X
تبلیغات
تبصیر
تبصیر
تبصیر
ورود

















نام سایت: تبصیر
سال تاسیس : 1385
موضوع : فرهنگی، اغتقادی
نویسنده : احمد ابراهیمی نژاد
آخرین به روز رسانی : فروردین 93
طراح قالب:قالب سازآنلاین(بیدی)




تذکر :
کلیه مقالات ومطالب این مجموعه،
شخصی است .هر گونه کپی برداری
و بر داشت حتی با ذکر منبع اکیداً
ممنوع می باشد.

ahmaad1353@gmail.com






پیوندها
مقالات
سیری در سوره عصر
بسم الله الرحمن الرحیم
والعصر ان الانسان لفی خسر الاالذین آمنوا وعملوالصالحات وتواصوا بالحق وتواصوا بالصبر "
قرآن ، گذشته از دلالات منطوقی وظاهری که خود یک شاهکار واعجاز در ترسیم حقیقت خدا - انسان وجهان ویک راهبرد دقیق وعمیق برای کمال انسان است دارای بواطن عمیقی نیزمی باشد که فهم این بطون مخصوص خواص است "وما يعلم تاويله الا الله والراسخون في العلم"
حقیقت بواطن قرآن گفتنی وشنیدنی نیست بلکه چشیدنی ودیدنی است بر خلاف ظاهر که شنیدنی ودانستنی است وتقریبا برای همه نیز قابل درک است.
حال سوال این است اینکه فرموده اند برای قرآن هفت باطن است ( للقرآن سبعة بطون ) آیا مربوط به کلیت قرآن به نحو کلی طبیعی یامربوط به همه آیات به صورت کلی افرادی واستغراقی است که اگر از نوع دوم باشد بدان معنی است که با توجه به حدود شش هزار وششصد آیه ، ما حدود چهل وشش هزار حقیقت باطنی از قرآن داریم که علی رغم دهها تفسیری که تا کنون از قرآن شده هنوز به بخش محدود وکوچکی ازاین حقایق ورموزمخفی دست یافته ایم
نکته دیگر این که بواطن قرآن با ظاهر آن نسبت متضاد ومتناقض ندارد (غیراز موارد ناسخ ومنسوخ)بلکه این بواطن همان حقایق عمیق وگسترده ظاهر وصورت قرآن است که نسبت آنها از نوع تخالف است که علی رغم تفاوت، قابل جمعند وهر دو، مراد ومنظورند.
باطن می تواند هم در مفهوم وهم در مصداق متخالف با ظاهر باشد که گاه این عمق فاصله آنچنان است که تصور می شود بین باطن وظاهر تضادیا تناقض وجود دارد مثل دو حقیقت نوری یکی شمع ودیگری خورشید که هر دو تحت یک حقیقتند اما آن قدر بین مراتب این دو فاصله است که کمتر کسی در ذهن خود متوجه اشتراک ماهوی آنهامی گردد
کسی که به حقیقت باطنی قرآن می رسد قدرت باز گو کردن عینی آن را نخواهد داشت زیراالفاظ موجود برای ظواهروضع شده اند نه بواطن وبا ظاهر پرستان نمی توان از حال باطن سخن گفت چون آنان باز همان ظاهر را می فهمند نه چیز دیگررا ، آن که حقیقت مستور وباطن را می بیند مجبور است با همان الفاظ عامیانه آن را بیان نماید در حالی که این الفاظ کشش وتوانشان برای حمل آن حقایق بسیار ضعیف وکم است .
قرآن دو نوع حقیقت کشفی دارد که هر کدام از بواطن در یکی از این دو گنجانده می شوند یکی کشف عرفانی و دوم عملی وعقلی، ومی توان گفت که تمام موضوعات قرآنی دارای این دو نوع کشفندالبته کشف مصداقی را هم باید عنوان کرد لکن نمی توان گفت که همه موضوعات قرآن این نوع را هم دارا هستند ( کشف مصداقی بدین معنا ست که ما مصداقی را کشف می کنیم که هیچ کس در ظاهر آن را به عنوان مصداق تصور نمی کند به عنوان مثال در آیه " ومنهم من یرد الی ارذل العمر لکیلا یعلم بعد علم شیئا" ظاهر همان سن کهولت است اما اهل سلوک مصداق دیگری نیز از آن درک می کنند وآن مرحله سفر الی الخلق من الله است )
یکی از این موضوعات مسئله خسران است که بارها در قرآن ذکرآن به میان آمده است که این حقیقت در سوره عصر به طور جامع وکوتاه وبلیغ بیان گردیده است که هر سه نوع بطن وکشف در آن وجود دارد
والعصر
این سوره از سوره هاییست که با قسم شروع می شود واین نشانگر اهمیت وعظمت خبر وبیانی است که خداوند می خواهد بعد از این قسم بیان نماید ما انسانهاغالبا وقتی می خواهیم قسم بخوریم اول عقیده یا خبر را بیان می کنیم وبعد قسم می خوریم ولی وقتی که کسی بدون مقدمه حرف خود را باقسم شروع می کند حاکی از آن است که اولاگفتار اوبسیار راست ودقیق می باشد وثانیا برای شنونده بسیار حیاتی واساسی است .
در این قسم دو نکته حائز اهمیت است اولا اینکه چرا خداوند به ذات خود قسم نخورده ثانیا چرا ازمیان تمام چیزهایی که می توانسته به آنها قسم بخورد عصر وزمان را انتخاب نموده است؟
در مورد نکته اول می توان دلایل متعددی بیان کرد از جمله تنوع وفصاحت گفتاری ، که معمولا اهل فصاحت وبلاغت شیوه گفتاری شان در کلام موزون وادبی بر همین ساختارهای ظریف ومتنوع گونه است که در کلام شعرا نیز از این نوع قسم ها زیاد است که مثلا به زلف وچشم وابروی معشوق خود یا مظاهر طبیعت مثل کوه ودریا وصحرا قسم یاد می کنند [علت ذکر "واو" قسم را هم باید در همین نکته دانست زیرا به جای واو" " باء" نیز می توانست واقع شود. والله اعلم ] ثانیا شخص معمولا به چیزی قسم می خورد که نزد او عزیزوذی قیمت باشد خدا هم به شانی از شئون خلقت خود قسم یاد می کند که چون اثر ومخلوق خداست پس دارای عظمت وکرامت وقداست است در واقع این یک نوع تعلیم نیز محسوب می شود که باید نگاه ما به تمام آیات وآثار، الهی باشد (وانه لقسم لو تعلمون عظیم) .
اما پاسخ سوال دوم :این قسم متناسب با موضوع وگفتار بعد از آن است با توجه به اینکه بعد از این قسم ،حرف از خسران است وزمان در این حقیقت نقش دارد واین گذشت زمان وعدم بهره واستفاده از آن در جهت عبودیت وبندگی وکسب معرفت است که ایجاد خسارت برای انسان می کند لذا خداوند متناسب با این حقیقت ،زمان وعصررا انتخاب فرموده است .
نکته بعدی در معرفه بودن عصر می باشد که ناظر به حقیقت کلی وماهوی آن است نه عصر وزمان خاص .بنابراین ظاهر، دلالت بر آن دارد که الف ولام ماهوی است نه جنس زیرا اصل در الف ولام ماهوی بودن است وبرای دلالت آن بر جنس نیاز به دلیل می باشد.
ان الانسان لفی خسر
نکته بعدی در تاکید خسارت انسان می باشد یکی به خاطر "واو" قسم ،دوم اسمیه بودن جمله ، سوم کلمه انّ وچهارم لام تاکید.بسیار کم است در قر ان جایی که این همه تاکید برای بیان یک جمله وجود داشته باشد
چند کلمه کلیدی ومهم در این سوره وجود دارد که عبارتند از الانسان - خسر - الصالحات.
1- الانسان : آیا الف ولام کلمه الانسان الف ولام ماهوی است یا جنس در اینجا باید قائل به جنس بودن آن شویم زیرا اینجا بحث از انسان خارجی ومشار الیه است نه ماهیت انسان ؛چرا که ماهیت او دارای چنین حکمی نیست ووقتی که جنس او مراد است شامل همه انسانهاست چه مسلمان چه مسیحی چه یهودی چه بت پرست و...چرا که نفرموده " ان الکفار لفی خسر" یا نفرموده " ان المشرکین لفی خسر " بنابراین خسارت ممکن است شامل تمام انسانها شود حتی مسلمان ومعتقد به خدا ،واین خسارت به معنای خروج از دین نمی باشد که گمان شود هر کس که شامل این حکم می گردد لابد باید دیندار نباشد خیر این گونه نیست.
نکته دیگری که از این شمولیت به دست می آید این است که ایمان وعمل صالح که مستثنی از حکم خسران می باشد فقط مربوط به اهل ایمان وعمل صالحی نیست که فاعل آن مسلمان باشد بلکه این ایمان وعمل صالح در هر مذهبی طبق ویژگیهای خود آن دین شکل می گیرد" ان الذین آمنوا والذین هادوا والنصاری والصابئین من آمن بالله والیوم الآخر وعمل صالحا فلهم اجرهم عند ربهم ولا خوف علیهم ولا هم یحزنون "بنابراین اگر یک مسیحی نیزاهل ایمان وتوحید باشد وبه آنچه عیسی علیه السلام از جانب خداوند آورده معتقد باشد وبلا استثنا به همه آن اعتقادات عمل کند از حکم خسران خارج است.پس نه خسران شامل گروه و پیروانی خاص است ونه فوز وسعادت.
2- خسر
دلیل اینکه کلمه" خسر " به صورت نکره آمده ونفرموده " الخسر" این است که با توجه به استثنای اهل ایمان وعمل صالح ،کسانی که مشمول حکم خسارتند یا کسانی اند که اهل عمل صالحند ولی ایمان به خدا ندارند یا ایمان به خدا دارند ولی اهل عمل صالح یا اهل عمل به تمام اعمال صالح نیستند یا آنکه هیچ یک از این دو را ندارند همه اینها خاسرند حال بعضی هم خاسر دنیا وآخرتند یا اینکه فقط خاسر در آخرتند بنابراین کلمه خسر که به صورت نکره آمده است اشاره به یک خسارتٌ ما " می کند که قطعا در این بین خسارتی برای هر کدام از این گروههای مستثنی منه، وجود دارد حال اینکه این خسارت از نوع دنیایی و اخروی است یا فقط اخروی، این دیگر محل بحث آیه نیست
اما منظور از خسارت چیست؟
خسارت امری فجیع تر از ضرر است وهمان طور که بزرگان تفسیر اشاره نموده اند ضرر یعنی عدم سود وبهره با حفظ وابقای سرمایه وراس المال ، ولی خسارت ،از دست رفتن اصل سرمایه را گویند که دیگر چیزی در دست صاحب آن باقی نیست وهمان دارایی اولیه را هم ندارد .

