش تکمیل
گردید، و وظیفه اش پایان یافت و اصحاب او به سطحی رسیده بودند که بتوانند
او را و دینش را کماحقه تمثیل نمایند. چون وظیفۀ او در دنیا فقط با تحقق
اینها به آخر می رسید.
آری، تورات او را این
گونه توصیف می کرد و او هم با فرا رسیدن وقت و زمانش این صفات را با حیاتِ
سنیه اش تمثیل می نمود. در حقیقت آنچه در تورات گفته شده بود با سیرت و
روش زندگی رسول الله صلی الله علیه وسلم مطابقت داشت، پس این پیامبر والا
مقامی که تورات از او بحث می کند چه کسی است؟ آیا در تاریخ شخص دیگری وجود
دارد که زندگی اش مطابق اوصاف مذکور باشد؟
هرگز نه! پس انسانِ موصوف، فقط حضرت محمد صلی الله علیه وسلم است و بس!
مژده های انجیل
فاراقلیت
در
آیتی از انجیل یوحنا چنین آمده است: «من به سوی پروردگار خودم و پروردگار
شما می روم تا فراقلیت را که تأویل را به شما خواهد آورد بفرستد» (باب:
16، آیۀ 7)
فاراقلیت به معنی روح حق، و جدا
کنندۀ حق از باطل است. آری، رسول خدا روح حق است زیرا قلبهای مرده فقط در
پرتو حقیقتی که او آورده است زنده می گردند. او از هرچیز گذشت و حتی حیات
خویش را فدای رسیدن انسانها به شاهراه هدایت ساخت و فقط در نتیجۀ همین
مجادله ها و مجاهده ها بود که حق و باطل از هم جدا شدند. پس فاراقلیتی که
حضرت مسیح از او خبر داده بود، آمد و او، خاتم پیامبران و سرور دو جهان
حضرت محمد صلی الله علیه وسلم است.
و باز در
انجیل یوحنا گفته شده است: اگر مرا دوست دارید، از فرمانم اطاعت می کنید،
من به خدا التماس خواهم کرد تا تسلّی دهنده دیگری را که روح حقیقت
«فاراقلیت» است به شما بدهد، تا همیشه همراه شما باشد.» (باب: 14، آیه:
15،16)
و اکنون هم، به آیات ذیل بنگریم:
«وقتی فاراقلیت می آید به من گواهی خواهد داد و شما نیز گواه من خواهید بود». (یوحنا، باب:15، آیه: 26،27)
«من به شما حق را می گویم، رفتن من به خیر شماست، چون اگر من نروم فاراقلیت نزد شما نمی آید، اما اگر من بروم او را خواهم فرستاد.» (یوحنا، باب: 16، آیه،7)
«وقتی فاراقلیت می آید، هستی را به خاطر خطاهایش نکوهش می کند و به تربیت آنان می پردازد.» (یوحنا، باب: 16، آیه،8)
انجیل در آغاز به زبان عبرانی بود، سپس به یونانی ترجمه شد، و ترجمه های عربی ای که در دست ماست از یونانی ترجمه شده است. کلمۀ «فاراقلیت» در نخستین ترجمه های انجیل به یونانی وجود دارد، از این رو، ما نمی دانیم که معادل این کلمه در اصل عبرانی آن چیست. معادلِ این کلمۀ یونانی در عربی هم «فاراقلیت» است. یعنی این کلمه از راه تعویب به عربی داخل شده است. ما قصد نداریم فقط در محور همین کلمه تمرکز نموده و موضوع مان را روی آن بنا نهیم، بل می کوشیم تا تحقق و تطابق همۀ ویژگیهای پیامبری را که انجیل مژده آمدن او را داده است، در سیرت پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم ببینیم.
رییس عالم
در انجیل یوحنا (باب: 14، آیه،30) چنین آمده است:
«مسیح گفت: بعد از این من با شما زیاد سخن نمی گویم، چون رییس این عالم آمدنی است، آنچه او دارد در من نیست.»
در زبور باب، 72، آیۀ 8 و ادامه آن چنین می گوید :
«او از دریا تا دریا و از نهر تا دورترین نقطۀ زمین، سلطنت خواهد کرد، صحرانشینان در حضور او زانو خواهند زد، پادشاهانِ ترشیش و جزایر به او هدیه خواهند داد، و سلاطین شبا و سبا تحایفی را تقدیم او خواهند کرد. همۀ پادشاهان در برابر او سرِ تعظیم فرود خواهند آورد و اقوام و طوایف، بندگیِ او را خواهند کرد. زیرا او بیچارگان و درماندگان بی یار و یاور را نجات خواهد داد و با لطف و مرحمتش به نیازمندان و فقرا، جان آنان را رهایی خواهد بخشید. و جان انسانها را از ظلم و ستم آزاد خواهد کرد و به خون انسانها ارزش خواهد داد. او زندگی خواهد کرد و طلاهای «سبا» به او داده خواهد شد و مردم، هر روز به او درود خواهند گفت و به ثنا و ستایش او خواهند پرداخت؛ و اسمش ابدی خواهد بود و تا روزی که خورشید باقی است اسم او هم باقی خواهد ماند و انسانها با او مبارک خواهند شد، و همۀ ملتها به او «مبارک باد» خواهند گفت».
چنانکه قبلاً گفتیم، ما فقط به شکل اسطرادی و به هدفِ دادن فکر، به این موضوع داخل شدیم، و در صدد آن هم نیستیم که وارد تفصیل و جزئیات آن شویم. اما نمی توانیم از ذکر نکته ای خودداری کنیم و آن این که: به رغم تلاشهای جدید و یا گذشتۀ یهود و نصاری ای – جهت تحریف- که حسد و کینه با تار و پود وجود شان عجین شده است بازهم می توان در تورات و انجیلِ موجود، اشاره های فراوان و بشارتهای زیادی را در خصوص رسالت پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم یافت. من باور دارم که اگر در آینده به سعی و تلاش مؤرخان تحلیلگر ما نسخه های کمتر تحریف شده ای از تورات و انجیل و زبور به دست ما بیفتد، انشاء الله همۀ مردم حتی عوام الناس هم اشاراتِ واضح و صریحی را در آن کتابها خواهند دید که بدون نیاز به هیچگونه تأویل و تفسیری، به رسول الله صلی الله علیه وسلم اشاره کنند. و شاید در احادیثی که از تصفیه شدنِ مسیحیت (بازگشتشان به مسیحیت اصلی) خبر می دهند، به این مسأله هم اشاراتی وجود داشته باشد
از جانب دیگر، بحث نمودن تورات و انجیل از رسول اکرم صلی الله علیه وسلم و اصحابش در قرآن و سنت ثابت است، از این رو، مبادرت به انکار این أمر، چیزی جز انحراف و کفر نیست(2)
شبهه چهارم:
آیات کشت وکشتار در قرآن
آیه 61 سوره احزاب: کفار را ستمگرانه بکشید
آیه : "ملعونینَ اینما ثقفوا اُخذوا وقتّلوا تقتیلا "
جواب:
در این آیه حرف از کشتن کفار بما هو کفار نیست بلکه بحث در مورد اهل بغی ومنافقینی است که علیه حکومت اسلام محاربه راه می اندازند در ظاهر خود را موافق با پیامبر نشان داده ودر عمل از هیچ کوششی برای ایجاد نا امنی وتخریب فرو گزاری نمی کنند اهل بغی هم اعم از مسلمان یا کافر است حکم هر دو هم یکی است پیامبر نیز به عنوان رئیس حکومت در مقابل آنها موظف به جهاد است این حکم مخصوص اسلام هم نیست در تمام کشورهای دنیا با کسانی که قصد کودتا وتخریب ونا امنی را دارند مقابله سخت می شود وبرای آنها مجازات های سنگین وضع می گردد و زمانی که احساس شود اساس حکومت وامنیت جامعه در خطراست با آنها وارد جنگ ومقاتله می شوند
مسئله
بعد این است که در این آیه گفته نشده که آنها را ستمگرانه بکشید بلکه
تاکیدبر جنگ ومقاتله با آنها شده تا زمانی که از کار خود دست بکشند واین تاکید
در مفعول مطلق یعنی کلمه " تقتیلا" است علاوه بر اینکه آورده شدن این کلمه
به خاطر رعایت سجع وتوازن در آیات قبل وبعد نیز می تواند باشد
به هر حال اسلام هم دین صلح است وهم دین جنگ وهر کدام جای خود را دارد
واین رویه نه در اسلام در تمام جوامع وجود دارد
اگر شما به دنبال مچ گرفتن ستمگر می گردید در دنیا آن قدرستمگروجنایتکار پیدا می کنید که اگر اسلام هم واقعااز دید شما دین ستمگری باشد در نوبت آخر قرار می گیرد
آیات دیگری که فاضلی آن را دلیل بر منش کشت وکشتار وخونریزی در اسلام دانسته آیات اول سوره توبه استاعوذ بالله من الشیطان الرجیم برائة من الله و رسوله الی الذین عاهدتم من المشرکین فسیحوا فی الارض اربعة اشهر و اعلموا انکم غیر معجزی الله و ان الله مخزی الکافرین و اذان من الله و رسوله الی الناس یوم الحج الاکبر ان الله بریء من المشرکین و رسوله فان تبتم فهو خیر لکم و ان تولیتم فاعلموا انکم غیر معجزی الله و بشر الذین کفروا بعذاب الیم الا الذین عاهدتم من المشرکین ثم لم ینقضوکم شیئا و لم یظاهروا علیکم احدا فاتموا الیهم عهدهم الی مدتهم ان الله یحب المتقین.فاذا انسلخ الاشهر الحرم فاقتلوا المشرکین حیث وجدتموهم و خذوهم و احصروهم و اقعدوا لهم کل مرصد فان تابوا و اقاموا الصلاة و آتوا الزکاة فخلوا سبیلهم ان الله غفور رحیم
جواب: این آیات مربوط به کفار غیر کتابی است هر چند که اینها نزد خداوند هیچ جایگاه وشان وخلاقی ندارند اما با این حال پیامبر با این گروهها نیز پیمان می بست وتا مدتی بعد از فتح مکه نیز همچنان بنای اسلام بر مدارا وتحمل آنها بود اما دلایل حکم به قتال با آنها را از تفسیر نمونه دنبال می کنیم:
" در محيط دعوت اسلام گروههاى مختلفى وجود داشتند، كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با هر يك از آنها طبق موضعگيريهايشان رفتار مى كرد: گروهى با پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) هيچ گونه پيمانى نداشتند، و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در مقابل آنها نيز هيچ گونه تعهدى نداشت . گروههاى ديگرى در حديبيه و مانند آن پيمان ترك مخاصمه با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بسته بودند اين پيمانها بعضى داراى مدت معين بود، و بعضى مدتى نداشت . در اين ميان بعضى از طوائفى كه با پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پيمان بسته بودند، يك جانبه و بدون هيچ مجوزى پيمانشان را به خاطر همكارى آشكار با دشمنان اسلام شكستند، و يا در صدد از ميان بردن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بر آمدند، همانند يهود بنى نضير و بنى قريظه ، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) هم در مقابل آنها شدت عمل به خرج داد، و همه را از مدينه طرد كرد، ولى قسمتى از پيمانها هنوز به قوت خود باقى بود، اعم از پيمانهاى مدتدار و بدون مدت . آيه اول مورد بحث به تمام مشركان (بت پرستان ) اعلام مى كند كه : هر گونه پيمانى با مسلمانان داشته اند، لغو خواهد شد، و مى گويد ((اين اعلام برائت و بيزارى خداوند و پيامبرش از مشركانى كه با آنها عهد بسته ايد، مى باشد)). (برائة من الله و رسوله الى الذين عاهدتم من المشركين ) سپس براى آنها يك مهلت چهارماهه قائل مى شود، كه در اين مدت بيانديشند، و وضع خود را روشن سازند، و پس از انقضاى چهار ماه يا بايد دست از آئين بت پرستى بكشند و يا آماده پيكار گردند، و مى گويد: ((چهار ماه در زمين آزادانه به هر كجا مى خواهيد برويد)) (ولى بعد از چهار ماه وضع دگرگون خواهد شد) (فسيحوا فى الارض اربعة اشهر) ((اما بدانيد كه شما نمى توانيد خداوند را ناتوان سازيد، و از قلمرو قدرت او بيرون رويد)) (و اعلموا انكم غير معجزى الله ). ((و نيز بدانيد كه خداوند كافران مشرك و بت پرست را سرانجام خوار و رسوا خواهد ساخت )). (و ان الله مخزى الكافرين ) در اينجا به دو نكته بايد توجه كرد 1 - آيا الغاى يكجانبه پيمان صحيح است ؟ مى دانيم در اسلام مخصوصا اهميت فوق العاده اى به مساءله وفاى به عهد و پايبند بودن به پيمانها - حتى در برابر كافران و دشمنان - داده شده است ، با اين حال اين سؤ ال پيش مى آيد كه چگونه قرآن دستور مى دهد پيمان مشركان يك جانبه لغو گردد؟ پاسخ اين سؤ ال با توجه به امور زير روشن مى شود. اولا بطوريكه در آيه 7 و 8 همين سوره (چند آيه بعد) تصريح شده ، اين لغو پيمان بدون مقدمه نبوده است ، بلكه از آنها قرائن و نشانه هائى بر نقض پيمان آشكار شده بود، و آنها آماده بودند در صورت توانائى بدون كمترين اعتنا به پيمانهائى كه با مسلمانها دارند، ضربه كارى را بر آنها وارد سازند. اين كاملا منطقى است كه اگر انسان ببيند، دشمن خود را آماده براى شكستن پيمان مى كند و علائم و قرائن آن در اعمال او به قدر كافى به چشم مى خورد، پيش از آنكه غافلگير شود اعلام لغو پيمان كرده و در برابر او به پاخيزد. ثانيا در پيمانهائى كه به خاطر شرايط خاص بر قوم و ملتى تحميل مى شود، و آنها خود را ناگزير از پذيرش آن مى بينند، چه مانعى دارد كه پس از قدرت و توانائى اين گونه پيمانها را به طور يكجانبه لغو كنند. آئين بت پرستى نه يك مذهب بود و نه يك مكتب عاقلانه ، بلكه يك روش خرافى و موهوم و خطرناك بود، كه مى بايست سرانجام از جامعه انسانى برچيده شود، و اگر قدرت و قوت بت پرستان در جزيره عرب به قدرى در آغاز كار زياد بود، كه پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مجبور شد تن به صلح و پيمان با آنها در دهد، دليل اين نخواهد بود كه به هنگام كسب نيرو و قدرت به چنين پيمان تحميلى كه بر خلاف منطق و عقل و درايت است ، وفادار بماند، اين درست به آن مى ماند كه يك مصلح بزرگ در ميان گاو پرستان بعضى از كشورها ظهور كند، و براى برچيدن اين برنامه دست به كار تبليغات وسيع بزند، و به هنگامى كه تحت فشار قرار گيرد، به ناچار با آنها پيمان ترك مخاصمه ببندد، ولى به هنگامى كه پيروان كافى پيدا كرد، قيام كند و براى جاروب كردن اين افكار پوسيده دست به كار شود، و پيمان خود را با آنها ملغى شده اعلام نمايد. لذا مى بينيم اين حكم مخصوص مشركان بوده و اهل كتاب و ساير اقوامى كه در اطراف جزيره عربستان وجود داشتند، و به نوعى با پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پيمان بسته بودند، پيمانشان تا پايان عمر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) محترم شمرده شد. به علاوه مى بينيم لغو پيمان مشركان به شكل غافلگيرانه صورت نگرفت ، بلكه چهار ماه به آنها مهلت داده شد، و در مركز اجتماع عمومى حجاز، يعنى روز عيد قربان در كنار خانه كعبه اين موضوع به آگاهى همه رسانده شد، تا فرصت كافى براى فكر و انديشه بيشتر پيدا كنند، شايد دست از اين آئين خرافى كه مايه عقب ماندگى و پراكندگى و جهل و خباثت است ، بردارند، خداوند هرگز راضى نشد آنها را غافلگير سازد و مجال تفكر را از آنها سلب كند حتى اگر آماده پذيرش اسلام نشوند مجال كافى براى تهيه نيرو بمنظور دفاع از خود داشته باشند تا در يك جنگ غير عادلانه درگير نشوند! اگر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نظر تربيتى و رعايت اصول انسانى نداشت هرگز نبايد با دادن مهلت چهارماهه دشمن را از خواب بيدار كند و مجال كافى براى تهيه نيرو و آمادگى جنگى به او بدهد بلكه بايد در يك روز معين پس از الغاى يك جانبه پيمان ، بدون مقدمه ، به آنها حمله كند و بساط آنان را برچيند."(تفسیر نمونه)
نکته اول: نقض پیمان از سوی جامعه اسلامی تنها مشروط به فعلیت نقض پیمان از سوی کفار نیست زمانی هم که نشانه های قطعی از ترک تعهد ونقض پیمان مشاهده گردد این اختیار برای حکومت اسلامی وجود دارد که پیشدستی کرده وپیمان را نقض کند« و اما تخافن من قوم خیانه فانبذ الیهم علی سواء" (هر چند که احتمال دیگری در این آیه می رود وآن اینکه منظور از "علی سواء" نقض عملی نیست بلکه این است که شما نیز متقابلا در آنها ایجاد خوف وظن بر ترک تعهد کنید واین احتمال اقوی است )
نکته دوم: احتمالی که در تفسیر نمونه بیان شده که پای بندی به تعهد با مشرکین یعنی کسانی که به طور مطلق از طاعت خدا خارجند فقط در زمان اضطراروضعف لازم الاجراست وحکومت می تواند در وقت قدرت هر زمان که بخواهد وبا اعلان قبلی عهد خود را نقض شده اعلام کنداحتمالی ضعیف است زیرا با توجه به آیه " الا الذين عاهدتم من المشركين ثم لم ينقصوكم شيئا ولم يظاهروا عليكم احدا فاتموا اليهم عهدهم الي مدتهم ان الله يحب المتقين" این احتمال نقض می شود به خاطر آنکه لفظ مشرکین در این آیه با آیه اول یک ماهیت دارد پس دلیل اذان واعلان جنگ به مشرکین یا به خاطر نقض عملی پیمان آنها بوده یا به خاطر خوف از خیانت ونقض پیمان با گروهی خاص از آنها (مثلا فقط مشرکان مکه)یااینکه اگر خوفی هم از ناحیه مسلمین در کار نبوده خود پروردگار از ضمیر آنها اطلاع داشته ومی دانسته که ایشان در صدد طرح ریزی نقشه وصدمه به دین هستند لذا پیامبر خود را از طریق وحی به این مسئله آگاه نموده است .
در فایل صوتی دیگر فاضلی این بحث واشکال را مفصل تر بیان کرده
آیا اسلام دین جنگ وکشتار است؟ آقای فاضلی عقیده ای جز این ندارد وبرای حرف خود نیز دلایلی دارد
از زمانی که پیامبر به نبوت رسید تا زمانی که از دنیا رفت 27 جنگ اصلی داشت اسلام فقط ایران یا بیزانس یا شمال آفریقا را به زور شمشیر نگرفت آقای فاضلی حرفش این است که عمده این جنگها برای گرفتن پول وغنیمت بوده وشاهد اینکه سوره انفال شان نزولش مال این بود که روی اموال به دست آمده دعوا بود ونمی دانستند چه طور تقسیمش کنند
25 تا 30 در صد مردم عربستان از ترس مسلمان شدند 70 تا 75 درصدشان به زور شمشیر مسلمان شدند
در قرآن آمده کفار را تعقیب کنید دست وپایشان را قطع نمایید
توبه 23 ای اهل ایمان شما پدران وبرادران خود را نباید دوست بدارید اگر آنها کفر را بر ایمان بر گزینند هر کس که آنها را دوست بدارد بی شک ستمکار است
در سوره 28 توبه می گوید ای مومنان مشرکان نجسند ونباید از این پس به مسجد الحرام وارد شوند واگر شما از کاهش در آمد خود در هراسید خدا از فضل خودشمارا بی نیاز می سازد
در سوره 29: قتال وکارزار کنید با کسانی که به الله واحکام او ایمان ندارند همچنین بکشید آن دسته که خود اهل کتاب هستند یعنی مسیحی ویهودی وزرتشتی و... چون هر آنچه را که خدا ورسولش حرام کرده حرام نمی دانند جرمشان فقط همین است که دین حق نمی گروند (هر کی هر چیز داره ومال خودش حقه مال دیگران دیگه باطل است ) مگرآنکه قبول کنند تا خفت وخواری وذلت به اسلام باج یعنی جزیه بدهندپس بنابراین صحبت ومشکل اصلی روی پوله!!
آیه
5 توبه: همینکه ماه حرام گذشت در کمینشان باشید بر آنها هجوم بیاورید
وبکشید مشرکان را با هر نیرنگی که می توانید چنانکه نماز بگذارند وزکات
بپردازند از کشته شدن بدر می روند واز آنها بگذرید که الله غفور ورحیم است
یعنی اگر پول دادند الله دیگر غفور ورحیم می شود
123 سوره توبه: بکشید کافران را از پس هم تا جدیت و خشم شما را احساس کنند
سوره محمد آیه 4: کفار را در هر کجا که یافتید گردن بزنیدوقتی بر آنها پیروز شدید آنها را زندانی کنیدیا بعدا آنها را آزاد کنید یا بگذارید خودشان را بخرند تا اینکه جنگ به پایان رسد
جواب:
جهاد در اسلام دو نوع است یکی جهاد ابتدایی ودیگری جهاد دفاعی اذن به جهاد ابتدایی مخصوص امام معصوم یا نائب خاص اوست یعنی اینکه امام معصوم می تواند برای از میان بردن شرک به این جمعیت ها حمله کند والبته اینها مجبور به پذیرش دین اسلام نیستندبلکه هدف پرستش خدا در سایه هر دینی است که خود دوست دارند انتخاب نمایند هرچند که "ان الدین عندالله الاسلام" دین حقیقی وکامل نزد خداوند فقط دین اسلام است .
خداوند این اختیار را دارد که هر کس را که به دین واطاعت واقعی گردن ننهد مجازات کند ونیازی به کسب اجازه ومشورت از امثال فاضلی ندارد
منظور از مشرکین هم کسانی هستند که اصلا خدا را نمی پرستند وهم کسانی اند که در ظاهر خود را اهل کتاب معرفی می نمایند ولی در واقع از دستورات الهی سرپیچی می کنند وبه غیر آنچه تورات وانجیل آورده اند حکم می کنند مثلا برای خدا شریک قائل می شوند مثل بعضی اهل کتاب مسیح را فرزند خدا می دانستند یا این که قائل به ثتلیث وسه گانه پرستی بودند یعنی خدا را سه تا می دانستند عیسی -الله وروح القدس، این افراد از مسیر توحید خارجند وبه دین اصیل خود وآنچه پیامبران خود آورده اند گردن نمی نهندوسزاوار مجازاتند
یا اهل الکتاب لا تغلوا فی دینکم ولا تقولوا علی الله الا الحق انما المسیح عیسی بن مریم رسول الله وکلمته القیها الی مریم وروح منه فامنوا بالله ورسله ولا تقولوا ثلثه انتهوا خیرا لکم انما الله اله واحد سبحانه ان یکون له ولد له ما فی السموات وما فی الارض وکفی بالله وکیلا
ترجمه: ای اهل کتاب در دین خود غلو نکنید ودرباره خدا جز به راستی سخن مگویید ودر حق عیسی بن مریم جز این نباید بگویید که او رسول خداست وکلمه الهی وروحی از عالم الوهیت است که به مریم عطا کرده است پس به خدا وهمه فرستادگانش ایمان آورید وقائل به تثلیث نشوید از این گفتار شرک باز ایستید که برای شما بهتر است خدا فقط خدای یکتا است منزه است وبرتر از آن است که او را فرزندی باشد هر چه در آسمان وزمین است همه ملک اوست وخدا به نگاهبانی همه عالم کفایت می کند .
