X
تبلیغات
تبصیر
تبصیر
تبصیر
ورود

















نام سایت: تبصیر
سال تاسیس : 1385
موضوع : فرهنگی، اغتقادی
نویسنده : احمد ابراهیمی نژاد
آخرین به روز رسانی : فروردین 93
طراح قالب:قالب سازآنلاین(بیدی)




تذکر :
کلیه مقالات ومطالب این مجموعه،
شخصی است .هر گونه کپی برداری
و بر داشت حتی با ذکر منبع اکیداً
ممنوع می باشد.

ahmaad1353@gmail.com






پیوندها
مقالات
دانستنیهایی از جن 1

 
در لابلای اطلاعات صحیح ، مسائل وباورهای خرافی وغیر واقعی نیز از جن وجود دارد  بنابراین بعضی مطالب که در کتابها وسایتها در مورد جن عنوان می شود پایه واساس علمی ندارد . شنیده ها وداستان ها نمی تواند منبع مستدلی برای شناخت پیرامون جن قلمداد شود مگر چیزهایی که در غالب این نقل ها وجه مشترک باشد. آنچه در این بین برای ما حجت است سه منبع  می باشد  یکی اقوال قرآن و احادیث ( احادیثی که سندشان قابل قبول باشد) دوم وجوه مشترک در نقل ها وداستانهایی که در مورد جن مطرح می شود سوم نظریاتی که بر پایه ومبنای عقلی وعلمی واستدلالی است اما گفتار کسانی که مدعی ارتباط با جن هستند نمی تواند حجت آور باشد زیرا اولا مسئله صدق وکذب در این ادعاها نامعلوم است وثانیا بر فرض ممکن است کسی جن  نیز  احضار بکند اما معلوم نیست آنچه او می بیند واقعیت بوده یا جوابی که جن در برابر سوال او می دهد درست باشد زیرا جن نیز می تواند مانند انسان اهل دروخ وتلبیس باشد البته کسانی که عامل به تسخیر می باشند(نه فقط احضار کننده) در صورتی که ادعایشان برای همگان ثابت ومحرز باشد حرفشان مورد قبول است زیرا جنی که تحت تسخیر است هر جوابی که به مسخر خود بدهد جوابی دقیق ودرست خواهد بود بنابراین آنچه تسخیر کننده از زندگی جن می بیندیا از او می شنود دقیق است ولی مشکل اینجاست که ادعای چنین افرادی قابل اثبات نیست مگر کسی که خود از نزدیک جن موکل را ببیند و از مسخر ا،عمال خارق عادت مشاهده نماید که در زمره شعبده وچشم بندی نباشند هر چند که در روی کره زمین تعداد افرادی که براستی جن در تسخیر خود دارند از عدد انگشتان دست بیشتر نیست .

انسانها برترند یا اجنه؟

 قرآن ،ملاک برتری را تقوی و ایمان معرفی می کند  واین ملاک برتری، در انس وجان مشترک است بنابراین بعضی انسانها از بعضی اجنه وبعضی اجنه از بعضی انسانها برترند اما  اینکه  قدما ء واژه از "ما بهتران" را در مورد  اجنه به کار می برده اند شاید ،ریشه در ترس وحسابی داشته  که  انسانها از قدیم  نسبت به  اجنه احساس  نموده  وخود را در مقابل  آنها مقهور می  دانسته اند .هر چه باشد اگر  اجنه از ما بهتر نباشند دنیای آنها از ما  زیباتر و بهتر است یعنی اگر یک انسان بتواند پابه دنیای مثالی اجنه بگذارد دیگر میل به باز گشت نخواهد داشت.

فلسفه خلقت جن:

دلیل خلقت جن همان دلیلی است که در مورد انسان بیان شده یعنی عبودیت ومعرفت " وما خلقت الجن والانس الا لیعبدون؛" خداوند با کثرت عوالم وموجودات وخلقت متنوع و بی نهایت خودخواسته قدرت وحکمت وجمال وعلم خود را تا حد ممکن ومتصور به مخلوقات خود بنمایاند هر چه انسان بیشتر در بطن تفکر و خلقت خدا فرو می رود به معرفت وعبودیتش افزوده می شود همان گونه که بین خود انسانها نیز این تنوعات شکل گرفته تا در احوال یکدیگر تفکر کنند خلقت جن نیز برای انسان وخلقت انسان برای جن مایه تفکر وبینش وسبقت در عبودیت و سوق به فلسفه و هدف خلقت یعنی تقوی و بندگی است "وجعلناکم شعوبا وقبائل لتعارفوا ان اکرمکم عندالله اتقیکم"

ماهیت جن:

جن در لغت به معنی هر امر پوشیده ومخفی است وجمع آن جانّ ( به تشدید نون ) است مشتقاتی مانند جان(بدون تشدید)- جنون - مجنون- جنین وجنان نیزریشه در همین معنا دارند مثلا از روح بدان جهت که حقیقتی مخفی وناپیداست به جان تعبیر شده است " یسئلونک عن الروح قل الروح من امر ربی وما اوتیتم من العلم الا قلیلا" همچنین مجنون یعنی کسی که عقلش پوشیده است و جنین -اسم مفعول - طفلی است که در ظلمات ثلاث یعنی شکم، ظلمت رحم ومشیمه مخفی وپوشیده است " يخلقكم في بطون امهاتكم خلقا من بعد خلق في ظلمات ثلاث" همچنین کلمه جنان به فتح جیم به معنی دل وقلب وبه کسر جیم به معنی بهشت ،باز از آن جهت که اموری سری ومخفی از فهم وشناخت انسانند به این نام خوانده می شوند

اگر چه بین انسان وجن تمایزات وافتراقاتی وجود دارد ولی در مجموع جن شبیه ترین موجود پیرامون انسان نسبت به اواز لحاظ جوهره وماهیت وفعل ورفتار است مهمترین وجه اشتراک این دو تفکر،اختیارو تکلیف ودر پی آن ثواب وعقاب است پس این دو در مسیر وهدف مشترکند " وما خلقت الجن والانس الا لیعبدون" هر چند که ماهیت وجودی ونوع زندگی آنها از یکدیگر متمایز است تاریخ خلقت جن خیلی جلوتر از انسان است جن مانند انسان موجودی اجتماعی است ازدواج وزاد وولد وغم وشادی وخواب وبیداری ومرگ دارد خیلی از خصوصیات متخالف ما انسانها همچون حب وبغض را دارا هستند دارای احساس وعواطفند مرتبه وجودی آنان پایین تر از فرشتگان وبالاتر از عالم ماست فرشتگان به عالم تجرد نزدیکترند واجنه به عالم جسم وترکیب ، فرشته ،ازدواج وزادوولد و شهوت وهوا وهوس وخواب (بنابر قول قوی )ومرگ ندارد بلکه مرگ آنها در هنگام نفخه صور است

اجنه چون جسم نیستند درد وبیماری وخستگی بدنی وتنفس ندارند ومرگشان طبیعی است چون قابل صدمه دیدن وکشته شدن نیستند (مگر درهنگام تجسم) آنها از هوا لطیف ترند وجاذبه زمین بر آنها تاثیری نداشته بنابراین خارج از جاذبه می تواند سریع حرکت کنند وحتی در هوا وفضا نیز تا مسافتهای بسیار طولانی بالا روند آنها در هر مکانی می توانند زندگی داشته باشند از درون شکافهای زمین گرفته تا قله کوهها ودرون آبها اما تابع مکان نیستند وهیچ نیازی به عالم جسم ندارند زمانی که به صورت جسمانی ظاهر می شوند تمام خصوصیات جسم را پیدا می کنند ودر واقع پا به دنیای خطر ومحدودیت می گذارند برای همین است که خیلی کم وارد دنیای ما وارتباط با انسانها می شوند شهوت جنسی آنان به گونه ای متفاوت با انسان است ونطفه شان جسمانی نیست آنها مشرف بر ما انسانهایند وما را می بینند اما ما ایشان را نمی بینیم

اجنه چون موجوداتی اجتماعی و عاقل و مختارند در بین خود آداب ورسوم و قوانین دارند نام جن در قران به کرات آمده ودر کنار سوره انسان سوره ای به نام جن نیز نازل شده است در قرآن گاه انسان یا جن به تنهایی مورد خطاب واقع شده اند وگاه نیز هر دو با هم مورد خطابند قرآن کتاب آسمانی جن وانس است البته غالب احکام متوجه انسان است وفقط در بعضی واجبات ومحرمات اشتراک بین انسان وجن وجود دارد ولی دراصول دین واعتقادات خطاب قرآن نسبت به هردو مشترک است جهنم انسان وجن یکی است اما دراینکه آیا بهشت این دو نیز مشترک است یا نه جای تردید است

دنیای جن دنیایی زیباتر وراحت تر وشادتر از دنیای ما ودر مجموع دنیای آنها برتر ازدنیای ماست ولی استعداد انسان در رسیدن به کمال بیشتر از جن است آنها در اطلاعات ومعلومات بالاتر از انسانها هستند ودر عوض انسان در قوه تحلیل واستنباط بالاتر از اجنه است

در میان آنها هم دانشمند وجود دارد وهم جاهل هم زرنگ وجود دارد وهم ساده هم قوی وجود دارد وهم ضعیف هم کافر وجود دارد وهم مسلمان هم رئیس وجود دارد وهم مرئوس.

غالب ما جن را موجودی سطح پایین ومحروم ازمواهب زندگی وتمدن انسانی می دانیم ونگرش ما به او نگرشی تحقیر آمیز است در حالی که موهبت ها ، رفاه ، ولذتهای زندگی اجنه از ما آدمها بیشتر است وبلکه این ما هستیم که از دید آنها موجودات ضعیف ودست وپا بسته ومسخره ای به حساب می آییم اجنه نسبت به ما زیباییهای بیشتری را از عالم می بینند غم وغصه شان خیلی از ما کمتر است ورفاه بیشتری نسبت به ما دارند همچنین به خاطر جسمانی نبودن نیازهایی متکثرما را ندارند ما از نظر آنان موجودات ضعیفی محسوب می شویم زیرا ما فقیر ونیازمند طبیعتیم وعلم وقدرتمان نسبت به آنان محدودتر است آنها کوچکترین نیازی به انسانها ودنیای ما وابزار وآلات ووسایلمان ندارند

مطالعه در زندگی وماهیت موجودات ماورامی تواند منجر به رشد معرفت وخداشناسی انسان گردد ولی باید در نظر داشت که در مورد جن باید به حد مطالعه اکتفا کرد واز آن جلوتر نرفت بعضی ها با مطالعه زندگی اجنه گاه هوس می کنند که راهی برای ارتباط با جن بیابند این ارتباط کاری غلط - بی فایده وموجب انحراف فکر وروح از مسیر زندگی انسانی است آدمهایی که می خواهند وارد این گونه مسائل شوند اگر با خطری هم مواجه نشوند حداقل تا حد قابل توجهی وقت گرانبهایشان تلف واز مسیر و انجام تکالیف عقلی وشرعی غافل می شوند بنابر این مطالعه خوب است ولی اقدام برای وارد شدن در حیطه زندگی اجنه یا ارتباط با آنها کاری غلط بی فایده وحتی خطرناک است

عالم جن:

عوالم به ترتیب عالی به سافل عبارتند از عالم عقل ، روح ، نفس ،جسم.

هر کدام از این عوالم در اصطلاح فلسفه یک جوهریا ماده محسوب می شود که هر جوهر خود به مراتب گوناگون تقسیم می شود وهر مرتبه خود به اجناس وانواع (صورتهای) گوناگون متکثر می گردد البته اوج تکثر در عالم جسم است اولین عالمی که خداوند خلق نمود عالم عقل وآخرین آن عالم جسم می باشد بین این عوالم فاصله مکانی وجود ندارد بلکه فاصله آنها شانی ورتبه ای است هر چه از جوهر جسم بیشتر فاصله گیریم عوالم باطنی تر وزیباترومجردتر می گردندوشائبه زمان ومکان در آنها کمرنگ تر می شود فرق این عوالم از لحاظ ظاهر وباطن بوده و مانند فرق پو سته وعمق است ما انسانها در عالم جسم و اجنه در عالم نفس( مثال )زندگی می کنند بنابراین آنها جسم نبوده ودر حالت عادی قابل رویت نیستند هر چهار جوهره عقل ونفس وروح در انسان نیز وجود دارد نفس ، برزخ بین جسم وروح وروح واسطه وبرزخ بین نفس وعقل است همچنین در اجنه نیز جوهره عقل وروح ونفس وجود دارد انسان بعد از مرگ مطابق با نوع کمال در یکی از این چهار عالم زندگی خواهد کرد اگر در عالم ناسوت وجسم باشد عالم درد ورنج وعذاب برای اوست وهر چه در عوالم بالاتر قرار گیرد رفاه وخوشی ونعمت برای او بیشتر خواهد بود انسان متناسب با مقام ومرتبه معنوی خود در مرتبه ای خاص از عوالم قرار گرفته واز آن عالم جهان هستی وحقایق آن را مشاهده می کند در وقت مرگ تنها روح نیست که از بدن جدا می شود بلکه نفس وعقل نیز جدا می گردند جسم شاخصه خصوصیات ظاهری ونفس شاخصه خصوصیات باطنی فردی است روح وعقل هیچ گاه از نفس جدا نمی شوند ولی از جسم جدا می شوند زندگی انسان بعد از مرگ در عالم روح یا عقل به معنی این است که اگر انسان مقام معنوی وعملی اش در این دنیا ازشا یستگی عالم نفس بالاتر باشد نفس در آن دنیا حجاب وپرده برای انسان نخواهد بود وانسان به عینه عالم روح وزیباییهای آن را درک می کند وزندگی در عالم روح یعنی همین . درزمان خواب تنها روح وعقل از بدن فاصله می گیرند اما نفس در بدن باقی است تفکر واراده واختیار انسان اموری است که با قوه روح انجام می گیرد وامور حیاتی مثل تنفس -ضربان قلب -گردش خون و... اینها اموری است که به وسیله نفس انجام می شودهر چند که در ظاهر ما این امور را از لحاظ فیزیکی قلب وشش ومغزوغیره نسبت می دهیم

هر یک از عوالم بر عالم پایین تر از خود اشراف دارد ولی عالم سافل به عالم بالاتر از خود اشراف ندارد بنابراین اجنه مارا می بینند وقادرند هر زمان که بخواهند با ما ارتباط بر قرار کنند یا بر ما مسلط شوند ولی ما نسبت به آنها سیطره ای نداریم مگر از طریق اعمال تسخیری.

فرشتگان از نور خلق شده اند و جن از آتش ، اماماهیت فعلی جن آتش نیست همان گونه که انسان از خاک خلق شده ولی بالفعل نه خاک است ونه شباهتی به خاک وگل دارد چیزی که به نظر  صحیح تر می رسد این است که جن وملک هر دو موجوداتی نفسانی (مثالی اند) لکن مراتب آنان در عالم نفس مختلف است همان گونه که در عالم جسم مراتب وجود دارد مثل جوامد - سیالات وگازها و باز در حیات نیز مراتب وجود دارد که عبارتند از جماد- نبات وحیوان ودر بین حیوان نیز مراتب وجود دارد یک حیوان داریم که در مرتبه نازل است وفقط غریزه دارد وحیوانی دیگر در مرتبه عالی است که همان حیوان ناطق یعنی انسان است که علاوه بر غریزه قوه تحلیل ودرک عقلی وعرفانی وعلمی نیز دارد در عالم نبات نیز مراتب حیاتی در یک حد نیست عالی ترین آن را بعضی درخت خرما میدانند که نزدیک ترین مرتبه به حیوانیت است یکی از دلایل آن را این می دانند که زمانی که او را از وسط قطع می کنند مانند انسانی است که گردنش قطع می شود ومی میرد او هم خشک می شود وآن گونه نیست که باز از اطراف شروع به رشد وجوانه زدن کند

در عالم نفس نیز مراتب وجود دارد یک مرتبه ایست که اجنه دارند وآن مرتبه سافل نفسانی است ویک مرتبه ای است که ملک دارد وآن مرتبه عالی ونزدیک به تجرد است اینکه در قرآن شیطان را گاهی از جن می داند ( کان من الجن )وگاهی از ملک ( فسجد الملائکه کلهم اجمعون الا ابلیس)در واقع او از هر دو است با ملک در جنس مشترک است وبا جن در نوع .

بدان جهت می گوییم که ماهیت وجوهره ملک ،نفس است نه روح وزندگی اونیز در عالم نفس است که قرآن خود ملک وروح را از یکدیگر تمایز داده ودر سوره قدر نزول فرشتگان را برزمین همراه با نزول روح برشمرده " تنزل الملائکه والروح" (ولی اینکه منظور از روح در این آیه چیست محل بحث مانمی باشد) پس جن موجودی نفسانی است که در عالم نفس زندگی می کند واز آتش خلق شده همان گونه که ما موجودی جسمانی هستیم که در عالم جسم زندگی می کنیم واز خاک خلق شده ایم مخلوق ومخلوق منه باید در جوهره یکی باشند همان گونه که خاک وانسان هر دوجسمند پس باید گفت که جن و آتش در جوهره یکی اند آتش جرم وجسم نیست ریشه در جسم داشته ولی ماهیتی مستقل دارد برای همین است که جن با اینکه نیازمند جسم نیست اما به عالم جسمانی علاقه مند است واز آن جدا نمی شود جن غالب صفات آتش را دارد سرکش تر ومتحرک تر از انسان است وهمان گونه که گرمای آتش جسم را در می نوردد وبه جانب دیگر آن می رسد جن نیز می تواند از جسم عبور کند عاطفه وعشق ومحبت نمادش گرمی وحرارت است پس اجنه در عشق ودوستی بین خود بالاتر از ماهستند خاک وآتش هم صفات مثبت دارند وهم منفی ولی نورهمه صفاتش مثبت است بنابراین فرشته که از نور خلق شده موجودی معصوم وفاقد عیب و نقص است


چگونه جن در قالب جسم ظاهر می شود؟


جن در اصل موجودی جسمانی نیست اما می تواند خود را به صورت  و شکل غیر جسمانی یا جسمانی متمثل سازد (که غالبا تجسم او ،غیر جسمانی است) و گفته می شود که جن  می تواند به هر صورتی به جز صورت انبیا و معصومین ظاهر شود. اما در چگونگی  ظهور جسمانی او دو فرض وجود  داردیکی اینکه بگوییم ماهیت جن ،جسمانی است لکن جسمی لطیف و غیر مرئی است که در وقت لزوم می تواند مرئی شود  یا اینکه  بگوییم جن  موجودی فرا جسم است که با بهره گیری از ماده اثیری ،خود را به صورت جسم متمثل می کند .ملا صدرا به فرض اول معتقد است  واین مسئله را به ابر تشبیه می کند .وی می گوید زمانی که قطرات آب موجود در هوا فشرده می شوند ظهور ابر را ایجاد می کند بنابراین  تجسم جن نیز به همین صورت است. اشکال این قول در این است که جن قابلیت عبور از سخت ترین اجسام را دارد واگر جن جسم انی باشد -هر چند منبسط -نباید بتواند که از میان جسم سخت عبور کند علاوه بر این جن می تواند خود را در کوچک ترین محفظه ها جای دهد بدون آنکه متمثل به جسم شود پس  جن از جوهره جسم نبوده و مسئله بسط وقبض در کار نیست.

حال که جن فرا مادی است باید دید که  آیا تمثل او به جسم در قابلیت وجود اوست یا اینکه این تجسم از راه کمک گرفتن ازجسم یا نیرو وانرژی خاص صورت می گیرد .مسلما چیزی که فرامادی است به خودی خود قابلیت واستعداد تجسم را از درون خود ندارد پس روح وجن هر دو برای تجسم یا حتی ایجاد صوت باید ابزاری خاص را در اختیار گیرند البته بحث ما در تجسم است وگرنه سیطره بر اجسام وبه حرکت در آوردن آنها وهر تغییری دیگربدون تجسیم ،هم برای جن وهم برای روح امکان پذیر است حتی بدون دخالت ابزار و مدیوم و واسطه .

نفس انسان واسطه ارتباط روح با عالم جسم است ولی زمانی که انسان می میرد و نفس وروح از او جدا می شود نفس دیگر در خدمت جسم نیست بنابراین روح باید ازنفس مدیوم وماده اکتو پلاسم  کمک گیرد البته این در صورتی است که روح بخواهد با ما ارتباط مستقیم بر قرار کند مثلا ایجاد صوت نماید ولی در ارتباط غیر مستقیم نیازبه بهره گیری از  واسطه ندارد همان گونه که نفس واسطه ارتباط جسم با روح است واسطه ارتباط روح با جسم نیز هست یعنی اگر روح بخواهد در جلسه احضار متمثل شود یا سخن گوید باید با واسطه نفس یک انسان زنده این کار را بکند و ماده اکتو پلاسم شاید خود واسطه ای بین نفس وجسم باشد وعلت مرگ مدیوم در صورت آسیب دیدن آن به دلیل واسطه شدن آن بین نفس وجسم است که اگر این رابطه قطع شود در واقع رابطه نفس وجسم قطع می شود ولی در حالت عادی اکتو پلاسم هیچ واسطه گری بین نفس و جسم نداشته واصلا ماده ای با این خصوصیت در بدن انسان وجود ندارد


اعتقادات عوام نسبت به جن :

معمولا آنچه در میان عوام نسبت به جن مطرح است چندان وجه علمی ندارد بلکه غالبا بر اساس شنیده هاست گاه ممکن یک چیزی میان مردم آن قدر زبان به زبان نقل شود که شکل یک اعتقاد وباوررا به خود گیرد ولی در اصل واقعیت با آنچه مردم می گویند متفاوت باشد

مشهور است که اجنه از فلز تیز وبرنده مثل چاقو می ترسند آیا این واقعیت دارد؟

توجه داشته باشیم که جن جسم نیست وتا زمانی که به صورت جسم متمثل نشده هیچ جسمی به او صدمه نمی رساند این مثل آن می ماند که شما خواسته باشید با یک چاقو هوا را قطعه قطعه کنید ولی با توجه به آنکه یکی از ابزارهای تسخیر کنندگان به دور مندل ابزاری مثل چاقو یا هر فلز نوک تیز است می توان بر داشت کرد که این اعتقاد چندان از واقعیت تهی نیست والبته این به خاطر آن است که جن می داند که این ابزار آلات قتاله انسانهاست و نیز می داند که در صورت تجسیم آسیب پذیر شده و قابل کشته شدن توسط انسان با امثال این آلات وابزاراست

گفته می شود برای دور کردن اجنه اگر بسم الله بگوییم یا قرآن بخوانیم موثر است.

جواب: اگر اجنه مسلمان باشند که خودشان اهل قرآن خواندن وذکرند ودیگر اذکار ما در آنها تاثیر ندارد واگر کافر باشند باید گفت اگر شما ذکر وقرآن بر یک آدمیزاد کافر بخوانید اگر دردور کردن او تاثیر داشته باشد پس در اجنه کافر هم تاثیر دارد بلی بعضی اذکاردفع جن داریم که از بزرگان دین برای ما نقل شده اینها اگر با شرایط وآداب صحیح انجام شود تاثیر دارد.

گفته می شود آب جوش به جن صدمه می رساند وحتی بعضی داستان ها نقل شده که مثلا کسی جایی آب جوش ریخته و ناخواسته سبب مرگ فرزند ی از فرزندان جن شده وآنها نیز در صدد اذیت وانتقام بر آمده اند.

جواب: جن چون جسم نیست آب جوش وامثال اینها به او صدمه نمی رساند همان گونه که سرما وگرما در او تاثیری ندارد مگر آنکه در آن لحظه جن در قالب جسم در آمده باشد.

آیا اجنه زمانی که به صورت انسان در می آیند ته پایشان گرد وشبیه سم است؟

وقتی که می گوییم جن می تواند خود را به هر صورتی در آورد یعنی اینکه می تواند پایش را هم دقیقا به صورت پای انسان ظاهر کند وکلا همه چیزش مثل ما باشد حال بعید نیست که بعضی اجنه به این صورت ظاهر می شوند تا این علامت جن بودن آنها برای انسان باشد

مهر طاعت چیست ؟

مهر طاعت شی کوچکی است که جن آن را بعد از اعمال تسخیری به فرد مسخر می دهد این شی نشانه بندگی جن نسبت به شخص است وار تباط دهنده شخص با جن می باشد ظاهرا این شی را جن از ماده اثیری می سازد وواسطه وارتباط دهنده بین دو طرف است من اعتقادم این است که مهر طاعت فقط مربوط به اعمال تسخیری نیست بلکه اگر مثلا جنی خود را بر انسان مجسم کند وانسان بتواند او را بگیرد واو را در معرض تهدید مرگ قرار دهد جن برای رهایی خود در این گونه مواقع نیز مهر طاعت به انسان می دهد البته اگر شخص زرنگ باشد می تواند در این مواقع حد اکثر تعهد را از جن بگیرد وگرنه خود جن پیشنهاد حد اقل به انسان می دهد یکی از دانش آموزان من می گفت که پد ر بزرگش کشاورز بوده وهنگامی که شبها به مزرعه می رفته گاه از سوی اجنه مورد اذیت واقع می شده واو را با ایجاد سر وصدا می ترسانده اند شبی پدر بزرگم موفق شده یکی از اجنه را که از کنارش عبور کرده بگیرد ودست روی گلوی او گذاشته وجن که جان خود را در خطر دیده بود شی سفید رنگ کوچک وتخم مرغ شکلی را در می آورد وبه پدر بزرگم می دهد و در قبال آزاد کردنش تعهد می دهد که دیگر نه او ونه هیچ جن دیگری در آن منطقه حضور نیابند ومزاحمش نشوند واین مهررا نشانه تعهد خود معرفی کرده است پدر بزرگم جن را آزاد کرده واز آن شب به بعد دیگر هر جنی که می خواسته باعث اذیت برای پدر بزرگم شود پدر بزرگم آن مهر را بیرون آورده ودر کف دستش می گذاشته شی شروع به لرزیدن کرده واجنه پراکنده می شده اند تا دیگر تا چند وقت کلا خبری از آنها نشد

جن یا باید از انسان خوشش بیایدوخودش با او رابطه برقرار کند یا مورد تسخیر واقع شود یا جانش از طرف او در خطر واقع شود تا مهر طاعت به انسان بدهد و از آنجا که جن بربسیاری از امور مخفی آگاه است می تواند بسته به نوع تعهد خدماتی گاه بزرگ برای انسان انجام دهد وخیلی چیزها برایش فراهم کند

آیا جن از امور غیب خبر دارد؟

جن اطلاعاتش از ما انسانها بیشتر است ومی تواند از بسیاری از اتفاقات راجع به گذشته وحال با خبر گردد(به خصوص راجع به حال) ولی راجع به مقدرات ومسائل مربوط به آینده علمش تقریبل مثل ماست جن تنها از مسائلی که پیرامون زمین است با خبر می باشد واطلاعاتش راجع به خارج از زمین وماورا محدود است بعضی گمان می کنند مثلا با داشتن موکل جن یا ارتباط با او می توانند مسائل آینده را بفهمند در حالی که این گونه نیست جن از آینده اطلاعات چندانی ندارد "وما یعلم الغیب الا الله" در داستان حضرت سلیمان علیه السلام آمده زمانی که حضرت سلیمان علیه السلام ازدنیا رفت بر روی عصایش تکیه زده بود ولی هیچ یک ازخدمتگرارانش از جمله اجنه از مرگ او خبر نداشتند وگمان می کردند که او روی عصایش تکیه داده وایشان را می نگرد تا زمانی که موریانه عصای او را خورد واو به زمین افتاد آنگاه همه از مرگ او با خبر شدند در اینجا قران می فرماید اگر اجنه از غیب با خبر بودند در عذاب خوار کننده حاصل از تمرد گرفتار نمی شدند وکاری می کردند که گرفتار سلیمان نشوند یا راهی برای فرار بیابند

فلما قضينا عليه الموت ما دلهم علي موته الا دابه الارض تاكل منساته فلما خر تبينت الجن ان لو كانوا يعلمون الغيب ما لبثوا في العذاب المهين

در این آیه جن در واقع از مسئله واتفاقی بی خبر است که راجع به زمان حال است ولی باید دقت داشت که جن از هر مسئله فعلی به صورت غیر اختیاری و.بالفعل باخبر نیست بلکه خود باید اراده کند که چیزی را بداند در این قصه هم اجنه به خطا فکر می نمودند که سلیمان زنده است وبر امر ظاهر قضاوت می کردند وچون شک وتردید در این مورد نداشتند برای فهم حقیقت مطلب هیچ کاری نکردند وتا آخر در جهالت باقی بودند بنابراین اگر جن بخواهد از هر اتفاقی در هر گوشه دنیا با خبر شود برایش امکان پذیر است ولی این امر منوط به حرکت وتفحص ورویت است واین گونه نیست که حوادث عالم پیش چشم او حاضر باشد

آیا ازدواج با جن امکان پذیر است:

داستانهایی در این زمینه نقل شده هم از ازدواج مرد جن با زن انسان وهم از دواج زن جن با مرد انسان البته برای امکان چنین ازدواجی جن باید به صورت جسم متمثل شود لکن مشکل اینجاست که در چنین مسائلی به داستان ونقل نمی توان استناد کرد چون از بس داستانهای دروغ در این بین زیاد است که داستانهای حقیقی برای ما نامعلومند بنابراین فقط به قران وحدیث ونقل اشخاصی که عدالت وراستگویی آنها برای ما محرز است می توان استناد نمود در باب ازدواج انسان وجن حدیثی از پیامبر در بحار جلد 60 نقل نموده اند که ایشان ازدواج با جن را نهی کرده اند حال این نهی اگر دال بر حرام بودن نباشد حداقل آن کراهت است واین حدیث اگر از لحاظ سند مشکلی نداشته باشد دال براین است که ازدواج این دو با هم امکان پذیر می باشد لکن برای این منظور جن باید عاشق ودلبسته یک انسان شود که این مسئله بسیار به ندرت اتفاق می افتد اگر زن جنی عاشق مردی شودباید خود را به صورت چهره زیبا بر انسان نمایان  سازد تا نظر او را به خود جلب کرده واو را شیفته خود سازد واما اینکه بعضی سوال می کنند اگر بچه ای از این دو به دنیا آید حکمش چیست؟ باید عرض کرد که از این دو هیچ گاه فرزند متولد نمی شود چون ماهیت این دو با هم متفاوت است نطفه ای که جن با آن باردار می شود غیر از نطفه ای است که زن انسان از آن بار دار می گردد همان گونه که از مجامعت انسان واسب فرزندی متولد نمی شود از مجامعت انسان وجن نیز فرزندی شکل نمی گیرد ولی باید توجه داشت که اگر ازدواج بین این دو امکان داشته باشد آن ماهیت ازدواج بین دو انسان را ندارد ونمی تواند یک ازدواج دراز مدت باشد همان گونه که انسانها ازدواج هم نوع خود را با یک جن بر نمی تابند اجنه نیز به احتمال زیاد این مسئله را در دنیای خود نوعی جرم می دانند وظاهر ا جنی که با انسان ازدواج می کند باید جنی گوشه گیر وغیر اجتماعی ومطرود از اجتماع جنیان باشد واما اینکه گفته می شود ازدواج بین انسان وجن ازدواجی کوتاه مدت است به خاطر این است که هیچ گاه بین انسان وجن آن اشتراکات فکری وفعلی وجود ندارد بنابراین نمی توانند به عنوان دو موجود وابسته وهم فکر با هم زندگی کنند و همان گونه که بعضی ها گفته اند این ارتباط صرفا یک ارتباط جنسی خواهد بود

دلیل حرمت این می تواند باشد که این دو از دو دنیای متفاوت ودو موجود مختلف از نظر ماهوی اند همان گونه که انسان واسب دو موجود متفاوتند

دلیل بر جواز این است که اینها هر دو موجود مختار وعاقل ومکلفند ووجوه مشترک جن با انسان بیش از هر موجود دیگر است ودلیل کراهت این است که ممکن است این رابطه هم از لحاظ جسمی وهم روحی برای انسان مضر باشد یا از آنجا که جن هر چند مسلمان تعهد چندانی نسبت به انسان ندارد ممکن است به محض کوچکتریم دلخوری به او صدمه بزند یا اگر خیلی وابسته او شده باشد دیگر حاضر به ترک او نشود

بعد هم برای طلاق بین این دو صعوبت وجود دارد چون نیازبه دو شاهد عادل است واگر هم بدون طلاق از هم جدا شوند زن جنی یا زن انسان دیگر نمی تواند با هم نوع خود ازدواج کند مگر اینکه این نکاح به صورت منقطع باشد ولی در مجموع حکم به حرمت در این مسئله قوی تر به نظر می آیدمسئله مهم بعدی این است که مسلمان حتما باید با  جن مسلمان ازدواج کند چون همان گونه که مرد مسلمان نمی تواند بازن غیر مسلمان نکاح انجام دهد با زن جنی غیر مسلمان هم نمی تواندازدواج کند

جمعیت اجنه چه قدر است ؟

از جمعیت وتعداد نفوس جنیان کسی چیزی نمی داند ولی هر چه باشد این قدر مسلم است که تعداد آنها از از تعداد انسانها بیشتر است که قرآن کریم نیز به این حقیقت تصریح دارد " یا معشر الجن قد استکثرتم من الانس "

چرا اجنه با ما ارتباط بر قرار نمی کنند؟

اگر اجنه ما را می بینند ومانعی برای ایجاد ارتباط با ما نداردند چرا ارتباط آنها با انسانها بسیار کم ونادر است ؟

در جواب باید گفت اولا آنها نیازی به دست ما ندارند که بخواهند با ما رابطه برقرار کنند آنها هیچ نیاز وکمبودی در دنیای خود ندارند که گره شان به دست انسان باز شود بلکه این انسانها هستند که میل ورغبت به ارتباط با جن دارند وغالبا هم هدفشان این است که به وسیله جن به قدرت یا ثروت یا راحتی یا اطلاعات وعلوم مخفی برسند در حالی که اجنه غالبا چنین انسانهایی را گمراه ودست به سر می کنند " وانه کان رجال  من الانس یعوذون برجال من الجن فزادوهم رهقا" در جهان هیچ موجودی ضعیف تر از انسان نیست زیرا همه موجودات بدون تکیه به موجود دیگر زندگی می کنند وآن قدر که انسان برای حیات خود به طبیعت تکیه کرده هیچ موجود دیگر این گونه وابسته به طبیعت نیست به عنوان مثال هیچ حیوانی ضعیف تر از انسان در مقابل سرما وگرما نیست وهیچ حیوانی مثل او در برابر حوادث طبیعت ضعیف تر وبی دفاع تر نمی باشدهیچ یک از موجودات مثل او از لحاظ قوت وزوروبازو ضعیف تر نیست حتی یک مورچه می تواند 50 برابر وزن خود را بردارد در حالی که انسان حتی یک برابر وزن خود را هم قادر نیست که از زمین بردارد واین همه پیشرفت انسان حاصل تکیه او به طبیعت است وهر چه او دارد دیگر موجودات هیچ نیازی بدان ندارند

اجنه نیاز به دوستی با ما هم ندارند چون در دنیای خودشان شادی ودوستی و عواطف به اندازه کافی هست بعد هم چون دنیا وافکار واعمال ما با آنها مختلف است قطعا دوستی انسان وجن یک دوستی عمیق وپایدار نخواهد بود

جنیان آن قدر سر گرم زندگی و امور خویشند که التفات چندانی به انسانها ندارد درست مثل اینکه ما هر روز در حیاط خانه مان گربه ها را می بینیم ولی هیچ گاه هوس سر به سر گذاشتن با آنها یا وارد شدن در دنیای آنها را پیدا نمی کنیم اجنه هم غالبا اگر هم بخواهند با انسانی رابطه بر قرار کنند از باب سر به سر کردن وشوخی با اوست

دلیل چهارم: زمانی که جن بخواهد به صورت جسم برای انسان متمثل شود آسیب پذیر می گردد مثلا انسان می تواند او را بکشد بنابراین جن با توجه به این موضوع آن قدر باید به انسانی اعتماد کند یا آن قدر باید ساده باشد تا بتواند به صورت جسم ظاهر شده ووارد حیطه زتدگی انسان شود جن در دنیای خود قوی تر از ما ست وما در دنیای خود قوی تر از جنیم اگر ما بخواهیم وارد دنیای آنها شویم آنها قوی تر از ما هستند واگر آنها نیز بخواهند وارد دنیای ما شوند ما قوی تر ازآنهاییم

پنجم : مسئله زمان است زمان در دنیای ما واجنه مساوی نیست در دنیای ما زمان کندتر ودر دنیای آنها سریعتر می گذرد زمانی که جن به صورت جسم در آید واز دنیای خود بیرون آید زمان زیادی را از دست می دهد مثلا اگر یک روز در میان ما باشد ودوباره به دنیای خود باز گردد حدود حدود دوهفته را ازدست می دهد واینکه گفته می شود عمر اجنه هزار وبالای هزار سال است حرف درستی است ولی باید توجه داشت که این هزار سال از دید ماست والا از لحاظ واقعی هزار سال آنها همان 60- 70 سال است بنابراین جن حتی زمانی که بخواهد با انسان ارتباط بر قرار کند بدون ملبس شدن به جسم ووارد شدن کامل به دنیای ما این کار را می کند

معمولا زمانی جن با انسان ارتباط برقرار می کند که انسان جایی تنها باشد به خصوص در بیابانها وجاههای خالی از وجود انسان ،این ارتباط می تواند هم به صورت تمثل به جسم باشد یا به صورت شبه یا به صورت کاملا غیر مرئی که مثلا فقط صدا یشان را بشنویم یا حرکت اجسام راببینیم وانگیزه جن هم از این ارتباط می تواند یا از روی کنجکاوی باشد یا شوخی وسر به سر گذاشتن با انسان ویا حتی کمک کردن به او

رابطه اجنه با ما غالبا به صورت تله پاتی وظهور آنها نیز به صورت غیر جسمانی است


آیا جن مخوف است؟

خیلی از مردم جن را ترسناک می دانند اما جن فی نفسه مخوف نیست خوف وهراس غالبا به خاطر بیگانه بودن ما با این موجود است اجنه با اینکه ما را می بینند اما بسیار کم باعث اذیت انسان می شوند در حالی که اگر اجنه در دید ما بودند ما انسانها نسبت به آنها موذی تر بودیم در جواب اینکه آیا باید از جن ترسید یا نه باید متقابلا بپرسیم آیا باید ازانسانها ترسید ؟ خواهیم گفت که این ترس بستگی به نوع آن آدم دارد که بدجنس وبد ذات باشد یا خوب وبا مرام ونیز بستگی به این دارد که ما بخواهیم اورا اذیت کنیم یا وارد زندگی خصوصی اش شویم یا کاری به کار او نداشته باشیم همین جواب در مورد جن نیز صادق است بنابراین همان دو گروه شر وخیر که در دنیای ماست در دنیای اجنه نیزهست "وانا منا الصالحون ومنا دون ذلک"


آیا تسخیر جن امکان پذیر است؟

علم تسخیر را باید ریشه ومادر همه علوم غریبه نامید چون از طریق تسخیر است که می توان به اطلاعات دقیق در مسائل دیگر هم رسید به عنوان مثال کسی که جن را تسخیر کند از آنجا که جن فهم واطلاعاتش در زمینه اسرار وعلوم مخفی بیشتر از ماست می تواند ما را درپیمودن راههای سری دیگر راهنمایی کند

راههای رسیدن به قدرتهای ما فوق طبیعی سه راه است 1- عصمت وتقوی وبندگی محض خداوند توام با معرفت .مانند ائمه اطهار که همه عالم مسخر آنان است 2- ریاضتهای قاعده ای در باب تسخیر وطلسم  3- ریاضتهای غیر قاعده ای و مرتاضانه که منجر به تجرد وخلع روح می شود وانسان می تواند به قدرتهای شگرف روحی دست یابد  ولی هیچ انسانی در قدرتها وعلوم مافوق طبیعه در حد امامان معصوم نیست. واما موارد ی که بعضا از افرادی خاص به عنوان اعمال خارق العاده سر می زند همه چشم بندی و شعبده بازی است.

تسخیر جن ممکن است اما این تسخیر مانند تسخیر یک گنجشک نیست بلکه مانند تسخیر حیوانی درنده است مسئله ای که خیلی ها تفکیک نمی دهند فرق بین احضار وتسخیر است اعمال واذکار مربوط به احضار واعمال واورادوریاضتهای مربوط به تسخیر با هم فرق می کنند در واقع کلمه احضار هم غلط است بلکه همان گونه که بعضی ها گفته اند باید بگوییم تماس با جن نه احضار، چون در احضار معنی اجبار وتسخیر وجود دارد در مسئله احضار روح هم همین مطلب وجود دارد شما هیچ گاه نمی توانید روح را مجبور به حاضر شدن کنید بلکه اوبرای تماس با شما باید اذن از موکلین عالم برزخ داشته باشد اذن هم اگر باشد او باز مختار به جواب دادن است چون کسی از عالم دنیا سیطره بر عالم برزخ ندارد به جز ائمه اطهار. ما می توانیم بر عالم خود سیطره داشته باشد یا عالم بالا می تواند بر عالم پایین سیطره یابد ولی عالم پایین بر عالم بالا تسلط ندارد بنابراین تسخیر روح وملک از اساس دروغ وباطل است وبعضی کسانی که گمان می کنند روح وملک احضار نموده اند در واقع جن احضار کرده اند وبعضی که گمان می کنند روح یا ملک تسخیر کرده اند در واقع جن را تسخیر نموده اند تنها تسخیر جن برای انسان ممکن است آن هم با اعمال وریاضتهای شاقه که استاد محمد اوسعی در مقالات خود شیوه قاعده مند تسخیر جن را تا حدی توضیح داده اند

تعداد انسانهایی که در تسخیر جن هستند بسیار بیشتر از تعداد اجنه ای است که در تسخیر انسانند جن برای تسخیر ما کار چندان مشکلی ندارد فقط کافی است در بدن ما نفوذ کرده  وذهن واعمال ما را تحت کنترل واراده وخواست خود در آورد ه وحتی شکل صورت وصوت وصدای ما را نیز تغییر دهد یا آنکه سیستم فهم ما را به هم بریزد و به اصطلاح مجنون ودیوانه شویم البته بسیار کم جنی پیدا می شود که ابتدائا این کار را بکند اکثر افرادی که مسخر جن شده اند افرادی بوده اند که خواسته اند وارد زندگی اجنه گردند وآنها را تسخیر کنند اما جن تیز تر وزرنگ تر وقوی تر بوده وبر آنها پیش دستی نموده در صورتی که جن وارد بدن شخص گردد بسیار بعید است که به خودی خود اورا ترک گوید در ست مثل ویروس که به هیچ وجه نمی توان آن را از بدن بیرون آورد بلکه باید او را در بدن کشت جن را هم باید در بدن از بین برد که این کار توسط افراد خاص وبا اذکاری خاص صورت می گیرد که به آن اعمال جن سوزی می گویند یعنی جن را باید در بدن سوزاند چون اگر بیرون آید وارد بدن اولین شخصی می شود که در آن حدود باشد چندی قبل یک فیلم اروپایی دیدم که خیلی جالب بود داستان مربوط به یک اژدهای ترسناکی بود که وارد بدن انسانها می شد این اژدها وارد بدن هر شخص که می شد آن شخص را تحت تسلط واجرای فرمانهای خود قرار می دادواو دیگر اختیاری از خود نداشت وآن شخص مرتکب هر فعل و جنایتی می شد پلیس مجبور بود این اشخاص را بکشد ولی به محض اینکه او را می کشتند اژدها سریع از بدن او بیرون می آمد وبه بدن شخص دیگری رسوخ می کرد وباز همه چیز از نو شروع می شد در این بین یک پلیسی فهمیده بود که جریان از چه قرار است وراه کشتن اژدها را پیدا کرد در نهایت آخرین شخصی که اژدها در بدن او رفت آن شخص را کشتند ولی این پلیس با گاز آتش زا او را مورد حمله قرار داد وبه محض اینکه اژدها از بدن او بیرن آمد قبل از اینکه وارد بدن دیگری شود او را سوزاند ولی پلیس هم در این بین زخمی شد وبعد از دنیا رفت.

من تا مدتی فکر می کردم این داستان تخیلی است اما چندی بعد در مطالب استاد اوسعی دیدم دقیقا همین مسئله را در مورد جن بیان نموده است پس فهمیدم که مسئله واقعیت دارد لکن فیلمسازان آن را به گونه ای تخیلی ساخته اند.