علت آمدن حرف "فی" نیز مشعر به فعلیت وحال بودن خسارت است و نفرموده که "ان الانسان لدی الخسر" علاوه بر این مشعر به تکوینی بودن خسارت نیزهست زیرا این خسارت منحصرا حاصل سوء اختیار انسان است وخداوند هیچ دخالتی در آن ندارد که مثل عذاب ومغفرت حالت منتظره ومشروطی داشته ومربوط به اراده واختیار خداوند گردد

الاالذین آمنوا وعملواالصالحات

الصالحات:
حالات متصور در مورد این کلمه چهار صورت است "صالحاً" الصالح" صالحات" الصالحات اگر می فرمود" الصالح "امر متردد بین یک عمل یا تمام اعمال صالح می شد واگر می فرمود "صالحات "به معنی کفایت اعمال صالح کثیر می شد ولو اینکه همه صالحات را هم انجام ندهیم ولی وقتی که الف ولام جنس بر سر اسم جمع واقع می گردد به معنای شمول تمام افراد وانواع مدخول الف ولام می باشد بدون حتی یک استثناء واین مطابق با حرف بزرگانی است که می گویندعدل الهی حکم می کندکه انسان فقط به خاطر یک گناه استحقاق دوزخ را پیدا کرده و بهشت بر او حرام گرددبنابراین شرطی که در آیه برای رفع حکم خسران قرار داده شده است فقط به معنای عصمت است که جز انبیاء وائمه معصومین علیهم السلام و مقربین کس دیگری را شامل نمی شود
صالح نیز به معنی ادای واجب وترک حرام است والصالحات به معنی ادای تمام واجبات وترک تمام محرمات بلا استثناست یعنی اگر انسان ایمانش کامل باشد وهمه صالحات را هم انجام دهد وفقط یک نوع یا یک فرد را ترک کند مشمول حکم خسارت است واین خسارت یا خسارت دنیا وآخرت ویا فقط خسارت آخرت خواهد بود اما آیا صالحات شامل مستحبات وترک مکروهات نیز می شود ؟ از یک طرف می توان گفت چون که این موارد هم شامل امریا نهی می باشد ومحل بحث نیزاز منظر قاعده عدل است پس این موارد داخل در حکم مستثنی منه است ولی از طرفی نیز باید گفت چون در این موارد خود شرع از همان اول ترخیص وتخفیف قائل شده وبر ترک مستحب ویا ارتکاب به مکروه وعده عذاب نداده لذا این موارد داخل در بحث نیست


نکته دیگر در مورد فعل " عملوا" است که مشیر به آن است که انسان باید صالحات را به فعلیت درآورد وحب به عمل صالح کافی نیست چون اینجا کلمه " عملوا" آمده نه یحبوا ونه عزموا والبته این در صورتی است که انسان در مرحله وفرصت عمل قرار گیرد والا اگر این فرصت ومیدان در اختیار او قرار نگیرد همان حب وحرکت کفایت می کند " ومن یخرج من بیته مهاجرا الی الله ورسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله
یا آیه" ولاعلي الذين اذا مااتوك لتحملهم قلت لااجد مااحملكم عليه تولوا واعينهم تفيض من الدمع حزنا الا يجدوا ماينفقون" این آیه درمورد بعضی یاران پیامبراست که آمادگی وعزم کامل برای اعزام به جبهه وجنگ را داشتند لکن پیامبرازآنجا که ساز وبرگ وامکانات اعزام ایشان را به جنگ نداشت آنان را معاف می کرد وآنان نیزبه خاطرسلب این توفیق غمناک و اندوهگین می شدند و اشک از چشمانشان جاری می شد خداوند در این آیه سبیل وتکلیف را از دوش آنان بر می دارد وهمان میل واحسان قلبی را در بذل جان ومال برای آنان کافی می داند .

کلمه الذین نیز مطلق است وهم شامل مرد است وهم زن
سوال:منظور از ایمان در" الا الذین آمنوا" چیست؟
منظور، همان ایمان کلامی است نه فقهی ونه لغوی چون ایمان در فقه یک معنا دارد وآن تشیع است ودر لغت و لدی العام به معنی اسلام وتسلیم استعمال می شود اما در معنای حقیقی وکلامی به مرحله بالاتر از اسلام گفته می شود چنانکه خداوند قول اعراب را در ادعای ایمان ابطال نموده " قالت الاعراب آمنا قل لم تومنوا ولکن قولوا اسلمنا ولکن لما یدخل الایمان فی قلوبکم" واین ایمان به معنی رسوخ وثبوت حقایق زبانی بر قلب است واز مرحله تسلیم بالاتر است چون اعتقاد سه مرحله دارد اول مرحله تسلیم واقرار زبانی دوم مرحله تسلیم واقرار قلبی وسوم مرحله تسلیم واقرار عملی هر چه ایمان بالاتر باشد تقوی نیز بالاتر خواهد بود چون ایمان عملی وجوارحی همان تقواست که محصول ایمان قلبی است " يثبت الله الذين آمنوا بالقول الثابت في الحياة الدنيا والآخرة" بنابراین منظور از ایمان معنای تام وحقیقی است مگر جایی که قرینه بر اراده معنای لغوی یا فقهی باشد وبا توجه به اینکه واو نیز در معنای حقیقی برای جمع وشمول حکم ،نسبت به ماقبل وما بعد است حکم عدم خسارت نه شامل اهل ایمان بدون عمل صالح ونه شامل صالحین بی ایمان می شود وبا توجه به معنایی که از ایمان کردیم آیا تی مثل " وما جعل الله للکافرین علی المومنین سبیلا " و... نیز حمل بر همین ایمان کلامی می شود نه لغوی
ایمان نیز تنها اعتقاد به خدا نیست بلکه تمام اصول دین را شامل می شود

وتواصوا بالحق وتواصوا بالصبر

اسلام یک مرحله تاسیس دارد ویک مرحله تثبیت

تاسیس با وحی ونبوت ایجاد می شود وتثبیت واستمرار با امر به معروف ونهی از منکر

شرح آیه:

آیا وصیت به حق وصبر ادامه مستثنی در آیه قبل است یا حکم مندوب یا واجب علی حده ای است به عبارت دیگر آیا عمل صالح وایمان کفایت در رفع خسران می کند یا باید این وصیت هم اضافه گردد جواب ما بستگی به این دارد که واو را استینافیه بگیریم یا جمع ومسلم است که دلیلی برای استینافیه بودن واو وجود ندارد زیرا اولا اصل آن است که واو برای جمع باشد وخلاف آن نیازبه قرینه دارد دوم اینکه حکم وصیت درآیه ای جداگانه قرار نگرفته است بلکه ادامه همان حکم قبلی است تازه اگر درآیه ای جداگانه هم واقع می شد بازدلیل برجدا بودن حکم آن نبودنکته بعدی این است که نفرمود: وتواصوا بالحق والصبر بلکه برای صبر هم واو ووصیت جدا گانه ذکر نموده است واین به خاطر تاکید است که برساند هردوی اینها در جای خود مهم ومورد اراده وخواست مستقل نزد خداوند هستند
ذکر فعل تواصوا که از باب تفاعل است دال بروصیت متقابل دارد نه وصیت عده ای خاص یعنی این گونه نیست که در این وصیت عده ای همیشه گوینده و عده ای همیشه شنونده باشند بعد هم نفرموده "یامرون یا ینصحون بالحق " چون اولا وصیت، تاکید در گفتار واهتمام را می رساند واینکه سفارش انسان را برای امور بعد از مرگ خود وصیت می نامند اشاره به این است که این اوامر برای او یا ورثه بسیار مهم است ونیز یامرون هم نیامده برای آنکه این گفتار براساس خیر خواهی وروح اخوت است ودر جامعه عقلانی جای امر نیست وانسانها خود باید به وظیفه خویش آگاه باشند بلکه بحث از یادآوری وتذکر می باشد