پس
مسئله اصلی در تمرد وانحراف وارتداد آنها از دینشان است وگرنه قرآن به اهل
کتابی که مقیدبه حقیقت توحیدندو در دین خود اهل انصاف وعدالت وپرهیزکاری
اند وعده نجات وبشارت داده است
" إن الذین آمنوا والذین هادوا والنصاری والصابئین من آمن بالله والیوم الآخر وعمل صالحاً فلهم أجرهم عند ربهم ولا خوف علیهم "
کسانی که به خدا ایمان آورند همچنین اهل یهود ومسیحیان وصابئین در صورتی که به خدا ایمان آورند واهل عمل صالح باشند پس اجر آنها نزد خداست وهیچ بیم وترسی بر آنها نخواهد بود
باز تاکید می کنم که جنگ با گروه یاد شده فقط مخصوص امام معصوم یا نائب خاص که از طرف او منصوب شده است می باشد بنابراین در زمان ما هیچ فقیه ورهبری نمی تواند امر به چنین جنگی کند
حالا آقای فاضلی می گوید مگر فقط هر کس دین خودش حق است ودین دیگران باطل است؟ جواب روشن است اگر دیگران به دینی که پیامبران خودشان آورده اندمقید باشند وگردن نهند چیزی شبیه همان دین اسلام می شود وهیچ کس حق آزار آنها را ندارد ولی اگر از فرمان دین خود تخطی کنند دیگر دینشان بر حق نخواهد بود وخدا به عنوان آفریننده آنها و صاحب حق عبودیت اجازه تنبیه آنها را دارد!!! نکته دیگر اینکه امام معصوم در این جنگ آنها را وادار به پذیرش اسلام نمی کند بلکه وادار به اطاعت از خدا واجرای فرامین الهی می کند چه اینکه این اطاعت در سایه ایمان به اسلام باشد یا دین دیگر واینکه گاه کلمه اسلام در این باب آمده اشاره به دین اسلام نیست بلکه به معنی تسلیم شدن در برابر حق است
جای دیگری هم که جهاد ابتدایی می تواند شکل گیرد آنجاست که مردم یک کشور تابع کتاب آسمانی اند وبه دین خود عمل می کنند لکن حکومت آنها حکومت جور وستم است وامام معصوم برای رهاندن جامعه از زیر بار جور وستم به آن کشور حمله می کند که مهم ترین نتیجه این کار ترغیب مردم آن جامعه به پذیرش دین اسلام است البته از روی اختیار نه اجبار "لا اکراه فی الدین"واگربعضا دعوتی هم در کار بوده اجباری نبوده است کما اینکه در قرآن هم چنین دعواتی وجود دارد اگر چه در بعضی دعوت می تواند به معنی تصدیق وپای بندی به مشترکات باشد مثل" یا ایهاالذین اوتوالکتاب آمنوا بما نزلنا مصدقا لما معکم "
اسلام با اهل کتابی که تابع فرامین الهی باشند نه تنها مشکلی ندارد بلکه خود پیشقدم در صلح ودعوت به اصول مشترک شده است "قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمه سواء بیننا وبینکم الانعبد الاالله ولانشرک به شیئا "ای پیامبر به اهل کتاب بگو که بیایید به اصول وباورهای مشترک چنگ زنیم(واختلافات را کنار گذاریم)واینکه جز خدا کسی را پرستش نکنیم وبرای او شریکی قائل نشویم " ودر جای دیگر مسیحیان را از لحاظ اعتقاد وسیره نزدیک ترین افراد به مسلمانان معرفی نموده است
و لتجدن اقربهم مودة للذين آمنوا الذين قالوا انا نصارى ذلك بان منهم قسيسين و رهبانا و انهملا یستکبرون / واذا سمعوا ما انزل الی الرسول تری اعینهم تفیض من الدمع مما عرفوا من الحق یقولون ربنا آمنا فاکتبنا مع الشاهدین
با محبت تر ازهمه کس نسبت به اهل ایمان آنانی هستند که گویند ما نصرانی هستیم این دوستی آنهانسبت به مسلمین به خاطر آن است که برخی از آنها دانشمند وپارسا هستند وآنها تکبر وگردنکشی بر حکم خدا نمی کنند وچون آیاتی را که بر رسول فرستاده شده گوش می کنند اشک از دیده هایشان جاری می شود از آن جهت که حقانیت آن را شناخته اند وگویند بار الها ما به تو ایمان آورده ایم پس نام ما را در زمره گواهان صدق او بنویس
(1)http://hoghoghy.blogsky.com
(2)http://af.fgulen.com
پاسخ به شبهات رضا فاضلی
اما جنگهایی که در زمان خلفا صورت گرفت از جمله حمله به ایران را می توان نمونه ای از جنگ ابتدایی نامید نه اینکه بگوییم خلفا امام معصوم بوده اند بلکه از آن جهت که امیر مومنان علی علیه السلام این جنگها را تایید می نمود وحتی امام حسن وامام حسبن علیهما السلام در این جنگها شرکت می جستند اما جنگها وکشور گشاییهای دیگری که در زمانهای دیگر توسط خلفا صورت گرفت جنگ ابتدایی نیستند بلکه یا اهداف شخصی وقدرت طلبی در کار بوده که به هیچ وجه نباید آنها را به پای اسلام نوشت یا از نوع جنگ دفاعی بوده اند مثل جنگهای صلیبی
اگر در ضمن جنگی چه جنگ ابتدایی یا دفاعی اعمال ناشایست وخلاف اخلاق از مسلمانان سر زده باشد(که همین حربه دست عده ای برای حمله به اسلام شده است ) باز مربوط به اسلام نیست بلکه مربوط به مسلمانان متمرد است واسلام آنچه را که خلاف خواست وقانون اخلاقی خویش است تایید نمی کند هر چند که آن کار به اسم وبرای اسلام انجام گیرد
2- جهاد دفاعی:
زمانی است که جامعه اسلامی از درون یا بیرون مورد تجاوز قرار گیردچه آنکه متجاوزین مسلمان باشند وچه کافر در این صورت حکومت اسلامی جنگ با آنها وارد جنگ می شود حال جنگ اسلام علیه آنان گاه به صورت حمله ودفاع است یعنی حمله ودفاع به صورت همزمان است وگاه به صورت حمله برای مقابله به مثل ومجازات است
واکنون یکی یکی به بیانات فاضلی جواب می دهیم :مسئله پول وغنیمت :
مسلم است که نه در قانون اسلام بلکه در تمام جنگهای دنیا هر آنچه در جنگ نصیب لشکریان می شود غنیمت محسوب می گردد دشمن حربی در اسلام نیز نه جان ونه مالش هیچ یک محترم نیستند بنابراین آنچه در جنگ به دست مسلمانان بیفتد از آن آنها خواهد بودلکن گاه جنگی صرفا به خاطر گرفتن غنیمت وتصاحب اموال دیگران است وگاه جنگی به خاطر مسائل بالاتر ومهم تر است و به دست آمدن غنیمت هم امری مفروع است بحث واختلافی بعد از جنگ بدر که اولین جنگ مسلمانان بود بین سپاهیان در گرفت که غنایم به دست آمده از آن چه کسی است که آیه نازل شد وفرمود که غنایم از آن خدا ورسول است " یسئلونک عن الانفال قل الانفال لله والرسول" حال آقای فاضلی گمان کرده اینکه گفته انفال از آن خدا ورسول است یعنی اینکه خداو ورسول به تنهایی آن را می خورند خیر یعنی آنکه این مال مالی است که خدا ورسول طبق مصالح تصمیم می گیرند که کجا خرج شود کما اینکه پیامبر تمام غنایم جنگی بدر را بین سربازان تقسیم نمودند علاوه بر این اصلا یکی از عوامل بروز جنگ بدر این بود که کفاروبت پرستان قریش اموال مسلمانان مهاجر را در مکه تصرف کرده بودند وآنها در مدینه در فقر وتنگدستی به سر می بردند واین جنگ یک نوع مقابله به مثل برای به دست آوردن اموال مسلمانان از دست دشمن بود که با دست پر از سفر تجاری بر می گشتند درست است که جنگ در راه خداست ولی مسئله غنایم هم امر مهمی است که چگونه وکجا تقسیم شود واگر اختلاف وبحثی در این مورد بوده بجا بوده است
اگر به قول آقای فاضلی همه جنگهای پیامبر برای گرفتن پول وغنیمت بوده است پس چرا در فتح مکه پیامبر هیچ غنیمتی از کسی نگرفت در حالی که در این جنگ بیشترین غنایم در دسترس پیامبر بود واگراسلام دین جنگ ورعب وبی رحمی است پس چرا بدترین دشمن خود یعنی ابوسفیان را بخشید ودر فتح مکه عفو عمومی صادر کرد
اگر تاریخ را مطالعه کنید می بینید که همه جنگهای پیامبر برای مقابله یادفع فتنه وآشوب یا تنبیه متخلفان از پیمان وبه فرمان الهی بوده است و حالا اگر غنیمتی هم در این جنگها نصیب می شده دلیل بر این نیست که هدف اصلی این جنگها رسیدن به غنیمت بوده است
آیه دیگری که وی برای اثبات این حرف خود بدان استناد نموده آیه 29 سوره توبه است
قاتلوا الذین لایومنون بالله ولا بالیوم الاخر و لایحرمون ما حرم الله و رسوله و لایدینون دین الحق من الذین اوتوا الکتاب حتی یعطوا الجزیه عن ید و هم صاغرون
بجنگید با کسانی که به آنها کتاب داده شده به خدا وروز قیامت ایمان ندارند وحرام نمی کنند آنچه را که خدا ورسولش حرام کرده اند وبه دین حق نمی گروند بجنگید تازمانی که به دست خویش وبا ذلت جزیه ومالیات به حکومت اسلام بپردازند
اولا معنی "ولا یدینون دین الحق" یا این است که وظیفه وتعهد وذمه خود را نسبت به دین حق یعنی اسلام ادا نمی کنند ویا این است که به دین حق نمی گروند ولی منظور از دین حق صرفا اسلام نیست بلکه لازمه های اخلاقی است که زندگی در جامعه اسلامی بر آنها ایجاب وتحمیل می کنددر هر دو صورت اصلا جبر واجباری برای وادار شدن آنها به پذیرش دین اسلام وجود ندارد
ثانیامنظور، کسانی اند که به دروغ خود را جزو اهل کتاب جا می زنند وقتی از طرفی عبارت من اهل الکتاب دارد واز طرفی می گوید " لا یومنون بالله.. معلوم می شود که انتساب آنها به دین یهود یا نصاری یک انتساب لفظی بیش نموده ولی در عمل به هیچ اصل اعتقادی که مهمترین آن ایمان به خدا وروز قیامت است پای بند نبوده اند پس اینها اهل کتاب واقعی نیستند وامر به قتال در اینجا امری است منوط به عدم ایمان آنها به خدا وعدم رعایت شئون جامعه اسلامی هر چند که عملا چنین قتالی در نگرفته است وبعد از فتح مکه ورسمی شدن دین اسلام هیچ طایفه ای از اقلیتها تا جایی که من سراغ دارم از پیمان اجتماعی خود به طور همگانی وعلنی آن گونه که قتال با آنها لازم شود تخلف نکردند
اما این امر به قتال آیا جهاد ابتدایی محسوب می شود یا دفاعی؟ جواب: اگر به جهت عدم پای بندی آنها به کلمه توحید است (که این اصل میان همه ادیان مشترک است)جنگ ابتدایی است واگربه جهت عدم رعایت حرمتها باشد که در واقع یک نوع خروج علیه حکومت است جنگ دفاعی محسوب می شود
اما دین حق آن چنان که بعضی مفسرین گفته اند اضافه صفت به موصوف نیست بلکه اضافه حقیقیه است ومنظور پای بندی به مقررات وشئون اجتماعی اسلام ومحرمات عمومی در جامعه والتزام به کلمه توحید است حال اینکه می خواهند به دین مسیح پای بند باشند یا اسلام آورند ومنظور از حرام حرمتهای اجتماعی اسلام مثل زنا وشراب وقمار و سلب آرامش واذیت وآزار و...است چون هر اقلیتی که در جامعه اسلامی زندگی می کند در بعد شخصی ودر چهار دیواری خانه خود یا کلیسا وکنیسه می تواند به آن چه مقتضای دین خود است عمل کند ولی در بعد اجتماعی باید پای بند به ظواهر ورعایت شئون اسلام باشد بنابراین منظور از دین حق اسلام است ولی نه به این معنا که آنها مجبور به پذیرفتن اسلامند بلکه منظور با توجه به کلمه" یدینون" این است که آنها دین وضمانتی را که نسبت به دین اسلام دارند به جا نمی آوردند پس با آنها قتال کنید تا زمانی که متعهد وضامن به کلمه توحید ورعایت شئون اسلامی گردند هر چند که در دین خود باقی باشند
اما اشتباهی که آقای فاضلی کرده این است که گمان کرده هدف از قتال فقط گرفتن جزیه است خیر هدف به تسلیم واداشتن آنها به کلمه توحید وتعهد گرفتن به رعایت اخلاقیات اجتماعی است لکن جزیه ذکر خاص بعد از عام است یعنی ادای دین نسبت به دین حق یکی از مواردش جزیه است پس جزیه یک مورد از اهداف قتال است نه تنها هدف ، جزیه هم یک پول مفت نیست بلکه این مالیات را حکومت اسلامی می گیرد ودر عوض جان ومال وناموس وامنیت اهل کتاب را در جامعه تضمین می کند در واقع این پول صرف تامین امنیت آنهامی شود
اما منظور از کلمه وهم صاغرون: این مسئله در مورد اهل کتابی که خود شئون اسلام را رعایت کرده وبه ذمه خود پای بندند نیست بلکه در مورد افرادی است که به خاطر تمرد وسرکشی با آنها قتال می شود وبعد به تسلیم واداشته می شوند واین ذلت تنبیهی است برای آنان که دیگر در مقابل حکومت سرکشی ونافرمانی نکنند
در تفسیر نمونه نیزشرح آیه این چنین آمده است :
وظيفه ما در برابر اهل كتاب در آيات گذشته سخن از وظيفه مسلمانان در برابر ((بت پرستان )) بود، آيه مورد بحث و آيات آينده تكليف مسلمين را با ((اهل كتاب )) روشن مى سازد. در اين آيات در حقيقت اسلام براى آنها يك سلسله احكام حد وسط ميان ((مسلمين )) و ((مشركين )) قائل شده است ، زيرا اهل كتاب از نظر پيروى از يك دين آسمانى شباهتى با مسلمانان دارند، ولى از جهتى نيز شبيه به مشركان هستند، به همين دليل اجازه كشتن آنها را نمى دهد در حالى كه اين اجازه را درباره بت پرستانى كه مقاومت به خرج مى دادند، مى داد، زيرا برنامه ، برنامه ريشه كن ساختن بت پرستى از روى كره زمين بوده است . ولى در صورتى اجازه كنار آمدن با اهل كتاب را مى دهد كه آنها حاضر شوند به صورت يك اقليت سالم مذهبى با مسلمانان زندگى مسالمت آميز داشته باشند، اسلام را محترم بشمرند و دست به تحريكات بر ضد مسلمانان و تبليغات مخالف اسلام نزنند، و يكى ديگر از نشانه هاى تسليم آنها در برابر اين نوع همزيستى مسالمت آميز آن است كه ((جزيه )) را كه يك نوع ماليات سرانه است ، بپذيرند و هر ساله مبلغى مختصر كه حدود و شرايط آن در بحثهاى آينده به خواست خدا مشخص خواهد شد، تحت اين عنوان به حكومت اسلامى بپردازند. در غير اين صورت اجازه مبارزه و پيكار با آنها را صادر مى كند، دليل اين شدت عمل را در لابلاى سه جمله در آيه مورد بحث روشن مى سازد. نخست مى گويد: ((با كسانى كه ايمان به خدا و روز قيامت ندارند، پيكار كنيد)) (قاتلوا الذين لا يؤ منون بالله و لا باليوم الاخر) اما چگونه اهل كتاب مانند يهود و نصارى ايمان به خدا و روز رستاخيز ندارند، با اينكه به ظاهر مى بينيم هم خدا را قبول دارند و هم معاد را، اين به خاطر آن است كه ايمان آنان آميخته به خرافات و مطالب بى اساس است . اما در مورد ايمان به مبداء و حقيقت توحيد ((اولا)) گروهى از يهود - همانطور كه در آيات بعد خواهد آمد - عزيز را فرزند خدا مى دانستند، و مسيحيان عموما، ايمان به الوهيت مسيح و تثليث (خدايان سه گانه ) دارند. ثانيا همانگونه كه در آيات آينده نيز اشاره شده آنها گرفتار شرك در عبادت بودند، و عملا دانشمندان و پيشوايان مذهبى خود را مى پرستيدند، بخشش گناه را كه مخصوص خدا است از آنها مى خواستند، و احكام الهى را كه آنان تحريف كرده بودند به رسميت مى شناختند. و اما ايمان آنها به معاد، يك ايمان تحريف يافته است ، زيرا معاد را چنانكه از سخنان آنها استفاده مى شود، منحصر به معاد روحانى مى دانند. بنابر اين هم ايمانشان به مبداء مخدوش است و هم به معاد. سپس به دومين صفت آنها اشاره مى كند كه آنها در برابر محرمات الهى تسليم نيستند، و آنچه را كه خدا و پيامبرش تحريم كرده ، حرام نمى شمرند (و لا يحرمون ما حرم الله و رسوله ). ممكن است منظور از رسول او موسى (عليه السلام ) و مسيح (عليه السلام ) باشد، زيرا آنها به محرمات آئين خود نيز عملا وفادار نيستند، و بسيارى از اعمالى كه در آئين موسى (عليه السلام ) يا مسيح (عليه السلام ) تحريم شده است مرتكب مى شوند، نه تنها مرتكب مى شوند، گاهى حكم به حلال بودن آن نيز مى كنند!. و ممكن است منظور از رسوله پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) باشد، يعنى اين كه فرمان جهاد در برابر آنها داده شده است به خاطر آن است كه آنها در برابر آنچه خداوند به وسيله پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تحريم كرده تسليم نيستند، و مرتكب همه گونه گناه مى شوند. اين احتمال نزديكتر به نظر مى رسد . ممكن است گفته شود در اين صورت آيه از قبيل توضيح واضحات خواهد بود، زيرا بديهى است كه غير مسلمانان همه محرمات آئين اسلام را قبول ندارند. ولى بايد توجه داشت كه منظور از بيان اين صفات بيان علت مجاز بودن جهاد در برابر آنها است يعنى به اين دليل جهاد با آنان جايز است كه محرمات اسلامى را نپذيرفته و آلوده گناهان زيادى هستند، اگر مقاومت كنند و از صورت يك اقليت سالم خارج شوند مى توان با آنها مبارزه كرد. بالاخره به سومين صفت آنها اشاره كرده ، مى گويد: آنها به طور كلى آئين حق را قبول ندارند)) (و لا يدينون دين الحق ). باز در مورد اين جمله دو احتمال گذشته وجود دارد، ولى ظاهر اين است كه منظور از ((دين حق )) همان آئين اسلام است كه در چند آيه بعد به آن اشاره شده است . ذكر اين جمله بعد از ذكر عدم اعتقاد آنها به محرمات اسلامى ، از قبيل ذكر عام بعد از خاص است ، يعنى نخست به آلوده بودن آنها به بسيارى از محرمات اشاره مى كند، زيرا اين آلودگى مخصوصا چشمگير است : آلودگى به شراب ، رباخوارى ، خوردن گوشت خوك ، و ارتكاب بسيارى از بيبند و باريهاى جنسى كه روز به روز در ميان آنها بيشتر و گسترده تر مى شود. سپس مى گويد اصولا اينها در برابر آئين حق تسليم نيستند يعنى اديان آنها از مسير اصلى منحرف شده بسيارى از حقايق را به دست فراموشى سپرده اند و انبوهى از خرافات را به جاى آن نشانيده اند، به همين دليل يا بايد انقلاب تكاملى اسلام را بپذيرند و دنياى فكرى مذهبى خود را نوسازى كنند، و يا حد اقل به صورت يك اقليت سالم در كنار مسلمانها قرار گيرند، و شرائط زندگى مسالمت آميز را بپذيرند. پس از ذكر اين اوصاف سه گانه كه در حقيقت مجوز مبارزه با آنها است مى گويد: ((اين حكم درباره آنها است كه اهل كتابند)) (من الذين اوتوا الكتاب ). كلمه ((من )) به اصطلاح در اينجا ((بيانيه )) است نه ((تبعيضيه )) و به تعبير ديگر قرآن مى گويد همه پيروان كتب آسمانى پيشين (متاءسفانه ) گرفتار اين انحرافات مذهبى شده اند و اين حكم درباره همه آنها است . بعد تفاوتى را كه آنها با مشركان و بت پرستان دارند در ضمن يك جمله بيان كرده و مى گويد اين مبارزه تا زمانى خواهد بود كه جزيه را بپردازند در حالى كه تسليم باشند (حتى يعطوا الجزية عن يد و هم صاغرون ). ((جزية )) از ماده ((جزاء)) به معنى مالى است كه از غير مسلمانان كه در پناه حكومت اسلامى قرار مى گيرند گرفته مى شود و اين نامگذارى به خاطر آن است كه آن را به عنوان جزاء در برابر حفظ مال و جانشان به حكومت اسلامى مى پردازند. (اين مطلبى است كه از سخنان راغب در كتاب مفردات استفاده مى شود) ((صاغر)) از ماده ((صغر)) (بر وزن پسر) به معنى كسى است كه به كوچكى راضى شود و منظور از آن در آيه فوق آن است كه پرداختن جزيه بايد به عنوان خضوع در برابر آئين اسلام و قرآن بوده باشد، و به تعبير ديگر نشانه اى براى همزيستى مسالمت آميز و قبول موقعيت يك اقليت سالم و محترم در برابر اكثريت حاكم بوده باشد. و اينكه بعضى از مفسران آنرا به عنوان تحقير و توهين و اهانت و سخريه اهل كتاب كرده اند، نه از مفهوم لغوى كلمه استفاده مى شود و نه با روح تعليمات اسلام سازگار است و نه با ساير دستوراتى كه درباره طرز رفتار با اقليتهاى مذهبى به ما رسيده است تطبيق مى كند. نكته قابل توجه ديگر اينكه در آيه فوق گر چه در ميان شرائط ((ذمه )) تنها ((جزيه )) مطرح شده است ، ولى تعبير به ((هم صاغرون )) يك اشاره اجمالى به ساير شرائط ذمه است ، زيرا از آن استفاده مى شود كه آنها فى المثل در محيط اسلامى دست به تبليغات بر ضد مسلمانها نزنند، با دشمنان آنها همكارى نكنند، و در راه پيشرفتهايشان سد و مانعى ايجاد ننمايند، زيرا اين امور با روح خضوع و تسليم و همكارى سازگار نيست . جزيه چيست ؟ ((جزيه )) يك نوع ماليات سرانه اسلامى است كه به افراد تعلق مى گيرد، نه بر اموال و اراضى ، و به تعبير ديگر ماليات سرانه سالانه است . بعضى معتقدند كه ريشه اصلى آن غير عربى است و از ((كزيت )) كلمه فارسى باستانى كه به معنى مالياتى است كه براى تقويت ارتش اخذ مى شود، گرفته شده ولى بسيارى معتقدند كه اين لغت يك لغت عربى خالص است ، و همانگونه كه سابقا نقل كرديم از ماده جزاء گرفته شده ، به مناسبت اينكه ، ماليات مزبور جزاى امنيتى است كه حكومت اسلامى براى اقليتهاى مذهبى فراهم مى سازد. ((جزيه )) قبل از اسلام هم بوده است ، بعضى معتقدند نخستين كسى كه جزيه گرفت انوشيروان پادشاه ساسانى بود، ولى اگر اين مطلب را مسلم ندانيم ، حد اقل انوشيروان كسى بود كه از ملت خود جزيه مى گرفت ، و از همه كسانى كه بيش از بيست سال و كمتر از پنجاه سال داشتند و از كاركنان حكومت نبودند، از هر نفر به تفاوت 12 يا 8 يا 6 يا 4 درهم ماليات سرانه اخذ مى كرد. فلسفه اصلى اين ماليات را چنين نوشته اند كه دفاع از موجوديت و استقلال و امنيت يك كشور وظيفه همه افراد آن كشور است ، بنابر اين هر گاه جمعى عملا براى انجام اين وظيفه قيام كنند، و عده اى ديگر به خاطر اشتغال به كسب و كار نتوانند در صف سربازان قرار گيرند وظيفه گروه دوم اين است كه هزينه جنگجويان و حافظان امنيت را به صورت يك ماليات سرانه در سال بپردازند. قرائنى در دست داريم كه اين فلسفه را در مورد جزيه چه قبل از دوران اسلام و چه در دوران اسلامى تاييد مى كند. گروه سنى جزيه دهندگان در عصر انوشيروان كه هم اكنون نقل كرديم (ما بين بيست تا پنجاه سال ) گواه روشنى بر اين مطلب است ، زيرا اين گروه سنى در حقيقت مربوط به كسانى بوده است كه قدرت حمل اسلحه و شركت در حفظ امنيت و استقلال كشور را داشته اند، ولى به خاطر اشتغال به كسب و كار بجاى آن جزيه مى پرداختند. گواه ديگر اينكه در اسلام جزيه بر مسلمانان لازم نيست ، زيرا جهاد بر همه واجب است و به هنگام لزوم همگى بايد در ميدان نبرد در برابر دشمن حاضر شوند، اما چون اقليتهاى مذهبى از شركت در جهاد معافند بجاى آن بايد جزيه بپردازند، تا از اين طريق در حفظ امنيت كشور اسلامى كه در آن آسوده زندگى مى كنند سهمى داشته باشند. و نيز معاف بودن كودكان اقليتهاى مذهبى و هم چنين زنان ، پير مردان و نابينايانشان از حكم جزيه دليل ديگرى بر اين موضوع است . از آنچه گفته شد روشن مى شود كه جزيه تنها يك نوع كمك مالى است ، كه از طرف اهل كتاب در برابر مسئوليتى كه مسلمانان به منظور تاءمين امنيت جان و مال آنها به عهده مى گيرند، پرداخت مى گردد. بنابر اين آنها كه جزيه را يك نوع حق تسخير به حساب آورده اند، توجه به روح و فلسفه آن نداشته اند، آنها به اين حقيقت توجه نكرده اند كه اهل كتاب هنگامى كه به صورت اهل ذمه در آيند حكومت اسلامى موظف است آنان را از هر گونه تعرض و آزارى مصونيت بدهد. و با توجه به اينكه آنها در برابر پرداخت جزيه علاوه بر استفاده از مصونيت و امنيت هيچ گونه تعهدى از نظر شركت در ميدان جنگ و كليه امور دفاعى و امنيتى بر عهده ندارند، روشن مى شود كه مسئوليت آنها در برابر حكومت اسلامى به مراتب از مسلمانان كمتر است . يعنى آنها با پرداخت مبلغ ناچيزى در سال از تمام مزاياى حكومت اسلامى استفاده مى كنند، و با مسلمانان برابر مى شوند، در حالى كه در متن حوادث و در برابر خطرات قرار ندارند. از جمله دلايل روشنى كه اين فلسفه را تاءييد مى كند، اين است كه در عهدنامه هائى كه در دوران حكومت اسلامى ميان مسلمانان و اهل كتاب در زمينه جزيه منعقد مى شد، به اين موضوع تصريح گرديده است ، كه اهل كتاب موظفند جزيه بپردازند، و در برابر، مسلمانان موظفند امنيت آنها را تامين كنند، و حتى اگر دشمنانى از خارج به مقابله و آزار آنها برخيزند، حكومت اسلامى از آنها دفاع خواهد كرد. اين عهد نامه ها فراوان است كه به عنوان نمونه يكى را ذيلا مى آوريم ، و آن عهدنامه اى است كه ((خالد بن وليد)) با مسيحيان اطراف ((فرات )) منعقد كرد. متن عهدنامه چنين است : ((هذا كتاب من خالد بن وليد لصلوبا ابن نسطونا و قومه ، انى عاهدتكم على الجزية و المنعة ، فلك الذمة و المنعة ، و ما منعناكم فلنا الجزية و الا فلا، كتب سنة اثنتى عشرة فى صفر)). <41> ((اين نامه اى است از ((خالد بن وليد)) به ((صلوبا)) (بزرگ مسيحيان ) و جمعيتش ، من با شما پيمان مى بندم بر جزيه و دفاع ، و در برابر آن شما در حمايت ما قرار داريد و ما دام كه ما از شما حمايت مى كنيم ، حق گرفتن جزيه داريم ، و الا حقى نخواهيم داشت ، اين عهدنامه در سال دوازده هجرى در ماه صفر نوشته شد)). جالب اينكه مى خوانيم هر گاه در حمايت از آنها كوتاهى مى شد، جزيه را به آنها باز مى گرداندند، و يا اصلا از آنها نمى گرفتند! توجه به اين نكته نيز لازم است ، كه جزيه اندازه مشخصى ندارد، و ميزان آن بستگى به توانائى جزيه دهندگان دارد، ولى آنچه از تواريخ اسلامى به دست مى آيد اين است كه غالبا مبلغ مختصرى در اين زمينه قرار داده مى شد. و اين مبلغ گاهى در حدود يك دينار در سال بيشتر نبود، و حتى گاهى در عهدنامه ها قيد مى شد كه جزيه دهندگان موظفند به مقدار توانائيشان جزيه بپردازند. از مجموع آنچه گفته شد ايرادهاى گوناگون و سمپاشى هائى كه در زمينه اين حكم اسلامى مى شود، از ميان خواهد رفت ، و ثابت مى شود كه اين يك حكم عادلانه و منطقى است(تفسیر نمونه)
اما مطلب بعد در مورد آماری است که آقای فاضلی ارائه می دهد ومی گوید 25 در صد مردم عربستان از ترس مسلمان شدند وبقیه هم به زور شمشیر
معلوم نیست که وی این آمار را ازکجا آورده یا شاید آن زمان در عربستان مرکز آمار گیری بوده ولی به هر حال یک جواب برای آقای فاضلی کفایت می کند وآن اینکه پیامبر کسی را مجبور به همراهی در جنگها نمی کرد وبا این حال هزارن نفر از روی عشق وعلاقه در کنار پیامبر علیه دشمن می جنگیدند اگر ایمان مردم به پیامبر عاشقانه نبودپس چرا در جنگ بدر سپاه سیصد نفری بر سپاه نهصد نفری قریش پیروز شد ودر جنگ احد سپاه هزار نفری بر سپاه سه هزار نفری فائق آمد مامعتقدیم که نه چند نفرمثل ابوذر وسلمان ومقداد بلکه دهها هزار نفر از روی عشق به پیامبر ایمان آوردند مثلا همین هجرت پیامبر از مکه به مدینه به خاطر دعوت مردم مدینه از شخص پیامبر بود واگر ماجرای استقبال گسترده مردم مدینه از پیامبر را نخوانده اید حتما بخوانید مگر در طول سیزده سالی که پیامبر در مکه بود شمشیری برداشت وبا کسی جنگید پس چه شد که این همه افراد به او ایمان آوردند وحتی از مدینه مردم برای بیعت با او به مکه می آمدند ودر ماجرای غدیر که یکصد هزار نفر دراطاعت از پیامبر با علی بن ابی طالب بیعت کردند آیا کسی آنها را مجبور به بیعت کرده بود
شما که دایه مهربان تر از مادر برای کفار شده اید تاریخ را مطالعه کنید وببینید که اینهادر طول بیست و سه سال بر سر مسلمین وپیغمبر چه آوردند در مکه چه شکنجه هایی رابر پیکر آنها وارد کردند ودر مدینه چه ضربه ها وخیانت هایی که از ناحیه اهل به ظاهر کتاب متوجه آنها نشد آیا پیامبری را اهل خشونت وآزار می دانید که هیچ پیامبری به گفته خود ایشان اذیت وآزار ندید "ما اوذی من نبی مثل ما اوذیت"
واما آیه 5 سوره توبه:
فَإِذَا انسَلَخَ الأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُواْ الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدتُّمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُواْ لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ فَإِن تَابُواْ وَأَقَامُواْ الصَّلاَةَ وَآتَوُاْ الزَّكَاةَ فَخَلُّواْ سَبِيلَهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ
ترجمه: پس چون ماههاى حرام (چهار ماه مهلت و حرمت تعرض) پايان يافت مشركان را هر جا كه يافتيد بكشيد (در داخل حرم و بيرون آن، در ماههاى حرام و خارج آن) و آنها را دستگير نماييد و در محاصره قرار دهيد و برايشان در هر كمينگاهى بنشينيد، پس اگر توبه كردند و نماز را برپا داشتند و زكات دادند راهشان را بازگذاريدومزاحمشان نشوید ، كه همانا خداوند بسيار آمرزنده و مهربان است
این آیه مرتبط به آیا ت قبل این سوره است که قبلا توضیح آیه اول این سوره گذشت این آیه بعد از فتح مکه نازل شده است واشاره به اولتیماتوم چهار ماهه علیه مشرکینی دارد که پیمان خود را نقض کرده یا در آیین بت پرستی سیر می کنند اگر مورد دوم منظور باشدمربوط به جهاد ابتدایی است که خاص امام معصوم است ودیگران اجازه چنین جنگی را ندارند اما بقیه مطلب را از تفسیر نمونه بیان می کنم وای کاش منتقدین حداقل نگاهی روی کتب تفسیر می کردند وبعد قضاوت می نمودند
شدت عمل تواءم با نرمش ! در اينجا وظيفه مسلمانان پس از پايان مدت مهلت مشركان ، يعنى چهار ماه بيان شده است ، و شديدترين دستور را درباره آنها صادر مى كند و مى گويد: ((هنگامى كه ماههاى حرام پايان گيرد، بت پرستان را هر كجا يافتيد به قتل برسانيد)) (فاذا انسلخ ، الاشهر الحرم فاقتلوا المشركين حيث وجدتموهم ) <21> سپس مى گويد: ((آنها را بگيريد و اسير كنيد)) (وخذوهم ). ((و آنها را در حلقه محاصره قرار دهيد)) (و احصروهم ). ((و در كمين آنها در هر نقطه اى بنشينيد و راهها را بر آنها ببنديد)) (و اقعدوا لهم كل مرصد) <22> در اينجا چهار دستور خشن در مورد آنها ديده مى شود: ((بستن راهها، محاصره كردن ، اسير ساختن ، و بالاخره كشتن )) و ظاهر اين است كه چهار موضوع به صورت يك امر تخييرى نيست ، بلكه با در نظر گرفتن شرايط محيط و زمان و مكان و اشخاص مورد نظر، بايد هر يك از اين امور كه مناسب تشخيص داده شود، عملى گردد. اگر تنها با اسارت و محاصره كردن و بستن راه بر آنها در فشار كافى قرار گيرند از اين راه بايد وارد شد. و اگر چاره اى جز قتل نبود كشتن آنها مجاز است . اين شدت عمل به خاطر آن است كه برنامه اسلام ريشه كن ساختن بت پرستى از روى كره زمين بوده ، و همانطور كه سابقا نيز اشاره كرده ايم ، مساءله آزادى مذهبى ، يعنى ترك اجبار پيروان مذاهب ديگر براى پذيرش اسلام ، منحصر به اديان آسمانى و اهل كتاب مانند يهود و نصارى است ، و شامل بت پرستان نمى شود، زيرا بت پرستى مذهب و آئين نيست كه محترم شمرده شود، بلكه انحطاط و خرافه و انحراف و بيمارى است كه به هر حال و به هر قيمت بايد ريشه كن گردد. ولى اين شدت و خشونت نه به مفهوم اين است كه راه بازگشت به روى آنها بسته شده باشد، بلكه در هر حال و در هر لحظه بخواهند مى توانند جهت خود را تغيير دهند، لذا بلافاصله اضافه مى كند: ((اگر آنها توبه كنند و به سوى حق باز گردند و نماز را بر پا دارند و زكوة را ادا كنند، آنها را رها سازيد و مزاحمشان نشويد. (فان تابوا و اقاموا الصلوة و آتوا الزكوة فخلوا سبيلهم ). و در اين صورت با ساير مسلمانان كمترين تفاوتى را ندارند و در همه احكام و حقوق با آنها شريكند. ((زيرا خداوند آمرزنده و مهربان است ))، و كسى را كه به سوى او باز گردد، از در خود نميراند (ان الله غفور رحيم ). سپس اين موضوع را در آيه بعد با دستور ديگرى تكميل مى كند تا ترديدى باقى نماند كه هدف اسلام از اين دستور تعميم توحيد و آئين حق و عدالت است ، نه استعمار و استثمار و قبضه كردن اموال يا سرزمينهاى ديگران ، و مى گويد: اگر يكى از بت پرستان از تو درخواست پناهندگى كند به او پناه ده تا سخن خدا را بشنود)) (و ان احد من المشركين استجارك فاجره حتى يسمع كلام الله ). يعنى در نهايت آرامش با او رفتار كن ، و مجال انديشه و تفكر را به آنها بده تا آزادانه به بررسى محتواى دعوت تو بپردازند، و اگر نور هدايت بر دل آنها تابيد آنرا بپذيرند. بعد اضافه مى كند كه ((او را پس از پايان مدت مطالعه به جايگاه امن و امانش برسان )) تا كسى در اثناء راه مزاحم او نگردد. (ثم ابلغه مامنه ). و سرانجام علت اين دستور سازنده را چنين بيان مى كند كه : ((اين بخاطر آن است كه آنها قومى بى اطلاع و ناآگاهند)) (ذلك بانهم قوم لا يعلمون ). بنابراين اگر درهاى كسب آگاهى به روى آنها باز گردد، اين اميد مى رود كه از بت پرستى كه زائيده جهل و نادانى است خارج شوند، و به راه توحيد و خدا كه مولود علم و دانش است گام بگذارند. در منابع شيعه و اهل سنت نقل شده كه يكى از بت پرستان پس از الغاى پيمان آنها، به على (عليه السلام ) گفت : اى فرزند ابوطالب اگر كسى از ما بعد از گذشتن اين چهار ماه بخواهد پيامبر را ملاقات كند و مسائلى را با او در ميان بگذارد و يا سخن خدا را بشنود، آيا در امنيت خواهد بود؟! على (عليه السلام ) فرمود آرى ، زيرا خداوند فرموده ((و ان احد من المشركين استجارك فاجره ...)) <23> و به اين ترتيب سختگيرى فوق العاده اى كه از آيه اول استفاده مى شود، با نرمشى كه در آيه دوم به كار رفته ، تعديل مى گردد، و راه و رسم تربيت همين است كه هميشه شدت عمل را با نرمش بياميزند و از آن معجونى شفابخش بسازند. در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد 1 - منظور از اشهر حرم در اينجا چيست ؟ گرچه مفسران در اين باره بسيار صحبت كرده اند ولى با توجه به آيات گذشته ظاهر اين است كه منظور از آن ، همان چهار ماه مهلت است كه براى مشركان مقرر گرديده كه آغاز آن روز دهم ذى الحجه سال نهم هجرى و پايان آن روز دهم ماه ربيع الثانى سال بعد بود، و اين تفسير را بسيارى از محققان پذيرفته اند، و مهمتر اينكه در روايات متعددى نيز به آن تصريح شده است . <24> 2 - آيا نماز و زكات شرط قبول اسلام است ؟ از آيات فوق در بدو نظر چنين استفاده مى شود كه براى قبول توبه بت پرستان ، اداء نماز و زكوة نيز لازم است ، و به همين دليل بعضى از فقهاى اهل سنت ترك نماز و زكوة را دليل بر كفر گرفته اند. ولى حق اين است كه منظور از ذكر اين دو دستور بزرگ اسلامى آن است كه در تمام مواردى كه ادعاى اسلام مشكوك به نظر برسد - همان گونه كه در مورد بت پرستان آنروز غالبا چنين بود - انجام اين دو وظيفه بزرگ اسلامى را به عنوان نشانه براى اسلام آنها قرار دهند. و يا اينكه منظور اين است كه آنها نماز و زكات را به عنوان دو قانون الهى بپذيرند و به آن گردن نهند، و به رسميت بشناسند، هر چند از نظر عمل در كار آنها قصورى باشد، زيرا دلائل فراوانى داريم كه تنها با ترك نماز و يا زكات انسان در صف كفار قرار نمى گيرد، هر چند اسلام او بسيار ناقص است . البته اگر ترك زكات به عنوان قيام بر ضد حكومت اسلامى باشد، سبب كفر خواهد بود، ولى اين بحث ديگرى است كه ارتباط به موضوع ما ندارد. 3 - ايمان زائيده علم است از آيات فوق اين نكته نيز استفاده مى شود كه عامل مهم بى ايمانى جهل است و سرچشمه اصلى ايمان علم و آگاهى است ، لذا براى ارشاد و هدايت مردم بايد امكانات كافى براى مطالعه و انديشه در اختيار آنها گذارد تا بتوانند راه حق را پيدا كنند نه اينكه كوركورانه و يا از روى تقليد اسلام را پذيرا شوند.(تفسیر نمونه)
آنهایی که می گویند پیامبر آئیینش شمشیر بوده واسلام به زور شمشیر پیش رفته است فقط ظاهر جنگ را دیده اند ولی به ریشه جنگها وعلت بروز آنها التفاتی ندارند این است که در قضاوتشان نمی توانند منصف باشند مثلا فرض کنید من جایی می بینم که جمعیتی جمع شده اند برای اینکه یک نفر را می خواهند دار بزنند من اینجا فقط ظاهر را می بینم که یک نفر را با قیافه ای هراسان ودر ظاهر مظلوم وبی یاور می خواهند بالای دار ببرند ولی از علت این مجازات ونوع جرم خبر ندارم وچون خبر ندارم در ظاهر برای آن مجرم ممکن است دل هم بسوزانم ولی وقتی ریشه را بررسی کنم و از علت نوع جرم او سوال کنم وبدانم که این شخص یک یا چند انسان مظلوم وبی گناه را به طرز فجیع وناجوانمردانه به قتل رسانده است حاضر نمی شوم که خون او را رنگین تر از خون مقتول بدانم
اینها
چنان از آیین شمشیر حرف می زنند که گویا کفار ومشرکین همین طور بی دفاع
ومظلوم نشسته اند وپیامبر ویارانش هم گردن آنان را زده اند در این جنگها
به همان اندازه که از سپاه دشمن کشته شده است پیامبر نیز کشته وزخمی داده
است ووقتی ریشه را بررسی کنید می بینید که عامل اصلی بروز جنگ خود مشرکین
بوده اند وحتی در بعضی جنگها مثل جنگ موته واحد سپاه اسلام متحمل شکست نیز
شد علت بروز جنگ موته این بود که فرستادگان پیامبر به سوی سرزمین ذات
الطلوع که 15 نفر بودند همگی به جز یک نفر به دست کفار کشته شدند همچنین
فرستاده دیگر پیامبر به نام حارث عمیر ازدی که با نامهای از طرف پیامبر
به سوی فرمانروای شام در حرکت بود در دهکده موته به دست شرحبیل که
فرماندار سرزمینهای مرزی بود، به شهادت رسید به دنبال این حوادث، پیامبر
اکرم فرمان جهاد صادر کرد و سه هزار نیروی مسلح جهت شرکت در جنگ، اعلام
آمادگی کردند.