ممکن است گفته شود که جن نیز ماهیت ودنیایش غیر از دنیای ماست پس چگونه تسخیر او امکان پذیر است؟ در جواب باید گفت اولا جن موجودی مختار است وورود هر یک از انسانها یا اجنه به دنیای دیگری منع عقلی وامکانی ندارد بر خلاف روح که اختیار او به دست موکلین است حتی اگر بخواهد به خواب کسی در این دنیا بیاید باید با اذن موکلین وبر اساس مصالح باشد بنا براین برای تسخیر نیز باید اذن موکلین عالم برزخ باشد که آنها هیچ گاه چنین اذنی را نمی دهند واما عدم امکان تسخیر ملک به خاطر آن است که ملک مهار واختیارش به دست موکلین بالاتر است و هر یک از آنها برای وظیفه ای خاص خلق شده اند که نمی توانند از آن تخطی کنند " ما منا الا وله مقام معلوم" اما جن موکل ندارد بلکه موجودی آزاد ومختار است در مورد احضار جن باید گفت زمانی که بواسطه اذ کار خاص با جن تماس بر قرار می کنیم واو را می بینیم جن خود از این مسئله با خبر می شود اگر خوشش نیاید ممکن است باعث اذیت شخص گردند ولی این تماس به صورت تماس فیزیکی نیست مگر آنکه جناب جن کاملا به شخص مقابل اعتماد کند یا جن ساده ای باشد یا دوستدار او شود به هر حال در همان احضار وتماس هم جای خطر است چه رسد به تسخیر ، در احضار ،جن مجبور به انجام هیچ کاری برای شما نیست وخیلی کسر شانش هم می آید که گوش به حرف شما داده واز شما اطاعت کند ولی در تسخیر ،جن کاملا مسخر ومطیع می شود البته به قول جناب اوسعی محدوده تعهد واطاعت در هر نوع تسخیرفرق می کند اما سوال اینجاست که وقتی شخص جن تسخیر می کند از میان جمعیت انبوه اجنه کدام یک به تسخیر در می آیند ؟ جواب : تسخیر کننده باید نام کامل جن را بداند وهمان جن منظور نظر او فقط به تسخیر در می آید البته ناگفته نماند که تسخیر جن شرعا حرام است به دوجهت یکی به خاطروجود خطر زیاد دوم به خاطر اینکه شما عملا موجود آزادی را تحت بند وقید خود می کشید همان گونه که زندانی کردن یک انسان جرم وگناه است . بعضی ها می گویند که احضار روح از اساس دروغ است اما بنده این اعتقاد را ندارم چون خودم به شخصه در جلسه احضار روح یکی از نزدیکانم شنیدم که در مورد من مساتلی را بیان نموده که کس دیگری از آن خبر نداشته است اگر دروغ بود احضار کننده از کجا این اطلاعات شخصی مرا داشته ؟ بعضی ها در مسئله احضار گمان می کنند تنها روش موثر روش خودشان است وتمام روش های دیگر را غلط ودروغ می پندارند در حالی که این گونه نیست ممکن است برای احضار جن یا حتی تسخیر او تنها یک روش ومسیر وجود نداشته باشد البته هر روحی هم قابل احضار نیست یا به نحو دقیق ترما با هر روحی نمی توانیم تماس بگیریم روحهایی که شان ومنزلتشان خیلی بالاست وروحهایی که بر عکس خیلی پایینند ودر عذاب شدید برزخی اند قابل تماس نیستند ومعمولا تماس با روحها ی متوسط الحال انجام می پذیرد.

اجنه بیشتر تمایل دارند که برای رابطه برقرار نمودن با انسان از طریق الهام ووسوسه یا ایجاد تصویر ذهنی یا بیرونی یا حضور به صورت شبه وغیر جسمانی با ما رابطه بر قرار کنند که البته خود ما هم خیلی وقتها نمی دانیم که این وسوسه گر یا الهام کننده یک جن است

آنها همان گونه که می توانند بر ما به صورت فیزیکی متمثل شوند همجنین می توانند کاری کنند که ما صوتشان را بشنویم ولی خودشان را نبینیم من خود تا به حال دو بار صدای آنها را شنیده ام یک بار صدای اذانشان راودیگر بار صدای گفتگوی یک جن مسن را با چند جن دیگر.

تسخیر جن شرعا گناه است یکی به خاطر خطر آن ودوم به دلیل عبث بودن آن و اتلاف عمر ووقت وسوم به دلیل سلب آزادی و اختیار موجودی که خدا او را آزاد آفریده ولی درحرمت احضار جن وروح باید تفکیک شد(از جهت قصد ونیت احضار کننده)

آیا همزاد واقعیت دارد؟

بعضی بر این معتقدند که هر فرد از انسانها همزادی در میان جنیان دارد که در نوع زندگی وسرنوشت ورفتار واخلاق وحتی ظاهر یکی اند و اگر جن ، همزاد انسانی خود را پیدا ا کند به او علاقه مند شده وبه او خدمت و کمک می کند

جواب: دلیل مستندی بر این مسئله نیست نقل هایی وجود دارد ولی داستان ها نمی توانند ملاک علمی واقع شوند ما منکر وجود همزاد نیستیم اما نه به این صورت داغی که بعضی ها می گویند همان گونه که بین انسان ها دو نفر ممکن است درفطرت و خصوصیات وافکارورفتار خیلی شبیه هم باشند ووقتی همدیگر را پیدا می کنند به هم علاقه مند وحتی عاشق هم می شوند ممکن است بین یک انسان ویک جن هم همین حالت شکل گیرد اما اینکه اینها درست جفت هم باشند چنین مسئله ای هیچ وجه علمی ندارد علت اینکه گاه یک جن به انسانی علاقه مند می شود وحتی به او خدمت می کند ریشه در وجوه اشتراکی دارد همان گونه که دو انسان از یکدیگر متفرند ودو نفر به هم علاقه مندند دو نفر خصوصیاتشان کاملا از هم دور ودو نفر به هم نزدیک است بین انسان وجن هم همین حالات وجود دارد ولی همزاد به آن معنایی که بعضی ها می گویند نیست یعنی هیچ انطباق کامل و وابستگی ریشه ای وناگسستنی چه دررفتار چه در افکار چه در ظاهر وچه در سرنوشت بین هیچ انسان وجنی وجود ندارد پس معنی همزاد بودن به معنی شبیه بودن است همان گونه که در میان انسانها نیز همزاد داریم واین همزاد می تواند از جنس موافق یا مخالف باشد

این نقاط اشتراکی که باعث بروز انس میان دو انسان می شود گاه موجب بروز حس علاقه از سوی یک جن به انسان نیز می گردد تا جایی که ممکن است به این سادگی ها او را رها نکند ه البته این مسئله بسیار بسیار کم اتفاق می افتد


دانستنیهایی ازجن
پیرامون ظهور 1


  حقیقت امامت  :

اعتقاد به ظهور در اسلام  شعبه ای از اعتقاد به مسئله امامت است  هر چند که اعتقاد به منجی آخر الزمان ،اعتقادی عام و فراگیر می باشد.

انتظار بدون شناخت منتظََر ،انتظاری مبهم است پس در قدم اول نیاز به معرفت وشناخت نسبت به  وجود مورد انتظار  داریم.

سخن گفتن از حقیقت  انسان کامل  دشوار است .حقیقت امامت   امری معرفتی است و جز از راه کشف وسیر وشهود  حاصل نمی شود . ماهیت  واقعی انسان کامل  در عصر ظهور ورجعت برای مردم معلوم می گردد و این امر  در عصر  جهل وحجاب  جز برای عده ای قلیل ،قابل درک و وصول نیست و چندان در چهارچوب بیان و گفتار و تقریر نمی گنجد .

امامت، منزلتی تکوینی واجتهادی است چه اینکه امام ،حاکم جامعه باشد یا نباشد .نه هر نبی امام است و نه هر امامی ،نبی .خلافت ظاهر هیچ تاثیری در ضعف وقوت مقام امامت ندارد و مرتبه ائمه  و انبیاء تاریخ  نیز یکسان نیست  بی آنکه بگوییم شریعتی از شریعت دیگر برتر  است . نبوت، صرفا یک مسئولیت است  ولی امامت یک مقام ودرجه می باشد  .نبوت گاهی فقط صرف ابلاغ است و گاهی ولایت و امامت انفسی نیز در آن مندرج است واین شامل هر نبی و رسولی نمی شود .اگر امامت، توام با نبوت یا خلافت باشد این مقام ،هم  باطنی وهم ظاهری است پس منظور از جعل در خطاب خداوند به ابراهیم خلیل ( انی جاعلک للناس اماما) جعل  نبوت است که امامت باطنی را ظاهر می کند وگرنه امامت ،امری تفویضی نیست بلکه اجتهادی است.

توحید ،نبوت وامامت سه ضلع متصلند که شناخت واعتقاد نسبت به هر یک مستلزم شناخت واعتقاد به دیگری است. کسی نمی تواند مدعی معرفت امامت باشد مگر آنکه حقیقت توحید را به نحو مطلوب درک کرده باشد  وکسی نمی تواند مدعی فهم توحید باشد مگر آنکه به حقیقت امامت رسیده باشد."اللهم عرفنی نفسک فانک ان لم تعرفنی نفسک لم اعرف رسولک .اللهم عرفنی رسولک فانک ان لم تعرفنی رسولک لم اعرف حجتک. اللهم عرفنی حجتک فانک ان لم تعرفنی حجتک ضللت عن دینی".

امامت ونبوت دروازه توحید ند وبدون گذر از مسیر این دو نمی توان به کنه  توحید دست یافت .در زیارت جامعه ، ایشان را ارکاناً لتوحیده  و  المخلصین فی توحید الله ،خطاب کرده  و در زیارت یاسین نیز  امام  را" باب الله "می خوانیم پس در واقع راهی برای رسیدن به حقیقت توحید بدون گذر از این باب وجود نداردواین سه، لازم وملزوم یکدیگرند مانند نسبتی که یک شخص  با شخص دیگر از طریق وصلت  پیدا می کند؛ این نسبت تنها یا خود او نیست بلکه با همه  اقوام او نیز مرتبط وخویش می شود . پذیرش نبوت بدون امامت گرچه می تواند نجات آفرین باشد اما کمال عرفان و توحید در تکیه به حقیقت امامت است که مسلما مستلزم  پذیرش  نبوت نیز هست . حدیث سلسلة الذهب مستندی است بر پیوند توحید ومعرفت امامت؛ آنجا که به کلام قدسی  "کلمة لا اله الا الله حصنی .... " ، جمله  " ونحن من شروطها" اضافه می شود  . امامت و حقیقت "نحن من شروطها"  آخرین منزل در سیر توحیدی است . معصوم ، مظهر " هو الاول و آلاخر" است  از آن جهت که   سالک ،حرکت را از ایشان آغاز می کند  و  پایان سیر نیز به ایشان ختم می شود.

این جمله مضاف و پر نغز ،اشاره به این دارد که امامت  باب توحید است  و بدون تمسک به این مقام  کسی اذن و اجازه ورود به سیر توحیدی و عرفانی و محرمیت این وادی را ندارد  و هر  سیر توحیدی که  به خلیفة الله  ختم نشود سیری ناقص و ابتر است . این حدیث جایگاه الوهیت خلیفة الله را می نمایاند زیرا کسی می تواند موکل عالم توحید باشد که  صفات احدیت رادر بالاترین حد قابل دسترسی وامکان دارا باشد و به خاطر همین اتحاد شگرف آنان با عالم عقل وتوحید است که رد ایشان  مساوی بار رد خدا ودخول در کفر شمرده شده  ( من جاحدکم کافر ومن حاربکم مشرک) واین مانند رابطه خورشید ونور اوست که انکار هر یک مساوی با انکار دیگری است .

آنچه در عالم بعد از مرگ از انسان سوال می شود هم فعل است و هم اعتقاد؛ لکن اگر ارتباط انسان در دنیا با خدا و نبی و وصی در حد شناخت باشد قادر به پاسخ و معرفی نمودن ایشان به عنوان ولی و مراد  نخواهد بود زیرا آنجا وادی زبان و حافظه نیست بلکه وادی دل و باطن و معرفت است و تنها آنچه ممزوج و متحد با  قلب وجان شده باشد ماندنی است  و اعتقاد محسوب می شود .
امامت اکمال دین و اتمام حجت است[الیوم اکملت لکم دینکم واتممت علیکم نعمتی].امام را  " شریک القرآن" می نامیم زیرا قرآن بدون شراکت امامت ،قرآن حقیقی نیست والتزام بدان بدون التزام به امامت ثمره کاملی برای انسان ندارد .

فلسفه  سجده ملائکه  برآدم:

خداوند میلیاردها سال به تزیین عالم بی کران پرداخت و همه چیز را مهیای ورود انسان کامل وخلیفه خود کرد  تا بر او دلبری کرده واو را مدهوش صفات خویش ساخته ودربی نهایت لذت وکام معرفت خویش غوطه ور سازد. این خلیفه تا آنجا یکدانه و محبوب خداست  که ملائکه درگاه  امر به سجده وخاکبوسی او می شوند لکن  این سجده ،سجده بر پیکره آدم نیست  بلکه سجده بر جوهره اوست  جوهره ای که شاهکارترین وپیچیده ترین ودقیق ترین ساختار خلقت را در خود جای داده و همه صفات وویژگیهای خدایی در آن درج شده است .سجده خلایق به سوی قبله نیز سجده بر سنگ وخاک  آن  نیست بلکه بر مقام وجوهره معنوی آن جایگاه است.  مسجود ،مقام انسان کامل  در صلب آدم ابوالبشر است که  تجلی اجلی و  اکمل صفات الهی است .

ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد             که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی.

اما نسل آدم ومیلیاردها انسان سیاهی لشکر نه تنها لایق سجده بلکه درخور  اعتنا نیز نیستندزیرا انسان اگرچه در درون خود جوهره وگنج عظیمی را حمل می کند ولی بالفعل از این گنج بهره چندانی ندارد [ وحملها الانسان انه کان ظلوما جهولا].(1) پس سجده بر محمول است نه حامل، چرا که حتی  آدم ابوالبشر نیز با آنکه حجت وپیامبر خداست اما اکمل و احسن نیست  [ ولم نجد له عزما].

محتویات امانت :1- اطاعت محض 2 - عشق تام 3- عرفان وتوحید ناب4- عقل  و حکمت جامع .

ارزش این اطاعت از آن روست  که انسان ،مختار در عمل است و این اطاعت در جنب کشش های نفس و وساوس شیطان است و مانند فرشتگان از نوع "یفعلون ما یومرون" و "لا یعصون الله ..." نیست . منظور از  اطاعت نه " خلطوا عملا صالحاً وآخر سیئا"، بلکه  اطاعت محضی است که کاملا با اراده الهی مطابق وهم ردیف است (المطیعون لله القوامون بامره العاملون بارادته).

عشق تام  لاهوتی و توحیدی نیز محصول سلوک ومعرفت کامل  است و فقط قلیلی از وارثان آدم مصداق  "التامین فی محبة الله"اند آنچنان که هر نبی و وصی و مرسلی خالص در توحید  محسوب نمی شود .

 کسی که در خصلتهای چهارگانه مذکور اولین باشد در همه فضیلتهای دیگرنیز  اول واز همه رذائل بری و منزه ترین خواهد بود مثلا  تا کسی در عقل کامل نباشد مطیع کامل  نمی شود و  کسی که در اطاعت کامل است در قدرت وعلم نیز کامل است زیرا که اطاعت ،موجد ولایت تکوینی و رافع حجاب و جهل است و کسی که در توحید اول است لازمه اش آن است که در ایمان نیز  اول باشد و عبادت او نیز برترین محسوب شود و کسی که در ایمان ممتاز است در اخلاص نیز ممتاز است و هکذا.....در واقع، علت سجده ،جوهره عشق ،عصمت و توحید   متعالی است و همه صفات و فضائل دیگر به نحوی  لازم و یا ملزوم این سه اندمانند:   علم، قدرت ، تفقه، ایمان،اخلاق، عقل ، حکمت ،صبر، حلم، حب ، سخاوت ،سماحت، عبادت، اخلاص، صداقت ، اعتدال،مجاهدت، توکل، رضا، یقین، شجاعت، قناعت،  ابهت،  تفکر، عفو، تانی، ادب، نظم،پاکی ، آراستگی، شفقت، احسان، مروت،عدالت، کرامت، تواضع،فصاحت ،  ایثار .....  بنده ترین انسان،  دومین موجود بعد از خدا در صفات الوهیت است مانند:غیاث، ولی، معطی، قابل، سامع، دافع، ناصر، فاعل ،حاکم، رازق، منزل، دیان، برهان، سلطان، رضوان، ذی البیان، مستعان،کاشف، رفیع، واهب، قاضی، باعث،مانع، صانع ، نافع، جامع، شافع، واسع، ساتر، ملجا،عدة، رجاء،  صاحب، دلیل، غنا، مقلب، طبیب، منور، منفس، جلیل، جمیل، وکیل، کفیل، جار، قبل، بعد، فوق، قاهر، مهیمن، مکوّن، معلن، مبیّن، مقسّم، ممکّن.... پس امام عالی ترین مظهر در صفات عبودیت و الوهیت است  مگر صفاتی که خاص ذات الهی است مثل قدیم، متکبر، احد ....

این سجده نه به خاطر علم است  چرا که شیطان علمی برتر از انسان دارد ونه به خاطر عبادت است زیرا عبادت ،وجه مشترک همه  موجودات اعم از نبات و جماد است علاوه بر این ،عبادت موجودات از روی عقل یا غریزه یا خوف ورهب است ولی عبادت خلیفة الله عبادتی نشات گرفته از عمق معرفت و  توحید است که ارزش آن با چیزی قابل قیاس نیست .

پس سیاهی لشکرهای  عظیم انسانی  که از عقل ، عشق و معرفت  تام دور ومهجورند  راهی برای  تکمیل نواقص خویش جز تمسک و چنگ زدن به انسان کامل ندارند ومتاع ناقص در این راه ، کالمعدوم است.داراییهای معنوی انسان یا عبادت است و یا عمل صالح ؛حال آنکه عبادات آدمی از آنجا که فاقد روح اخلاص است  وریشه در عقل وعرفان وتوحید ناقص دارد پس مصداق " کل شی هالک "است و اعمال صالح نیز سرانجام با گناه محو ونابود می شوند و  در نهایت آدمی خواهد بود  و دستی تهی و مقامی نازل تر از بهائم. پس بدون تمسک وارادت و خاکبوسی  این درگاه وآستان، دست یابی به کمال و یافتن قدر و قیمت مطلوب، ناممکن است ( واللازم لکم لاحق والمقصر فی حقکم زاهق) .

از  آستان  پیر  مغان  سر  چرا    کشیم                دولت در این سرا وگشایش در این در است.

بنابراین   اگر سجده فرشتگان بر آدم به خاطر عقل، معرفت ، عشق، طاعت وعلم وعبادت ناقص باشد که همه انسانها و موجودات ناطق  این حد ناقص را دارایند  پس مسجود و خلیفة الله واقعی کسانی اند که این صفات را به نحو کامل دارایند  واین کمال جز شامل  قلیلی از اوصیاءو انبیاء و وارثان آدم نمی شود . هر چند که همه انسانها استعداد خلیفة اللهی را بالقوه داشته ودارند  اما این استعداد در سایه ضعف همت وتبعیت از هوا و سکونت دائم  در وادی حجاب عقل و معرفت به فعلیت و عمل نرسیده.

بنابراین اگر عقل را هم در فلسفه سجده اضافه کنیم باز مسجود ،عقل خلیفه الله است که مسبب عصمت کامل است نه عقل  دیگران که هزاران خطا و گناه و خسارت و زیان در جنب آن رشد ونمو دارد.پس علت اصلی خلقت جهان و انسان ،خلیفة الله  است.

 حسنها ومواهبی که خدا برای هر موجودی جداگانه خلق کرده در وجود خلیفة الله یک جا جمع نموده .خلیفة الله هم در  فضیلتهای کلی موجودات عالی وسافل مثل ایمان وعقل و عبادت، وهم در فضایل خاص انسان یعنی عشق و عرفان و اطاعت اختیاری ،از همه برتر است پس ارزش عمل ایشان نیز به هیچ وجه قابل قیاس با دیگران نیست . انسان کامل جامع صفات متضاد وجودی است.خلیفة الله کسی است که بتواند در وادی  عصمت و عشق ، سکونت جاوید داشته باشد . دیگران گذارشان در فضائل و  مقامات معنوی، آمد وشدی واتفاقی است و اگر در فضیلتی با انسان کامل مساوی شوند این تساوی فقط از جهت کمی است .

از آنجا که ارزش عبادت وعمل صالح با معیار عقل وتوحید واخلاص سنجیده می شود فعل و طاعت انسان کامل  ارزشی بسیار مضاعف تر از عمل  دیگران را دارد تا آنجا که  خواب آنان برتر از نماز دیگران وطعام وشرب آنان نزد خدا محبوب تر از روزه انسان عادی است.

آنان که در برابر خلقت آدم  به دلیل  " نحن نسبح بحمدک ونقدس لک" تمسک جستند  چیزی  ماورای دارایی و جهان محدود یعنی "یفعلون ما یومرون " نمی دیدند و آنکه به جمله " انی اعلم ما لا تعلمون"  استدلال جست وسعت بیکرانی از قابلیت و ظرفیت خلیفة الله  را نشانه رفت که مسئله اسماءفقط  بخش کوچکی از این دریای ناپیدا کرانه و تبکیتی متناسب با فهم ملائکه بود  نه دلیل واقعی خلقت آدم.

بنابراین خلیفه فقط  اکملین در طاعت ،عقلانیت ،عرفان،توحید وحکمتند .دیگران هر چه باشند نهایتا خلیفه خلیفة الله اند زیرا خلیفه باید همه شئون و صفات  مخلف عنه را در عالی ترین وجه متصور دارا  باشدمگر شئونی که امکان عقلی برای انسان نداشته باشند . در واقع فرق این دو تنها در مخلوق وخالق بودن وعابد ومعبود بودن است .

کمال در  الوهیت  به دلیل کمال در عبودیت است و بر عکس ،نقص در صفات عبودی ،  نقص در صفات الوهیت محسوب شده  وموجب کنار رفتن فرد از مقام خلیفة اللهی می گردد  .پس  تمام علم و قدرت وعقل وتوحید و عصمت وجمال وجلال بعد از خدا نزد خلیفة الله  است و بر فرض  اگر ممکن بود که خداوند به صورت انسان در میان ما ظاهر می شد وجای خود را با مخلوق عوض می کرد او همان  معصوم و خلیفةالله اعظم  بود .همه انبیاء و اوصیا ءکاملند ولی همه اکمل نیستند وخلیفةالله حقیقی همان انسان اکمل است .(2)

حجت، اعم از خلیفه  است .قوام عالم به وجود حجت  وقوام حجت به وجود خلیفه می باشد وهمه انبیاء و حجج ،بعد از خداوند  به حجج اکبر یعنی خلیفة الله  ایمان آورده و عرض ارادت نموده اند : " فبلغ الله بکم اشرف محل المکرمین واعلی منازل المقربین وارفع درجات المرسلین حیث لا یلحقه لاحق ولا یفوقه فائق ولا یسبقه سابق ولا یطمع فی ادراکه طامع حتی لایبقی ملک مقرب ولا نبی مرسل ... الّا عرّفهم جلاله امرکم وعِظَمَ خطرکم وکبَرَ شانکم وصدق مقاعدکم وثبات مقامکم وشرف محلکم ومنزلتکم عنده وکرامتکم علیه وخاصتکم لدیه وقرب منزلتکم منه ".  .بدون وجود ایشان ،علت غایی برای خلقت یا بقای عالم  وجود نخواهد داشت و در هم فرو می ریزد پس زمین هیچ گاه خالی از وجود حجت نبوده و نخواهد بود آنگونه که در عصر فترت نیز مسیح غایب حجت عالم محسوب می شده   (لا تخلوا الارض من قائم لله بحجة اِماّ ظاهرا مشهورا واِمّا خائفا مغمورا).

خلیفه بر گرفته از خلف است  وبه چیزی می گویند که از پس چیزی می آید. خلیفه الله یعنی انسانی که از حیث صفات وجودی بعد از خداست .اینکه بعضی  خلیفه را جانشین معنا می کنند معنی دقیقی نیست  زیرا جانشین  به معنی معین وکمک کار است  پس بهتر است که خلیفه را وارث وشبیه ومثل معرفی کرده و منظور از مثل در جمله " لیس کمثله شی" را نیز انسان کامل بدانیم  .به فرزند خلف گفته می شود چون وارث دارایی ونیز وارث خلقیات وصفات والدین است ودر ویژگیهای پدر ومادر دومین بعد از آنهاست  .همه انبیاء و اوصیاء پاک و عظیم القدرند لکن تا احدی از ایشان رکورد دار فضائل است دیگران خلیفة الله واقعی محسوب نمی شوند و مقام دوم را دارایند .

امام تحت تربیت و پرورش مستقیم خداوند است . همه ایشان  هدایت تام و منبع غنا واغنایند ( بایهم اقتدیتم اهتدیتم). زیارات ایشان در واقع  زیارات منفصل  نیستند  وتنها  وقایع زندگی آنان  تمایزاتی با یکدیگر دارد که بعضی صفات نمودارتر از صفات دیگر  شده است . امامت نور و حقیقت  واحد ی است که متکثر شده است " طابت وطهرت بعضها من بعض". اختلاف ایشان اختلاف در صورت و جسم است . بین آنان اختلاف جوهری نیست هر چند اختلاف در مراتب وجود دارد  .ممکن است کسی در یک یا چند بعد  به  کمال مطلوب  برسد اما عادتا نمی تواند همه  صفات انسان کامل  را در خود جمع کند و بدون تکمیل همه ابعاد  ،بعد  کامل نیز ناقص محسوب می شود و هر قطعه ناقص در دستگاه وجود انسان ،کل سیستم را معیوب کرده یا از کار می اندازد.

 خلیفه و حامل واقعی امانت  کسی است که در عبودیت هیچ خطا ونقص وترک اولی نداشته باشد  .هیچ علمی نیست که بشر کشف کند الا اینکه قبل از آن نزد خلیفة الله  مکشوف بوده .او  به هر زبانی تکلم می کند و مسلط به همه صنعتها وهنرها وجامع تمام فضائل در حد کمال است. اوهر گاه بخواهد در جای عابد قرار می گیرد ودر این صورت بنده ترین انسانهاست وهر گاه بخواهد در جای خدا قرار می گیرد وروح او با فعل واندیشه خدا یکی می شود. هر گاه بخواهد به خویش مشغول می شود وچشم خود  را از همه چیز می بندد و هر گاه بخواهد بر تمام عالم سیطره می یابد وهیچ امر مهمی از چشم او پنهان نمی ماند وبه عنوان خلیفه ،مدبر عالم هستی شده و  از زاویه ودید خداوند  به جهان هستی می نگرد .

امام در اخلاص وتوحید آن چنان خالص است که گاه فقط یک فعل او می تواند  با تمام اعمال وعبادتهای انسانها برابری  کند آنچنانکه" ضربة علی یوم الخندق " توانست ملقب به "افضل من عبادة الثقلین" شود.

امام و نبی جز از صلب امام ونبی و مومن  به دنیا نمی آید وهر رحمی نیز قابلیت پرورش او را ندارد چنانکه در زیارت سید الشهداء(ع) می خوانیم: "اشهد انک کنت نوراً فی الاصلاب الشامخة والارحام المطهرة لم تنجسک الجاهلیة بانجاسها ولم تلبسک من مدلهمّات ثیابها ".

امام فائق بر زمان ومکان است .او هر گاه که بخواهد از بعد زمان ومکان خارج می گردد و به هر نقطه ای از زمان و مکان که بخواهد سفر کرده  یا آن را نزد خود حاضر می گرداند . اراده او فائق بر همه طلسمهاست و هیچ نحوست زمانی ومکانی بر او تاثیر ندارد ودعای او مستجاب است .امام علاوه بر آنکه در خصوصیات مثبت مشترک بین انسانها از همه ممتازتر است دارای یک سری ویژگیها وخصوصیات شخصی است که محصول ولایت وعبودیت ممتاز اوست .

امامت حقیقت مسلم خلیفه اللهی است وآیینه تمام نمای حق است وجز حق چیزی از سرو روی آنان نمی بارد " والحق معکم وفیکم و منکم والیکم " و اگر آدمیان  حقیقت باطنی و مقام انسان کامل و لذت هم جواری و هم نشینی او را درک می نمودند متوجه مصاحبت ومحبت غیر او  نمی شدند .

وظیفه پیرو:

وظیفه آدمی  نسبت به خلیفة الله وانسان کامل عبارت از سه اصل  حب وارادت،معرفت و اطاعت است .تا معرفت حاصل نشود اطاعت و محبت ،از عمق و استحکام  کافی برخوردار نخواهد بود و دردی از آدمی دوا نخواهد کرد . چنین حبی تا زمانی کاربرد دارد که انسان  در میدان امتحان  واقع نشده باشد  .عشق به انسان کامل،  تنها  وسیله نیست بلکه یک وظیفه است  تا آنجا که  مرگ همراه با حب وعشق و معرفت  ایشان شهادت در راه خدا معرفی شده است.

از  کیمیای  مهر  تو  زر  گشت  روی   من                    آری به یمن لطف شما خاک زرشود.

در عالم هستی یا باید خدا بود ویا خلیفه او و غیر ازاین دو بودن خسارت است مگر آنکه انسان ،فانی در خدا وخلیفه او شود وسر از ارادت و عشق بر نتابد چرا که جز ایشان  کسی لایق عشق نیست  . وجود ما در جنب وجود انسان کامل که مجسمه توحید است شرکی بیش نیست  پس برای زدودن  این صفت  باید در وجود او محو وفانی شد.

طفیل   هستی  عشقند  آدمیّ  و  پری                 ارادتی بنما  تا  سعادتی   ببری

در کوی عشق شوکت شاهی نمی خرند              اظهار بندگی کن واقرار چاکری

 تشیع تنها به معنی محب بودن نیست بلکه به معنی همراه بودن اندیشه و قلب و عمل با نبی و امام است(ان شیعتنا هم الذین یتبعون آثارنا و یطیعون فی جمیع اوامرنا ونواهینا). معرفت از اشک و احساس برتر است و اشک و احساس تنها در جنب معرفت  ارزش دارد.   امیر مومنان نیز شرط شفاعت گری خود رانه احساس و حب پیرو خویش ،بلکه ورع و تقوای او بر می شمارد (فاعینونی بورع واجتهاد وسداد).بنابراین صرف تقرب به نبی و امام  بدون اطاعت ، تقوی و اخلاق  نه تنها نجات آفرین نیست بلکه می تواند مجازات و خسارتی  مضاعف به همراه داشته باشد.گرچه  شیعه ،هم امامت را جز اصول دین  قلمداد می کند و هم تبری و تولی را جزوی از فروع دین خود می داند  اما اعتقاد  به امامت بدون اطاعت وعمل ،مانند قبول داشتن نماز و روزه بدون انجام دادن آن است .تولی و تبری حقیقی ، نه احساس و اشک بلکه عمل گرایی است.

اولیاء الهی  را نقصی نیست که با ارادت ما کامل شود وجمال یار از عشق ناتمام ما مستغنی است  بلکه  نفع ارادت و محبت  به ایشان از برای خود انسان است تا به فضیلت و تزکیه و رشد و قابلیت عنایت دست یابد  "و جعل صلواتنا علیکم وما خصنا به من ولایتکم طیباً لخلقنا و طهارة لانفسنا و کفارةلذنوبنا".


امامت منزلتی استحقاقی است نه تفضلی وتبعیضی:

این گونه نیست که خداوند هرکه را بخواهدشقی وهر کس را که بخواهد سعید خلق کند.زندگی دنیوی انسان  ادامه زندگی او در عالم الست است وهر کس طبق همان فطرت وجایگاهی که قبلا داشته خلق می شود هر چند که  راه ومسیر تغییر همچنان به روی او باز است . اسعد السعداء و اشقی الاشقیاء در این دنیا نیاز به امتحان ندارند آنگونه که  در زیارت وارده  خطاب به بانوی مکرمه اسلام می خوانیم:"السلام علیک یا ممتنه امتحنک الله قبل ان یخلقک":سلام بر تو ای امتحان شده ای که امتحان شدی قبل از آنکه خلق گردی. امتحان و اختبار  از آن کسانی است که تکلیف سعادت و شقاوت و خیر و شر ایشان در عالم ذر قطعی نشده . آنان  که آنجا در امتحانات  پیشرو و اول بوده اند   در این عالم نیز پیشرو و صاحب مقام نبوت و ووصایتند.

نبوت و امامت نعمتی است قابل منت:

 هر موهبتی  که خداوند بواسطه آن بر آدمیان منت گذاشته حاکی از عظیم بودن آن است  از  جمله نعمت رسالت و امامت . " خلقکم الله انوارا فجعلکم بعرشه محدقین حتی منّ علینا بکم فجعلکم فی بیوت اذن الله ان ترفع ویذکر فیها اسمه ".

رسالت تنها نعمتی است که خداوند  به خاطر آن بر بندگان منت نهاده  [ لقد من ّالله علي المؤمنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم... ] زیرا رسولان و اوصیا، عرشیانی اند که فقط برای  دستگیری بشریت  پا به زمین گذاشته  وفرشتگانی اند  که در لباس انسان متجلی شده اند. ایشان  نیازی به طی کردن راه کمال از مسیر خاک ندارند وتنها به  خاطر تزکیه وهدایت  انسانهاست که  تا به اقلیم وجود این همه راه آمده وقدم  رنجه نموده اند .  عذر خداوند برای مواخذه انسان بر خطا ،بدون ارسال کتاب  ورسول وفقط به واسطه حجت عقل و فطرت نیز کامل است  و مصداق عقاب بلا بیان به شمار نمی آید ولی به واسطه وجود خلیفة الله و امر  رسالت و امامت، نور وروشنایی را به حد اعلا رسانید تا  وجود ایشان  مایه دلگرمی خداپرستان و فعل ایشان اسوه  زندگی آنان باشد. لکن در عوض، نعمت هر چه عظیم تر باشد حق شکر، سنگین تر و  بدهی انسان  نیز بیشتر خواهد بود[ ثم لتسئلن یومئذ عن النعیم].

سیطره امامت بر همه کائنات است:

امام، تنها راهبر و قائد انسان نیست سیطره او بر عالم عقل و روح و نفس و جسم  گسترده است. اوبر جن وانس و ملک مقرب، ولایت داردوبعد از خداوند صاحب ترین ، قادرترین و قاهرترین است . آنچه را اراده کند براومکشوف و معلوم می شود مگر آنچه را خداوند مانع شود . او از نازل ترین عالم بر عالی ترین عالم ولایت وحکومت دارد (و عبارت "انی جاعل فی الارض خلیفه "اشاره به محل استقرار او دارد ونه حیطه ولایت وی). او صاحب مقام کن فیکون است  لکن از آن جهت که در مقام رضای محض است این قدرت غالبا  در همان جهت وسیر اراده الهی قرار می گیرد .فیوض الهی که بر زمین و آدمیان نازل می شود از کانال وجود اوعبور می کند واز ناحیه وی به دیگران می رسد.مجموع فضائل وکمالات و عبادتهای بشر به قدر وقیمت فضائل وکمالات اونمی رسد وهر حسن  وکمال و معرفت وعلمی که دیگران جدا جدا دارند  جامع  و برتر آن نزد اوست  ."ان ذکر الخیر کنتم اوله واصله وفرعه وماواه ومنتهاه".

اینکه  می گویند آن خوشتر زحسن                  یار ما این دارد و آن نیز هم.


خلیفه الله نه تنها " تالی کتاب الله وترجمانه" که عین کتاب الله و تفسیر  آن است.  فعل وفکرت او ذره ای از اراده وحکمت الهی فاصله ندارد ودر برابر آن قرار نمی گیرد. ظهور و وقایع آن نیز تفسیری عملی از کتاب الله است .امام غایب باقیمانده نسل وسلاله انبیا واوصیا  وشالوده وخلاصه شده همه آنهاست .او مظهر همه اسماء الله وبه خصوص مظهر اسم "فتاح" است . ما همسایه و مهمان خوان وجود ومنت پذیرخنجر منت گذار اوییم . او اولی از مال و جان ما  به خویشتن  و ذی حق تر از ما در تصرف آن است .تغییرات و تصرفات، تحت اذن و اجازه اوست  تا آنجا که تصرفات آفاقی و انفسی  امام و  رسول فقید نیز به اذن حجت حی است. مالکیت ما اعتباری است ومالکیت او حقیقی . او وارث ومیراث دار انبیا و اوصیا  ومالک  زمین ، زمان و هستی  است . ما مهمانیم واو صاحب خانه؛او هادی است و ما مهتدی؛ ما گدائیم واو مالک؛ ما نقطه تسلیمیم واو حکمران مطلق.انتظار ما نسبت به او انتظار مهمانی است که در خانه صاحب خانه نشسته ومنتظر آمدن اوست و آن کس که منتظر است لاجرم خانه را برای حضورش به بهترین وجه آراسته می کند و از پا نمی نشیند.

رواق  منظر  چشم  من  آشیانه  توست                    کرم نما و فرود آ  که خانه  خانه  توست

به تن  مقصرم   از    دولت    ملازمتت                     ولی خلاصه  جان  خاک  آستانه توست

تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار                 که توسنی  چو فلک رام  تازیانه  توست


فرق معرفت و شناخت:

فرض کنیم که ما در جوار خود همسایگانی  داریم که نه با یکدیگر غریبیم و نه قریب ؛ یعنی فقط نام و عنوانی از ایشان می دانیم  و  ارتباطمان محدود به  سلامی وکلامی  است  که به این نوع آشنایی، شناخت می گویند اما معرفت آن است که  با کسی پیوند نزدیک ، عمیق و ناگسستنی داشته واز اسرار وجود یکدیگر با خبر باشیم  و هیچ امری از او بر ما پوشیده نباشد ؛کنه وجود او را درک نموده  وقدر ومنزلت وجایگاه او را آنچنان که هست شناخته  و او را آن گونه ببینیم که دیگران نمی بینند  .معرفت  از راه تعلیم ومطالعه صرف حاصل نمی شود بلکه شرط اصلی نیل به معرفت،تفکر و اهلیت  است . نگاه ما به جهان هستی نیز یکی از این دوحالت را دارد ؛یک عامی نگاهش صوری وگذراست و دیگری  نگاهش متفکرانه وعمیق ومعرفتی است و همین تفکر معرفتی است که موجب کشف حقایق علمی  نو می شود .

برای تعریف نبوت و امامت  ، همه  کتاب الله  وزیارت جامعه یعنی شناسنامه امامت باید  از ابتدا تا انتها فهم و درک شود و  توحید وخدا شناسی را باید به عینه چشید.  امام ونبی ،همان قرآن عملی است ؛ متلبس به همه صفات وجودی وبری از  صفات عدمی است .نبی و معصوم ،چه حاضر و چه غایب، انسانی است چون دیگران . او در نوع زندگی و غرایز ،ما فوق انسان نیست  [ قل انما انا بشرٌ مثلکم] پس مانند دیگران ازدواج می کند ، کار می کند  ، غم و شادی دارد،می خوابد، می نوشد و با مردم معاشرت و رفت و آمد دارد [وما ارسلنا قبلك من المرسلين الا انهم لياكلون الطعام ويمشون في الاسواق ].فرق  نبی و وصی  با دیگران در تفاوت غرایز نیست بلکه در درجه بندگی ،عقل وتوحید است .

 انسان کامل را جز کاملین نمی شناسند و توصیف مقام ایشان نیز  باید از زبان خود آنان باشد . " موالی لا احصی ثناء کم ولا ابلغ من المدح کنهکم ومن الوصف قدرکم". وجود آنان مانند کلام و کتاب الهی  ظاهر وباطنی دارد ومنظور از معرفت در حدیث " من مات ولم یعرف امام زمانه مات میته جاهلیه " همان بعد باطنی ایشان  است . انسان تا به باطن نرسد فرق بین شناخت ومعرفت وبین حب وعشق را نمی داند. لازمه معرفت، عشق است و تا کسی حقیقت باطنی " فمعکم معکم لا مع غیرکم" را درک نکند واز جان ودل به این عقیده نرسدادعایش در معرفت خلیفة الله  چیزی جز جهل مرکب نبوده  (3)ومرگ او مرگ جاهلیت خواهد بود پس معرفت، غیر از  شناخت عرفی وظاهری است و حقیقت آن شنیدنی وگفتنی نیست .

تا نگردی آشنا ،زین  پرده رمزی   نشنوی                    گوش نا محرم نباشد جای پیغام سروش.

کسی که محرم  این وادی  نیست  دعای ندبه و عظم البلا خواندن  برای او  لقلقه زبانی بیش نخواهد بود .این ادعیه و زیارات ،ذکر کسانی است که به کنه معرفت ودرد  رسیده و در زمره منتظرین  واقعی باشند و گرنه دیوار و خشت از کدام  بلا "عظم البلا" گویند و اهل عافیت از کدام فتنه شکوه کنند که"اللهم انا نشکوا الیک فقد نبینا و غیبة ولینا"؟ و آیا هر فتنه و بلایی محصول فقد نبی و حجت است و نه حماقت وجهل و گناه خود ایشان؟

معرفت این  نیست که بدانیم نبی و امامی در تاریخ بوده  وسال تولد و وفات و مدت عمرشان چه مقدار بوده و وکنیه و لقبشان چیست . احساس وارادت نیز مساوی با معرفت نیست و هر اشک ریزنده ای را نمی توان عارف و منتظر  نامید هر چند در احساس وارادتش صادق نیز باشد . معرفت خلیفةالله رسیدن به همان حقیقت"  فمعکم معکم لا مع غیرکم "است آنگونه که انسان نظر به جز او نداشته و از مجالست و هم صحبتی غیر او گریزان باشد و دیگران  را نزد او موجودات تهی و ناقصی  بیش نبیند همان گونه که هر عاشقی معشوق خود را بهترین می بیند  واز مصاحبت غیر او بیزار است  وجز خلوت او  را نمی خواهد واو را همه چیز وهمه چیز را او می بینند.ارزش این معرفت تا آنجاست که شرط قبولی اعمال انسان قلمداد شده  (لا یقبل الله اعمال العباد الا بمعرفته) آنگونه که ارزش و پاداش  زیارت ایشان نیز منوط به میزان معرفت است.


فلسفه غیبت:

نبی و حجت غایب ،  مشهود تر از هر مشهود و شاهد تر از هر شاهد است .این جامعه است که به خاطر عدم لیاقت وظرفیت از حضور در محضر حجت الهی  ودرک او محروم گشته؛ پس بی معنی است که خدا او را به ما رساند بلکه باید طلب کنیم که ما به او رسیم.

جمال یار ندارد نقاب وپرده ولی                     غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد.

پنهان بودن او رمزی از الوهیت خداست از آن رو که از شدت پیدایی پنهان است واز شدت کمال ،ساکت وخاموش نشسته و ازشدت یکتا یی و بی مانندی و کبریایی ،مخفی است .

در عصر غیبت، ظرفیت وقابلیت فردی است که علت درک ومشاهده خلیفةالله  است لکن علت ظهور، ظرفیت وقابلیت جمعی وکلی جامعه است .درک نبی و  امام  غایب در عصر غیبت بر طبق قاعده استحقاق وعدل است ودر عصر حضور برطبق قاعده لطف.

موانع وحجاب بین ما و حجت الهی همان موانع وحجابهای بین ما وخداست یعنی جهل عقلی ومعرفتی و گناه.

فلسفه غیبت در یک کلام تهیا وآمادگی مردم و رسیدن آنها به ظرفیت درک حجت  وآشکار شدن قدر وجود او در جامعه واثبات درماندگی مدعیان است .غیبت تنبیهی  برای بشریت است بشریتی که در طول تاریخ نبوت و وصایت هیچ گاه وظیفه خود را درقبال این نعمت به جا نیاورده.

داستان غیبت  مانند داستان ذوالنون است که تا در میان قوم خود بود نه مورد اطاعت بود ونه مورد بها و توجه  ؛ اما  زمانی که از میان ایشان رفت  آنگاه به خود آمده و احساس دلتنگی و نیاز نمودند و عهد  بستند که اگر یونس به سویشان باز گردد ایمان آورند  و اطاعتش نمایند و چنین نیز شد[فلولا كانت قرية آمنت فنفعها ايمانها الا قوم يونس...] .پس هم عامل غیبت،مردمند و هم عامل ظهور،ایشان.زمانی که مردم قدر نور  را ندانند باید آن قدر  در ظلمت وتاریکی   به سر برند تا به خود آیند .

غیبت تنها غیبت شخص امام ونبی و فیزیک او نیست بلکه به معنی غیبت همه اثرات وجودی او  در جامعه است . نقصان برکت وعدل وعقل ومعرفت ، اختلافات وزد وبندها، نکبت ها ونحوست ها ،مصائب وبلاهای بشری ،همه محصول فقد حجت در جامعه است .زمانی که میهمانی عزیز و دوست داشتنی از  میان ما می رود تنها فیزیک او نیست که می رود بلکه رئوفت ومهربانی  او و انس  و شادی نیز می رود و  خانه به یکباره  دلگیر و ماتم سرا می شود .او همچنان که با رفتن خود برکت و شادی را می برد با بازگشت خویش همه رفته ها باز می گردد .غیبت اوست که زمین را چنان مغموم و اندوهگین ساخته  که به دیگران اعتنایی نمی کند  وبر کت خود را نمایان نمی سازد واگر نبود وجود او در مثال  خورشید پشت ابر، از همین نیز  دریغ می نمود ودر هم فرو می رفت ( لو لا الحجة لساخت الارض واهلها).

 نمود حجت  وتاثیر وجود او در عالم ،روشن تر ونمایان تر از آفتاب تابان است  واین مکشوف ترین حقیقت نزد اهل کشف است . همانگونه  که وجود خدا  قبل وبعد از هر شی ونمایان تر از هر چیز به خود آن است نمود حجت  نیز بعد از خدا در تمام رگها وشریان های زمان ومکان  جریان دارد و در حیطه هستی  چیزی چونان او دارای  وجود و نمود وتاثیر  نیست  لکن  پرده سنگین حجاب پیرامون چشم و دل ، مانع  از رویت  این حقیقت  است .
بزرگترین بلای متصور برای جامعه ،غیبت حجت است.  دردها وگرفتاریهای بشر از ناحیه نبود اوست . اگر ذره ای  نعمت و رحمت بر زمین نازل می شود  به یمن  وجود وی است . غیبت او ست که رحمت را کم نموده ولی قطع نکرده زیرا خورشید وجود او در غیبت وانقطاع مطلق نیست واگر چنین باشد  ظلمت ، همه زمین را فرا می گیرد ورحمت وفیض الهی به طور کامل از زمین و زمان  قطع می گرددو این است حقیقت " بکم فتح الله وبکم یختم وبکم ینزّل الغیث وبکم یمسک السماء ان تقع علی الارض الا باذنه وبکم ینفسُّ الهمّ ویکشفُ الضُّر...".  خورشید  یا هست ودیده نیز می شود یا هست ودیده نمی شود و یا نه هست و نه دیده می شود  .حجت  خورشیدی است که نور او همه عالم را فرا گرفته بی آنکه اصل وشخص  اومشاهده شود .تاثیر وجود حجت در زندگی ما ونیاز ما به وجود او از هوای متنفس بیشتر است لکن " اکثرهم لایعلمون".