وصیت به حق عام است وهم شامل امر به معروف وهم نهی از منکر می شود ومی رساند که اگر در میان انسانها امر به معروف ونهی از منکر نشود جامعه در خواب معنوی فرو رفته ومردم کم کم از باورهای دینی واهتمام به شعائر فاصله می گیرد این وصیت به حق وصبر هم داخل در عملوا الصالحات است لکن به خاطر اهمیت امر به معروف ونهی از منکر جداگانه ذکر شده واز میان وصایای به حق نیز مورد صبر جداگانه آمده به خاطر آنکه این معروف نزد خداوند اهمیتش فراتر از بقیه موارد است زیرا بدون داشتن روحیه صبر هیچ کدام از واجبات حتی نماز وروزه و...استمرار ودوام نخواهند داشت واشخاص دیر یا زود از این فضائل فاصله می گیرند تا آنجا که فرموده اند: فان الصبر من الایمان کالراس من الجسد " جایگاه صبر نسبت به ایمان مانند جایگاه سر نسبت به بدن است "در واقع ایمان وعمل صالح امور اثباتی وتشریعی ووصیت به حق وصبر امور ثبوتی وتکوینی برای تداوم ایمان وعمل صالحند وقوام وپایه محسوب می شونددرمسیر ایمان وعمل دو مرحله وجود دارد مرحله اول این است که انسان خود را ساخته وکامل کند ومرحله دوم آن است که دست دیگران را هم بگیرد ونجات دهد نه اینکه به فکر این باشد که فقط گلیم خود را از آب بکشد خیر باید بعد از نجات خود به فکر نجات دیگران هم باشد وگرنه باز ناقص وناکامل است

من که ره بردم به گنج حسن بی پایان دوست/ صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم

عدم وجود نهی از منکر وامر به معروف اعتقادات محکم را نیز کم کم متزلزل می کند و ترس افراد از گناه وخطا کم می شود درست مانند کسی که گواهینامه رانندگی ندارد چنین شخصی در وهله اول به دلیل ترس از قانون اصلا سواراتومبیل نمی شودولی مدتی بعدکم کم جرات پیدا کرده و تامسیر کمی با آن رانندگی می کند بعد که می بیند گرفتار قانون نشد وکسی هم او را منع نکرد این بار مسیر بیشتری را طی می کند باز در صورت عدم منع یا مجازات قانونی کار خود را امتداد داده تا جایی که کم کم به تخلف نیز روی می آورد.

نکته: آمنوا و تواصوا فعل ماضی اند واین بیانگر این است که شمول صالحات شمول زمانی هم هست یعنی شرط برون رفت از خسارت انجام همه صالحات در تمام عمر است وحکم عدم خسارت زمانی است که عمر انسان به پایان رسد واو هیچ گناهی در هیچ زمانی انجام نداده باشد ولی قبل از آن از آنجا که انسان هنوز درمعرض گناه است حکم قطعی در مورد وضعیت او نمی توان داد


سوال :چرا صبر در کنار حق قرار گرفته وعطف جزو به کل شده در حالی که صبر هم داخل در حق است ؟

جواب : اولا اینجا بحث از حق است نه فقط عمل صالح چون حق اعم از عمل است و باب ایمان و اعتقادات واصول دین و همچنین فضایل درونی وجوانحی را هم مثل شجاعت -- جود - صبر -تفکر - رضا - ایثار و.. شامل می شود اینکه در اول ،بحث از عملواالصالحات است واینجا بحث از حق، این را هم می رساند که در مسئله عدم خسران فقط شرط عمل واعتقادات اصولی مطرح است نه محسنات دیگر لکن این محسنات هر چه بیشتر تقویت شوند به رفعت عمل وایمان بیشتر کمک می کنند واین تقویت جز از راه گفتار ووصیت وتذکر حاصل نمی شود در واقع این محسنات مقدمه واجب هستند پس خودشان هم واجبند لکن مقدمه واجب امر جداگانه ندارد که بر ترک آن یا انجام آن به طور مستقل عقاب وثواب شویم
اما جدا آمدن صبر از حق به خاطر اهمیت مسئله صبر در کمال انسان است زیرا که حفظ ایمان ومداومت بر عمل صالح نیاز به صبر دارد ومهمترین رکن حفاظت از این دو در تقویت صبرواستدامت برآن است باب امر به معروف وتذکر تا در جامعه نباشد همان خوبان هم کم کم از کار خوب غافل شده وبه گناه متمایل گشته و ایمانشان ضعیف می شود لذا لازمه ثبوت وثبات ایمان وعمل صالح وصیت به حق وصبر است در واقع وصیت وتذکر مثل ستونی است که ساختمان ایمان وعمل صالح را بر پا می کند حداقل این است که برای گناهکاران ترس در عمل وعاقبت کار به وجود می آورد امر به معروف ونهی از منکر قیام برای احیاء دین خداست " ان تقوموا لله مثنی وفرادی" ودر این راه جامعه باید نیروهای جوان را بیش از دیگران به کار گیرد زیرا تاثیر قول جوان در این امر کارسازتر است
نکته مهم : اینکه صالحات به صورت جمع وبا الف ولام جنس آمده ازجهت حقیقت ونمود عدل است والا این مجموعه آیات با آیات دیگری مثل "فلو لا فضل الله عليكم و رحمته لكنتم من الخاسرين" مقید می شود در واقع خداوند در صدد بیان آن است که بگوید اگر قرار باشد شما انسانها با میزان عدل محاسبه گردید فقط عده بسیار کمی از خسارت بر کنار خواهند ماند تازه آنها هم که از این حکم برکنارند خود دو گروهند گروهی که اگر خاسر نشده اند سود هم نکرده اند و فقط راس المالشان باقی است وگروهی که سود وبها نیز نصیب آنها شده که اینها همان انبیاء وائمه اطهارند ولی از آنجا که محاسبه اعمال ورفتار الهی براساس رحمت است واین رحمت همیشه بر غضب وعدل پیشی داردباعث آن شده که عملا بسیاری دیگرنیز از حکم خسارت بر کناربمانند پس بهتر است که انسان همواره به این حقیقت آگاه بوده ونزد خدای خویش بدان اعتراف نماید که"والا تغفرلى وترحمنى اكن من الخاسرين" بنابراین خداوند از آنجا که به خاطر ضعف بندگان" وعلم ان فیکم ضعفا" اصل را بر تخفیف ورحمت گذاشته در مسئله عمل نیز به حد بسیار کمتر از آنچه در این سوره آورده راضی شده ودر جای دیگر از قرآن می فرماید "ومن یعمل من الصالحات من ذکر او انثی وهو مومن فاولئک یدخلون الجنه " در آین آیه با آوردن کلمه " مِن" حد عمل را بسیار تقلیل داده لکن در ایمان هیچ تخفیفی قائل نشده است زیرا که ایمان چندان کار پر زحمت وشاقی نیست که نیاز به تخفیف در آن باشد .
در واقع دو چیز همواره انسانها را از این خسارت ومحرومیت نجات داده یا می دهد یکی رحمت وصفح خدا ودیگری شفاعت وگرنه عظمت وشدت این خسرانها به قدری است که تکوینا می باید نسل انسان به واسطه بلا های حاصل از اعمال انسان منقرض شده باشد "ولو يؤاخذ اللَّه الناس بظلمهم ماترك علي ظهرها من دابة ولكن يوخرهم الي اجل مسمي" سوره شریفه عصر در بیان واقع امروترسیم عدل الهی است والا در مرحله رحمت خداوند نه تنها شرط نجات وبخشش را در عصمت قرار نداده بلکه گناهان صغیره را هم در صورت جدیت بر ترک کبائر عفو کرده "ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سيئا تكم و ندخلكم مدخلا كريما " واگر خداوند حکم خسران را از سرنوشت انسانها کنار می زند به خاطر رحمت اوست به هر حال نتیجه این می شود که مستثنی به یعنی کسانی که از حکم خسارت خارجند فقط وفقط انبیا ومعصومینند
با توجه به مسئله رحمت یک نوع خسارت دیگری می تواند شکل گیرد وآن خسارت دنیایی است بدون خسارت اخروی یعنی جایی که خداوند به خاطر رحمتش اراده تطهیر انسانهای معتقد اما گناهکار را می کند و در دنیا آنهارا به انواع ضررها ومرضها وفقرها وکمبودها و... دچار می نماید تا کفاره گناهان آنها شود بنابراین چنین انسانهایی دنیا ندارند ولی آخرتشان با رحمت الهی وشفاعت انبیاء وصلحا تامین می گردد

نکته : اینکه اولیاء لله که طبق این سوره از حکم خسارت (هم دنیایی و هم آخروی )خارجند بدین معنا نیست که در دنیا به دورازغم وسختی وتعب باشند چون غم وتعب نشانه خسارت نیست بلکه از آنجا که اولیای خدا غرق در مقام رضا ومستغرق شادی حضور ووصالند تمام دردها وسختی ها را از چشم او دیده وبرایشان لذت بخش است وهر چند که در ظاهر در تعب ورنجند اما قلبشان راضی ومطمئن وآرام است واینها خوشبخت ترینند زیرا ملاک اصلی در خوشبختی شادی باطنی است نه رفاه وآسانی " الا ان اولیاءالله لاخوف علیهم ولایحزنون " واینها هیچ خسارتی در دنیا ندارند چه آنکه دنیایشان دررفاه وآسانی باشد وچه آنکه پر از سختی وتعب .چرا که ضرر ها برای آنها سودوسختی برای آنان غنیمت ورفعت وعلو درجه است