پیامبر فرمود:
«
به منطقهای که در آن سفیر اسلام را کشتهاند، میروید؛ اگر اسلام آوردند
که انتقام نمیگیرید (جنگ برای اسلام آوردن نبوده بلکه برای تنبیه بوده
لکن اسلام آوردن تبصره ای بوده که باعث می شده مسلمانان از قتال با آنان
خودداری کنند چون به هر حال جرم قبل از اسلام بخشیده می شود )وگرنه با
آنان نبرد میکنید. با راهبان و زنان و
کودکان و پیران نیز کاری نداشته باشید. فرمانده لشگر، پسر عمویم، جعفربن
ابیطالب، است و پس از او زید ابن حارثه و پس از او عبدالله بن رواحه.»
اما در این جنگ سپاه اسلام در مقابل سپاه تا دندان مجهز روم نتوانست کاری کند وهمه فرماندهان این سپاه وعده زیاد دیگری به شهادت رسیدند وسربازان باقی مانده سپس به سوی مدینه باز گشتند
غزوه تبوک : علت اصلی این جنگ تعرضات وتهدیداتی بود که از سوی روم متوجه
مرزهای اسلام می شد پیامبر پس از تهیه سپاه سی هزار نفری وتحمل مشقات
فراوان وگرمی هوا وکمبود غذا که حتی گفته اند یک عدد خرما را چند نفر می
مکیدند ومی خوردند خود را به مرزهای روم رساند دشمن ترسید وعقب نشینی کرد
پیامبر با آنکه می توانست آنها را تعقیب کرده وشهرهایشان را تصرف نماید
واز آنها انتقام گیرد وبا غنیمت هنگفت بر گردد این کار را نکرد و به امضای
صلح نامه وگرفتن تعهد مبنی بر عدم تعرض از فرمانروایان مرزی اکتفا نمود
همچنین جنگهای پیامبر باطوایف یهود همه ریشه در پیمان شکنی وتعرض وقتل وفتنه جویی آنها داشته که خودتان مطالعه کنید
واما آیات دیگری که فاضلی آنها را نشانه خشونت طلبی اسلام دانسته استیکی آیه 33 سوره مائده است که می فرماید :
انما جزاء الذين يحاربون الله ورسوله ويسعون في الارض فسادا ان يقتلوا او
يصلبوا او تقطع ايديهم وارجلهم من خلاف او ينفوا من الارض ذلك لهم خزي في
الدنيا ولهم في الآخره عذاب عظيم
جز اين نيست كه كيفر كسانى كه با خدا و رسول او مىجنگند و در زمين به فساد و تبهكارى مىپويند (با اسلحه سرد يا گرم به منظور ترساندن و سلب امنيت و تجاوز به حقوق مردم ظاهر مىشوند) اين است كه كشته شوند، يا بر دار آويخته گردند، يا دستها و پاهايشان (چهار انگشت يك دست با چهار انگشت يك پا) بر خلاف جهت يكديگر بريده شود و يا از آن سرزمين تبعيد گردند. اين براى آنها خفّت و خواريى در دنياست و آنان را در آخرت عذابى بزرگ است
بنده در مقاله " اسلام ومجازات اعدام" در مورد این آیه به تفصیل صحبت کرده ام این آیه ریزه کاری ها ومباحث فقهی خاصی دارد ولی خلاصه عرض می کنم که این آیه در مورد اهل بغی است چه مسلمان وچه غیر مسلمان کسانی که علیه حکومت دست به قیام مسلحانه می زنند ودر صدد براندازی حکومت اسلام وایجاد رعب ووحشت ونا امنی در جامعه اند جزای اینها یکی از موارد چهارگانه عذاب در آیه است نه در اسلام در همه کشورها کودتاچیان وکسانی که در صدد محاربه وجنگ علیه جامعه ه اند مجازاتشان سنگین است شدت مجازات اینها برای آن است که جرم خیلی سنگین است این نوع مجازات برای آن است که دیگران درس عبرت بگیرند وموجودیت نظام وجامعه اسلامی را هدف قرار ندهند(رجوع شود به بحث اسلام ومجازات اعدام - قسمت فساد فی الارض)
آ,یه بعد:
يا ايها الذين آمنوا قاتلوا الذين يلونكم من الكفار وليجدوا فيكم غلظه واعلموا ان الله مع المتقين
اى كسانى كه ايمان آوردهايد (ابتدا طبق مصالح و قواعد) با كسانى از كفار پيكار كنيد كه به شما نزديكترند و حتما بايد در شما شدت و صلابت (در عمل) بيابند، و بدانيد كه خداوند با پرهيزگاران است
آیه دیگر:آیه 4 سوره محمد
فاذا لقيتم الذين كفروا فضرب الرقاب حتي اذا اثخنتموهم فشدوا الوثاق فاما منا بعد واما فداء حتي تضع الحرب اوزارها
پس چون با كسانى كه كفر ورزيدهاند برخورد كنيد،آنها را بکشید.تا چون آنان را از پاى درآورديد، پس [اسيران را] استوار در بند كشيدسپس يا [بر آنان] منت نهيد [و آزادشان كنيد]و يا فديه از آنها بستانید تا جنگ خاتمه یابد اين است [دستور خدا]؛و اگر خدا مىخواست، از ايشان انتقام مىكشيد،ولى [فرمان پيكار داد] تا برخى از شما را به وسيله برخى [ديگر] بيازمايد،و كسانى كه در راه خدا كشته شدهاند، هرگز كارهايشان را ضايع نمىكند.
آیه
اول که بحثی در آن نیست چون مربوط به زمان جنگ است ودر جنگ هم کسی شیرینی
وخرما تقسیم نمی کندچونجای درگیری و کشتن وکشته شدن است هر سپاهی سعی می
کند طوری خودرا در مقابل حریف نشان دهد که بیشترین رعب وترس را در جبهه
مقابل ایجاد کند واینکه گفته کافران را بکشید کافر بی گناه نیست بلکه کافر
حربی است واین غلظت ونشان دادن قوت نیز در هنگام جنگ است
واما شرح آیه دوم: همان طور که بعضی مفسرین گفته اند ضرب الرقاب کنایه از قتل است نه اینکه حتما سرهایشان زده شود در تفسیر این آیه هم دو قول است بعضی گفته اند که منظور از کفار ،کفار غیر کتابی یعنی بت پرستانند (که در این صورت جنگ با آنها ابتدایی ومخصوص معصوم است) وقول دوم این است که منظور کفار غیر کتابی اند که به شرایط ذمه وتعهدات خود پای بند نیستند وهمین قول دوم اصح است ( زیرا هر جا در قرآن کلمه مشرک بیاید دو گروه ممکن است منظور نظر باشند یکی بت پرستان ودیگری اهل کتابی که برای خدا شریک قائلند یا اصلا از دین خود مرتد شده اندواین به خاطر آن است که غالبا کلمه شرک در قرآن در مورد یکی از این دو گروه استعمال شده است ولی وقتی که لفظ کافر به میان می آید اصل این است که منظور کافران کتابی اند مگر آنکه دلیل وقرینه ای در کار باشد ) حال هر کدام از این دو گروه که باشد علت قتال را قبلا در مورد آنها بیان کرده ایم ونیاز به تکرا ر نیست اما باز هم آقای فاضلی اشتباه کرده چون هدف جنگ گرفتن فدیه نیست بلکه فدیه یک مسئله ای است مربوط به اسرا ،حکومت اسلامی دو اختیار دارد یکی اینکه طبق تشخیص خود ورحمت اسلامی آنها را بدون فدیه آزاد کند (در صورتی که ضعیف ومستضعف باشن)یا اینکه از آنها غرامت گرفته می شود این فدیه باج نیست بلکه همان طور که مفسرین گفته اند یک غرامت جنگی است البته راهکار سومی هم وجود دارد که در آیه نیامده ودر روایت به آن تصریح شده است وآن به بردگی گرفتن آنان است که قبلا فلسفه بردگی را در اسلام توضیح دادیم وفرقی که بین برده داری در جامعه ظلم با جامعه اسلامی است وکسانی که مایلند به طور مفصل در این زمینه مطالعه کنند به تفسیر نمونه جلد 21 صفحه 413 مراجعه نمایند
آیه دیگر که در این باب مورد اشکال مستشکل است آیه 23 سوره توبه است
یا ایهالذین آمنوا لا تتخذوا آباءکم واخوانکم اولیاء ان استحبوالکفر علی الایمان ومن یتولهم منکم فاولئک هم الظالمون
ای کسانی که ایمان آورده اید شما پدران وبرادران خود را نباید دوست داشته باشید در صورتی که آنها کفر را بر ایمان ترجیح دهند وکسی که آنها را دوست بدارد از ظالمین است
جواب: آیه منع از دوستی در حالت عادی نمی کند چون اصلا اسلام دین محبت ودوستی است ( انما المومنون اخوه) بلکه مربوط به کفر آنان به خداست وباز با توجه به شان نزول آیه منظور از کفار، کفار کتابی نیستند بلکه بت پرستانند که هیچ اعتقادی به خدا ندارند کلمه " یتولهم" که از ولایت می آید هم به معنای اطاعت می تواند باشد وهم دوستی ، انسان ممکن است در حالت عادی پدر یا برادر خویش را از آن جهت که با او هم ریشه است دوست داشته باشدهر چند هم که کافر باشد مثل نوح که در هنگام عذاب به خاظر حس وشفقت پدری همچنان برای فرزند خود دعا می کرد و منظور آیه این نوع دوستی بیست بلکه همان طور که مفسرین گفته اند دوستی است که مانع ازعمل اجرای حکم خدا شود یعنی در جایی که تضاد بین حس شفقت و دوستی بااجرای حکم الهی است انسان باید تابع حکم خدا باشد واحساسات خود را بر عدالت فائق نگرداند
شاهد
اینکه در همین قرآن در مورد پدر ومادر مشرک آمده که اگر آنان تلاش بر این
نمودند که انسان را به شرک وادارند نباید از آنان اطاعت کرد لکن باید با آنان خوش رفتاری حسن سلوک به خرج داد (و
ان جاهداك على
ان تشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما و صاحبهما فى الدنيا معروفا)):
اگر
آنها به تو اصرار کردند كه چيزى را كه شريك خدا نمى دانى براى او شريك
قرار دهى
هرگز از آنها اطاعت مكن ولى در زندگى دنيا با آنها به نيكى رفتار كن
.(یعنی احترام پدر ومادر آن قدر در اسلام بالاست که حتی در صورت کفر وشرک
نیز حق قطع رحم و بد رفتاری با آنها وجود نداردواطاعت از آنها جز در آنچه
خلاف دین شخص است جایز نیست)
از آنجا که آیه 23 به آیه 24مرتبط است ودر آیه بعد بحث از جنگ وجهاد است کاملا روشن می گردد که این عدم ملاحظه در روابط خویشاوندی در حین تضاد بین عمل به حکم خدا وتبعیت از احساسات عاطفی وخانوادگی است در واقع منظور آیه این نیست که آنها رادوست نداشته باشید چون دوست داشتن یا نداشتن امری اختیاری نیست بلکه منع از تفوق احساسات در مرحله عمل است جریان این بوده که وقتی مسلمانان مهاجر امر به جهاد با مشرکین مکه شدند از طرفی ممکن بود در میان اینها اقوام وخویشان خودشان هم باشند واز طرفی اموال وخانه های آنان در مکه که به دست مشرکان بود دیگر به آنان مسترد نمی شد واین مقداری آنها را نسبت به وظیفه جهاد سست کرده بود روی این اصل این دو آیه نازل گردید
واما آخرین آیه:
يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِنَّمَا الْمُشرِكُونَ نجَسٌ فَلا يَقْرَبُوا الْمَسجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَذَا وَ إِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسوْف يُغْنِيكُمُ اللَّهُ مِن فَضلِهِ إِن شاءَ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ حَكيمٌ(28 توبه)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد مشركان ناپاكند لذا نبايد پس از امسال نزديك مسجد الحرام شوند و اگر از فقر مى ترسيد خداوند شما را از فضلش ، هر گاه بخواهد، بى نياز مى سازد خداوند دانا و حكيم است
جواب: اولا منظور از مشرکین ،اهل کتابی که به دین خود پای بند ومقیدمی باشند نیستند بلکه منظور کسانی اند که به خدا وروز قیامت ایمان ندارند چه بت پرستان وچه کسانی که خود را منتسب به نصاری ویهود می دانند ولی در واقع به خدا وآحکام تورات وانجیل ایمان ندارند که بعضی آیات قرآن مشعر به این حقیقت است مثل:
ان الذين كفروا من اهل الكتاب و المشركين في نار جهنم ...
يا اهل الكتاب لم تكفرون بآيات الله وانتم تشهدون
قل يا اهل الكتاب لستم علي شيء حتي تقيموا التوراه والانجيل وما انزل اليكم من ربكم
يا اهل الكتاب لم تلبسون الحق بالباطل وتكتمون الحق وانتم تعلمون
(در اینجا ممکن است آقای فاضلی بگوید که به خداوپیغمبر مسلمانان چه که اهل کتاب ایمان می آورند یا نمی آورند شما به همان دین خودتان بچسبید وکار به دین دیگران نداشته باشید در جواب می گوییم که انگار فراموش کرده اید که خدای مسلمانان خدای یهودیان ومسیحیان هم هست وپیغمبر ما پیامبر همه پیغمبران است وهر پیامبری به نبوت پیامبر آخر الزمان که اشرف خلایق ودینش اکمل از تمام ادیان است ایمان آورده واورا تصدیق کرده است وبدون این ایمان هیچ پیامبری به پیامبری نرسیده است }
ثانیا هیچ مفسری به صراحت ویقین نگفته که منظور از نجس، نجاست ظاهری وبدنی است چون منظور از این نجاست می تواند هم ظاهری باشد وهم باطنی وهمان گونه که در مجمع البیان آمده نجس به هر چیزی می گویند که طبع انسان از آن متنفر است به همين دليل اين واژه در موارد زيادى به كار مى رود كه درمفهوم آن يعنى نجاست و آلودگى ظاهرى وجود ندارد مثلا دردهائى را كه دير درمان مى پذيرد، عرب نجس مى گويد، اشخاص پست و شرور با اين كلمه توصيف مى شوند، پيرى و فرسودگى بدن را نيز نجس مى نامندوجای تعجب است که بعضی مراجع تقلید ومجتهدین با توجه به صدرسوره متوجه نشده اند که این آیه مربوط به اهل کتاب نیست وحکم به نجاست بدنی هم در مورد مشرکین وهم اهل کتاب داده اند این فتوا فتوایی عجیب است واز آیه قرآن چنین چیزی برداشت نمی شود
حالا
در همین قرآن دهها آیه مربوط به صلح و عفو وبخشش ورحمت وحسن سلوک وجود
دارد اینها را دیگر ندیده اند یا دیده اند و فاکتور گرفته اند انصاف این
است که منتقدین همه این آیات را در کنار هم گذارند وبعد قضاوت کنند اسلام
دینی است که رحمت او بر غضب او سبقت وپیشی دارد ودر بیان صفات الهی هم در
دعا آمده " یا من سبقت رحمته غضبه" ودر قرآن نیز هدف اصلی خلقت را رحمت
ذکر می کند" ولذلک خلقهم" جنگ وپیکار نیز زمانی لازم می آید که جامعه تمام
تلاش خود را برای صلح به کار گیرد وموثر واقع نگردد چنانکه در قانون جنگی
اسلام می بینیم که پیامبر وعلی علهیما السلام قبل از جنگ به ارشاد ونصیحت
جبهه مقابل می پردازند وتا حجت را بر آنها تمام نکرده اند وتا زمانی که
دشمن جنگ را شروع نکرده است دست به شمشیر نمی برند اسلام دین صلح است ولی
زمانی هم که دشمن جنگ را بر او تحمیل کند با قاطعیت وصلابت در مقابل او صف
آرایی می کند البته ناگفته نماند که بیان الهی در مورد قتال ومجازات نوعی
تهدید است که دشمن احساس ترس وخطر بکند تا کار اصلا به جنگ کشیده نشود
همان گونه که در سیره بیانی همه کشورهای دنیا این گونه است که وقتی دشمن
می خواهد به آنها حمله کند از هر بیان ومانوری برای تهدید وترساندن
آنهاودر نتیجه کاهش روحیه وکم کردن ضریب حملهاستفاده می کنند یا مثلا در
مورد مجازات های چهارگانه ای که در باب اهل بغی وجود دارد (انما جزاء الذين يحاربون الله ورسوله ويسعون في الارض فسادا ان يقتلوا او
يصلبوا او تقطع ايديهم وارجلهم من خلاف او ينفوا من الارض)یکی
از این مجازاتها قطع دست وپا از خلاف است ولی در صدر اسلام شنیده نشده که
کسی به این مجازات گرفتار شده باشد چون در مرحله عمل رافت اسلامی باز
ایجاب می کند که تا حد ممکن عذاب اشد به کار گرفته نشود چون این عذاب از
اعدام هم بدتر است
اشکال دیگر: خدا از یک طرف انسانها را خلق می کند واز طرفی به گروهی دیگر می گوید شمشیر بر دارید وآنها را بکشید این آیا یک بازی مسخره نیست؟
جواب: خدا انسان را برای بندگی و طاعت ونزول رحمت خویش خلق کرده وبه قول مولوی :
من نکردم خلق تا سودی کنم
بلکه تا بربندگان جودی کنم
لکن زمانی که انسان با اختیار خویش راه عصیان را بر می گزیندودر هیچ صراط مستقیمی قرار نمی گیرد سزاوار مجازات است مثلا خود شما فرزندی به وجود می آورید همین فرزند وقتی بزرگتر می شود ممکن است در مقابل شما فحاشی یا عصیان گری هم ممکن است وشما نیز او را تنبیه می کنید آیا شما فرزند آورده اید برای اینکه او را تنبیه کنید خیر هدف شما از فرزند آوردن در ست بر عکس این قضیه است ولی زمانی که او ناخلف می شود دیگر راهی جز تنبیه او نمی بینید
نمونه ای از قوانین جنگی در اسلام:
و من وصيه له عليه السلام لعسکره قبل لقاء العدو بصفين لا تقاتلوهم حتی يبدؤوکم ، فانکم بحمد الله علی حجه ،و ترککم اياهم حتی يبدؤوکم حجه اخری لکم عليهم فاذا کانت الهزيمه باذن الله فلا تقتلوا مدبرا ، و لا تصيبوا معورا ، و لا تجهزوا علی جريح ، و لا تهيجوا النساء باذی ، و ان شتمن اعراضکم ، و سببن امراءکم ، فانهن ضعيفات القوی والانفس والعقول ، ان کنا لنؤمر بالکف عنهن و انهن لمشرکات ، و ان کان الرجل ليتناول المراه فی الجاهليه بالفهر او الهراوه فيعير بها و عقبه من بعده
از سفارشهای امام عليه السلام به لشکرش پيش از روبروشدن با دشمن درصفين :
با آنها نجنگيد تا آنها پيشدستی کنند چه اينکه شما بحمدالله [ برای حقانيت خود ] دارای حجت و دليل هستيد وخویشتن داری شما بر اینکه آنان جنگ را شروع کنند حجت ديگری است به سود شما و بر زيان آنان . آنگاه که باذن خدا آنان را شکست داديد فراريان را نکشيد و ناتوانها را ضربت نزنيد و مجروحان را به قتل نرسانيد با اذيت و آزار، زنان را به هيجان نياوريد گر چه آنها به شما دشنام دهند و متعرض آبروی شما گردند و به سرانتان بدگوئی کنند زيرا نيروی تحمل آنها کمتر است و به همين دليل زودتر تحت تاثير واقع مي شوند و به هيجان مي آيند
درفقه
شیعه نیز آمده:در هنگام جنگ قطع درخت وخراب کردن خانه ها وکشتن حیوانات
ومثله کردن کشتگان دشمن وارسال آب برروی آنها جایز نیست مگر آنکه تنها راه
دفاع وغلبه منوط به این امور باشد قتل کودکان وزنان ومجانین نیز جایز نیست
هر چند که در جنگ به سپاهیان خود یاری رسانند همچنین قتل پیرمردان در
صورتی که به دشمن یاری نرسانند جایز نیست از شبیخون زدن به دشمن وریختن سم
درآب یا غذای آنان نیز نهی شده وجالب اینکه به احترام رسم وسنت اعراب مبنی
بر حرمت جنگ در ماههای چهارگانه این جهار ماه در اسلام نیز حرام دانسته
شده است
شبهه پنجم:
"در قران آمده اگر در روز شنبه ماهی بگیرید بوزینه می شوید"
جواب: اولا که این عبارت را خود آقای فاضلی درست کرده وعربی آن در قرآن نیست ثانیا مسئله مسخ وبوزینه شدن مربوط به قومی است در بنی اسراییل که قصه اش تمام شده بنابراین آقای فاضلی می تواند با خیال راحت روزهای شنبه را ماهی بگیرد واز چیزی هم نترسد
سیره الهی براین است که به نافرمانان وگردنکشان مهلت می دهد وصبر وحلم می نماید وتا حجت را بر آنها تمام نکرده به عذاب مبتلایشان نمی کند "وما کان الله لیضل قوما بعد اذ هداهم حتی یبین لهم مایتقون "ولی زمانی هم که عذاب او نازل شود چیزی جلودار آن نیست وعدالت نیز اقتضایی جز این ندارد آیا شما زمانی که زیردست ونمک پرورده تان در برابرتان گردنکشی ونافرمانی می کند به غضب نمی آیید و تا چه هنگام می توانید بخشش وچشم پوشی داشته باشید ؟ اگر شما حق خشم وغضب را به خود می دهید مولا وخالق انسان به نحو اولی حق تنبیه بنده طغیان گر وشریر خود را دارد ونافرمانی در برابر او که حقش از همه بر انسان بالاتر است جرم وگناهی نابخشودنی تر است
عذاب خدا هم بر هر گروه وطایفه فرق می کند " فَكُلًّا أَخَذْنَا بِذَنبِهِ فَمِنْهُم مَّنْ أَرْسَلْنَا عَلَيْهِ حَاصِبًا وَمِنْهُم مَّنْ أَخَذَتْهُ الصَّيْحَةُ وَمِنْهُم مَّنْ خَسَفْنَا بِهِ الْأَرْضَ وَمِنْهُم مَّنْ أَغْرَقْنَا وَمَا كَانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَلَكِن كَانُوا أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُون" هر گروه ازاهل گناه را به گونه ای مجازات می کنیم بر بعضی باد وطوفان نازل می کنیم بعضی را با صیحه آسمانی نابود می کنیم بعضی را در زمین فرو می بریم بعضی را غرق می کنیم وخدا به انها هیچ ظلمی نکرده بلکه خود به خویش ظلم نمودند .
ازجمله مجازاتهای الهی " مسخ" است که گاه فرد یا گروهی ممکن است به خاطر شدت وحدّت کفر ونافرمانی به چنین عذابی گرفتار شوند تنبیه الهی گاه متناسب با نوع نافرمانی است این قومی که در این آیات داستانشان ذکر شده خدا را به مسخره گرفتند خدا نیز با مسخ کردنشان آنها را به مسخره گرفت واین تلافی کاملا عادلانه ای بود
یکی از اقوام سرکش ونافرمان تاریخ انبیا قوم بنی اسراییل بوده اند با اینکه خداوند بارها به آنها لطف وعنایت می کرد وایشان را مورد عفو و رحمت قرار داده ویا از دست ستمگران نجاتشان می داد اما دوباره به بهانه گیری و نافرمانی و گاه حتی کفر به خدا باز می گشتند به خصوص در عهد موسی علیه السلام که جریان الطاف خداوند بر ایشان ونافرمانی هاوبهانه جوییهای آنها بارها در قرآن ذکر شده است مرحمت خداوند در حق این قوم تا آنجا بوده که ایشانرا سرآمد بر تمام اقوام کرده بود « یابنی اسرائیل اذكروا نعمتي التي انعمت عليكم و اني فضلتكم علي العالمين» لکن آنها در مقابل ، اکثر آنها، سیره نافرمانی- استهزا-کفر وبهانه جویی را پیش می گرفتند وحتی گاه انبیاء ورسولان الهی را به قتل می رساندند
اما سرگذشت مسخ شدگان از تفسیر نمونه:
در نخستين آيه مى فرمايد: ((از قوم يهود معاصر خويش ماجراى شهرى را كه در كنار دريا قرار داشت سؤ ال كن )) (و اسئلهم عن القرية التى كانت حاضرة البحر).
(و به ياد آنها بياور زمانى را كه در روز شنبه از قانون پروردگار تجاوزمى كردند)) (اذ يعدون فى السبت ).
زيرا روز شنبه تعطيل آنها بود و وظيفه داشتند دست از كار و كسب و صيد ماهى بكشند و به مراسم عبادت آن روز بپردازند، اما آنها اين دستور را زير پا گذاردند.
سپس قرآن آنچه را در جمله قبل سربسته بيان كرده بود چنين شرح مى دهد به خاطر بياور ((آن هنگام را كه ماهيان در روز شنبه در روى آب آشكار مى شدند و در غير روز شنبه ماهى كمتر به سراغ آنها مى آمد)) (اذ تاتيهم حيتانهم يوم سبتهم شرعا).
بديهى است جمعيتى كه در كنار دريا زندگى مى كنند، قسمت مهمى از تغذيه و درآمدشان از طريق صيد ماهى است ، و گويا به خاطر تعطيل مستمرى كه قبلا در روز شنبه در ميان آنها معمول بود، ماهيان در آن روز احساس امنيت از نظر صيادان مى كردند و دسته دسته به روى آب ظاهر مى شدند اما در روزهاى ديگر كه صيادان در تعقيب آنها بودند در اعماق آب فرو مى رفتند!
اين موضوع خواه جنبه طبيعى داشته ، و يا يك جنبه فوق العاده و الهى ، وسيله ای بود براى امتحان و آزمايش اين جمعيت لذا قرآن مى گويد: ما اين چنين آنها را به چيزى كه در برابر آن مخالفت مى كردند آزمايش مى كرديم (كذلك نبلوهم بما كانوا يفسقون ).
در حقيقت جمله ((بما كانوا يفسقون )) اشاره به آن است كه آزمايش آنهابه چيزى بود كه آنها را به سوى خود جلب و به نافرمانى دعوت مى كرد و همه آزمايشها همين گونه است ، زيرا آزمايش بايد ميزان مقاومت افراد را در برابر كشش گناهان مشخص كند و اگر گناه كششى به سوى خود نداشت ، آزمايش مفهومى نمى داشت .
هنگامى كه اين جمعيت از بنى اسرائيل در برابر اين آزمايش بزرگ كه با زندگى آنان كاملا آميخته بود قرار گرفتند، به سه گروه تقسيم شدند:
((گروه اول )) كه اكثريت را تشكيل مى دادند، به مخالفت با اين فرمان الهى برخاستند.
((گروه دوم )) كه قاعدتا اقليت كوچكى بودند، در برابر گروه اول به وظيفه امر به معروف و نهى از منكر قيام كردند.
((گروه سوم ))، ساكتان و بى طرفان بودند، كه نه همگامى با گناهكاران داشتند و نه وظيفه نهى از منكر را انجام مى دادند.
آيه بعد مى گويد: سرانجام دنياپرستى بر آنان غلبه كرد ((و فرمان خدا را به دست فراموشى سپردند، در اين هنگام آنها را كه از گناه نهى مى كردند رهائى بخشيديم ولى ستمكاران را به كيفر سختى به خاطر فسق و گناهشان مبتلا ساختيم ))
(فلما نسوا ما ذكروا به انجينا الذين ينهون عن السوء و اخذنا الذين ظلموا بعذاب بئيس بما كانوا يفسقون ).
شك نيست كه اين فراموشى ، فراموشى حقيقى كه موجب عذر است نبود، بلكه آنچنان بى اعتنائى به فرمان خدا كردند كه گوئى به كلى آنرا فراموش نموده اند.
سپس مجازات آنها را چنين شرح مى دهد: هنگامى كه ((در برابر آنچه از آن نهى شده بودند، سركشى كردند به آنها گفتيم به شكل ميمونهاى طرد شده در آئيد)) (فلما عتوا عما نهوا عنه قلنا لهم كونوا قردة خاسئين )
در اينكه اين جمعيت ، قانونشكنى را از كجا شروع كردند، در ميان مفسران گفتگو است ، از بعضى از روايات چنين استفاده مى شود كه نخست دست به حيله به اصطلاح شرعى زدند، در كنار دريا حوضچه هائى ترتيب دادند و راه آنرا به دريا گشودند، روزهاى شنبه راه حوضچه ها را باز مى كردند، و ماهيانفراوان همراه آب وارد آنها مى شدند، اما به هنگام غروب كه مى خواستند به دريا بازگردند راهشان را محكم مى بستند، سپس روز يكشنبه شروع به صيد آنها مى كردند و مى گفتند خداوند به ما دستور داده است صيد ماهى نكنيد، ما هم صيد نكرده ايم بلكه تنها آنها را در حوضچه ها محاصره نموده ايم !(تفسیر نمونه).
مستشکل در یک جا می گوید: خدا گفته که اگر روز شنبه ماهی بگیرید بوزینه می شوید در حالی که این مربوط به ما نیست قصه اش مال یک قومی بوده که خدا قصد امتحان آنها را داشته و داستانش مفصل است واصلا این عبارت که" اگر شنبه ها ماهی بگیرید بوزینه می شوید " عربی اش اصلا در قرآن نیست یا اینکه در جایی دیگر می گوید خدا در قرآن گفته کافران را ستمگرانه بکشید در حالی که کلمه ستمگرانه را خود او اضافه کرده واز قرآن نیست.
شبهه ششم :
گفته های ضد زن در نهج البلاغه
مستشکل
می گوید به نهج البلاغه رجوع کنید وببینید کسی که همسرش فاطمه ودخترش زینب
است در باره زن چه می گوید وچه نکوهشهایی در مورد زن کرده است
جواب:
بعضی
گفته ها در ظاهر نکوهش است اما در نگاه دقیق این گونه نیست وتفسیر دارند
ثانیا بر فرض هم این گونه باشد که شما می گویید گفته های حضرت توهین
وافترا نیست بلکه حقیقت وذات زن را آنچنان که هست بیان کرده درواقع حضرت
نظر شخصی خود را در مورد زن نگفته بلکه زن را آنچنان که واقعیت خارجی دارد
تشریح کرده و چیزی که وجود دارد وهست بیان کردن ونکردنش حقیقت موجودرا عوض
نمی کند البته ما قائلیم که همه این گفته ها تفسیر دارند وتک تک این جمله
ها را شرح می دهیم
1-المراه عقرب حلوه اللبسه
زن عقربی است که نیش زدنش شیرین است
2- المرأة شرّ کلّها و شرّ ما فیها انّه لابُدّ منها
زن همه اش شر است وبدتر از آن اینکه چاره ای از زندگی کردن با نیست
در
جمله اول نکوهشی در مورد زن وجود ندارد وبلکه این تشبیه خیلی هم لطیف
وزیبا است در لسان عرب به خصوص در ادبیات قدیم چنین تشبیهاتی خیلی عادی
بوده در هر فرهنگی هم فرق می کند ممکن است یک تشبیه ونسبت درعرف و فرهنگی
تعریف وتمجیدیا بر عکس تحقیر ونکوهش محسوب شود ولی در فرهنگ دیگر این گونه
نباشد بنابراین اینکه زن را عقرب می داند عقرب سنبلی از خصلتها است که هم
در مرد می تواند وجود داشته باشد وهم در زن در جایی دیگر در نهج البلاغه
حضرت زن را به گل و ریحان تشبیه می کند بنابراین اشاره به هر کدام از این
سنبل ها بستگی به این دارد که ما در چه مقامی تکلم می کنیم ودر صدد بیان
چه چیز هستیم
ثانیا با توجه به عبارت بعدی یعنی" حلوه
اللبسه" کلام از نوع مدح شبیه به ذم می شود یعنی حضرت می خواهد بگوید
شیرینی ولطافت انوثیت ومحبوبیت زن باعث می شود که اذیت از ناحیه او نیزبه
مذاق، شیرین وگوارا بیاید گاهی اوقات کسی شما را اذیت می کندو هیچ علاقه
ای هم به او ندارید مسلما تحمل شما در برابر آزار او کمتر است ولی اگر
موجود دوست داشتنی شما این کارها را بکند به خاطر محبوبیت او تحمل واغماض
شما بسیار بیشتر خواهدبود مثلا کودک شما خیلی اهل ریخت وپاش وگریه وبهانه
و جیغ وفریاد است اما شما دائما تصدقش می روید ونوازشش می کنید وبرایتان
هیچ یک از اینها اهمیت ندارد چرا ؟چون لطافت وشیرینی او اذیت او را هم
شیرین می کند .
اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم؛و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک
در مورد جمله دوم هم باید گفت که
کلمه شر در این حدیث به معنایی که ما در ذهن داریم نیست بلکه ما باید به
مقام تکلم نگاه کنیم همان طور که گفتیم زن موجود محبوب ودوست داشتنی
دستگاه خلقت است بنابراین وقتی کلمه شر را در مورد این موجود به کار می
بریم معنای لطیف تری نسبت به ریشه لغوی خود پیدا می کند این جمله از نوع
طرائف الحکم وطنزاست که در قرآن هم گاه از این بذله گوییها وجود دارد مثلا
در مورد عذاب اهل جهنم می گوید " ذق انک انت العزیز الکریم" عذاب را بچش
که تو عزیر وبا کرامتی یا در جای دیگر به نحو لطیفه گویی می فرماید: ان الذین کفروا وظلموا لم یکن الله لیغفر لهم ولا لیهدیهم طریقا الا طریق جهنم"
بنابراین مقام ، مقام تسریح کلامی است ببینید ما گاهی به یک فرد بزرگسالی می گوییم "شر یا شیطان" این کلمه توهین است ولی گاه به یک طفل شیرین چنین حرفی می زنیم که معنایی نغز پیدا می کنند لطافت وشیرینی زن نیز ایجاب می کند که هر کلمه ای که در مورد او اطلاق شود تبدیل به معنایی لطیف گردد این مثل همان جمله ایست که می گوییم: زن بلاست الهی هیچ خانه ای بی بلا نباشد
علاوه
بر اینکه در این کلام همان حالت مدح شبیه به ذم که در عبارت قبلی بود نیز
وجود دارد چون کلمه " لابد منها" یک تعریف وتمجید وتکریمی نسبت به زن
محسوب می شود یعنی هیچ مردی را یارای آن نیست که بدون زن بتواند زندگی
دلخواه ودلچسبی داشته باشد پس بودن بااو بهتر از نبودن با اوست واگر شر در
اینجا به معنای متعارف لغوی بود مسئله عکس این مطلب می شد چون دلیلی ندارد
که انسان ناچار باشد با چیزی که سراسر شر وبدی است مجالست وهمزیستی داشته
باشد
3-جهاد المراه حسن التبعل
جهاد زن خوب شوهر داری کردن است
این
جمله برای شخصی مثل فاضلی اگر قابل هضم وفهم نباشد چیز عجیبی نیست چون
جهان بینی او با جهان بینی دینی فاصله بسیارداردیک تفکر عرف گرای مادی نمی
تواند با جهان بینی که بر اساس فطرت وعقل ملکوتی پایه ریزی شده به راحتی
سازگاری یابد ما برای تبیین این جمله باید به قهقرا برگردیم وروی ریشه ها
بحث کنیم چون تعریف ومفهوم وفلسفه زن در اسلام با آنچه در ذهن امثال فاضلی
است کاملا متفاوت است اگر بخواهیم وارد این بحث شویم خود یک کتاب می شود
ولی اختصارا عرض می کنم
اولا: معنای این جمله آن نیست که
دین مانع از کار ومشغولیت اجتماعی زن در خارج از خانه است و بگوید که زن
فقط وفقط باید در خانه بنشیند وشوهر داری کند بلکه تنها وظیفه اصلی او را
که نه یک وظیفه شرعی بلکه یک وظیفه فطری است یاد آور ی می کند واینکه کار
بیرون نباید به گونه ای باشد که از وظیفه اصلی خود باز ماند وبه آن لطمه
وارد گردد واز خصوصیات اصیل زنانگی دور شود چه بسا زنانی که هر دو وظیفه
را به نحو احسن انجام می دهند واین خیلی خوب است
شوهر داری
هم به معنای کلفتی وخدمتکاری نیست بلکه به معنای این است که برای همسرقوت
قلب وتکیه گاه و مایه انس ونشاط باشد قرآن نیز وظیفه اصلی زن را در همین
مسئله می داند " و من ایاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها "
ثالثا
: بحث کار با بحث علم وتحصیل فرق می کند اسلام کار را ابتدائا وظیفه مرد
می داند ولی در بحث علم وتحصیل هر دو را مشترک قرار داده وهیچ یک را مقدم
بر دیگری نکرده است علم را فریضه وواجبی بر هر زن ومرد قرار داده وبرای
همین است که مانع شدن برای زن در جهت تحصیل علم(علمی که برای او سود مند
باشد ومفسده ای هم نداشته باشد) جزو گناهان ذکر شده است
ثالثا:
این خود یک احترام نسبت به زن است هر زنی که این کلام را بشنود نفس راحتی
می کشد که اسلام بار اضافی بر عهده او نگذاشته و در واقع همان خواست قلبی
اکثر زنان را یاد آور شده اسلام زن را از مسئولیت های بیرون از خانه معاف
نموده نه محروم کار بیرون برای مرد ارزش است چون فطرت وطبیعت وشریعت هر سه
این وظیفه را از او می خواهند ولی برای زن این گونه نیست نه فطرت ونه
شریعت ونه طبیعت هیچ یک چنین انتظاری از زن ندارند مگر آنکه خود او مایل
به کار باشد بنابراین مسئله شغل در مورد زن مفهوم وجایگاه جدایی نسبت به
مرد پیدا می کند اگر مردی خانه داری کند یک عاطل وبیکار است ولی همین خانه
داری برای زن یک شغل مقدس است بنابراین خیلی خصلت ها وافعال برای زن حسن
وبرای مرد عیب یا بر عکس برای مرد حسن وبرای زن عیب محسوب می شوند که خود
حضرت جمله زیبایی در این باره دارند ومی فرمایند:
خيار خصال
النساء شرار خصال الرجال : الزهو ، و الجبن ، و البخل ، فاذا کانت المراه
مزهوه لم تکن من نفسها ، واذا کانت بخيله حفظت مالا و مال بعلها ، و اذا
کانت جبانه فرقت من کل شی ء يعرض له
{بعضی}خصلتهای
نيک زنان خصلتهای بد مردان است [ مثل ] تکبر ترس و بخل زیرا هرگاه زنی
متکبر باشد بيگانه را به خود راه نمي دهد و اگر بخيل باشد مال خود و همسرش
را حفظ مي کند و زنیکه ترسو باشد از هر چيزیکه به آبروی او صدمه بزند مي
ترسد و فاصله مي گيرد .
این سه مورد را حضرت به عنوان مثال
آورده اندولی خصلتهای دیگری هم هستند که عیب یا حسن بودنشان بین زن مرد
یکی نیست مثل " غیرت- شرم -اجتماعی بودن - احساساتی بودن- زود رنج بودن -
اهل زور وبازو بودن و...
مثلا حضرت خود در جای دیگر می فرمایند:
غيره المراه کفر ، و غيره الرجل ايمان
غیرت برای زن ،کفر وبرای مرد ،ایمان است
فلسفه این گفتار چیست؟ این است که به تعبیربعضی بزرگان اولی جلوی حلال را می گیرد ودومی جلوی حرام را
اینکه
مرد نسبت به زن خود غیرت دارد ونمی گذارد کسی چشم بد به همسرش داشته باشد
این عین ایمان است چون هر زن فقط از آن یک مرد است ولی اینکه زن بخواهد
نسبت به همسر خود غیرت داشته باشد ونگذارد که شوهرش طبق حق مشروع همسر
دیگری اختیار کند در واقع جلوی حلالی را گرفته است ومنع از حلال یعنی قبول
نداشتن حکم خدا وقبول نداشتن حکم خدا یعنی کفر
4- نامه حضرت به امام حسن مجتبی علیه السلام
اياک
و مشاوره النساء فان رايهن الی اَفن ، و عزمهن الی وَهن واکفف عليهن من
ابصارهن بحجابک اياهن ، فان شده الحجاب ابقی عليهن ، و ليس خروجهن باشد من
ادخالک من لا يوثق به عليهن ، و ان استطعت الا يعرفن غيرک فالفعل و لا
تملک المراه من امرها ما جاوز نفسها ، فان المراه ريحانه ، و ليست
بقهرمانه و لا تعد بکرامتها نفسها ، و لا تطمعها فی ان تشفع لغيرها
از
مشاوره با زنان بپرهيز که نظريه آنها ناقص و تصميمشان ناپايدار است . از
طريق حجاب مشاهد زنان را بپوشان زيرا حجاب و پوشش آنها را سالمتر و پاکتر
نگاه خواهد داشت .خارج شدن و بيرون رفتن آنها بدتر از اين نيست که افراد
غير مطمئن را در بين آنان راه دهی. اگر بتوانی که غير از تو ديگری را
نشناسند اين کار را بکن . احترامش را به حدی نگهدار که او را به فکر
نيندازد که برای ديگری شفاعت کند . بر حذر باش از اينکه در غير جائي که
بايد غيرت به خرج داد اظهار غيرت کنی زيرا اظهار بي اعتمادی و سوءظن ،
زنان را به ناپاکی و بيگناهان را به آلودگی سوق مي دهد .
بخشهایی از این حدیث نیاز به تفسیر وتبیین ندارد ولی چند بخش آن که در ظاهربرای بعضی نا مفهوم است باید مو شکافی شود
اول بحث نهی از مشاوره است حضرت دلیل این امر را در در ناقص بودن رای وسست بودن عزم زنان می دانند
اولاحضرت
در این بیان از ماهیت روحی وفکری زنان خبر می دهند واین یک اِخبار است
یعنی اینکه حقیقتا جوهره زن این گونه است حال اگر حضرت این حرف را هم نزند
همین است وچیزی عوض نمی شود ثانیا قبلا گفتیم که بسیاری از صفاتی که برای
مرد حسن محسوب می شود ممکن است برای زن عیب باشد یا اینکه نه عیب باشد ونه
حسن ، زن نمودش نمود جمالی است وغرق در صفات انوثیت است واین صفات غالبا
نمی گذارد که او بتواند عینا مثل مرد باشد واگر خود او چنین احساسی را
داشته باشد مردان هیچ گاه نسبت به او چنین احساسی را نخواهند داشت به هر
حال زن زن است هر چند که خود را در همه چیز شبیه مرد کند سست بودن رای
وعزم برای زن نه تنها عیب نیست بلکه اصلا لازمه نمود جمالیه اوست وعزم
واراده قوی با جمال وانوثیت تناسب ندارد در عوض اینکه زن از این دو خصوصیت
بهره تام ندارد خداوند خصوصیاتی دیگر در وجود او گذاشته که مرد در آن ناقص
واو کامل است مثل عشق واحساس
وجود بعضی نقصانها از ناحیه
خود ماست ولی بعضی خدادادی وبر اساس هارمونی وتناسبند تمام نقصانهای مرد
در کنار کمالات زن وبر عکس کامل می شود
مسئله بعد اینکه این
جمله امیرالمومنین ناظر به جنس است یعنی غالبا این گونه است هر چند که کسی
منکر نیست که استثنا هم وجود دارد وممکن است بعضی زنان از بعضی مردان هم
در اراده وهم در رای قوی تر وصاحب نظرتر باشند ولی غالب زنان این گونه
نیستند آنها که این گونه نیستند برایشان عیب نیست وآنها که این گونه هستند
برایشان حسن نیست
مسئله بعد اینکه منظور از مشاوره مشورت در
امور خاص مردانه ومسائل کاری واجتماعی است وگرنه در امور زناشویی و
خانواده هیچ اشکالی از مشاوره بازن وحتی مقدم کردن رای او بر رای خود به
خصوص در مسائلی که زنان بیشتر در آن موارد تجربه دارند نیست
در بخش دیگری از خطبه آمده اگر می توانی کاری کنی که او جز تو کسی را نشناسد آن را عملی کن
این
مطلب اشاره به زمانی دارد که خلقیات ورفتارهای زن برای مرد غیر قابل تحمل
شود وتنها راه چاره در این باشد که او یگانه تکیه گاه وهمصحبت خود را
شوهرخویش ببیند به عنوان مثال زنی که در خانه شوهر علیه او دائما خط ونشان
می کشد نافرمانی می کند وتکیه اش به این است که در کنار خانه پدری وحمایت
عصبه های خانوادگی مثل برادر وعمو ودایی است وهر گاه اختلافی رخ دهد همه
یکطرفه به یاریش می آیند بهتر این است که مرد دست او را بگیرد وبه جایی
دور برود تا زن تنها تکیه گاهش شوهر باشد بهتر بتواند به شوهر محبت کند
وبهتر از شوهر خویش محبت ببیند
احتمال دیگر این که این جمله می تواند اشاره به ارتباطات ورفت وآمدبین زن با مردان بیگانه داشته باشد چیزی که با غیرت خیلی مردان سازگاری ندارد وبرای خود زنان نیزچندان منش مطمئن وسالمی نیست هر چند که خیلی هم عفیف باشند یااشاره به زنانی باشد که علاقه وتوجهشان به دوستان وآشنایان بیش از شوهرانشان است در همه این صورتها مرد هر اقدامی را که در جهت کم شدن این ارتباطات بکند از نظر دین به جا وشایسته است چون مفسده یا معایب این محدودیت اقل از عدم آن است که گاه منجر به ناسازگاریهای عمیق وحتی طلاق می شود
5- در خطبه هشتاد نهج البلاغه حضرت چنین می فرمایند“معاشر الناس ان النساء نواقص الایمان نواقص الحظوظ نواقص العقول. فاما نقصان ایمانهن فقعودهن عن الصلاه و الصیام فی ایام حیضهن. و اما نقصان حظوظهن فمواریثهن علی الانصاف من مواریث الرجال. و اما نقصان عقولهن فشهاده امراتین كشهاده الرجل الواحد. فاتقو شرار النساء. و كونوا من خیارهن علی حذر و لا تطیعوهن فی المعروف حتی لایطمعن فی المنكر.
“مردم! ایمانِ زنان ناتمام است، بهرهی آنان ناتمام، خرد ایشان ناتمام. نشانهی ناتمامی ایمان، معذور بودنشان از نماز و روزه است به هنگام عادتشان و نقصان بهرهی ایشان، نصف بودن سهم آنان از میراث است نسبت به سهم مردان؛ و نشانهی ناتمامی خرد آنان این بود كه گواهی دو زن چون گواهی یك مرد به حساب رود. پس از زنانِ بد بپرهیزید و از زنان خوب نیز در احتیاط باشید در کارهای نیک از آنها اطاعت نکنید تا آنها در کارهای ناپسند به طمع نیفتند
واما شرح حدیث:
حضرت ترک نماز وروزه در ایام عادت را علامتی بر ضعف ایمان در زنان می دانندمنظور از ضعف ایمان ،ایمان عقلی وسلوکی است نه فطری چون زنها از مردها در ایمان فطری معمولا قوی ترند این سخن به معنای این نیست که لابد همه مردان در ایمان کاملند خیر اکثر مردان نیزناقص الایمان وناقص العقلند بلکه اینجا بحث برروی استعداد وقابلیت رسیدن یا نرسیدن به کمال ایمانی وعقلانی است واینکه این نقصان بر خلاف مرد برای زن عیب نیست
خداوند به زن بر خلاف مرد در نماز وروزه استراحت داده چون تحمل او از مرد کمتر است و به خاطر تسلط روحیات جمالی واحساسی وپرورش او درشرایط آسان ترومرفه تر استعداد او برای فتح قله های بالای عرفان وعقلانی کمتر است وعبادت او هم متناسب با ظرفیت فکری اوست اگر چه زودتر از مرد به سن تکلیف می رسد چون در زنانگی خود زودتر کامل می شود
لکن فلسفه اصلی عادت ماهیانه که من در مقاله حجاب وعفت آن را توضیح داده ام تمرین در جهت حفظ روحیات زنانگی است واین که قوه شرم در زن بیشتر وروحیه اجتماعی بودن او کمتر شود واینها ازلوازم زنانگی است واز خصوصیات جمالیه اند، برای زن حُسن وبرای مرد عیب محسوب می شوند اما مسلم است که زنان به خاطر روحیات جمالی مثل مرد تحمل سلوک و مشقات ایمانی را ندارندوتعقلشان به خاطر تسلط احساسات خیلی نافذ وعمیق نیست (البته این هم یک واقعیت کلی است واستثنا هم وجود دارد )در عوض مواخذه آنها کمتر است چون هر چه ایمان بیشتر باشد تکلیف ومواخذه هم سنگین تر است انسانها از لحاظ درجه ایمان بر اساس تعهدات عالم ذر خلق می شوند مراتب ایمان وعقل 4 مرتبه است مرحله معدوم - ضعیف - متوسط وعالی ،آنها که ایمان وعقلانیتشان در حد قوی یا در حد معدوم بوده در این دنیا غالبا در صورت مرد خلق شده اند بنابراین اینکه حضرت این گونه می گوید حاکی از اختیار ازلی خود زن در پذیرش ایمان وعقل است
نکته مهم اینکه بحث علم با عقل فرق می کند زن مثل مرد وحتی جلوتر از او می تواند به فتح قله های علم نائل آید ولی این دو مقوله کاملا از یکدیگر جدایند چه بسا فردی در علم کامل باشد ودر عقل بسیارضعیف یا بر عکس
اینکه حضرت در بخش دیگر می فرماید کونوا من خیارهن علی الحذر امری است که باید انسان آن را در تجربه زنا شویی به دست آورد به هر حال زن خوب هم هر چه قدر هم خوب است اما باز هم زن است در زن خصوصیاتی مثل حسادت وفرافکنی در خطا وگناه و... ریشه دار است وامر بر حذر اشاره به این گونه صفات دارد
اما اینکه در بخش دیگر حضرت می فرمایند از زنان در کارهای نیک اطاعت نکنید تا آنها در کارها ی ناشایست به شما طمع نورزند منظور اطاعت زیاد وافراطی است وحضرت بُعد تعادل را در این مسئله یاد آور می شوند والا شک نیست که اگر مرد در هیچ مسئله ای گوش به حرف زن ندهد وعواطف وخواسته ها واحساسات او را کلا نادیده بگیرداین مسئله در زن باعث عقده شده وگاه منجر به نافرمانی یا ازدست رفتن مهر وعشق او نسبت به شوهر می گردد از طرفی هم اگر مرد چشم وگوش بسته و دربست خودرا در اختیار زن قرار بدهد وبه هر امر ونهی او عمل کندباعث کوچک شدن خود در چشم زن و ایجاد غرور او می گردد واو را به طمع می اندازد که کم کم امیال نادرست هم از شوهر مطالبه کند مردانی که به خاطر عشق وعلاقه به همسر ،اورا بر خود رئیس تام الاختیار می کنند بعد از مدتی اگر بخواهند حق مدیریت خود را از زن پس بگیرند غالبا برایشان خیلی سخت وگاه غیر ممکن خواهد بود واینکه از قدیم مَثَل است که گربه را دم حجله باید کشت تا حدی حرف درستی است بنابراین در هر چیز باید حد تعادل رعایت گردد
اما نصف بودن بهره ارث زن که در قرآن تشریع گردیده (للذکر مثل حظ الانثیین) به خاطر این می باشد که این مرد است که در خانواده مدیر به حساب می آید پول هم برای عیش ونوش صرف نیست در درجه اول برای تامین ضروریات زندگی وحیات است ازآنجا که مرد مدیر خانواده است حال چه مردی که ازدواج کرده یا در آینده ازدواج می کند لذا پول باید به دست مدیر باشد واین امری مسلم وواضح است اسلام به هیچ وجه نگفته که زنان قدرت مدیریت مالی را ندارند ولی از آنجا که به خاطر ملاکهای خاص ،مرد به عنوان مدیر انتخاب شده به پشتوانه مالی بیشتری نیاز مند است علاوه براینکه این مسئله بار ومسئولیتی را ازدوش زن بر می دارد زیرا هر چه پول بیشتری دست انسان باشد مسئولیت وجوابگویی شرعی او در قبال آن کمتر است شریعت یک دوم سهم الارث را برای زن قرار داده که در مقابل همسر دستش به کلی خالی نباشد واحساساتش به کلی لگد کوب نشود وبتواند بعضی مخارج ونیازهای شخصی خود را که ممکن است شوهر برای او تهیه نکند تامین نماید او نه وظیفه دارد که خرج همسر را بدهد ونه فرزندان را ولی شوهر هم باید خرج خود وهم همسر وهم فرزندان را تامین نماید
بحث دیه هم تقریبا شبیه مسئله ارث است در بحث دیه به خاطر آن که شرعا وفطرتا این مرداست که نیروی کار جامعه حساب می شودوحذف یک مرد از جامعه خسارت اقتصادی بیشتری هم به پیکره جامعه وهم خانواده وارد می کند لذا دیه مرد دو برابر دیه زن است ممکن است گفته شود که خوب خیلی زنها هم مثل مردها کار می کنند جواب این است که کار کردن زن چیزی را عوض نمی کند چون خرج او در حال بر عهده شوهر است واگر کار هم بکند باز وجوب نفقه از عهده مرد ساقط نمی شود کار برای مرد امری واجب وبرای زن ابتدائا مباح است واگر زنی خود بخواهد کار کند این برای او امری تبرعی است وحکم شریعت را عوض نمی کنداما در مورد نقص عقلی هم همان بحثهایی که در مورد نقص ایمان داشتیم اینجا به عینه تکرار می شود نقص عقلی برای زن عیب نیست گر چه وجودش حسن است همان گونه که در مورد ایمان هم همین گونه است چون روح وخصلتهای جمالیه عادتا اقتضای چنین ویژگی را می کند {البته هر قاعده ای استثنا هم دارد }به علاوه این به معنی آن نیست که پس همه مردان تام العقلند البته به طور متوسط (نه مطلقا)مردان نسبت به زنان مرتبه عقلی (نه علمی) بالاتری دارند لکن خودشان هم نسبت به آن عقل تامی که منظور نظر شریعت است وکمال نهایی محسوب می شود ناقص العقلند (اکثرهم لا یعقلون)
به خاطر همین مسله ونیز پای بندی مردان به یک سری تعصبات منطقی است که حضرت عصبه های خانوادگی مثل عمو ودایی را در امر ازدواج و حمایت دختر مقدم بر مادر می دانند
اینها
تقریبا همه چیزهایی بود که در نهج البلاغه پیرامون زن بیان شده است که
برای بعضی شبهه ایجاد کرده اما بحث از ماهیت زن یک چیز است وبحث از حقوق
زن چیز دیگر آنچه حضرت بیان نموده پیرامون ماهیت وجودی زن است اما آنجا که
پای حق در میان است حضرت خود یکی از مدافعین سرسخت حقوق زن می باشد که اگر
بگوییم نظیر آن در تاریخ وجود ندارد اغراق نکرده ایم به عنوان مثال امام
علی علیهالسلام آنگاه که آگاه شد که عمال ستم پیشهی معاویه به شهر
«انبار» یورش بردند و فرماندار حضرت را کشتند و به جان و مال و مردم تجاوز
نمودند، و حتی اقلیتهای مذهبی نیز از تعرّض مصون نماندند؛ خلخال را از
پای زن ذمّی ربودند،سخت بر آشفت و خطبهای خواند و مردم را برای برقراری
امنیت اجتماعی به یاری طلبید.حضرت فرمود:
اکنون
بشنوید: (یکی از فرماندهان لشکر غارتگر معاویه) از «بنیغامد» به شهر
«انبار» حمله کرده است و نماینده و فرماندار من، «حسان بن حسان بکری» را
کشته و سربازان و مرزبانان شما را از آن سرزمین بیرون رانده است.
به من خبر رسیده است که یکی از آنان به خانهی زن مسلمان و زن غیر مسلمانی
که در پناه اسلام جان و مالش محفوظ است، وارد شده و خلخال و دستبند و
گردنبند و گوشوارههای آنان را از تنشان بیرون آورده و ربوده است. در حالی
که هیچ وسیلهای برای دفاع جز گریه و التماس کردن نداشتند.
آنان با غنیمت فراوان برگشتند، بدون اینکه حتی یک تن از آنان زخمی گردد، و یا قطرهای خون از آنان ریخته شود.
اگر به خاطر این حادثه، مسلمانی از روی تأسف و غصّه بمیرد، ملامت نخواهد شد و از نظر من سزاوار و بجا است
نمونه دیگر: حضرت خطاب به سربازانی که عازم جبهه نیرد صفین هستند این گونه می فرمایند : با آنها نجنگيد تا آنها پيشدستی کنند چه اينکه شما بحمدالله [ برای حقانيت خود ] دارای حجت و دليل هستيد . و واگذاشتن شما تا آنها نبرد را شروع کنند اين حجت ديگری است به سود شما و بر زيان آنان . آنگاه که باذن خدا آنان را شکست داديد فراريان را نکشيد و ناتوانها را ضربت نزنيد و مجروحان را به قتل نرسانيد با اذيت و آزار زنان را به هيجان نياوريد گر چه آنها به شما دشنام دهند و متعرض آبروی شما گردند و به سرانتان بدگوئی کنند زيرا نيروی تحمل آنها کمتر است و به همين دليل زودتر تحت تاثير واقع مي شوند و به هيجان مي آيند [ در زمان پيامبر صلی الله عليه و آله و سلم ] به ما دستور داده شده بود که دست از آزار آنها برداريم با اينکه مشرک بودند و حتی در زمان جاهليت اگر مردی (ازروی ستم)دست به روی زنی بلند مي کرد و سنگ کوچک يا چوبی به او مي زد همين باعث ننگ او و فرزندان او مي شد.
پاسخ به شبهات رضا فاضلی
شبهه هفتم:
تغییر قبله
مستشکل در سلسله اشکالات خود به مسئله تغییر قبله پرداخته که چرا خدا ناگهان هوس کرده
قبله را از سمت اورشلیم به سمت مکه تغییر دهد!!!
اگر
قرآن از ازل در لوح محفوظ بوده چرا همان موقع خدا تصمیمش را نگرفته که
بالاخره قبله کجا باشد!!! یعنی در کل این میلیونها سال نمیتوانست یک تصمیم
قاطعانه درمورد جهت قبله بگیرد؟؟ حتما باید صبر میکرد بعد از نزول قرآن
این تصمیم را عوض میکرد
جالب اینست که توی این
آیات گفته میشود "صورتت را به سوی مسجدالحرام برگردان" در حالیکه در آن
زمان هنوز مسجدالحرام ساخته نشده بود!!!!!
جواب: ما در علم کلام دو بحث داریم یکی بحث نسخ ودیگری بداء
تغییر اراده وحکم در مورد انسان می تواند هم از نوع نسخ باشد وهم بداء ولی در مورد خداوند فقط نسخ ممکن است وبداء محال می باشد
فرق نسخ وبداء: نسخ یعنی سرآمدن یک قانون وحکم به خاطر تغییر شرایط سبب ساز بیرونی وبداء نیز یعنی تغییر حکم لکن این تغییر حکم به خاطر تغییر شرایط ومتضیات بیرونی نیست بلکه به خاطر خطا یی است که در تاسیس قانون وحکم رخ داده است در واقع بداء دفع حکم است ونسخ رفع حکم
مسئله تغییر قبله از نوع نسخ است یعنی هم قانون قبلی درست بوده وهم قانون جدید قانون قبلی ناظر به مقتضیات ومصالح زمان خود بوده وقانون جدید نیز ناظر به مصالح ومقتضیات زمان جدید خدا هم علم ازلی اش به هردو تقدیر وحکم تعلق داشته واصلا این یک چیز بسیار پیش پا افتاده است ودر قوانین اجتماعی هم نظیرش فراوان وجود دارد گاه یک قانون عوض می شود به خاطر آنکه از اول نارسا وناقص بوده وگاه قانون جدیدی وضع می شود نه به خاطر آنکه قانون قبلی اشکال داشته بلکه آن قانون در زمان وشرایط خود درست بوده ولی در زمان فعلی شرایط جدید قانون دیگری را می طلبد واما شرایط و مقتضیاتی که موجب شده حکم قبله تغییر کند
1- مسلم است در جایی که عظمت وقداست خانه کعبه از تمام مساجد وعباد تگاهها از جمله بیت المقدس بیشتر است اولویت قبله با این مکان مقدس است "ان اول بیت وضع للناس للذی ببکه مبارکا وهدی للعالمین "لکن از آنجا که در ابتدا اسلام پایگاه وقدرت چندانی نداشت مشترکات مذهبی می توانست یکی از راهبردهای ایجاد مسالمت بیشتر از سوی مسیحیان ویهودیان با اسلام وجذب بیشتر آنها به سوی این دین نوپا باشد ولی بعدا که اسلام قدرت یافت اراده الهی بر این تعلق یافت که اسلام در بعضی مناسک از جمله مسئله قبله مستقل از دیگر مذاهب شود به خصوص آنکه بعضی از یهودیان به پیامبر مکرم (ص) ایراد می گرفتند که تو تابع قبله ما هستی پیامبر (ص) سخت اندوهناک بود و دوست داشت که خداوند تبارک و تعالی قبله را تغییر دهد در بعضی شبها روی مبارک به طرف آسمان می گرداند و منتظر امر الهی بود تا اینکه روز شانزدهم محرم سال دوم هجری به مسجد بنی سلمه رفتند و مشغول نماز ظهر به طرف بیت المقدس بود ند که در رکعت دوم جبرئیل امین فرود آمد و دستور تغییر قبله از بیت المقدس به مسجد الحرام را آورد و عرض کرد : « قَد نَرَی تَقَلُّب وَجهَک فِی السّماء ، فَلَنُولینّکَ قِبلَهَ تَرضَیهَا فَوَلَّ وَجهَکَ شَطرَالمَسجدِالحرام و حَیثُ ما کُنتُم فَوَلّوا وُجُوهَکُم شَطرَهٌ و اِنّ الذّینَ اوتوا الکتابَ لَیَعلَمونَ اَنُّه الحَقُّ مِن رَبّّهِم و ما اللهُ بِغَافلٍ عمّا یَعملون ؛ می بینم که رویت را به آسمان بمی گردانی و منتظر وحی راجع به قبله هستی ، پس ما می گردانیم روی تو رابه قبله ای که راضی هستی ، پس رویت را به سوی مسجد الحرام برگردان »
جبرئیل
دست پیامبر را گرفت و به کعبه معظمه برگردانید و این حادثه بعد از بازگشت
ایشان از جنگ بدر در سال دوم هجری اتفاق افتاد و آن مسجد به « ذو قبلتین »
معروف شد ، چون بیت المقدس سمت شمال مدینه و مسجد الحرام سمت جنوب مدینه
بود . پیامبر (ص) به عکس آن جهت که روی بدان داشت ، روی آورد و صف عقب
جماعت صف پیشین شد.
در واقع تغییر قبله به در خواست پیامبر بود آیا در جایی که بنده ای دعا می کند وخدا دعای او را مستجاب می نماید نام آن تغییر عقیده خداوپشیمانی او از گذشته است ؟!
2- این مسئله همان طور که قرآن بدان اشاره کرده است از جهت امتحان مسلمانان نیز بوده که معلوم شود چه کسی مطیع است وچه کسی اشکال می گیرد وبر حکم خدا می تازد
وما جعلنا القبلة التی کنت علیها الا لنعلم من یتبع الرسول ممن ینقلب علی عقبیه وان کانت لکبیرة الا علی الذین هدی الله ....
سوال: اگر ارزش واهمیت معنوی خانه کعبه از بیت المقدس بیشتر بوده وهست چرا قبله ادیان گذشته مکه نبوده ؟
جواب: اولا اسلام دینی است که ممتازتر وبالاتر از تمام ادیان گذشته است پس باید قبله او هم بالاتر از دیگران باشد واین خود یک امتیازویژه برای اسلام است همان گونه که هدف وجهت همه پیامبران به پیامبرودین آخر الزمان ختم می شود عبادتگاهها وقبله ها نیز به کعبه ختم می گردند ثانیا :از آنجا که سکنی وزندگی اکثر پیامبران به خصوص پیامبران بنی اسراییل حول وحوش بیت المقدس ومصر وشامات وعراق بوده وبا این خانه مانوس تر ونزدیک تر بوده اند لذا خداوند برای تسهیل امر عبادی آنها بیت المقدس را خانه وعبادتگاه مقدس آنان قرار داده بود ه
اما پاسخ از قسمت دوم اشکال:
مسجد الحرام به حریم خانه کعبه واصلا گاه به خود مکه گفته می شود مستشکل گمان کرده که مسجد همیشه به بارگاه ومناره خاص اطلاق می شود مسجد یعنی مکان سجده وعبادت وکلمه حرام نیز به معنی حرمتهایی است که این محل وجایگاه داراست بعدا که در کنار این خانه مسجد ساخته شد این مسجد نیز به تبع همان عنوان، مسجد الحرام نام گرفت لکن کلمه مسجد الحرام اعم ازبارگاه ومناره خاصی است که در آنجا ساخته شده است واینکه به ساختمان خاص مسجد گفته می شود دلیل بر آن ندارد که استعمال آن محدود به همین مصداق باشد
شبهه هشتم :
معنی دبر ودابر در قرآن
در سوره های انعام، اعراف ، انفال و حجر، الله تهدید به پاره کردن بندگانش میفرماید! در این آیات الله به وضوح عبارت "قـُطِع دابــِر هم " و یا عبارت "قـُطِع دابر القوم الذین ..." را بکار میبرد که معنی آن با عرض معذرت "جـــِـر دادن مقعد" میباشد.
این عبارت زشت را البته مفسرین فریبکار سعی کرده اند به شکلهای دیگری تفسیروتعبیر کنند تا شاید به خیال خودشان حرفهای الله را تصحیح کنند!! اما کمی دانستن زبان عربی کافیست تا هرکسی به اصل موضوع پی ببرد.