اهداف ظهور:

در تاریخ اسلام دو نهضت وحرکت بزرگ  وجود دارد یکی نهضت حسینی  ودیگری نهضت مهدوی ؛آنگونه که مصائب بزرگ اسلام نیز یکی مصیبت حسینی است ودیگری مصیبت غیبت. هدف عمده واساسی درهر دو حرکت و نهضت ، نجات جامعه اسلام از جهالت و راست کردن دین منحرف واصلاح شریعت مغشوش به بدعتها وهواها و خرافات است ( وبذل مهجته فیک لیستنقذ عبادک من الجهالة وحیرة الضلالة) با این فرق که حرکت و نهضت مهدوی بر خلاف نهضت عاشورا هم به پیروزی باطنی و هم ظاهری منجر خواهد شد.پس هدف ظهور همان هدف سیدالشهداست که فرمود:" انی لا اخرج اشرا ولا بطراً وانما خرجت لطلب الاصلاح فی امة جدی ...".

جهالت، دلیل عمده تحقق ظلم است. ظلم ریشه در دو چیز دارد : جهالت و  شهوات . وقتی عقلانیت کامل شود در واقع ریشه بسیاری از ظلمها خشکانده شده است .  در بطن  مبارزه با جهل ،مبارزه با ظلم نیز  هست . وقتی عقلانیت در جامعه حاکم شود  دینداری وخدا ترسی نیز به کمال مطلوب رسیده و  شهوات در جهت صحیح کنترل می شوند . هدف اصلی ظهور، تحقق عقلانیت و عدالت است لکن برای تحقق این هدف باید  مزاحمان و سد کنندگان این راه و مسیر  که از تایید اکثریت جامعه بر خوردار است  ریشه کن شوند پس خلیفة الله اعظم هم صریخ المستصرخین است و هم نکال الظالمین ،هم راحم المساکین است و هم قاصم الجبارین.

شناخت انسان کامل وفهم حقیقت عبودیت و الوهیت، خودمی تواند هدف دوم  برای  امر ظهور قلمداد شود.

هدف سوم : تحقق آرزوی دیرینه بشر در به ثمر رسیدن  دنیای رویایی ومطابق با حدیث آرزومندی او.

هرچه را انسان در درون جستجو می کند قطعا در بیرون یا محقق است و یا قابل تحقق.همان گونه که نیاز به تنفس و  احساس گرسنگی و تشنگی و میل جنسی درون ،مستلزم وجود هوا و اکسیژن و  آب و غذا و جنس مخالف در بیرون است  نیازهای روحی  نیز چنین اند . از آنجا که  انسان همیشه  در درون ،  آرزومند درک انسان کامل  است و از هرچه موجود  ناقص العقل و ناقص العمل خسته و منفور است پس باید چنین آرزویی محقق شود وگرنه این نیاز و آرزو  ،خلقتی عبث  و بیهوده خواهد بود ولو اینکه تحقق چنین دنیایی ماه و سالی بیش نباشد.

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر                کز دیو ودد ملولم وانسانم آرزوست

گفتند  یافت  می نشود   جسته ایم   ما                 گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست

زین  همرهان سست عناصر دلم گرفت                شیر خدا ورستم دستانم آرزوست

انسان همیشه به دنبال دنیا و مدینه فاضله ای است که همه آرزوهای خود را در آن  محقق بیند ؛ عدالت مطلق واعتماد و احترام  در آن حکمفرما باشد ؛انسانها در عشق و محبت و  جود و بخشش از یکدیگر سبقت گیرند ؛اخلاق و وجدان ،معبود جامعه باشد ؛کسی  رنج و ظلم و رنگ فقر و دلتنگی نبینید ؛  طبیعت و آدمیان برکنار از افراط وتفریط باشند ؛کسی از حماقت وجهالت رنج نبرد ؛ دورویی ونیرنگ  نبیند؛ در فهم حقیقت ،سرگردان وحیران نباشد؛ امنیت و آرامش بر سر انسانها سایه افکن باشد  ودر نهایت به گفته افلاطون، حاکمان ، حکیمان وحکیمان همان حاکمان باشند.

بشر همیشه در آرزوی  تحقق دهکده جهانی است  .دهکده  مظهر صلح وصفا  وخلق وخوی روستایی ،خلق وخوی آشنایی ومحبت و صمیمیت و مهمان نوازی است .مردم  روستا  همه ساده وبی آلایش و بی ادعا زندگی می کنند  ؛همه یکدیگر را از خود می دانند  و در وقت نیاز وگرفتاری به سراغ هم می روند ؛غمخوار ومعین یکدیگر ند ودر غم وشادی هم ،شریک ؛  آرزو و حرصشان کم وشادی شان فراوان است ؛کسی  از دیگری رنج و ظلم نمی بیند چون همه یکدیگر را از یک خانواده می دانند ؛مرز جغرافیایی بین آنان نیست و آنچه هست فقط محله بالا وپایین است.(4)

همه اینها نیاز فطری انسان است پس باید یا چنین دنیایی در خارج موجود باشد و یا در آینده محقق شود  بنابراین حقیقت وجود و ظهور انسان و دنیای کامل بیش از آنکه یک مسئله نقلی باشد حقیقتی فطری است و هر چند که  ممکن است  در مصداق منجی، اختلاف باشد  ولی اصل  انتظار، اصلی  مورد اشتراک  همه بشر یت است.


عصر غیبت؛ میدان اثبات درماندگی مدعیان :

خلیفة الله و انسان کامل  از آن عقلاء و عرفاو متقین ست نه یک گروه و قوم و مذهب و شریعت.عصر غیبت میدان ظهور مدعیان دین  وعدالت وعقلانیت وعلم و بندگی  و عصر عرضه متاع طالح و صالح است . اگر چه بعضی  برای نجات بشر و تحقق مدینه فاضله  پا به میدان می گذارند ولی عاقبت هیچ یک   مطلوب ومرضی دل آدمیان  واقع نمی شوند وهمچنان بشر تشنه ومنتظر است .هرکدام  گوشه ای از کارشان به سامان است و گوشه دیگر خراب و نابسامان.

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد                   در خرابات بپرسید که هشیار کجاست.

کسی می تواند عدالت و عقلانیت   را در وجه مطلق پیاده اجرا وپیاده کند که خود در همه این مقولات  در حد تام ومطلق باشد زیرا:  " من لم یصلح نفسه لم یصلح غیره".

عصر غیبت ،عصر اثبات بی لیاقتی مدعیان وعدم توان آدمیان در تحقق دنیای سعادتمند بدون وجود انسان کامل  است. منجی ،زمانی پا در رکاب خواهد نهاد که بشردست نیاز به سویش دراز کند. بشر باید آن قدر منتظر بماند تا قدر وجود حجت دانسته  شود و به التماس و ناز خریدن افتد  .

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است                 چو  یار  ناز  نماید  شما  نیاز   کنید.

او  نیازی به دیگران  ندارد دیگرانند  که به او نیازمندند  وتا زمانی که انسان خود را از او بی نیاز می بیند ودچار سیری کاذب است  دلیلی برای پیشقدم شدن او نیست  . او بر بشریتی عنایت  می کند که چون عاشقی سراپا سوخته در برابرش اظهار فقر وعجز کند و در پرده دل خویش جز اندیشه او نگذارد.  دعوت باید به دل باشد  آنگونه که اگر کسی دیگری رابرای میهمانی فراخواند  تا اصرار  وجدیت به خرج ندهد فرد مقابل به دعوت و تعارف زبانی او اهمیتی نمی دهد .

هر چند که خلیفة الله نیزدر عصر غیبت  برای خود خلائفی تعیین نموده  لکن  هیچ گاه ایشان قدرت و منزلت مخلف عنه را نخواهد داشت  نهایتا اینان مانند ماه می مانند که نور خود را از خورشیدپنهان می گیرند وبر دیگران  می تابانند. این نور راه را تا حدی به دیگران می نمایاند لکن" چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا".

اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند                       کسی به حسن وملاحت به یار ما نرسد.

در قدم  خورشید است که  ستاره ،خجلت وار از رقص و جلوه گری باز می ایستد و در قدم باد بهار است  که  ناز وتنعم صبا  و  نخوت باد دی وشوکت خار و پریشانی شبهای دراز و غم دل ،همه به آخر خواهند رسید.

هر سرو قد که بر مه خور حسن می فروخت                چون تو در آمدی پی کاری دگر گرفت.


غیبت، از مصائب عظمی است:

 مصیبت بودن غیبت برای هر انسانی قابل درک نیست مانند طفل اندرون رحم که همه دنیا را همان محیط محدود و روشنایی را همان ظلمت می بیند .

انسان ژرف اندیش و بلند همت و والا نظر که به معرفت کامل و درد دین رسیده پیوسته از حال موجود ناراضی و در شکوه است  و می داند که افقهای زیبای دست نیافتنی در فراسوی دنیای موجود است که جز با حضور وظهور  خلیفة الله  حاصل نمی شود . برای آنان که چیزی فراتر ازدنیای موجود ندیده  ولذت وبهجتی بالاتر از آن نمی شناسند شکوه کردن معنی ندارد.

دنیا بی حضور حجت مانند خانه ای ست بدون پدر که طفلان نادان وضعیف همیشه در  حیرانی وسرگردانی ودر نزاع به سر برده  وحیله وفکرتشان  به جایی نمی رسد. آمدن حجت مانند حضور پدر بر سر فرزندان یتیم است و در واقع زندگی در دنیای بدون او نه زندگی  بلکه  "مرگی است به نام زندگانی".

نمی بینم  از همدمان  هیچ   بر جای                  دلم خون شد از غصه ساقی کجایی.





(1)- البته منظور نه کل انسانها بلکه کسانی اند  که متحمل بار امانت شده اند بی آنکه ظرفیت پذیرش چنین باری را داشته باشند.2-بیان و اعتراض  " اتجعل فیها من یفسد فیها... " بعد از جمله " انی جاعل فی الارض خلیفة " اشاره به خلیفه نیست بلکه اشاره به انسانهایی است که در جنب خلقت انسان کامل  خلق می شوند وسیاهی لشکرها وطفیل وجود اویند آنچنان که جمله  "حملها الانسان"هم  شامل انسان کامل وهم  ناقص است  اما "انه کان ظلوما جهولا" اشاره به حاملین جاهل و ناقص دارد .

(3) در زیارت اربعین عبارت  "فمعکم معکم لا مع عدوکم" و  در زیارت جامعه ،عبارت "فمعکم معکم لا مع غیرکم" آمده . وصول به  مرتبه لا مع غیرکم که حتی مومنین روزگار را نیز کنار زده و زیر پا می نهد درک و  معرفتی بالاتر می طلبد. گویندگان  کلام  اول ، اهل حب ودوستی وشناخت اند  و
گویندگان جمله دوم  اهل معرفت وعشق . آنجا کلام، کلام عوام است واینجا کلام خواص .

(4)- که البته در تحقق این دهکده ،غرب یک گام از کشورهای به اصطلاح اسلامی و مدعی  جلوتر است. تشکیل اتحادیه اروپایی ،دهها کشور را تبدیل به یک خانواده کرده و مرزهای جغرافیایی حکم همان محله بالا وپایین را پیدا نموده . جهان غرب نه تنها در علم و تکنولوژی بلکه در عقلانیت و  دموکراسی و آزادی و اخلاق و کرامت انسانی  نیز وضعی به مراتب بهتر از جوامع اسلامی پیدا نموده و آمادگی شان برای ظهور مسیح بیش از آمادگی جهان اسلام و به خصوص شیعیان مدعی، برای ظهور مهدی است.




پیرامون ظهور
دانستنیهایی از جن 2

چرا اجنه از میان خود پیامبر وامام ندارند؟

اجنه مانند ما خوب وبد و کافر ومسلمان دارند مسلمین جن پیامبر وامام از خود ندارند بلکه پیغمبر وامام آنان همان پیامبر وائمه معصومین ما هستند در سلام به امام زمان می گوییم :" السلام علیک یا امام الانس والجان" یعنی سلام بر تو ای امام انس وجن .....

در عصرپیامبر ومعصومین علیهم السلام ، گاه بعضی از جنیان مسلمان خدمت ایشان می رسیند ومشکلات یا سوالات خود را با ایشان مطرح می کرده اند آنها درست مثل ما موظف به اطاعت ومحبت نسبت به ایشانند.

سوال: آیا غیبت امام عصر علیه السلام فقط مربوط به انسان است یا انسان و جن وایشان نسبت به آنها نیز امام غایب محسوب می شوند؟

جواب: به نظر می رسد که این غیبت شامل هر دو گروه می شود چون مسائل وحقایق اصول دین که امامت نیز جزو آن است بین ما وآنها یکی است وتمام خصوصیات ووقایع مربوط به امامت شامل حال هر دو می شود هر چند که جن موجودی باطن بین است وخیلی چیزها که از علم ودید ما غایب است برای او مکشوف می باشد ولی درهر مسئله ای که خداوند مانع ایجاد کند آگاهی و اطلاع آنها محدود می شود همان گونه که در مسئله آگاهی ایشان از اخبار ماورا وسری محدودیت ایجاد نموده است چون زمانی بود که اجنه وشیاطین به فضای بسیار بالا صعود می کردند و اخبار عالم را از گفتگو وآمد وشد فرشتگان می شنیدند اما بعدا خداوند به وسیله شهاب آنان را در معرض ترس قراروگریزقرار داد وعلم وآگاهی آنان را محدود در این وادی محدود نمود " وانا لمسنا السماء فوجدناها ملئت حرسا شدیدا وشهبا- وانا کنا نقعد منها مقاعد للسمع فمن یستمع الان یجد له شهابا رصدا"

اما اینکه جن به مقام امامت یا نبوت نمی رسد به خاطر این نیست که او استعداد وقوه ذاتی این رشد وترقی را ندارد بلکه به این جهت است که اجنه عملا هیچ گاه سختی ها ومصائبشان به اندازه انسان نیست در حالی که رشد وکمال معنوی لازم که لازمه این مقامهاست از راه سختی وصبر محقق می شود

در خود انسانها به تجربه می بینید کسانی که سختی ها ومصائبشان کم است به کمالات روحی و معنوی بالا نمی رسند

انسان طبق آیه:" لقد خلقنا الانسان فی کبد" از آنجا که جوهره اش با کدح ورنج و تلاطم وسختی گره خورده روح وروانش بیشتر صیقل دیده و راه رشدش سریعتر میسر می گردد جن رفاه و شادی اش از انسان بیشتر است غم وغصه ومصائب آنها کمتر از ماست و چون اجنه این فراز ونشیب ها وسختی ها رادر این حد ندارند به آن حد از کمال نمی رسند که بتوانند صلاحیت امامت ونبوت را بیابند بنابراین بهترین ومومن ترین آنها مثل مومنین عادی ما هستند

آیا اجنه کسب وکار دارند؟

خیر آنها مانند ما انسانها نیاز به کسب وکار ندارند ولی کم حرکت وافسرده هم نیستند بر عکس خیلی پر جنب وجوش تر و شاد ترند ما انسانها که نیاز به کار داریم برای این است که پول در بیاوریم وپول در آوردن هم یا برای خریدن خوراک است یا پوشاک ولوازم زندگی یا خرید وسیله نقلیه ویا خانه و.... در حالی که اجنه نیاز به هیچ یک از این جیزها ندارند آنها جسم نیستند که پوشش داشته باشند غذا هم نمی خورندچون موجودی که جسم نیست غذا هم نمی خورد ونهایتا گفت می شود   تغذیه آنها از راه بویایی است. نیاز به وسیله نقلیه هم ندارند چون آنها سریع السیرند وطی الارض دارند ومی توانند مسافت درازی را در عرض مدت کوتاهی طی کنند نیاز به وسایل گرمایشی وسرمایشی هم ندارند چون آنها اصلا سرما وگرما را حس نمی کنند وحرارت وبرودت تاثیری در آنها ندارد نیاز به فرش وپتو و مبلمان هم ندارند چون آنها جسم نیستند که زمین برایشان هموار وناهمواری داشته باشد نیاز به خانه هم ندارند چون ما که نیاز به خانه داریم یا برای این است که از سرما وگرما حفظ شویم ویا برای این است که وسایلمان را از دستبرد دزد حفظ کنیم در حالی که اجنه نیاز به هیچ وسیله وابزاری ندارند تا آن را از دستبرد دزد حفظ کنند علاوه بر این آنها از میان سخت ترین چیزها مثل دیوار ودرنیز عبور می کنند وچیزی به اسم مانع برای آنها وجود ندارد پس اگر خانه هم بسازند فایده ای برایشان ندارد.اجنه چون جسمانی نیستند در تاریکی نیز مانند روز قادر به دیدنند همچنین آنها قادر به شنیدن صداهای ماوراء صوتند صداهایی که انسان از شنیدن آن عاجز است .آنها زمانی به آسمانها بالا می رفته اند وصدای فرشتگان و ملائکه را می شنیده اند ولی بعدا خداوند راه نفوذ آنها راه صعود آنها را  از طریق  وحشت حاصل از  شهابهای آسمانی  بسته است[وانا کنا نقعد منها مقاعد للسمع فمن یستمع الان یجد له شهابا رصدا].واین مطلب می رساند که آنها در فضای خارج از زمین تمثل جسمانی پیدا می کنند وگرنه شهاب که جسم مادی است نباید به چیزی که جسم نیست صدمه وارد سازد.یا اینکه بگوییم منظور از شهاب ،غیر از شهاب مصطلح و جسمانی است.

تعلیم وتعلم وخط وزبان وصورت وچهره اجنه :

آنها دانشگاه ومدرسه ندارند زیرا بسیاری از علومی که ما می خوانیم نزد آنها مکشوف است علاوه براین به خیلی از علوم ما نیازی هم ندارند مثلا آنها چه نیازی به علم ریاضی وفیزیک وشیمی وزیست شناسی وبرق و راه وساختمان و غیره....دارند در حالی که این علوم مربوط به عالم ماده است وآنها نه مادی اند ونه با ماده سروکار دارند مگر در علوم معرفتی که در این علوم مثل ماتعلیم وتعلم دارند اما این تعلیم وتعلم به صورت کلاسیک ودانشگاه ومدرسه ومدرک نیست یادگیری آنها خیلی سریعتر از ما انسانهاست رشد وبلوغ آنها هم خیلی سریعتر از ما ست زبان خاص خود را دارند اما ما صدای آنها را نمی شنویم چون تکلم آنها ماوراء صوت است در اینکه آیا آنها نوشتار هم دارند من در این مورد شک دارم بعید است چون نوشتار باید به صورت جسم باشد کاغذ وصفحه می خواهد اگر اجنه نوشتارشان مثل ماست پس می باید این نوشته ها به دست انسانها پیدا می شد واگر جسمانی نیست وبر روی صفحه وکاغذ وجسم نوشته نمی شود پس دیگر نوشتار امکان ندارد آنها زبان خاص خود را دارند اما به زبان انسان هم می توانند تکلم کرده وبا او حرف بزنند بعضی می گویند اجنه هر منطقه فقط به زبان انسا نهای همان منطقه تکلم می کنند ولی این نظریه چندان واقعی به نظر نمی رسد وجه قوی این است که بگوییم اگر آنها می توانند به زبان انسان سخن گویند به خاطر آن است که جن می تواند ذهن ما را بخواند و حتی آنرا به عنوان ابزارخود به کار گیرند بنابراین وقتی جن به جای ذهن ما قرار گیرد مسلما اگر در عمرش مثلا فارسی هم نشنیده باشد می تواند مثل بلبل فارسی حرف بزند ما انسانها هم اگر بتوانیم ذهن دیگران را ابزار قرار دهیم و آن را دراختیار خود گیریم می توانیم به همه اطلاعات موجود در آن دسترسی پیدا کرده واز آن به نفع خود استفاده کنیم وحتی اگر مثلا او یک هنرمند باشد ما همان هنر او را مانند خودش دقیقا استاد می شویم البته تا زمانی که در ذهن او نفوذ داریم این تصرف ونفوذ در ذهن می تواند به گونه ای باشد که طرف خود از این مسئله بی خبر بماند

صورت آنها مطابق با درجه ایمان وعمل آنهاست یعنی کفارشان موجوداتی زشت ومومنینشان زیباترند این ایده را بعضی ها دارند ومن هم قبول دارم زیرا عالم نفس حجاب عالم جسم راندارد بنابراین باطن ها مکشوف است همان چیزی که ما آن را چهره برزخی می نامیم اما این صورت صورت ابتدایی واصیل جنیان است در عین حال آنها می توانند به هر صورتی که خود بخواهند در آیند (غیر از صورت نبی وامام معصوم)آنها مثل ما انسانها به نژادها وطوایف مختلف تقسیم می شوند که استاد اوسعی تا حدود 170 طایفه از آنها را به وسیله علم اوفاق (که شاخه ای از علوم غریبه است) کشف ونام آنها را ضبط نموده است

وسوسه وتله پاتی:

آنها می توانند در وجود ما وسوسه ایجاد کنند بدون اینکه ما بدانیم منشا این وسوسه جن است ولی نمی توانند اختیار را از ماسلب کنند مگر آنکه ما را به تسخیر خود در آورند واین وسوسه هم می تواند بر انجام کار خوب باشد وهم کار بد اما آنها بی جهت این کار را نمی کنند البته کسانی که عامل طلسم هستند وجن در تسخیر خود دارند می توانند جن را برای ایجاد وسوسه درعشق یا تنفریا غیره به کار گیرند مثلا کسی را عاشق دیگری کرده یا از او جدا کنند ، جنی که در تسخیر است اختیاری از خود برای نافرمانی از انسان ندارد لکن گناه کار او بر عهده تسخیر کننده است

البته طایفه شیاطین مدام کارشان وسوسه انسان بر امور شر است شیاطین طایفه ای از جنیانند که کافر ترین وموذی ترین آنهایند بعضی می گویند عمر شیاطین ابدی است اما من دلیلی براین حرف نمی بینم بلکه ظاهر این است که فقط عمر ابلیس رجیم ابدی است آن هم نه ابدی بلکه تا وقت معلومی که خدا در قرآن متذکر شده است

آنها مثل ما اجتماعی ودارای قوانین وآدابند رئیس وفرمانروا دارند خلقیات وآداب هر فرد یا گروه ونژادشان مثل ما انسانها از هم متفاوت است و نسبت به یکدیگر وبه خصوص خانواده خود با وفاتر وعاطفی تراز ما انسانهایند و جنگ ونزاع در میان آنها خیلی کم تر از ماست شاید برایتان عجیب باشد اگر بگوییم آنها کم آزارتر از ما انسانهایند واگر بعضی هایشان گاه سر به سر انسانی می گذارند به خاطر آن است که فکر می کنند تعهدی در این باب ندارند و گناه محسوب نمی شود همان گونه که شما سنگی به یک حیوان می زنید خیلی فرق می کند تا سنگی به یک انسان بزنید آنها هم نسبت به خود متعهدند ولی نسبت به انسان دیدشان فرق می کند بعد هم غالبا زمانی آنها موجب اذیت انسان می شوند که انسان به آنها نزدیک شود یا بخواهد وارد حیطه آنها گردد البته در صورتی که کسی بخواهد با آنها تماس بر قرار کند همیشه اذیت نمی کنند بلکه گاه چنان دوستدار او می شوند که ممکن است همه چیز هم برایش فراهم کنند

محل زندگی اجنه:

آنها هر جا زندگی می کنند دردرون شکافهای زمین تا نوک کوهها وحتی روی هوا هم راه می روند

گفته می شود جن بیشتر در حمامها وسردابها زندگی می کند این گونه نیست جن همه جا هست حال اینکه یک آقایی در حمام یا سرداب جن دیده دلیل بر این نمی شود که محل زندگی آنها اینجاهاست معمولا جن زمانی خود را به انسان نشان می دهد یا با او رابطه ایجاد می کند که انسان تنها باشد برای همین است که در این مکانها که انسان تنها می رود بیشتر از جاههای دیگر جن می بیندآنها سعی می کنند از انسانها ومحل زندگی آنها فاصله گیرند ولی اگر هم کنار ما زندگی کنند هیچ تداخل ومزاحمتی نه ما برای آنها خواهیم داشت ونه آنها برای ما. شاید در خانه ما عده زیادی از جنیان زندگی می کنند در حالی که از وجود آنها کاملا بی خبریم همان طور که امواج همیشه بغل گوش ما هستند وما از وجود آنها بی خبریم اجنه هم همین گونه اند البته آنها وابسته به مکان وجسم نیستند این که مثلا جنی در خانه ما باشد نه این است که او نیاز به خانه ومکان جسمانی دارد بلکه این صرفا از دید ماست


نقل و بر داشت؛اکیداً ممنوع






دانستنیهایی ازجن
معارفی از عاشورا1

کربلا؛ بزرگترین تراژدی تاریخ:

آنجا که خدا وند ،خلاق و مصوّراست کسی پیشتازتر از او در تصور وترسیم نیست .عاشورا داستانی است که نویسنده آن خدا وکارگردان آن حسین(ع) ونقش آفرینان آن بهترین وبر گزیده ترینند؛ چه نیکونویسنده ای وچه نیکوکارگردانی وچه نیک نقش آفرینانی.بنابراین اگرهمه قصه پردازان جمع وهمه قلمها یک قلم گردند نخواهند توانست که تراژدی مانند عاشورا خلق کنند .

کربلا عصاره تاریخ بشر است وآنچه در کل تاریخ گذشته ، یکجا در کربلا جمع آمده است کربلا قلب تاریخ است که تمام رگ ها و شریانها وخونها از آن سرچشمه گرفته وبدان نیز ختم می شوند بی تپش این قلب ،تاریخ مجسمه ای ساکن وراکد و دوّار بی سوو هدف است همه تاریخ با کربلا تاریخ شده ومفهوم می گیرد.

کربلا ترجمان هر مفهوم سربسته ذهن وروح بشر است.

کربلا وحدت در عین تکثر وتکثر در عین وحدت است.

کربلا حد وحصر زمان ومکان را در نوردیده و بر همه چیز سایه وسیطره افکنده . حق حسین وکربلای او بر مردم به وسعت همه تاریخ وامتدادهمه اشک هاست درس عاشورا درس مقطعی نیست وحقیقت کربلا حقیقت فرا مکانی وزمانی است ودر معارف آن نهایتی متصور نیست.

این راه را نهایت صورت کجا توان بست                  کش صد هزار منزل بیش است در بدایت.

کربلا اکسیری است که  جان مرده را زنده  و مس وجود را زر می کند  .سیاه پوش کربلا گویا احرام طواف بسته و خویشتن را مخاطب ندای "انک باالواد المقدس" می بیند. در این وادی  همه صاحب خانه وصاحب عزایند و کسی مرئوس وتابع یا تماشاگر نیست.

در طول تاریخ لشکریان وسپاهیان بسیاری بوده اند که درمقابل جبهه ظلم ایستاده و جان در این راه نهاده اند [ وكاين من نبي قاتل معه ربيون كثير فما وهنوا لما اصابهم في سبيل الله وما ضعفوا وما استكانوا]اما راز ماندگاری واشتهار حسین ویاران او در عمق و گستره صفاتی است که هیچ کس را یارای رسیدن به آن نیست پس  درک واقع وکنه حقیقت کربلا برای هر کس میسر نبوده و این حقیقت سترگ  جز برای انسان کامل قابل درک نیست . ما که از تشنگی وگرسنگی در گرمای سوزان تموز، داغ فقد یاران وجگر گوشگان؛ رنج تازیانه ،اسارت ، غربت وتنهایی ودرد بی وفایی وبالاتر از همه، درد پاکی و عدالت  وعقل ودانایی در دنیای ناپاکی وظلم وجهل، محنت ورنجی نکشیده ایم جزنظّاره گری چه در چنته حس ودرک خواهیم داشت.

شب تاریک وبیم موج وگردابی چنین هائل                   کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها.

کربلایی که  زینب در تلاطم آن  ،راه  شصت ساله پیری را چند روزه طی می کند  وسیل اشک سید ساجدین پیوسته آمیخته با قوت اوست  تا آن زمان که به دیدار حق  می شتابد .

رنج ما را که توان برد به یک گوشه چشم                 شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی.

بر این اساس شیعه خود را برمشایعت هر چه بیشتر با حال وروز کربلائیان ممارست داده و همان گونه که از شادی خاندان عصمت بهره می برد خود را هماره درغم ایشان شریک ساخته  وبا سرشک غم ولباس ماتم مرهم گزار درد و تسلی بخش خاطر ایشان می شود خاصه که مادرصاحب عزا، چون فاطمه و فرزند صاحب عزا چون مهدی  وجگر گوشه مقتول این مادر ،کسی چون حسین باشد .به جاست که شیعه حتی با امساک از لذائذ وترک  معیشت و کسب به حقیقت ودرک بالاتری از این حال و روز رسیده  وبا اشک وناله ،پیام رسان عاشورای حسین وپاسخ دهنده به ندای "هل من ناصر ینصرنی" او باشد .حق مظلومیت حسین و غربت زینب بالاتر از همه اشکهایی است که تا قیامت ریخته می شود هر چند امام محتاج اشک ما نیست بلکه ما محتاج عشق اوییم .عاشق و محب ، حرمت این ماه را به پاس  نعمت حب حسین(ع)نگه می دارد خنده وشادی خود را قطع واز هر عملی که حرمت  حریم محرم را می شکند پرهیز می کند والبته این احترام عاشق از سوی معشوق بی جواب نخواهد ماند.

عاشورا میدان رقابت عاشقی است و هر کس سعی بر آن دارد که خود را حسینی تر ونزدیک تر به معشوق نشان دهد وبرای نیل به این هدف از هیچ حربه ای فرو گذار نیست. حسین جادوگری است که انسانها رابدون نیاز به دعوت  درمحفل عشق خود گرد هم آورد ه  و جمعیت متفرق و گریزان از یکدگر را درعشق خود به نقطه مشترک وتفاهم رسانده است .جماعت ،بزرگترین  ترس و مهمترین مانع برای جبهه ظلم وجهل  است . سلاح اجتماع حربه ایست که حسین(ع)هر ساله با آن لرزه بر اندام سر لشکران جهل وظلم می افکند پس رسالت امام هنوزباقی است واو همچنان در حال خلق حماسه است .عاشورا ی هر سال تکرار همان عاشورای 61 هجری است  یعنی  بیدارباش بر خفتگان ولرزه انداختن بر اندام  سادات  و کبراء جهل و ظلم. البته کربلا به یکباره ویک شبه در ذهن  بشر  ومتن جامعه تغییر و دگرگونی ایجاد نکرد  کربلای 61 هجری فقط استارت و آغاز بود ونه آغاز وانجام؛به گونه ای که هر چه از  عاشورا دورتر می شویم  بانگ و طنین آن  بیشتر احساس می شود  مانند موجی  که  هر چه  از نقطه  شکل گیری  خود دورتر می  شود بزرگتر وعظیم تر می  گردد.

کربلا نماد عطش وحرکت است عطش کربلا زنده کننده عطش روح ویاد آور نیاز وفقر درون انسان است وتا عطش ونیاز زنده نگردد کسی به جستجوی آب نمی رود .حسین تشنه آب وما تشنه اوییم .حسین دریایی است تشنه بر لب فرات وما خشکیده لبان تشنه ایم بر لب دریای او.

کربلا صحنه ظهور ولایات معنوی است و این صحنه هر زاویه که مورد نظر و توجه قرار گیرد  چیز نو وتازه ای در آن کشف خواهد شد اسرار آن پیچیده و معارف آن برای اهل خرد و تفکر  پایان ناپذیر است .

بفکن بر صف رندان نظری بهتر از این                   بر در میکده می کن گذری بهتر از این.

عاشورا اثبات کرد که می توان با افراد معدود و در ظرف زمانی ومکانی محدود کارهای نامحدود کرد و بعد زمان و مکان را درنوردید.  عاشورا مدرسه ای  است که برای هر نوع انسان با هر نوع استعداد وتفکر، درس ومشق خاص دارد برای جوینده عقل ،بهترین درس عقلانیت ؛برای طالب عرفان، بهترین درس معرفت؛برای اهل عشق ،بهترین درس عاشقی ؛برای اهل هنر، بهترین خاستگاه احساس والهام ؛ برای اهل عمل ،بهترین درس مجاهدت؛ برای گمگشتگان ، بهترین درس هدایت ؛برای اندیشمند ،بهترین درس اندیشه ؛ برای محقق ،بهترین منبع تحقیق؛ برای مفسر، بهترین درس تفسیر ؛برای اهل عزم ،بهترین نقطه عزیمت ؛برای تشنگان،بهترین آبشخور؛برای باده نوشان عشق ،بهترین میخانه وبرای اسیران تعلق بهترین درس آزادگی است .کربلا شعله ایست که هر چه از آن بر گیرند همچنان فروزان است ونوری است که تا امتداد ابدیت فضای هستی را در می نوردد [یکاد زیتها یضیء ولو لم تمسسه نار].عاشورا سر چشمه ومبدا و جوهر  قائم به ذات  است واز چیزی جز درون خود سر چشمه و نشات نمی گیرد اصحاب کربلا خود مقیاس درجه ومیزانند وبا چیزی مورد سنجش واقع نشده واین داستان وحماسه نسخه برداری و تقلید از هیچ نمونه ای  نیست .ایشان  مصداق "لهم درجات عندالله "نیستند بلکه "هم درجات عندالله"اند.

کربلا جنگ ونبرد نیست جنگ، قالب وظرف است مظروف، حسن وکمال وجمال و عشق محض است که در قالب این حادثه به ترسیم وجلوه آمده است کربلا انرژی عظیمی است که قابل حبس شدن درزمان ومکان نیست وانفجاری است که وسعت صدا وبانگ آن به گستره بی نهایت است .بنابراین کربلا یک زمان ومکان نیست همان گونه که کعبه نماد وجلوه است کربلا نیز یک نماد است و همان گونه که خداوند فرا از مکان وزمان است کربلا نیز فراتر از بعد زمان ومکان  بوده  ودر شریان های عالم، همیشه وهر زمان جاری است کربلا افول  ناپذیر است ومانند آتشی است که هر چه از آن شعله بر گیرند خاموش نمی شود  چون تقابل حق وباطل پایان ناپذیر است وچون ارزشها وحسنها افول ناپذیرند  وچون کربلا وجه خداست ووجه ،ماندنی است [ کل شی هالک الا وجهه]. کربلا وآنچه اندرون آن است همان است  که هر انسان در درون خود جسته  وآن را گمشده خویش و مصداق " ذلک ما کنا نبغ" می بیند پس انسان دلباخته کربلا ست چون کربلا همان حقیقت گمگشته  او ومطابق بیرونی جمال وکمال درون است .عاشورا  هر ساله این غبار را کنار زده ودر واقع انسان بیش از آنکه به کربلا برسد به حقیقت و معشوق گمشده خویش دست می یابد .

عاشورا بزرگترین معامله وعشقبازی ممکن وقابل تصور انسان با خداست .مقدار دارایی تقدیم شده ملاک  نیست مهم  این است که آنچه تقدیم شده همه داراییهای حسین بوده است پس خداوند نیز در مقام جبران، همه هستی و داراییهای خویش را به پای او ریخته و پادشاهی  کل عالم  را به او بخشیده است امام در این معامله  چیزی برای خویش بر نمی دارد  خداوند نیز در مقابل ،چیزی را از او در یغ نمی کند حسین جان ومال و بنون و عشق و هستی و  آبرو را به سوی خدا روانه می کند وخدا نیز محبت و عشق بشریت را به سوی او گسیل می دارد [فاستبشروا ببیعکم الذی بایعتم به وذلک هوالفوز العظیم].

مردان خدا پرده پندار دریدند                        یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند

هر دست که دادند از آن دست گرفتند             هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند.

حسین کشته عشق خداست و مصداق این حدیث قدسی است که:«من طلبنی وجدنی ومن وجدنی احبّنی ومن احَبّنی عشَقَنی ومن عشقنی عشقتُه ومن عشقتُه قتلتُه ومن قتلتُه فعلیَّ دیتُه ومن علیّ دیتُه فانا دیتُه ».

کربلای حسین زیباترین نماد، دل انگیز ترین تصویر ،هارمونی ترین آهنگ ،وجیه ترین چهره و دل نشین ترین شعر است. جمله " ما رایت الا جمیلا"ی زینب شاهد این مدعاست که علی رغم مصیبت عظمای کربلا ،درون وحقیقت را نیز نظاره گر است  و اشک وماتم ،او را از توجه به بعد عرفانی وزیبای کربلا غافل نمی کند چرا زینب چنین نگوید در حالی که در کربلا جز آنچه باید باشد نبود مگر زیبایی غیر از تناسب وهارمونی است واگر این است پس هر آنچه می بینیم همه در جای خود قرار گرفته اند مگر وفا و ایثار ، زیبا و جوانمردی ورشادت دل انگیز و زیر بار ذلت نرفتن  دلنشین نیست ؟مگر اطاعت وعشق وپاکی وعبادت وعصمت وغیرت و حمیت آنچه نیست که باید باشد ؟ مگر صدها میلیون محب وهواخواه حسین حبشان به امام  و مرام او دلیلی غیر از همین زیبایی و جمال و حسن دل انگیز  دارد؟

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت                   آری باتفاق جهان می توان گرفت.

مجلس عزا یعنی محیط اندوه وگرفتگی ؛اما مجلس عزای حسین(ع) تنها مجلس عزایی است که انسان به نشاط روحی و وسعت و صفا می رسد.هر عاشقی ،معشوق را می بیند وعاشق می شود ولی حسین (ع)را ندیده عاشق می شوند . نهایت زور وبازوی حسن لیلی می تواند یک نفر را  مجنون کرده و به کام عشق خود بکشد ولی حسین عالمی را به کام عشق خود کشانده است چنانکه با رفتن محرم ،چنان غبار تنهایی و فراق  و اندوه  بردل عاشقان  می نشیند که گویا یعقوبی از یوسف خویش جدا می شود.حسین جادوگر عشق است وکربلایش مغناطیسی است که هیچ کس از آن نمی گذرد الا آن که در آن جذب وگرفتار می گردد. بخیلی که مال خویش را برای خود به زحمت خرج می کند برای حسین ع همه را یکجا می دهد وآن که در سوگ پدر دو قطره اشک بیش نمی ریزد در سوگ حسین جامه می دراند وآن که ریز بین وقت خویش است عمر خود رابا رغبت واختیار تام صرف حسین می کند.

دل به رغبت می سپارد جان به چشم مست یار                   گرچه هوشیاران ندادند اختیار خود به کس.

 حق حسین ومظلومیت او با اشکها وسیاه پوشیدنهای  دو روزه وده روزه ادا نمی گردد مگر آنکه هر روز عاشورا باشد وهر زمین کرب وبلا .انسانها  نسل بعد از نسل  می آیند ودین عشق واشک را بر حسین ادا کرده  وجای خود را به دیگری می دهند ودر این راه نه تنها منتی بر حسین(ع)ندارند بلکه شاکر و منت پذیر نعمت خوان سوگ و محبت اویند .

"اللهم لک الحمد حمد الشاکرین لک علی مصابهم الحمدلله علی عظیم رزیتی...".

انسانها  با همه اختلافات وعقاید و سلایق متفاوتی که با یکدیگر دارند  در عشق به حسین(ع) و احساس عاشورایی ، متحد و یکرنگ بوده و  ودلهایشان آن چنان به هم نزدیک می شود که گویا دراین راه و طریق  یک روح واحد می گردند. کسی مثل حسین(ع) نتوانسته چنین انقلاب و یکرنگی  و وحدتی را در جامعه  به وجود آورد  آن هم انقلابی که هر ساله از نو  تکرار  شود.

 راز ماندگاری وکهنه ناپذیری کربلا همان است که زینب فرمود بنابراین صفت زیبا مثل صورت زیبا است که هر چه انسان ببیند سیر نمی شود.

یک نکته بیش نیست غم عشق و وین عجب                کز هر زبان که می شنوم نا مکرر است 

 زیباییهای کربلا آنچنان  است که هر چه انسان می خواند ومی شنود سیر نمی گردد وبراستی دست روزگار هر چه بیشتر انسان کامل را به میدان می آورد وفعل وفکر او را آشکار تر می کند راز ورمز وکنه او برای انسان پیچیده تر می شود.

عاشورا نماد حرکت ومبارزه با سکون است این حماسه جاوید که هر ساله میلیونها انسان را به جنبش وحرکت وا می دارد  یاد آور اصل حرکت وحماسه خلقت خدایی است که فرمود: "کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت لکی اعرف" . حماسه خلقت از آن جهت بود که خدا شناخته شود وحماسه عاشورا از آن جهت است که عشق شناخته گردد پس حسین (ع)آمد تا عشق شناخته شود واگر او نبود عشق سرگردان و مجهول باقی می ماند.

 انسان فراموشکارتر از آن است که با یک بار یاد آوری وامر ونهی ،متنبه شود آنچنانکه نماز هر روز تکرار می شود ونیاز به تنفس همیشگی است عاشورا نیزنیاز هر ساعت وهر روز روح وزیر بنای تفکرهر مسلمان بوده  و باید هر سال تکرار شود ونه هر سال بلکه هر روز وهر ساعت [ کل شهر محرم وکل یوم عاشورا وکل ارض کرب وبلا] ้ زیرا: تقابل حق وباطل همیشگی است و ارزشها همیشه ارزش بوده ومقطعی نیستند. حق کربلا وخون حسین ادا نمی گردد مگر آنکه هر روز عاشورا وهر زمین کربلا باشد و این نه به معنای گستره زمانی ومکانی ناله وعزاست  بلکه به معنای تقابل حق وباطل ورو در رویی صفات حسینی و یزیدی است که همیشه در هر زمین وزمان و حتی در درون انسان این جنگ و مقابله -البته نه به  شدت وعمق واقعی آن- وجود دارد .

خدمتی که حسین (ع)با ایستادگی و خون خود به اسلام و جامعه کرد هیچ کس دیگر نه با خون ،نه با زبان وبیان ونه با قلم نکرده است .کربلا بزرگترین معلم تاریخ است آن هم نه به موعظه ومنبر،بلکه معلم  عملی است [کونوا دعاة الناس بغیر السنتکم].حسین در یک روز کار 23 ساله پیامبر(ص) و5 ساله امیر مومنان (ع)را یکجا انجام داد واگر تمام خدمات علمای اسلام در طول  هزار وچهارصد سال را روی هم بگذاریم ارزش وخدمت خون حسین به اسلام وکار یک روزه او وزنه بس سنگین تری خواهد بود . معصوم از انجا که در نقطه اعلای اطاعت و وعشق توحیدی وخداشناسی وعرفان وعقل است ارزش یک فعل او می تواند از همه عبادات وعبودیتهای بشری فراتر رود( آن گونه که ضریت امیر مومنان در روز خندق چنین بود"ضربة علی یوم الخندق افضل من عبادة الثقلین"  )بنابراین اگر به جای حسین میلیونها انسان غیر معصوم به کربلا می رفتند وکشته می شدند ارزش وتاثیر کارشان به اندازه کارامام نمی بود . اگر به کمیت کار حسین (ع)ویاران او بنگریم بیش از یک روز را پیش رو نمی بینیم اما وقتی به کیفیت فعل و صفات وجودی وی ویاران ایشان  نظر بیافکنیم اقیانوس بی انتهایی را می بینیم که نه عرضش پیداست ونه عمقش. چه بسا کسانی که در طول  عمر هفتاد ساله خود هزاران ثواب و صالحات انجام می دهند  اما هیچ یک عمقشان از یک وجب  بیشتر نیست وبعضی در یک ساعت ،اوصافی از خود به نمایش می گذارند که عمق و گستره آن به اندازه هزاران سال نوری است واین عمق عمل وفعل ،محصول عمق ایمان ویقین وعصمت است .هر چه ایمان ویقین وعقل وعرفان بالاتر باشد عمل نیز گران قیمت تر خواهد بود وگاه به حدی می رسد که اگر تا قیامت نیز به نمایش وتوصیف گذاشته شود باز ناکافی ایست .هنوز کسی رکورد شکن فضائل حسین ویاران او نشده تا بتوانیم کربلا را رها کرده  وبه دیگری روی آوریم پس وقتی که  در عالم  یک نور و تشعشع بیش نیست  پروانه ها  بر گرد چیزی غیر از آن در پرواز و طواف نخواهند بود.

غلام نرگس مست تو تاجدارانند                          خراب باده لعل تو هوشیارانند

نه من بر آن گل عارض غزل سرایم وبس             که عندلیب تو از هر طرف هزارانند

به زیر موی دوتا چون گذر کنی بنگر                   که از یمین ویسارت چه سوگوارانند

خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد                     که بستگان کمند تو رستگارانند

محبت حسین حقیقتی فطری است:

اگر به تاریخ و بدو شروع تصورات وتصدیقات وجودی خود بنگریم ریشه همه آنها رادر اکتساب وحواس پنجگانه خواهیم یافت بنابراین آغاز همه  شناخت ها وتصور وتصدیق ها ،مربوط به  بعد از تولد ماست ولی معدود حقایقی هستند که شناخت ما از آنها نوعی یاد آوری محسوب می شود و اصل وحقیقت آنها ازلی است .ما به همان اندازه که عمر کرده ایم انساب و پیرامون  خویش را می شناسیم ولی بعضی چیزها ست  که آشنایی ما با آنها یک پیوند وآشنایی ازلی است وگویا صدها و هزاران سال است که با آن سرو کار داریم که اساس یروز وظهور عشق ریشه درهمین مسئله دارد پس کربلا شناخت نیست بلکه یاد آوری وتذکر است .