فلسفه عبادات :
آنان که به  مقام عقل و شعور و  اعتدال و عمل  گرایی و علم و تفکر   رسیده اند همان برایشان کافی است چون هدف از خلقت چیزی جز رسیدن به این اصول  نیست . شریعت اسلام برای عقب افتادگان وضع شده یعنی کسانی که اگر با نماز و روزه و حجاب و ... به غل و زنجیر کشیده نشوند دنیا را به تباهی  می کشانند این ریاضتها  انلن را تحت تربیت و رشد قرار می دهد تا جایی که  شاید بعد از گذشت یک عمر به جایگاه دیگران در علم و عمل و عقل و اعتدال رسند زیرا تنها عبادت و ریاضت کافی نیست بلکه  ظرفیت نیز باید موجود باشد . عبادت و ریاضت تنها یک وسیله وابزار است و نه هدف و کمال . اگر ظرفیت کمال در کار نباشد همین شریعت  مایه غرور و تعصب و درجا زدن و خسارت و باز ماندن از هدف می گردد.پس فضیلت و ثواب اصلی از آن عقلانیت و عمل گرایی  است و آنان که از عقلانیت و عمل گرایی بهره چندانی ندارند باید با  ریاضتهای شریعت خود را بالا کشند و با ثوابهای عبادات کسری و نقص فضیلت عقلانیت را جبران نمایند .همچنین  بسیاری ازعبادات وثوابهایی که خدا برعبادات واجب و مستحبی قرار داده به دلیل  جبران خساراتی است که انسان به وسیله غفلت وگناه بر خود تحمیل می کند.در واقع عبادات و ریاضتهای عبادی برای اغلب انسانها نقش صفر کردن را دارد نه تعالی و عروج.
فلسفه عبادت تنها منحصر به احقاق حق خداوند وشکر گزاری نیست بلکه مسئله این است که انسانها چون در عمل صالح ضعیفند ودر واقع چیزی دست آنها را برای رهایی از خسران نمی گیرد عبادت وثوابهای عظیم آنها به یاری می آید که لااقل انسان که در تقوی ضعیف است وثوابی از این راه نمی تواند نصیب خود کندکه فائق بروزنه سیئات او باشد از راه عبادت این مهم حاصل شود واینکه می بینیم بر عبادات و اکثر مستحبات ثوابهای عظیم قرار داده شده از این باب است یعنی به خاطرپیدا شدن بهانه ای برای بخشش انسان ومحو گناهان وتکمیل کمبودهای اوواگر عبادات وثوابهای مترتب بر آنها نبود هیچگاه انسانهاعمل صالح وحسناتشان بالاتر ازسیئاتشان قرار نمی گرفت هرچند که باز با وجود این همه ، حبط اعمال به وسیله گناهان کبیره آن قدر هست که این عبادات هم کاری نمی توانند برای انسان انجام دهند تازه این در صورتی است که عبادت دقیق وعمیق باشند والا اکثر این عباداتی که که فاقد روح توحید واخلاص ومعرفت است بود ونبودشان تقریبا یکسان است عبادات مستحبی در صورتی قابل ارزش و اهمیتند که سه شرط موجود باشد 1-این همه زحمت با گناه حبط ونابود نشود 2- این عبادات در کنار معرفت وتفکر قرار گیرند 3- موجب غرور انسان نشوند 4- مانع از واجبات نشوند " لا خیر فی النوافل اذا اضرت بالفرائض"
بنابراین با معیارهای ظاهر نمی توان اهل سعادت وشقاوت را از هم تشخیص داد
"ترسم که صرفه ای نبرد روز باز خواست، نان حلال شیخ زآب حرام ما
آنچه روح عمل وملاک اصلی وارزشی است همانا معرفت وتفکر وترک گناه است بزرگترین عبادت در واقع همان ترک گناه وبزرگترین ذکر تفکر است. پس فلسفه ریاضات و عبادات (اعم از واجبات و مستحبات) دو چیز است 1- کمک به رشد اخلاق  و تقوی2- پاک شدن از گناهان . پس عبادات خود فی نفسه هدف نیستند  بلکه عبادت واقعی همان بندگی و عقلانیت است.از آنجا که جوامع  مسلمان نسبت به جوامع دیگر از لحاظ عقلانیت و اخلاق  ضعیف ترند پس باید ریاضت آنها شدیدتر باشد تا در سایه این ریاضات ساخته و پرداخته گردند و اگر چنین نبود جهل و فساد این جوامع زمین را به تعفن می کشید.بر خلاف جوامع دیگر که فقط اعتقاد به خدا برایشان کفایت کرده زیرا انسانهایی که  ذاتا عقل گرا و قانون منش و متخلق به اخلاق زاده می شوند نیازمند این همه ریاضت نیستند .البته نا گفته نماند که بسیاری از گناهان ،بهانه عذابند نه دلیل عذاب. به این معنا که آنچه بیشتر خدا را به خشم می آورد ترک دوستی  و ذلت بنده نسبت به اوست آنگاه خدا برای انتقام گرفتن گناه او را بهانه قرار می دهد و گرنه کسی که در ذلت و دوستی کامل باشد خداوند خیلی از گناهان او را نادیده  خواهد گرفت. فلسفه دیگر تشریع گناه این است که  بندگان بعد از ارتکاب به گناه دچار ترس و پشیمانی شده و به درگاه خدا انابه و التماس کنند و این انابه و التماس و تضرع ، همان لذت واقعی خداست پس اگر گناه وجود نداشت انسانها نیز کمتر به سوی خدا رو آورده و اظهار ذلت می نمودند آنگاه لذت و منفعت خداوند تامین نمی شد از این روست که گاه خداوند تا مدتها گناه بنده را نمی بخشد تا از التماس و اظهار کوچکی او نسبت به خود لذت ببرد تا آنجا که اگر عقلانیت را نیز مانع انابه و روی آوردن انسانها به او شود همان را نیز از ایشان می گیرد!!
ضرورت عمل:
هر کجا که در قران لفظ آمنوا ذکر شده، بعد از آن یا "عملوالصالحات "آمده (ان الذین آمنوا وعملوا الصالحات.... الذین آمنوا وعملوا الصالحات ....)یاحکم وامر ونهیی آمده که مربوط به عمل می گردد (یا ایها الذین آمنوکونوا قوامین لله... یا ایها الذین آمنوا اطیعوالله ... یا ایها الذین آمنوا کتب علیکم الصیام....و....) ، واین می رساند که ایمان به تنهایی نه برای کمال انسان کافی است ونه می تواند نجات دهنده او از عذاب باشد هر چند ممکن است براساس شفاعت وعفو الهی بسیاری از افرادی که در مرحله عمل دچار نقصان هستند بالاخره نجات یافته ومورد مغفرت واقع شوند ولی به هر حال این نجات بعد از چشیدن عذابها ومحرومیتها وتحمل نحوست اعمال آنها در دنیا وآخرت است خداونددر هیچ کجا تعهد بر عفو بدون عذاب نکرده است گذشته از این گاه کثرت اعمال سوء، ایمان انسان را هم زایل می کند واو را به جبروتکوین از این مرحله بیرون می نماید " ثم کان عاقبه الذین اساءو ا السوآی ان یکفروا بآیات الله" بنابراین اینکه بعضی مغرورانه به ایمان خود تکیه می کنند وفقط داشتن دل پاک را برای خود کافی می دانند سخت در اشتباهند زیرا هیچ دلی با وجود گناه پاک نخواهد بود .
آفت اسلام ومسلمانی غرور است و غرور منجر به ایمنی از عذاب و مکر خدا می گردد که خود از اشد گناهان کبیره است یعنی اعتماد بیش از اندازه به عفو خدا وآسان گرفتن عمل وتکیه بیش از اندازه به ایمان قلبی وعباداتی که حفظ آنها منوط به عدم ارتکاب کبائر است. زیرا همان گونه که حسنات ،سیئات را از بین می برد سیئات نیز حسنات را از بین می برد و حتی نعمت را به عذاب مبدل می کنند . غرور و ایمنی از عذاب ومکر خداوند که هر دو از گناهان کبیره اند خود موجب تجری انسان بر گناهان دیگر می شود و گناه اعمال صالح را زائل می کند به گونه ای که سرانجام در قیامت جایگاه این مسلمان که این همه عبادت نموده و زحمت کشیده با جایگاه یک کافر مساوی خواهد بود واین اوج خسارت است" افامنوا مکرالله فلا یأمن مکرالله الاالقوم الخاسرون" خدا در مقابل این گروه به اعاده مجدد سیره تنبیه وقهر خود هشدار های متعدد در قرآن می دهد مثل :ام امنتم ان یعیدکم فیه تارة اخری فیرسل علیکم قاصفا من الریح .... بعضی گمان می کنند که همین که گفتند "خدا "دیگر کار تمام شده است در حال که ایمان، تازه مقدمه کار اصلی است وآن امتحان است "احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا وهم لا یفتنون "
اصلا ادعای ایمان جز از راه عمل ثابت نمی گردد ودرجه ایمان انسان از راه فعل وعمل معلوم می شودو سختی اصلی در مرحله عمل است " ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا....."

بنابراین ایمنی از عذاب خدا خود موجب خشم الهی ونزول عذاب است ویکی از خطاهای محرز خیلی آدمها این است که در وقت گناه می گویند که حالا وقت زیاد است وبعدا توبه می کنیم وآدم صالحی می شویم این چنین توبه ای به درگاه خدا مقبول نیست چون پشیمانی در آن وجود نخواهد داشت وبر فرض اگر شخص پشیمان هم شود و توبه اش پذیرفته نیزپذیرفته گردد بعد از عذاب ونزول بلاهای عظیم است درست مثل اینکه شخصی آدمی را می کشد بعد پشیمان می شود در اینجا هر چند شخص نادم وپشیمان است لکن مجرم بوده ومجازات را از او بر نمی دارد " انما التوبة على الله للذين يعملون السوء بجهاله" که ظاهر از جهالت در این آیه جهالت علمی است نه عقلی یا معرفتی(1)

سه صفت منفی د در قرآن آمده که مربوط به همه عوام بشر است نه گروه خاص یکی صفت عجله برای در تحقق وعده خدا ودیگری ایمنی از مکر خدا وفراموشی عذاب وغرور عمل ودیگری فراموشی رحمت الهی وشکر او.