جواب:
این تفسیر از عدم آگاهی صحیح وی به زبان عربی ونوع استعمالات واصطلاحات آن دارد وی جمود روی لفظ به خرج داده دیده چون اصطلاحا دبر به معنای مقعد استعمال می شود پس همین معنی در قرآن مورد نظر است
عرض می کنم که بعضی لغات دارای دو معنا هستند یکی معنای لغوی ویکی اصطلاحی یا منقول معنای اصطلاحی معمولا مشهورتر است وباید بین معنای لغوی واصطلاحی نیز رابطه وپیوند معنایی وجود داشته باشد واین رابطه یا رابطه جزو است یا اعم یا لازم ویا ملزوم ، مثلا کلمه جن در زبان عربی یک معنای لغوی دارد وآن پوشش وپوشیدگی است واین کلمه به موجود ی خاص نیز اطلاق می شود به خاطر اینکه جن نیز موجودی پنهان ونادیدنی است حال از بس که ما این کلمه را در آن معنای خارجی استعمال کرده ایم که دیگر معنای لغوی آن به ذهن نمی آید معنای خارجی که نسبت به معنای لغوی اخص به حساب می آید یا مثل کلمه حج ، این کلمه در زبان عربی لغتا به معنی رفتن وطی طریق است بعدا این کلمه بیشتر در مورد رفتن به مکه استعمال شد ودر آن منحصر شد بین این معنای اصطلاحی ومعنای لغوی نیز ارتباط اعم واخص وجود داردیا کلمه "ذکر"در لغت به معنی مرد است ولی کم کم در عرف به معنای آلت مردی استعمال شده است وقتی که این کلمات را می شنویم اگر قرینه معینه ای در کار نباشد اصل براین است که معنای لغوی مراد است واراده معنای اصطلاحی یا عامیانه هر چند که مشهورتر از معنای لغوی باشد نیاز به قرینه دارد حال کلمه دبر هم همین گونه است این کلمه لغتا در زبان عربی به معنی پشت ودنباله است ولی از آنجا که در معنای مقعد بیشتر استعمال شده وقتی که این کلمه را می شنویم هر دو معنای اعم واخص می تواند مورد نظر باشد بنابراین در قرآن کلماتی به کار رفته که گاه همان معنای منقول مورد نظر است وگاه معنای اصلی مثلا لفظ صلاه یک معنای لغوی دارد به معنی دعا ویک معنی اصطلاحی دارد به معنی همان نماز وهردو معنا نیز در قرآن وجود دارد مثلا در جایی می گوید " وصل علیهم ان صلوتک سکن لهم" که در این لفظ صلاه به معنی همان معنی لغوی یعنی دعاست
اشتباه آقای مستشکل این است که چون دیده در نظر ظاهر کلمه دبر به معنی مقعد استعمال می شود پس منظور قرآن هم همین معنای اصطلاحی است در حالی که اگر به یک معجم معتبر مثل معجم الوسیط هم رجوع می کرد می دید که نوشته:دبر: ظهر ، ظهر یعنی پشت آیا معنی پشت ومقعد از نظر شما یکی است ؟یا اینکه پشت معنای اعم دارد ؟ در زبان فارسی هم اگر کسی واژه پشت وعقب را استعمال کند شما معنایی اعم را از آن می فهمید
همچنین از این کلمه مشتقاتی مثل تدبیر - مدبر - ادبار- دبیر- و... ساخته می شود که همه با مصدر اشتراک معنی دارند مثلا مدبر یعنی کسی که در ورا وپشت قضیه وحادثه وامری پنهان است وآن را مدیریت وهدایت می کند .
ونیز کلمه دابر که از ریشه دبر است در فرهنگ لغت عربها به معنی تابع آمده یعنی دنباله هر چیز، فقطع الله دابرهم: ای: افناهم عن آخرهم پس معنی فقطع دابر ... یعنی دنباله وریشه ونسل وحرث آنان قطع شد درلغت عربی هر کجا که لفظ دبر با لفظ قطع همراه شود به معنی فنا ونیستی ونابودی است حالا به گفته شما فرض کنیم مفسرین دارند پنهان کاری می کنند با اهل لغت که مشکل نباید داشته باشید
ثانیا: اگرشما این است که این جمله به معنی جر دادن مقعد است این معنا با کلمه "قطع" در آیه نمی سازد چون آیه دارد می گوید قطع می کنیم نمی گوید که پاره می کنیم !!! اگر به آن معنیی بود که شما می گویید می باید به جای کلمه "فقطع" می گفت : فجُرَّ" بعد هم وی دابر را جمع دبر گرفته در حالی که جمع دبر ادبار است و دابر اسم فاعل است که معنای مفعول می دهد وجمعش دوابر است ودر تمام جاههایی که در قرآن لفظ دبر آمده است به معنی لغوی آن است که معنی اعم از مفهوم اصطلاحی دارد مثل:
واستبقا الباب وقدت قميصه من دبر
ومن يولهم يوميذ دبره الا متحرفا لقتال او متحيزا الي فيه فقد باء بغضب من الله وماواه جهنم وبيس المصير
ثم ادبر واستكبر
والليل اذ ادبر
يقطع دابر الكافرين
فقطع دابر القوم الذين ظلموا والحمد لله رب العالمين
این اشتباه درتشخیص معنای لغوی واصطلاحی گاه در زبان فارسی هم ممکن است برای بعضی پیش آید مرحوم مطهری در یکی از کتابهای خود داستانی نقل کرده که شنیدن آن خالی از لطف نیست می گوید زمانی یک اروپایی به ایران آمده بود وبازبان فارسی هم آشنایی داشت لکن به اصطلاحات عامیانه مردم آشنا نبود وهر چه از زبان فارسی می دانست معناهای لغوی بود وی زمانی که به کشور خود برگشته بود در خاطراتش از ایران نوشته بودکه ایرانیها رسم بسیار عجیبی دارند آنها زمانی که به هم می رسند یکی از سوالاتی که در احوالپرسی از یکدیگر می کنند این است که می گویند: آیا بینی شما چاق است؟
این آقای اروپایی شنیده بوده که بعضی در احوالپرسی می گویند: خوبی ؟ سلامتی ؟دماغت چاقه؟ ولی نفهمیده که اینجا نه دماغ به معنی بینی است ونه چاق به معنی فربه بلکه دماغ به معنی لغوی یعنی مزاج وحال وچاق هم به معنی خوب وسلامت بودن است که با چاق به معنی فربه فقط اشتراک لفظی دارد ووقتی می گوییم دماغت شما چاقه ؟ یعنی حال شما خوبه ؟
لوح محفوظ وناسخ ومنسوخ
از یک طرف خدا می گوید که این قرآن از ازل در لوح محفوظ بوده از طرف دیگر در قرآن آیات ناسخ ومنسوخ وجود دارد خوب آیاخدا نمی توانست همان روز که این قرآن در لوح محفوظ بود آن را ویراستاری کند که در اینجا مجبور نباشد یک آیه وحکم را نسخ کند وآیه وحکم دیگر به جای آن آورد ؟
جواب:
اشکال ،اشکال دقیقی است تدبر در آیات قرآن واستخراج این گونه سوالات چیز خوبی است ولی متاسفانه آقای فاضلی خیلی زود قضاوت به تناقض قرآن کرده وچندان وقت خود را برای پیدا کردن جواب صرف نکرده
اولا خدا نمی گوید قرآن از ازل در لوح محفوظ بوده بلکه صرفا این را بیان می دارد که نسخه اصلی قرآن وآنچه فرو می فرستیم نزد ماست" یمحوالله ما یشاء ویثبت وعنده ام الکتاب" دلیلی وجود ندارد هر جیزی که در لوح محفوظ است ازلی باشد
تازه اگر هم بگوییم قرآن قدیم وازلی است یا اینکه بگوییم حادث است ولی در عین حال تمام آیات قرآن درلوح محفوظ مقدر شده است باز هردو مسئله می تواند درست باشد یعنی منافاتی نیست در اینکه هم اصل قرآن در لوح محفوظ باشد وهم ناسخ ومنسوخ در آن وجود داشته باشد ولی نکته اینجاست که آن قرآنی که در لوح محفوظ است نه قرآن ناسخ است ونه منسوخ بلکه مجموع آیات ناسخ ومنسوخ است
اما در مورد قدیم وازلی بودن یا مخلوق بودن قرآن اختلاف وجود دارد بسیاری از علمای شیعه شیعه قائل به ازلی بودن آنند لکن من این حرف را قبول ندارم که قرآن الا ولابد باید ازلی باشد می تواند حادث و مخلوق باشد بله کلیت قرآن واینکه خدا چه موضوعات ومسائلی کلی را باید بیان کند این حقیقتی ازلی است ولی دلیل قاطعی وجود ندارد که جزئیات مسائل یا الفاظ قرآن هم ازلی باشد به خصوص در باب احکام ، شما ببینید خداوند در باب احکام فقط منظورش بیان چند مسئله از هر بابی است وبرای بیان اینها اهدافی وجود دارد از جمله اینکه تنها اصول واعتقادات در مسیر تکامل انسان کافی نیست بلکه التزام به احکام واعمال ومناسک نیز لازم وواجب است حال در انتخاب احکام خدا مختار است که کدام مسئله را بیان کند وکدام را بیان نکند واین چیز اجباری وتحمیلی بر خدا نیست که مثلا حتما باید در مسئله نماز، فلان حکم را در قرآن بیان نمایدیا اینکه فلان تشبیه یا مثل را الا ولابد باید در قرآن به کار گیرد اینها دلیلی بر ازلی بودنشان نیست
البته بحث قدیم یا حادث بودن قرآن خود به یک بحث کلی تر مربوط می شود وآن مسئله علم خداست(1) بعضی می گویند خداوند از ازل باید علم به تمام حوادث وشئون آینده داشته باشدچون لازمه قول به عدم علم ، ثبوت جهل در مورد خداست که محال است
اما حقیقت این گونه نیست که بعضی متکلمین گفته اند چون بحث علم باید در کنار اختیار قرار گیرد اگر خداوند در فعل خود مختار است یعنی می تواند فلان کار کار را انجام دهد یا ندهد اگردر همه چیز از ازل علم داشته باشد دیگر اختیاری وجود نخواهد داشت پس هر چیزی مقدر نیست درست است که خیلی مقدرات راخداوند برای آینده رقم زده است اما این مقدرات در امورمهم یا کلی عالم است وآنچه خود پرودگار بخواهد واراده کند لکن در مسائل جزیی وحوادث محدود دلیل نداریم که اینجاهها هم تقدیر وجود داشته باشدبه خصوص در مورد موجود مختاری مثل انسان مثلا لازم نیست خدا حتما بداند که من فردا ناهار چه می خورم چون این ندانستن جهل نیست بلکه خود یک تقدیر است که لازمه مختار بودن انسان است آن جهلی درمورد خدا محال است که مربوط به ماکان ومایکون باشدکه در اینجا قطعا عالم به همه امور است (یعلم ما فی البروالبحر وما تسقط من ورق الا یعلمها ولا حبه فی ظلمات الارض ولا رطب ولا یابس الا فی کتاب مبین")همچنین اگر تقدیری را برای آینده رقم زده باشد قطعا عالم به مقدرات خویش است ولی اگر چیزی را مقدر نکرده باشد وصفحه آن سفید وخالی باشد اینجا اصلا موضوعی وجود ندارد که خدا نسبت به آن جاهل باشد لازمه این مسئله جهل در مورد خدا نیست بلکه خود معلوم نبودن فعل آینده خدا یا انسان جزو مقدرات وطبیعت خلقت فعال لما یشاء ویخلق ما یشاءاست اگر قرار باشد همه چیز از ازل معلوم باشد اولا که دیگر صفت اختیار در مورد خدا وجود نخواهد داشت ثانیا همه انسانها در فعل خود مجبور خواهند بود
علم ازلی در مورد قرآن به چه معناست؟
یعنی اینکه اگرخداوند بخواهد بر حسب اختیار خود عالمی را خلق کند نظام احسن ایجاب می کند که خلیفه ای وجود داشته باشد واگر خلیفه ای وجود داشته باشد مصلحت آن است که باید در سختی وامتحان و من ورای حجاب به خدا برسد واگر باید در حجاب باشد خدا باید راه وهدف را به او نشان دهد ولازمه نشان دادن راه وهدف ،ارسال رسول وکتاب است ودر این کتاب باید کلیات واهم ابعاد دنیایی واخروی ترسیم گردد بنابراین علم ازلی خدا در مورد قرآن یعنی همین وبس
بعضی ممکن است از راه نظام احسن پیش بیایند وبگویند چون قرآن موجود دردست ما احسن التنزیل است پس از ازل در علم خداوند وجود داشته ولی جواب این است که درست است آنچه خدا می کند همان نظام احسن است اما باز در همین نظام احسن اصل فعال لما یشاء حاکم است یعنی این نظام یک نظام ثابت ولایتغیر وقابل اشاره در بیرون نیست بلی بعضی امورش ثابت ولایتغیر است واگر تغییر کند این نظام از احسنیت ساقط می شود ولی بعضی چیزهایش این گونه نیست مثلا تنبیه یا عفو گناهان انسان هم در وجه اِعمال عدالت وهم در وجه عفو هر دو مصداق نظام احسنند "یغفر لمن یشاء ویعذب من یشاء" اینکه تعداد قطرات بارانی که در فلان شهر می بارد 100 عدد کم یا زیادتر شود این تغییر اختلالی در نظام احسن ندارد یا اینکه یک انسانی را خدا بخواهد تا چهل سالگی زنده نگه دارد یا تا پنجاه سالگی نظام احسن در هیچ صورت به هم نمی خورد بنابراین اینکه در نظام احسن یک مقدر خاص وتعریف شده ای باید وجود داشته باشد حرف مضحکی است زیرا دیگراراده واختیار وجود نخواهد داشت وخدا در فعل خود مجبور خواهد بودبنابراین درست است که قرآن موجود احسن التنزیل است لکن احسن التنزیلی نیست که فقط یک عدد باشد یعنی اینکه خداوند نتواند یک آیه از آن را عوض وبدل کند
بعضی متکلمین به اشتباه فکر می کنند هر امری دو نوع تقدیر دارد یکی تقدیر مسلم وحتمی ویکی تقدیر متردد ، ولی این گونه نیست آینده نزد خدا یک صفحه ای است که بعضی جاهایش سفید وبدون تقدیر است وبعضی مسائل وحوادث نیزمقدر است لکن گاه تقدیر، حتمی ومسلم است وگاه متردد تقدیر متردد مثل اینکه خدا بر اساس گناهان بنده یا کفر او تقدیری را بر او رقم می زند ولی بعد این انسان توبه می کند وصالح می شود آنگاه خدا بر اساس تغییر رویه انسان تقدیر خود را نیز تغییر می دهد یا در مورد مرگ انسانهای عادی تقدیر یک تقدیر متردد است گاه این تقدیر ها عوض می شود وگاه نمی شود,{واحتمالا منظور از" وان علیکم لحافظین" محافظینی هستند که موظف بر اجرا ووقوع امور مقدرند ومانع شدن از آنچه خلاف تقدیر است مگر آنکه خداوند مقدر را عوض کند } بنابراین خدا مقدری را نسبت به این گونه مسائل در نظر نگرفته وآن را منوط به عمل خود بندگان کرده ودر لحظه وقوع است که خدا تقدیر یا عدم تقدیر را رقم می زند شنیده اید که در شب قدر مقدرات انسان رقم می خورد خوب این مقدرات بر اساس عمل ودر صد ایمان ونوع خواسته ها وفکر انسان رقم می خورد دعا نیز در تعیین نوع تقدیر موثر است تا جایی که گفته اند " الدعاء یرد القضا؟ ولی ممکن است همین انسان در طول سال رویه ومسیرش عوض شود آنگاه خدا نیز بر اساس تغییر رویه او بعضی مقدرات مربوط به او را تغییر دهد بنابر این لوح محفوظ به تقدیرات حتمی ومسلم گفته می شود ولوح محو واثبات به مقدرات متردد وهر امرمقدر یا از این نوع است یا آن نوع ،این گونه نیست که دو نوع تقدیر در مورد یک مسئله وجود داشته باشد بنابراین مقدرات آینده مربوط به امور مهم یا کلی می شود عمل بندگان در مقدرات حتمی ممکن است نقش داشته باشد وممکن است نداشته باشد ولی درمقدرات محو واثبات وغیر حتمی قطعا عمل بندگان نقش دارد از طرفی حتی امور مهم وکلی نیز ممکن است وقوعشان حتمی باشد ولی زمانشان نزد خدا مقدر نباشند وآن در جایی است که آن امر منوط به عمل بندگان باشد مثلا ممکن است وقت ظهور را خدا اصلا مقدر نکرده باشد چون این امر منوط به عمل واصلاح شدن خود بندگان است هر گاه جامعه اصلاح شد آنگاه خداوند این امر را مقدر می کند بنابراین یفعل ما یشاء در بحث تقدیر نیز جاری است یعنی هر چه را که خداوند بخواهد مقدر می کند وهر چه را که بخواهدمقدر نمی کند بعضی مقدرات بر اساس مصالح ، تغییر ناپذیر است که اصطلاحا در لوح محفوظ ثبت وضبطند مثلا مسئله عاشورا وکربلا از قبل در تقدیر الهی بوده وحتی پیامبران پیشین نیز از این امر آگاه بوده اند این یک تقدیر غیر قابل تغییر است آیا عمل بندگان در این تقدیر دخیل بوده بلی ولی عمل افراد خاصی در آن دخیل نبوده که بگوئییم اگر اصلاح می شدند کربلا نیز به وقوع نمی پیوست بلکه عمل کل جامعه وتاریخ بشری در آن دخیل بوده که کلیت آن همیشه بوده وهست پس کربلا برای تغییر رویه انسانها امری لازم نزد خدا بوده حال خدا کسانی را در این واقعه شرکت می دهد که می داند آن قدر شقی اند که عوض شدنشان در حد محال است وبرای همین واقعه کربلا قطعا به وقوع می پیوندد (چون تقدیر قابل تغییر نیست خداوند کسانی را رودر روی امام قرار می دهد که قابل تغییر نیستند) مثلا می داند که یزیدوشمر وعمربن سعد ذاتا وفطرتا پلید تر وشقی تر از آنند که در کربلا تغییر رویه دهند وبه حسین رو کنند پس همانها رارودر روی او قرار می دهد و یاران حسین را نیز از کسانی انتخاب می کند که می داند در ایمان سرآمدند واز حسین دل نمی برند پس همانها را در کنار حسین قرار می دهد
ببینید بحث ایمان وسعادت یا شقاوت انسان به قبل از دنیا بر می گردد انسان ها بر اساس تعهد وجوابی که به خواسته های خدا در عالم ذر داده اند خلق می شوند کسانی که در آن امتحان قبول شده اند در این دنیا اهل ایمان وکسانی که در آن امتحان رد شده اند در این دنیا اهل کفر وعصیانند پس الشقی شقی فی بطن امه والسعید سعید فی بطن امه " حال بعضی هستند که آن قدر خداوند به شقاوت وعدم رویکرد آنها به ایمان وعمل صالح آگاه است که دیگر امتحان در مورد آنها لازم نیست وآمدن آنها در این دنیا به خاطر مصالح دیگری است بعضی هم هستند که آن قدر خدا به ایمان وعبودیت وعصمت آنها مطمئن است که باز نیاز به امتحان ندارند یعنی در عالم قبل از دنیا آن قدر در پاسخ مثبت به الست بربکم ودیگر خواسته ها وسوالات الهی پیشتاز بوده اند که حالشان نزد خدا واضح تر از آن است که بحث امتحان در مورد آنها پیش آید لکن هبوط ایشان در این دنیا به خاطر تصدی مقام حجت وخلیفه اللهی است مثل ائمه اطهار وپیامبران ولی اکثر مردم تعهداتشان در عالم ذر نه آن قدر قوی ونه آن قدر ضعیف است که تکلیفشان بدون امتحان مجدد قطعی شوند اینها به دنیا می آیند که در مرحله عمل باز امتحان شوند بعضی از اینها ممکن است عوض شوند ولی اکثرا همان نمره امتحان قبل از دنیا را می گیرندبرای همین خداوند تقدیر خاصی را در موردسعادت یا شقاوت آنها قبل از امتحان عملی به طور قطعی رقم نزده بر همین اساس است که می فرماید "وتلک الایام نداولها بین الناس ولیعلم الله الذین آمنوا...یااینکه می فرماید: لیعلم الله من یطیعه بالغیب ویومن به"
"این به معنی جهل نیست بلکه خدا آنها را امتحان مجدد در چیزی می کند که لازمه اتمام حجت بر آنهاست و خود او تقدیر خاصی رااز لحاظ شقاوت یا سعادت قطعی قبل از امتحان برایشان رقم نزده است بنابراین به وسیله ارسال رسل و عقل ،حجت را بر آنها تمام می شود که مردودین نگویند اگرخدا ما را امتحان می کرد وبه ما مهلت می داد شاید راه درست را انتخاب می نمودیم:"لئلایکون للناس علی الله حجه"
خلاصه: همه امور مقدر نیستند وچون مقدر نیستند موضوعیتی وجود ندارد که لازمه اش جهل خدا نسبت به آینده باشد آنچه در لوح محفوظ است مربوط به مسائل مهم یا انسانهای مهم (اعم از شقی و سعید )است ونیز تمام اموری که در لوح محو واثبات است قطعا عمل انسان در مورد آنها تعیین کننده است ولی اموری که در لوح محفوظ است ممکن است خصوصیات انسان در آن نقش داشته باشد (وآن انسانهایی هستند که نزد خدا ذات وطبیعتشان کاملا معلوم است که قابل تغییر نیست ) وممکن است مربوط به عمل انسان نباشد وآنچه نیز مقدر نگردیده باز ممکن است مربوط به انسان باشد یا طبیعت
ه هر امروحادثه مهمی که وقوعش در آینده قطعی است ممکن است زمانش در لوح محفوظ مقدر نشده باشد ودر لوح محو واثبات باشد بنابراین مقدرات عالم ممکن است قرنها قبل از وقوع مقدر باشند ووممکن است یک ثانیه قبل از وقوع مقدر شوند
اما چرا در قرآن ناسخ ومنسوخ وجود دارد؟
در ابتدای اسلام خداوند نمی خواسته همه احکام را یکجا نازل کند اصطلاحی داریم به نام استدراج در نزول ، چرا اصل قرآن یکجا نازل نشده چون تازه مسلمانان باید به تدریج با احکام واسلام واقعی آشنا شوند .کشش یکباره برای تحمل اسلام را ندارندحال در ابتدا بعضی احکام را خداوند سربسته وجزیی بیان می کرد که بعدا آنها را کامل بیان نماید اگر از همان اول همه اسلام را یکجا می خواست نازل کند تازه مسلمانان در فهم یا انجام تمام مسائل اسلام در می ماندند ثانیا بعضی چیزهایی هم که خداوند حکم آنها را به کلی نقض کرد یا آنکه آنها را ساده تر کرد مثل بعضی از احکام روزه یا همبستری با زنان در شبهای ماه رمضان و... به خاطر پشیمانی خدا از احکام گذشته نبوده بلکه برای منت گذاشتن بر بندگان وتوجه آنان به سوی رحمت خویش است (الان خفف الله عنکم وعلم ان فیکم ضعفا)چون خداوند می تواند هم بر اساس عدالت سخت ترین قوانین وعبادات را برای انسان وضع کند وهم بر اساس رحمت این قوانین را آسان وروان کند هر دو بر خدا جایز است "فعال لما یشاء"پس نسخ آیه یا به خاطر استدراج در بیان احکام است یا به خاطر تسهیل ورحمت بر بندگان یا به خاطر امتحان آنها مثلا در مقطعی حکمی را برای گروهی وضع می کند بعد که امتحان سر می آید آن حکم را بر می داردپس معنی آیه " وما ننسخ من آیه او ننسها نات بخیر منها او مثلها" این است که گفته شد "خیر منها" یعنی کامل تر یا آسان تر "مثلها" نیز مربوط به آیاتی متشابهی است که برای مصالحی مثل امتحان وضع شده یابراساس عمل مردم یا شرایط مقطعی بیان شده ولی بعدا که زمان امتحان به پایان می رسد یا رویه جامعه تغییر می یابد یا شرایط عوض می شود حکم نیز عوض می شود ومطابق با شرایط جدید حکمی دیگر وضع می شوددر این تغییر وتبدل حکم فلسفه دیگری هم هست وآن اینکه بندگان بفهمند بعضی احکام وتقدیرها نتیجه عمل خود آنهاست واینکه نگویند همه چیز براساس خواست شخصی خداست
سوال:ما می گوییم که بعضی مقدرات منوط به عمل خود انسانها ست ولی قرآن اختیار در عمل را نفی کرده وهمه چیز را به خود نسبت داده است
وما تشاوون الا ان يشاء الله
جواب: این آیه معنایش این است که خدا بر اساس آنچه شما انتخاب می کنید مقدر می کند یعنی" ما تشائئون در مرتبه زمانی اول است و" ان یشاء" دوم علاوه براینکه حقیقت "ان یشاء الله"می تواند اشاره به اراده کلیه خداوند باشد یعنی درست است که انتخاب را خود انسان می کند ولی حرکت کلیه وموتور اصلی عالم هستی که اراده شما هم انرژی اش را از آن می گیرد خداست
باز ممکن است گفته شود که طبق آیه "یضل من یشاء و يهدي من يشاء " هدایت وضلالت تبعیضی است پس خود انسانها نقشی در شقاوت وسعادت خود ندارند
جواب:
این ضلالت وهدایت بعد از امتحان انسانهاست کسانی که دیگر تکلیفشان نزد خود وخدا معلوم گشته آنگاه خداوند امرسعادت یا شقاوت را که متردد بوده ومنوط به امتحان می باشد قطعی می کند ونام شخص را در زمره اهل هدایت یا ضلالت برای همیشه ثبت می کندودیگر دریچه هدایتی را به روی آنها باز نمی کند چون می داند بی فایده است پس این ضلالت الهی بعد ضلالت اختیاری بندگان است ثانیا بحث خواستن یک خواستن دل بخواهی نیست ولفظ " یشاء" به معنی اختیار در عمل توام با مصلحت وتدبیر وعلت است شاهد اینکه در آیه ولو بسط الله الرزق لعباده لبغوا في الارض ولكن ينزل بقدر ما يشاء انه بعباده خبير بصير اینجا یشاء به معنی یصلح (هر آنقدر که مصلحت می داند ) است چون سیاق قبل از آیه این است که اگر رزق وروزی را بیش از حد بر بندگان نازل کند طغیان می کنند پس کلمه" یشاء" خواستن دل بخواهی نیست بلکه خواستن توام با مصلحت وحکمت است در مسئله عذاب یا عفو ونیز هدایت یا ضلالت نیز همین گونه است
سوال: اینکه می گوید لارطب ولا یابس الا فی کتاب مبین واینکه می گوید " یمحوااله مایشا وثبت وعنده ام الکتاب منظور از ام الکتاب وکتاب مبین چیست ؟
جواب:منظور، تقدیرات شخصی بندگان که مربوط به نوع عمل آنها می شود نیست مربوط به ما کان ومایکون است واگر منظور آیه دوم ،قرآن باشد منظور از ام الکتاب یا مسائل کلی است که هنوز جزئیاتش مقدر نشده یا منظور محکمات است ویا منظور اصل همان قرآنی است که هم ناسخ در آن است وهم منسوخ ولی آن را به تدریج بر پیامبر خود نازل می کند
(1) آنچه مشهور بین متکلمین است این است که علم خدا قبل از خلق علم اجمالی است وعند الاراده وخلق علم تفصیلی است این مسئله با داخل کردن بحث اختیار کاملا حرفی یقینی می شود لکن اختلاف اصلی اینجاست که آیا اراده وعلم نزد خدا یکی است یا اینها از دو مقوله اند مسلم است که صفات ذاتی خدا عین یکدیگرند وتمایز آنها اعتباری است ولی صفات فعلی حقیقتا منفکند بعضی گفته اند که علم واراده از یک مقوله اند یعنی به محض اینکه خدا به چیزی التفات کند آن موجود می شوداین گونه نیست شاهد اینکه خداوند به بعضی چیزها در قرآن التفات کرده ولی موجود نشده است مثلا می فرماید "ولوشاءالله لجمعهم علی الهدی"در اینجا خداوند جمع بر هدایت را تصور نموده ولی ایجاد نشده یا می فرماید:ولو تقوّل علينا بعض الأقاويل لأخذنا منه بالیمین ثم لقطعنا منه الوتین در اینجا خداوند همه این تصورات را کرده ولی وقوعی صورت نگرفته پس التفات عین خلق نیست بنابراین اراده خدا نیز همچون اراده ما دو مرحله دارد تصوری وعملی وقتی خداوند لباس زمان ومکان را می پوشد هر چیز که لازمه اش تغییر وحدوث است تغییر وحدوث در فعل وتلبس مکانی وزمانی خداست نه تغییر در ذات مثلا خود انسان روحش مجرد است ولی وقتی با جسم متلبس می شود با صفات جسمانی همراه می شود وتنزل او در این مقام تنزل اعتباری است روح تغییر نمی کند ودچار کون وفساد نیست هر چه تغییر است مربوط به جسم می باشد درست مثل دریا وموج ، در اینجا موج امری اعتباری وبر گرفته از همان آب است لکن هر چه تغییر وجنبش است در صورت آب است نه در ذات آب ، ذات آب وحقیقت آن همچنان ثابت ولا یتغیر است
شبهه دهم:
آیا بین علم خدا وامتحان واختبار تناقض است؟
جواب این سوال نیز در بطن جواب سوال قبل به طور کامل بیان شد ودیگر نیاز به تکرار نیست
شبهه یازدهم:
داستان قوم ثمود را حتما شنیده اید این داستان در چهار جای قرآن آمده سوره اعراف - شعرا - قمر وشمس
"و الی ثمود اخاهمصالحا قال یا قوم اعبدوا الله ما لکم من اله غیره قد جاءتکمبینة من ربکم هذه ناقة الله لکم آیة فذروها تاکل فی ارض الله و لا تمسوها بسوء فیاخذکم عذابالیم و اذکروا اذ جعلکم خلفاء من بعد عاد و بواکم فی الارض تتخذون من سهولها قصورا و تنحتون الجبال بیوتافاذکروا آلاء الله و لا تعثوا فی الارض مفسدین قال الملا الذین استکبروا من قومه للذین استضعفوا لمن آمن منهما تعلمون ان صالحا مرسل من ربه قالوا انا بما ارسل به مؤمنون قال الذین استکبروا انا بالذی آمنتم به کافرون فعقرواالناقة و عتوا عن امر ربهم و قالوا یا صالح ائتنا بما تعدنا ان کنت من المرسلین فاخذتهم الرجفة فاصبحوا فیدارهم جاثمین فتولی عنهم و قال یا قوم لقد ابلغتکم رسالة ربی و نصحت لکم و لکن لا تحبون الناصحین "
ترجمه آیات
و به سوی قوم ثمود، برادرشان صالح را(فرستادیم)گفت: ایقوم!خدای یگانه را که جز او خداییندارید بپرستید، که شما را از پروردگارتان حجتی آمد، اینشتر خدا است که معجزهای برای شما است، بگذاریدش تا در زمین خدا چرا کند، و زنهار!به آن آسیب مرسانید که به عذابی دردناک دچار شوید به یاد آرید زمانی را که خداوند پس از قومعاد شما را جانشین آنان کرد، و در این سرزمین جایتانداد، و اینک در دشتهای آن کوشکها میسازید، و از کوههاخانهها میتراشید، به یاد آرید نعمتهای خدارا و در این سرزمین فساد نینگیزیدبزرگان قومش که گردنکشی کرده بودند به کسانی که زبونبه شمار میرفتند، (یعنی)به آنهاییکه مؤمن شده بودند گفتند: شما چه میدانید که صالح پیغمبر پروردگارخویش است؟گفتند: ما به آیینیکه وی را به ابلاغ آن فرستادهاند مؤمنیم(
کسانی
که گردنکشی کرده بودند گفتند:ما آیینی را که شما بدان گرویدهاید منکریم
پس شتر را بکشتند و از فرمان پروردگار خویش سرپیچیدند، وگفتند: ای صالح
اگر تو پیغمبریعذابی را که به ما وعده میدهی بیار
پس
دچار زلزله شده و در خانههای خویش بیجان شدندآنگاهصالح از آنان دور
شد و گفت: ای قوم!من پیغام پروردگار خویش را رسانیدمو به شماخیرخواهی
کردم، ولی شما خیرخواهان را دوست نمیدارید
قوم ثمود براي اثبات حقانيت رسالت صالح (ع) از او خواستند تا شتر مادهاي را با ويژگيهاي خاصي از دل كوه بيرون آورد، در مقابل چشمان حيرت زده مردم، ماده شتر با همان ويژگيها از صخره بيرون آمد، عدهاي ايمان ميآوردند اما گروهي ديگر همچنان بر كفر خود باقي ماندند.