عشق من بالب شیرین تو امروزی نیست                دیرگاهی است کزین جام هلالی مستم.

تاریخ شناخت ما از نزدیک ترین انساب وعشیره خود به  اندازه تاریخ زندگی ماست ولی وقتی به سراغ حسین (ع)و کربلای او می رویم گویا پیوندی ازلی بین خود  و او می بینیم ؛حوادث عاشورا در این روز چنان  برایمان مانوس وملموس است که گویا  خود در کربلا  حضور داشته ایم؛ عاشورا را فی الحال در حال وقوع دیده و عبور کاروان  حسینی را از کنار شهر و کوی خود حس می کنیم .بنابراین حسین(ع) وکربلا در وجود ما یک حقیقت ازلی وابدی ونسخه پیچیده شده و یک ساختار فطری است و تنها یک شناخت وآگاهی اکتسابی نیست [ ان للحسین محبة ًمکنونةً فی قلوب المومنین لاتبرد ابداً].

همان گونه که خدا حقیقتی فطری است محبت حسین نیز حبی فطری است واین حب تا آنجا با جان ما سرشته شده که حسین(ع) را از پدر ومادر وفرزند به خود نزدیک تر می دانیم واو را چون جان خویش وبلکه نزدیکتر از جان وحبل الورید دانسته و در عزای او چنان می گرییم که در عزای نزدیکان خود شاید آنچنان ضجه نزده واشک نریزیم و سر این امر ،یکی درشدت وعمق محاسن وصفات وجودی حسین است که یاد آورحقیقت " قالوا بلی" هر انسانی است که از آن غافل شده و در  آشنایی باحسین (ع)وکربلای او به آن حقیقت گم شده دست می یابد ودیگری در اتحاد وپیوند ی است که در نظام خلقت اهل بیت و شیعیان آنها وجود دارد واین گفته امام که  " لا یذکرنی مومن الابکی" ؛نشان ازیادآوری و خاطره وپیوندی نا خود آگاه دارد که روح ما به طور غریزی به آن حساسیت نشان داده  ودر گرداب تلاطم وانقلاب می افتد بدون آنکه آن را در این مسیر پرورش خاصی داده باشیم.

می خور که عاشقی نه به کسب است واختیار؛ کاین موهبت رسید زمیراث فطرتم.

بر این اساس ،حقیقیت"حسین منی وانا من حسین" نه تنها زمزمه رسول، بلکه حس عینی همه شیعیان  وزمزمه درونی همه آنهاست.

سر ازلی بودن این حب در چیست؟

روزی مفضل از امام صادق علیه السلام سوال نمود که شما قبل از خلقت آسمانها وزمین کجا بوده اید امام فرمود:کنا أنوارا نسبح الله تعالى ونقدسه حتى خلق الله الملائکة فقال لهم الله عز وجل: سبحوا. فقالت: أی ربنا لا علم لنا، فقال لنا: سبحوا فسبحنا فسبحت الملائکة بتسبیحنا، ألا إنا خلقنا أنوارا وخلقت شیعتنا من شعاع ذلک النور فلذلک سمیت شیعة، فإذا کان یوم القیامة التحقت السفلى بالعلیا، ....

ما نوری بودیم که خدا را تسبیح و تقدیس می کردیم تا اینکه خداوند ملائکه را آفرید و به آنها نیز فرمان تسبیح داد ولی آنها گفتند که ما نمی دانیم، آنجا بود که به دستور خدا، ملائکه از ما تسبیح را آموختند. باید بدانی که ما به صورت انواری خلق شدیم و پیروان ما از شعاع آن نور آفریده شده‌اند و به همین خاطر است که آنان شیعه نامیده شده‌اند وزمانی که قیامت فرا رسد سافل به عالی (وشعاع به نور) می رسد (همان گونه که قطره بعد از بخار شدن وتبدیل به ابر دوباره به زمین بر می گردد وبه جویبار پیوسته وباز به دریا متصل می شود)"بحار الانوار ج 26 ص349".

حسین از آن همه بشریت است:

حسین، محبوب همه بشریت بوده ومحبت وارادت نسبت به او منحصر در مومنین نیست کربلای حسین چنان گدازش وجذبه ای دارد که کسی را یارای آن نیست که بر آن گذر کند وبی اختیارمحبت وارادت اورا در دل نگیرد لکن حب او در وجود مومن، فطری ودر وجود دیگران محصول مطالعه است.امیر مومنان متعلق به مومنین ورسول اسلام متعلق به مومن و مسلمان است اما حسین متعلق به همه بشریت است.

ممکن است منافق و کافر  به حقانیت امیر مومنان معترف باشد اما عاشق ومحب او نخواهد بود.محبت امیر مونان محبتی اجتهادی است [ لا یحبک الا مومن ] یعنی انسان باید مراتب معرفتش را نسبت به او بالا ببرد تا محب  شود ولی حب حسین (ع)حبی عام وگسترده بوده  وخاص مومن ومسلمان  نیست .هر که روح او هم سنخ با آزادگی و ظلم گریزی و جهل ستیزی باشد وحسین را در این مسیر بشناسد قطعا محب ودلبسته او خواهد شد واو را به عنوان سرور ومراد خویش بر می گزیند.

مهاتما گاندی رهبر استقلال هند :
من زندگی امام حسین، آن شهید بزرگ اسلام را به دقّت خوانده‌ام و توجّه کافی به صفحات کربلا کرده‌ام بر من روشن شده است که اگر هندوستان بخواهد یک کشور پیروز گردد، باید از امام حسین پیروی کند.

واشنگتن ایرونیگ (تاریخ‌نگار امریکایی):
در زیر آفتاب سوزان سرزمین خشک و در روی ریگ‌های تفتیده عراق، روح حسین فنا ناپذیر است. ای پهلوان و ای نمونه شجاعت و ای شهسوار من، ای حسین.

ل. م. بوید : در طول قرون، افراد بشر همیشه جرات و پردلی، عظمت روح و بزرگی قلب و شهامت روانی را دوست داشته‌اند و به خاطر همین‌هاست که آزادی و عدالت ‌هرگز به نیروی ظلم و فساد تسلیم نمی‌شودو من مسرورم که با کسانی که این فداکاری عظیم را از جان و دل ثنا می‌گویند، شرکت کرده‌ام، هر چند که هزار وسیصد  سال از آن تاریخ گذشته است.


 عاشورا ؛ روز قدر اسلام :
در اسلام ،دوزمان ثقیل وجود دارد  که درک کنه آنها نیاز به جهد وتفکر و مراقبه  دارد یکی شب قدر ودیگری روزعاشورا .این دو زمان ،اوج بیداری فکری ومعنوی مومن واوج بهانه الهی برای بخشش وشفاعت انسانهاست .
 قدر وعاشورا بهترین بهانه ودام برای کشش انسان به سوی جمال وجلال وکمال حقیقی اند در این دو زمان ،انسان را کار و زحمت  چندانی نیست  بلکه جذبه ورحمت وتفکر و کرامت و حقیقت ،خود به انسان  نزدیک شده و وجود او را در بر می گیرد.شرط ورود در این جذب وکشش، داراییهای والا وسنگین نیست بلکه حداقل آن، احساس واصل حضور است که با لباس سیاه پوشیدنی یا تباکی نمودنی حاصل می شود .آنجا که انسان برای سیر به سوی خدا وحقیقت، پیش قدم نمی گردد وزمان را به تاخیر می افکند خداوند خود با هر بهانه ولو گریز ناپذیرترین آن، انسان را در دام خویش گرفتار می کند. داستان کربلا به گونه ای ترسیم شده که کسی را یارای آن نباشد که از کنار آن بگذرد و در جاذبه قوی آن جذب و گرفتار نگردد؛ گرفتار شدن همان ومستحق کرامت گشتن همان .
کربلا خلق شده تا انسان مخاطب" اثاقلتم الی الارض" که از خطاب عقل و وحی به خود نمی آید از طریق  احساس و حب ، جذب در دایره حقیقت شود .کربلا بهترین دام خدا برای کشش انسان به سوی خویش است .
کسی نیست که  وارد در حریم کربلا شود و دست خالی باز گردد .کربلا آبشخوری است که هر کس به وسع وظرفیت خود از آن بهره می برد آن کس که اهل  حب و احساس است به ثواب وشفاعت می رسد و آن کس که ظرفیت بالاتر دارد کمالات وارزشها ومعارف  عمیق تر کسب می کند بنابراین ،کربلا برای بعضی مصباح هدی وبرای بعضی سفینه نجات است. کربلا  همچون قرآن است که بهره قرائت آن برای عامی اجر و ثواب است  و برای خواص ،معارف وکمالات والا . ظاهر قرآن، بیانی وگفتنی وباطن آن رسیدنی ودیدنی است کربلا نیز ظاهر وباطن دارد ظاهرش شنیدنی وگفتنی است وباطنش رسیدنی ؛مثلا درک کنه و باطن  "کل یوم عاشورا وکل ارض کرب وبلا " امری است  مخصوص اهل بصیرت و معرفت ؛ یعنی تنها  ایشان می توانند که حقیقت وگستره زمانی ومکانی کربلا رابر تمام وجود به چشم دل ببینند وبین درک ظاهر و تفسیر عینی این جمله ، فاصله وفرق بسیاراست.
ظاهر کربلا حب واحساس واشک وماتم ،وباطن آن مجاهدت ،عقلانیت ،عرفان وعشق است. احساس ،وسیله رسیدن به عقلانیت وعرفان است کسی که در وادی احساس بماند ثواب می بیند اما به کمال نمی رسد کسی که از وادی احساس وحب به عرفان وعشق برسد هم به ثواب رسیده وهم به کمال .
گفته شده است  آن کس که در شب قدر بخشیده نشود باید به انتظار روز عرفه بنشیند ولی  باید پرسید  که اگر در عرفه بخشیده نشود تکلیف او چه خواهد بود ؟ شکی نیست  که اگر بخواهیم از روز دیگری نام ببریم  آن ،روز عاشوراست زیرا که وجود قدر نیز مدیون وجود حسین و خون اوست و کار قدر نیز بی وجود ابزار و وسیله، لنگ و معطل است. از جمله  اعمال  شب قدر ،زیارت امام حسین  است بدین معنی که حب وتوسل به امام (ع)بالاتر از همه وسیله ها وابزار برای بخشش انسان است .

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند              آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

دردم  نهفته  به  ز طبیبان  مدعی              باشد که از خزانه غیبم  دوا کنند.

کربلا بهشتی است که ابوابش به اندازه شهدای آن است. هر شهید یک باب ورودی این بهشت است وفرق نمی کند از کدام باب وارد شویم. انسانهای کربلا  از کودک تا نوجوان و جوان و میانسال و پیر در این صحنه ،متنوعند  تا هر کس هر کدام را که مایل است و بیشتر مانوس و هم طراز اوست برای ورود انتخاب کند .معصوم پل رسیدن وباب ورود به خدا و اصحاب  کربلا دروازه و پل وصول انسانها به امام ونبی اند.


یاد حسین ؛آسان کننده صعوبت وختم کننده تردید :

خون حسین هر خونی را درکنار خود کمرنگ ، تشنگی او تحمل هر تشنگی را آسان ،وماتم او تحمل هر مصیبتی  را سهل می کند. آنکه باید خون دهد وآنکه باید در راه حق  سختی بیند وآنکه ماتم بر او وارد می شود چون بخواهد زبان به شکوه یا منت بگشاید با  یاد حسین (ع) زبان فرو بسته  وشرمسار می گردد . همه مصیبت ها وسختی ها وماتم ها باید به کربلای او ختم شوند تا هم تحملشان آسان گردد وهم حق معرفت را ادا کرده باشیم .

شیعتی مهما شربتم ماء عذب فاذکرونی                او سمعتم بشهید او غریب فاندبونی.

اجر وعظمتی که خداوند درقبال جانبازی حسین تقدیم او کرده دیگران را نیز به میدان سبقت سوق داده ودل آنان را به آیه:« لا یصیبهم ظما ولا نصب ولا مخمصة فی سبیل الله ولا یطوون موطئا یغیظ الکفار ولا ینالون من عدو نیلا الا کتب لهم به عمل صالح ان الله لا یضیع اجر المحسنین»مانوس و ویقینشان را در راه حق مضاعف نموده .حسین آمده تا خصلت ترس و دو رنگی و روبه صفتی را از میان برداشته و سمت و سوی دل وشمشیر انسانها را همخوان یکدیگر سازد .

آنکه می خواهد از حق عقب بنشیند یادحسین او را به جلو می راند.حسین بن بست های غیرت وجرات وهمت و شجاعت را برروی انسان گشودو قلبهای یخ زده رانه تنها آب کرد بلکه به جوشش در آورد وبه خواب زمستانی طویل انسان پایان داد .راز قربانی شدن بهترین انسان در این مسیرآن است که دیگران خود را در جنب او خس وخاشاکی بیش ندیده وخون خود را رنگین تر از خون او ندانند وآنجا که تردید ووسوسه در گذشتن از جان ومال ونان وآب وآبرو دارند یاد حسین وتصویر خون سرخ او عرق شرم بر جبینشان نشانده  وبه این تردید ووسوسه پایان دهد. حسین آمده تا بفهماند که اهداف و ارزشها  بی رنج و عذاب حاصل و محقق نمی شوند و چشم دوختن بر "غیر ذات الشوکة" کمال وارزشی نصیب انسان نمی کند.حسین پیش قدم می شود تا صف شکن تردید و تمام کننده حجت وباز کننده راه پر مانع بشریت شود و راه عذری بر کسی باقی نگذارد حسین آمده تا این خصلت وعادت بد بشر یعنی " جعل فتنه الناس کعذاب الله" را تغییر دهد وبه دنبال او زینب آمده تا با صبر خود مردان بی صبر تاریخ را شرمنده کرده و عادت " اذا مسه الشر جزوعا" را از میان بردارد  زینب به حق ،در کشیده ترین وصبورترین بشر تاریخ است وصبر او قله ای ست که هنوز کسی به درک وفتح آن نائل نشده است فراموش نکنیم که زینب یک زن است واین به صبر او عظمت و ارزش  مضاعف می دهد و براستی که واژه صبور نیز برای او کم است زیرا که صبر نیز از دست زینب به تنگ آمده وشکوه گر شده است   [ساصبر حتی یعجز الصبر عن صبری ] .کربلا میدانی است که مانند  زینب  با یک تیر چند نشان زده اند  زینب ،هم حقیقت زن  را به تصویر کشانده  وهم حقیقت صبر را .هنر او آنجاست که در اوج اضطرار و مصیبت ذره ای  اظهار عجز و درماندگی نکرده و کو چکترین خطا و اشتباهی را مرتکب نمی شود . ارزش کار زینب از آن رو در اوج است که صبر او توام با معرفتی بس عمیق و شگرف  است و  با آن همه ماتم  به خود اجازه زانو زدن و فریاد پریشانی  وتخلیه بار عظیم مصیبت را در مقابل چشم دشمن را نمی دهد تا مبادا ارزش کار عظیم کربلائیان  با اظهار ضعف ودرماندگی از بین برود.


کربلا مجمع متضادترین قطبها  :

در تاریخ، تقابل جبهه حق وباطل بسیار است  اما هیچ گاه جبهه های حق با یکدیگر مساوی  وجبهه های باطل نیز در یک ردیف نیستند .  بعد تقوا وعرفان هیچ سپاهی در تاریخ ،وارادت وعشق هیچ گروهی نسبت به رهبر وهدف ،به اندازه یاران امام حسین نبوده؛ از آن طرف ،رذالت هیچ جببه باطلی نیز در  تاریخ به اندازه جبهه باطل در کربلا نبوده ونیست.

اگر کسی می خواهد بهترین جامعه شناس یا بهترین تاریخ دان یا بهترین عارف یا قران شناس شود باید کربلا را مطالعه کند چون در کربلا همه تاریخ وهمه قران وتمام جامعه شناسی وتمام انسان شناسی مندرج است مطالعه کربلا انسان را از مطالعه کل تاریخ بی نیاز می سازد  جون همه انواع  انسانها واوصاف خود وبد بشری در آن جمع اند .نه به سعادتمندی این گروه ونه به شقاوت آن گروه هیچ طیفی در تاریخ پیدا نمی شود. اینان  فقط سعادتمندان یا اشقیای عصری خاص  نیستند بلکه سعادتمندترین سعادتمندان تاریخ و شقی ترین اشقیای تاریخند که از قضا در یک عصر وزمان جمع شده ورودر روی یکدیگر قرار گرفته اند هیچ فضیلت وکرامت وحسن و بعد ارزشی نیست که در کر بلا پیدا نشود وهیچ رذیلت وشقاوتی نیست که در کربلا یافت نگردد تمام صفات وجودی وعدمی، آن هم به نحو اشد در کربلا جمع شده اند هیچ واقعه ای در تاریخ برای بشر تفکر بر انگیز تر از واقعه  کربلا نیست انسان در این وادی نه به عمق وکنه جبهه فضیلت ره می برد ونه به کنه جبهه رذیلت . در کربلا همه نوع انسانی از اسفل السافلین تا اعلی علیین وجود دارند از "اولئک کالانعام بل هم اضل" تا " السابقون السابقون" از جاهل متنسک تا فقیه متهتک ؛از پایداران در ایمان وکفر تا سیاهی لشکرها و"مذبذبین بین ذلک ".از "هم المفلحون" تا اهل "خسران المبین".
کربلا تقابل همه ایمان دربرابر همه کفر است آن جمله ای که پیامبر دررزم علی بن ابی طالب درجنگ خندق بیان فرمود  که " برز الایمان کله مع الکفر کله " در عاشورا نیز همین تقابل  به نحو وسیع تر تحقق یافت چون کربلا تنها جنگ میان ایمان وکفر نبود بلکه تقابل میان تمام ایمان وتوحید واخلاص وعقل با تمام کفر وشرک ونفاق وجهل بود علی علیه السلام با سه گروه نفاق و متظاهر به اسلام  یعنی قاسطین ،مارقین وناکثین در سه جبهه جداگانه جنگید اما حسین(ع) با این سه گروه  یک جا جنگ نمود سپاه دشمن هم متشکل از کسانی بود که قبلا سابقه اسلام وولایت پذیری یا رزم و مجاهدت داشتند - ولی بعد به علت کینه یا حب قدرت در مقابل امام قرار گرفتند-هم کسانی که برای حفظ قدرت وتاج وتخت در مقابل حسین قرار داشتند واو را اصلی ترین رقیب ومزاحم در سر راه قدرت ومنافع خود می دانستند وهم کسانی که خود را مسلمان ترو هدایت یافته تر از امام  می دانستند وبه خیال خود آمده بودند تا با یک خارجی وکافر بجنگند همانانی که در ظهر عاشورا امام  را ریشخند می کردند که هر چه دلت می خواهد نماز بخوان که نمازت قبول نیست .

هیچ یک از این گروهها از دایره کفر یا شرک خارج نیستند چون کسی که در مقابل امام قرار می گیرد یا او را نفی می کند یا به حقانیتش معترف است ولی با او می جنگد درصورت اول کافر است ودر صورت دوم مشرک[ من جاحدکم کافر ومن حاربکم مشرک].

بدترین نوع شرک وکفر آن است که مندرج در نفاق  باشد که در کربلا این گونه بود. شرک  همان حب امارت وحکومت ودنیا وما فیها وشریک قرار دادن این حب وبلکه برتری دادن آن برخداودین وحقیقت است وکفر همان جمله معروف یزید است که  : لعبت هاشم بالملک فلا ؛خبر جاء ولا وحیُ نزل.

پس  جبهه هایی که پیامبر و امیر مومنان  در آن جنگیدند (یعنی  جبهه شرک ،کفر ونفاق )حسین(ع) یکجا با آنها جنگ نمود وچون تفکرات جبهه مقابل امام یکی نبود انگیزه ها هم یکی نبود یکی به نیت انتقام وکینه یکی به نیت پست ومقام ؛یکی از ترس حکومت و دیگری به نیت محو اسلام،  مقابل امام  قرار گرفتند.

کربلا رکورد دار تمام صفات نیک وبد است حسین(ع) وارث،سردمدار ، طلایه دار و پرچم دار همه جبهه های شهادت ورشادت و یزید  پرچم دار و وارث همه جبهه های ظلم وجهل است    قبل از امام ،عنوان سید الشهداء از آن حمزه عموی پیامبر بود ولی زمانی که پای رشادت وشهادت ومظلومیت کربلا پیش می آید این عنوان برازنده کسی جز حسین(ع) نمی گردد.کربلا میدان اثبات چیزهایی بود  که در ذهن انسان  ناممکن یا بعید الوقوع تصور می شدند زمانی که امکان وقوع چیزی اثبات می شود انسانها  برای تکرار آن به  شوق و انگیزه واداشته می شوند. کربلا به جامعه جرات و اعتماد به نفسی بخشید تا هیچ راهی را دور و هیچ تصور ومسیری را غیر قابل طی و هیچ هدفی را غیر قابل  وصول  نداند.

اسلام با وحی ونبوت تاسیس وبا کربلا تثبیت گردید .


معارفی ازعاشورا
معارفی از عاشورا2

همه مسلمین  در قتل امام شریکند:

سوال این است که چرا وقوع عاشورا در لوح تقدیر ،مسئله ای حتمی و تخطی ناپذیر و غیر قابل تغییر بوده و راه جایگزینی برای آن نیست ؟ جواب این پرسش را باید در سیرت مسلمین جست و ایشان را مقصر دانست نه خدا را .اگر این قوم و کلا بشر موجودی خواب زده و فراموشکار نبود واگر با کلام وبیان و موعظه، کار تمام می گشت وبعد از امنیت وآرامش ،چرت وخواب و " اَمنةً نعاساً یغشی" بر او مستولی نمی گشت خداوند مجبور نمی شد که برای آگاه کردن او و تنبیه وبیداری که دیگر بعد از آن خوابی در کار نباشد بهترین بنده خویش را در این راه قربانی نماید. مشکل از نوع بشر است که برای بیداری اش راهی جز ریخته شدن خون حسین ع وجود ندارد. اگر ما نیز شائبه ای از صفت خواب آلودگی وغفلت وجهالت را داریم که البته داریم پس ما نیز شریک در قتل حسینیم لیکن یکی رو در رو حسین را می کشد یکی ،دورادور. پس برای زدودن این لکه ننگ از دامان خویش راهی جز این نیست که عمری بر سر و سینه زنیم  و تولی و تبری را به تصویر و ترسیم کشیم تا بلکه این ارادت واشک ،کفاره و عذر تقصیری به پیشگاه حسین ع وخدای او باشد ونشان توبه ای برصفت ظلوماً جهولای خویش.پس این نوحه و عزا و ماتم بشر،هم بر مظلومیت وغربت ورزیه عظمای حسین ع وکربلای اوست وهم بر ظلمی است که اودر حق حسین ع روا داشته است .درست است که ما در جهان هزار و چهار صد سال بعد از عاشورا به سر می بریم اما در ماهیت،ازریشه همان پدران شیعه صورت و سست  سیرت زمان حسینیم پس دامان فرزند نیز مانند پدر آلوده است  آنگونه که خداوند قتل انبیاء بنی اسرائیل را به نوادگان و ذریه بنی اسرائیل نیز نسبت می دهد [قالوا نؤمن بما أنزل علينا .... قل فلم تقتلون أنبياء الله من قبل إن كنتم مؤمنين]. هر صاحب وجدانی که خود را باعث و شریک در قتل انسان برگزیده و پاکی چون حسین ع می بیند تا عمر دارد از عذر خواهی وتوبه دست نکشیده وهیچ گاه از اشک وماتم خود را قانع نمی بیند واین پرچم و زورق اشک ونوحه تا قیامت ،نسل به نسل ، دست به دست شده وبر زمین نخواهد افتاد.پس عاشورا مایه شرمساری جهان اسلام است نه افتخار و عز او. افتخار و عز فقط از آن حسین و یاران کربلایی اوست و نه ما. عاشورا محصول خواب زدگی این قوم، و قربانگاه حسینی پتکی برای بیدار نمودن و به راه عقل آوردن ایشان است .پس قومی که خود مسبب مرگ حسینند باید عمری شادی را بر خود حرام و  زحمت خود زنی را  بر خود هموار کنند  تا بلکه بعد از این همه  ،تازه به نقطه صفر رسیده و عذر تقصیرشان مقبول واقع شده  و خونبهای ناچیزی  پرداخت نمایند. پس از یک سو باید عاشورا را به دیگران معرفی نمود تا بزرگی و عظمت کار حسین و یاران او پنهان نماند و از سویی عاشورا را باید از چشم دیگران  پنهان کرد  تا مایه خنده و تمسخر دیگران بر این قوم غافل و جاهل که  خود  مسبب  قتل امام خویشند  نشود.
براستی چرا تنها قوم اسلام است که نیاز به وجود عاشورا داشته و چرا مسیحیت که امروز سه برابر جمعیت مسلمین را در جهان داراست برای رسیدن به عقلانیت و اعتدال و صلح، بیش از کلام عیسی و تورات به چیز دیگری نیاز نداشته. این در حالی است که مسلمین بعد از قرآن و کلام پیامبر و خون حسین و کلام دوازده امام و وجود این همه کتاب حدیث و بیان ، هنوز در جنگ و خرافه و احساس گرایی و جهل و عقب افتادگی و بی اخلاقی سیر می کنند.پس نه تنها عاشورا موجب هدایت اکثریت این قوم  نگشته بلکه ایشان را بیشتر در جهل و خرافه و غرور و تعصب  فرو برده.کثرت کلام و انذار و امام و وصی و آیت و نشانه برای این قوم نه از جهت بلند مرتبگی ایشان بلکه از شدت عقب افتادگی و جهل ایشان است .این همه آیت و نشانه نه تنها ایشان را از کثرت به وحدت نرسانده بلکه جنگ و نزاع و اختلاف و دو دستگی ایشان را روز افزون تر کرده و به تکثر گرایی بیشتر ایشان دامن زده است .پس مشکل از عدم ظرفیت این قوم هدایت ناپذیر و ظاهر بین و خود پرست و کم عقل است آنگونه که نه تنها قرآن و عاشورا  نتوانسته ایشان را  پاک کند بلکه ایشانند که قرآن و عاشورا را آلوده کرده اند.

حماسه یا جنگ؟

عاشورا حماسه است نه یک جنگ دفاعی یا ابتدایی ؛وگرنه بر داشتن بیعت و اذن امام به یاران در شب عاشورا برای ترک صحنه، فاقد توجیه خواهد بود . اگر جایی تکلیف الهی بر دوش کسی باشد امام به خود اجازه آن را نمی دهد که در حکم الهی تصرف وتغییر ایجاد کند پس این جنگ از نوع جهاد واجب نیست بلکه حماسه ای است که فقط اهل آن می باید در آن شرکت کنند واینجا مصداق خطاب « لم اذنت لهم حتی یتبین لک الذین صدقوا وتعلم الکاذبین »نیست زیرا بحث امتحان شدن مطرح نبوده بلکه مسئله این است که فقط امتحان شدگان و راسخین باید در کنار امام قرار گیرند کربلا شیعه به معنای حقیقی می خواهد نه فقط مسلمان محب.در این وادی هر کس که رو در روی امام قرار دارد شقی و در زمره اهل دوزخ است ولی این بدان معنا نیست که هر کس در کربلا حضور ندارد جزو اشقیاست زیرا همراهی نیز سعادت ودرجه والا می طلبد. امام در پی گرد آوری سپاه نبوده و در طول مسیر نیز از هر کسی در خواست همراهی نمی کند بعضی را امام ،خود مستقیماً دعوت کرده یا مانند زهیر از پی شان می فرستد با آنکه وی ابتدا از امام کناره گیری نیز می کرد بعضی نیز با آنکه مسلمان ومحبند اما امام درخواستی برای حضور آنان در رکاب خود نمی کند امام به باطن افراد نگریسته وفقط کسانی که شایستگی خلق این حماسه را داشته و صاحب روح ومنش و عبودیت متعالی اند مورد دعوت قرار می دهد و لو اینکه مثل خانواده وهب ،مسیحی مسلک بوده و لباس رزم وجنگ نیز بر تن نکرده باشند.در طول مسیر حرکت امام از مکه به کربلا امام به افراد زیادی بر خورد کردند که برای وی واقعا دل نیز می سوزانده واو را ممانعت می کردند؛ این افراد البته محب اهل بیت بودند اما امام چیزی به ایشان در جهت همراهی گوشزد نکرده و آنان نیز عملا از اندیشه همراهی و پذیرفتن خطردوری می کردند. امام به مقدر الهی پای بند است از آن جهت که تاثیر شهادت او در داشتن بهترین و با وفاترین یاران و آشکار شدن مظلومیت وغربت است .امام به دنبال عاشقان عارفی است که هم از مال و بنون وهم از آبرو و جان بگذرند نه آنکه فقط دوستدار او باشند اما در میدان سختی و جانبازی ،درمانده.پس چنین حبی اگر ضرری به حال انسان نداشته باشد نفعی نیز ندارد چرا که در لشکر دشمن نیز کسانی بودند که حسین را حق می دانستند و بر او دل می سوزاندند  . کربلا وادی المقدسی است که جز پاکان وبر گزیدگان و هدایت یافتگان نباید در آن قدم گذارند و جز خون پاکان خونی دیگر نمی تواند احیاء کننده دین باشد.حال اگر امام از شخص نا لایقی مانند عبید الله بن حر جعفی نیز در خواست همراهی می کند برای اعلان این مطلب است که بگوید در این راه نیازمند جان است ونه مال ؛ و کسانی حاضر به بذل جانند که در اوج معرفت و ایمان باشند و بی معرفتان را در این وادی ،راه و جایگاهی نیست [ وما کنت متخذ المضلین عضدا]. از سویی دیگر هر چند که امام درخواست طرماح بن عدی را برای جمع آوری سپاه از قبیله طی رد می کند از آن رو که به دنبال افراد حماسی است ونه عادی ؛ اما از طرف دیگر در خواست حبیب بن مظاهر را برای درخواست از قبیله بنی اسد نا دیده نمی گیرد تا راه انتقاد احتمالی تاریخ را بر خود سد نماید اگر چه حبیب به میان ایشان می رود و گروه قابل توجهی را بسیج می کند اما سرانجام خبر به لشکریان کوفه رسیده و ایشان قبل از رهسپاری به سوی امام، در هم شکسته می شوند و اینجاست که حقیقت "و ما تشاءوون الا ان یشاء الله رب العالمین"تفسیر عملی می یابد.

بنابراین آنچه امام در طول این مسیر انجام می دهد منطبق بر مقدر الهی است و در گزینش افراد نیز امام همان می کند که به تقدیر ومصلحت موافق تر است .بعضی کسانی که گمان می رود باید از آنها در خواست یاری شود عملا مورد در خواست قرار نمی گیرند و بر عکس بعضی در رکاب امام می جنگند که ابتدا گمان به همراه شدن ایشان با امام و رفیع بودن شان ودرجه و لیاقت آنان نمی رود . دعوت امام چهره به چهره وتن به تن وگزینشی است نه گروهی وجمعی ؛البته بعضی خود ،به امام ملحق شدند که آمدن ایشان نیز با دعوت غیبی و گزینش ازلی بوده است و در مجموع هر که آمدهمان بودکه باید می آمد آمدنی که نه از روی احساس و هیجان و جو گیری بلکه از روی عشق و معرفت ودرک والا و خواندن خط تا آخر آن است .
اذن امام در شب عاشورا یک تعارف نیست بلکه اذنی حقیقی است واگر کسی آن شب کربلا را ترک می کرد گناهکار نبود چون امام اذن به گناه نمی دهد نهایتا ازفوز عظیمی بی بهره می شد .
در واقع در خواست امام از همراهان این بود که خود را سبک وسنگین کرده وببینند آیا جانباز وحماسی هستند یا خیر؟البته این ترخیص تا قبل از واقع شدن در نبرد و دیدن مقتل و شنیدن صدای استغاثه امام است که خود فرمود :"فَوَالَّذي نَفْسُ حسين بِيَدِهِ لا يَسْمَعُ واعِيَتَنا أَحَد فَلا يُعِينُنا إِلاّ أکَبَّهُ اللهُ لَوِجْهِهِ في جَهَنَّم:قسم به کسی که جان حسین در دست اوست کسی که فریاد استغاثه وندای مظلومیت ما رابشنود وما را یاری نکند خدا او را به صورت در آتش در افکند".

در جنگ ،کمیت وتعداد افراد مهم است اما در در حماسه، کیفیت وارزشها ملاکند ولو این افراد انگشت شمار باشند بنابراین نه جنگ دفاعی در کار است ونه ابتدایی ؛بلکه شهادت طلب وحماسه گروخلق کننده ارزش نیاز است وکسی می تواند خلق کننده ارزش باشد که خود جامع تمام ارزشها به نحو مطلوب باشد وگرنه" ذات نایافته از هستی بخش؛ کی تواند که شود هستی بخش". بنابراین اگر نیک بنگریم خیلی از یاران امام انسانهای جنگجوودارای سابقه جنگ آوری ورزم نبودند ولی همه حماسی بودند .محرک انسان به سوی جنگ ،تکلیف ،ولی محرک به سوی حماسه ،عشق است خداوند در بحث جنگ ،ملاک کمی در قرآن ارائه می نماید که اگر انسانهای محکم وصابری باشید بیست نفر شما بر دویست نفر غلبه خواهید کرد.
« ان یکن منکم عشرون صابرون یغلبوا ماتین وان یکن منکم مائة یغلبوا الفا من الذین کفروا....»

این قاعده کمّی در باب جنگ است نه حماسه .در حماسه، هدف پیرزوی معنوی و باطنی است و در این راستا گروهی اندک و قلیل نه بر هزاران نفر که می تواند بر یک حکومت پیروز شود[کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة باذن الله]هر چند که یاران امام در همان بعد جنگ آوری نیز چنان قهرمانانه و با عشق ،انگیزه وهدف می جنگیدند که کسی یارای نبرد تن به تن با ایشان را نداشت هر کس که یک تنه با ایشان وارد جنگ می گردید کشته می شد تا جایی که عمروبن الحجاج ملعون چون این دلاوری ها را دید بر لشکر بانگ زد که: "ای مردم نادان آیا می دانید با چه کسانی جنگ می کنید ؟ همانا این جماعت از پستان شجاعت شیر مکیده اند وطالب مرگند احدی یک تنه به مبارزه ایشان نرود که بی درنگ هلاک می شود" . پس گروه اندک اگر متشکل از انسانهای خالص و کامل باشند قطعا قاهر و غالب واقعی خواهند بود چه بکشند یا کشته شوند .در کربلا نسبت سپاه امام به لشکر دشمن یک در سیصد است اما اقتدار،کار آمدی،محبوبیت، خوش نامی ،شهرت و غلبه ایدئولوژیک ،همه از آن همان گروه اندک است  بنابراین کربلا مبین پیروزی کیفیت بر کمیت است.

ما ملک عافیت نه به لشکر گرفته ایم               ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده ایم.

علاوه بر این وقتی کتاب کربلا را با کل کتابها و سر گذشتها  بررسی می کنیم باز می بینیم که دیگران مانند کتاب شعر قطوری اند که ابیات روشن و تاریک و موزون وبی وزن و با معنی وبی معنی و فصیح ونا فصیح آمیخته دارند چنانکه ارزش مطالعه آن آنچنان بالا وحوصله خواندن آن چندان زیاد نیست اما کتاب شعر کربلا و اصحاب آن با اینکه چند صفحه بیش نیست اما همه مصرعها وابیاتش بیت الغزل معرفت و آکنده ازنغز و فصاحت وبلاغت و توازن و شیرینی است به گونه ای که در همین کتاب به ظاهر کم حجم، همه سخنها و حرفها گنجانده شده و انسان از رجوع به هر کتاب و سخن دیگر بی نیاز گشته است .علاوه بر این ،انسانها به سخن و شعری دل می دهند که سراینده، آن را به خون دل و اشک دیده سروده باشد نه در کنج عافیت وبی خبری.

در حماسه، تقابل ،بین ارزش وضد ارزش است ولی جنگ، تقابل بین نفرات و آلات است .در جنگ، نگاهها معطوف شمشیر است ودر حماسه، معطوف به شمشیر زننده. شرکت در جنگ، زور وبازو می خواهد وشرکت در حماسه ،ایمان وعقیده .در جنگ از هر درجه ای شرکت می کنند ولی در حماسه ،فقط بر گزیدگان وپاکان لیاقت حضور می یابند.

همه کسانی که تا شب عاشورا به امام ملحق شدند در واقع برترینها و بر گزیدگان عصر و زمان خود بودند وکسی نیز غیر از ایشان لایق حماسه و تامین کننده هدف کربلا و عاشورا نبود در حالی که بعضی ،بعضی یکدیگر را نمی شناختندو حتی بسیاری از ایشان جزو انسانهای گمنام بودند واین یاد آور شب ظهور است که یاران حجت با اراده الهی در مکه جمع می شوند بدون آنکه قبلا خود از این سرنوشت باخبر باشند وبدون اینکه قبل از آن ، هم مسلکان و همراهان خود را شناخته باشند آنان بهترین وبر گزیده ترین و بعضاً گمنام ترین انسانهایند که به یکباره در کنار یکدیگر قرار گرفته و حماسه ظهور را در کنار امام خویش بر پا می نمایند[وهو علی جمعهم اذا یشاء قدیر].

در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم              کاینچنین رفته است در عهد ازل تقدیر ما.

بنابراین ، ظهور در زمانی واقع خواهد شد که یاران و همراهانی مانند اصحاب عاشورا و با عددی مشخص پیدا شوند .هر که می خواهد بداند که یاران مهدی ع چه کسانی اند باید زندگی وشخصیت یاران امام حسین را مطالعه کند یارانی که نه از روی احساس یا تعصب یا چشمداشت ؛بلکه از روی بینش ومعرفت ناب او را یاری کنند افرادی که جامع تمام کمالات و فضائل اند نه آنکه از جهتی کامل واز جهتی ناقص باشند.

ایستادگی یا قیام ؟

حادثه عاشورا قیام نیست بلکه ایستادگی است. امام بر عدم بیعت ،مصر و در عین حال از جنگ کناره گیر است ولازمه عدم بیعت و زیر بار ذلت نرفتن نیز ،استقبال از جنگ و رو در رویی نظامی یا قیام و لشکر کشی نیست. در واقع عدم بیعت با کناره گیری از رویارویی وجنگ منافاتی ندارد.

حرکت امام برای جنگ نبود بلکه این حرکت صرفاً برای اجابت دعوت اهل کوفه انجام گرفت . زمانی که امام بالشکر حر روبرو شد درخطابه ای که ایراد نمود فرمود: " من به سوی شما نیامدم مگر به جهت نامه های پی در پی که برایم نوشتید واکنون اگر بر سر پیمان خود نیستید من از همان راهی که آمده ام بر می گردم" وحتی امام عملا نیز قصد باز گشت وتغییر مسیر راداشت که با ممانعت حر مواجه گردید. در روز عاشورا زمانی که دختر امام مصرانه از پدر می خواهد که که به مدینه باز گردند امام در جواب او می فرماید : "لو ترک القطا لیلا لنام" یعنی اگر پرنده قطا را شبی آزاد بگذارنداو در آشیانه خود می خوابدوآرام می گیرد. این کلام ،کنایتی است مبنی بر اینکه ما در چنگ دشمنی هستیم که اگر ما را آزاد می گذاشت به آشیان خود باز می گشتیم ما را به ایشان کاری نیست بلکه آنها ما را رها نمی کنند .

از جمله دلائل دیگر حرکت امام آن بود که با قتل او در مکه که حتما اتفاق می افتاد حرمت حریم خدا شکسته نگرددواصلا این حرکت در ذهن امام به عنوان قیام اصطلاحی مطرح نبوده است اگر امام در صدد کودتا وقیام علیه طاغوت بود حتما برای تهیه سپاه اقدام جدی به خرج می داد وزنان وکودکان را نیز همراه خود نمی برد بنابراین قیام در اینجا معنا ندارد. بعضی  برای شرعیت دادن به حکومت اسلامی و عملکرد آن در زمان غیبت و مبارزاتی که به نام اسلام انجام می شود مصرند که  بر واقعه  کربلا نام قیام بگذارند  در حالی که این حادثه از مقوله قیام نیست .این افراد سیاسی نه تنها در مورد کربلا بلکه در مورد دیگر معصومین  و حتی پیامبران نیز مصرند که کار اصلی یا دائمی آنها مبارزه علیه طاغوت بوده است در حالی که چنین چیزی صحیح نیست. وظیفه اصلی معصوم صیانت از اصل اسلام و وظیفه پیامبران نیز صرف ابلاغ فرمان الهی به مردم  بوده است .

علی رغم سیاست کناره گیری و دروری گزینی  از جنگ ، زمانی که احتمال شهادت و ترور امام  در مکه جدی می شود به گونه ای عمل می کند که از شهادت خود بهترین استفاده را برای دین و جامعه  نماید. اگر امام در مدینه یا مکه مانده وشهید می شد این شهادت تاثیر چندانی برای اسلام نداشت امام به دنبال آن بود که شهادت او انقلابی بر پا کندکه بانگش درکل تاریخ و زمین وزمان بپیچد وحال که قرار است کشته شود صحنه ای خلق کند که علاوه بر فیض شهادت، دین  را نیز از مرگ حتمی نجات دهد واین خون به پای درخت اسلام ریخته شود نه روی خاک بی اثر. مَثل امام به کسی می ماند که در وقت مرگ ،اعضای خود را به دیگری هدیه می دهد و در واقع با مرگ او دیگری حیات گرفته و نجات پیدا می کند .هیچ خونی غیر از خون حسین ع برای حیات ونجات اسلام از مرگ ،موثرتر نبود. گروه خونی اسلام جز با خون انسان بر گزیده ومعصوم وقدیس سازگاری ندارد و این حقیقت، همواره نصب العین راه وطریق امام است تا آنجا که برای اصلاح دین راهی جز به دعوت طلبیدن شمشیرها علیه خود نمی بیند [ان کان دین محمد لا یستقیم الا بقتلی فیا سیوف خذینی].

از فلسفه های وجودی کربلا به تصویر کشیده شدن حقیقت امامت است .با حرکت امام، منزلت وجایگاه و حقیقت رفیع امامت عمیقا شناخته شد .البته معصومین ،همه جوهره واحد داشته واگر آنان نیز در شرایط امام ع قرار می گرفتند همان حسین بوده وهمان کربلا را خلق می کردند. اکثر معصومین میدانی برای به نمایش گذاشتن عظمت امامت خود به صورت دلخواه در دست نداشتند وگرنه ما از حقیقت و کنه امامت دهها برابر آنچه را که می دانیم مشاهده می نمودیم این میدان بیشتر برای امیر مومنان وامام سوم و ششم فراهم شد البته هیچ یک از معصومین در برابر حکومت طاغوت منفعل نبوده اند لکن شیوه ها وتاکتیکها فرق می کرده ؛ چون شرایط مختلف بوده ومصلحت جامعه وحفظ اسلام هر زمان بر محور سیاستی خاص رقم می خورده است گاه مصالحه بوده و گاه ایستادگی ؛گاهی لب به بیان می گشودند و گاهی سکوت وتقیه می نمودند چون هدف ، تنها مبارزه با ظلم نیست بلکه در وهله اول حفظ اسلام است واگر سیاستی اشتباه اتخاذ می نمودند حیات اسلام یا امنیت شیعه به خطر می افتاد. قیام در جایی بر امام لازم می آید که افراد کافی برای ساقط کردن حکومت، آن هم نه افراد عادی بلکه خاص واستثنایی ومحکم وپایدار وجود داشته باشند ودوم اینکه جامعه از حکومت امام استقبال وحمایت کند که چنین شرایطی جز در زمان امیر مونان شکل نگرفت بنابراین شرایط قیام علیه ظلم به هیچ وجه در زمان امام حسین وجود نداشت و مسئله کربلا وعدم کوتاه آمدن امام در برابریزید وترجیح دادن شهادت بر بیعت، ریشه در مسئله ای دیگر دارد وگرنه معاویه نیز کانون و محور مکر وظلم بود وامام علیه السلام ده سال از عمر شریف خود را در زمان او سپری کرد بدون اینکه اقدامی به عنوان قیام علیه او انجام دهد .گاه در جامعه ،ظلم وجود دارد وشاخ وبرگ اسلام مورد حمله است اما ریشه همچنان محفوظ است در اینجا امام برای اسلام احساس خطر نمی کند وچون دو شرط قبلی نیز فراهم نیست قیامی صورت نمی دهد ولی گاه اصل اسلام مورد خطر بوده وریشه ،مورد تهدید است در اینجا امام تقیه را بر خود حرام دانسته و وظیفه خود می داند که به هر نحو ممکن کاری انجام دهد ولو آنکه نه یاران کافی برای ساقط کردن حکومت داشته باشد نه جامعه ازحرکت او استقبال کند در اینجا امام اصل حرکت را لازم دانسته ونوع حرکت را با توجه به شرایط با بهترین تدبیر بر می گزیند شرایط زمان امام حسین علیه السلام از همین نوع است .مسئله ،ظلم نیست چون هر ظلمی به ریشه واساس اسلام ضربه وارد نمی کند خیلی حکام بوده اند که علی رغم ظلم، در مقابل دین قرار نگرفتند و حتی خدماتی نیز برای اسلام انجام داده اند بلکه مسئله این است که اولا یزید هدف خود را انهدام اسلام قرار داده وثانیا همان گونه که در زیارت اربعین بدان اشاره شده هدف امام رویارویی با مسئله جهل است" و بذل مهجته فیک لیستنقذ عبادک من الجهالة وحیرة الضلالة" که خطر این مسئله برای اسلام از ظلم بالاتر است بنابراین خطر انهدام اسلام فقط در زمان امام حسین علیه السلام وجود داشت که ریشه آن در دو چیز بود یکی مقابله حکومت با اصل اسلام ودیگری جهالت وغفلت عمیق جامعه .جهالتی که امام با آن جنگید هم جهالت دینی وعلمی بود وهم جهالت عقلانی. هر کجا که جهل هست ظلم پذیری نیزهست هر چه انسانها جاهل تر باشند ظلم پذیرتر خواهند بود. در میان عاقلان وآگاهان باید تفرقه انداخت تا بتوان حکومت کرد اما در میان جاهلان نیاز به کاری نیست وحسین از همین می ترسید او سنگ بزرگی را به نام بیداری پیش پای حکومت انداخت و در واقع او مبارزه مستقیم با جهل و مبارزه غیر مستقیم با ظلم دارد جهل که کنار برود ظلم ستیزی خود در جامعه رشد ونمو می یابد ومردم عملا در برابر آن تسلیم ناپذیر می شوند.