یکی از دلایلی که خدا انسان را تا مدتهای طولانی به وادی امن سوق نمی دهد این است که انسانها خود را مستحق واقعی برای ایمنی می بینند واین آنها را دچار غرور وباز گشت مجدد به ما سبق می کند وشعار " ذهب السیئات عنی" را در درون سر می دهند اگرچنین تفکر وغروری در وجود انسان نبود دلیلی نداشت که خدا گناهان را حتما با عذاب پاک کند بلکه صرف پشیمانی درونی برای این مسئله کافی بود اگر این غرور وایمنی از مکر نبود خداوند چهره رحمانیت خود را دهها برابر از آنچه هست به بندگان نشان می داد بخشش آسان موجب تجری وبازگشت آسان به گناه می شود بنابراین اینکه گفته اند مستحق کرامت گناهکارانند غلط است بر فرض هم درست باشد این کرامت به معنای نوازش نیست بلکه گاه توام با بدترین عذاب است

اهل اسلام بیشتر در معرض خسران دنیا وآخرتند تا دیگران

خداوند به هر قومی که بیشتر نعمت داده باشد و حجت را بر آنها تمام کرده باشد ییشتر سخت می گیرد . همچنین  توقع و غیرت و حساسیت  خدا نسبت به مسلمان بیش از غیر مسلمان است و همیشه نیز لازمه این حساسیت و غیرت بهره و امتیاز برای مسلمین نیست آنچنانکه عذابهای دنیایی بر مسلمین یا عقب افتادگی علمی آنها بیش از دیگران است مثل غیرت شوهر نسبت به زن که همیشه با محرومیت و درد سر زن همراه است . علاوه بر این ،تعهد انسان در عالم ذر اقتضای تکلیفی را بر او می کند که از غیر متعهد انتظار وتوقع آن تکلیف وباز خواست در آن حد نیست کسی که در آنجا اسلام را پذیرفته در این دنیا باید تعهد خود را نشان دهد وخود را در تنگنا یی قرار داده که اگر بخواهد از اسلام جدا شود حکمش مرگ است واگر اسلامش ناقص باشد دنیا وآخرتش نیز ناقص ولنگ است پس فقط یک راه دارد وآن این است که باید در عمل صالح ،ایمان وعقل وعرفان کامل باشد کسی که به خدا بلی گفت اگر به غیر او لا نگوید در بلا گرفتار می شود مانند کسی که به دیگری می گوید دوستت دارم اما با دیگری هم آغوش می شود کسی که ادعای بندگی ودوستی نکرده توقعی هم از او نیست .شاید از یک مسیحی ویهودی که تعهد براین دین وتکالیف آن نداده باز خواست راحتتر باشد خدا یک مسیحی ویهودی را به جرم مسلمان نبودن مواخذه نمی کند ولی اگر یک مسلمان از دین خود ببرد ویهودی ومسیحی شود نتیجه اش عذاب دردناک است وخشم و نقمت خدا بر او مانع از این می شود که در این دنیا به آرزو ولذت خود برسد وخسر الدنیا وآلاخره او حتمی وقطعی است پس یا از همان اول می باید امانت سنگین مسلمانی راقبول نمی کردیم یا باید کامل وبی نقص باشیم تا لذت وکمال دنیا وآخرت برایمان فراهم باشد

انسانها را از لحاظ مرتبه اعتقادی ومعنوی می توان به سه گروه تقسیم کرد: کافر - مسلمان - وخواص یا همان اولیاء الله که مصداق اکمل ایمان وعمل صالحند واز حکم خسران دنیا وآخرت خارجند

شاید اینکه می گوییم غیر مسلمانها در معرض خسارت کمتری هستند حرف عجیبی باشد ولی حقیقت این است که انسان در این دنیا یا بایدجزو اولیاء الله باشد یا آنکه آزاد ورها وبی اعتقاد زندگی کند تااگر آخرت ندارد لااقل حظ وبهره دنیایی را در وجه کامل ومطلوب ببرد پس خسر الدنیا و الاخره ها میان این دو طیف یعنی معصوم وکافرند یک مسلمان که فقط در مرحله تسلیم مانده از یک سو در معرض صدها امر ونهی است ومجبور است به خاطر آنکه مسلمان است روزه بگیرد ونماز بخواند خمس وزکات بدهد به نامحرم نگاه نکند زنا نکند حج برود حجاب خود را رعایت کند غیبت نکند ودهها چیز دیگر وبالاخره در معرض بسیاری از منع ها ومحرومیت هاست از طرفی همین مسلمان گناه هم می کند واجر تمام این مسائل را به باد می دهدوآخرتش تباه می شود وثواب عباداتش باطل وحبط می گردد مثلا یک ماه روزه می گیرد وبعد با یک غیبت همه سختی ها ومقامات روزه وثواب آن را حبط می کند وبه نقطه صفر باز می گردد بنابراین در دنیایش محرومیت وسختی می کشد وبا گناهش هم آخرت خود را ویران می کند ومی شود خسر الدنیا والاخره ولی یک غیر مسلمان حداقل دنیای آزاد ی دارد چرا که نه نماز می خواند نه روزه می گیرد نه ممنوع از زناست ونه ممنوع از شراب است واگر گناه هم مرتکب شود عقوبتش نزد خدا مانند یک مسلمان نیست زیرا مسلمان هم حجت شرعی دارد وهم عقلی در حالی که یک غیر مسلمان فقط حجت عقلی دارد(حتی اگر اهل کتاب هم باشند از آنجا که دینشان تحریف شده است واز اوامر ونواهی شریعت آنان چیز چندانی برایشان باقی نمانده است بنابراین حجت برآنها تمام نیست) وگناهان معدودی هستند که کراهت وزشتی آنان با عقل قابل کشف باشد لذا اگرمثلا غیر مسلمانی مرتکب فعلی مثل زنا وشرب خمر گردد قطعا عقوبتش کمتر از یک مسلمان است (چون فقط حجت ومنع عقلی برای او در کار است )علاوه بر آنکه به خاطر عدم اتمام حجت شرعی بر نماز نخواندن وروزه نگرفتن و... هم عقوبت نمی شوند(هر چند که در دین منزل آنان همه این عبادات وجود داشته است) بر خلاف مسلمان که اگر واجب خود را ترک کند عقوبت شدید داشته وگاه ترک یک عبادت وواجب او را از اسلام خارج می کند ومستوجب عقوبت ارتداد می گردد لذا مرحله اسلام زبانی خسارت بیشتری دارد تا کفروبا اینکه خداوند بهانه ها وراههای زیادی را برای بخشش ونزول عفو خود قرار داده تا از این خسارات بکاهد(همانند " ان الحسنات یذهبن السیئات" وده برابر کردن حسنه عمل صالح )ولی باز شدت غفلت ها واثر فجیع گناه به حدی است که راحت همه ثوابهای انسان بر باد می رود ومسلما وزنه گناهان قریب به اتفاق انسانها بیش از ثواب ووزنه اعمال صالح است بنابراین روز به روز فروتر می روند مانند آن زنی اند که قران مثال آورده که با زحمت نخ می بافد وکلافی درست می کند اما به یک باره رشته از هم می گسلد وهمه نخهای تابیده ومغزول باز می شوند " ... کالتی نقضت غزلها من بعد قوه انکاثا"از طرفی هم نه ایمان وتوحید وعقلانیت آنهاآن قدر عمیق است که به دردشان بخوردونه عباداتشان کامل وواجد شرایط مقبولیت است که به یاری وکمک بیایداین عبادات هم فقط در بعد صوری است چون همین نماز برای قبول نیاز به دهها شرط ورفع مانع ومقتضی دارد که به هر حال خیلی خیلی کم پیش می آید که همه این شروط جمع بوده وموانع هم در کار نباشد واینکه پیغمبر فرمودند که نماز مثل چشمه آبی است که انسان هر روز 5 بار خود را در آن شستشو می دهد نماز صوری ولفظی نیست بلکه نمازی است که واجد تمام شروط باشد که فقط اولیای خدا چنین نمازی می گذارند عبادات دیگر انسان هم همین گونه است مثلا روزه از یک طرف این همه ثواب واهمیت برای آن ذکر شده از سوی دیگر در روایت آمده "کم من صائم لیس من صیامه الا الجوع والضما...." چه بسیار روزه داری که بهره او از روزه جز تشنگی وگرسنگی نیست "بنابراین ثوابها واثرات عظیم این عبادات شامل هر کسی نمی شود در قرآن نیز از این گروه اشاره به " عامله ناصبه" شده یعنی کسانی که در دنیا رنج وزحمت کشیدند ولی همه را باطل ونابودوحبط کردند مثالی می زنیم فرض کنید دو نفرند یکی ساکن ودیگری در حرکت لکن این حرکت حرکت دورانی است یعنی راه می رود و بعد از قطع مسیر طولانی باز به جای اول خود بر می گردد این شخص بعد از این همه تلاش تازه مساوی با فردی می شود که از همان ابتدا اصلا زحمتی هم نکشیده وساکن سر جای خود ایستاده است مرحوم فروغی می گوید:یک قوم نکوشیده رسیدند به مقصد/ یک قوم دویدندو به مقصد نرسیدند
بنابراین وصال ووصول به کثرت فعل ظاهر نیست بلکه به معرفت وظرفیت درونی است وبه قول حافظ:
گرچه وصالش نه به کوشش دهند/ هر قدر ای دل که توانی بکوش.
سه چیز آفت عبادات و طاعات انسان است 1-گناه بعد از طاعت 2- کبر ،غرور و توهم 3- ریا وتزویر.
دو چیز نیز مانع از بالا رفتن عبادت واطاعت و به کمال رساندن انسان است1- جهل عقلی ومعرفتی 2- عدم اخلاص.
علاوه بر این ملاک ارزش گذاری بر عبادت وتقوی، عقل وعرفان است انسانهایی که از این دو بهره وافی ندارند سعیشان در عبادت و تقوی نتیجه دلخواه را برایشان بار نمی آورد تا جایی که شاید همان آزاد وبی قید بودن برای  ایشان برازنده تر بوده و بیشتر به دردشان بخورد تا تنسک وتقوی. عبادت وتنسک بدون تفکر وتفقه وعقل ومعرفت علاوه بر بی ارزش بودن ، خطرساز و مخرب نیز خواهد بود ؛حال اگر امر ونهی خداوند شامل ایشان نیز هست از جهت حفظ ومصونیت کل جامعه از فساد است یعنی تقوای این گروه هر چند قیمتی والا ندارد اما می تواند در خدمت سیستم جامعه ونهی از منکر برای عموم و جلوگیری از انحراف پاکان و عارفان وعقلای بر حق باشد. همین نماز و روزه و حج آن چنان که برای بعضی مایه رشد وارتقاء است برای بعضی مایه ضلالت وگمراهی و غرور و توقف است"ولا یزید الظالمین الا خسارا". تنسک وتقید عمومی جامعه هر چند ممکن است برای  خیلی از  متنکسین  به دلیل فقد عقلانیت یا عرفان و شناخت ،فایده چندانی نداشته  باشد ولی  قلیل  انسانهای مستعد از ورای همین  روح حاکم  بر جامعه  صاحب تقید وتنسک رشد پیدا کرده وبه کمال می رسندو سرانجام راه خود را از دیگران جدا می کنند.
قرآن خاسرترین انسانها را زیبا توصیف می کند:
"قل هل ننبئکم بالاخسرین اعمالا الذین ضل سعیهم فى الحیوة الدنیا و هم یحسبون أنهم یحسنون صنعا"