بیان اشکالات
1- در داستان ثمود خدا یک جا گفته نهر ویک جا عبارت چشمه به کار برده
جواب:
این دو عبارت در ترجمه فارسی است والا در خود قرآن نهر وچشمه نیست بلکه کلمه " شرب" و" ماء" است و هر دو به یک معناست با این تفاوت که شرب (به کسر شین)به معنی آبی است که جیره بندی وتقسیم شده است ومهم برای ما لفظ قرآن است نه ترجمه بر فرض در ترجمه هم اگر گفته باشند چشمه ونهر باز تضادی بین آنها نیست چون رود را به اعتبار اینکه منبع آن از زمین است چشمه وبه اعتبار جریان داشتن آن نهر می گویند
2- فاضلی کلمه ناقه الله را به مسخره می گیرد وطبق عبارت هذه ناقه الله لکم آیه " شتر را آیت الله می نامد
جواب:
آیت در لغت یعنی نشانه و از آنجا که این شتر با معجزه الهی به وجود آمد واصلا از موجود دیگر خلق نشده بود آن را آیت ونشانه وحجتی بر دیگران خوانده است واین هم که می گوید ناقه الله نه این که خدا شتر واحشام دارد یعنی ناقه ای که از جانب خدا وبا اراده او به وجود آمده است
3- آیا ارزش یک شتر از جان انسانها بیشتر بوده که خدا به خاطر ان قومی را به عذاب دچار نمود؟
جواب:
هلاکت انسانها به خاطر شتر نبوده بلکه به خاطر کفر ونافرمانی آنها بوده مسئله شتر یک امتحان بیش نبوده است (مثل مسئله ممنوعیت ماهی گرفتن بنی اسرائیل در روز شنبه )
که البته قتل ناقه باعث شد که حجت خدا بر آنها تمام شود و مستوجب عذاب
گردند گاه شما به زیر دست خود ده تا دستور می دهید هیچ کدام را انجام نمی
دهد بعد از دستور دهم او را تنبیه می کنید تنبیه شما فقط به خاطر تمرد او
از دستور دهم تنها نیست بلکه معلول همه نافرمانی هاست مسئله شتر وخلق آن
بنا بر در خواست خود قوم ثمود بوده که خدا نیز آن را عملی می کند که همین
خود اتمام حجتی بر این قوم بوده است که نشان داد حتی نتوانستند یک دستور
ساده وابتدایی را از جانب خدا مراعات کنند ومسلم است زمانی که یک قوم از
یک دستور ساده تخلف می کنند آیا انتظار آن است که دستورات بزرگ یعنی ایمان
به خدا واعمال صالح ونماز وزکات را به جا بیاورند
بلی نه تنها ارزش شتر که حیوانی سودمند است بلکه ارزش یک سگ از انسان کافر وعصیان گر در برابر خدا بیشتر است نمی دانم چرا این آقای فاضلی این همه مدافع حقوق کفارشده ؟!!
4-باز می گوید یک جای قرآن گفته که او را زخمی کردند وجای دیگر می گوید که پای او را قطع نمودند وبین این دو تناقض است
جواب:
باز فاضلی به سراغ ترجمه رفته در حالی که یک کلمه را در فارسی به ده گونه می توان ترجمه کرد والبته بعضی مترجمین هم متاسفانه به معانی دقیق کلمات عربی توجه ننموده اند ببینید در قرآن عبارت" فعقروالناقه" است «عقر»، به معناى پى كردن است، يعنى قطع كردن عصب و رگ محكم و مخصوص پشت پاى اسب و شتر كه عامل عمدهى حركت آنهاست و با قطع آن، حيوان به زمين مىافتد و از راه رفتن باز مىماند. حال یک مترجم گفته پای او را زخمی کردند ودیگری گفته پای او را بریدند اینها خیلی با هم اختلاف ندارد مهم خود لفظ قرآن است که یک لفظ ومعنا بیشتر نیست البته اینها تنها پای شتر رانبریدند بلکه ظاهر گفته مفسرین آن است که بعد از پی کردن او را کشتند
5- در یک جای قرآن می گوید بر آنهازلزله فرستادیم ودر جای دیگر می گوید آنها را دچار عذاب کردیم
جواب: بین این دو نیز تضادی نیست چون عذاب معنای اعم دارد تنها آتش جهنم که نیست می تواند زلزله باشد می تواندسنگ آسمانی باشد می تواند سیل یا طوفان باشد ...پس منظور از عذاب همان زلزله است
جالب اینکه این آقا که سواد خواندن درست قرآن را هم ندارد والاعراف را می خواند العراف وسوره الشعرا را می خواند سوره العشرا و النَّمل را می خواند النَّمَل حالا آمده مفسر قرآن شده است
شبهه دوازدهم :
هامان ایرانی وهامان مصری
قرآن هامان را وزیر فرعون می داند در حالی که طبق نقل تورات هامان وزیر خشایار شاه بوده است
جواب: وزیر خشایار شاه وفرعون مصری هردو نامشان هامان بوده ولی این دو یک نفر نیستند بلکه اشتراک لفظی دارند در ویکیپدیا هر دو نام آمده وگفته:
هامان : وزیر اخشورش پادشاه ایران
هامان: نام وزیر فرعون معاصر موسی
وبعد هامان وزیر خشایار شاه را این گونه معرفی می کند
هامان (عبری: به معنی شکوهمند) شخصیتی در کتاب استر در عهد عتیق است.
او پسر همداتای اجاجی و وزیر اَخْشُورُش پادشاه ایران بود. از آنجایی که اجاج لقب شاهان عمالیقی بود، علمای یهودی تصور کردهاند که هامان از نسل خاندان سلطنتی عمالیقی باشد، و او یا پدرش به صورت اسیر وارد سرزمین پارس شده باشد. سجده نکردن مردخای در برابر او، باعث بدبینی او به یهودیان شد. وی توانست رضایت اخشورش را برای قتل یهودیان جلب کند.ملکه استر که همسر پادشاه و یهودیبود، پادرمیانی کرده، نقشهٔ هامان خنثی شد و در نهایت هامان به دستور پادشاه اعدام شد. یهودیان سالروز اعدام هامان را (بر اساس کتاب استر) در عید پوریم جشن میگیرند.
همچنین آقای بی آزار شیرازی در ضمن یک مقاله این چنین آورده است:
تا قرن هيجدهم هيچکس از نام هامان اطلاعي نداشت تنها در کتاب مقدس نام هامان به عنوان يکي از درباريان احشويروش (خشايارشاه) آمده که فرمان قتل عام يهوديان را صادر کرد ولي استر و مردخاي از آن جلوگيري کردند و سبب بالاي دار رفتن خود او شدند .
و اين هامان هيچ ارتباطي با فرعون زمان حضرت موسي (ع) ندارد در قرآن شش بار از هامان ياد شده که به دستور فرعون برج عظيمي با آجر بنا مي کند .
خوشبختانه در قرن نوزدهم ، نام هامان و تصاويري از کارگران و کوره هاي آجرپزي وي در ارتباط با فرمان فرعون زمان موسي (ع) در کتيبه اي توسط باستانشناسان کشف شده که نشانگر اعجاز قرآن کريم است .
در خطوط تصويري مصري مربوط به 2000 سال پيش نام هامان کشف شده و اين نسخه باستاني تا قرن هيجدهم ، هيچکس از آن اطلاعي نداشت .
اين خطوط تصويري کاملا منطبق به آيه 38 سوره قصص قرآن مجيد است ."
آقای فاضلی تاریخ را خوب مطالعه کرده ولی از طرفی هم دچار خلط ووهم شده در دنیا انسانهای بی شماری هستند که اشتراک اسمی دارند در قدیم هم همین گونه بوده وهمان طور که الفاظ ازیک زبان به فرهنگ دیگر راه پیدا می کند اسمها هم همین گونه اندعلاوه براین از آن جا که لغت هامان عبری است پس معلوم می گردد مصریان بیشتر از این نام بهره می برده اند واینکه نام یک ایرانی هامان بوده جای تعجب است نه نام وزیر فرعون در لغتنامه دهخدا نام برادر حضرت ابراهیم نیز هامان ذکر شده است ودر همین لغتنامه چنین ادامه می دهد:
هامان نام وزير فرعون بود و اين لغت عجمي است ونیز وزير اول اخشويروش (خشايارشا که او را با اردشير خلط کرده اند) بود که بر مُردَخاي يهودي غضبناک شد، زيرا که وي را تعظيم ننموده بود، بدين لحاظ پادشاه را بر آن داشت که فرماني صادر فرمود که يهودرا در تمام ممالک فارس به قتل رسانند. اما اِستر زن يهودي خشايارشا شاهنشاه هخامنشي ، اين فرمان را باطل نمود و هامان را بر همان داري که از براي مردخاي حاضر نموده بود دار کشيدند و روز چهاردهم و پانزدهم آن ماه را محض خلاصي يهود ازدشمنانشان عيد قرار دادند و عيد فور يا فوريم خوانده شد. و در اين دو روز در وقت ذکر اسم هامان ، يهود صفير استهزا ميزنند(لغتنامه دهخدا)
البته شاید هم کلمه هامان در ایران به همان معنای هامان در زبان عبری نباشد واصلا از آنجا نیامده باشد بلکه یک معنای دیگر داشته وصرفا بین این دو اشتراک لفظی برقرارباشد
شبهه سیزدهم:
معنی مکار بودن خدا
اشکال کننده این بار به سراغ آیه مکر آمده که وقتی گفته می شود والله خیر الماکرین(که البته همان ظاهر آیه را هم بلد نیست بخواند ومی گوید " والله ماکر المکارین" ) یعنی خدا موجود ضعیفی است چون مکر کار انسانهای ناتوان و زبون وبدبخت است کار آنهایی است که هیچ کار از آنها بر نمی آید بعد دست به حیله ومکر می زند
جواب:
مکری که در مورد انسان عیب وگناه محسوب می شود واز ضعف ناشی می
گردد(البته باز همه جا هم این گونه نیست) ولی در مورد خدا قضیه فرق می کند
اولا خدا مکر را نسبت به مکر کنند گان به کار می برد نه انسانهای دیگر بعد
هم این مکر از زبونی وناتوانی ناشی نمی شود بلکه مکر به معنی اضلال و
گمراهی است گمراهی که خود مکر شوندگان در تقدیر وایجاد آن نفش داشته اند
کسانی که به خیال خودشان می خواهند سر خدا کلاه بگذارندنمی دانند خدا زرنگ
تر است وخیلی راحت تر سر آنها کلاه می گذاردویارای آن را ندارند که بااو
در افتند بزرگترین مکر هم این است که خداوند آنها را به تمتع دنیا مشغول
می کند ودر سرگردانی وگمراهی رهایشان می سازد ودر هنگامی که خوب به زندگی
دنیا ومکنت خویش مغرور شده اند یکباره همه چیز را از آنان می گیرد وبه
عذاب دردناک دچارشان می سازداین مکر مقابله به مثل وروشی عادلانه است خدا
می تواند بدون مکراز همان اول به عذاب دچارشان سازدلکن مکر برای این است
که آنان بیشتر به قدرت واستیلاء اراده خدا بر قدرت خودشان پی ببرند
بنابراین مکر در مورد خدا نه تنها از ضعف ناشی نمی شود بلکه بر عکس خدا می
خواهد با این کار قدرت وشکرد وغالب بودن امر خود را به آنها نشان دهد
مکر در مورد خدا یعنی استیلاء قدرت ودر مورد بندگان یعنی استحصال قدرت
حضرت علی علیه السلام زیبا می فرماید:
الوفاء باهل الغدر غدر عندالله والغدر باهل الغدر وفاء عندالله
وفا کردن به اهل خیانت ومکر نزد خدا خیانت است ومکر نمودن به اهل مکر نزد خدا وفا داری وعمل به پیمان است
بعضی صفات دیگر هم وجود دارد که وجود آن در انسان عیب وگناه است ولی همین صفت در مورد خداوند حسن محسوب می شود واصلا لازمه الوهیت اوست مانند صفت " تکبر" متکبر بودن برای انسان عیب ونقص است زیرا تکبر خاص کسی است که هیچ کس از او بالاتر وبرتر نباشد وآن خداوند است که تکبر وبزرگ منشی لازمه ذات اوست ولی باز هم خداوند جز در مقابل متکبرین تکبر نمی کند ومومنین نیز حق ندارند این روش را جز در زمان جنگ ودر مقابل اهل کفر به کار گیرند
شبهه چهاردهم:
دستورات وآیات قرآن روزانه نازل می شده است وبر مبنای محیط وکار می آمده است در موقع جنگ هیچ گاه سوره یا آیه صلح نازل نمی شده اگر حضرت رسول با همسرش مشکل داشته آیه انفال نازل نمی شده اگر می خواسته به مکه لشکر کشی کند ومردم نمی خواسته اند که همراه او بیایند خدا راجع به همان مسئله آیه می فرستاده است خدا نشسته بوده که ببیند حضرت رسول چه می کندوبعد برایش آیه بفرستد که راحت باشد
جواب: خدا می توانسته قرآن را یکباره بر پیامبر نازل کند ولی مصلحت در نزول تدریجی آن است که مردم کم کم با مسائل واحکام آشنا گردند در ثانی قرآن برنامه عملی زندگی است خداوند لازم می دانسته که در مورد جهاد صحبت کند بنابراین آیه جهاد را بهترین موقع یعنی هنگام جنگ نازل می کرده می خواسته حرف از طلاق یا ازدواج بزند آیه طلا ق وازدواج را در مناسبت خود نازل می کرده می خواسته در مورد گناه وبخشش حرف بزند در مناسبت خود نازل می کرده ....حال گاهی خطاب قرآن خطاب به همه مردم است مثل " یا ایهاالناس" وگاه خطاب به شخص پیامبر است مثل " یا ایهاالرسول" لکن آنجا هم که مخاطب پیامبر است در واقع خطاب به همه مردم است واین شیوه تبلیغی قرآن است تا بدین وسیله مردم را بر طاعت ترغیب نماید
قرآن جنبه عملی دارد و نزول آیات هم بر مبنای عمل وواقعه خاص آن بوده که مردم گمان نکنند که قرآن فقط مربوط به عقاید یا مسائل اخروی است واگر شان نزول آیات وقایع خاص بوده است دلیل بر این نیست که این آیه مال همان واقعه است بلکه مربوط به تمام وقایع مشابه می باشد مثلا آیه طلاق راهکاری است برای همه مردم ،آیه جنگ راهکاری است برای همه جنگهای آینده آیه عفت وحجاب راهکارودستوری است برای همه مردم تا قیامت آیه حج ترسیمی است برای همه کسانی که تا قیامت حج به جا می آورند لکن شان نزول آیه واقعه ومناسبتی خاصی بوده است مثلا خود شما گاه می خواهید راجع به موضوعی با یک نفر حرف بزنید لکن بهتر می دانید که صبر کنید تا مناسبت وبهانه ای پیش بیاید تا هم شما راحت تر حرفتان را بزنید وهم طرف دقیق تر به حرف شما توجه کند
شبهه پانزدهم:
فاضلی به تبعیت از بعضی مسیحیون قدیم که عیسی را فرزند خدا می دانسته اند او هم همین شعار را علم کرده که چه دلیلی داشته که خدا بچه اش را توسط روح القدس بفرستد که خونش ریخته شود( مثل امام حسین )که بتواند شفاعت من وتورا بکند او می گوید برای من سوال است که چرا خدا باید بچه اش را بفرستد وآن جور او را به صلیب بکشند تا بیاید شفاعت من وتورا بکند
جواب: چند جواب به این مردک احمق باید بدهیم
1- چه کسی گفته که عیسی پسر خداست این حرف را با دلیل ثابت کن اگر طبق اعتقاد خودت حرف می زنی که اینجا اول الکلام است که باید با دلیل ومنطق این موضوع را ثابت کنی اگر انجیل تحریف شده این حرف را زده که ما از قرآن تبعیت می کنیم نه از تورات و اگر از نظر قرآن می گویی که قرآن شدیدا این حرف را رد می کند
و قالت اليهود عزير ابن الله و قالت النصاري المسيح ابن الله ذلك قولهم بافواههم يضاهيون قول الذين كفروا من قبل قاتلهم الله اني يوفكون
یهود گفتند که عزیر فرزند خداست ونصادی گفتند که عیسی پسر خداست بااین سخنان که اینها بر زبان می رانند خود را به کیش کافران مشرک پیشین (که اصلا به نبی وکتب آسمانسی معتقد نبودند نزدیک می کنند خدا آنها را هلاک ونابود کنند که نسبت به خدا دروغ می بندند
2-
چه کسی گفته که عیسی را به دار زدند اگر طبق گفته انجیل تحریف شده می گویی
که برای ما مسلمانان ملاک حرف قرآن است واگر از طرف قرآن حرف می زنی که
قرآن این موضوع را رد وانکار می کند ند " وما قتلوه وما صلبوه ولكن شبه لهم وان الذين اختلفوا فيه لفي شك منه ما لهم به من علم الا اتباع الظن وما قتلوه يقينا"
3- بر فرض بپذیریم که عیسی را دار زده اند بر چه اساس باید گفت که خداعیسی را فرستاده تااورا به دار بکشند عیسی را فرستاده تا مثل دیگران زندگی کند ووظیفه بندگی ونبوتش را انجام دهد حالا اینکه بر فرض در آخر عمر او را دار زده اند دلیل براین است که خدا او را برای دار زدن خلق کرده است
4- اگر هم شفیع دیگران است به خاطر مقام نبوت وعصمت اوست نه به خاطر اینکه او را دار زده اند
وی در ادامه می گوید چه طور عیسی را دار زدند ومحمد را زهر خوراند ند وعلی وامام حسین رابا شمشیر کشتند واین خدا هیچ کار نتوانست بکند
جواب:
هر انسانی عمری دارد قرار نبوده که پیامبر وعیسی وعلی وحسین علیهم السلام
تا ابد در این دنیا بمانند بله اگر خدا تعهد داده بود که پیامبر باید تا
دویست سال در این دنیا زندگی کند وآن وقت برای از دنیا رفتن زود هنگام او
کاری نمی کرد جای انتقاد وسوال داشت ولی بحث این است که خود پروردگار از
سرآمد عمر پیامبران ونحوه شهادت آنان خبر دارد وقرار هم نبوده که برای
آنها کاری کند چون برای آنها وهمه مومنان راستین آخرت نیکوتر وجاودانه تر
است" والاخره خیر وابقی" البته اگر تاریخ زندگی پیامبر را مطالعه کنید
میبینید که خدا بارها او را ازمرگ وکشته شدن نجات داد که مهم ترین آن شب
لیله المبیت بود که به وسیله وحی از نقشه دشمن برای قتل خویش آگاه شد
ودیگری در جنگ تبوک بود که عده ای از منافقان نقشه قتل او را کشیده بودند
که اینجا هم از طریق وحی از نقشه آنان با خبر گردید
در
جای دیگر به قضیه دراز گوشی اشاره می کند که رسول اسلام شب معراج سوار آن
شد وبه آسمان رفت وقضیه دیگر مسئله شق القمر اوست وی می گوید من اینها را
باور ندارم وتو ذهنم فرو نمی رود
جواب: اینکه تو اینها را باور نداری مشکل شخصی خودت است نه دیگران واین دیگه نیاز به جار زدن وهوارکشیدن ندارد
ثانیا: آن موجودی که پیامبر بر آن سوار شد وبه اذن وفرمان خدا تمام افلاک را با آن در نوردید خر نیوده بلکه براق بوده که یک موجودسیاروبسیار سریعی است که مال این عالم هم نیست ومرکب مومنین در بهشت است حالا اگر تو هیچ کدام از اینها را باور نداری سرت را بکن توی رختخواب وتا می توانی فریاد بزن اینکه ما اینها را باور می کنیم یا نمی کنیم به خودمان مربوط است " لکم دینکم ولی دین"
وی در ادامه به بحث نسبی بودن حق اشاره می کند ومی گوید" الحق لمن غلب" یعنی حق از آن کسی است که زور وقدرتش بیشتر باشد وچون خدا زورش از همه بیشتر است پس می گوید که حق با من است وهر چه بگوید باید دیگران اطاعت کنند
جواب: حق با خداست ولی نه از آن جهت که زور وقدرتش بیشتر است بلکه از آن جهت که صرف الوجود و بسیط الوجود است وچون بسیط است شائبه لذت وشهوت وهوا در وجود او نیست وچون بسیط است عین علم مطلق وحکمت مطلق است وچون بسیط است عین عدل مطلق است وچون بسیط است صفات او همه وجودی است وصفت عدمی چون جهل - ضعف- خطا - حسد - دروغ - حرص و.. . در وجود او نیست چون بسیط است ازلی است وچون ازلی است حادث نیست وچون حادث نیست ابدی است وجهان هستی چون ممکن الوجود است پس حادث است وچون حادث است پس خدایی باید داشته باشد وچون خودش نمی تواند خدای خود باشدپس باید خالق او بسیطالوجود باشد واو همان خدایی است که تودر دنیا منکر او بودی ولی اکنون در آتش دوزخ ملتمسانه صدایش می زنی واو جوابت می دهد که "اخسئوا فیها ولا تکلمون"
در ادامه می گوید : نظام دین نظام خدا سالاری است ومی گویند ولایت وسرپرستی ما از آن خدا ورسول وامام است در حالی که سرپرستی مال انسان محجور ضعیف وصغیر است
جواب: اگر نظام دین نظام خدا سالاری است به خاطر آن است که ما بر خلاف شما خدا را خالق وذی نعمت مطلق می دانیم که همه اسباب ووسائط نیز از آن اویندوبه او ختم می شوند ووچون او را سرچشمه نعمت ورحمت ووجود وعلم و قدرت وکمال وزیبایی وخیر خواهی می دانیم با کمال میل ورغبت به نظام خدا سالاری تن می دهیم وافتخار می کنیم حالا حرفی دارید؟
واماسرپرستی هم که می گویی به معنای سرپرستی نیست که در مورد کودک وطفل ودیوانه گفته می شود منظور سرپرستی معنوی است یعنی انسانها به خاطر آنکه در سرگردانی فکری ومعنوی گرفتار نشوند باید خود را تحت سرپرستی کسانی قرار بدهند که اهل تقوی وعصمت وشعور ماورایی اند وخود با عالم غیب مرتبطند وبه صلاح وفسادوراه وچاه بیشتر از ما آگاهند حالا اگر فاضلی نمی خواهد کسی سرپرستش باشد وخودش راه وچاه را می فهمد حرفی نیست ولی ما که نمی فهمیم دوست داریم تحت سرپرستی وهدایت پیغمبر واولیا باشیم هر چه باشد اطاعت از کسانی که اهل عصمتند اولی از اطاعت از دیگران است حالا حرفی دارید؟
شبهه شانزدهم:
تفسیر لازم نداریم!!
فاضلی که ماشاءالله بعد از هزار وچهارصد سال حقاقی را از قرآن کشف کرده که عقل هیچ بشری تا به حال نتوانسته به چنین کشفهایی نائل شود !!! در شیوه ورمز وراز کشف این حقایق می گوید که من نیاز به کتاب تفسیر نداشته واصلا به تفسیر اعتقادی ندارم آن کس که قرآن را تفسیر می کند حرفش این است که خدا ورسول نفهمیده اندومن فهمیده ام واین که من می گویم درست است نه آنچه پیغمبر از آن فهمیده است مفسرین می گویند خدا ومحمد حواسشان نبوده که چه می نویسند وما درست می فهمیم وبعد می گوید:اگر قرآن نازل شده که من نفهمم چه فایده دارد واگر نازل شده که من بفهمم که می فهمم دیگر نیازی به تفسیر ندارم وبعد یکی دو آیه را مثال می زند ومی گوید معنایش چنین وچنان است واین دیگر نیاز به تفسیر ندارد وبعد هم می گوید که اصلا تمام مفسرین دنبال قدرت ونفع بوده اند.
کاش فاضلی در عمرش یک بار کتاب تفسیری را باز می کرد که اصلا بفهمد تفسیر یعنی چه وفرق آن با ترجمه چیست
واما جواب تفصیلی:
1- ترجمه محصول وشالوده تفسیر است وهیچ مترجم قرآنی حق ندارد بدون رجوع به تفسیر وبدون تسلط برکلمات واصطلاحات زبان عربی وبدون تسلط به علم صرف ونحو دست به ترجمه قرآن بزند که متاسفانه من خود در بسیاری از ترجمه ها اشکالات عمده ای را به وضوح دیده ام
2-ماهم این را قبول داریم که اکثر آیات قرآن قابل فهم برای مردمند به خصوص در باب اخلاقیات لکن در باب احکام وبعضی از آیات دیگر مثل آیات توحیدی وغیره این گونه نیست ممکن است ما ترجمه لفظی آن را بفهمیم یعنی معنای لفظ به لفظ را درک کنیم ولی مصداق آیه را نفهمیم مثل آیه " الله نور السموات والارض مثل نوره کمشکوه...." یا کلیت آیه را ممکن است بفهمیم ولی پی به کنه منظور آیه نبریم ونیاز به تفسیر داشته باشیم مثل آیه " يدبر الامر من السماء الي الارض ثم يعرج اليه في يوم كان مقداره الف سنه مما تعدون " یا ممکن است مصداق یک لفظ مورد اختلاف باشد مثلا کلمه کوثر به معنی انبوه وکثرت است ولی در"انا اعطیناک الکوثر " هر چند مفهوم معلوم است ولی مصداق کوثر معلوم نیست که چیست یا ممکن است مرتبه مفهوم معلوم نباشد مثلا در آیه "جزاء الذین یحاربون الله " در فهم محدوده محاربه شک است ولی وقتی به شان نزول ونیز روایات رجوع می کنیم می بینیم که مصداق آن شهر السلاح است پس شامل مراتب دیگر نمی شود بعضی کلمات همان مفهومشان هم معلوم نیست که چه می باشد مثلا کلمه عرش که در مورد خدا به کار می رود مورد اختلاف است که به چه معناست بنابراین ما برای فهم موارد اختلاف یکی به شان نزول احتیاج داریم ودیگری به روایات ودیگری به تسلط بر ادبیات عرب وفهم دقیق اصول صرف ونحو ، از آنجا که روایات مبین قرآنند در فهم حقیقت هر آیه باید به روایات هم مراجعه کرد کما اینکه بسیاری از آیات احکام با روایات تخصیص وتقییید خورده اند تا جایی که گفته می شود " ما من عام الا وقد خص" همچنین در تفسیر قرآن باید به اصول وقوانین علم منطق ونیز اصول فقه آشنا بود به عنوان مثال ما در علم اصول بحثی به نام منطوق ومفهوم داریم که آیا همان گونه که منطوق حجت است مفهوم نیز حجت است واصلا یک کلام کجاها دارای مفهوم هست وکجاها نیست مثلا آیه می گوید " ان جاء کم فاسق بنبا فتبینوا " اگر فاسقی برای شما خبری آورد شما تحقیق کنید ، حال این منطوق است وحجت هم هست آیا مفهوم آن هم درست است که بگوییم اگر غیر فاسقی خبری آورد تحقیق لازم نیست ؟ اینجاجای بحث است وداشتن مفهوم یا نداشتن ،کلی در مسئله تکالیف انسانها نقش ایفا می کند یا اینکه آیا غایت دارای مفهوم است یا خیر ؟ وآیا مغیی در حکم ماقبل د اخل است یا در حکم ما بعد مثلا قرآن می گوید وكلوا واشربوا حتي يتبين لكم الخيط الابيض من الخيط الاسود من الفجر" یعنی در شبهای ماه رمضان نوشیدن وآشامیدن تا زمانی است که خط سفید در طرف مشرق پیدا شود حال آیا خوردن وآشامیدن تا قبل از پیدا شدن سفیدی فجر است یا آن را هم شامل می شود اینها نیاز به کار دارد یا مثلا حروف زبان عربی هر کدام معانی مختلفی دارند بر فرض حرف فی" باء " من" یا" الی"و... هر کدام در زبان عربی معانی مختلفی دارند حال در فلان آیه اگر مامثلا لفظ "فی" را به این معنا بگیریم مفوم کلمه یا آیه یک چیز می شود به آن معنا بگیریم مفهوم چیز دیگری می شود مثلا در آیه " یا ایها الذین آمنوا اطیعو الله واطیعو الرسول واولی الامر منکم" اینکه" من" به معنای "فی "باشد یا من تبعیضیه باشد در مصداق او لی الامر تغییر ایجاد می کند
اینها را به عنوان نمونه عرض کردم والا صدها مورد از این مسائل در قرآن وجود دارد که بحث از آن کار متخصص است نه امثال من وفاضلی وغیرهتفسیر چیست؟ تفسیر روایات ائمه در تبیین آیات قرآن است تفسیر شان نزول است که گاه همین شان نزول خیلی اختلافات در باب مصداق ومفهوم آیه را حل می کند تفسیر یعنی فهم دقیق کلمات وعلم صرف ونحو عربی که بتوان با آن ترجمه دقیق قرآن را به دست آورد
3- خود
ائمه فرموده اندکه" للقرآن سبعه ابطن" یعنی قرآن هفت باطن دارد همچنین خود
آنها از تفسیر به رای نهی نموده اند و فقط به تفسیری که بر گرفته ازنظر
وتحقیق انسانهای متخصص به علوم شریعت است بها داده اند قرآن نیز تفسیر
واقعی قرآن را تفسیری می داند که از زبان خدا ورسول اسلام واولوالالباب
یعنی فقهای عالم وعادل نقل شود بنابراین عوام یک چیز ظاهری را که از قرآن
فهمیدند نباید زود برای آن تفسیر بتراشئند بلکه باید به تفسیر رجوع کنند واگر چیز دیگری ندیدند آنگاه می توانند همان ظاهر را اخذ نمایند
5- چرا فاضلی این همه با تفسیر مخالف است چون می داند اگرمردم به تفسیر رجوع کند دست خودش ودروغ گوییهایش رو می شودوبرای توجیه مطلب می گوید که مفسرین مشکل دارند کدام مفسری ادعا کرده که خدا وپیغمبر نفهمیده اند ومن می فهمم وکدام یک از اینها از راه تفسیر قرآن به مال ومکنت وقدرت رسیده اند ؟آنها به ما معرفی کن که ما هم آنان را بشناسیم
هیچ مفسری نه تنها چنین ادعایی ندارد بلکه بر عکس حرف همه مفسرین آن است که مابه دنبال آن چیزی از قرآن هستم که خدا وپیغمبر فهمیده اند وما ودیگران نفهمیده ایم
7-
اصلا
خود قرآن اشاره به این می کند که در قرآن آیات محکم ومتشابه داریم برای
محکمات دو معنا می توان قائل شدیکی اینکه محکمات به آیاتی گفته می شوند که
ظاهر وباطنشان یکی است ونیاز به تفسیر ندارند لکن تشخیص این آیات واینکه
کدام محکم است وکدام متشابه همه جا قابل تشخیص نیست بلکه نیاز به متخصص
ومفسر دارد معنای دیگری که برای محکمات می توان گفت این است که محکمات به
اصول وقوانین لا یتغیر وثابت گفته می شود ومتشابهات به قوانین نسبی یا
تعبدی قرآن
اما توی نفهم که سابقه تفسیر کردنت نشان می دهد در همان ترجمه کردن هم مشکل داری وپنهان کاری ات بیشتر از همه مفسرینی است که به گفته تو پنهان کارند خود را بی نیاز از تفسیر می دانی وفکر کرده ای آنچه را که از قرآن فهمیده ای هیچ مغزی تا به حال نفهمیده وبا خواندن دو کلمه از ظاهر قرآن علامه دهر شده ای
شبهه هفدهم:
این در واقع به یک جوک بیشتر شبیه است تا شبهه
وی می گوید در صدر اسلام اعراب در مسجد جمع می شدند وهله هوله می خوردند وبادهایی از آنها خارج می شد خدا برای نهی آنها از این کار گفت که نماز ووضو با باد باطل می شود ولی غافل از این بوده که در همان زمان گفته که نماز عمود وستون دین است وآخر این چه طور ستونی است که با یک باد ویران می شود
جواب: اولا که این قصه ساخته وپرداخته خود فاضلی است ثانیا: آن چه با یک باد باطل می شود صورت نماز است وآن چه ستون دین است باطن نماز می باشد
پاسخ به شبهات رضا فاضلی
در این فایل صوتی 5 شبهه ایراد شده است که یکی یکی به آنها اشاره می کنیم
1- زمان رسول تا قبل از آنکه به کاروان ابو سفیان دستبرد زنند وآن را در جنگ نخله غارت کنند حضرت علی وحضرت محمد دوتاییشان روزانه چندعدد خرما بیشتر نداشتند که بخورند(یعنی اینکه بعد از این غارت دیگه مالدار شدند وغارت هم به خاطر این بود که از گرسنگی وفقر نجات پیدا کنند )
جواب:
اولا که پیامبر چه قبل از این واقعه چه بعد از آن ساده ترین خوراک را داشت وبه گفته علی علیه السلام همیشه از گرسنگی سنگ بر شکم خود می بست نه اینکه نداشت که بخورد بلکه اهل زهد بود علی علیه السلام خود نیز همین گونه بود وقوت معمول او در شبانه روز دو عدد نان جو بودودر شب شهادتش که مهمان خانه دخترش بود زمانی که دید دخترش نان وشیر ونمک جلوی او گذاشته است ناراحت شد وفرمود دخترم تو کی دیده ای که پدرت از دو خورشت تناول کند شیر را بردار ومن با نان ونمک افطار می کنم به گواهی تاریخ پیامبر وعلی علیهما السلام اززاهد ترین انسانهای روزگار خود بوده اندتا جایی که پیامبر فرمود " الفقر فخری" آیااین زهد با حرص ومال طلبی جمع می شود
واما ماجرای جنگ نخله :
{چون رسول خدا (ص) از بدر اولی بازگشت، روزی بعد از نماز عشاء به عبد الله بن جحش فرمود:
2- در ماجرای بنی قریظه به شهادت تاریخ نقل شده که زبیر وحضرت علی یک روزه 700 یهودی راگردن زدند
جواب:
پیامبر بعد از استقرار در مدینه با یهودیان پیمان عدم تعرض و عدم خیانت بست، در عین حال که تمام حقوق شهروندی آنان در حکومت اسلامی را بدون مالیات وخراج به رسمیت شناخت، چون آیات خراج و حقوق اهل ذمه بعد ازنقض عهد آنان نازل شده است و به همین جهت آنان با مسلمانان از حقوق برابر بر خوردار بودند ولی آنان به اساس گزارش تاریخی به (خصوص نص قرآن) پیمان شکنی نمودند و با دشمنان که در حال جنگ بود برنامه ا ی بر اندازی حکومت نوپای رسول الله «صلی الله علیه و آله و سلم» را با مشرکان ریختند.و این مطلب را قرآن بیان کرده است.