قیام مستقیم امام علیه ظلم نبود بلکه علیه جهالت بود امام درحرکت خود ظلم را ساقط نکرد بلکه جهالت را ساقط نمود اگر صرف وجود ظلم باعث وجوب قیام بود می باید امام در زمان معاویه قیام می کرد. خطر جهل بدتر از ظلم است اسلام ودین آن گونه که با جهل مورد تهدید واقع می شود با ظلم مورد تهدید قرار نمی گیرد قیام علیه ظلم، شرایط واحوال خاصی می طلبد که غالبادر زمان ائمه اطهار فراهم نبود فقط درعصر ظهور است که قیام وحرکت ، هم علیه ظلم خواهد بود وهم علیه جهل، و در نهایت هم ظلم ساقط خواهد شد وهم جهل .

سوال: از یک سو افعال امام نشانه دوری گزینی او از جنگ است واز طرف دیگرلازمه خطر انهدام اسلام وغفلتی که اسلام را به سوی مرگ پیش می برد آن است که امام نباید راه دیگری غیر از رو در رویی با یزید پیش گیرد.

جواب این است که از طرفی امام نمی خواهد در چشم مردم وتاریخ به اشتباه یک فرد ماجراجو وقدرت طلب معرفی شود[انی لا اخرج اشرا و لا بطرا بل لطلب الاصلاح فی امة جدی] او با کناره گیری نشان می دهد که با کسی سر جنگ ندارد بلکه دشمن است که کمر به قتل او بسته است ثانیا امام تنها راه نجات اسلام را در کشته شدن می داند نه کشتن (چون اولا ساقط کردن حکومت ممکن نیست ثانیا تاثیری که از کشته شدن حاصل می شود بیشتر ازکشتن وساقط کردن است) بنابراین حرکت او به جهت سرنگون کردن حکومت نیست بلکه به میدان کشیدن خود و دشمن برای معلوم شدن چهره واقعی حق وباطل است . کشته شدنی که حق و باطل در آن آشکار شود بهتر از کشتن و ساقط کردنی است که حق و باطل همچنان مغشوش باشد.

کربلا تفسیر عملی قرآن:

هدف قران وکربلا رساندن انسان به چهار هدف و مقوله متعالی یعنی عقل ، عرفان ،بندگی و تقوی و عشق است.

همه افراد ی که ذکر یا روانکاوی ایشان در قران آمده در کربلا موجودند .

امام، قرآن ناطق است وزمانی که در وادی عمل وحرکت قرار می گیرد چیزی جز قرآن از او متشعشع نمی شود و البته کربلایی که تفسیر عملی قرآن است نه فقط سرزمین نینواست بلکه همه حوادث ورویدادهای مرتبط و مربوط به آن است از زمان بیعت خواهی یزید تا قیام مختار وآنچه در عصر ظهور مربوط به مسئله عاشوراست همه جزوی از داستان و حقیقت کربلا به حساب می آیند کما اینکه امام علیه السلام و زینب کبری نیز از همان بدو امر، در بطن حوادث و اتفاقات متنوع ،دائم زبان به زمزمه آیات قرآن گشوده دارند وگویا هیچ کجای تاریخ، آیات قرآن به این شفافیت عینیت و تفسیر عملی نمی یابند .

همه صفات وویژگیهای کلی که برای قرآن متصور است در مورد کربلا و عاشورا نیز صدق می کند از جمله اینکه:

هردو نا منسوخ و کهنه نا شدنی اند.

هر دو مصباح هدایت وسفینه نجاتند.

هر دو اتمام حجت بر انسانند.

هردو میزان تشخیص حق وباطل اند .

هر دو برای مومنین بشارت ورحمت وبرای ظالمین مایه خسارتند.

هر دو تبیاناً لکل شی اند.

همان گونه که معارف قرآن پایان ناپذیر است ( لا تفنی عجائبه ولا تنقضی غرائبه) معارف کربلا هم پایان ناپذیر است.

ظاهر هردو انیق ،وباطن هر دو عمیق است.

همان گونه که هیچ چیز با قران برابر نمی شود ( قل لئن اجتمعت الانس والجن علی ان یاتوا بمثل هذا القران لا یاتون بمثله) هیچ حادثه ای با کربلا وهیچ سپاهی با سپاه کربلا برابر نمی گردد وهمان گونه که اگر سوره ای از قرآن را حذف کنیم هیچ بیان دیگری جایگزین این نظام متوازن وهارمونیک ودقیق نمی شود اگر جزوی از حوادث یا وصفی از اوصاف یا فردی از اصحاب کربلا را کنار نهیم مثلی نخواهند داشت که به جای آنها بنشانیم .

در کربلا همه آیات قران ترجمه و تفسیر عملی می شوند همچون :صبر - رضا - توکل - یقین - -جهاد - شهادت - عبادت - توحید - امامت- نبوت - عدالت - قیامت - علم - انذار -بشارت-امتحان- امر به معروف -نهی از منکر- تولی - تبری - توبه -عفو- ایمان -کفر -نفاق - شرک - عقل - جهل - عرفان -عشق -ایمان -بندگی- حق شناسی و .....


وفادارترین وبهترین یاران:


از آنجا که عاشورا بزرگترین حادثه تاریخ وتاریخ سازترین حادثه است هر یک از عبارات و کلماتی نیز که رهبر این حادثه در طول رویدادهای آن بر زبان جاری می کند کلیدی ترین و عمیق ترین سخنان و تاریخی ترین عباراتند آنچنانکه جزء به جزء افعال امام نیز حساب شده و توام با انگیزه و هدف است . اما م د ر شب عاشورا بعد از تثبیت بیعت یاران با ایشان ،سخنانی ایراد نمودند که نکته بر جسته آن معرفی اصحاب خویش به عنوان بهترین وبا وفاترین اصحاب ویاران است یعنی بهترین ووفادارترین یاران نسبت به اصحاب همه اوصیا وپیامبران ورهبران تاریخ از اولین تا آخرین.
"و اما بعد انّی لا اعلمُ اصحاباً اوفی ولا خیراً من اصحابی و لا اهل بیتٍ ابرّ و لا اوصل من اهل بیتی..."
عبارت " لا اعلم "بیانی بر خاسته از تعارف یا اغراق نیست بلکه حقیقتاً حاصل سیر و نگرش امام در کل تاریخ ویاوران جبهه های حق است .عبارت "خیرا"بیانگر شخصیت وکمال عملی و عقلانی وعرفانی غیر قابل توصیف یاران، سوای مسئله حضور آنها در کربلاست و عبارت"اوفی" بیانگر سیره منحصر به فرد ایشان در معامله و حق گزاری بی نظیر نسبت به مولا وامام الهی است که در هیچ کجای تاریخ نظیر ندارد . کمال عملی ،حاصل کمال فکری واعتقادی است و هر چه فکر ودین وعقل وعرفان انسان بالاتر باشد در مرحله عمل نیز رد پای بزرگتری از خود به جای می گذارد این یاران در همه صفات کامل اند نه اینکه مثلا در عقل کامل و در احساس ناقص یا در احساس کامل و در عقل ناقص یا در تفقه ،کامل و در عرفان ،ناقص یا در عرفان ،کامل در تفقه ،ناقص یا در شجاعت ،کامل و در ادراک ،ناقص یا در ادراک ،کامل و در شجاعت ناقص باشند ایشان بعد از امام درهمه فضائل کامل ترینند و در واقع تنها سپاه تاریخ که هم رهبر وهم سرباز هر دو در فضائل و اوصاف کامل و بی نقصند سپاه کربلاست.
بنابراین اگر سپاهیان کربلا یک سری مسلمان معمولی بودند وقصه نیز همان قصه می بود امروز بسیاری نام و عنوان کربلا را نیز نمی دانستند چه رسد به اینکه برای ایشان سوگواری کنند .

در نگاه اول شاید این جمله امام برای بعضی چندان قابل هضم نباشد و گفته شود که هر کس دیگر از ما اگر جای این یاران بود تا نفس آخر در کنار امام جنگیده و جان خویش را با طوع و رغبت نثار می کرد اما مسئله به این سادگی نیست اینکه ما امروز جزو محبین ابا عبدالله بوده، برای او لباس عزا پوشیده وبر سر وسینه می زنیم دلیل بر این نمی شود که اگر در زمان او نیز حضور می داشتیم لیاقت حضور در کربلای او را پیدا می نمودیم یا اگر لیاقت حضور می داشتیم آنگونه که شایسته ومورد انتظار امام بودعمل می نمودیم .در همان زمان نیز بسیاری ،برای امام دل می سوزاندند واز رفتن او به کوفه نگران بوده واو را ممانعت می نمودند ایشان به حقانیت او معترف بودند اما در عین حال توفیق ولیاقت کربلایی شدن را نیز نداشتند پس باید دید چه فرقی بین یاران امام ع با دیگران است.

1- این تصور وخیال که اگر ما نیز در کربلا بودیم مانند یاران حسین عاشقانه جنگیده وکشته می شدیم بیشتر به این دلیل است که امروز عظمت کار ایشان را درک نموده ایم وتاریخ، نام ایشان را در صفحات زرّین خود به نیکوترین وجه ثبت کرده است بنابراین ندای " یا لیتنی کنتُ معهم" ما برای این است که محصول وثمره وپاداش کار آنان را می بینیم ولی هنر این است که انسان در جایی با حق همراهی کند که نمی داند نامی از او به جا خواهد ماند یا خیر .یاران ابا عبدالله خود نمی دانستندکه نامشان از این بیابان سوزان و دشت آکنده از غربت و تنهایی فراتر می رود وچون یقین داشتند که همگی کشته خواهند شد پس مخبر و پیام رسانی برای خود نمی دیدند اما اگر ما جای ایشان بودیم احتمالا برای خلق چنان صحنه ای از جانبازی ،حیف می دانستیم که هیچ تاریخ نگار یا دوربینی برای ثبت و ضبط آن در کار نباشد واین نشان از اوج اخلاص وعشق یاران امام دارد چرا که با دوستی ومحبت معمولی و صرفاً با مقام ودرجه مسلمانی نمی توان چنین حماسه آفرید .بسیاری در عصر امام ، لایق جنگ بودند اما لایق حماسه نبودند بر این اساس ،تعداد یاران برای امام مهم نبوده بلکه ماهیت ونوع یاران اهمیت داشته است .


2- امام در شب عاشورا بیعت خود را از ایشان بر گرفت و بر گرفتن بیعت به معنی این بود که اگر کسی نیز واقعا صحنه را ترک می کرد گناهکار نبود نهایتا از فیض شهادت محروم می گشت. یاران امام با اینکه همگی می دانستند که کشته خواهند شد ولی هیچ یک صحنه را ترک نکردند معمولا سربازان دیگر جبهه ها در عین کارزار از مرگ نیز دوری می جویند ؛ در واقع کسی به نیت کشته شدن نمی آید بلکه به نیت کشتن و پیروزی رهسپار جنگ می شود.اگر به کسی بگویند که تو حتما کشته می شوی واو بماند وکشته شود ارزش جهادش بالاتر از کسی است که یقین به کشته شدن خود ندارد . اکثر ما معترفیم که شهادت فیضی عظیم است اما حب دنیا وبقا نیز ان گونه نیست که به راحتی سایه خود را از سر انسان کوتاه کند خیلی ها به فیض شهادت آگاهند اما چون این فیض را به چشم دل ندیده و بدان عارف نشده اند چندان خود را هم آغوش این سرنوشت نمی کنند حب وتعلقات ووابستگی ها مثل زن وفرزند وحب بقا نمی گذارد که آنان به آسانی ردای شهادت طلبی بر تن کنند وحداقل بین این دو، تساوی قائل می شوند عاشورائیان کسانی بودند که بین این دو حب، تساوی قائل نشده وبا آگاهی کامل کشته شدن را انتخاب نمودند انسان کامل کسی است که هر زمان او را برای مرگ فرا خوانند آمادگی داشته باشد نه اینکه در زمانی شیفته مرگ ودر زمانی مردد در آن باشد یاران امام ،زمانی که از حتمی بودن شهادت خویش آگاه شدند هیچ یک نه تنها تردید به خود راه ندادند بلکه عاشقانه شهادت را انتخاب نمودند آنچنانکه به کسی خبر آزاد شدن از زندان را دهند وچون
ایشان حضور و ماندن خود را برای امام مسجل نموده و امام پی به ایمان ویقین بالای آنان برد برای تشویق وپاداش وازدیاد ایمان ویقین ایشان جایگاهشان رادر بهشت به آنان نمود تا با ازدیاد رتبه یقین، با اجر وکمال بالاتر به شهادت رسند [ هو الذی انزل السکینة فی قلوب المومنین لیزدادوا ایماناً مع ایمانهم] و اینکه گفته شده، ایشان در زیر ضربات شمشیر دردی را حس نمی نمودند ریشه در همین مسئله عشق وارادت والا دارد چون کسی که در اوج لذت و مستی عشق ویقین است مسلما از رنج جسم بی خبر است آن گونه که امیر مومنان ع در وقت عبادت، بیرون آوردن خار را از پای خویش حس نکرد. این یاران همه بی استثناء حماسی و گلچین شده های وادی معرفت وعشق بوده و آمدن ایشان از روی گزینش و با اذن الهی صورت گرفته است و گرنه اگر کسی صرفا جنگجو باشد ونه حماسی ؛با اذن فرمانده ،برای ترک میدان ، به سرعت جان خود را بر داشته و باز می گردد. نکته مهم در این اذن وبر داشتن بیعت آن است که امام می خواهد تصور استیصال و عدم توان گریز، در ذهن قضاوت کنندگان تاریخ خطور نکند و نشان دهد که یاران او با اختیار ومعرفت کامل راه خود را برگزیدند نه آنکه در مقابل کار واقع شده قرار گیرند ؛در واقع این نمایشی زیبا ست که امام می خواهد عظمت وشهامت و عشق ووفاداری والای اصحاب خود را به رخ تاریخ کشد .

3- معمولا انسان در کنار کسی می جنگد که آن شخص یا فرمانروا باشد یا انسان امید به این داشته باشد که او به حکومت وقدرت برسد در جنگی که همه می دانند کشته می شوند وفرمانده آنان نیز نه حاکم جامعه است ونه به حکومت خواهد رسید درک ودرایت وانگیزه وآرمانی بسیار قوی لازم است تا انسان بماند و برای آن کشته شود .

4-یاران امام نسبت به وی نه در مقام یک سرباز جنگی ونه در مقام یک ارادتمند و دلباخته ومحب ، بلکه در مرحله وحد فنا بوده اند حتی یک مورد نیز در جایی نقل نشده که ایشان نظری از خود در برابر نظر امام مطرح و یا اینکه اظهار خستگی وتردید کرده باشد آنان به هر قالبی که امام ع می خواسته در آمده و در این سختی و جان فشانی هیچ منتی بر وی نمی گذارند فنای آنان فنی احساسی نیست بلکه فنای عرفانی است و در اوج این فنا هنوز خود را بدهکار حسین ع می بینند ودر لیاقت حضور خود در کنار وی در تردیدند.

چون چشم تو دل می برد از گوشه نشینان/ همراه تو بودن گنه از جانب ما نیست.

بنابراین آن وفاداری ارزشمند است که از روی معرفت باشد و نه احساس. ایشان چون مومی در دست حسینند ع که به هر سازی که او می زند به رقص در آمده واختیار وعنان خود را مطلقاً به او سپرده اند.

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت/ کانکه شد کشته او نیک سرانجام افتاد .

در بسیاری از جنگها افراد ،گاه نق هایی می زنند یا آیه یاس می خوانند یا اظهار خستگی کرده و تعیین تلکیف می خواهند یا به هر نحوی منتی گذاشته و یا حتی بعضا مانند اصحاب پیامبر در جنگ احد مرتکب سستی و نافرمانی می شوند یا مانند سربازان جنگ صفین به راحتی فریب ظاهر سازی دشمن را می خورند ولی در این جنگ حتی یک مورد از چنین مسائلی به چشم نمی آید بنابراین چنین مقامی مقام فناست وکسی که در این مقام نباشد ممکن است بماند و جان خود را نیز تقدیم کند اما حداقل منتی در دل ،بر خدا وپیشوای خود می گذارد علاوه بر اینکه این سربازان،سربازان نظام وظیفه نیستند بلکه بسیجیان داوطلبند .در زیارت عاشورا می خوانیم : سلام بر تو ای حسین و بر روحهایی که خود را حل در آستان تو کردند[وعلی الارواح التی حلت بفنائک...]؛ کلمه روح بیانگر آن است که ایشان نه از تن بلکه به جان فدایی حسین بوده اند وکلمه "حلت" بیان گر فنا وانطباق وانحلال کامل در ولایت است.

عاشقان را بر سر خود حکم نیست/ آنچه فرمان تو باشد آن کنند.

البته امام نیز از هر فرصتی در جهت شناساندن هر چه بیشتر مقام وفا وایثاروولایتمداری یاران خود به تاریخ کوتاهی نکرده و عشق ووفاداری آنها را به نیکوترین وجه پاسخ می دهد مثلا مسئله نماز ظهر عاشورا را می توان نمونه ای از نمایش ومعرفی یاران حسین به تاریخ دانست وگرنه برای امام منعی نداشت که نماز خود را در خیمه بر پا سازد.

یاران امام با آنکه بر گزیده ترین وبهترینان عالمند اما خود را در مقابل امام "لم یکن شیئاً مذکوراً" می دانند .انسانی که هیچ نیست و به هیچ بودن خود معترف است چندان هنری نکرده، هنر آن است که اگر انسانی خود ،خسرو ملک نظر و میر ره است خویش را فانی در بهتر از خود کند . شخصیتهایی در کربلا حاضرند که در زهد وعبادت نمونه ندارند و بعضی ،از روات یا مجاهدین با سابقه اما گمنام اسلامند به عنوان مثال ،در مورد بریربن خضیر گفته اند که چهل سال نماز صبح را به وضوی نماز عشاء می خوانده (یعنی در تمام طول شب به عبادت و تهجد مشغول بوده )یا درمورد حبیب بن مظاهر که از حاملین علوم اهل بیت واز خواص امیر مومنان به شمار می رفته آمده که چون شهید شدامام بر بالای سر او آمد وفرمود:" لله درک یا حبیب لقد کنت فاضلا تختم القرآن فی لیلة : مرحبا بر تو ای حبیب ،همانا تو مردی صاحب فضل بودی که در یک شب، ختم قرآن می نمودی" .

کربلا سرزمین مواج بلاست هر مدعی بلاجویی نمی تواند با کربلا کنار بیاید .در واقع مردم سه دسته اند: کسانی که از بلا فرار می کنند ؛کسانی که نه فرار می کنند ونه استقبال وکسانی که خود را در کام بلا انداخته وبه روی او آغوش می گشایند ،یاران حسین ع از این دسته اند.

بنابراین لازمه دینداری این نیست که انسان لیاقت حضور در هر صحنه ومقامی را داشته باشد این لیاقت براساس درجه ومنزلت رقم می خورد اسلام یک درجه است لکن خوددرجات پست وبالا دارد شهادت یک درجه است اما خود درجات بالا وپایین دارد وهر کس به مقتضای عرفان وعقلانیت وتقوا، لیاقت درجه ای خاص از این فیض را پیدا می کند .عاشورا بالاترین درجه شهادت طلبی وایمان وصبر وتقوا وعرفان وعقلانیت را می طلبد پس باید بهترین ها وبرترین ها در این مقام حضور یابند .ملاک در بهترین بودن ،کمیت عمل یا سن وسال یا دارا بودن شهرت ومقام نیست بلکه در شدت وعمق صفات مثبت انسانی است .

"مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم؛شهان بی کمر وخسروان بی کلهند.

بنابراین ساعتی میدان داری انسان کامل در یک صفت، برابر با میدان داری همه تاریخ در آن است در نتیجه هر یک از یاران اباعبدلله به تنهایی یک تاریخند نه یک ساعت حماسه . کل اعمال لله و فی سبیل الله وخالصانه انسانها در طول عمر ،ازانگشتان دست تجاوز نمی کند علاوه بر این ارزش اخلاص نیز با توجه به عمق عقل و علم و عرفان وتوحید و تقوی محاسبه می شود پس گویا چنین مردمانی همان چند عملشان نیز بر باد فناست راز ماندگاری یاران امام و کربلای ایشان در عمق صفات و فضائلی همچون وفا و اخلاص و تعقل و عرفان است که تا کنون رکورددارترین در تاریخ بوده اند.

این صفات در میدان سختی و امتحان ارزش بی نهایت می یابند پس چون کربلا سخت ترین میدان بلا وامتحان است ارزش کار یاران حسین ع با هیج چیز برابری نمی کند .عقل وعرفان و بندگی و وفا و اطاعت ،در جو آکنده از جهل و عصیان و بی مرامی و بی معرفتی ارزش مضاعف یافته و در واقع هنر واقعی آنجاست که نه گردی از نجاسات جاهلیت دوران بر دامان انسان نشیند ونه بلواها و اغتشاشات ومدلهمات روزگار بتواند ذهن انسان را از مسیر حق منحرف و ثیاب گمراهی را بر تن او قالب کند .

نمونه هایی از مصادیق ارادت و وفا:

اصحاب کربلا نسبت به امام و مقتدای خویش در اوج ارادت وادبند.ادب ایشان این اجازه را به آنها نمی دهد که کسی از بنی هاشم به میدان برود تا زمانی که همگی پیشقدم شده وشهید شوند .ایشان حتی بدون اذن و کسب اجازه از امام وارد کار زار نمی شوند ؛دریافت اذن ، درواقع در یافت مهر و تایید بندگی ولیاقت کشته شدن در رکاب امام است تا جایی که مثل سعید بن عبدالله یا عمروبن قرظه زمانی که بعد از جراحات سنگین ،بر زمین افتاده و با مرگ دست و پنجه نرم می کنند هنوز در گذاردن عهد و وظیفه خود نسبت به امام خویش تردید داشته و از ایشان می پرسند:"اوفیت یا بن رسول الله"؟ ای فرزند رسول خدا آیا اکنون به عهد ووظیفه خود عمل کردم؟

حبیب بن مظاهر نمونه دیگری از حلقه به گوشان عارف درگه ولایت است او مسن و پیر ،اما آگاه و وروشن ضمیر وخاضع است. حبیب با پیران جاهل وشیخان گمراهی به مبارزه بر خاسته که سفیدی ریش یا سابقه صحابی بودن ، آنان را به تکبر در برابر حق و تمرد از حکم و وصیت رسول خدا وا داشته است .

حبیب مخفیانه از کوفه خارج شده وبعد از چندین روز با رنج و مشقت خود را به امام می رساند در حالی که امام نیز مشتاقانه منتظر اوست ... حبیب از اسب به زیر آمده سلام کرده زانومی زند به پای امام می افتد و از شوق وصل گریه سر می دهد.

"قدح پر کن که من در دولت عشق؛ جوانبخت جهانم گر چه پیرم".

هنوزمحاسن حبیب ازاشک تر است که پیغام سلام زینب (س ) به حبیب می رسد حبیب بر زمین نشسته مشتی خاک بر داشته بر سر و روی خویش می ریزد و گریه وناله او از نو شروع می شود که خاکم به سر؛ مظلومیت و غربت فرزند رسول خدا را بنگر که تا کسی به یاری او می آید، زینب بزرگوار سلامش می دهد ؛ من که هستم که دختر امیرمومنان وشاه مردان به من سلام رساند .

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم/ لطفها می کنی ای خاک درت تاج سرم.

مادر وهب بن عبدالله از شیر زنان حاضر در کربلا ست . وهب بعد از مدتی کارزار بر گشته از مادر می پرسد آیا اکنون از من راضی شدی؟ او در جواب می گوید : تا در راه فرزند رسول خدا کشته نشوی از تو راضی نمی گردم . وهب باز گشته وبعد از نبردی حماسی شربت شهادت می نوشد . دشمن ،سر بریده او را به سوی خیمه‏ ها پرتاب می کند ، مادر وهب سر بریده عزیز خویش را در آغوش گرفته و بعد از اظهار خوشنودی از فرزند و وداع با او،آن به سوی دشمن پرتاب می کند و می گوید : « ما قربانی ای را که در راه خدا داده ‏ایم پس نخواهیم گرفت ».

قاسم بن الحسن ع نمونه دیگری از اعجوبه های عرفان وشعور متعالی در کربلاست فلسفه وجودی حضرت قاسم در کربلا برای تفهیم این نکته است که وصول به کمال و درک متعالی، خاص سن وسالی مشخص نیست چه بسا مکتب نرفتگانی که مسئله آموز صد مدرسند و چه بسا پیران و کهنسالانی که باید در مکتب نوجوانی زانو زده و درس عرفان و و عقلانیت و ره ورسم سلوک و آیین توحید بیاموزند. زمانی مرگ در مذاق کسی شیرین تر از عسل جلوه می نماید که به اوج عصمت و معرفت وکمال انقطاع رسیده باشد این گوارایی مرگ نه از جهت ناسازگاری انسان کامل با دنیا و عدم توان او در معامله با آن است بلکه بر عکس، دنیا عبید و خادم انسان کامل است لکن چنین انسانی به چنان اوجی رسیده و چشم او به چنان زیباییهای باز شده که دنیا در چشم او چون گوی کوچک غیر قابل سکونت و ما فیهای آن چون خس و خاشاک بی ارزشی بیش نمی نماید پس وارفتگان و وارستگان هر دو طالب مرگند اما آنها کجایند و اینها کجا .این نوجوان برومند تنها در بیان ،مدعی گوارا بودن مرگ نیست او در روز عاشورا برای نرم کردن دل امام که نمی خواهد یادگار و امانت برادر را آسان از کف داده و نوجوانی معصوم و پاک را به میان غولهای درنده فرستد لاجرم به دست و پای امام افتاده و مقاومت او را در هم می شکند.

جون بن حوّی ،خدمتکار خانواده امام ،از دیگر شهدای عاشوراست فلسفه وجودی او در صحنه کربلا برای تفهیم این مطلب است که قابلیت کمال و قرب ،وابسته به رنگ و نژاد خاص و مقام اجتماعی نیست .امام به جون می فرماید که تو تا کنون خدمت خاندان ما را نموده ای، بیش از این تکلیفی بر تو نیست وخود را در بلای ما گرفتار مکن .غلام به پای امام افتاد ه و می گوید : من در ایام راحتی و خوشی در سایه شما در رفاه و آسایش بودم، انصاف نمی دانم که امروز که روز سختی و شدت است شما را تنها گذارم و بروم. درست است که شأن ونسب وشجره من اساسا پایین و رنگ من به راستی سیاه است اما بگذارید که لایق همنشینی شما در بهشت باشم و شرافت یافته و رو سفید شوم. به خدا قسم از شما جدا نمی شوم تا خون نا قابلم با خون های شما آمیخته شود.

جون را باید مفسر عملی آیه "ان اکرمکم عندالله اتقیکم" دانست و این که ملاک سعادتمندی وقرب و نیل به کمال نه به رنگ است نه نژاد نه زبان نه نسب نه شهرت نه ثروت نه مدرک و نه مولا وارباب بودن . ملاک، عقل و عرفان و عبودیت است که هر که صاحب این سه ثروت شود "زقعر چاه بر آید ، به اوج ماه رسد" و هر که قالب روح را از این ارزشها تهی کند "از اوج سر بلندی افتد به خاک پستی". یاران حسین(ع) در کربلا متنوع و گوناگونند اما آنچه آنها را یکجا گرد آورده و بسان یک روح واحد نموده اشتراک آنها در عقل و معرفت و ایمان وبندگی و عمل صالح است.

کربلا میدان امتحانی است که بسا ذلیل عزت می یابد و بسا عزیز ذلیل می شود .درست است که جون نسبش پایین است اما خود سرمنشا نسل ونسبی می شود که مایه افتخار آنها تا قیامت می گردد اینان همان یارانی اند که زمانی حضرت علی بن ابی طالب (ع)آرزوی داشتن ده نفر چو ایشان را داشت واگرکسی بتواند امثال این نمونه ها رادر جای دیگری از تاریخ پیدا کندآنگاه حسین (ع) ادعای خود را مبنی بر اینکه یاران من با وفادارتر وبهترینند پس خواهد گرفت.

جرج جرداق (دانشمند و ادیب مسیحی) :
«وقتی یزید، مردم را تشویق به قتل امام حسین و مأمور به خون‌ریزی می‌‌کرد، آن‌ها می‌گفتند: چه مبلغی به ما می‌دهی؟ امّا انصارحسین
به او گفتند: «ما با تو هستیم و اگر هزار بار کشته شویم، باز می‌خواهیم در رکابت بجنگیم و کشته شویم».


معارفی ازعاشورا
عاشورا 3

کربلا بزرگترین نماد  غلبه خون بر شمشیر:
قرآن، جبهه حق را جبهه قابل شکست نمی داند کشتن یا کشته شدن، هر دو را "احدی الحسنیین" معرفی کرده  واجر ومنزلت هردو را اجر عظیم می داند[
انی لا اضیع عمل عامل منکم من ذکر او انثی بعضکم من بعض فالذین هاجروا واخرجوا من دیارهم واوذوا فی سبیلی وقاتلوا وقتلوا لاکفرن عنهم سیئاتهم ولادخلنهم جنات تجری من تحتها الانهار....].بر عکس ،آنچه از نظر اسلام ، شکست محسوب می شود انحراف انسان  از مسیر حق است چه آنکه بکشد یا کشته شود . این حقیقت قرآنی اگر چه  در حوادث  صدر اسلام نیز  نمونه هایی دارد  اما در مسئله کربلا به نحو عمیق تر  وملموس تر نه تنها برای جامعه اسلامی بلکه برای تمام آزادی خواهان وحق جویان عالم کاملا به حد یقین واثبات رسید تا جایی که حتی شخص  یزید که ابتدا مطمئن به پیروزی خویش  بود وآواز" یومٌ بیوم بدر"  سر می داد با گذشت زمان وبروز حوادث غیر منتظره کم کم  به شک افتاد که آیا واقعا او  پیروز میدان شده  یا حسین ؟ یزید  نبرد کربلا را پایان یافته تلقی می نمود آری نبرد شمشیر پایان یافت  اما حکومت  در معرض جنگ و هجوم  دیگری قرار گرفت  که  قادر به جلوگیری از آن نبود. حکومتها در این مرحله 
اگر نپذیرند که شکست خورده اند باید اعتراف کنند که  پیروز میدان هم نشده اند.یزید به عیان می دید که در ختی را بریده اما در عوض هزاران جوانه از گوشه وکنارآن در حال رشد است او دانست  که کار خود را با حادثه کربلا  سخت تر نموده است و با خاندانی در افتاده که نمی باید در می افتاد تا جایی که حتی به لعن ونفرین ابن زیاد و عمال او  پرداخت  وسرانجام  اسرا را با احترامی ریا کارانه به مدینه باز گرداند و در واقعه حرّه نیز خانه زینب وامام سجاد (علیهما السلام) را مصون قرار داد. بیداری جامعه پتکی بر سر یزید بود و چاره ای جز این نمی دید که برای بقای حکومت، دیوانه وارتر بکشد وخون بریزد. در تمام جنگها شعار، شعار " قد افلح الیوم من استعلی" است اما عاشورا برای یزید  بانگ ممتدی شد که  نتوانست آن را خفه کند چون اینجا دیگردشمن، فرد وشخص نیست که او را بکشند بلکه بیداری است  که قابل کشتن نیست واینجا دیگر شمشیر کارایی ندارد .حکومت،با کار خود ،جامعه  را از خواب بیدار و قلبها و اندیشه های  راکد و منجمد را به دست خود به جوشش وحرکت در آورد جسمها را از میان برد  اما اندیشه ها  زنده شدند دیدند که حسین (ع)نه تنها  با کربلا نمرد بلکه زنده تر گشت و اصحاب کربلا  تازه با کربلا زنده و نامی شدند.  حقیقت " ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء" در جامعه تفسیر عملی یافت و اینکه شهید نه تنها زنده نزد خداست بلکه عملا زنده بودن وتاثیر وجود او در همین عالم نیز مشهود ومعلوم است. در مظلومیت حسین این بس که  بسیاری از کسانی که در کربلا به روی او  شمشیر کشیدند دشمن شخص وی نبودند  یکی به نیت پست ومقام  رو در روی او قرار گرفت یکی به نیت غنیمت یکی به خاطر ترس از حکومت و آجر شدن آب ونان یکی به نیت انتقام از پیامبر یاامیر مومنان ... در حالی که بسیاری از ایشان معترف  به حقانیت امام  بوده  وحتی برای اواشک نیز می ریختند دلشان با او ولی شمشیرشان علیه وی بود .نام حسین کابوس حاکمان وستمکاران  شد تا جایی که بعد از گذشت دهها سال متوکل ملعون عباسی آن قدر از شیفتگی مردم به ابا عبدالله  وزیارت قبر او در وحشت وغضب بود که دستور داد بارگاه حسین را ویران کرده وحتی  زمین آنجا را شخم زنند تا  دیگر اثری از قبر پیدا نباشد  .اکنون  حسین  برای مومنین " هدی وبشری" وبرای جباران" لا یزید الظالمین الا خسارا" است و اینک کشته حسین برای آنها بدتر از زنده اوست و دشمنان کشته حسین، بیش از دشمنان زنده اویند  .خون حسین  تمام زمین و آسمان حکومت یزید را رنگین کرد وهر چه حکومت ، بیشتر در جهت مخفی کردن و پوشاندن عمل خویش بر می آمد کمتر موفق می شد خون حسین مانند خون گلوی بریده یحیای نبی است که جوشید وهر چه کردند از جوشش باز نایستاد تا اینکه تمام خاک به تلی سرخ رنگ تبدیل گردید. یزید شعار " قد افلح الیوم من استعلی" خود را پس گرفت وتاحد امکان خود را بری از این عمل واتفاق نشان داده وتقصیر را به گردن عبیدالله  انداخت وحشت واضطراب سراپای ارکان حکومتش را فرا گرفت وتازه فهمید که بیداری، بدترین دشمن اوست واگر مردم شمشیرشان علیه او باشد سهل تر است تا اینکه دلهایشان علیه او باشد او اینک  خود را شکست خورده می بیند هر چند که در ظاهر بر اریکه قدرت ظاهری تکیه داده  است بر تاریخ ثابت شد که عزت ،بر بالای تخت قدرت نشستن وذلت ،زیر سم اسب له شدن نیست یزید اکنون  حا کمی ترسان ودرمانده است واز این پس باید حکومت خود را با چنگ ودندان نگه دارد از قتل حسین پشیمان شد اما نه به خاطر حسین ،بلکه به خاطر در زوال قرار دادن قدرت خویش. قبل از این، مردم در خواب خوش غرق بوده  واو نیز آسوده حکومت می کرد اما کربلا مانند طبلی عظیم در گوش جامعه طنین افکن شد  ومردم به مثابه " وقال الانسان مالها" به سوال وپرسش واداشته شدند .ایمان جامعه به خاندان اهل بیت هنوز آن قدر سست نشده  که بین قتل حسین با دیگران فرق نگذارند واز علت آن سوال نکنند نحوه شهادت رقت بار امام و اصحاب او  که سنگدل ترین انسانها  را به جوشش و اعتراض وا می دارد علامت سوالی  در پیش روی بسیاری از حامیان دیروز ،نسبت به حقانیت  حکومت بنی امیه قرار داد . جامعه گرفتار عذاب وجدان گردید واحساس کردند در زمانی که خواب بوده اند اتفاقاتی افتاده که باید بیشتر از آن پرس و جو کنند.استیضاح یزید وشناسایی خاندان بنی امیه مهم ترین  دستور کار  جامعه شد وحقیقت ولایت وامامت که در دست نسیان وفراموشی بود بار دیگر  زنده واحیاء گردید  .خون حسین نه به عنوان امام بلکه به عنوان نوه رسول امت  چیزی نبود که مردم  آسان از کنار آن بگذرند  .عدم بیعت تا مرز قربانی شدن ،خبر ازپیام و نبا عظیمی از سوی حسین به جامعه دارد مردم باید بدانند  که خطر امام برای یزید  و خطر یزید از نگاه حسین برای دین وجامعه چه بوده است . اولین نقطه برای تفکر ومعرفت، سوال است  اولین کاری که امام با خون خود کرد ایجاد سوال در ذهن مردم بود همین سوال وکنجکاوی، جامعه را به یافتن جواب وتحقیق وکسب معرفت وبینش منجر نمود واین یک استارت وسراغازی برای نهضت های مستمر گردید نهضت ها علیه حکومتهای جور از همین زمان شروع می شود در عرض چند سال بعد از شهادت امام، چندین قیام مهم اتفاق می افتد که بعضی به پیروزی  وبعضی به شکست منجر می شود که مهم ترین آنها قیام مختار وقیام توابین مردم کوفه وقیام مردم مدینه بود   باز در زمان هر معصوم  یک یا چندین قیام مهم صورت می گرفته که همه این حرکتها ریشه در بیداری جامعه دارد که محصول وثمره عاشوراست از نتایج این بیداری، ایمان بیشتر وعمیق تر جامعه نسبت به خاندان عصمت وطهارت  است که همین موضوع ،خواب خوش را بر حاکمان زمان  تلخ می نمود البته از این واقعه و اشتباه یزید بسیاری از  خلفای بعد از او درس گرفتند آنها نمی توانستند با این خاندان سر دوستی ومدارا داشته باشند اما دشمنی خود را نیز  ظاهروعلنی نکرده  و در قتل  ایشان نیز کاملا جانب اختفاء واحتیاط را رعایت می نمودند  خلیفه ای که امام وقت  را به شهادت می رساندآن قدر از حرکت وجوشش جامعه به وحشت می افتاد که دیگر جرات قتل امام دیگر را به خود نمی داد به عنوان مثال  بعد از شهادت امام هفتم،  رفتارومنش  امام رضا(ع) رفتاری بدون تقیه  وملاحظه بود و در جواب بعضی افراد که امام را از این امر بر حذر می داشتند می فرمود اینها (بعد از پدرم) دیگر جرات کشتن مرا ندارند.

اگر امام  لشگر وسیعی جمع کرده وبر سپاه دشمن غالب می شد وحتی حکومت  را سرنگون می کرد  آن هدف مطلوب  حاصل نمی شد امام خون خود را برای آرمان مورد نظرکاراتر می بیند تا غلبه ظاهری ونظامی ؛چون در این صورت نه حقانیت امامت  آن گونه که باید برای مردم ثابت می شد ونه باطل بودن جبهه مقابل .اگر امام در مکه یا مدینه می ماند و ترور می شد این شهادت ، یک صدم تاثیری را که در حماسه کربلا بود بر جای نمی گذاشت  امام یک جامعه شناس وروان کاو بزرگ است شخصیتها وموقعیت ها را خوب می شناسد سکوت ده ساله او در مقابل معاویه برای حفظ اسلام است وحرکت او در مقابل یزید نیز بر مبنای همین هدف است لکن تغییر تاکتیک امام براساس موقعیتها ودر صد خطری است که اسلام  وجامعه را تهدید می کند امام به ماهیت و شخصیت  یزید به خوبی آگاه بوده وبین او و معاویه فرق اساسی قائل است از این روست که وقتی خبر خلافت یزید به ایشان رسید فرمودکه باید فاتحه اسلام را خواند آنجا که جامعه مبتلای زمامداری چون یزید شود  [ علی الاسلام السلام اذ بلیت الامة براع مثل یزید]. امام  خطری را احساس می کرد که دیگران از آن غافل بودند  ویزید را آن گونه می شناخت که دیگران نمی شناختند اما قادر نبود حرف و عقیده خود را ثابت کند  لشکر کشی وجنگ علیه یزید وپیروزی ظاهری نیز (بر فرض امکان)حقانیت امامت را برای مردم ثابت نمی کرد سکوت نیز  مساوی با انهدام تدریجی اسلام است او برای نشان دادن ماهیت یزید وخطری که متوجه اسلام است تنها راه را حرکت و رودر رویی  می بیند آن هم در ملا عام ونه در خفا وپنهان؛ وآن هم به گونه ای که به یزید بیشترین میدان را برای برملا کردن چهره خود  وبه خود او نیز بیشترین میدان استفاده رابرای نشان دادن مظلومیت و حقانیت بدهد.در واقع این یزید نبود که حسین را به پای قتلگاه کشاند بلکه این حسین بود که حکومت  را به  قربانگاه خود کشاند و این یزید بود که از امام رو دست خورد نه بر عکس .حسین کار را از بیان وموعظه وارشاد وفریاد فراتر و ازدست رفته تر می بیند و می داند که دیگر کسی به وعظ و خطبه وقعی نمی نهد پس برای نشان دادن واقعیت، بهترین تاکتیک وحرکت همان است که او انتخاب نمود تمام اهدافی را که امام در این نهضت دنبال می کرد محقق گشت در حالی که هیچ یک از اهداف حکومت  در این کشتار محقق نشد وپیروزی جز این نیست که هدف وآن چه در نیت وخواست رهبر است محقق گردد. گاه کشوری به سرزمینی  دیگر حمله می کند دهها هزار نفر را می کشد وخاکش رانیز  تصرف می کند ولی سرانجام روزی  اذعان به ناکامی کرده و اعلان می دارد که به هدف یا  اهداف مورد نظر خود در این جنگ دست نیافته است .

بزرگترین ثمره وهدفی که امام در این جنگ به دنبال آن بود در یک کلام ترسیم حقیقت عینی کلام امیر مومنان است که فرمود:" الموت فی حیاتکم مقهورین والحیاة فی موتکم قاهرین".  امام این حقیقت را با شعار " لا اری الموت الا سعادة ولا الحیاة مع الظالمین الا برما" از لفظ به مقام عمل کشاند.مهم ترین نکته ای که امام کاملا به آن معتقد بود وایمان داشت وتا لحظه آخر همان را مبنای همه حرکتها وتاکتیک ها قرار داد این بود که دین جز با خون او به جریان وحیات نمی افتد وهیچ راه گریزی از شهادت نیست بنابراین بدون آنکه وقت وفکر خود را روی مسیر وراه دومی متمرکز کند زمان را تماما در جهت بهینه سازی واعتلای هر چه رساتر این هدف به کار می گیرد .


فرق ذلت ومظلومیت:

کربلا ،بسیاری  از باورها وتفکرات ونظریات را باطل نمود و باورها و تئوری های نو خلق کرد امام عیناً نشان داد که مظلومیت غیر از ذلت است هر ذلیلی مظلوم است ولی انسان می تواند در عین مظلومیت ،از ذلت و خواری دور و مبرا باشد.

ذلت در اسلام یک گناه است ودر آخرت نیز بازخواست دارد [ ان الذين توفاهم الملائکة ظالمي انفسهم قالوا فيم كنتم قالوا كنا مستضعفين في الارض قالوا الم تکن ارض الله واسعة فتهاجروا فيها فاوليك ماواهم جهنم وساءت مصيرا]در واقع دونوع ضعف و ذلت در قرآن مورد باز خواست است یکی ظلم پذیری و دیگری تبعیت و دنباله روی کورکورانه .بسیاری از انسانها  در حرکت وفکر ،مطلقاً تابع دیگران بوده و از خود اختیار واراده ای ندارند در هر راه ومسیری که کبراء وسادات جهل  و عصیان  قدم می گذارند آنان نیز قدم می نهند. این گروه  در قیامت به خداوند عرضه می دارند:" ربنا انا اطعنا سادتنا وکبرائنا فاضلونا السبیلا فاتهم عذابا ضعفا من النار : خدایا ما از بزرگان و اربابان خود اطاعت کردیم و آنها ما را گمراه ساختند پس عذاب آنها را مضاعف  کن (که هم خود گمراه بودند وهم ما را گمراه نمودند)".خداوند پاسخ می دهد: " لکلٍ ضعف ولکن لا تعلمون: هر کدام از شما (تابع ومتبوع) عذاب یکسان دارید (وکسی بار دیگری را حمل نمی کند) ".

حسین (ع) نه تنها در فعل و عقیده ، بلکه در ظواهر نیز ذلت یا حتی شباهت به اهل  ذلت را بر نمی تابد امام حتی در انتخاب نوع لباس نیز بزرگی  و آزادگی را نادیده نمی گیرد.عصر عاشورا زمانی که امام راهی میدان است درخواست لباسی کهنه می کند که  زیر لباسهای خود  پوشیده تا  دشمن آن را از تن  وی  در نیاورده وغارت نکند لباسی برای او آوردند وامام پوشید اما تنگ بود آن را در آورد وفرمود: "لباسی دیگر دهید که  لباس تنگ ،لباس اهل ذلت است".