بگو ای پیامبر شما را از خاسرترین کسان خبر دهم؟ آنان کسانی اند که سعیشان در دنیا نابود وحبط شد در حالی که گمان می کنند همچمان راه حق ومستقیم را می روند .

منظور از این خاسرین کفار ومشرکین نیستند چون آنان اصلا سعی وتلاش و امساک وادعای دین وایمان ندارند وراحت وآزاد لا اقل به دنیایی پر از آزادی ولذت رسیده اند بلکه منظور دیندارانی اند که عمری را در عبادت وسعی وامساک گذرانده اند لکن چون امساک ورنج وعبادتشان سوای عقل وخرد ومعرفت بوده ثواب واجری برای آخرتشان انباشته نشده علاوه بر اینکه همه این سعی ها با گناهان پس از آنها مصداق " کالعهن المنفوش"و "هباءاً منثوراً" شده. علاوه بر این تقوای ظاهر بدون تقوای باطن کمال چندانی نیست ادعای تقوا بدون ترس و شرم درونی از گناه دروغی بیش نیست  مثلا خیلی ها زنا نکرده اند اما در درون حب این کار را دارند واگر موقعیت آن فراهم شود این کار را انجام خواهند داد واین حب ،کار انسان را برای رسیدن به کمال مطلوب سخت تر می کند."نفس اژدرهاست او کی مرده است/ از غم بی آلتی افسرده است".علاوه بر این همان متقین نیز در یک درجه نیستند زیر عمل را با اخلاص و عقل و عرفان می سنجند بنابراین نقص عقل و عرفان وتوحید واخلاص، عمل را از ارزش لازم ودر خور ساقط می کندپس عمل یا به خاطر نقص عقل و توحید واخلاص از ارزش ساقط می شود ویا در نهایت به دلیل گناه حبط ونابود می گرددو این حقیقت را جناب حافظ در این بیت آورده است:"ترسم که صرفه ای نبرد روز باز خواست؛نان حلال شیخ زآب حرام ما".

البته باز این رحمت است که دوباره به کمک اهل اسلام می آید وآنان را از خسارت نجات می دهد والا اگر رحمت وشفاعت را نادیده بگیریم اهل اسلام خسارتشان از اهل کفر بالاتر است "فلو لا فضل الله علیکم ورحمته لکنتم من الخاسرین" واینکه می فرماید" ما جعل الله للکافرین علی المومنین سبیلا" صحبت از اهل ایمان است نه اهل اسلام آن هم باز به خاطر اعتلا وآبروی خود اسلام است وگرنه مومنین نیز در نگاه واقعی وعادلانه خاسرند واینکه فرموده اند " الاسلام یعلوا ولا یعلی علیه" حرف از اعتلا وتفوق اسلام است نه مسلمانان ، جامعه مسلمان بیشتر از جامعه غیرمسلمان درکیر در تضاد ظاهر وباطن بوده وریا وتظاهر بیشتر نمود دارد زیرا از یک سو اکثریت جامعه کم تقوا وجاهلند واز سوی دیگر مجبورند به خاطر ترس یا شرم خود را به ظواهر مقید نشان دهند کم تقوایی وجهل آنها را از آخرت محروم نموده وتظاهرشان از دنیا ! در صد فاحشه وبی عفت وفاسق وفاسد در جامعه اسلام چندان کمتر از جوامع غیر مسلمان نیست لکن فرق دراین است که در آن جوامع ریا وتظاهر وجود ندارد وظاهر مردم همان باطن وباطن همان ظاهر است ولی در این جامعه همگان برروی فساد و فسق خود هزاران وصله به صد شعبده پیراسته ونفسشان به قول مولوی از بی آلتی افسرده است گناه نکردن نشانه تقوا نیست بلکه گاه گناه نکردن از نبود شرایط مناسب است مثلا یک زن مسلمان که در درون فاسد ودر بیرون محجب است ترسش از مردم ونه خدا اجازه عملی کردن فساد درون را نمی دهد بر عدم ارتکاب چنین شخصی به فساد ارزش وکمالی مترتب نیست زیرا ملاک بی عفتی وخواست نامشروع درون است نه بیرون.

 دین داری ظرفیت می خواهد . بدون ظرفیت ،دین برای انسان  مایه خسارت خواهد بود . انسان را به راننده  و دین را به اتومبل تشبیه می کنیم ؛ یک راننده با ظرفیت و عاقل و یک راننده بی جنبه و بی عقل  . این اتومبیل برای راننده عاقل و با جنبه و متعادل ،مایه نعمت و خدمت خواهد بود وبرای راننده دیوانه و بی جنبه مایه خسارت.او  دائم یا تخلف می کند و باید جریمه دهد یا تصادف می کند و بایدپول دیه یا خرج بیمارستان  و تعمیر اتومبیل را بپردازد  و دائم در گرفتاری اتومبیل داری است . خدمت دین  ودین مدار حقیقی خدمت متقابل است یعنی هم او به دین خدمت می کند و هم دین به او و انسان نالایق ،هم آبروی دین  را می برد و هم  دین برای او مایه خسارت خواهد بود .مانند غذای خوش عطر و بو یی که  در ظرف کثیف ریخته شود دین نیز اگر در ظرف وجود انسان نالایق قرار گیرد نه تنها نقش هدایت گری و پاک کنندگی برای او نخواهد داشت بلکه بر عکس این دین است که آلوده و کثیف خواهد شد  تا جایی که اگر شخص بی دین  زندگی کند براستی سالم تر خواهد بود تا دیندار.پس دین  هم "هدی للمتقین" وهم " لا یزد الظالمین الا خسارا" ست . بنابراین  آنچه مهم است ذات خود انسان است نه شریعت و دین. شریعت فقط نقش کمکی را برای اشخاص مستعد ایفا می کند ولی هیچ گاه معجزه ایجاد نمی کند بلکه همه چیز شایدی است[لعلکم تتقون].پس هم دینداری  بدون عقلانیت و هم عقلانیت بدون تقوی هر دو مایه خسارت انسان و تبدیل شدن نعمت به نقمت است.

سختگیری خدا بر مسلمین بیش از دیگران است زیرا اولا حجت تمام شده ثانیا تعهد فطری انسان در عالم ذر او را در محیطی محبوس می کند که یا باید مصداق " عملوالصالحات" به معنای گفته شده باشد تا به سعادت وفوز رسد یا در صورت نقصان فرق چندانی بین او ویک غیر مسلمان که هیچ یک از ریاضتهای اجتماعی وعبادی را نکشیده نخواهد بود خداوند بر کسی که قول به اطاعت داده ولی به قول خود عمل نمی کند بیشتر خشم می گیرد تا کسی که از همان ابتدا قولی نداده این که در روایات مثلا آمده فلان گناه مثل زنا موجب فلان بلا مثل زلزله می شود این مال مسلمانان است نه دیگران زیرا اینان متعهدند وحجت برایشان تمام شده است بنابراین گناه اینان مستوجب خشم ونقمتی است که گناه دیگران مستوجب آن نیست یا ادعای مسلمانی نمی کردی یا حال که کرده ای باید نشان دهی وروی حرف خود بایستی مسلما خود ما هم نسبت به زیر دست همین گونه ایم آنکس که برای ما تعهدی داده اگر تعهد خود را عملی کند مجازاتش می کنیم ولی آنکس که تعهد نداده کاری به کارش نداریممانند غیرت و تعصب و حساسیتی که مرد  نسبت به همسر خود دارد که قطعا چنین حساسیتی نسبت به غریبها وجود ندارد اما  این نزدیکی به خدا و در عوض حساسیت خدا روی انسانهای مدعی و نزدیک به خود همیشه به نفع انسان تمام نمی شود .