بعد
از آنکه رسول خدا به مدینه تشریف آورد وهمین یهودیان را به اسلام دعوت کرد
آنان از پذیرفتن دعوتش سرباز زدند ،ناگزیر رسول باآنا ن معاهده بست.
پیامبر با ایشان که سه طایفه بودند بنام بنی قینقاع ،بنی نظیر،بنی قریضه
ودر اطراف مدینه سکونت داشتند معاهده امضا کرد ،لکن هرسه طایفه عهد خود را
شکستند،بنی قینقاع در جنگ بدر عهد خود را نقض کردند، .بنی قینقاع در
ابتدای امر مسلمانی را به قتل رساندندوبعد هم به شورش پرداختند بنی نظیر
نیز شورش کردند و قصد ترور پیامبر را کردند وبنی قریظه نیز در عمل واردجنگ
شدند
http://www.kateb-hazara.net
پيامبر در برابر اين پيمان شكني و خيانت يهوديان بني قين قاع و بني نظير از آنان خواست كه مدينه را ترك كنند و از جامعه مسلمانان خارج شوند(در صورتي كه مي توانست مطابق پيمان نامه عمل كند و مردان آنها را كشته و زنان و كودكان آنها را اسير كند و اموالشان را ضبط كند اما با آنها با ملايمت برخورد كرد)
بنی قین قاع بر اثر خیانت و پیمان شکنی شان دستگیر شدند اما با میانجیگری خزرجیان که با آنان هم پیمان بودند بخشیده شدند و فقط از مدینه اخراج شدند.آنان پس از آن دوباره مشرکین را تحریک کردند و جنگ احد را به راه انداختند.
خلاصه ي ماجراي بني نظير نیز اين بود كه پس از شكست مسلمانان در جنگ احد يهوديان بني نظير به گمان اينكه سپاه اسلام ضعيف شده است درصدد شورش در مدينه و قتل پيامبر(ص) برخلاف پيماني كه بسته بودند برآمدند ودر جنگ احزاب در کنار دشمن قرار گرفتند
و در جنگ احزاب اگر
تاكتيك نظامي خندق و كارداني پيامبر نبود نيروي عظيمي كه يهوديان بخشيده
شده فراهم آورده بودند كار سپاه اسلام را يكسره مي كرد.
واما بنی قریظه :
تاريك ترين نكته اين ماجرا اين بود كه يهوديان يكتاپرست !!براي مقابله با مسلمانان يكتا پرست با مشركين بت پرست متحد شدند و آنان را تاييد كردند!
يهود بني قريظه نيز كه با مسلمانان پيمان صلح بسته بودند عهد خود را نقض كرده به ساير يهوديان و مشركين قريش پيوستند.
خبر پيمان شكني يهود بني قريظه كه در جبهه داخلي مدينه مستقر بودند روحيه مسلمانان را تضعيف كرد.پيامبر سعدبن معاذ و سعد عباده را به بني قريظه فرستاد اما يهوديان به آنان و پيامبر اسلام دشنام داده و آنها را از خود راندند.
يهود بني قريظه در جنگ احزاب نقش ستون پنجم دشمن را بر عهده داشت و مسلمانان را از پشت سر تهديد مي كرد.آنان قصد داشتند با 2000 سرباز از داخل قلعه وارد مدينه شده و خانه ها و زنان و كودكان مسلمانان را به غارت ببرند. اين خبر هنگامي به پيامبر(ص) رسيد كه مسلمانان سرگرم محافظت از خندق اطراف مدينه بودند تا مبادا دشمنان از آن عبور كنند.چرا كه عبور صف دشمنان از خندق برابر بود با قتل عام مسلمانان به دست سپاه عظيم دشمن!
پيامبر سريعا دو نفر به نام زيد بن حارثه و مسلمه ابن اسلم را با پانصد سرباز مامور كرد تا در ميان شهر پخش شوند و تكبير گويان از تجاوزات بني قريظه جلوگيري كنند تا زنان و كودكان مسلمين آرام گيرند.
سرانجام طولاني شدن محاصره مدينه و كشته شدن پهلوانان مشرك بدست علي(ع) و تنگ شدن كار بر اردوي دشمن به دليل شرايط بد جوي سبب شد تا دشمنان پراكنده شده و جنگ بدون درگيري سپاهيان خاتمه يابد.
آثار خستگي و فرسودگي در چهره مسلمانان نمايان بود كه پيامبر به فرمان خدا مامور شد كه كار بني قريظه را يكسره كند.بادستور پیامبر مسلمانان بلافاصله قلعه بني قريظه را محاصره كردند.
در يكي از روزهاي محاصره قلعه شاس بن قيس به نمايندگي از يهوديان نزد
پيامبر آمد و در خواست كرد كه پيامبر اجازه بدهد بني قريظه مانند بني
نظير و بني قين قاع اموال خود را برداشته از مدينه خارج شوند. اما پيامبر
نپذيرفت و فرمود كه بايد بدون قيد و شرط تسليم شوند. شاس بن قيس حاضر شد
كه اموالشان را هم در اختيار مسلمانان بگذارند و محيط مدينه را ترك
نمايند. ولي پيامبر اين طرح را نيز نپذيرفت (واین عدم پذیرش نیز از جانب وحی بود )
نهايتا تصميم نهايي بني قريظه اين شد كه حكميت سعد بن معاذ انصاري را قبول كنند تا بين آنها حكم كند و هرچه او حكم كرد بپذيرند.زيرا سعدبن معاذ هم پيمان آنان بود.در گذشته يهوديان بني قين قاع به دليل خيانتشان بوسيله سپاه اسلام دستگير شده بودند و با ميانجيگري خزرجيان كه با آنان هم پيمان بودند بخشيده شدند.يهوديان بني قريظه گمان مي كردند كه سعدبن معاذ كه رئيس قبيله اوس است و با آنان هم پيمان است براي آنها ميانجيگري خواهد كرد و بخشيده خواهند شد.ولی سعد حکم کرد که سران وجنگجویان آنان کشته شوند وزنانشان اسیر شوند واموالشان به غنیمت گرفته شود
پيامبر(ص) داوري سعد بن معاذ را قبول كرد و گفت او هرچه بگويد و نظر دهد من خواهم پذيرفت.
اوسيان براي رقابت با خزرجيان سعد بن معاذ را تحت فشار قرار دادند تا همانطور كه پيامبر(ص) بني قين قاع را بخاطر خزرجيان بخشيد بني قريظه را به خاطر اوسيان مورد بخشش قرار دهد. اما سعد برخلاف اين پافشاريها، نظر داد كه مردان جنگنده آنها اعدام و اموالشان ضبط و زنان و فرزندانشان اسير شوند.(همان طور كه در عهدنامه امضا شده توسط طرفين آمده بود)
http://qrn.blogfa.com
اما درمسئله اعدام شرح بیان این نکات لازم است
1ـ میان پیامبر اسلام(ص) و بنیقریظه و دو طایفه دیگر بهود، پیمانی منعقد
شده بود که براساس آن، تعهد کرده بودند که هرگز علیه پیامبر و یاران وی
قدمی برندارند و با دست و زبان به آنان صدمهای نرسانند، نیز اسلحه و مرکب
در اختیار دشمنان حضرت قرار ندهند و اگر برخلاف این رفتار نمودند، پیامبر
با آنان همانند دشمن رفتار نماید.
یادآوری این نکته ضروری است که همه جا، جای عفو و بخشش و ترحم نیست.
پیامبر در موردی که آثار تربیتی و اخلاقی وجود داشت، نیز عفو و گذشت، سبب
جرأت و جسارت دشمن نمیشد، نهایت عفو و گذشت را داشت اما در جایی که عفو و
گذشت، موجب جرأت و توطئه چینی میشد، یا عواقب و آثار نامطلوب و غیر قابل
جبرانی داشت، براساس جرم و جنایتی که انجام شده بود، حکم الهی را اجرا
میکرد. جریان بنیقریظه از این گونه موارد بود.
2-ـ یهود بنیقریظه، در جریان جنگ احزاب، شهر مدینه را دچار ناامنی کردند و برای ترساندن مسلمانان به خانههای آنان ریختند. اگر مراقبت پیامبر نبود و گروهی را برای استقرار امنیت در شهر، از لشکرگاه به داخل شهر اعزام نمیکرد، چه بسا نقشه شوم بنی قریظه عملی میشد و شهر به دست آنان سقوط میکرد و مجاهدان مسلمان را میکشتند و اموالشان را به غنیمت میگرفتند و زنان و اولاد آنان را اسیر میکردند.
3ـ حکم تورات درباره جنگ چنین است: «هنگامی که به قصد نبرد، آهنگ شهری نمودید، نخست آنان را به صلح دعوت نما، و اگر آنها از در جنگ وارد شدند، شهر را محاصره کن و چون بر شهر مسلط گشتی، همه مردان را از دم تیغ بگذران، ولی زنها و کودکان و حیوانات و هر چه در شهر موجود است، همه را به عنوان غنیمت بردار». وپیامبر نیز به حکم همان تورات با آنان عمل کرد
4ـ پیامبر پذیرفته بود که یهود بنی قریظه با وجود خیانتی بزرگی که کرده بودند، میتوانستند اسلام بیاورند، تا از جنایات آنان صرف نظر کند و آنان به زندگی خود ادامه دهند، ولی لجاجت کرده، بر دشمنی نسبت به اسلام پافشاری کردند!
5ـ پیش از بنیقریظه، پیامبر(ص) یهودیان بنیقین قاع و بنیالنضیر را بخشید اما آنان رفتند و کفار قریش را تحریک کردند، که جنگ بدر و احزاب را علیه مسلمانان راه انداختند و صدمات و خسارات زیادی به مسلمانان وارد شد! اگر مجدداً به یهودیان اجازه میدادند که از مدینه خارج شوند، باز علیه مسلمانان دست به توطئه و دشمنی میزدند.
7ـ گزارشها درباره تعداد کسانی که کشته شدند، بسیار متفاوت است. حداکثر یک هزار تن و حداقل چهل تن ذکر شده است. ناهمگونی آمار، درستی گزارشها را زیر سؤال میبرد.
http://www.pasokhgoo.irآن چه این گزارش تاریخی را به مظان کذب می رساند اظطراب متن و مخالفت آن با قرآن می باشد.
چون اگر مضمون حدیثی با نص وظاهر قرآن در تعارض باشد فاقد اعتبار است . از نظر متن به اشکالات چندی بر می خوریم :
1-طبق نقل تاریخی پیامبر مردان بنی قریظه را در یک خانه ی یک زن جمع نمود و این جمعیت بزرگ(700 نفر) در خانه یک زن بیوه معقول نمی باشد.
2- اعدام این همه انسان مخالف سيره پيامبر مي باشد. چون پيامبر با بني نضير ، بني مصطلق و بنی قینقاع، فقط به جلاي وطن به آنان حكم كرد و موقعيت آنان و همكاري آنان با دشمن رسول خدا در يك مرتبه است و اين حكايت مخالف سيره و معارض مي باشد
http://www.kateb-hazara.ne
نخستین موردی که درستی ماجرا را دچار تردید میکند تعداد کشته شدگان است: ۷۰۰، ۸۰۰ و ۹۰۰ نفر نوشتهاند. نهصد مرد بالغ نشانهٔ چهار هزار یا بیشتر جمعیت است. این درحالی است که در آن زمان در مدینه و پیرامون آن به چند هزار نفر نمیرسیدند، که چهار هزار نفر آنان بنی قریظه باشد.
دومین تردید پیرامون چگونگی کشته شدن اسیران است؛ که بسیار مشوش و مختلف است.
سومین تردید به خاطر سیره پیامبر اسلام در جنگهای پیشین (و پسین) است. با
بررسی در جنگهای او همواره عطوفت و بخشش مقدم بر انتقام و کشتار است.
همچنین از همان ابتدای ورود به مدینه رفتارش با دو تیره اوس و خزرج همواره
چنان بود که تمایل هر دو جانب را به یک اندازه رعایت میکرد. بسیار بعید
به نظر میرسد که در چنین موردی تبعیض قایل شود و یا دستوری دهد که به
تبعیض بگراید(ویکی پدیا)
اما بر فرض بعید هم که بپذیریم که پیامبر دست به اعدام سران وجنگجویان این گروه به تعدادی که بعضی نوشته اند زده است باید گفت نکته ای که باعث شد پیامبر رفتار دو قبیله دیگر پیمان شکن را با بنی قریظه نکندد اطمینان وی از این مطلب بود که آنها بعد از آزادی بار دیگر علیه اسلام ومسلمانان وارد عمل خواهند شد
آیاتی که خداوند در مورد پیمان شکنان بنی قریظه بعد از پیروزی نازل فرمود:
وانزل الذين ظاهروهم من اهل الكتاب من صياصيهم وقذف في قلوبهم الرعب فريقا تقتلون وتاسرون فريقا / واورثكم ارضهم وديارهم واموالهم وارضا لم تطاوها وكان الله علي كل شيء قديرا
وهمچنین تصریح به پیمان شکنی آنان:
"او کلما عاهدوا عهدا نبذه فریق منهم بل اکثرهم لا یومنون "
این آیه نیز شان نزولش در مورد یهودیان پیمان شکن است :
"ان شر الدواب عندالله الصم البکم الذین لا یعقلون "
در مجموع یهودیان به فرموده قرآن پر عداوت ترین گروه علیه اسلام معرفی شده اند که شاید بتوان گفت بیشتر از مشرکین وبت پرستان مایه اخلال وسلب امنیت در جامعه اسلامی بودند:
"لتجدن اشد الناس عداوه للذين آمنوا اليهود والذين اشركوا"
تا جایی که در سوره بقره دهها آیه درباره منافقین واهل یهود ومذمت آنان نازل شد ه است نه در اسلام در ادیان قبل از اسلام نیز اهل یهود نافرمان وبهانه جو بوده اند وسیره غالب آنها سرکشی از حق و آزار واذیت پیامبران بنی اسرائیل بوده است که قرآن به این نکته نیز اشاراتی دارد :
واذا قيل لهم آمنوا بما انزل الله قالوا نومن بما انزل علينا ويكفرون بما وراءه وهو الحق مصدقا لما معهم قل فلم تقتلون انبياء الله من قبل ان كنتم مومنين
لقد اخذنا ميثاق بني اسراييل وارسلنا اليهم رسلا كلما جاءهم رسول بما لا تهوي انفسهم فريقا كذبوا وفريقا يقتلون
لعن الذين كفروا من بني اسراييل علي لسان داود وعيسي ابن مريم ذلك بما عصوا وكانوا يعتدون
3- باز فاضلی در این فایل صوتی به طرح مسئله برده داری در اسلام وانتقاد شدید از این مسئله پرداخته است
جواب:
ه من قبلا جواب این مسئله را در لابلای مطالب قبلی داده ام اما کسانی که می خواهند دراین زمینه مطالعه جامع داشته باشند توصیه می کنم که به تفسیر نمونه جلد 21 تفسیر آیه 4 سوره محمد رجوع کنند
4-
در این قسمت مستشکل اشکال دقیقی را مطرح نموده است وآن اینکه امامان شیعه
از اولین آنها تا آخرین هیچ کدام یک دوخط ننوشته اند که از خود باقی
بگذارند جواد فاضل که مترجم نهج البلاغه است در مقدمه آن می نویسد که
اینها نوشته شیخ رضی است شیخ رضی چهارصد سال بعد از امیر مومنان زندگی می
کرده وآمده یک مقدار حدیث جمع کرده وگفته که اینها را علی گفته است در
حالی که حضرت علی نوشته ای از خود به جای نگذاشته است حضرت رسول هم قرآن
را حفظی می گفته یک کلمه پیدا کنید که نشان دهد وی چیزی نوشته باشد حالا
این را که به دستتان رسیده خوبه بده غلطه ماست مالی شده نشده هیچ معلوم
نیست وسندیتی ندارد
جواب:
پیامبر اسلام هر چند که خطی از قرآن ننوشته است که به دست ما برسد اما کاتب داشته است واصلا در زمان قدیم بزرگان وامرا وپادشاهان هم همین گونه بوده اند سخنان آنها ووقایع موجود در حکومت را کاتبان مخصوص آنها می نوشته اند که البته از میان افراد مورد اعتماد انتخاب می شده اند پیامبر اسلام نیز کاتب داشته است واین افراد را خود وی انتخاب می کرده است که به آنان کتّاب وحی گفته می شود
در قدیم از آنجا که امر نگارش کار تقریبا مشکلی بود ومثل امروز کاغذ واسباب نگارش خیلی فراهم نبوده ونوشته ها را بر پوست حیوان یا الیاف دیگر می نوشته اند لذا امر نگارش را افراد خاصی بر عهده داشته اند که گاه اصلا شغلشان هم همین بوده است البته معمولا کتابهایی که ابتدائا نگارش می شده خود نویسنده به دست خود می نوشته است ولی بعدها برای نگارش مجدد کاتبان مخصوص این کار را انجام می داده اند سخنان ائمه وپیامبر علیهم السلام غالبا در قالب موعظه وسخنرانی یا جواب به سوالات است پس دلیلی نداشته که بنشینند اینها را بنویسند بلکه خود شنوندگان آنان را حفظ وضبط می کرده اندکه البته ما برای فهم صحت وسقم احادیث شرایط وضوابط خاصی داریم واصلا علم رجال ودرایه در همین باب تاسیس شده است وهر حرف وحدیثی را نمی توانیم قبول کنیم باید ناقل آن عادل یا ثقه باشد وتمام سلسله روات تا امام معصوم یا پیامبر نیز معلوم باشند وهیچ کدام از آنها مشهور به کذب نباشد در ثانی ممکن است روات همه معلوم باشند ومشکل اخلاقی ودینی هم نداشته باشند لکن متن حدیث با ظاهر قرآن مخالف باشد در اینجا هم ضوابط خاصی برای پذیرش یا عدم پذیرش حدیث وجود دارد باز هم بین احادیثی که مربوط به مسائل اخلاقی اند واحادیثی که مربوط به احکام فرق می کند
اما در مورد قرآن : پیامبر اصل قرآن را خود حفظ بوده وآن را بعد از نزول وحی بر کاتبان ابلاغ می نموده که عبارت بودند از حضرت علی علیه السلام -ابی بن کعب - زید بن ثابت - طلحه - زبیر -خلفایسه گانه ، ابوسفیان و دو پسرش معاویه و یزید، سعیدبن عاص و دو پسرش ابان و خالد، سعدبن ابی وقاص، عامربن فهیره، عبداللهبن ارقم، عبداللهبن رواحه، عبداللهبن سعدبن ابی سرح، ابیبن کعب، ثابتبن قیس، حنظلةبن ربیع، شرحبیلبن حسنة، علاءبن حضرمی، خالدبن ولید، عمروبن عاص، مغیرةبن شعبه، معیقببن ابی فاطمه الدوسی، حذیفة وافراد دیگری که مجموعا به 43 نفر می رسند
لکن اصلی ترین کاتبان حضرت علی علیه السلام وزید بن ثابت بوده اند اکثر کتاب قرآن را نه تنها می نوشتند بلکه آن را حفظ هم می کردند
اما علت اینکه تعداد کاتبان این همه زیاد بوده این است که احتمال خطا ونسیان ویا تبانی در حذف یا خلق آیه ای وجود داشته نداشته باشد وراه هر گونه بهانه جویی برای ادعای تحریف قرآن بعد از رسول اسلام بسته باشد بنابراین پیامبر اسلام خو.د شخصا قرآن را بر کاتبان می خوانده وبر آنها نظارت داشته است همچنین گفته اند که
هرگاه آیهای نازل میشد پیغمبر کس یا کسانی از نویسندگان وحی را احضار نموده و دستور نوشتن میفرمود. نویسندگان وحی آیات را با دقت مینوشتند و بر پیامبر گرامی میخواندند. گاه بود که او خود انگشت بر روی کلمه مینهاد و آنرا میپرسید و یا دستور میداد که هر آیهای را در کجا باید گذارد. در اواخر عمر گاهی بر روی درست نوشتن، واضح نوشتن بعضی از حروف کشیده و یا دندانهدار کردن حرفهایی نیز تذکراتی میفرمود.
واما
قرآن به روایت مختلف نقل شده 14 نوع روایت در نقل داریم اختلاف اینها در
مضمون نیست بلکه صرفا در قرآئت است از این 14 نقل 7 نقل مشهور و7 نقل غیر
مشهور است واز این هفت نقل مشهور مشهورترین ومعتبرترین آن از نظر شیعه
ودیگر مسلمانان روایت حفص از عاصم است وعاصم نیز از علی علیه السلام
بنابراین این قرآن با یک واسطه از علی علیه السلام نقل شده است تا جایی که
من اطلاع دارم فقط در کشور مغرب است که قرآن آنهابر اساس روایت نافع از
ورش می باشد
اما دلیل این تکثر در قرائت چه بوده آیا کاتبان عصر رسول خدا مرتکب خطا در نوشتن شده اند ؟ خیر از آنجا که در بدو امر در زبان عربی نه نقطه وجود داشته ونه اعراب گذاری وهر شهر وده وکوره عرب هم برای خود لهجه وقانون خاصی در تلفظ داشته اختلاف در قرائت واعراب امری عادی بوده اعرب گذاری ونقطه بعدا در رسم الخط عربی شکل گرفت البته همان گونه که گفتم این اختلافات در نقل صرفا در اعراب وقرائت است ولی اصل معنا ومضمون یکی است بنابراین این تکثرات موجب تحریف قرآن نمی شوندقرآن حفص اگر نگوییم که همان قرآنی است که بر پیامبر نازل شده است حداکثر اختلاف بین آن دو در چند کلمه آن هم در تلفظ واعراب است هیچ مستشکل ومستشرقی هم نتوانسته تا کنون دلیلی بر تحریف قرآن بیاورد ما نمی خواهیم به آیه قرآن که فرموده" انا نحن نزلنا الذکر وانا له لحافظین" استناد کنیم چون ما در مورد کتابی که اصلش مورد نقد مخالفینی چون فاضلی است نمی توانیم از خود قرآن استناد کنیم لکن شواهد تاریخی به خوبی گویای ادعای ماست ـآقای فاضلی می گوید مترجمین قرآن همیشه سعی کرده اند آیاتی را که به نفع خدا نیست طور دیگر ترجمه کنند همین حرف نشان از عدم تحریف قرآن دارد چون اگر این آیات واقعا بر ضد خود خداست مترجمین ومفسرین اصلا اینها را حذف می کردند چرا ترجمه را عوض کنند یا خود لفظ عربی را عوض وبدل می کردند نه ترجمه را (که دستشان رو نشود!!!!)یا مثلا دوستداران پیامبر سعی می نمودند آیاتی را که چندان با بحث ارادت آنها به پیامبر سازگار نیست از قرآن حذف کنند یا اصلا خود پیامبر این کار را می کرد مثل آیات " ولو تقول علینا بعض الاقاویل لاخذنا منه بالیمین ثم لقطعنا منه الوتین
یا آیاتی که در ظاهر بوی توبیخ داردمثل: لم تحرم ما احل الله لک
اما در مورد نقل حدیث:
همان طور که گفتم ما برای صحت وسقم حدیث ضوابط واصلا علم گسترده وخاصی داریم بنابراین آنچه امروز از گفتار ائمه اطهار در دست ماست از فیلتر خاص گذشته است درست است که پاره ای از احادیث هنوز بررسی نشده اند د ولی این روایات غالبا مربوط به مسائل اخلاقی واجتماعی اند که طبق فرموده ائمه اطهار اگر مخالف قرانند رد می شوند واگر موافق آنند د پذیرفته می گردند که باز هم این کار فقیه است نه عوام
در
احادیث احکام ضوابط وشرایط پذیرش حدیث سخت تراز احادیث اخلاقی وغیره است
واصطلاحا در باب اخیر تسامحی وجود دارد که در باب احکام وجود ندارد
واما در مورد نهج البلاغه :
نهج البلاغه شیخ رضی تما م گفتارها واحادیث علی علیه السلام نیست بلکه قسمتی از آن است که شامل سه بخش حکمتهای کوتاه- سخنرانیها و نامه ها می شود به هر حال نامه ها که مکتوب بوده وبه دست خود حضرت نوشته شده است وتوسط کاتبین وناقلین به آیندگان منتقل شده است وشیخ رضی هم با توجه به آن جایگاه علمی ومعنوی آدمی نبوده که همین طور فله ای هر حدیث وخطبه ای را که به دستش می رسیده بیان کند به هر حال او هم این احادیث را از لحاظ صحت وسقم بررسی می نموده واصلا این سیره تمامی علما از زمان غیبت تا کنون بوده است
علاوه براین ما در نهج البلاغه با چنان عظمت کلامی و فصاحت وبلاغتی روبرو هستیم که انتساب اینها به غیر امام معصوم ظنی بیهوده است
نکته
مهمی که در نقل حدیث بوده اینکه از همان زمان قدیم کسی که حدیثی را از
امام نقل می نموده حتما می باید سلسله راویان پیش از خود را نقل می کرده
چون از همان زمان مسئله صحت وسقم حدیث در میان علما ومردم امری جدی بوده
است وبلکه شخص برای نقل حدیث نیاز به اجازه از یک مجتهد وعالم فرهیخته
داشته یعنی می بایست هم منقول الیه مورد اعتماد باشد وهم روایت برای منقول
منه به حد حجیت در صدور ودلالت رسیده باشد
اما در مورد خطبه ها که معلوم است حضرت خطبه را بیان می کرده ونمی نوشته بنابراین باید اینجا کاتبانی در کار بوده باشند ولی آنچه بیش از همه چیز واضح است اراده الهی بر حفظ وضبط صحیح این گفتارهای ارزشمند بیش از همه چیز دخیل بوده است شما نگاهی به خطبه ها بیاندازید وببینید آیا می توان اینها را به شخص دیگری غیر از علی علیه السلام نسبت داد؟ آن هم در دنیای بی سوادی وجهالت آن روز آنها هم که با سواد بوده اند بازسطح پایین یا متوسط بینش وعرفان وعلمشان به گفتن این بیانات قد نمی داده است پس محکم ترین سندبرای نهج البلاغه خود نهج البلاغه است کلام علیٍ علیٌ
البته در این زمینه تحقیقات مفصلی نیز در موضوع سندیت نهج البلاغه صورت گرفته است مثل مصادر نهج البلاغه اثر آقای عبدالزهراء و مدارک نهج البلاغه اثر آقای رضا استادی
5- پنجمین ایراد در این فایل مربوط به برخی اعمالی است که گاها ازنظر دیگران شرک محسوب می شودما معتقدیم برخی سنت ها واعمال مسلمانان مصداق شرک است ولی بعضی چیزها را هم شرک نمی دانیم که البته فاضلی ظاهرا هر دو مورد را به تبعیت از طوایفی مثل وهابیون مصداق شرک معرفی می کند
جواب:
آن چیزی را که از آن دفاع می کنیم بحث ارادت وتوسل شیعه به ساحت ائمه اطهار است ما از آنجا که قائل به عصمت ایشان هستیم و جایگاه آنان را بلند وشامخ وایشان را مقرب می دانیم طبق فرموده قرآن که " فابتغوا الیه الوسیله" قائلیم که برای دعا واستغفار وسلوک توحیدی ومعرفتی باید به وسیله چنگ زنیم بعضی ارادتشان به ائمه اطهار فقط یک عشق خالی است این را رد می کنیم چون هر جا که عشق بدون معرفت در وجود انسان ریشه دواند سرانجام سر از بدعت یا غلو و شرک در می آورد ما به ساحت ایشان ارادت وعشق می ورزیم اما این عشق در عرض عشق ومحبت ما نسبت به خدا نیست همان گونه که اطاعت ما از ایشان درعرض اطاعت از خدا نیست بلکه این عشق واطاعت در طول ومفروغ از شناخت وارادت ما نسبت به خالق هستی است وخود پرودگار نیز در قرآن به هر دو جنبه عشق واطاعت از ایشان امر فرموده وهمچنین اطاعت از ایشان را در طول اطاعت خود معرفی می کند
قل ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله و يغفر لكم ذنوبكم و الله غفور رحيم
بگو اگر خدا را دوست دارید از من اطاعت کنید تا خدا شما را دوست داشته باشد وگناهانتان را ببخشد وخدا غفور ورحیم است
ودر جای دیگر به مسئله دوستی اشاره می کند که البته اشاره به اطاعت نیز هست چون دوستی همیشه در کنار خود اطاعت را نیز به همراه دارد والا دوستی ، دوستی حقیقی نیست
قل لا اسالكم عليه اجرا الا الموده في القربی
منظور از ذوی القربی هر خویشاوندی نیست بلکه اشاره به اهل عصمت دارد
اما این محبت وارادت در حد محبت نسبت به خدا نیست بلکه محدود است اگر به پرستش منتهی گردد کفر است اگر به غلو منتهی گردد شرک است سجده بر آستان آنها نیز که فاضلی به آن اشاره کرده نیز مصداقی از شرک است چون سجده تنها بر خدا جایز است این شرک هم گاه در عمل است وگاه در زبان متاسفانه بعضی مسلمانان نا آگاه در ارادت ورزی شان فقط یک عشق تو خالی وبدون فکر ومعرفت دارند واین نتیجه اش این می شود که شخص ه دف را با وسیله خلط کند وبگوید :
" خدای من حسین است "
یا اینکه فکر کند خود را در پیشگاه قدیسان ذلیل نشان می دهد ولی نمی داند که عملا دارد به آنها جسارت می کند آنجا که می گوید:
"همه عالم می دونن که من سگ رقیه ام"
وگاه همین عشقهای تو خالی سر از خرافات وبدعتها نیز در می آورد که اگر بخواهم اینجا یکی یکی اینها را بر شمارم مثنوی هزار من کاغذ می شود
به هر حال دو نوع اظهار عشق وارادت داریم یکی عین توحید ودیگری عین شرک است
دلیل دوم اینکه نفس شناسی - امام شناسی وخداشناسی به یکدیگر گره خورده اند به هر کدام که انسان معرفت تام پیدا کند به دوتای دیگر هم معرفت تام پیدا کرده است در دعا هم می خوانیم :" اللهم عرفنی نفسک فانک ان لم تعرفنی نفسک لم اعرف رسولک اللهم عرفنی رسولک فانک ان لم تعرفنی رسولک لم اعرف حجتک اللهم عرفنی حجتک فانک ان لم تعرفنی حجتک ضللت عن دینی "
واین نشان می دهد که توحید با امامت گره خورده اند واز هم جدا شدنی نیستند وحدیث سلسله الذهب نیز کاملا موید این معناست این حدیث بسیار معتبر ومشهورقدسی که از امام رضا علیه السلام نقل شده است چنین است :
کلمه لا اله الا الله حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی
کلمه توحید حصن ومامن من است هر کس وارد حصن من گردد از عذاب من ایمن است
سپس امام فرمود وانا من شروطها یعنی من امام از شروط کلمه توحیدم (وبدون ولایت ما شما به وادی توحید راه نمی یابید ودر این حصن داخل نمی شوید)
پس عدم معدفت وشناخت نسبت به امام مساوی با محرومیت انسان از حقیقت توحید است وبلکه بالاتر از این مساوی با ضلالت دین است چرا که فرمودند :" من مات ولم یعرف امام زمانه مات میته جاهلیه"کسی که بمیرد ونسبت به امام زمان خود معرفت پیدا نکرده باشد مرگش مرگ جاهلیت است
در اینجا منظور از معرفت شناخت تنها نیست بلکه در ک کردن حقیقت امامت در معنای کامل عرفانی است
شبهه بیست وسه:
منظور از شراب بهشتی چیست ؟
مستشکل با استناد به یکی از ترجمه های قرآن که مقداری درمعنای کلمه شراب مصلحت بینی به خرج داده وآن را آب ترجمه کرده باز گمان نموده که مترجمین خواسته اند به کمک خدا بیایند واشتباهات وغلط های او را بپوشانند وی فکر می کند که در طول تاریخ اولین نفری است که کلمه شراب را در قرآن دیده وهیچ یک از عوام قبل از این متوجه این موضوع نبوده اند باید به آقای فاضلی عرض کنم که قبل از تو میلیونها نفر این کلمه را در قرآن دیده اند اما آنها مثل تو جاهل نبوده اند که شراب بهشتی را همان شراب مست کننده دنیایی بدانند چون خود قرآن دارد می گوید " لا یصدعون عنها ولا ینزفون" یعنی آن شرابی است که بهشتیان از نوشیدن آن دچار سرسام وگیجی نمی شوند یعنی دقیقا خصوصیات شراب دنیایی را از آن نفی می کند آن شراب شراب مخصوصی است که هیچ کس آن را ننوشیده که بداند چیست برای همین خداوند صرفا از آن تعبیر به شراب یعنی نوشیدنی می کند ونه در اینجا بلکه در جاههای متعددی از قرآن " شراب" به معنی آب یا نوشیدنی به معنای کلی آمده است
مثل:
فانظر الي طعامك وشرابك لم يتسنه
اركض برجلك هذا مغتسل بارد وشراب
وما يستوي البحران هذا عذب فرات سايغ شرابه وهذا ملح اجاج
يخرج من بطونها شراب مختلف الوانه فيه شفاء للناس
هو الذي انزل من السماء ماء لكم منه شراب ومنه شجر فيه تسيمون
اینجا فاضلی باز همان اشتباهی را مرتکب شده که در مورد کلمه " دبر" مرتکب شده بود وجواب ما اینجا مشابه همان جواب است شراب در لغت عرب به معنی نوشیدنی است حال این نوشیدنی آب می تواند باشد عرق می تواند باشد آب میوه وغیره می تواند باشد .... لکن به دلیل استعمال زیاد این کلمه در معنای مسکر ،منقول ومتبادر در همین معنا شده است و این بدان معنا نیست که معنی ریشه ای خود را ترک کرده باشد ودیگر نتوان آن را در معنای لغوی که معنای اعم دارد استعمال نمود بنابراین هر جا که این کلمه یا هر کلمه ای را بشنویم که دو معنای منقول ولغوی دارد وقرینه ای هم در کار نباشد آن را حمل بر معنای لغوی می کنیم به خصوص اینکه قرآن از مسکر به خمر تعبیر می کند نه شراب ثانیا در جای دیگر از شراب بهشتی به" شرابا طهورا"یعنی شراب پاک تعبیر می کند پس مسکرنیست چون شراب مسکر را خود شریعت نجس می داند حال مترجم هم اشتباه نموده ما نمی خواهیم از مترجمین دفاع کنیم چون قرآن واقعا برای ترجمه نیاز به دقت فراوان دارد به هر حال هر مترجمی کم وبیش مرتکب سهو در تر جمه می شود معنای شراب در این آیه نه آب است که آقای مترجم گفته ونه مسکر است که فاضلی می گوید بلکه به نوشیدنی خاصی است واگر مترجمی هم تر جمه به نوشابه کرده منظور آب نوشین ونوشیدنی گواراست مشکل فاضلی این است که انتظار دارد همه ترجمه ها دقیقا یکی باشند این گونه نمی شود چون جملات زبان عربی راخیلی اوقات تحت اللفظی نمی توان معنا کرد همان گونه که در ترجمه متون انگلیسی هم همین گونه است شما دوتا کتا ب یا متن را پیش روی چند مترجم بگذارید خواهید دید که در پایان ترجمه ها عین هم نیستند هرچند که همه آنها در کل یک معنا ومفهوم را می رساند
در جای دیگرطبق آیه " علی سرر موضونه" همین سوره اشکال کرده که در بهشت تخت های مرصع وجواهر نشان به چه درد آدم می خورد اینجا جواهر سرمایه است اما توی بهشت چه آن هم برای مردها ؟
جواب: اینجا جواهر سرمایه است آنجا زینت وابهت
حال اگر فاضلی از جواهروطلا خوشش نمی آید مشکل خودش است شاید دیگران خوششان بیاید
شبهه بیست وچهار:
فلسفه محلل
در قرآن ودر باب ازدواج وطلاق مسئله ای به نام تحلیل داریم به این صورت که در صورتی مرد سه باز زن خود را طلاق دهد دیگر نمی تواند با آن زن ازدواج کند مگر آنکه آن زن با کس دیگری ازدواج کند وباز از او طلاق بگیرد
فَإِن طَلَّقَهَا فَلاَ تَحِلُّ لَهُ مِن بَعْدُ حَتَّىَ تَنكِحَ زَوْجًا غَيْرَهُ فَإِن طَلَّقَهَا فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْهِمَا أَن يَتَرَاجَعَا إِن ظَنَّا أَن يُقِيمَا حُدُودَ اللّهِ وَتِلْكَ حُدُودُ اللّهِ يُبَيِّنُهَا لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ
حال فاضلی اشکالش این است که چرا در بحث محلل زن باید به اجاره برود ومرد نباید به اجاره برود؟
جواب:
شاید فاضلی گمان کرده که منظور از ازدواج زن با یک مرد دیگر ازدواج موقت است در حالی که در آیه لفظ" طلقها" آمده پس منظور ازدواج دائم است چون در ازدواج موقت طلاق وجود ندارد ثانیا ازدواج موقت هم یک ازدواج حقیقی است ونامش اجاره نیست ثالثا: اگر مرد می بایست به اجاره برود باز اشکال می کردی که چرا مرد باید به اجاره برود نه زن
واما فلسفه تحلیل: اولا وقوع چنین موردی بسیار شاذ ونادر است ازآنجا کهخداوند به مسئله تحکیم بنیان خانواده اهمیت ویژه ای می دهد می خواهد کاری کند که در دفعه سوم مرد جرات طلاق نداشته باشد چون دو طلاق قبلی وبعد ازدواج یا رجوع دوباره نشان می دهد که او همچنان به همسر خود وزندگی با او علاقه مند است ودر دفعه سوم چون خوف این را دارد که بعد از طلاق زن او با کس دیگری ازدواج نکند یا اینکه ازدواج کند ودیگر طلاقی در کار نباشد وبه همان شوهر دوم علاقه مند گردد لذا دیگر جرات طلاق دادن را ندارد وخدا خواسیته بدین وسیله زن ملعبه دست مرد نشود که هر روز بتواند او را طلاق دهد علاوه بر این تکثر طلاق ورجوع دوباره حاکی از سست بوده اختلاف وعلت طلاق دارد پس دیگر باید با همسر خود راه مدارا وآشتی در پیش گیرد
شبهه بیست وپنج :
تنظیم فعلی قرآن بر اساس چه مدرکی است؟
اشکال خوبی است
فاضلی به بیان نویسنده ای به نام م- مهر آسادر مجله بیداری استناد کرده که گفته : هیچ یک از مومنانی که به تشریح وتوصیف قرآن پرداخته تا کنون نگفته ونمی گویند که آیا خدا قرآن را با چنین نظم وترتیبی سوره بندی کرده وسخنانش را با این قالب به زمین فرستاده است ویا قرآن را همان جمع کنندگان آیات به این گونه تنظیم کرده وسوره ها را با این اندازه ومقیاس آراسته اند زیرا اگر تنظیم از خداست پس باید تمام قرآن به صورت مجلد دست نویس یا چاپ شده از آسمان به زمین آمده وبا همین ترکیب وشمایل که در دست ماست به رسول اسلام تسلیم شده باشد واگر تنظیم این مصحف کار بشر پس از جمع آوری آیات است پس به طور قطع سوره بندی وتعیین محتوا واندازه سوره ها باید کار مومنان باشد بنابراین جمله بسم الله الرحمن الرحیم در ابتدای هر سوره را مصححین قرآن جای گذاری کرده اندوتعداد آیات واندازه سوره هارا نیز همانها تعیین کرده اند وکاری است سلیقه ای ومطلبق میل واراده آدمی با این اوصاف وبا تنظیم بشر چگونه است که نبودن جمله بسم الله الرحمن الرحیم در ابتدای سوره توبه را مومنان وشیفتگان دین جزو ابهامات الهی دانسته ومنتسب به خدا می کنند در حالی که گذاشتن این جمله در ابتدای هر سوره کار آدمیان بوده وبه تبع آن نگذاشتن آن در سوره توبه نیز از تمایل آدمی بر خاسته است
جواب:
اگر بگوییم تنظیم قرآن به صورت فعلی کار خداوندبوده یعنی به همین صورت وبا همین ترتیب وکمیت نازل شده لازمه اش این نیست که پس می باید به صورت یکجا ومدون نازل می شده است چون مصلحت الهی بر نزول تدریجی قرآن بوده است علاوه بر این جمع آوری قرآن بعد از پیامبر یک مسئله است ومدون نازل شدن یا نشدن قرآن مسئله ای دیگر زیرا جمع آوری قرآن می تواند جمع آوری قرآن مدون باشد یا غیر مدون
در ثانی طبق آیه " ان علینا جمعه وقرآنه" معلوم می شود که اراده الهی خود موثر در چگونگی تدوین قرآن از لحاظ قرائت وکمیت سور وآیات بوده است
اما آیا این کمیت مشخص در سور وآیات توسط جمع آورندگان صورت گرفته یا توسط خداوند یا شخص پیامبر ؟
جواب:
درست است که اختلافاتی در این مورد وجود دارد ولی آنچه مسلم است این است که وجود بسم الله الرحمن الرحیم از جمع آورندگان نیست بلکه آغاز نزول هر سوره با بسم الله الرحمن الرحیم بوده است واصلا این جمله جزوی از آیات قرآن است وچیز اضافه شده ای نیست در این مورد اختلافی وجود ندارد
اما در مورد ترتیب سوره ها وآیات بنابر قول اصح ومستند این ترتیب در زمان خود رسول اسلام وتوسط خود ایشان صورت گرفته است زیرا اگر بعد از رسول اسلام صورت می گرفت آنان می باست ترتیب سوره ها را یا براساس ترتیب نزول یا بر اساس ترتیب تعداد آیات از بزرگتر به کوچکتر یا بر عکس تنظیم کنند ولی چنین ترتیبی نشان از این دارد که فقط پیامبر می توانسته دخیل در این چینش ونظم باشد وبه گفته حضرت آیت الله معرفت : "يكي از معروفترين اسامي سوره حمد، فاتحهالكتاب است و اگر قرآن در زمان پيامبر (صلالله عليه و آله و سلّم) جمعآوري نشده بود، چرا اين سوره را به اين اسم نامگذاري كردهاند؛ در حالي كه كه قطعاً اين سوره طبق ترتيب نزول، اولين سوره نازل شده نيست. پس ميتوان نتيجه گرفت كه اين سوره چون از نظر نظم و ترتيب در اول قرآن قرار گرفته، فاتحهالكتاب ناميده شده است."