امام  نه ذلیل است ونه مظلوم نما؛ چرا که  مظلوم نمایی نیز سیره اهل ذلت یا طمع است.او اگر مظلومیت  را به صحنه می آورد نه از جهت طمع یا استرحام ویا ذلت است او مظلومیت خود را وسیله تحقق انقلابی می کند که تماما در جهت احیای اسلام و جوشش احساسی است که باید منجر به تفکر وتعقل ومعرفت گردد.

 امام رهبری است که کاملا زمان وموقعیت را می شناسد وبهترین تاکتیک ها را انتخاب می کند در عین مظلومیت، کیس ودر عین کیاست، مظلوم است . همه  حرکات وسکنات وگفتارها و منش های امام کاملا حساب شده وتاکتیکی وحاصل بینش وزمان شناسی عمیق اوست تنها حسین (ع)شایستگی رهبری این حماسه را دارد وهر کس که جای او می بود کارش با شکست مواجه می شد یا اگر موفق نیز می شد یک دهم شمه کارستان حسین را نمی کرد  او به راستی رهبر کودتای عشق وعرفان است کربلای او بزرگترین حجت امامت اوست هر رهبری در کار خود اشتباه دارد ولی امام  در این میدان بسیار پیچیده وسخت ،کوچکترین خطا واشتباهی در روش ومنش  نداشت [ الله اعلم حیث یجعل رسالته]. امروز  کسی نمی گوید که حسین می باید چنین می کرد ویا می باید چنان نمی کرد واین  حاصل اوج درایت ودقت انتخاب امام  در این مدیریت پیچیده است  او رهبری است که با یک تاکتیک تنها به یک هدف نمی رسد بلکه با هر تیر چند نشان را می زند نه در تاکتیک بلکه هر  گفتار او در کربلا می تواند عنوان وموضوع  یک کتاب مفصل ومشروح  قرار گیرد.


فقد مطلق جوانمردی:
ما در کربلا نه تنها با ظلم بلکه بالاتر از آن با ناجوانمردی عمیق مواجهیم. ناجوانمردی حد نهایت  رذالت و پستی است زیرا چه بسیارظالمانی  که  علی رغم ظلم ،قاعده وقانون ومرامی برای خود داشته اند که از آن حد وقاعده تجاوز نمی نموده اند اما یزید  در کربلا روی همه ظالمان تاریخ را سفید کرد .بی مرامی این جمعیت امام  را واداشت تا این حقیقت و ابتدایی ترین اصل انسان بودن را علنا به آنها گوشزد کندکه:

" ان لم یکن لکم دین فکونوا احراراً فی دنیاکم:اگر دین نداریددر دنیای خود آزاد مرد باشید."



معارفی ازعاشورا
عاشورا 4
این کلام،بی دینی و جوانمردی را دو مسئله قابل اجتماع معرفی می کند .منظور از آزاد مردی در کلام ساده وخودمانی همان مرام ومعرفت ولوطی گری است ؛ممکن است کسی، دزد وسارق یا آدم کش نیز باشد اما برای خودیک مرام و معرفت و  مذهبی نیز دارد که  اجازه نمی دهد هر کجا وهر زمان  وبه هر طریقی  دزدی یا جنایت کند ودر واقع  بسیاری از افراد در بد بودن خویش مطلق وبی حد عمل نمی کنند  زیرا همیشه در عمق جانشان   رنگ وبویی  از مرام ووجدان نیز وجود دارد که موجب می شود جاهایی  دلشان تکان  خورده  ودستشان بلرزد.آنچه باعث نجات فردی مانند حر در کربلا شد همان یک جو معرفتی بود که هنوز در دل او باقی بود واگر دیگران هم به اندازه همان یک جو ،معرفت داشتند همان باعث نجاتشان می گشت یا حد اقل جرم خود را سبک تر می کردند.
اعراب قبل از بعثت با اینکه در تلاطم جنگ وجهل زندگی می کردند اما با این حال مرام ومعرفت وحساب وکتابهایی نیز نزد خود داشتند
  مثلااگرکسی  به دیگری  پناهنده می شد  پناه او محترم بود وکسی  نباید متعرض پناه دهنده وپناه شونده  می شد همچنین در میان ایشان ، مهمان نوازی یک ارزش و افتخار به حساب می آمد  یا مثلا اینکه ایشان  در چهار ماه، قتال و جنگ را  حرام می دانستند اسلام نیز به این رسم احترام گذاشت و نه تنها آن را نفی نکرد بلکه آن راتایید کرده وبه عنوان حکمی لازم الاجرا تشریع نمود .
محرم یکی از این چهار ماه حرام است  و بحث اینجاست که حکومت یزید  حداقل به این رسم پدران خود نیز پای بندی نشان نداد واولی ترین قواعد وقوانین ورسوم خود را زیر پا گذاشت .

یزید نه تنها آبروی ظالمان بلکه آبروی انسان را در پیشگاه همه مخلوقات  برده است . او از عرب  جاهلیت در جهل و کفر ،واز فرعون در ظلم وبیداد ،پیشی گرفته است او نه تنها ننگ عرب ونه تنها ننگ اسلام بلکه ننگ بشریت است .فقد جوانمردی در کربلا به حدی است  که  اگر کسی شیعه حسین(ع)نیز نباشد وقتی ناجوانمردی های یزید وعمال او را مطالعه می کند چنان از انسان بودن خود شرمسار و متنفر  می شود که دوست دارد  یا یزید را از لباس انسان خلع کند یا او دیگر انسان نباشد .بنابراین  فلسفه وانگیزه مهم عزاداری در وهله اول تبری است و بعد تولی [ فمعکم معکم لا مع عدوکم]؛وچون این دو لازم وملزوم همند هر که از جبهه بی معرفتی و بی مرامی منزجر  وگریزان باشد لاجرم  شفیق و همدم وهمراه وهم مرام  امام  خواهد بود واگر شیعه او  نیز نباشد  باز تظاهر بر محبت وی می کند تا خود را از حریم یزید بیرون بداند وگرد ظلم بر دامان او ننشیند.

از دیگر مصادیق ناجوانمردی (ونه بی دینی)، مسئله آب وعطش است .مرام ومعرفت ،حکم می کند که کشتن دشمن ،نهایت  مراد ومنظور را حاصل می کند و تشنه وبی آب گذاشتن ، آن هم تشنه وانهادن یک طفل شش ماهه  با مرام و منطق جنگ و جنگاوری هیچ همخوانی ندارد امام به ایشان می گوید اگرشما با من سر جنگ و انتقام جویی دارید   طفل شیر خوار  چه گناهی  کرده است ؟ آیا نمی بینید که چگونه از شدت عطش لبان خود را باز وبسته می کند؟[ ان لم ترحمونی فارحمو ا هذا الطفل]. اما نه تنها دل پر قساوت دشمن از این درخواست تکان نمی خورد بلکه این تیر است که به جای آب بر گلوی طفل فرو می نشیند  . نمونه دیگر ناجوانمردی  آن است  که کسی حریف خود را بکشد   و سر از تنش جدا نماید   اما هنوز از پیکر او دست نکشیده و آن  را زیر تاخت وتاز اسبان له کند  .  آیا مرام ومعرفت حکم نمی کند که کشته را نباید روی زمین رها کرد ؛کشته ای که باز مانده ای برای دفن خویش ندارد؟  وجدان کدام ظالمی اجازه می دهد که درب را به روی مهمان دعوت شده ببندد وبالاتر از این، خون او را بی جرم وبی جنایت بر زمین ریزد؟ آیا حسین نوه همان پیامبری نیست که شما امت را از جهل و ظلمات  وگمراهی و عقب ماندکی وارهانید؟

امروزه  در قوانین جنگی حتی برای یک کشور متعرض وظالم نیز  قوانینی وجود دارد از جمله مصونیت غیر نظامیان  یا ممنوعیت بعضی سلاحها یا حقوق مربوط به اسرا و...  در واقع در جهان تجاوز و تعرض نیزمرام و قانون وجود دارد در اسلام نیز  قوانین جنگی ، بسیار جوانمردانه ترسیم شده است نه تنها مثله کردن وکشتن اسیروشبیخون زدن بلکه حتی قطع کردن یک درخت وکتک زدن وتشنه وگرسنه نگه داشتن اسیر نیز ممنوع  شده است . خیلی مرام ها هست که لازمه اش دین دار بودن وخداپرست بودن نیست بلکه این مرام ها جزو قانون فطرت انسانهاست اگر امام با یک لشکر کفر وارد جنگ می شد قطعا با او این گونه نمی کردند که عبیدالله وعمربن سعد و شمر  به ظاهر مسلمان کردند که گویا  در زیر پا گذاشتن جوانمردی وبدتر از دیگری بودن  از یکدیگر سبقت می گیرند . بعضی از اینها زمانی مرامشان به کار افتاد وفهمیدند که از خط قرمز ظلم عبور کرده اند که دیگر کار از کار گذشته بود؛قتل قاتل طفلان مسلم به دستور عبیدالله ومصونیت هایی که یزید بعد از واقعه شام برای اهل بیت ایجاد نمود بیانگر به نتیجه رسیدن حکومت به این اصل است  که باید برای خباثت  خود ،حد ومرزی تعیین نماید.

اگر مرام ،مرام ظلم نیز باشد حکم می کند که  در انتقام  گرفتن،کسی را جای دیگری نمی توان مجازات کرد در حالی که یزید،امام را می کشد به این نیت که آتش کینه خود را از رسول اسلام به خاطر کشته شدگان  جنگ بدر فرو نشاند در حالی که حسین (ع)در زمان جنگ بدر طفلی بیش نبود .جمله " یوم بیوم بدر" می رساند که مسئله بیعت از امام  بهانه ای بیش نبوده و یزید اصالتا مشکلش کینه و انتقام جویی بوده است.

این موجودات عجیب الخلقه، حداقل در کشتن امام  رعایت رسوم را نیز نکردند . معرفت یک مرد جنگی  حکم می کند که  با سلاح متعارف و به قصد نبردی رو در رو پا به میدان بگذارد . از حضرت باقر (ع)نقل شده که امام  را آن گونه کشتندکه پیامبر، کشتن جانداران را به آن نحو منع کرده بود.در واقع این جماعت علاوه بر نیزه وشمشیر باهر چیز که دم دستشان بود از جمله سنگ و چوب  حمله می کردند و نه حمله، بلکه پرت می نمودند. ایشان حتی جوانمردانه نیز سر از تن او جدا نکردند  رسم این است که باید زمانی سر از تن قربانی جدا کرد که روح او از بدن جدا شده باشد در روایت آمده  که  در حالی سر از بدن حسین جدا کردند که او هنوز با آنها سخن می گفت و بلکه  سر بریده نشد  و نقل است که  با دوازده یا پانزده ضربه شمشیر سر را جدا کردند . مرام ومعرفت حکم می کند که اگر کسی به دنبال غنیمت است  لا اقل باید آن غنیمت به قدری ارزش مالی داشته باشد که خود را در برابر تاریخ  ذلیل وحقیر نکند این قوم  از پیراهن زیر تکه تکه وخونین حسین هم دریغ نکرده وآن را هم در آوردند فردی دیگر خواست انگشتری امام را در آورد انگشتر خارج نشد لاجرم برای تصاحب آن ، انگشت  را برید. شب هنگام ، از پی کودکان  یتیم و بی پناه و داغدیده می دویدند  وگوشواره هایشان را غارت می نمودند به این نیز نبود که گوشواره را در آورند بلکه می کشیدند و گوش را نیز پاره می کردند. اینها چیزهایی است که اگر  در آن دنیا به گوش فرعون رسد به رحمت خدا صد چندان امیدوار خواهد شد.

منع سپاه امام از آب یک بی مرامی عمیق است آن هم سپاهیانی که وقتی به فرماندهی حرّ به کربلا رسیدند یاران حسین همه آنها و حتی اسبهایشلن را سیراب کردند .در جنگ صفین ،معاویه قبل از شروع جنگ ،به شریعه فرات تسلط یافت وآب را بر اصحاب امیر مومنان بست مدتی اصحاب در مضیقه بودند که سرانجام عده ای از سربازان حضرت به دستور ایشان به شریعه حمله کردند وآب را از دشمن گرفتند به گونه ای که دیگر سپاه معاویه هیچ دسترسی به آب نداشت. عده ای از سپاهیان امیر مومنان اظهار داشتند که الان وقت خوبی است تا کار آنهارا تلافی کنیم. امیر مومنان از این کار نهی فرمودند ودستور دادند که هر دو سپاه از آب استفاده کنند واین  یعنی اینکه ما جنگمان یک جنگ جوانمردانه است وچنین  کارها جزو منش های کودکانه و کار  انسانهای عقده ای است نه یک  جنگ آور واقعی .حضرت خود تاکید می کردند که اگر کسی در جنگ ،سلاح بر زمین گذاشت او را نکشید و اگر فرار کرد او را تعقیب نکنید وزمانی که قاتل خود ایشان زندانی بود از ابتدایی ترین حقوق او غافل نبود.

انسان مدعی ،حسین را در کربلا تنها می گذارد ولی اجنه  برای یاری به حضور او می آیند و امام نیز دعایشان کرده وترخیصشان می نماید .

"آشنایی نه غریب است که دلسوز من است/ چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت".

در کربلا حتی  ذوالجناح نیز ،انسان را درس وفاداری وعشق می آموزد  و لو طی گری و معرفتش از او  خیلی فراتر می رود تا سوار او  آب ننوشد اونیز  لب به آب نمی زند وزمانی که صاحب خود را شهید می بیند او نیز از فراق وی  خود را می کشد .

اگر یزیدیان را به سگ نیز  تشبیه کنیم فردای قیامت باید جواب توهین به این مخلوق خدا را بدهیم چون سگ نیز  با وجود پستی ظاهری ، مظهر وفاداری وحق شناسی  و مرام است.

انسانها گاه با یکدیگر سر دشمنی دارنداما بعضی مسائل مثل خویشاوندی ،هم قبیلگی ،نان ونمک وحق صحبت،آنها را به ملاحظه ورعایت وا می داردومثلا می گویند ملاحظه خویشاوندی یا هم شهری بودن ویا نان ونمک را کردم والا چنین وچنان می نمودم . عمربن سعد و شمربن ذی الجوشن هر دو  مصداق کاملی از بی معرفتی وناجوانمردی اند آنها نه تنها  ملاحظه فرزند پیغمبر بودن را نکردند بلکه  به رابطه خویشاوندی خود با امام نیز وقعی ننهادند گذشته از اینکه اساساً بین بنی هاشم وبنی امیه  نیز رابطه خویشاوندی است و یزید هم  به نحوی خویشاوند حسین است و گذشته از اینکه چنین ناجوانمردیهایی را کافران و بت پرستان بر سر حسین نیاوردند بلکه انسانهای به ظاهر نماز خوان کردند.

«من از بیگانگان هرگز ننالم، که با من هر چه کرد آن آشنا کرد».

فقد مطلق بی معرفتی وبی مرامی  و اوج جنایت اخلاقی بشر آنجا نمود یافت که وقتی نیمه شب صدای گریه طفل سه ساله امام را شنیدند که بهانه پدر را می گیرد  سربریده پدر را به  دستور یزید به نزدش بردند  و دقایقی بیش  نگذشت که  طفل ، در کنار  سر غرقه به خون وبریده، برای همیشه آرام گرفت   .درد آور اینکه بزرگترین جنایت ووحشی گری تاریخ را متلبسین در لباس اسلام آفریدند نه مشرکین ونه کفار؛واین به شدت وحدّت لزوم برائت می افزاید بنابراین اگر پلیدی یزید یان را مخفی کنیم جفا به امام ویاران اوست و اگر بر ملا کنیم مایه شرمساری بشریت است اما به همان اندازه که یزید و عمالش آبروی انسانیت را بردند یاران حسین آبروی انسان وانسانیت را به خوبی خریدند.

بنابراین اگر کسی عاشق حسین هم نباشد وقتی یزید را بشناسد  برای آنکه لکه ننگ یزید بر دامان او ننشیند  مجبوراست  به نشانه تبری از او، ارادت واشک خود را تقدیم حسین کند بنابراین تبری در کربلا مقدم بر تولی است.

مسیحی به مسلمان درس مسلمانی و معرفت می آموزد:

در مسئله کربلا دو جریان حمایتی از جانب نصاری وجود دارد 1-ماجرای سفیر روم در مجلس یزید که شرح آن در لهوف ابن طاووس آمده است 2- ماجرای خاندان وهب(قمر، وهب وهانیه) که هم  داستان آشنایی این خانواده با امام واسلام آوردن  ایشان و هم  سرگذشت آنها در روز عاشورا بحثی مفصل است .


انقلاب اشک واحساس:

امام(ع)از هر فرصتی برای نمایش مظلومیت خود استفاده می کند  تا انقلاب احساس واشک را تکمیل نماید امام گرچه خویشتن را قتیل العبرات و قتیل للعبرات معرفی می کند اما باید دانست که بر پایی انقلاب اشک واحساس ،ابتدایی ترین هدف در مسیر ایستادگی و شهادت امام است  . جوشش و احساس، عادتاً عقل وتفکر را نیز به جنبش وحرکت در می آورد پس ورای این اشک و احساس و جوشش ، انقلاب تفکر و احیای عقلانیت وعرفان نهفته است .هم خداوند برای کشش انسان به سوی حق  و هم  حسین (ع)برای تفهیم  سخن  خود به جامعه  ومبارزه با جهل ،انقلابی بهتر وکارامدتر  از اشک واحساس نیافتند. خلق تراژدی وانقلاب اشک ، آخرین دست آویز حسین وخدای او برای جلب توجه  بشریت است گاهی  انسان  سخن مهمی برای بیان دارد اما کسی به حرف او  توجه نمی کند اینجا تنها کار برای او اینست که از راه جلب احساس وعاطفه وارد شود یا دست به کار غیر عادی بزند تا اذهان متوجه سخن و هشدار او شده و همه چیز را جدی گیرند. حضرت یونس دهها سال مردم را  به سوی خدا دعوت می کرد وآنها نمی پذیرفتند سرانجام نا امید و مایوس شد و یکباره همه را ترک کرد و سر به بیابان و دریا گذاشت  هر چند که کارش از یک جهت غلط بود اما از طرف دیگر ،مردم وقتی  متوجه غیبت او شدند  به اندیشه و فکر وا داشته شده و پی به خطای کار خود بردند یکباره احساس کردند که دلشان برای یونس  تنگ شده و او را دوست می دارند و عهد نمودند  که اگر وی به میان آنها باز گرداند همگی به خدای او  ایمان آورند و چنین کردند . گاه  اعلان خطر و هشدار آن قدر مهم است که انسان تشخیص می دهد باید جان خود را در این راه بگذارد تا خواب زدگان بیدار شده و  به اهمیت هشدار او پی برده و به وجدان درد و شرمندگی مبتلا شوند. 

امام در واقعه کربلا از هر راهی مظلومیت وتنهایی وغریب بودن خود را آشکار کرده  وسعی بر آن دارد که  انقلاب احساس را به اشدّ وجه شعله ور سازد.حسین مظلوم ترین وکیس ترین انسانهاست اما نه از آن انسانهایی که کیاست خود را در جهت هوای نفس به کار می گیرند بلکه  تدبیر خود را تماماً در جهت رضای خدا و احیاء دین قرار می دهد. او مظلومیت پنهان مانده  از چشم جامعه وتاریخ را در کربلا از هر طریق ممکن  آشکار می سازد ؛ به همراه آوردن زنان وکودکان وخلق مسئله اسارت - فریاد رقت آفرین " هل من ناصر ینصرنی ..." - آب طلبیدین از دشمن در آخرین لحظات شهادت -به روی دست گرفتن طفل شیر خوار وآب طلببدن وسپس شهادت دلخراش طفل- وداع جان سوز او با اهل بیت و فرزندان ... نمونه هایی از نمایش و پرده برداری حسین از مظلومیت خویش  است و در این راه ، دو طفل امام یعنی علی اصغر ورقیه سلام الله علیهما با آن صغر سنی ،بزرگترین نقش را در خلق انقلاب اشک واحساس ایفا کرده اند.عظمت رزیه  و صبر حسین انجاست که همه جگر گوشگان  او مقابل چشم وی قربانی می شوند و خیلی فرق است انجا که خبر قتل  فرزند و برادر  انسان را بیاورند تا انجا که خود انسان شاهد قتل و دست و پا زدن  عزیزان خود  در خاک و خون  باشد.

 شاید  امام  می داند  که  علمدار او  نمی تواند ماموریت خود را برای آوردن آب به سرانجام برساند لیکن این هم در ادامه تاکتیک آشکار کردن سنگدلی دشمن ومظلومیت خویش وشعله ور کردن انقلاب احساس واشک است او مظلومیت واقعی را نمایان می کند نه اینکه مظلوم نما باشد مظلوم نما کسی است که از روی ریا وذلت در صدد نجات خویش یا رسیدن به جایگاه ومکنتی باشدحسین (ع)کیس وزیرکی شگرف است او  توانست تراژدی ومظلومیتی خلق کند که انقلاب عشق واشک واحساس را به حد اعلای تصور برساند.

از فلسفه های غم و اندوه به تفکر واداشته شدن  انسانهاست. مسلما انسان در ایام غم بیشتر زانوی تفکر و اندیشه به بغل می گیرد .غم و تنهایی است که رشد دهنده تفکر است  و تفکر است که زمینه ساز و مقدمه حرکت روح و کمال آن خواهد بود. علاوه براین مسلمانان نزد خدا با دیگران حسابی جداگانه دارند و گویا غیرت خدا اجازه نداده که این قوم را در لباس  شادی و خنده مفرط  نظاره گر باشد پس ماه محرم و صفر و  رمضان باعث شده که ایشان  از لحاظ روحی متعادل شوندو گرفتار شادی مفرط و غفلت آفرین  در زندگی نگردند.


پیوند عاشورا ومهدویت:

بین این دو مقوله  ارتباطی تنگاتنگ است .کسانی عاشورایی واقعی اند که مهدوی واقعی اند وآنهایی مهدوی واقعی اند که عاشورایی  حقیقی  باشند. در زیارت عاشورا نیز دو جا  با حقیقت مهدویت پیوند بر قرار می کنیم  و به واسطه حضرت قائم ، ندای خون خواهی  حسین ع (طلب ثارک)و خون  خواهی خویش  (طلب ثاری) را سر می دهیم واین یعنی  آنکه  خون حسین، خون ماست وخون ما ،خون حسین؛ و اینکه حسینی بودن و انتظار، لازم وملزوم یکدیگرند.  اگر بخواهیم  بدانیم که آیا عاشورایی واقعی هستیم یانه، باید ببینیم که آیا  منتظر واقعی هستیم یا خیر؟ اگر در چشمهای گریان ودلهای نالان مردم ،حدیثی از انتظار نباشد نه کربلایی اند ونه مهدوی واشکشان احساسی ابتدایی است که از درک ماورا عاجز است.بدون  ترسیم انتقام مهدوی که خداوند در روز عاشورا بر ملائک نمودار کرد عاشورا قصه ای غیر قابل شنیدن وتحمل  خواهد بود .

 عاشورا زخمی است بر دل هر مومن که تا قیام مهدی التیام نمی یابد .کسی که عاشورایی واقعی است تا عصر ظهور شادی وخنده واقعی ندارد  کسی که خود را عاشورایی ومهدوی می داند مانند کسی است که کربلا را از نزدیک دیده است .

کربلا بزرگترین میدان امتحان:

در عاشورا ،بواطن  بر ملا  و سعید وشقی معلوم ومتمایز می شوند  . حیف است  که خوبان با مرگ طبیعی از دنیا روند وکسی آنان را نشناسد وحیف است  که اشرار در این میدان حاضر نشوند وکسی شقاوت آنان را نبیند و حجت دوزخ بر آنها تمام نگردد .عده ای مسلمان در این میدان کافر شدند و عده ای کافر، مسلمان گشتند همان گونه که شیطان تا امتحان نشد کفرش بر ملا نگشت [ابی واستکبر وکان من الکافرین] در حالی که پیش از آن در عبادت، همردیف و هم رنگ  ملائکه گشته بود. کربلا به مثابه" وامتازوا الیوم ایها المجرمون " در واقع ترسیمی از حقیقت قیامت و "یوم الفصل" است .بعضی  گمان  می کردند که در طریق  برّ و نکویی اند اما در کربلا دانستند  که جزو اشرارند بعضی فکر می کردند که از بدانند اما  در عاشورا دانستند که جزو نیکانند و خود را مهجور و دست کم به حساب آورده اند .

 نمونه ها:

زهیر درباز گشت از مکه با کاروان امام که از مکه به سمت کوفه در حرکت بود  هم مسیر شد  اما قافله اش از قافله امام جدا بود وتا حد امکان از او کناره گیری می کرد  سفر او به منظوری  بود وسفر امام  با هدفی دیگر. اوبه حقانیت حسین(ع) آگاه است اما خود را دست کم گرفته و واز خوبی وبزرگواری خود آگاه نیست  لکن  امام ، باطن پاک و پر عظمت زهیر را می بیند زهیر نمی خواهد   که در گیر سیاست شده  و برای خود درد سر درست کند؛ جوّ اجتماع او را تا حدی همرنگ خود نموده مثل خیلی ها دوست دارد که  سرش در کار خود بوده  و زندگی  خود را کند .هر گاه امام در حرکت است او توقف می کند  وهر گاه امام در توقف است  او حرکت می کند  تا در یکی از منازل، لاجرم این دو گروه هم منزل شده  وچادرهایشان کنار یکدیگر بر پا می گردد . امام ،علی رغم  اینکه کناره گیری زهیر را نظاره گر بوده است  پیکی به دنبال او فرستاده  واو را به خیمه خود دعوت می کند .زهیر  در حالی که مشغول صرف  چاشت است با این پیغام ،یکباره  در جای خود خشک و بی حرکت  می ماند  همسرزهیر او را نهیب می زند :چه نشسته ای که اینک فرزند رسول خدا تو را دعوت نموده؛ به سویش رو وببین چه می گوید .زهیر به نزد حضرت شرفیاب گشته  زمانی  سپری می شود  وسپس با چهره ای کاملا دگرگون وشاداب باز می گردد . دستور می دهد   که خیمه او را کنده ونزدیک خیمه های امام  بر پا کنند مهریه زوجه خود را داده  و به او می گوید که ملحق به اهل ودیار خود شود  که نمی خواهد از ناحیه او صدمه ای بر وی وارد گردد. او اینک عازم شده است  که با فرزند رسول خدا همسفر گردد با اینکه یقین  دارد که سر نوشت او چیست . حال معلوم نیست که در این دقایق چه بین او وحسین(ع) رد وبدل شد وزهیر چه دید وچه شنید که این گونه عوض گردید وامام چگونه این انقلاب را در وجود زهیر بر پا نمود ولی  مسلم است که آنچه بیش از سخن، کارا بوده ،تاثیر  همان یک نگاهی بود که حجت موجه  و پیوند جان آگه زهیر شد   و او را مدهوش وبی قرار خود  کرد.

بی خود از شعشعه پرتو ذاتم کردند/ باده از جام تجلی صفاتم دادند

چون من از عشق رخش بی خود وحیران گشتم/ خبر از واقعه لات ومناتم دادند

 امام  در وجود زهیر چیزی را می دید که او خود از آن بی خبر بود .کربلای حسین (ع)امتحانی بود که مثل زهیر آن روی سکه حقیقت خود را ببینند وعرشی وملکوتی بودن خویش را کشف نمایند.

تو را زکنگره عرش می زنند صفیر/ ندانمت که در این دامگه چه افتادست .

نمونه دیگر ،حر بن یزید ریاحی است. حر نیز  مانند زهیر، خود را گم کرده وفرشته درون خود را نمی دید. او راه باز گشت را بر امام بست اما به حسین (ع)ارادت داشت وبا سپاه خود پشت سر امام نماز گذارد خود را مامور ومعذور معرفی می کرد گمان نداشت که کار عبیدالله با فرزند رسول خدا  به جنگ ومقاتله کشیده شود وامید آن را داشت که اختلاف سیاسی میان امام وحکومت به  هر نحوی حل شود به امام گفت که من مامورم شما را تا کوفه مشایعت کنم.امام به او فرمود که "مرگ به تو نزدیک تر از این هدف است ". در شب عاشورا آنگاه که حرّ ،یقین به  مقاتله وجنگ پیدا کرد  یک تفکر و حساب سر انگشتی نه چندان دراز او را متنبه نمود و خود گمشگشته خویش را باز یافت . پشیمانی او از خطایش از آن حد بالاتر بود که فقط به بخشش امام وقبولی توبه اش قانع شود بلکه ماند وبا بذل  جان ، توبه خود را در عمل  کامل کرد.

 نمونه عکس:

عمربن سعد از همان بچگی با خاندان نبوت وامامت آشنا  وحتی به نقلی، دوست و همبازی امام حسین(ع) بود. پدراو،سعد بن ابی وقاص  نیز از مجاهدین و جنگجویان سرآمد  اسلام  است و به نقلی ،ششمین فردی است که به اسلام ایمان آورد. با این اوصاف هر ظن وگمانی به  عمر بن سعد می رفت جز اینکه روزی قاتل حسین بن علی باشد . عمر ابتدا  در مقابل پیشنهاد عبیدالله مردد می ماند شبی مهلت می گیرد تا اندیشه کند اما از آنجا که حب حکومت  وامارت چشم او را کور کرده و نمی تواند از خیر آن بگذرد نهایتاً تصمیم می گیرد که با امام مقاتله کرده و بعد برای اینکه اهل جهنم نشود توبه نماید !!  در حالی که می داند که کسی پاک تر و برحق تر از حسین (ع)در روی زمین نیست .اینک کربلا این میدان  امتحان الهی است که چهره کثیف باطن او را بر ملا می کند  او بر خلاف حر در تفکر شبانه و احساس کردن خویش میان بهشت و جهنم راه دوم را بر گزید لکن  برای توجیه وگریز از جهنم ،حساب وکتاب ومقدراتی پیش خود مطرح نمود گمان  کرد که کشتن امام معصوم  آن هم از روی عمد وآن هم از روی آگاهی  به مقام ومنزلت او ،راه گریزی به نام توبه دارد" انه فکرّ وقدّر فقُتل کیف قدّر ثم قتل کیف قدّر".

 شمربن ذی الجوشن نیز  از یاران حضرت امیر در جنگ صفین است  او  هفده  حج پیاده رفته بود  و زمانی  انسان درست و  ظاهر الصلاحی  به نظر می آمد هر چند که در زمان امیر مومنان چهره نفاق او  تا حدی بر ملا گشت  اما پرده اصلی از چهره او در کربلا کنار زده شد .

کربلا میدان شناساندن انسانها به بشریت است. کسانی در کربلا حضور دارند که نزد خدا نیاز به امتحان نداشته  بلکه هدف شناساندن آنهاست.بعضی باید به خودشان معرفی شوند وبعضی نزد خود وخدا  معرفی شده هستند لکن امتحان برای آن است که دیگران آنها را بشناسند.  اگر کربلا نبود ازکجا معلوم می شد که زینب، زینب است وعباس ،عباس  وحبیب ،حبیب .از آن سو چگونه  معلوم می شد که عمربن سعد کیست و شمر بن ذی الجوشن که؟ کربلا میدانی است  تا این افراد به تاریخ معرفی گردند.شقی ترین اشقیاء و سعید ترین سعداء در کربلا حاضرند بدترین نوع شقاوت  و اوج خسارت این است که انسان برای رسیدن به خواسته ای دنیایی مثل امارت دو روزه ملک ری،مرتکب جنایتی هولناک  شود  اما سرانجام هم آرزویش بر باد رود و هم آخرت او . آنچنان که ابن ملجم برای ازدواج با قطام ،علی را می کشد و جعده ،شوهر خود،امام مجتبی را مسموم می کند تا عروس معاویه و زن خلیفه آینده  شود اما هیچ یک از این آرزوها محقق نمی گردند [قد توازر علیه من غرته الدنیا و باع حظه بالارذل الادنی وشری آخرته بالثمن الاوکس].



معارفی ازعاشورا
معارفی از عاشورا5

 امر به معروف ونهی از منکر:

کربلا جلوه ونماد عملی  امر به معروف و از منکر  است . هرکجا نمودی  از فساد وجهل وظلم هست نهی از منکر نیز فریضه ای مسلم خواهد بود اما شیوه این مسئله ،جا به جا  فرق می کند .  هدف عاشورا ،هم امر به معروف ونهی از منکر و هم شناساندن اهل و اصحاب  هر دواست. امام عملا  دشمن  را به میدان می کشاند تا  چهره  مخفی  او را بر همگان نمایان سازد از آن سو نیز ، خود ویاوران لبریز از فضائل را در مقابل آنها قرار می دهد تا مردم فرق آشکار بین نور و ظلمت را دیده و حجت بر آنها تمام گردد .بر ملا شدن باطل ،مساوی با نهی از آن و آشکار شدن  حقیقت فضیلت و عبودیت ، مساوی با امر بدان است . انسانها  فطرتاً به حقیقت  معروف و منکر ،  آگاهند هر چند که بعضی بر حسب غفلت یا ضعف اراده واعتماد به نفس ، راه وسبیل مطلوب را در این وادی اتخاذ نمی کنند وهر چند که گاهی نیز از اساس، معروف ،منکر ومنکر، معروف قلمداد می گردد .

گاهی اوقات غلبه  نظامی و به دست گرفتن قدرت وحکومت ،ممکن است تاثیری در بیداری جامعه نداشته و حتی  بعضاً  ممکن است  نتیجه عکس دهد  کما اینکه امیر مومنان (ع)در فلسفه سکوت بیست و چهار  ساله  وعدم حرکت وقیام ،مسئله  خوف از تفرقه وارتداد وآشوب در جامعه را یاد آور می شوند  [اما حقی فترکته مخافةً ان یرتدّ الناس]. بنابراین گاهی باید صبر نمود ودر انتظار فرصت نشست  تا با گذشت زمان ،حقایق بر جامعه روشن شود ومهم وبلکه پیروزی واقعی  نیز از منظر دین  همین آگاهی و نیل به معرفت وعقلانیت  است که از پیروزی شمشیر، برتر و بالاتر می باشد  واصلا هدف از جنگ ونبرد نیز ، اقامه حق ورهاندن  جامعه از جهل است .اگر امام  در جنگ صوری پیروز می شد ولی آن هدفی که امروز از خون او حاصل شده ، حاصل نمی گشت چنین مسئله ای در واقع پیروزی بزرگی قلمداد نمی شد. بنابراین گاه تقیه وسکوت ،گاهی صلح وگاهی جنگ وحمله و در جایی ایستادگی وکشته شدن  راهکار اولی  برای مبارزه محسوب  می شود. معصومین علیهم السلام  با توجه به مصالح اسلام وجامعه هر زمان شیوه ای خاص را در این زمینه اتخاذ می نمودند ؛در زمان امام حسن علیه السلام معاویه ،نقاب  دینداری و تعبد وخداترسی بر چهره زده و بسیاری را نیز فریفته بود  امام ، معاویه را به میدانی کشاند که از میدان جنگ  و غلبه نظامی کاراتر بود  امام می دانست که معاویه  تعهد نامه  صلح را زیر پا خواهد گذاشت  و مطلوب  نیز همین بود  تا بدین وسیله مردم ،چهره پنهان  معاویه و حکومت او را نظاره گر شوند  واین  خود بهترین راهکار در امر به معروف ونهی از منکر است . ده سال بعد  امام حسین(ع)  از طریق دیگر حکومت را به میدان می کشاند و پرده از چهره او بر می دارد  ؛ بنابراین به میدان آوردن دشمن برای آشکار کردن ماهیت وچهره واقعی  او  یکی از ابزارهای کارآمد در امر به معروف ونهی از منکر است مردم که چهره واقعی حکومت را ببینند دیگر بدون آنکه کسی برای آنان خطبه بخواند وظیفه خود را خواهند دانست.

اگر مردم در بند ظلم  باشند ولی آگاه وعارف؛ بهتر از این است که غالب و مسیطر باشند  اما در جهل وبی عقلی سیر کنند.بنابراین گاهی غلبه نظامی بر دشمن نیز بی فایده خواهد بود و برای تنبیه وبیداری جامعه باید به روش دیگری متوسل شد . دو خطر در زمان امام  حسین (ع)وجود داشت یکی عمق جهالت وخواب آلودگی جامعه ودوم سیره اسلام براندازانه یزید . حکام دیگر هر چند اهل ظلم بودند اما در مقابل دین قرار نمی گرفتند مثلا  معاویه  با اینکه ، مجسمه فساد و ظلم بود اما به اصل اسلام کاری نداشت اگر هم در دل به دین معتقد نبود  اما می دانست  که عملا نباید متعرض اصل اسلام شود .معاویه ، ظالمی عاقل  است اما  یزید ،ظالمی است جاهل.  معاویه در وصیت به یزید، او را از در افتادن با حسین بن علی ،منع کرد او به جایگاه معنوی اهل بیت در جامعه و  مساوی بودن تعرض به ایشان با تعرض به اصل اسلام وعواقب گذشتن از این خط قرمز  ، آگاه بود اما این به معنی ارادت نبود او اگرچه  حسن بن علی  را یک مانع و دشمن برای خود می داند ولی در عین حال آگاه است  که  اگر جامعه او را قاتل امام بداند به شورش وقیام متوسل می شود بدین جهت ، امام را از مخفی ترین راه ممکن از پای در آورد و عملا خود را مقابل  جامعه  قرار نداد اگر با امیر مومنان نیز در افتاد با شعار اسلام درافتاد نه ضد اسلام وبا او به عنوان حاکم ورقیب وارد جنگ شد  نه امام واهل بیت رسول . حکام  دیگر بنی امیه وبنی عباس نیز  به همین شیوه و رویه عمل می نمودند انان در قتل  امام  ،  بسیار مخفیانه وبا واسطه  عمل می نمودند تا   کسی  یقین نکند که کار ،کار حکومت  بوده و بعد از شهادت امام  وقت ، دیگر جرات نمی کردند  متعرض امام بعد شوند تا زمانی که خلیفه دیگری روی کار می آمد اما یزید از این قاعده مستثناست او  جاهل تر از آن بود که دلیل این وصیت  را بفهمد وکاری کرد که عملا نتیجه عکس آنچه او می خواست به بار آورد . هم وصیت معاویه به یزید بیانگر عمق فهم و درک  پدر از بی تجربگی ونادانی فرزند است   وهم اعلان خطر امام علیه السلام که:" علی الاسلام السلام اذ بلیت الامة براع مثل یزید" نشان از اوج اشراف و آگاهی  ایشان نسبت  به جوهره وماهیت و باطن یزید دارد . خلا امر به معروف ونهی از منکر، دین و جامعه را دچار فرسودگی وسستی  کرده ؛ حال اگر  یزید نیز  بخواهد ضمیمه این بلا شده  وخوره دین گردد اضمحلال اسلام ،امری قطعی خواهد بود واساساً دلیل حاکمیت  فردی چون یزید بر جامعه، همین  جهالت و بی غیرتی  حاصل از ترک امر به معروف ونهی از منکر است . رسول اکرم  می فرمایند : زمانی که امر به معروف ونهی از منکر ترک شود اشرار بر جامعه مسلط می شو ند ودعا و استغاثه  خوبان نیز تاثیری نخواهد داشت(1)(اذا لم يامروا بالمعروف و لم ينهوا عن المنكر ... سلط الله عليهم شرارهم فيدعوا عند ذلك خيارهم فلايستجاب لهم) .امام  خود نیز در این باره زیبا می فرماید:" الا ترون ان الحق لا یعمل به وان الباطل لا یتناهی عنه لیرغب المومن فی لقاءالله محقاً: آیا نمی بینید که به حق عمل نمی شود واز باطل نهی نمی گردد که مومن در چنین شرایطی به لقاء پروردگار خود رغبت کند ". یعنی اینکه وقتی امر به معروف ونهی از منکردر کار  نباشد حسن معروف وعیب منکر بر ملا نمی گردد تا مومن انگیزه کافی برای چنگ زدن به حق ودفاع از آن را داشته باشد بنابراین او نیز دچار تردید و سستی  می شود.

 انتظار می رفت که با آمدن دین وخروج جامعه از شرک وبت پرستی همه نابسامانیها و مشکلات جامعه بشری حل گردد ولی متاسفانه  نه تنها قشر عمده ای در پرتو دین به هدایت و صلاح نرسیدند بلکه دین را سلاح وابزاری برای بسط  فساد و وصول به امیال دنیایی خود قرار دادند .بیست و سه  سال  مجاهدت پیامبر ، گرچه  سرانجام به بیداری جامعه وخروج  آن  از کفر انجامید اما بعد از رحلت وی،  غبار جهل و بی خبری وسستی  دوباره بر دامان مردم فرو  نشست.  بیست و چهار سال  بعد گرچه راد مردی چون  امیر مومنان میدان دار وادی حق و عدالت می گردد اما جهل و عقب ماندگی جامعه فراتر از آن است که امام بتواند  ظرف  مدت محدود خلافت ، اسلام از دست رفته را کاملا  احیاء کرده و  روح دیانت  و عقلانیت و عدالت  را آنگونه که می خواهد  بر جامعه  حاکم سازد . امام حسن  علیه السلام  نیز به نوبه خود  از آنچه وظیفه خویش می دانست  دریغ نکرد  اما این تلاشها انسان ظلوما جهولا  را فقط تا مدت محدود می توانست به حرکت وادارد. جامعه چون اسبی بود که چون تازیانه برآن فرود می آمد حرکت می کرد وچون  متوقف می شد او نیز  متوقف گشته و دوباره به خواب "  یغشیکم النعاس امنة منه "فرو می رفت  [ کلما اضاء لهم مشوا فیه واذا اظلم علیهم قاموا] باید جامعه ای شکل گیرد که هم در بلا وهم رخاء از حرکت و بیداری باز نایستد نه اینکه  در پناه  حکومت امام ونبی  به جنبش وتکاپویی چند واداشته شود وچون عمر نبی و  امام  سرآید همه چیز  افول  نموده وبه نقطه اول باز گشته و "ینقلب علی عقبیه" شود. اینجا دیگر نیاز به انقلابی  بود که بشر یک بار و برای همیشه متنبه وبیدار شود وآن همان  تاکتیک و شیوه  حسین بن علی (ع) است.

 جهل وهوای نفس:

این دو رذیله  ،سرچشمه  ومنشا همه  گرفتاریها  و نکبتها و محرومیتها و بلاها ی موجود در تاریخ  بشری بوده  و موانع بشردر راه کمال وسعادت و فوز ،در این دو خلاصه می گردد.ارسال دهها هزار پیامبر و نزول کتب آسمانی فقط و فقط  در راستای مبارزه با این دو مشکل شکل گرفته  و  وصول  انسان به مرتبه"فقد فاز فوزاً عظیماً" در نجات و رهایی  او از این دوست .اگر چه رشد معرفت می تواند به مبارزه با نفس و دنیا خواهی ،انگیزه وسرعت بیشتری دهد یا بر عکس ؛اما این دو لازم وملزوم یکدیگر نیستند و باید توامان به عنوان دشمن و محارب شناخته گردند .جهل یا در مقابل علم قرار می گیرد یا عقل و یا معرفت. علم اگر چه پل وابزار ی کارآمد است اما جهل علمی  چندان مضر و مخرب  هستی و سرنوشت  انسان نیست  آنچه مهم است جهل عقلی وبالاتر از آن  جهل معرفتی است .به صرف شناخت، معرفت گفته نمی شود معرفت مقامی بس بالاتر از شناخت است. عمل با عقل ومعرفت سنجیده می شود و عقل ومعرفت در کنار تهذیب نفس ارزش واقعی پیدا می کند چه بسا کسی  که به حقیقتی معرفت دارد و حق برای او مثل کف دست آشکار است و اهل حق را نیز مانند فرزند خود می شناسد[یعرفونه کما یعرفون ابناءهم] اما غلبه هوای نفس او را به جحد حقیقت وتوجیه فساد وا می دارد[وجحدوا بها واستقینتها انفسهم]. از طرفی ممکن است کسی رو در روی حق قرار گیرد نه از آن جهت که بخواهد به مال و منال یا قدرت و شوکت دنیایی  آنچنانی برسد  بلکه از آن جهت که  نسبت به حقیقت وکنه آن جاهل و بی معرفت است  چنین انسانی در مرحله امتحان ، حق و ناحق و اصل و فرع و اهم ومهم را از یکدیگر تشخیص نمی دهد چون قضاوت او بر اساس صورتهاست ونه سیرتها . اما وجه مشترک آن است که هر دو طیف ،در بزنگاه امتحان حق را به بهای اندک و ثمن قلیل خواهند فروخت .در کربلا هر دو طیف در مقابل امام صف آرایی کردند مشکل بعضی این بود که هوای دنیا بر معرفت آنها غلبه داشت و بعضی دیگر آگاهی شان از امام در حد شناخت بود ونه معرفت؛ یعنی اگربه ایشان تذکر داده می شد که حسین نوه رسول خداست یا فرزند فاطمه است برایشان چندان دلهره آور نبود چون کسی که به معرفت جایگاه و مقام  والای امامت نرسیده باشد به معرفت خدا و رسول نیز نرسیده و رسول نیز برای او شخصی مثل دیگر اشخاص و صورتی مثل دیگر صورتها و البته با فرقی اندک ،متصور خواهد بود  ونتیجه این شد که همان گونه که برادران یوسف ،وی را به زر ناسره و"بدراهمٍ بخس" فروختند اینان نیز  خدا و رسول و امام را به قیمت اندک  فروختند [فما ربحت تجارتهم].