خسارت دنیوی واخروی:

مثل کسانی که نه رومی رومند نه زنگی زنگ "مذبذبین بین ذلک" که نه به این می رسند نه به آن حکایت داستان آن مردی است که قاضی برای مجازاتش وی را مخیر بین خوردن پیاز وتحمل شلاق وپرداخت جریمه کرد واو هم با جاهل بازی هم پیاز را خورد وهم کتک خورد وهم پول را داد خداوند نسبت به کسانی که ادعای ایمان واسلام وتعهد بر آن کنند وبعد به تعهد خود عمل نکنند بیشترخشم می گیرد تا کسانی که از روز اول صاف صاف راه کفر را برگزیده اند بنابراین گروهی که سست مذهب ، منافق ومسلمان لقبند بیشتردر معرض خشم خدایند تا کفارو خدا اینهارا معمولا هم به خسارت دنیا وهم آخرت گرفتار می کند بر خلاف کفار که غالبا فقط خسارت اخروی را دارند بنابراین تنها یک گروهند که نه خسارت دنیایی دارند ونه اخروی وآن کسانی اند که اهل ایمان وعمل صالح ووصیت به حق وصبر به تمام معنایند نه مصداق نومن ببعض ونکفر ببعض

2- یا خسارت فقط اخروی است مثل کسانی که تکلیف خود را با خدا روشن کرده اندوخود با عزم واراده وشناخت ،دنیا را انتخاب نموده واز خدا نیز طلب دنیا می کنند" من كان يريد حرث الدنيا نؤته منها" که بیشتر این افراد کفارند زیرا مسلمانی که آخرت را واگذارد واز خدا طلب دنیا کند خداوندمعمولا همان دنیا را هم به او نمی دهد واین که در روایت اشاره شده کسی که به دنبال دنیا باشد به او نمی رسد وکسی که دنیا را رها کند دنیا خود به سراغ او می آید مربوط به اهل ایمان وایه " من کان یرید حرث الدنیا " مربوط به اهل کفراست

محرومترین جامعه جامعه ایست که مصداق " مذبذبین بین ذلک " یا به قول همان اصطلاح "نه رومی روم ونه زنگی زنگ" باشد ما یا باید مسلمان به معنای کامل باشیم تا لااقل اگر دنیایی نباشد به آخرت کامل برسیم یا غیر مسلمان به معنای واقعی باشیم تا اگر آخرتی نداریم لااقل دنیای پر از خوشی وکیف ولذت داشته باشیم یا باید مرد ومردانه مصداق من کان یرید حرث الدنیا باشیم ویا مصداق من کان یرید حرث الاخره وقتی که نه این است ونه آن یعنی حقیقتا نه مسلمانیم ونه کافر ومصداق واقعی " خسر الدنیا والاخره" همین" مذبذبین بین ذلک" هستند



دفع یک پندار غلط :
گاها در بعضی از روایات آمده که اگر انسان فلان نماز یا روزه یا ذکریا عمل مستحبی دیگررا را به جای آورد همه گناهانش بخشیده می شود یا مثلا در مورد گریه بر امام حسین علیه السلام روایت است کسی که بر امام حسین اشک بریزد همه گناهان او بخشیده می شود
تحقیق:
اولا به این نکته باید توجه داشت که بخشش گناهان منحصر به حق الله است نه حق الناس اگر انسان ظلمی به دیگری کرده باشد اعم از ظلم مالی یا جسمی یاروحی اینها نه با این مستحبات ونه حتی با اصل توبه مشکلش حل نمی شود بلکه این بخشش منوط به رضایت صاحب حق است
علاوه براین ، این بخشش مربوط به همه گناهان مربوط به حق الله هم نمی شود مثلا اگر کسی نماز وروزه یا حج به جا نیاورده باشد کار او با یک استغفار حل نمی گردد بلکه باید عبادات خود را قضا نماید یا اگر خمس وزکات خودرا نداده باشد توبه او به این است که خمس وزکات خود را پرداخت نماید
2- شرط در بخشش گناه پشیمانی واقعی است بنابراین باید شخص واقعا از گناهان خود پشیمان باشد وعزم بر عدم ارتکاب مجددآن داشته باشدوالا اگر به اندازه دریا هم برای امام حسین گریه کند گناهانش بخشیده نمی گردد
3- بخشش انسانها بسته به نوع ومیزان سن وعقل ودفعات گناه آنان دارد مسلما یک نوجوان وقتی که گناهی می کند وبعد پشیمان می گردد توبه او راحت تر وزودتر و گاه حتی بدون عذاب بخشیده می گردد تا کسی که در سن چهل پنجاه سالگی گناه می کند یا برای چندمین بار آن گناه را مرتکب می شود وبعد توبه می نماید این افراد مسلما حتی اگر پشیمان هم باشند توبه آنها دیرتر وغالبا هم با عذاب بخشیده می شود چون اگر خدا همیشه بخواهد توبه افراد را فقط باصرف پشیمانی ببخشد انسانها بر گناه مجدد تجری بیشتری پیدا می کنند بنابراین نزول عذاب دنیایی لازم است تا بدانند که در مسیر بندگی تنها ایمان کافی نیست وحق بندگی اطاعت محض وعصمت مطلق است واینکه در صورت گناه مجدد با گرفتاریهایی شدیدتر مواجه می گردند که برایشان خیلی گران تمام می شود نقل است که از جمله افرادی که در حکومت حضرت قائم علیه السلام کشته می شوند کسانی اند که در سن پیری مرتکب فحشا می شده اند بنابراین سن وسال واتمام حجت یا عدم اتمام در شدت وضعف رحمت تاثیر گذار است وگناه یک نوجوان با گناه یک پیرمرد در یک سطح نیست
4-این که از صفات خداوند توابیت است این توابیت به معنی باز گشت واقبال است نه به معنی بخشش به عبارت دقیق باید گفت خداوند نسبت به بنده گناهکار دو حالت دارد حالتی که اصلا به او روی اقبال نشان نمی دهد واقدام وتمهیدی برای بخشش او انجام نمی دهد حالت دوم حالتی است که به بنده خود اقبال می کند وخود را آماده بخشش او می نماید که این توبه خدا یعنی اقبال او به سوی بنده " ثم تاب علیهم لیتوبوا " توبه از جانب عبد به معنی ندامت و طلب بخشش است ولی از جانب خداوند به معنی اقبال برای بخشش است نه خود بخشش واینکه فرموده اند" الندم توبه" یعنی اینکه پشیمانی ،همان اقبال بنده وطلب بخشایش است ودرصورتی از جانب خدا نیز بخشش صورت می گیرد که انسان تمام شرایط توبه را برای عفو الهی فراهم کند درست مثل مسئله دعا که خدا می گوید" ادعونی استجب لکم" لکن در پشت آن شرط وشروط های فرا وانی است که من 14 مانع را در بحث دعا برای عدم استجابت بر شمردم توبه هم همین گونه است شرط وشروط هایی دارد از جمله عزم بنده بر ترک گناه واقبال خداوند برای بخشش او( زیرا که خداوند می تواند علی رغم توبه وپشیمانی عبد، باز هم او را نبخشد "یغفر لمن یشاء ویعذب من یشاء")(2)واگر گناه سنگین وزیاد باشد باید شخص شرایط سخت تری را برای تطهیر وتوبه بگذراند گاهی اوقات بنده توبه می کند ولی خداوند هنوز شرایط بخشش او را کامل نمی داند وتوبه او را نمی پذیرد یا بخشش او را بنا بر تشخیص خود منوط به عذاب ومتنبه نمودن او می داند گاهی اوقات هم بنده ،خود غافل است وتوبه نمی کند ولی اگر خدا او را دوست داشته باشد توبه وپشیمانی را دردلش انداخته واو را گرفتار غم واندوه وتوجه به فقر ونقصانهای خویش می کند تا به خود آمده وتوبه کند گاهی اوقات هم از بنده ای نفرت دارد ونه تنها القای توبه در دل او نمی کند بلکه مهر غفلت هم بر دل او می زند(لن یغفر الله لهم) بنابراین اوست که هم رهنمود به سوی هدایت می کندوهم ضلالت "یضل من یشاء و یهدی من یشاء"
اگر خداوند اراده تطهیر انسان را در همین دنیا بکند از راههای گوناگون مثل عدم استجابت دعا، فقر ومرض وغم واندوه وندامت آنها به حد استیصال رسانده وآنان را در ضیق وتنگنای شدید قرار می دهد تا به سوی او رو کرده وتوبه نصوح وخالص نمایند وتمام درهای غیر خود رابه روی آنها می بندد (وظنوا ان لا ملجا من الله الا الیه ) بلاهای دنیوی ،سکرات مرگ و مواقف برزخ وقیامت مانند هراس و وحشت وصبر وانتظار طولانی در آن روز نشان از اراده خداوند برای تطهیر نوع انسان قبل از بر پایی دوزخ دارد تا جز معدود انسانها کسی مستوجب ورود به آن نباشد وگرنه دلیلی بر این همه تنوعات عذاب در دنیا و برزخ و حساب وکتابهای سخت قیامت وجود نداشت واز همان بدو مرگ ،کار به دوزخ حواله می شد .پس جهنم بیشتر برای ترساندن است تا عملی شدن.در واقع خداوند در این مسیر به دنبال دو هدف است یکی آگاهی انسان نسبت به آنچه در دنیا کرده ودوم مجازات وتطهیر او.حتی در این راستا بیشترین بهانه ها وتخفیف ها را در دنیا قائل شده و بهشت خود را تا حد ممکن ارزان حساب نموده تا جایی که سیئات عبد تائب را تبدیل به حسنه کرده و برای یک عمل خیر به ده برابر قیمت پاداش مقرر نموده است « الا من تاب و آمن و عمل عملاً صالحاً فاولئك يبدل الله سیئاتهم حسنات»البته منظور از حسنات تنها ثواب نیست بلکه به معنای آن است که گناه تائب سکویی برای عروج او به تجربه واندیشه و معرفت و کمال بالاتر قرار داده می شود.
پاکسازی انسان غالبا توام با درد ورنج است همان گونه که اگر بخواهندمعتادی را از اعتیاد پاک کنند برای او توام با درد وعذاب است پاکسازی انسان از گناه نیز تنها با سوزاندن گناه حاصل می شود وآتش این سوزش به تمام روح وجسم سرایت می کند اما بعد از این سوزش صفای پاکی وتطهیر است
با توجه به آنچه گفتیم که اصل برای خداوند تطهیر عبد قبل از برپایی دوزخ است ممکن است سوال شود که این مسئله با آیه«ان منکم الا واردها کان علی ربک حتمیا مقضیا » در تضاد است. در جواب باید گفت که این حتمیت بر اساس قسمی است که خداوند در هنگام غضب خود نسبت به شیطان ابراز کرده است «قال فالحق والحق اقول لاملان جهنم منک وممن تبعک منهم اجمعین» وچون خداوند خلف وعده نمی کند پس هر کس که از شیطان تبعیت کرده باید وارد جهنم شود اما این مانند قصه حضرت ایوب است که در وقت غضب قسم خورد که صد تازیانه به همسرش بزند اما بعدا پشیمان شد لکن برای آنکه به نذر خود عمل کرده باشد خداوند حقه ای به او آموخت که صد چوب نازک را به هم کرده ویک ضربه آهسته به همسرش بزند حال چه بسا که ورود انسان به جهنم یک ساعت بیشتر نبوده و این آتش بر او سرد باشد فقط بدین منظور که خداوند به قسم خود عمل کرده باشد.