از ابن عباس نقل شده که زمانی که جمله بسم الله الرحمن الرحیم بر پیامبر نازل می شد وی می دانست که سوره قبلی پیایان یافته وسوره جدید نازل شده است "
این حاکی از آن است که تعداد آیات هر سوره نیز در زمان پیغمبر مشخص ومعلوم بوده بنابراین نتیجه این می شود که آن تدوین قرآن که در زمان خلفا صورت گرفته دستگاری در نظم سوره ها یا تعداد آیات نبوده بلکه جمع آوری همان قرآن با همان کمیتی بوده که بر پیامبر نازل شده است
شبهه بیست وشش:
ترجمه های غلط در قرآن
در این بخش فاضلی اشکالی در باب ترجمه بعضی لغات قرآن وارد کرده که وقتی من حرفهای او را گوش کردم دیدم همه حرفهایش درست است واتفاقا من خودم نیز قبلا در ترجمه قرآن با چنین اشکالاتی روبرو شده ام چند کلمه را فاضلی به عنوان نمونه آورده مثل
واقتلوا: جنگ کنید
واضربوهن: زنانتان را نصیحت کنید
عالمین: انسانها
بله این ترجمه ها سیاه کاری مترجمین است معنی واقتلوا: یعنی بکشید معنی واضربوهن: یعنی بزنید ومعنی عالمین یعنی عالمها که یا به عمد ویا به سهو وبه خاطر آشنا نبودن مترجمین با معنای ریشه ای کلمات این گونه معنا شده اند من خودم نیز بعضا به این نوع اشکالات برخورد کرده ام مثلا گفته
فاصبحوا من النادمین: صبحگاه پشیمان شدند
در حالی که اصبح در اینجا به معنی صبح کردند نیست بلکه اصبح از افعال قلبی است مثل جعل - صار ومعنا صرفا این است که آنان پشیمان شدند نه اینکه صبح روز بعد پشیمان شدند
ببینید یک جا هست که چند کلمه مرادف یکدیگرند بنابراین در ترجمه هر کدام را که اخذ کنیم چندان تفاوت ندارد مثل کلمه جور - ستم - ظلم یا مثل کلمه بهشت وفردوس ورضوان ، آوردن هر یک از اینها در ترجمه منعی ندارد حتی در خود قرآن نیز گاه از یک شی چند تعبیر شده مثلا در داستان حضرت موسی علیه السلام در مورد عصای موسی که با معجزه الهی تبدیل به مار می شود در یک جا از این مار تعبیر به "حیه "شده در جای دیگر "ثعبان "ودر جای دیگر تعبیر به "جان "شده یا در مورد آن گل وخاکی که خداوند آدم علیه السلام را ازآن خلق نمود در یک جا می گوید "طین" در جای دیگر می گوید "طین لازب" در جای دیگر" صلصال" ودر جای دیگر "حما مسنون "
حال معانی اینها:
طین لازب یعنی گل چسبنده
صلصال: گل خشک
حما مسنون: یعنی گل سیاه رنگ گندیده که شاید اشاره به گل لجن زار باشد (بنابراین ساختار انسان از منی وقبل از آن از گل گندیده است واین اشاره شاهکار الهی است که از پستترین شی بهترین و خارق العاده ترین موجود را خلق نموده همچنین بدین وسیله حقیقت اولیه انسان را به او یاد آورمی شود تا دچار غرور نگردد)
حال آیا همه اینها قابل جمعند وهیچ تضادی با هم ندارند
واما در مورد حیه- ثعبان وجان
حیه: مار
ثعبان: اسم جنس برای مار است
جان: حیوانی که رنگ چشم او سیاه متمایل به زرد است
حال من این سه معنا را از معتبرترین معجم عربی یعنی معجم الوسیط اخذ کردم در حالی که بعضی مفسرین در معنای این سه واژه چیزهایی گفته اند که اصلا من در معجم ندیدم مثلا ثعبان را گفته اند : مار عظیم ،حیه: مارزنده ، جان : مار بی آزار
در حالی که معنای حیه فقط مار است نه مار زنده واشتباه مترجم این است که چون فکر کرده حیه از ماده حی است پس معنای زنده بودن در آن وجود دارد در حالی که غافل است این اسم برای مار علم است ودیگر اشاره به ریشه لغوی خود ندارد بنابراین حیه هم در مورد مار زنده وهم مرده به کار می رود همچنین ثعبان در هیچ کجای این فرهنگ لغت به معنی مار عظیم نیامده بلکه گفته: اسم عام لکل حیوان من مرتبه الثعابین رتبه الحرشفیات من الزواحف (که اشاره به جنس مار دارد)
همچنین در معنای جان (به تشدید نون)آمده: هر حیوان بی آزاری که رنگ چشم او سیاه متمایل به زرد باشد
همه اینها در معنای کلی اشاره به یک مصداق دارند واختلافشان اعتباری ومبتنی بر خصوصیات جزیی است گاهی ما یک چیز را به صورت کلی وگاه به اعتبار یک خصوصیتی که در آن وجود دارد بیان می کنیم
اینها هیچ یک عیب واشکال نیست بله زمانی که در ترجمه قرآن چیزی خلاف حقیقت ومعنای اصلی کلمه آورده شود اینجا دیگر عملا تحریف صورت گرفته است
اما تحریفی که در یکی از ترجمه ها آمده وفاضلی هم مچ گیری خوبی کرده مربوط به سوره طارق وآیه" یخرج من بین الصلب والترائب " است
بهاء الدین خرمشاهی دیده در این آیه گفته که منی از میان استخوان کمر وسینه جهش می کند وچون دیده که این حرف با علم امروز نمی خواند آمده استخوان ترقوه را تبدیل به لگن خاصره کرده این را قبول داریم که تحریف صریح قرآن است اگر مترجمی واقعا به علم روز تسلط ندارد وحوصله اش را هم ندارد که برود تحقیق کند حق ندارد نص قرآن را تغییر دهد وگمان کند که خدا مرتکب اشتباه وسهو شده
به نظر من باید یک گروه ازاساتید علم ادبیات عرب بنشینند یک ترجمه درست وبدون ایراد وبدون دخل وتصرف ومصلحت بینی بر قرآن بنویسند واین اشکالات را بر طرف نمایندو فقط همان یک ترجمه حق چاپ داشته باشد درست همان کاری که عمر کرد که آمد جامعه آن روز را موظف بر تبعیت از یک قرآن نمود وتمام قرانهای دیگر را جمع آوری کرد
اما شرح آیه:
"یخرج من بین الصلب والترائب"
صلب به معنی پشت است و ترائب جمع تریبه یعنی بالای سینه در معجم الوسیط آمده ترائب: عظام الصدر مما یلی الترقوتین وموضع القلاده یعنی میان دو استخوان ترقوه جایی که گردن بند آویزان می شود
اما چند تفسیر در مورد این آیه می توان ارائه داد یکی اینکه صلب در مورد مرد وترائب در مورد زن است(بنابراین کلمه "بین" قبل از ترائب در تقدیر است) ولی اشکال این است که در ظاهر این حرف با واقعیات علمی سازگار نیست چون علم امروز چنین اعتقادی ندارد که منی زن از ناحیه سینه وپستان سرچشمه گیردمگر آنکه در آینده به واقعیت جدیدی دست یابیم لکن موید این مطلب حدیثی است از رسول گرامی اسلام که در پاسخ به پرسشی درباره جايگاه استقرار آب مرد و آب زن فرمودند: جايگاه استقرار آب مرد : آب او از سر آلت بيرون مي آيد و آن ، رگي است كه در پشت او جريان مي يابد تا هنگامي كه در تخم چپ ، استقرار بيابد . اما جاي آب زن : آب او از استخوان سينه ، آهسته به جنبش در مي آيد و پيوسته نزديك مي شود تا هنگامي كه زن ، كام بيابد(البته من بر حسب اتفاق درموقعی که سرگرم نوشتن این مقاله بودم به این حدیث برخورد کردم )
دیگر اینکه صلب وترائب هردورا مربوط به مرد بدانیم در این صورت منظور این نخواهد بود که محل سرچشمه منی مرد دو ناحیه است وکلمه بین قبل از ترائب مقدر باشد بلکه منظور این است که آب مرد از ناحیه بین پشت وسینه تشکیل می شود چون گفته شده عمدهترین مرکز پیدایش نطفه مرد، نخاع شوکی است، که در پشت مرد و سپس قلب و کبد است، و همین سبب شده که محل عبور نطفه، بین صلب و ترائب معرفی شود
دیگر اینکه بگوییم نطفه مرد در حقیقت از تمام اجزای بدن مرد گرفته میشود، از این رو هنگام خروج، همراه هیجان کلی بدن و سپس سستی آن است، بنابراین صلب و ترائب، اشاره به تمام پشت و تمام پیش روی انسان است(واین فقط یک کنایه است) وروایت امام صادق علیه السلام نیز گویا اشاره به همین مطلب است : مني ، آن چيزي است كه به سببش استخوان ها شل مي شوند و بدن سست مي گردد و موجب غسل استودراصول کافی جلد 4 نقل است که مـردى از عـامـه گـويد: من با امام صادق عليه السلام نشست و برخاست داشتم یک روز آنحضرت بمن فرمود: عطسه از كجا بيرون آيد؟ گفتم : از بينى ، فرمود: بخطا رفتى ، گفتم : قربانت از كجا بـيـرون آيـد؟ فـرمـود: از هـمـه بـدن ،چـنـانـچـه مـنـى از هـمـه بـدن بـيـرون آيد گرچه از احليل (يعنى آلت مردى ) خارج شود، سپس فرمود، آيا نبينى كه چون انسان عطسه زند همه اعضاء بدنش تكان خورد؟(اصول کافی جلد 4)
پاسخ به شبهات رضا فاضلی
تنزل مقامی در کلام خداوند
در این بخش مستشکل به مسئله عدم اشاره قرآن به خلقت میلیاردها کهکشان نموده واینکه در قرآن فقط به خلقت کوهها واستوار کردن زمین به وسیله آنها وتزیین آسمان به وسیله ستارگان وآفرینش خورشید وماه سخن گفته واین بحث غیر علمی که خورشید از مشرق طلوع می کند ودر یک چشمه گل آلود فرو می رود
فاضلی سوالش این است که اولا چرا مسائل علمی در قرآن بیان نشده است وثانیا صحبت خدا در مورد بعضی مسائل بر اساس علم وقوانین امروزی نیست
جواب:
اولا این گونه نیست که قرآن اشاره به هیچ مسئله وحقیقت علمی نامکشوف نکرده باشد ودر این زمینه ومعجزات علمی قرآن کتابهای زیادی نوشته شده است
ثانیا
: قرآن کتاب هدایت معنوی است نه کتاب علمی اگر قرار بود خداوند همه مسائل
علمی عالم را در قرآن بیان کند می باید به جای یک جلد قرآن دهها هزار جلد
نازل می شد از آنجا که به مرور زمان واقعیات علمی بر همگان کشف می شود
دلیلی ندارد که قرآن پیشاپیش آنها را بیان کند به خصوص اینکه اگرقرآن
بخواهد قبل از واضح شدن برهان عینی وعلمی وتجربی از مسائل نا مکشوف حرف
بزند اذهان مغشوش شده وقرآن از هدف اصلی خود که ترسیم راه وهدف سعادت
انسان است باز می ماند ترسیم علم در اسلام وقرآن یک ترسیم هدایت گرانه
است که مثلا علم آموزی در چه رتبه ای از اهمیت است ورابطه بین دین ودنیا
وعلم ومعنویت چیست وعلم در کدام بخش از اصول یا فروع زندگی قرار دارد ولی
اینکه بیاید ریز مسائل علمی را هم بیان کند این چنین تعهدی بر خدا نیست
اگر مسائل علمی را بیان نکند بعدا خود مردم به این واقعیات می رسند ولی
اگر راه وهدف معنوی را بیان نکند هیچ گاه جامعه به یک درک وحقیقت جامع وکامل
در این باره دست نمی یابد وعدم اشاره به خلقت میلیاردها کهکشان هم بدین
خاطر است هر چند که در این مورد هم به صورت کلی خداوند از کلمه" سموات"
نام برده که احتمالا منظور از سموات کهکشانها یا مجموعه ای فراتر از آن
است چون عرب آن روز هیچ گاه کلمه سموات را نشناخته واستعمال ننموده است
ثالثا: اشاره قرآن به اینکه خورشد از مشرق بیرون می آید ودر چشمه گل آلود فرو می رود یک تنزل مقامی است مثلا ما وقتی که با یک کودک حرف می زنیم به اندازه عقل او ومثل خود او حرف می زنیم خدا نیز در قرآن وقتی راجع به بهشت می خواهد حرف بزند از میوه ودرخت ونوشیدنی وحور عین سخن می گوید چون می داند که ما به این چیزها وابسته هستیم وفقط همینها را لذت می دانیم در حالی که در بهشت لذت وصال ورضوان فوق همه اینهاست لکن چون ما آن لذت را درک نکرده ونفهمیده ایم از مسائل ونعمتهای سطح پایین حرف می زند ودر مورد آن لذت اصلی یک اشاره کلی می کند که " ورضوان من الله اکبر" خداوند وقتی می بیند که ما وقتی چشم باز می کنیم کوه ودر خت وزمین وشتر وابروآسمان را می بینیم برای ترسیم خالق بودن خود همینها را مثال می زند ونمی رود سراغ آنچه در فاصله صدها میلیون سال نوری از ما واقع شده است یا سراغ آنچه در عمق دو هزار متری کف اقیانوس است که هیچ کس آنجا را ندیده بعد هم بیان ماوقع بر حسب تصور خود انسان است مثلا در قران می گوید " ویمسک السماء ان تقع علی الارض" یعنی خداست که آسمان را نگه داشته تا بر زمین سقوط نکند مسلم است که در واقع در عالم خارج از زمین وجو آن به علت نبود جاذبه ،بالا و پایین معنا ندارد این ماهستیم که بر حسب توهم آسمان را بالا و زمین را پایین تصور می کنیم وفکر می کنیم که ممکن است ماه وستارگان از جای خود کنده شوند وبر زمین سقوط کنند خدا بر اساس همین نوع توهم وتصور با انسان سخن می گوید در حالی که منظور سقوط نیست بلکه از میان برداشتن مدار معین و جاذبه ای متعادلی است که بین کرات وستارگان وجود دارد که در غیر این صورت همه از مدار خود خارج وبا یکدیگر تصادم خواهند کرد بنابراین وقتی می گوید "فان الله ياتي بالشمس من المشرق" این بیان از منظر ماست واصلا داخل در فن بلاغی است مثلا خود ما می گوییم خورشید از پشت ابر در آمد در حالی که می دانیم این ابرها هستند که از جلوی خورشید کنار می روند یا اینکه می گوییم خورشید از پشت کوه در آمد با اینکه می دانیم این گردش زمین است که ما را در معرض رویت خورشید قرار می دهد ولی در عین حال بر اساس تصور ظاهری خود حرف می زنیم خدا نیز وقتی می گوید : حتي اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب في عين حميه" بر اساس همین تصورات ما حرف می زند وشاید هم جمله : تغرب فی عین حمئه " کنایه از هموار بودن سرزمین مورد بحث در داستان ذی القرنین باشد
شبهه بیست وهشت:
قرآن وفرضیه تکامل
خداوند در مورد خلقت انسان ومسئله خلقت انسان ازخاک ونفخ روح داستانی متفاوت با واقعیتهای علمی امروز ارائه نموده علم امروز می گوید وقتی که ازت - ئیدروژن واکسیژن در جایی وجود داشته باشد تولید آب می کند واین آب بدون وجود فرایند تناسلی موجود از خودش درست می کند ، درمورد دیگر موجودات نیز ما شاهد گوناگونی وتکثر انواعی هستیم که زمانی یک نژاد وتیره بیشتر نبوده اند وبعدبه علت های مختلف متکثر وگوناگون شده انددر مورد خلقت انسان هم ما با نظریه دیگری غیر از آنچه خدا گفته روبرو هستیم وآن نظریه تکامل است که می گوید انسان شکل تکامل یافته از میمون بوده لذاآنچه اسلام می گوید با نظریاتی که مثل داروین ارائه داده اند متفاوت است
جواب:
1-ه نظریه داروین (ترانسفورمیسم) حرفی نیست که مورد قبول همه دانشمندان باشد ودر حد یک تز است وحتی تحقیقات جدید که مبنای آنها ساختارهای ژنتیکی است این فرضیه را رد می کند . یک تحقیق علمی جدید، به مقابله بااین بحث علمی دامنه دار که سالها ذهن دانشمندان را به خود مشغول داشته است، پرداخته و ثابت کرده فرضیههای قبلی در این زمینه (تکامل) غلط بوده است. بنا بر این گزارش، مطابق نتایجی که از آزمایشهایDNA متعلق به یک اسکلت باقی مانده از انسان نئاندرتال متعلق به یکصد هزار سال پیش به دست آمده است، از نظر ژنتیکی هیچ شباهتی باDNA میمونهای شبیه انسان که گفته میشد اجداد انسان فعلی هستند، وجود ندارد.
این گزارش حاکی است، در حالی که شباهتهای زیادی بین انسانهای نئاندرتال و انسانهای فعلی وجود دارد، امااین شباهتها هیچ دال برهم نژاد بودن انسان ومیمون نیست
ووقتی هم که این نظریه با حرف قرآن که حرف خدای انسان است مواجه می شود به نحو اولی بی ارزش می گردد
2- اگر انسان از نسل میمون است چرا همه میمون ها انسان نشدند ؟ یعنی یا باید قبول کنیم که انسان میمون نبوده یا باید به این جواب دهید که این چه نوع از میمون بوده که تکاملش با هم سانان خود این قدر عمیق وغیر قابل مقایسه است شما ببینید یک تیره همسان مثلا اسب سانان یا گربه سانان ممکن است در طول تاریخ یک مقدار شکلشان عوض شده باشد اما ماهیتشان که عوض نمی شوداین نیست که مثلا یک اسب با گذشت زمان تبدیل به حیوانی شود که از رده اسب سانان خارج باشد آنگاه اگر قبول کنیم که انسان زمانی میمون بوده باید پرسید آیا از لحاظ فیزیکی میمون بوده ولی از لحاظ ناطقیت وقوه تفکر همین انسان امروزی بوده که باز این انسان بوده نه میمون هر چند که در شکل ظاهر بسیار شبیه میمون بوده واگر بگوییم که او در همه چیز مساوی با میمون بوده پذیرفتن اینکه یک تیره وگروه از میمون سانان به حدی از تکامل برسد که کلا از رده میمون خارج شود این هم چیزی است که با مبانی علم زیست شناسی مغایر است
مسئله بعدی در مورد موجودات تک سلولی مثل باکتری هاوبعضی جلبک ها وغیره است که بدون فرایند تناسلی به وجود می آیند اولا ما برای اثبات اینکه عالم می تواند بدون وجود خدا شکل گرفته باشد نمی توانیم به همین یک دو نمونه مثال بزنیم چون در مقابل آن میلیون ها نمونه درعالم هست که از توالد وتناسل به وجود می آیند پس ریشه اصلی آنها باید به یک جایی ختم شود که دیگر توالدی در کار نباشد ثانیا همین موجودات تک سلولی هم به قول شما از ئیدروژن واکسیژن وغیره شکل گرفته اند یعنی از هیچ به وجود نیامده اند وبالاخره فرایندهای طبیعی در شکل گیری آنها دخالت داشته است خوب آن فرایندها خود معلول فرایندهای دیگر وآنها نیز الی آخر... سوم اینکه : شما یا باید قبول کنید که این تسلسل به نقطه ای ختم می شود که موجودی به نام خدا آنها را خلق نموده که فبها یا باید قائل به این شوید که این تسلسل ازلی وبی نهایت است اگر جهان بی نهایت باشد لازمه اش این است که عمر ما نیز الان باید به نهایت رسیده باشد واصلا زمان وجود نداشته باشد
شبهه بیست ونه :
معنی نکاح
اشکال بعدی در مورد ریشه واژه نکاح است که آقای فاضلی آن را کثیف ترین لغت می داند و می گوید شما اگر بدانید ریشه این واژه چیست دیگر هیچ گاه دخترانتان را شوهر نمی دهید
بنده کنجکاو شدم ببینم واقعا ریشه این لغت چیست به معتبرترین فرهنگ لغت رجوع کردم دیدم این لغت در اصل به معنی غلبه است مثلا وقتی می گوید :نکحت الدواء فلانا: ای: خامره وغلبه {یعنی اینکه دوا اورا مخمور ومغلوب کرد }یا وقتی که می گوییم نکح النعاس عینیه: ای : غلب علیهما {یعنی چرت بر دوچشم او غلبه کرد }
پس مشکل آقای فاضلی همین کلمه "غلبه "است
فقط یک جواب کوتاه عرض می کنم که اولا این غلبه دو طرفه است بعد هم غلبه به معنی به اسارت کشیدن نیست بلکه ما درعشق ومقهوریت عاطفی وجنسی نیز همین حرف را می زنیم تا دو طرف در عشق وابسته وغالب ومغلوب یکدیگر نشوند ازدواج نمی کنند پس غلبه ، هم به معنی غلبه در حق وتثبیت لازمه های حقوقی دو طرف بر یکدیگر وهم به معنی غالبیت ومغلوبیت دو طرف در عشق است
شبهه سی ام
تاریخ خلقت آدم
جواب:
منافاتی بین این روایات با واقعیات علمی در مورد آغاز خلقت جهان نیست چون همه خلقت که یک باره صورت نگرفته خدا ممکن است گاه یک چیزی را در روی زمین بعد از میلیارها سال از خلقت زمین خلق کند (یخلق ما یشاء) فاضلی گمان کرده که خلقت آدم همزمان با خلقت اولیه جهان بوده در حالی که خود قرآن وقتی می گوید: انی جاعل فی الارض خلیفه" نشان می دهد که اول زمینی بوده و خلق شده بعد خداوند اراده خلقت آدم را کرده است
اما بررسی تاریخ خلقت آدم :
من در سایت پرسمان دو روایت جالب در این مورد دیدم
شیخ صدوق در کتاب توحیداز امام صادق(علیه السلام) روایتى آورده که در ضمن آن امام(علیه السلام) به راوى فرموده: شاید شما گمان مى کنید که خداى عزوجل غیر از شما هیچ بشر دیگرى را نیافریده است. نه، چنین نیست; بلکه هزار هزار آدم آفریده که شما از نسل آخرین آنها هستید.
مرحوم صدوق در کتاب خصال،• از امام باقر(علیه السلام) روایت کرده که فرمود: خداى عزوجل از روزى که زمین را آفریده، هفت عالم را در آن خلق (و سپس منقرض کرده است) که هیچیک از آن عوالم از نسل آدم ابوالبشر نبوده اند و خداى تعالى همه آنها را از پوسته روى زمین آفرید و نسلى را بعد از نسل دیگر ایجاد کرد و براى هر یک، عالمى بعد از عالم دیگر پدید آورد تا در آخر، آدم ابوالبشر را بیافرید و ذریه اش را از او منشعب ساخت...•
بنابراین دو نظریه مطرح می شود یا اینکه قیامت انسانهای قبل از آدم وحوا بر پا شده که در این صورت منظور از خلقت آدمهای قبل از آدم وحوا اشاره به خلق من بعد خلق دارد یعنی خدا زمین را خلق کرده وبعد قیامت شده وبعددوباره خلقت انجام شده والی آخر یا اینکه بگوییم قیامت آنها با قیامت ما یکی است که در این صورت مسلما خلقت انسانهای قبل از ما در روی همین زمین بوده نه زمین دیگر نظر دوم اقوی است هم از جهت کشف فسیل ها وهم از جهت آگاهی فرشتگان از ماهیت انسان واشاره آنها به همین زمین وهم ظواهر روایات
ادامه دارد.......
پاسخ به شبهات رضا فاضلی