اتمام حجت :

رفتار و شیوه امام در حوادث کربلا آنچنان است تا هیچ عذر وبهانه و راه ایراد و سوالی بر کسی  باقی نگذارد [لیهلک من هلک عن بینة ویحیی من حی عن بینة].تمامی حرکات وسکنات وگفتارهای امام در کربلا  کاملا حساب شده وتاکتیکی است و مظلومیت وکیاست توامان در یکجا جمع شده اند. امام حتی سر دسته سپاه دشمن یعنی  شخص عمربن سعد را فرا خوانده وبا او به گفتگویی حساب شده می نشیند که طی آن عمربن سعد به راحتی همه تار و پود پنهان خود را بر روی  صفحه نمایش تاریخ قرار می دهد . گرچه امام به سرنوشت خود آگاه است اما لازم است که حجت به بهترین نحو بر دشمن ونیز بر قضاوت کنندگان تاریخ تمام گشته  و به همه  فهمانده شود که او چه سان مظلومانه، قربانی حب مقام  ووجه المصالحه  ملک ری قرار گرفته  است.  استغاثه او در میدان نبرد و همچنین معرفی  کامل حسب ونسب  وتشریح مقام ومنزلت خود  نیز  نه از روی ضعف واستکانت بلکه در جهت تکمیل همین انگیزه وهدف یعنی اتمام حجت وبر ملا کردن چهره ها ونشان دادن غربت وتنهایی و مظلومیت خویش است .

مسئله اتمام حجت نه از کربلا بلکه از زمان رسالت آغاز شد به گونه ای که افعال وگفتارهای پیامبر اکرم  نیز در باره  امام  سوم  کاملا  آینده نگرانه و بر مبنای اتمام حجت وسد کردن راه عذر است  با این هدف که اگر کسی به حقانیت ومنزلت  امام شک دارد سخن و فعل پیامبر  دیگر عذر تردید وشکی  بر او باقی نگذارد  . به عنوان مثال زمانی که ابو برره اسلمی  در قصر شام  مشاهده می کرد که یزید با چوب خیزران بر لبهای مبارک امام  زده و خوشحالی می کند خطاب به او می گوید : اى يزيد؛ واى بر تو. بر دندان‌هاى حسين پسر فاطمه چوب مى‏زنى در حالى كه من شاهد بودم كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) همين لب‌ها و دندان‌ها را مى‏بوسيد و به حسن و حسين(عليهماالسلام) مى‏فرمود: شما دو سيد جوانان اهل بهشتيد، خداوند قاتل شما را نابود كند و او را مورد لعنت خود قرار دهد و دوزخ را براى او آماده سازد.

آسیب های عاشورایی:

 اگراحساس به عرفان وعقلانیت  مرتبط و وصل نباشد انسان  یا سراز بدعت  گرایی و و خرافه پرستی  و یا تعصب وافراط در می آورد . گمگشتگی و از دست دادن  سر رشته  حقیقت، لاجرم انسان را به توهم سازی وافسانه پرستی سوق خواهد داد  .

شیعه به دلیل  احساساتی بودن ، بیش از دیگران   در معرض این آفات  بوده و هست و گاهاً بعضی به اصطلاح سینه چاکان کم آگاه  در جهت  نو آوری و رقابت  ، منشهای  خلاف عقلی را باب  کرده  ودیگران  را نیز تابع ودنباله روی خود کرده اند. احساس ،پل عبور به سوی حقیقتی بالاتر وبرتر است وکسی که روی پل توقف کرده  وتماشاگر می شود معلوم است که حقیقت وهدف را گم کرده است .عاشورا از آن جهت که بعد احساسی اش نمود وگستره قابل توجهی به خود گرفته، آسیب های زیادی نیز متوجه آن گردیده که گاه این آسیب ها نه تنها متوجه عاشورا بلکه متوجه اصل اسلام شده است. با توجه به اینکه  اکثریت افراد، عقلانیت وعرفانشان  نمره قابل قبولی ندارد  وقتی وارد مقولات سترگ ویزرگی مثل عاشورا می شوند ضعف معرفتی شان موجب بروز اعتقادات خرافی واعمالی بدعت گونه ای  می گردد که باعث انحراف عاشورا از مسیر وهدف اصلی می شود. معرفت حسینی مهم تر از عزای حسینی است و عزای آن کس بیشتر ارج دارد که معرفت او بالاتر باشد . اگر معرفت و تعقل در کار  نباشد  بر سر و سینه زدن  امر کم ثمری خواهد بود ممکن است برای انسان ثواب بیاورد ولی کمال به همراه ندارد .

1- بدعتهای مخرب:

از جمله این بدعتها ی  مسلم  که از موجبات وهن عاشورا وتشیع به شمار می آید  مسئله قمه زنی است. قمه زنی  و  اعمال مشابه (مثل  حسین حسین گفتن های عجیب وغیر عادی که به کارهای خانقاهی بیشتر شبیه است یا در آوردن پیراهن و عریان شدن جلوی دیگران ) هیچ وجه تاییدی در اسلام نداشته وبا عزاداری اصیل اسلامی کاملا متفاوت است. ائمه معصومین که خود عزادارترین و در واقع  صاحب عزای حسینند هیچ گاه نه خود چنین می کرده اند ونه کسی را به چنین اعمالی سفارش می نموده اند بلکه تاکید ایشان به زنده نگه داشتن نام کربلا وعاشور بوده است  و لازمه زنده نگه داشتن نام  کربلا  نیز به  انجام حرکات عجیب و غریب نیست . آیا خونین کردن خود  وخود زنی های عجیب وغریب و آسیب رساندن بر خویش ،هدفی جز خود نمایی وجلب نظر دارد؟ آیا به نظر نمی آید که اشک ما بیشتر مقبول درگاه اباعبدالله واقع شود تا خونهای نجس ریخته شده بر سنگ فرش خیابانها؟ مسلماً نه امام  ونه خدای او  به فعل و انفعال و هیجان عزا دار نمی نگرند بلکه مبنای  نمره دادن ، معرفت ودرک است آنچنان که در نماز نیز اخلاص و معرفت و حضور قلب  ملاک نمره است نه تطویل و تقصیر .

چه بسا عزادارانی که از زحمت و خستگی خود چیزی جز همان زحمت و خستگی به دست نمی آورند همان گونه که به فرموده مولای متقیان،  "بسیار شب زنده دارانی هستند که از شب زنده داری خود جز بی خوابی وخستگی و بسیار روزه دارانی  هستند که  از روزه خود چیز ی جز گرسنگی وتشنگی نصیبی به دست نمی آورند ".  سیاه پوش وعزادار گر چه فراوان  است اما عارفان و محرمان سرّ و حقیقت کربلا نایابند همان گونه که عابد ونماز خوان زیاد است  ولی موحدان  و خائفان و خداشناسان حقیقی  کمیابند "ما اکثر الضجیج واقل الحجیج". 

2- اشعار سطحی وسبک:

ازآثار دیگر احساس بدون معرفت ،شعرهایی است که نه در خور شان خاندان اهل بیت و نه در خور شان یک عزادار واقعی است  آنکه می گوید " خدای من حسین است" معلوم است که وسیله وهدف را گم کرده و آنکه می سراید" همه عالم می دونن که من سگ رقیه ام" ودیگری که می گوید:

سگ شده ام به درگهش مستونه عوعو می کنم

هر کی سگ رقیه شد منصب شاهانه داره

کلب رقیه گشته ام عاشق آن دردانه ام

ساقی خمارم به خدا لبریز کن پیمانه ام

رشته قلاده من در کف آن صنم بود

کشاندم که اشتیاق به من دیوانه داره

مسلم است که از معرفت حقیقی  بویی نبرده ودوستی اش حکایت دوستی خاله خرسه است که می خواهد به محبوب واربابش عرض  ارادت ومحبت کند اما فعل او  به جای آنکه التیامی بر رنج  اهل بیت باشد زخم و خنجری مجدد بر پیکر آنهاست.اگر کسی به راستی  دوستدار واقعی اهل بیت است  قطعا هم ریف سگ نخواهد بود. آیا یاران خالص و صدیق پیامبر وامیر مومنان که آن همه نسبت به ایشان ارادت ومحبت داشته اندمحبتشان به این شکل وبا این الفاظ بوده است ؟ آنکه این گونه شعر می گوید شان اهل بیت را نیز پایین می آورد چون اهل بیت نیاز به انسان وعارف دارند و نه سگ.  

علی ای حال ،بعضی  شاعران ،حقیقت عاشورا را درست درک نکرده اند یکی از حسین (ع)چهره ای مستاصل ودرمانده و سزاوار رقت و ترحم می سازد ودیگری او را تا حد خدایی بالا می برد . بعضی  نیز در نوحه خوانی ها گاهی شعرهایی به اصطلاح عرفانی  زمزمه می کنند   که هر چند  کلمات متناسب با کربلا در آن هست ولی در کل  هیچ ربطی به مسئله عاشورا ندارد مثلا تناسب این دو بیت با مسئله کربلا چیست؟

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا                سرها بریده بینی بی جرم وبی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد ومی پسندی       جانا روا نباشد خونریز را حمایت

در کل  به جاست که  درنوحه خوانی ها بیشتر از اشعار  شعرای  گذشته همچون  محتشم کاشانی و عمان سامانی وفواد کرمانی و نیر تبریزی و دیگر بزرگانی  بهره برده شود که حقیقت کربلا را بهتر درک ولمس نموده اند مخصوصاً سروده های محتشم ، که در اوج عرفان و بلاغت و خالی از هر گونه احساس خشک یا اغراق و وهن است. 

 گاهی نیز  در لابلای آثار محرم یا نوحه ها  الحان یا آهنگهایی نیز  شنیده می شود  که  متناسب  عزا نیست و بعضی  بیشتر رقص آورند تا گریه آور.لحن عزا باید  شمرده  وحزین باشد  استفاده از آلات موسیقی  نیز در هیئتها مخصوصاً طبل ونی  ، از آن جهت که تشدید کننده روح عزاست مناسب و خوب است. در قدیم، طبل برای آن  به کار می رفت  که صدای آن ،مردم را متوجه هیئت عزا کند علاوه بر این طبل  ابهتی خاص به عزاداری می دهد بنابراین باید در انتخاب  نوع ملودی و  نوع لحن و آوا دقت  به خرج داده شود تا بتواند عیناً روح وحقیقت  آنچه را که بوده  به تصویر بکشد .


3- رقابت های ناصحیح:

 زمانی که روح اخلاص و تفقه و تعهد  بر فضای  نوحه خوانی  وعزا داری  حاکم  نباشد  خودنمایی و رقابتهای غیر منصفانه وبدعت گرایی و  خرافه منشی و پول پرستی  شیوع پیدا می کند.  البته گرفتن پول منعی ندارد ولی شرط و شروط منت گونه گذاشتن  و قرار دادهای  مالی آنچنانی بستن برای ذکر مصائب و نوائب  خاندانی که حقی سترگ  بر ما دارند خلاف شان یک نوحه خوان ومدعی سینه چاکی  است.  ثوابهایی  که در روایات، برای روضه خوان امام حسین ذکر کرده اند و درجاتی که  برای او بر شمرده اند ایجاب می کند که  یک مداح  برای روضه خواندن، التماس  کرده  و پول  نیز  بدهد  و به جاست  است که کسی  به روضه خوانی به عنوان یک شغل و منبع در آمد تکیه نکند بلکه آن راصرفاً یک باقیات الصالحات به حساب آورد.

جو رقابت و  حسادت ، به زدوده شدن روح اخلاص  در فضای مداحی ونوحه خوانی منجر می شود ودر این میدان رقابت ،  یکی   ادا و اطوار در می آورد  دیگری  با تقلید محض روضه خوانی می کند و حتی صدای سرفه وگریه اش نیز کپی برداری است یکی رسمی  نوظهور ایجاد می کند و دیگری می خواهدحرف جدیدی را بزند که دیگران نزده اند تا بیشتر جلب توجه کرده  وبگریاند وهمین اضافات مختصر، به مرور زمان تبدیل به یک کوه وخلق یک حادثه ای می شود که اصلا  وجود خارجی نداشته است. البته مردم نیز نکته دان وموشکافند و تضاد وتناقض را تشخیص می دهند و اگر قرار باشد مثلا  امام حسین هر سال به یک نحو کشته شود ممکن است بعضی  کم کم به اصل وجود عاشورا نیز شک کنند .

هر  مداح و روضه خوانی  وظیفه دارد که فقط  به مستندات و منابع معتبر تکیه کرده وهمه چیز را طبق روایت یا  مقاتل نقل نماید  واضافه تر از آن چه در کتب معتبر آمده، بیان نکند  .مجله وروزنامه وحرف فلان سخنران ومداح، منبع حساب نمی شود البته خیلی مداحان غرضی نداشته  و همه چیز را  حمل بر صحت و درستی می کنند  ؛ولی باید توجه داشت که تساهل در این مسائل، کم کم کار را به انحراف کامل عاشورا از آنچه بوده می کشاند .همچنین نقل خواب و رویا اگر چه منع شرعی ندارد اما باید  دانست که خواب و رویا حجت نیست  و نقل این گونه مسائل  متضاد با روح واقع نگری است حتی اگر راست باشند.

 از جمله خطراتی که  متوجه مداحان اهل بیت  است تلاش برخی مغرضان وحاسدان برای مخدوش کردن آبرو ومحبوبیت ایشان است  واین می طلبد که یک مداح  موفق ،همیشه  مواظب اطراف خود و به خصوص پیشنهادهایی باشند که از سوی افراد ناشناس ارائه می شود . چندی قبل یکی از مداحان معروف کشور شعری را که زمانی یک خواننده زن طاغوتی خوانده بود دقیقا با همان آهنگ، مدیحه سرایی کرده کرده بود که موجی از انعکاس و تمسخر و شمامت را در رسانه های بیگانه موجب شده بود ؛ظاهرا کسی این شعر و آهنگ را از روی غرض به این مداح  پیشنهاد داده یود بدون اینکه این بنده خدا از  موضوع و مسئله با خبر باشد  یکی از مداحان مشهور کرمان  برای بنده  تعریف می کرد که در طول چند سالی که مداح هستم  بارها خواسته اند به هر نحو برایم پا پوش درست کرده و از میدان بیرونم کنند می گفت حتی  یک بار خانمی به من زنگ زد و گفت  که صدایم را شنیده واز من خوشش آمده ودوستدارم شده ؛من نیز  با تندی جوابش را دادم وقطع کردم بعدا فهمیدم که این خانم نبوده بلکه مردی بوده که صدایش را نازک کرده  وتنها هم  به من زنگ نزده به چند مداح دیگر هم زنگ زده و صدای آنها را که با آن خانم قلابی خوش وبش کرده اند ضبط و برای دیگران پخش کرده  و آبرو واعتبارشان را برده بود .در جای دیگر می گفت که در چای یکی از مداحان، سرمه ریخته بودند که حنجره اش را سوزانده بوده  وتا یک ماه نمی توانسته مداحی کند .

از دیگر آسیبهای عاشورایی ،دکانهایی است که  بعضی عوامفریبان به نام مداح و روضه خوان باز کرده اند. چندی قبل  یکی از دوستان  با آب وتاب تعریف می کرد که در شهر ما یک مداحی هست که خیلی انسان والا مقام و نظر کرده ای است . گفتم چه طور؟ گفت که این آقای مداح تعریف کرده که یک شب فلان امام معصوم به خوابش می آید ومی گوید فلانی ما تورا دوست داریم ونمی خواهیم که به گناه ومعصیت آلوده شوی، برای همین ،قدرت تکلم  را از تو می گیریم که  از  گناهان زبان ،حفظ باشی  ولی چون مداح و روضه خوان ما اهل بیتی ،برای مداحی ، زبانت را باز خواهیم کرد  . حال این آقا در معاشرت با مردم  لال است وبا اشاره حرف می زند ولی برای  زیارت عاشورا خواندن یا عزاداری ، مثل بلبل تکلم می کند  وخیلی هم کارش گرفته چنانکه مردم برای دعوت او به  نوحه خوانی وعزاداری از هفته ها قبل  وقت می گیرند ... به این دوست عرض کردم که لابد همه شما هم باور کردید ! اما آیا  از خود نپرسیدید که  چه فرقی بین این آقا  و آدمهای دیگر است ؟اگر همه خوبها در معرض گناهند پس باید معصومین ،زبان همه را لال کنند بعد هم اگر قرار باشد به خاطر جلوگیری از گناه ، نعمت سخن  را از کسی بگیرند تنها زبان که گناه نمی کند پا ودست وچشم وگوش هم هست پس  همه اینها نیز باید ناقص شوند !به هر حال واضح است که  این آقا هر که هست دکان باز کرده واین طور آدمها تا مردم را هالو و خوش باور  نیابند  نمی توانند چنین کلاههای گشاد سرشان بگذارند .


4- توجه صرف به بعد احساسی:

امروز توجه به عزای حسینی بیشتر از معرفت حسینی است. درست است که دسته وهیئت راه انداختن وسینه و زنجیر زدن  در جای خود ،کاری معقول وبه جاست ولی اینها هیچ یک ،هدف اصلی عاشورا نیست . هدف وفلسفه واقعی ،نیل   بشریت  به مقام  اندیشه وعرفان و در نهایت ، عبودیت و تسلیم است و تفهیم این هدف ، کاری است که بر عهده گویندگان واندیشمندان است  ونه مداحان.  امام کربلا  نه نیاز به دلسوزی  وترحم کسی  دارد و نه بر کسی که اصل و فرع را خلط نموده و هدف عاشورا وکربلا را گم کرده است وقع چندانی می نهد .عاشورا برای تصفیه انسان است که از این سو وارد  شود  واز ان سو عابد  و عارف و عاقل ومتعادل بیرون آید. اگر عاشورا ومحرم منهای معرفت ودرس آموزی دنبال شود وفقط بعد احساسی آن مد نظر قرار گیرد خود می تواند منشا رفتارهای نارسا  و باورهای نادرست گردد.دوست داشتن هنری نیست بلکه اثبات  آن هنر است و عاشقی نزد معشوق برتر است که عقلانیت و پارسایی او بیشتر باشد. یکی از دوستان روحانی تعریف می کرد که در یک مجلس عزاداری  در ایام محرم ، شخصی  به جهت عرض افتخار می گفت  فلانی بنده  الان سه روز است که  از بس  در گیر مشغله امام حسینم حتی کفشهایم را از پا در نیاورده ام . به او گفتم پس چگونه  نماز می خوانی ؟  سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت ؛ معلوم شد که این عاشق امام حسین اصلا نماز نمی خواند! .یکی  از دوستان ، از یک هیئت عزاداری تعریف می کرد که بعضی جوانهای  این هیئت برای اینکه روز عاشورا شارژ شوند  و بهتر بتوانند  عزاداری و سینه زنی کرده  وعلم بلند نمایند  شراب نوش جان می کنند !

در کنار هیجان و احساسات، رعایت حق الناس و حقوق همسایگان نیز مسئله ای است که باید به آن توجه  شود . هر مکانی نیز متناسب پخش نوحه نیست مثلا شخصی  که می خواهد به  یک رستوران تشریف ببرد و غذایی از روی حلاوت میل کند  مسلما به این هدف نیامده که اینجا نیز صدای گریه و نوحه در  گوشش طنین انداز باشد .همچنین  کش دادن بیش از حد ایام عزاداری،  تاثیری بیشتر  از حد متعادل آن ایجاد نمی کند .ده روز قبل از شهادت تا ده روز بعد از آن، برای بر پایی هر نوع مراسم و ریختن هر مقدار اشک  کافی است و روح نشاط نباید بیش از حد از جامعه سلب شود .ایام صفر جزو ایام عزاداری در اسلام نیست وچیزی در این باب وارد نشده آنگونه که ایام فاطمیه نیز ساخته و پرداخته خود شیعیان است  و در روایات چیزی به نام ایام فاطمیه وجود ندارد که  لازم باشد  برای یک روز شهادت ،سه هفته فضای اندوه و عزا بر جامعه حاکم باشد .

5- استفاده سیاسی از مجالس عزاداری :

گرچه  دین از سیاست جدا نیست ولی  مسئله اینجاست که امروز، سیاست عین دیانت یا اخلاق عملا وجود خارجی ندارد .بعضی مداحان جناحی، مجالس امام حسین را فرصتی مناسب برای بهره برداری قرار داده  و به گونه ای  عمل می کنند  که فقط  جناح سیاسی  خاصی گرد ایشان حلقه می زنند . این افراد در واقع امام حسین را نیز مصادره سیاسی  کرده وبدتر اینکه گاه  چنین به ذهن مردم القاء می کنند که مثلا حسینیان ،کسانی اند که تفکر سیاسی شان فلان و بهمان  باشد و اینکه هر کس  خارج از این طیف و دیدگاه است از حریم دوستی و ولایت امام حسین ،طرد وبیرون وبلکه  جزو لشکر شمر و یزید است .

نباید از نظر دور داشت  که  نه اسلام کنونی  با اسلام معصوم قابل مقایسه است ، نه حاکمان کنونی همردیف معصومند ونه  رد کنندگان حکومت غیر معصوم با رد کنندگان امامت  یا حکومت معصوم در یک ردیفند . بنابراین باید  از این گونه  مقایسه های  تندروانه و مع الفارق  به طور جدی پرهیز کرد.


پاسخ به  سوالات :

1- آیا صحیح است که امام  در روز عاشورا هزار و هشتصد  نفر از افراد دشمن را کشته است؟

از جمله مسائلی که جای نقد واشکال جدی دارد تعداد کشته شدگان سپاه دشمن به دست امام است .البته  در مورد تعداد افراد کشته شده  به  دست بعضی اصحاب دیگر(مانند حضرت قاسم)  نیز جای همین نوع اشکال هست .بعضی ،این آمار را  به روایت مستند می کنند ولی مسلم است که برای مقبولیت یک روایت ،شرط و شروطی  وجود دارد و مخصوصاً اگر مسئله ای ، چندان به عقل جور در نیاید باید در سند آن تردید بیشتری به خرج داد .البته  در صورتی که امام  از قدرت ولایی خاصه بهره برده باشد جای اشکالی بر کشته شدن این همه سپاهی  وجود ندارد چون در این صورت ، نه هزار و دو هزار،بلکه  کل لشکر نیز می تواند با یک اشاره امام  ودر یک دم قلع و قمع شوند ولی دلیلی وجود ندارد که امام بخواهد از قدرت خاصه بهره برده  ومانند یک انسان عادی نجنگد. ثانیا: باید  شرایط زمانی را نیز  در نظر بگیریم .جنگ امام ،بعد از ظهر عاشورا اتفاق افتاده وتمام شده و هنگام غروب دیگر  جنگی در کار نبوده است . با توجه به اینکه  در ظهر عاشورا ووقت نماز ،هنوز عده ای  از اصحاب ،زنده بوده اند وبعد از ایشان تازه نوبت به  پیکار بنی هاشم رسیده است  پس  تا پاس زیادی از ظهر گذشته هنوز امام وارد کارزار نشده  و زمان نبرد او  زمان طولانی و قابل توجهی نیست . علاوه بر این ، سپاه یزید نیز تماشاگر  ننشسته وگردن ها را جلو نیاورده که امام راحت وبی دردسر  یکی یکی آنها را قطع کند  ایشان  نیز  با تمام نیرو وابزار جنگیده  و دفاع می کرده اند والبته نادیده نگیریم  که سن امام  نیز نزدیک به شصت سال است .ثالثاً: امام در اوج تشنگی وگرسنگی ووجود آفتاب سوزان تموز و داغ عزیزان از دست رفته که نا ی و توان را از او سلب کرده چگونه می تواند چنین نبرد محیر العقولی از خود به نمایش گذارد ؟ برای کسی که  در  شهادت  برادر،کمر شکسته شده  و دنیا را بعد از شهادت فرزند خویش ، پوچ وفانی  می داند  دیگر چه قدرت و توانی در بازو باقی است ؟ در حالی که حتی علی بن ابی طالب (ع) نیز با آن جنگ آوری وتهور ، در هیچ نبردی،  یک دهم  این مقدار و در کل جنگهایی که حضور داشته  نصف این  تعداد راهم  نکشته است چگونه امام حسین، هزار وهشتصد  نفر  را در ظرف مدت کوتاهی  مانند برگ خزان برزمین می ریزد؟   البته  امام و یاران ، بسیار شجاع ودلیربوده وبی باکانه می جنگیده اند ولی لازمه شجاعت این نیست که هر یک بتوانند تعدادی را بکشند که با توجه به تقسیم زمان یک روزه بر این همه  افراد کشته شده، لازم بیاید که عاشورا چند هفته باشد نه یک روز. جالب اینکه در کتاب  ثمرات الحیاة، بعد از نقل وتایید این آمار و ارقام ،نقل شده  که جبرئیل در عصر عاشورا  بر امام  نازل شد وگفت "ای حسین تو که این همه را  می کشی پس کی  باید شهید شوی؟" در حالی که می دانیم جبرئیل ،فرشته وحی است ونزول آن بر غیر پیامبر، امر غیر متعارفی است [ ما منا لا وله مقام معلوم]. بنابراین به نظر می رسد قضیه کشته شدگان سپاه  یزید ، مانند واقعه بنی قریظه در زمان رسول خداست آنجا هم یک آمار عجیب در مورد قتل یهودیان به دست مسلمانان داده اند که قضیه اش مفصل است و حقیر در مقاله" پاسخ به شبهات رضا فاضلی" این شبهه را مفصل بیان وموشکافی کرده ام .در مجموع به نظر می آید کسانی که این آمارها را ارائه داده اند شاید برای کمرنگ کردن مظلومیت امام بوده واینکه عمل دشمن را در مقابل سپاه امام تدافعی نشان دهند .علاوه بر این ،چه کسی در آن میدان و آشفته بازار جنگ، آمار گیر بوده که تعداد کشتگان به دست هر یک از اصحاب امام را بشمارد؟


2- نماد شیر در بعضی عزاداریها  چه ریشه و  فلسفه ای دارد؟

به نقل مردى از قبيله بنى اسد،پس از آنكه حسين بن على‏«ع‏»و اصحابش شهيد شدندو سپاه كوفه از كربلا كوچ كرد،هر شب شيرى از سمت قبله مى‏آمد و به قتلگاه كشتگان‏ مى‏رفت و بامدادان بر مى‏گشت.يك شب ماند تا ببيند قصه چيست.ديد آن شير،بر جسدامام حسين‏«ع‏»نزديك مى‏شد و حالت گريه و ناله داشت و چهره خود را بر آن جسدمى‏ماليد.  بر اساس همين نقل نيز،در مراسم شبيه خوانى و تعزيه كربلا،كسى در پوست‏ شير مى‏رود و در ميدان نبرد حاضر مى‏شود و پس از آنكه سيد الشهدا كشته مى‏شود خودرا به بالين پيكر او مى‏رساند و بر نعش امام حسين‏«ع‏»مى‏گريد و اين صحنه،سبب تاثر وگريه تماشاگران تعزيه مى‏شود.(ناسخ التواريخ،ج 4،ص 23.)

نکته:پذیرفتن  نقلهایی از این دست جای ایرادی ندارد زیرا این موارد مربوط به مسائل اعتقادی یا احکام نیستند  که لازم به عادل بودن راوی یا  سختگیری روی سند آن  باشد.


3- آیا گریه بر امام حسین(ع) موجب محو گناهان می شود؟

 روایاتی داریم که اگر انسان مثلا فلان نماز یا روزه یا ذکریا عمل مستحبی  را به جای آورد همه گناهانش بخشیده می شود یا مثلا در مورد گریه بر امام حسین علیه السلام روایت است  که اگر کسی  به اندازه بال مگسی بر ایشان  اشک بریزد همه گناهان او بخشیده می شود لکن چند نکته را در این مسئله  باید در نظر  داشت:

1- این نوع بخشش ، منحصر به  معاصی  حق الله است و نه حق الناس ، زیرا بخشش  حق الناس ،منوط به احقاق حق  یا رضایت صاحب حق است .

علاوه براین ، این بخشش ،مربوط به همه گناهان مربوط به حق الله نیز نمی شود مثلا اگر کسی نماز وروزه یا حج به جا نیاورده باشد مشکل او با  استغفار حل نمی گردد بلکه باید عبادات خود را قضا نماید یا اگر خمس وزکات  نداده باشد توبه او به این است که خمس وزکات خود را پرداخت کند.
2- شرط اصلی در بخشش گناه ،توبه ،یعنی ندامت و پشیمانی  و عزم بر عدم ارتکاب مجدد به آن گناه است  و گرنه  اگر انسان به اندازه دریا نیز  برای امام حسین گریه کند بخشش وعفوی در کار نخواهد بود . اگر ندامت حاصل شود آنگاه اشک بر امام حسین  می تواند موانع دیگر عدم قبول توبه را از میان بر دارد. .
3- چگونگی بخشش انسانها بسته به  میزان سن وعقل و همچنین دفعات گناه  دارد. مسلما توبه یک نوجوان و جوان ،آسان تر  و زودتر بخشیده می گردد تا یک انسان میانسال و کهنسال؛ همچنین فردی که برای اولین بار گناهی را مرتکب می شود آسان تر مورد عفو قرار می گیرد تا کسی که برای دهمین و صدمین مرتبه آن را مرتکب شده است. توبه چنین افرادی گرچه رد نمی شود اما دیر هنگام و غالباً  بعد از عذاب وعقاب  دنیایی خواهد بود واگر این گونه نباشد  انسانها گناه را سبک شمرده و بر تکرار مجدد، تجری بیشتری پیدا می کنند بنابراین چنین بخششی بعد از تحمل عقوبتهایی چند خواهد بود تا انسان متوجه باشد که  اعتقاد بدون اطاعت  و اقرار واستغفار بدون عزم وهمت  کار ساز نبوده  و فرد در صورت گناه مجدد با گرفتاریهایی شدیدتر مواجه شده  و عواقب آن  گران تر از قبل بر او  تمام خواهد شد . نقل است که از جمله افرادی که در حکومت حضرت قائم علیه السلام کشته می شوند کسانی اند که در سن پیری مرتکب فحشا  شده اند؛ بنابراین سن وسال واتمام حجت یا عدم آن ، در شدت وضعف رحمت ،تاثیر گذار است .
4-از صفات خداوند، توابیت است اما  این توابیت به معنی باز گشت واقبال است ونه به معنی بخشش. به عبارت دقیق تر باید گفت  که فعل خداوند نسبت به بنده گناهکار دو گونه است: یا اینکه اصلا به او روی اقبال نشان نداده  واقدام وتمهیدی برای بخشش او انجام نمی دهد و یا اینکه  به بنده خود اقبال کرده وخود را آماده پذیرش او می نماید که این توبه (بازگشت) خداوند به معنی  اقبال او به سوی بنده است [ ثم تاب علیهم لیتوبوا ].

توبه از جانب عبد به معنی ندامت و طلب بخشش است[الندم توبة] ولی از جانب خداوند به معنی اقبال برای عفو وبخشش است نه نفس بخشش . بخشش در صورتی  انجام می شود  که خداوند نیز روی اقبال به عبد نشان دهد و مراحل مورد امر ومصلحت نیز طی شود درست مثل مسئله دعا که  می فرماید:« ادعونی استجب لکم»؛ لکن در پشت آن ،شرط وشروط های فرا وانی است که مولف ،پانزده  مانع را در مقاله"حقیقت دعا" برای عدم استجابت بر شمرده است .توبه نیز شرط وشروط هایی دارد واگر گناه سنگین وزیاد باشد باید شخص شرایط سخت تری را برای تطهیر و بخشودگی  بگذراند .گاهی اوقات بنده توبه می کند ولی خداوند هنوز شرایط بخشش او را کامل نمی داند  یا بخشش او را بنا بر تشخیص خود منوط به عذاب ومتنبه نمودن او می داند گاهی اوقات  نیز بنده ،خود از بزرگی گناه وعزم بر توبه واستغفار غافل است ولی اگر خدا او را دوست داشته باشد خود ،توبه وپشیمانی را دردل او قرار داده  واو را گرفتار غم واندوه وتوجه به فقر ونقصان خویش می کند تا به خود آمده وتوبه کند .گاهی نیز بنده ای منفور خداست  و خداوند نه تنها القای توبه در دل او نمی کند بلکه مهر غفلت نیز  بر  قلب او می زند[سواء علیهم استغفرت لهم ام لم تستغفر لهم لن یغفر الله لهم،ان الله لا یهدی القوم الفاسقین ] بنابراین اوست که هم رهنمون به  هدایت می کندوهم ضلالت [یضل من یشاء و یهدی من یشاء] .بنابراین گریه بر امام حسین(ع)علت تامه برای عفو نیست بلکه شرط مکمل است .

4- آیا اجنه به یاری امام آمدند؟

در اینکه اجنه در واقعه کربلا به نزد امام آمده وآمادگی خود را برای یاری اعلام کرده اند نقلهای روایی وغیر روایی  چندی وجود دارد وظاهرا نیز آمدن ایشان و اعلان حمایت ، دو بار اتفاق افتاده است  یک بار ،هنگام حرکت امام به سوی کربلا ودیگر بار در روز عاشورا .جریان اول در بحار الانوار بیان شده که شیخ مفید به سند خود از امام صادق علیه السلام نقل نموده است  زماني که امام حسین علیه السلام ازمدینه حركت فرمود گروهي ازشیعیان جن براي كمك آمدند اما حضرت در پاسخ جنيان فرمود: خدا به شما جزاي خير دهد من مسؤول كار خود هستم و محل و زمان قتل من نيز مشخص است. جنيان گفتند اگر امر شما نبود همهٔ دشمنانتان را مي كشتيم. حضرت در پاسخ فرمود: ما بر اين كار از شما تواناتريم اما چنين نمي‌كنيم  [ليهلك من هلك عن بينة و يحيى من حىّ عن بینه].  جریان دوم از زبان  زعفربن سعفر ،رئیس شیعیان جن نقل شده که  در عصر  عاشورا  با سپاهش به محضر امام رسیده و اعلان حمایت ویاری نموده است.لازم به ذکر است که  پدر زعفر جزو کفار ومتمردین جن بوده و گفته شده است که بعد از اینکه  او و جمعی  از سپاهیانش  به دست امیر مومنان (در واقعه بئرذات العلم )کشته شدند آنگاه حضرت  از جنیانی که  خود را تسلیم نمودند تعهد اتی چند گرفته و زعفر را به  ریاست و پادشاهی  آنها بر می گزید  (واقعه بئر ذات العلم در کتاب ریاض القدس از ابوسعید وحذیفه یمانی که از اصحاب رسول خدا هستند نقل شده که جریانش مفصل است). زعفر از عاشقان اهل بیت و مومنین راستین بوده  و طبق نقلی حدود شصت سال قبل فوت نموده وبعد از وفات  او به دستور علما  دربسیاری از روستاها وشهرهای ایران مراسم ختم نیز  بر پا شده است ( باید یاد آور شد که عمر اجنه بالای هزار سال است). قضیه  زعفر در روز عاشورا توسط خود او برای بعضی  افراد که با وی رابطه داشته اند نقل شده  است  و البته  لازم به ذکر است که در حدیث قبلی  نامی از  زعفر به میان نیامده است.


مجلس تمام گشت وبه پایان رسید عمر                      ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم .


(1)-این به دلیل ان است که اگر امر به معروف ونهی از منکر در جامعه تعطیل شود کم کم زشت بودن منکر و نیک  معروف ،کمرنگ شده و بلکه معروف تبدیل به منکر و منکر تبدیل به معروف خواهد شد  در این میان دروغ گویان وحقه بازان و تهمت زنان  می توانند با این حربه ها راه خود را برای ارتقاء و بالا کشیده خود هموار کرده و وچون این روشها و منشها دیگر در چشم مردم قبیح نیستند لذا جامعه  نیز چندان مقابل ایشان نمی ایستند و آنگاه چشم باز می کنند که آنان  را حاکم بر خود می بینند و چون مقصر در این امر خود ایشانند پس دیگر استغاثه و  دعای ایشان برای دفع شر و ظلم حاکمان، موثر واقع نخواهد شد.

1391


منابع:قرآن و حدیث

نقل و بر داشت؛اکیداً ممنوع



قدیمی ترین تابلو از عاشورا




معارفی ازعاشورا
پاسخ به شبهات رضا فاضلی 1



آیات و روایات ضد زن:


1-مردان از زنان بهترند:[وللرجال علیهن درجة].

پاسخ:

معنی آیه این نیست که مردان از زنان بهترند چون آیه نمی گوید که  " الرجال خیر من النساء" ،بلکه معنا این است که مردان برزنان رتبه وقوام دارند (مانند آیه: " الرجال قوّامون علی النساء"). این رتبه مربوط به امور ظاهری و ویژه  ریاست ومدیریت خانواده است مانند  مدیر یک اداره که بر دیگران امتیاز دارد اما امتیاز او یک امتیاز ورتبه صوری است نه معنوی و باطنی؛ زیرابرتری واقعی انسانها بر یکدیگر فقط بر اساس تقوا و بندگی است.  در مسئولیت و مدیریت علاوه بر امانت داری و صداقت و تقوی ، توانایی وصلابت وسبلت وصولت وتجربه نیز ملاک است .  از آنجا که در هر مجموعه ای از جمله نظام خانواده قطعا باید یک نفر مدیر باشد ودر موارد اختلاف ، حرف آخر را بزند و براساس آنکه نوعا وعموما مرد با تجربه تر وگرم وسرد چشیده تر است و تعقل او بر احساسات وی غالب است خداوند او را به عنوان مدیر بر گزیده است و این به معنای نقص ارزش وشخصیت و نظر  زن نیست .در واقع  زن در این مورد از مسئولیت معاف شده است و نه محروم؛ و گرنه اسلام خود  امر به رفتار ومعاشرت نیکو با زنان داده  وبارها در قرآن حق وحقوق مادی ومعنوی ایشان  را یاد آور شده است.



blue glitter rose flower


2- شاهد باید دو مرد یا یک مرد ودو زن باشد: [فان لم یکونا رجلین فرجلٌ و امرتان...].

بر این اساس ، در اسلام ارزش شهادت یک مرد مساوی با دو زن قرار داده شده است.

پاسخ:

تر جمه برای فهم کلیت معنا ومفهوم قرآن است ولی درک حقیقی و باطنی  آیات  منوط به فهم دقیق تر ما از تاویل و شان نزول و تفسیر  اهل فن  است . احکام شریعت بر اساس مصالحی بنا شده  که گاه از نظر ظاهر با درک ما جور درنمی آیدزیرا که  ما نسبت به بسیاری از حواشی  و حکمتهای امور و احکام نا آشناییم پس اگر قرار باشد به دلیل  عدم فهم و درک نسبت به حکمت احکام ،همه چیز را  کنار زده و رد کنیم دیگر هیچ سنگی روی سنگ بند نمی شود و شریعت و قانون بی ارزش و بی اعتبار خواهند شد .

 این حکم  به خاطر آن نیست که احتمال کذب گفتار زن از مرد بیشتر است یا مردان نزد خدا خاطرشان عزیزتر اززنان است. اختلاف احکام میان زن ومرد به خاطربعضی اختلافات ماهوی وساختاری میان آن دو ست بنابراین ما با بحث تفاوت سروکار داریم و نه تبعیض .علاوه بر اینکه به خاطر همین تفاوت هاست که بعضی تکالیف بر زن ساده تر گرفته شده یا اصلا از دوش او برداشته شده است .

از جمله تفاوتهای ساختاری این است که زن بیشتر تابع احساسات بوده وهمچنین جرات مسئولیت پذیری او از مرد کمتر وترس والتهاب او درورود به مسائل سنگین اجتماعی ومردانه بیشتر است لذا خیلی از زنان به تنهایی به عنوان یک زن (بدون ضمیمه شدن زن دیگر)حاضر به شهادت به خصوص شهادت در باب نفوس وعرض نمی شوند و از آنجا که اشهاد بر حق ،امری واجب است لذا این حکم موجب شده که زن انگیزه کمتری برای فرار ازشهادت و در نتیجه وقوع در گناه داشته باشد . ثانیا : در همه جا این گونه نیست که شهادت دو مرد مساوی با یک زن باشد بلکه در بعضی موارد ، شهادت زن مقدم ومقبول تراز شهادت مرد است وآن در امور خاص زنانه است که عادتا حضور مرد یا اطلاع او بر امور زنانه بعید و دور از  تصور  باشد .


خلاصه اینکه زن موجودی رقیق و نازک  و حساس است و روح او برای وارد شدن در حیطه های سخت اجتماعی ودرگیریهای آن ساخته نشده . کار به این نداریم که عده ای از زنان از این  حرف استثنا بوده  واز مردان نیز مردترند اما دین نگاهش کلی است ودر وضع یک حکم ،کلیت وعمومیت را در نظر می گیرد  پس  موارد استثناء  نیز تحت تبعیت قاعده کلی قرار می گیرند . این حکم  روی زن بودن زن وضع شده ونه روی نوعیت زن ؛وچون شخص نمی تواند از جنسیت خود جدا شود  پس لاجرم از  احکامی که بر زن بودن او بار شده ، نمی تواند  جدا و منفک گردد .



blue glitter rose flower


3- زنان کشتزار شمایند: [نساء کم حرثٌ لکم فاتوا حرثکم انّی شئتم].

پاسخ:

اینکه زن کشتزار مرد است مسئله ای قابل  اشکال نیست . همان طور که درزمین و  کشتزار، دانه ای کاشته می شودو رشد می کند وسرانجام ازرحم خاک خارج می شود وبعد درختی تنومند وپر ثمر می گردد  زن نیز کشتزاری است  که ثمر او از هرثمر دیگر پر بارتر است. از دامن اوست که مرد به کمال می رسد  واز دولت زحمت ورنج اوست که اسلام حق مادر وخدمت به او را مقدم بر پدر دانسته و فرش بهشت را زیر پای مادران پهن کرده است .

علاوه بر این باید دید که خداوند در چه مقام و منظوری سخن می گوید. تشبیه زن به مزرعه در اینجا از بعد جنسی است  وزن از لحاظ جنسی به مزرعه تشبیه شده آنگونه که مرد در این مقام نقش باغبان وغرس کننده را دارد بنابراین تعریف اصلی  زن، " کشتزار " نیست بلکه این تشبیه درمقام دید و نگرش جنسی است  وگرنه ما اگر از بعد دیگر به زن نگاه کنیم تشبیه وتعریف دیگری به میان می آیدمثلا در جای دیگر قرآن زن به لباس وپوشش مرد ومرد نیز به لباس وپوشش زن تشبیه شده [هن لباس لکم وانتم لباس لهن] ودر نهج البلاغه زن به گل تشبیه گردیده .بنابراین هر نوع تشبیه بستگی به مقام بحث دارد.علاوه بر این خدا نگفته که"انما النساء حرثکم" تا معنی این شود که زن فقط کشتزار است .

آقای فاضلی در تفسیر  آیه می گوید : منظور این است که به هر گونه که میل دارید زنان را دراختیار بگیرید. وی ادامه می دهد که برخی از فقهای اسلام باور دارند که بر اساس تفسیر یاد شده مردها می توانند به ویژه در ایام عادت ماهیانه زنها با آنها از راه غیر عادی جماع کنند ولی البته این عمل را مکروه می دانند.

پاسخ: کلمه"انی" در این آیه یا ظرف مکان است ویا زمان. بنابراین معنای آیه بر اساس هر دو احتمال ، آن چیزی نیست که ایشان معنا کرده (هر گونه میل دارید)، چون  معنا بر اساس ظرف زمانیه بودن انی این است که :" هر زمان که میل دارید  به آنها نزدیک شوید " وبر اساس ظرف مکان بودن این است که:  " در هر مکان که دوست دارید  به آنها نزدیک شوید".

قاعده ای اصولی می گوید:" ما من عام الا وقد خص": یعنی هیچ لفظ عامی در قرآن نیست الا اینکه ( در کتاب ، سنت یا قاعده عقل  )تخصیص خورده است مثلا اگر " انی" را ظرف مکان بگیریم عقلا  نمی توان پذیرفت که منظور قرآن از هر مکان ،می تواند پارک ومعابر عمومی نیز  باشد  بنابراین" انی" که در اینجا بنا بر تفسیر اصح ،ظرف زمان است نیز تخصیص خورده  وآن اینکه در ایام عادت نمی توان با زن نزدیکی کرد اما در اینکه حرمت عدم نزدیکی در ایام عادت فقط مخصوص جماع از قبل است یا اعم از آن ،اختلاف است لکن در این مسئله اختلاف نیست که نزدیکی از دبر در هر حال حتی در غیر زمان عادت ،مکروه است ونه حرام.  حال آقای فاضلی چنان بر اسلام می تازد  که گویا فقط مسلمانان جماع از دبر را مجاز شمرده اند   ودیگران اصلا چنین رسم و عملی  ندارند.

اما چرا اسلام این عمل را حرام نکرده ؟ چون اگر حرام می کرد تقریبا همه  مردم و حتی خود زنان که  نمی توانستند  در اوج شهوت و لذت  از آن چشم پوشی کنند دائما به گناه می افتادند  .  این عمل هر چند که از لحاظ بهداشتی  ناپسند وبعضا مضر  است اما نه به قدری که حکم حرمت بر آن بار شود.

اما در ایام عادت دو قول است. بعضی این عمل راحرام وبعضی غیر حرام اما کراهت آن راشدید می دانند.



blue glitter rose flower


4- مرد می تواند تا چهار زن برای خود اختیار کند:[...فانکحوا ما طاب لکم من النساء مثنی وثلاث ورباع] .

پاسخ:

اولا: آقای فاضلی ادامه آیه را نگفته که"فان خفتم اَلّا تعدلوا فواحده" یعنی اگر می ترسید که نتوانید بین آنها عدالت بر قرار کنید پس فقط یک زن اختیارنمایید.