محدوده رحمت چه اندازه است ؟

با توجه به اینکه از یک طرف بعضی گناهکاران مورد رحمت وشفاعت واقع می شوند وبعضی دیگرهم در جهنم خالدند چرا رحمت خداوند شامل همه گناهکاران نمی شود آیا خلود ابدی در جهنم امری عادلانه است واقتضای این را دارد که فردی به خاطریک یا چند گناه تا ابد در جهنم باقی باشد اینکه خداوند می فرماید "ووسعت رحمتی کل شی " لا جرم باید این رحمت بر همه چیز وهمه کس حتی فرعون ویزید هم سایه افکند آیا بین این آیه با آیات خلود (خالدین فیها ابدا ) تناقض وجود ندارد؟

جواب:
اولا ملاک در خلود تعداد وکمیت گناهان نیست بلکه فطرت ونیت انسان است که تعیین کننده است علاوه بر این بعضی گناهان مثل قتل نفس حکایت از رذالت وگمراهی عمیق شخص دارند وبعضی گناهان نیز مثل درو غ وغیبت که همگانی هستند عمق وشدتشان مانند گناه قتل نفس وشرک وکفر به خدا نیست علاوه بر این بعضی علی رغم گناهان زیاد همچنان اصرار بر هدایت وترک گناه دارند و حقیقتا نمی خواهند این گونه که هستند باشند وعلی رغم این که همیشه گناه می کنند هیچ گاه از عمل خود راضی نیستند واز عقوبت خدا می ترسند در عوض بعضی نیز از گناهان خویش راضی اند وهیچ گاه در دل خود تصمیم وعزمی برای توبه وبندگی وقرار گرفتن در مسیر هدایت را ندارند بنابراین نیتها مهمند بعضی نیت وفکرشان به گونه ای است که اگر خداوند عمر ابدی هم در دنیا به آنها بدهند آنها نیز تا ابد به خدا پشت کرده وهیچ گاه در مسیر بندگی قرار نمی گیرند وهمیشه نیتشان بر معصیت است وبعضی بر عکس اگر خداوند عمر ابدی به آنها بدهد آنها تا ابد عزمشان بر بندگی خداست این دلیلی است که در روایت به آن اشاره شده است

اما در مورد آیه " ووسعت رحمتی کل شی"باید گفت که اینجا شیئیت به معنای هر چیز موجود نیست بلکه چیز دارای قابلیت است به عنوان مثال کوچکترین عدد عدد یک است یعنی کمترین عددی است که محسوب است اما عدد صفر یا زیر صفر شی نیستند بلکه معدومند ومنهای شی به حساب می آیند هر چند مورد بحث واقع می شوند اما اعتباری وذهنی اند ومصداق ومشار خارجی ندارند شی در آیه نیز به همین معناست بعضی انسانها صفر یا زیر صفرند اینها از شیئیت خارجندبنابراین خداوند که می گوید وسعت رحمته کل شی یعنی اگر انسانها را از لحاظ نمره از یک تا بیست قرار دهیم آن کس که نمره اش یک هم باشد چیزی از رحمت خدارا در یافت می کند یک معلم نهایتا نمره نه وهشت را ده می کند اماخداوند حتی روی نمره یک هم حساب ارفاق ورحمت باز کرده ولی انصافا صفر وزیر صفردیگر قابلیتی برای ارفاق ندارد چون همه اش لا شی وناخالصی است واینان اگر به دنیا هم بر گردند باز همان می شوند که بوده اند چون هیچ قابلیت وظرفیتی در وجود آنها نیست " ولو ردوا لعادوا لما نهوا عنه" استاد بزرگوار ماآقای کمالی مثال خوبی در این باره می زد ومی گفت "انسانهایی که رحمت شامل حالشان می شود مثل سنگ معدنی هستند که هم خالصی دارد وهم ناخالصی اینها را در کوره می اندازند تا ناخالصی شان کنار رفته وخالصی آنها بالا بیاید آنگاه آنها را از کوره بیرون می آورند " ان منکم الا واردها کان علی ربک حتما مقضیا ثم ننجی الذین اتقوا ونذر الظالمین فیها جثیا" ولی بعضی انسانها مانند سنگ بیابانند اینها را در کوره می اندازند ولی چون همه اش ناخالصی است لذا تا ابد هم که در آتش باشند هیچ گاه چیزی از آنها رو نمی آید که ذی قیمت باشد ."

نکته دیگر اینکه جهنم وعذاب نیز خود نوعی رحمت است (عذاب از عذب می آید به معنی شیرین وخوشایند)زیرا در احوال قیامت داریم که بدکاران در صحرای محشر آن چنان در عذاب روحی هستند که آرزو می کنند زودتر آنها را به جهنم برده واز این عذاب راحت شوند حتی بعضی با توجه به آیه"وسارعوا الي مغفره من ربكم وجنه عرضها السماوات والارض ..." می گویندطبق این آیه از آنجا که هیچ جایی از گستره بهشت بیرون نمی باشد باید گفت که در واقع جهنم نقطه مقابل بهشت نیست بلکه مرتبه ای ازمراتب بهشت است لکن مرتبه بسیار پایین که کمترین وپایین ترین نعمت ورحمت در آن موجود است واین مسئله با این نکته تایید می شود که خدا فعل عدمی نداردوصفت عدمی خلق نمی کند " لا یصدرمنه الا الوجود" بنابراین جهنم باید پایین ترین مرتبه از صفات وجودی مثل رحمت وعفو باشد نه نه عدم مطلق رحمت

(1) البته بعید نیست که بگوییم این آیه هم از آیاتی است که در مقام ترسیم عدل وواقع است زیرا که اگر این گونه باشد باز جز عده بسیار اندکی اهل نجات نخواهند بود بنابراین باید گفت که این آیه با وعده های مغفرت در آیات وروایات دیگر که شمولیت دارند تقیید می خورد" واصلا یکی از فلسفه های اختلاف بین بعضی آیات قرآن آن است که بعضی ناظر به مسئله عدل وبعضی دیگر ناظر به مسئله رحمت وتخفیفند

(2)حال این که در روایت آمده فلان عمل مستحب باعث بخشش گناهان می گردد در صورتی است که اگر تمام شروط فراهم باشدیعنی تمام موانع برای غفران بر طرف شود وتمام مقتضیات از جانب خداوند هم فراهم باشد آنگاه این عمل مستحب شرط نهایی ومکمل محسوب می شودپس همین طور آسان نیست که بیاییم بگوییم که فلان عمل مثل اشک ریختن بر امام حسین علیه السلام یا روزه فلان ماه یا فلان روز موجب محو گناهان می شود بنابراین شروط توبه گاه آن قدر سنگین است که زحمت ومرارت غض نظراز معصیت وترک گناه کمتر ازتحمل شرایط توبه است علی علیه السلام می فرمایند: ترک الذنب اهون من طلب التوبه" ترک کردن گناه آسان تر ازطلب توبه است
منبع: ندارد.
نقل و بر داشت؛اکیداً ممنوع

سیری در سوره عصر




ابزار وبمستر