ثانیا: اگر در جامعه دیگر  یک مرد با بیش از یک زن نمی تواند ازدواج کند در عوض آزادی جنسی به او اجازه می دهد که مشکل و نیاز اضافه خود را آزادانه حل نماید پس در فضایی که آزادی جنسی امری قانونی است  دلیلی بر وجود قانون  تعدد زوجات وجود ندارد  لکن چون در اسلام این نوع رابطه حرام و ممنوع اعلام شده  مرد،یا باید نسبت به زن ودختر مورد رغبت خویش، راه عفت را پیش گیرد یا اینکه او  را به همسری  خود درآورد . در واقع همان قانون جواز تعدد شریک جنسی که در غرب به طور آزاد وجود دارد در اسلام به طور قانونی وحساب شده واز طریق ازدواج شکل گرفته .علاوه بر این،  ازدواج مجدد نشانه عدم رغبت به همسر اول  یا  از مصادیق خیانت به او  محسوب نمی شود و این دو نوع محبت و عشق با یکدیگر قابل جمعند .البته  آنچه اسلام گفته در مقام تشریع و واقع است اما در مقام عمل و وقوع ،این مسئله فعلیت چندانی در جامعه  نداشته وحتی تعداد مردانی که دو همسره اند  کمتر از یک در هزار است .علاوه بر این چرا فقط باید  انگشت روی مرد گذاشت و او را خطا کار معرفی نمود  در حالی که همسر دوم  از روی رغبت و عشق و رضایت با مرد همسر دار ازدواج نموده.



blue glitter rose flower


 5- آیه: " حرمت علیکم امهاتکم وبناتکم واخواتکم وعماتکم وخالاتکم .....وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ النِّسَاء إِلاَّ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ ...." . 

اشکال: طبق این آیه  به سربازان اجازه داده شده  که زنان اسیر شوهر دار در جنگ را به تصرف وتمتع خود در آورند. اسلامی که این همه ادعای دفاع از حقوق زن را دارد چگونه اینجا اذن به فحشا داده است؟

پاسخ :
 ملک یمین به زنان کفار گفته می شود که در جنگ به اسارت در می آیند. فردی که زن را به اسارت در می آورد مالک اوست وبه محض اسارت، شرعا رابطه عقد بین زن وهمسر کافرش منقطع می شود
و در واقع،  اسارت  خود به منزله طلاق محسوب مى گردد ولی تمتع از زن  منوط به گذشتن عده واستبراء است پس این فقط مربوط به مسئله جنگ واسارت است وگرنه  در شرایط عادی ،هم ازدواج بازن کافر حرام است و هم زنای با او همان حرمتی را دارد که نسبت به زن مسلمان وجود دارد. حال بعضی شبهه وارد کرده اند که اگر خود زن حاضر به ازدواج با مرد مسلمان نباشد آیا مرد می تواند به زور او را تصرف کند؟ جواب این است که اصلا ازدواجی در کار نیست بلکه مرد بالقهر مالک و همسر  زن است وبه جای اینکه این زن به عنوان اسیر در زندان یا اردوگاه و در شرایط سخت  نگهداری شود در خانه مرد مسلمان  و در رفاه و راحتی  زندگی کرده   واین ملکیت ،خود اباحه کننده تصرف بر او خواهد بود . این زنان به عنوان اسیر و با رعایت حق و حقوق در تصرفند تا زمانی که آزاد شوند و البته آزاد کردن اسیر  در اسلام بسیار مستحب ومورد تاکید است ویکی از هدفهای نگهداری ملک یمین  در خانه مسلمان، تلاش برای نزدیک کردن وآشنا نمودن  آنها با تعالیم ایمان و وحی است.
در جنگها ی دنیا تصرف زنان توسط سپاه پیروز ،همیشه امری معمول بوده و جزو غنیمتهای جنگی محسوب می شده  لکن اسلام فقط  تصرف زنان کافر را آن هم  بر اساس  شرایط و  رعایت حق و حقوق،  مجاز شمرده  و آن را یک رابطه زناشویی تعریف  نموده  و البته ناگفته نماند که منظور از کافر در اینجا اهل کتاب نیستند بلکه کسانی اند  که به خداوند یا وحدانیت او معتقد نمی باشند.

سوال:آیاچنین زنی فقط در تصرف مالک است یا اینکه مالک می تواند از او جدا شود و این زن به ازدواج فرد دیگری در آید؟
پاسخ : ازدواج مسلمان دیگر با چنین زنی اولا منوط به عدم استطاعت مالى وخـوف وقـوع در حـرام وثانیا رضایت صاحب او[فانکحوهن باذن اهلهن]وگذشتن عده بعد از کناره گیری از او ست.
اشکال: چرا قرآن گفته که اگر زن کنیز خطا کند عذاب ومجازات او نصف زنهای آزاد است [فان اتین بفاحشة فعلیهن نصف ما علی المحصنات من العذاب].
پاسخ : مسلم است که احکام جزایی  در مورد زن کافر خفیف تر از زن مسلمان است چون او کافر است وحجت بر او تمام نگشته. علاوه بر این  در اسلام سعی بر آن است که اسیران کافر هر چه بیشتر به شریعت و ایمان  متمایل گردند پس  باید مجازات خطایشان کمتر باشد حتی اگر این کنیز ،مسلمان هم شده باشد با تازه مسلمان که هنوز باورهای دینی در جان او ریشه نگرفته معامله کسی که از بدو تولد مسلمان بوده، نمی شود.



blue glitter rose flower


6-آیه:  اگر زنان نافرمانی کردند آنها را بزنید.
[ الرّجال قوّامون علی النّساء بما فضّل اللهُ بعضهم علی بعضٍ و بما انفقوا من اموالهم فاالصالحاتُ قانتاتٌ حافظاتٌ للغیب  بما حفظ الله واللاتی تخافون نشوزهنَّ فعظوهن واهجروهنّ فی المضاجع فاضربوهن فان اطعتم فلا تبغوا علیهن سبیلاً....].

پاسخ:

این آیه اجمالا به حقی  به نام تنبیه بدنی  اشاره می کند ولی با  شرایط و موازین خاص  .

نکته اول: در آیه مربوطه ،عبارت  " ان نشزوا "  نیامده ، بلکه  :"تخافون  نشوزهن " ذکر شده ؛یعنی اینکه می توانید علاج واقعه را قبل از وقوع کنید و در صورتی که تشخیص دادید  زن قصد نافرمانی و تمرد از وظایف خود را دارد ابتدا او  را نصیحت کنید واگر فایده نداشت او را تنبیه روحی نموده  و از خوابیدن در کنار او اجتناب نمایید ودر صورتی که باز متنبه نشد  اورا بزنید.همچنین در این آیه عبارت"فاضربوهن" ذکر شده که فعل امر و دال بر تاکید و حتمیت است و مثلا نگفته که " فلا جناح ان تضربوهن".

البته بهتر است که بگوییم  نصیحت وترک همخوابگی مربوط به نشوز یا خوف بر آن ، ولی ضرب، منوط به فعلیت نشوز است  واین موافق با احتیاط  می باشد  وگاه فصاحت قرآنی ایجاب چنین قیدهای تقدیری را می کند.

نکته دوم: این آیه، دلیل حق تنبیه (در صورت نافرمانی)را در دوچیز می داند؛ یکی  مسئله   ریاست و مدیریت که  مرد به واسطه خصائص و  برتری های چند، عهده دار آن شده   و دیگری ، مسئله  نفقه (و حمایت اجتماعی و حیثیتی) است  که از وظایف مرد نسبت به زن است  وازآنجا که حقوق، همیشه دو طرفه است وهر حقی ،حق متقابلی را ایجاب می کند لذا در قبال حقوقی  که بر ذمه  مرد است حق اطاعت نیز بر عهده زن است.

سوال:  زنی که از لحاظ مالی مستقل است وهیچ نفقه ای از مرد نمی گیرد آیا باز  حق اطاعت وفرمانبرداری بر عهده او هست  ؟

جواب: در آیه ،حق اطاعت ریشه در دو دلیل دارد که ذکر شد .اصلی ترین دلیل ، دلیل اول است و  اصلا لازمه مدیریت آن است که مدیر لابد باید حق توبیخ و تنبیه  نسبت به متخلفین تحت امر خود داشته باشد وگرنه  مدیریت بدون حق توبیخ  مفهومی ندارد هر چند که نوع توبیخ و تنبیه در هر نظام و جایگاه و مجموعه ای فرق می کند .

حال باید دید عطف " وبما انفقوا" معنای جمع را می دهد یا تبعیض؟ اگر معنای جمع را بدهد یعنی آنکه هر دو عنوان دخیل در حق  ریاست مرد اند واگر معنای تبعیض را بدهد یعنی آنکه تحقق هر یک از دو عنوان در فعلیت امر مدیریت و ریاست  کافی است .

اصل آن است که واو برای جمع  باشد لذا طبق قاعده باید گفت که اگر زن استقلال مالی داشته باشد مرد دیگر حق  فرمان برداری بر  او را  ندارد ولی  اشکال این است که اولا  : اگر مرد حق مدیریت نداشته باشد دلیلی هم وجود ندارد که زن حق مدیریت پیدا کند آن وقت این نظام ،بدون مدیر مانده واختلال وهرج ومرج وطغیان ایجاد می شود که بعید است شریعت و عقل به چنین مسئله ای رضایت دهد. ثانیا:  از آنجا که اگر  زن استقلال مادی نیز  داشته باشد  شرعاً حق نفقه از عهده مرد ساقط نیست  پس در واقع استفاده نکردن زن از مال ونفقه شوهر یک امر تبرعی است وامور تبرعی حکم اصلی را تغییر نمی دهند .همچنین فقه می گوید که  اگر مرد ،نفقه زن را ندهد واو در تامین ضروریات زندگی خود مثل خوراک وپوشاک در مضیقه باشد در اینجا زن می تواند بدون اجازه شوهر از خانه خارج شود آن هم فقط برای کار وتامین ما یحتاج خود . پس نتیجه اینکه ؛ نگرفتن  نفقه ،حق فرمان برداری را از  عهده زن ساقط نمی کند جز در همین مورد استثناء ، لذا دلیل دوم که در آیه آمده در واقع دلیل نیست بلکه از باب ذکر نعمت و تاکید بر  امر اطاعت است.

نکته سوم: حکم ومراتب هر نوع نشوز و نافرمانی و طغیان  جدا از دیگری است .همچنین اطاعت نکردن زن از شوهر در اموری که جزو وظایف شرعی  او در قبال شوهر  نیست مشمول این حکم نمی باشد.

نکته چهارم:آیا تنبیه مرحله دوم فقط منحصر به ترک همخوابگی است؟

 ظاهرا دلیلی بر انحصار نیست بلکه ترک همخوابگی به عنوان نمودارترین تنبیه روحی در آیه  ذکر شده  .البته شرط  در تنبیه آن است که  از نوع ترک حقوق واجب زن بر شوهر نباشد.

نکته پنجم : بعضی ضرب مورد اشاره در آیه را به معنای زدن نمی دانند، بلکه می گویند: به معنای جدایی شوهر و ترک خانه و دوری از زن و خانواده است، چنان که می گویند  وقتی میان پیامبر و همسرانش اختلاف پیش آمد و اینان به نصیحت رسول خدا عمل نکردند، پیامبر برای یک ماه از آنان جدا شد و به مکانی به نام «مشربه» رفت و از زن و خانه دوری گزید. پیامبر هیچ گونه آزار جسمانی به آنان نرسانده، کتک شان نزد و تحقیر و سرزنش شان نکرد. اگر زدن و آزار جسمی و روحی خواسته خدا و راه حلی ثمربخش بود، پیامبر نخستین کسی بود که به دستور خدا عمل می کرد اما کسی را نزد و بدان اجازه یا دستور نداد. افزون بر آن که هر گاه قرآن خواست «زدن» را تجویز کند، تعبیر به «ضرب » نکرده ، بلکه «جَلد» آورده ، مانند : «الزانیة و الزانی فاجلدوا کلَّ واحد منهما مائة جلدة».

پاسخ : در هیچ کجای فرهنگ لغت عرب، ضرب به معنی جدایی نیست. بر فرض قبول، باید گفت که وقتی معنای اقرب  قابل اخذ باشد سراغ معنای ابعد   نباید رفت.

ثانیا: اینکه پیامبر از حربه ضرب وزدن استفاده نکرده به خاطر آن است که  او رحمة للعالمین است و حساب او با انسانهای عادی فرق می کند .علاوه بر این،طبق آیه ، قبل از آنکه از راه حل سوم یعنی زدن استفاده شود باید سراغ مرحله دوم رفت  . پیامبر نیز  همین کار را کرد  وزنان ایشان نیز متنبه شدند ودیگر نیازی به تنبیه بدنی نبود.

ثالثا: کلمه "جلد" مستعمل در باب حدود است نه تنبیه .بنابراین  دلیلی ندارد که اگر جایی  قرآن برای زدن، چنین کلمه ای را بیاورد در جای دیگر هم باید دقیقا همان را استفاده کند حال آنکه در قرآن بارها  برای یک معنون، اسمها وعنوانهای متعدد ذکر شده  است.


قضیه حضرت ایوب  :

دلیل دوم در جواز تنبیه ، مربوط به داستان حضرت ایوب است . شیطان که از هیچ راهی نتوانست ایوب  را در ایمان خود متزلزل کند در صورت انسان به نزد همسر ایوب رفت و ضمن یاد آوری دوران وروزگار خوش گذشته ، به او گفت  که اگر ایوب دوست وپیامبر خداست چرا خدای او وی را از بیماری نجات نمی دهد وتا کی باید خود را بی جهت وقف پرستاری از او کنی؟... این سخنان تا حدی  در  همسر  ایوب تاثیر ایجاد کرد پس به نزد همسر آمد وهمان سوالات را از وی نمود .

ایوب با شنیدن این سخنان برآشفت و قسم خورد  که اگر از بیماری خود رهائی یابد صد تازیانه به او  خواهد زد .همسر وی  که  دانست  آن وسوسه گر، شیطان بوده ،نادم وپشیمان شد ووفاداری وایمان او به ایوب بیشتر گشت وتا لحظه آخر از خدمت به وی دست بر نداشت.

بعد از بهبود بیماری ، ایوب که قسم یاد کرده بود می بایست آن  را عملی کند لکن درمانده بود که چگونه می تواند به همسری که آن  همه برای وی  فداکاری و وفاداری به خرج داده ، چنین عقوبتی را تحمیل کند  .خداوند به وی وحی کرد  که صد شاخه نازک فراهم کند وهمه آنها را به هم گرفته  ویک ضربه به همسر خود  بزند تا بدین وسیله هم اذیتی متوجه او نشود  وهم به  قسم خودعمل کرده باشد .

 این آیه بیانگر آن است  که در صورت خطای همسر، قسم ونذر بر تنبیه بدنی او شرعا مجاز بوده  و در صورت انعقاد،  لازم العمل است . شکی نیست  که نذر و قسم بر امر حرام یا مکروه باطل است پس چنین عملی حرام یا مکروه نیست.

ممکن است اشکال شود که نمی توان چنین قضیه ای را که مربوط به حضرت ایوب است در شریعت  اسلام نیز حجت دانست.پاسخ این است که  حکم شریعت گذشته برای امتهای آینده نیز ثابت است مگر آنکه دلیلی بر نسخ آن وجود داشته باشد واصل استصحاب نیز این مسئله را تایید می کند.

نکته:برخی گفته اند که  طبق جمله "و خذ بیدک ضغثاً و لا تَحنَث" ،کتک زدن می باید با پارچه بهم تنیده و یا با دست باشد، نه با چیز دیگر  .ایشان می گویند که  زدن همسر توسط حضرت ایوب ، خطا و جرمی بر ضد زن شمرده نمی شد چون اذیت و آزاری ندید و تحقیر نشد، گرچه همسرش کارناپسندی انجام داده بود. از این رو اگر در جامعه ای ، زدن، اهانت و آزار به شمار آید و فرهنگ مردمان آن را نپذیرد، نباید صورت گیرد.

جواب: هر چند که  زدن ،در این موارد ،امر مباحی است که حتی المقدور باید سعی شود که به آن مرحله نزدیک نشد  ولی قضیه حضرت ایوب چیز دیگری است .در این قضیه ، ایوب خود از قسم خویش  پشیمان بود  و چون قسم خورده بود چاره ای جز زدن نداشت وراه حلی که خدا در اختیار او گذاشت باعث شد که همسرش اذیتی نبیند ولی این قضیه نمی تواند ثابت کند که زدن باید حتما با چیزی باشد که زن احساس درد نکند پس دیگر این، تنبیه محسوب نمی شود و نمی تواند موجب اصلاح رفتار زن گردد و دلیلی ندارد که برای چنین نوع  زدنی، آیه و حکم نازل شود. البته عرف مسئله مهمی است . شاید این حکم  در هزار و چهارصد سال قبل  چندان مسئله ای سوال بر انگیز و مورد انتقادی  نبوده ولی شرایط عصر جدید چیز دیگری است . اگر اجرای چنین حکمی فرا گیر نباشد و  موجب شماتت بر شریعت شود    مسلما  این روش ،کار را بر مرد خراب تر می کند و گاه ممکن است که مرد در عوض هر زدنی ،ده سیلی از طرف خانواده زن پس گیرد ؛علاوه بر اینکه اکثر زنان امروز جامعه، علاوه بر تحمل وظایف خانه داری ،نیمی از بار اقتصادی خانواده و تامین معاش را با کار و زحمت خود بر عهده دارند  و چنین حکمی در قبال چنین زنانی مسئله ای سنگین می نماید. بنابراین  در اجرای  فرامین اینچنینی قرآن  باید  اصل احتیاط  و عرف نگری را مد نظر قرار داد و  بی گدار به آب نزد آنچنانکه در مسائل دیگری همچون چند همسری نیز ،شرایط جدید و عرف با شرایط و عرف هزار و چهارصد سال قبل  یکی نیست.

نشوز و نافرمانی :

در معجم الوسیط معنی نشوز این گونه آمده :" نشز: ای: ارتفع و نهض ونشز المکان : ارتفع عنه ونهض".

بنابراین نشوز  به معنی طغیان و گردنکشی و قد فرازی است که ریشه در تکبر و خود باوری وتوهم زدگی نابجای زن دارد و نافرمانی نیز لازمه این  خودباوری و توهم زدگی است .پس تنبیه که به معنی  آگاهی دادن است بیدار باشی برای زن از خواب غرور و سوق دادن او به سوی واقع نگری است پیش از آنکه زن تبدیل به موجودی هتاک و حرمت شکن شده  وحقوق همسر را بی اهمیت انگارد . البته مسلم است که  درآنچه معصیت خدا محسوب می گردد  زن حق اطاعت از شوهر را ندارد .

تنبیه بدنی در شرایط خاص است:

متاسفانه همیشه مردانی بوده و هستند که  از این مسئله و حکم قرآنی ،سوء استفاده کرده وبه اسم اینکه اسلام اجازه تنبیه بدنی زن را داده، به هر دلیل  وبه محض هر گونه عصبانیت شخصی ،به مقوله زدن وتنبیه روی می آورند حال آنکه  اِعمال حکم در غیر محل خود مصداق ظلم بر زن است  ودر صورتی که مرد در غیر مورد نشوز وبدون رعایت ترتیب یاد شده در آیه ،همسر  خود را تنبیه بدنی کند حق شکایت و قصاص برای زن محفوظ خواهد بود  وروایاتی که در ذم این مسئله ذکر شده، ناظر به تنبیهات ناحق است . پیامبراسلام می فرماید : «ایضرب‌ احدکم‌ المرأة‌ ثم‌ یظل‌ معانقها": آیا زن‌ را کتک‌ می‌زنید، سپس‌ می‌خواهید با او هم آغوش‌ شوید ؟

حق تنبیه برای مرد به معنی  نظام زورگویی ومرد سالاری ودیکتاتوری نیست . اسلام حق تنبیه را اولا در شرایط اضطراری وبه منظور حفظ نظام زندگی مشترک  و جلو گیری از طغیان جایز دانسته .  یکی از دلایل  بالا رفتن سن ازدواج مردان  ، محرومیتهای  ایشان  از استیفاء چنین حقوقی  است .  در زمان قدیم که مردها از این حق با ترس کمتری می توانستند بهره ببرند زنان  نیز  مطیع وفرمانبردارتر ودر نتیجه آمار طلاق نیز  بسیار کمتر بوده. بنابر این این که  خیلی ها تنبیه زن را به طور مطلق ظلم وتعدی معنا می کنند وفرقی بین ظلم واصلاح و نیز زور گویی و اعمال حق مدیریت نمی گذارند تفکری غلط است. تنبیه در این مورد  برای اصلاح است نه تشفی.پس این حق مربوط به مدیریت مرد می شود ودر شرایط وقوع جرم وتخلف از سوی زن است حال آنکه دین ، اصل اولیه را بر مهربانی [وعاشروهن بالمعروف]و بخشش وچشم پوشی قرار داده است[ادفع بالحسنة السیئة].
اینکه می گوییم خداوند  مظهر رحمت و خوبی  است نه اینکه  دائم با ناز ونوازش سر وکار دارد .او اصل و مظهر رحمت است در حالی که جهنم و عذاب شدید نیز برپا نموده.پس قوانین و خلق و خوهای انسانی نیز بر همین پایه و اصل بنا نهاده  شده اند. منافاتی بین این نیست که از یک سو اصل در شریعت  بر معاشرت نیکو ومهربانی باشد  واز سوی دیگر در جایی که بحث تخلف ونافرمانی وتضییع حق است  سلاح بر خورد وتنبیه به میان آید . آن رحمت ومهربانی که بدان تاکید و امر شده  مربوط به همسران عفیف ونیکو وفرمانبردار ومتواضع است[
فَالصَّالِحَاتُ قَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِّلْغَيْبِ...] نه زنان گردنکش و  طغیان گر.

چرا مرد مدیر است؟

 مسلما اگر زن را مدیر بدانیم این سوال بیشتروعمیق تر مطرح می شود که چرا زن باید مدیر باشد؟ اولا  مدیریت یک امتیاز ظاهری است ودر کمال حقیقی انسان تاثیری ندارد وجزو ملاکهای ارزشی نیست . ثانیا: با توجه به استعدادهای فطری واجتماعی ،مرد برای به دست گرفتن مدیریت بر زن برتری  دارد. البته ممکن است در یک خانواده ،زن داناتر واجتماعی تر وآینده نگر تر وعاقل تر از مرد باشد اما شریعت  نمی آید برای هر خانواده جداگانه مدیر تعیین کند. نگاه شریعت،  کلی است وکلیت این را می گوید که مرد غالبا آبدیده تر وبا تجربه تر وآینده نگر تر از زن بوده  واحساسات او از زن کمتر است .علاوه بر این، غرور او از زن بیشتر است واگر زن مدیر بود هیچ مردی با هیچ زنی ازدواج نمی کرد .  اگر برای مرد امتیازی به نام  مدیریت است برای زن نیز امتیاز اطاعت واجر وپاداش است .

مدیرنبودن زن برای او محرومیت نیست بلکه معافیت است. به هر حال هر کس که مدیر است مسئول همه عواقب نظام زیر دست خویش است وکوچکترین خطا وستم ونا عدالتی برای او  مسئولیت ومجازات دارد. این تنها یک قانون شرعی نیست بلکه قانون طبیعت نیز هست . در میان حیواناتی که گروهی زندگی می کنند رئیس گروه همیشه  حیوان نر  است که از  صولت و صلابت وقدرت بالاتر بر خوردار می باشد  .

البته خداوند نیز زن را به گونه ای خلق نموده که روحیه وخواست او به مرئوس بودن بیشتر از رئیس بودن متمایل باشد .حتی زنان غالبا در محیط کاری نیز بیشتر دوست دارند رئیس آنها مرد باشد . طبق یک نظر سنجی در انگلیس در بین کل زنان ، هفتاد و سه  درصد ترجیح می دهند که رئیس آنها مرد باشد نه زن.

چرا شرع به خود مرد اجازه تنبیه داده وآن را به قانون واگذار نکرده؟
برای اینکه  اگر به قانون واگذار می کرد می باید روزانه صدها نفر جلوی دادگاهها  صف بکشند ومدعی بدون شاهد در قضایای خصوصی زندگی خود باشند  بنابراین این امر موکول به خود مرد شده  .موارد دیگری نیز  هست که شرع اجرای حکم را توسط  شاکی وذی الحقوق اجازه داده است .

تشویق  وتنبیه از لوازم مدیریتند:

اصل اول:هر نظام ومجموعه ای به یک مدیر ورئیس نیاز دارد از بزرگترین نظام که دولت وحکومت است تا پایینترین آن که خانواده است. بدون وجود مدیر در یک مجموعه همه چیز از هم می پاشد وهرج ومرج ایجاد می شود ،حتی در روایت آمده :" زمانی که سه  نفر با هم هم سفر می شوید یک نفر را از میان خود به عنوان رئیس انتخاب کنید".

وجود مدیر حتی در صورتی که او در تصمیم خود اشتباه کند بهتر از آن نبود آن  است که قطعا مستلزم خود محوری و هرج و مرج خواهد بود. از آن سو  چند مدیری نیز همین عواقب را در پی دارد و از قدیم  گفته اند که دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند . بنابراین در نظام خانواده نیز نه هر دو نفر می توانند رئیس ومدیر باشند ونه اینکه این نظام می تواند بدون مسئول ومدیر رها شود .

اصل دوم: هر مدیری در مدیریت خود ناچار از داشتن راهکار تنبیهی برای متخلفین زیر مجموعه خود است . البته اصل اولیه در مدیریت و ربوبیت ، رحمت وبخشش وگذشت است اما مسلم است که همیشه در هر مجموعه ای عده ای وجود دارند که رحمت وعفو برای ایشان  کارساز نیست  .هیچ نظامی را در جامعه نمی توان پیدا کرد که بتواند از اعمال  قوانین تنبیهی وتوبیخی ومجازاتی برکنار  باشد.

 خانواده نیز یک نظام ومجموعه است ونیاز به مدیر دارد پس لاجرم باید این مدیر در کنار رحمت ، راهکار تنبیهی نیز داشته باشد تا افراد زیر مجموعه  در مسیر  صحیح  حرکت کند.

راهکار دین چه در بعد تربیتی وچه  مدیریتی ، هم بر  اصل رحمت و مجازات  بنا شده است .تنبیه محدود کننده نیست بلکه جهت دهنده است و همیشه  اصل بر تقدم  رحمت وعفو است والبته مجازات نیز بی ریشه در مسئله دلسوزی و محبت نیست.

 نه رحمت مطلق ونه خشونت تنها، تربیت صحیح  ومدیریت کارآمد ایجاد نمی کنند. البته شاید همگان  در اصل لزوم تنبیه متخلف در نظام خانواده،عقیده یکسان داشته باشند   لکن اختلاف در مسئله تنبیه بدنی است که آیا با وجود راهکاری به نام تنبیه روحی، تنبیه بدنی محلی از جواز دارد یا خیر  ؟  اصل در شریعت نیز  عدم جواز این نوع مجازات  است مگر مواردی  که مجاز و استثناء دانسته شده ، که البته  این نوع تنبیه آخرین راهکار وچاره بعد از پیمودن همه راهها به شمار می آید .

موارد جواز تنبیه بدنی در شرع: 1- تنبیه زن در صورت نشوز ونافرمانی(با شرایط گفته شده) 2 - تنبیه بدنی فرزند توسط ولی در موارد  و شرایط خاص  .  3- تنبیه معلم نسبت به شاگرد ، آن هم با شروط وحدو حدود خاص . 4-  حدود و تعزیراتی که شرع در قالب تازیانه بر بعضی جرائم وضع نهاده.

آیا تنبیه بدنی مستوجب دیه است؟

 اگر شخص مراحل را پله به پله طی کرده باشد در صورت انجام  تنبیه بدنی و ایجاد اثر،چیزی بر عهده او نیست وگرنه ، در حدود و تعزیرات بدنی نیز اجرا کننده حکم باید  دیه بپردازد  .البته  مراحل قبل از تنبیه بدنی  باید به کرات تکرار شوند تا شخص  به عدم کار ساز بودن همه راهکارها یقین  پیدا کند  . همچنین در مرحله تنبیه بدنی نیز اول باید خفیف عمل کرد  ودر صورتی که کارساز واقع نشود می توان از تنبیه شدیدتر بهره برد واگر باز کارساز نشد دیگر حق چنین تنبیهی  برای مرد وجود ندارد . در این صورت مرد یا باید بر طغیان  زن صبر پیشه کند ویا اورا طلاق دهد .

البته از آنجا که گاه در اختلافات وکشمکش ها مرد مقصر است اگر تادیبی از سوی مرد انجام بگیرد که زن آن را  ناعادلانه وظلم بر خود بداند راه شکایت برای او هموار است.

آیا تنبیه یک انسان بالغ با کرامت او سازگار است ؟

 در قانون اجتماع همه انسانها دارای کرامتند اما اگر همین انسان با کرامت مرتکب جرم  شود  باید مجازات گردد  . در  نظام خانواده نیز، زن تا زمانی که به حق وحقوق شوهر خود گردن می نهد مورد احترام وکرامت است وحتی باید خطاهای گه گاه  او نیز در کنار حق شناسی های وی  نادیده گرفته شود ولی اگر عامداً به حقوق مرد پشت پا زند مجرمی است  که باید نسبت به جرم او اقدام شود ؛اول از راه نصیحت و ارشاد ، بعد تنبیه روحی وبعد تنبیه بدنی. مسئله تنبیه بدنی در مورد زن از جنبه و بعد  مدیریتی است  و نه تربیتی و گاه لزوم این تببیه در جایی که زندگی مشترک در معرض خطر وفرو پاشی است امری است اجتناب ناپذیر. از آنجا که طلاق مکروه ترین امور نزد خداست وگاه زندگی به خاطر تمرد ها وگردنکشی های زن مورد خطر واز هم پاشیدگی قرار می گیرد راهی جز این باقی نمی ماند که مرد برای حفظ وثبات زندگی  و به عنوان آخرین راهکار از تنبیه بدنی سود جوید  تا اگر زن  قابل اصلاح است اصلاح شود واگر نیست مرد تمام راهها را رفته باشد وبرای طلاق راه نرفته ای باقی نگذاشته باشد . بلی  در یک نظام اداری برای متخلف جایی برای تنبیه بدنی نیست چون نهایتا مدیر،او را اخراج می کند وکس دیگری را به جای او می آورد ولی اهمیت و جایگاه  نظام خانواده  ایجاب می کند که تا سرحد امکان مستحکم باقی بماند .اسلام همه  تلاش خود را در جهت پابرجایی نظام خانواده انجام داده و قبل از هر گونه اقدام ،طرفین را دعوت به سازگاری نموده است[وان امراةٌ خافت من بعلها نشوزاً او اعراضاً فلا جناحَ عليهما اَن يصلحا بينهما صلحاً والصلح خيرٌ واُحضرت الانفس الشّحَّ وان تحسنوا وتتقوا فانّ الله كان بما تعملون خبيرا].

از نظر قرآن ریشه عدم سازگاری بخل از احسان ومحبت است که این بخل  نیز ریشه در غرور دارد ومسلما این غرور از طرف زن نکوهیده تر ومکره تر است زیرا زن مظهر تواضع وفروتنی است .

جالب اینکه در این آیه عبارت" فلا جناح آمده" که یک عبارت کنایه ای وطعن آمیز است  و در ظاهر می باید کلام را به صورت امر می آورد .دلیل ، آن است که قرآن می خواهد سست بودن غالب اختلافات ونزاعها را بیان کند وبگوید که با ترک بخل و ابراز محبت واحسان ،همه دعواها وناسازگاریها مرتفع می شود وبه مرد نیز یاد آور شود که گاه ریشه نا فرمانی همسر در عدم احسان وتقوای خود اوست .به هر حال جمع بین این دو آیه که در یکی مراحل تنبیه را ذکر نموده ودر دیگری امر به صلح شده، آن است که مطلوب خداوند، صلح وگذشت واغماض وتوجه طرفین به حقوق یکدیگر است .


انواع نافرمانی  :

مسلما هر نوع تمرد و نشوز ،ایجاب حق زدن را نمی کند بلکه منظور ،نشوز از وظایف شرعی و واجب زن در قبال شوهر است .پس زن در قبال هر نوع امر و نهی ،مجبور به اطاعت نیست هر چند که بهتر است که زن در همه چیز جز امر معصیت، از شوهر خود اطاعت کند تا موجبات خشم و کینه جویی او را فراهم نسازد وبا غرور وی بازی نکند . هر چند که عرف بعضاً چیزهایی را جزو وظایف زن در خانه می داند اما شرعاً و قانواً چنین اموری جزو وظایف زن نیستند وبلکه این عشق و علاقه  زن است که او را به سوی انجام این امور سوق می دهد پس بر مرد است  که در امور منزل به همسر خود یاری ومواسات رساند چون به هر حال امور  خانه داری اگر سخت تر از کار  مرد در بیرون نباشد کمتر  نیست.

 حق تقاص :

در صورتی که شوهر بلا دلیل حق زن را پایمال کند  زن می تواند در مقابل، تقاص نماید اما این تقاص  فقط در اموری جایز است که جزو وظایف شرعی زن نسبت به شوهر نباشد ؛هر چند بهتر است که برای جلوگیری از تشنج  و رودررویی از چنین تقاصی پرهیز شود.

رعایت وظایف شرعی ،واجبی مستقل است و  نه مشروط. گناه را نمی توان با گناه جواب داد همان گونه که عکس این مسئله در مورد مرد نیز صدق می کند یعنی در صورتی که زن از وظایف اولیه خود نسبت به شوهر تخطی کند مرد نمی تواند حقوق اولیه زن را نادیده بگیرد و بدین وسیله از او تقاص نماید به جز مسئله عدم پرداخت نفقه در صورت عدم تمکین.زیرا حق نفقه، اصالتاً در برابرحق  تمکین وضع نهاده شده است.







پاسخ به شبهات رضا فاضلی
پیرامون ظهور 2
حقیقت انتظار:

بهشت غرب  چندان محتاج منجی نیست .مستغرقین در بحر  جهالت و خودبینی  و جمود و تعصب و نزاع  نیز نیاز به منجی ندارند  بلکه نیازمند انسان شدن وتازیانه تنبهند.  نیازمندان به  منجی، عاقلان گرفتار  در میان جهال و عارفان  محبوس  در میان ناجنسان  و پاکان گرفتار  در میان فساقند .

منتظر واقعی ، چونان زندانی و  دربندی است  که در انتظار روز آزادی لحظه شماری می کند .محرک منجی برای ظهور ، اشک وناله وفریاد  نیست بلکه  کمال تقوی وعقلانیت ومعرفت است. ناله وفریاد  اگر محرک  نیز باشد ناله واشکی است که از درون جان عارفان و پاکان می جوشد  وگرنه  دوزخ نیز خاستگاه ناله وفریاد است اما فریاد بی اثر، که  فرج و گشایشی حاصل  نمی کند وبود ونبودش  تفاوتی ندارد[ سواء علینا اجزعنا ام صبرنا].

انتظار یا مربوط به امر مورد اکراه است یا مربوط به چیزی است که  وقوع یا عدم وقوعش در چشم ما  یکسان می نماید  و یا مربوط به امری است  که حیات و شادی ونجات ما در تحقق  آن است مانند  کشاورزی که محصولش در معرض خشکسالی و نابودی است و بی صبرانه چشم به راه باران است . انتظار در مورد ظهور  می تواند هر یک از این سه نوع باشد . هرمدعی و  اشک ریزنده ای  را نمی توان منتظر نامید؛ منتظر کسی است که  ایمان او نه لقلقه ای  بر زبان یا احساسی بر دل  بلکه همچون آتشی در کف دست است و همچو بید برسر ایمان خویش می لرزد.

بین منتظِر ومنتظَر باید تشابه وسنخیت حاکم  باشد .شرط عاشقی،وصول  به معرفت  است و  سخن نه از احساس بماهو احساس ،که ازعشق و سوزی  است که از عمق معرفت ریشه می گیرد  . منتظر ،عاشق و سوخته مقیم  است ونه محب و یار سفری  .منتظر  در شعور،معرفت وعقل ،سرآمد روزگار خویش است .  کسی که دنیای موجود برای او گلستان  ودین موجود برای او مرضی است  نمی تواند نام منتظر بر خویش نهد .انسان کامل  در فعل و اندیشه، وحید،غریب وطرید است پس فقط غریب و طرید و تنها ،مُدرِک وطالب اوست .

ای پادشه  خوبان  داد  از  غم  تنهایی                       دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی.

هر چه معرفت، کامل تر و ناب تر باشد انتظار، حقیقی تر و عمیق تر خواهد بود واگرنباشد امید وصال ، هر آینه صبر عاشق به غایت  رسیده و سر به کوه و بیان نهاده  یا روح از کالبدش پر می کشد .

مرا  امید  وصل  تو  زنده  می دارد                          وگرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک.

منتظر حقیقی  لحظه شماری می کند ونه سال شماری . انتظار به معنی رفتن و پرس وجو کردن است نه نشستن وچشم بر در دوختن. عاشق واقعی به انتظار نمی نشیند بلکه به انتظار می رود. او نیست که باید بیاید ،ماییم که باید در پی وی  رویم چرا که او حاضر است وما غایب ؛او پیداست وما گمگشته؛ او بی نیاز است وما فقیر؛ او ساقی است وما تشنه.مقدمه ظهور او  ظهور وپیدایی ماست؛ او از ما گم نشده ،ماییم که از او گم گشته ایم  . آمدن معشوق بر بالین عاشق از لطف اوست اما رفتن عاشق و پرس و جوی خانه دوست  وظیفه و عهد عاشقی است .

ای نسیم سحر آرامگه یار  کجاست                        منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی                عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

از زمانی که انسان بوده  انتظار نیز بوده، پس  بشارت"ان الارض يرثها عبادی‏ الصالحون" نیز بشارتی ازلی است  .انتظار، نه یک  احساس که  یک عمل و بلکه"افضل الاعمال" است وهر عمل را  وعده اجری و تضمین پاداشی است [انی لا اُضیعُ عمل عاملٍ منکم من ذَکرٍ او انثی] و اگرچه مجاهدت نیزشرط طریق است لکن نه هر مجاهدی  ،عاقل و عارف  و نه هر منتظری ،برپا و قدفراز است .   انتظار یعنی وصول به معرفت تام و موج زدن عشق در بندبند وجود آدمی و به تنگ آمدن از خویش و آدمیان .منتظر،روی زرد و  دل افگار و مالامال از اندوه واسف است ؛عمر خود را بی حضور او از دست رفته می بیند و از مرام بی خبری وجهل مردم در غضب است؛ حال  موجود او را راضی نمی کند ؛مدعیان عقل   را عاقل نمی نامد ؛مدعیان دین را دیندار نمی داند ؛ بی ادعا وگوشه گزین و تنهاست  و از مصاحبت غیر معشوق، مشمئز .عقل ، معرفت وتفقه  منتظر ،  کامل ، شادیش کم وغمش طولانی است؛ راغب به مرگ است واز زندگی اندوهبار دنیا خسته ؛" فطوبی للغرباء".

دلم زصومه بگرفت وخرقه سالوس                      کجاست دیر مغان وشراب ناب کجا.

منتظر واقعی از وجود  خویش بی حضور او در زحمت وعناست و ابر و باد ومه وخورشید وفلک در شکوه وشگفت  است که چون  بی حضور او در عمل معدن وکانند .منتظر  کسی است  که منتظَر ،برترین دارایی او باشد  و کلام  " بابی انت وامّی ونفسی واهلی ومالی واُسرتی " او تنها  وردی بر  زبان نباشد  بلکه  بتواند در میدان عمل همه این داراییها  را به پای او ریزد.

باغ بهشت وسایه طوبی و قصر وحور                  با خاک کوی دوست برابر نمی کنم.

عشق  آمیزه  با جهل و ارادت  آمیخته با فساد خلق و عمل نه تنها  نزد انسان کامل  بهایی ندارد بلکه جراحتی بر قلب و روح اوست پس  ساده انگاری است اگر کسی  فریب  کثرت  مرید و عشق و ارادتهای توخالی و تهی از تفقه و  معرفت قوم کثیر الضجیج و قلیل الحجیج و  صورت پرستان  سیرت ناشناسی را خورد که ذکر وطوافشان بر گرد حریم حق ،  صدا و هلهله و  آوازی  بیش نیست [ وما کان صلاتهم عند البیت الّا مکاءً وتصدیةً].آنجا که چشم حقیقت بین ، اخیار و طوافین  این جمعیت را گله های دد و دام می بیند پس ابوالعمی بودن در میان این قوم به از ابا بصیر بودن است.

 کسی بدون گذار از عشق خلیفةالله ، عشق ومستی حقیقی  را در نیافته  ولو با هزار عشق دیگر سودا کرده باشد.اگر یوسف مصری دوعاشق سوخته زار ونزار داشت باید بر درگاه عشق طاووس اهل بهشت که صد ها یوسف نزد او سر به گریبان خجلت فرو برده اند  صدها هزار عاشق، پرو بال بسوزانند. اگر حق عشق یوسف، پیر ی زلیخا ونابینایی یعقوب است حق عشق مهدی، مردن وفناست اما افسوس که خلایق خواب زده ،با اسباب جمع، به کوی عشقش گذاری نمی کنند ودر میدان وصالش یعنی  "کرامة الدنیا و الاخرة "  ،سبقت نمی گیرند .

گوی توفیق وکرامت در میان افکنده اند                 کس به میدان رو نمی آرد سواران را چه شد.

حقا که مظهر انتظار، خود،اوست.  او بیشتر به انتظار است  تا دیگران  به انتظار وی و او بیشتر مشتاق آمدن است تا ما مشتاق رفتن به سویش.برای  انسان کامل  هم سنخی از آدمیان  نیست پس غریب ترین و تنهاترین و جستجو گرترین ،اوست و جای غبطه بر عمر طویل جان سوز او نیست  .  حجاب بین او و انسانها همان حجَب بین انسان و خدا یعنی  جهل و عصیان است وراه وصول به خدا همان راه وصول به حجت اوست .  او شفیق بر جامعه  ورحمت واسعه بر آنهاست ؛بر جهل این قوم  بیش از خود ایشان اندوه می خورد و بر گناه  آدمیان  بیش از خود آنان استغفار می جوید . نه او  بخیل از نظر است و نه ساحت وی  وادی قحط جود ،پس مشکل، درد بی دردی است  نه فقد طبیب.

عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد               ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست.

هنر در رسیدن به ظرفیت و قابلیتی است که حجاب بین عاشق ومعشوق از میان رود و آدمی او را از راه لیاقت واستحقاق، کشف ودرک کند نه از راه چله نشینی و ورد وذکر ؛ ودرست است که انجام عملی همچون  دعای عهد در چهل صباح متضمن قرار گرفتن در زمره یاوری ،حتی در صورت مرگ قبل ازظهور  است  اما توفیق عمل به چنین مسائلی به اندازه گفتن و بیان آن  ساده نیست  و تا انسان لیاقت وظرفیت عقلانی و عرفانی و عملی   یاوری و هم نشینی  را نداشته باشد توفیق انجام این گونه مناسک  را نیز نخواهد داشت پس  جلوی چنین اراده ای  گرفته خواهد شد.این مناسک  تنها شرط رسیدن به لقای خلیفة الله  محسوب نمی شوند بلکه شرط تکمیلی بعد از کمال عمل و معرفت و عقلانیت اند. این توفیق از آن  عارفان و اتقیاء و منتظرین و دردکشان  حقیقی است  نه ناپختگانی که  فقط از روی احساس ،لقای او را می طلبند و  به تقریر و بیان دم از عشق می زنند.

هنر نه دیدن او به چشم صورت که به چشم دل است  .افتخار نه این است که  با نعره  و فغان او را بر کوی خود گذر دهیم  افتخار آن است که او خود از روی اشتیاق درب خانه حقیرانه عاشق  را زند و میهمان خانه اش گردد .  او را با احساسات صوفیانه  نمی توان درک  نمود درک او محصول مجاهدت توام با معرفت ،عشق ودرد است .آنان که بدون معرفت ،خلیفة الله  را دعوت به آمدن می کنند همان هایند که چون وی از پرده غیبت به در آید گویند که ای کاش نمی آمد. 
منتظر واقعی بوی آمدن  را همیشه استشمام کرده  وحضور معشوق را در کنار خویش حس نموده و  محبت محبوب  را به  دنیا عوض نمی کند؛ملامت خلق را به جان می خرد وآن چه را که دیگران نمی بینند ونمی بویند او ومی بیند ومی بوید[انی لاجدُ ریحَ یوسفَ لو لا اَن تُفنّدون].

هر چه آدمی ، متکامل تر  باشد منتظرتر و چشم به راه تر است تا آنجا که  صادق اهل بیت نیز خود را مشتاق خدمتگزاری منجی در سایه درک  ظهورش می داند  و این   بیانگر شدت تنگنا ها ومصائب انسان کامل و چشم انتظاری او بر گشایش و فرج  است .

اگر نبود تقدیرظهور و بشارت "والعاقبة للتقوی"، امر "استعینوا بالله واصبروا" تکلیفی ما لایطاق و امری خارج از توان انسان  می بود. این وعده همواره،هم  موجب دلگرمی وآسایش خاطر انبیاء واوصیاء و هم پیروان ایشان بوده و هست .پس  تحقق وعده  "و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثین"  برای بندگان صالح  سنتی نا متغیر  است هر چند که زمان به درازا کشد و روح نا امیدی بر قلبها سایه افکند .[ولما یاتکم مثل الذین خلوا من قبلکم مستهم الباساء والضراء وزلزلوا حتی یقول الرسول والذین آمنوا معه متی نصرالله الا ان نصرالله قریب].

 استخلاف عدل  بعد از  جور ،  سیره ای همیشگی است که در پایان هر دوره مظلومیت وایستادگی رقم می خورد ولی در نهایت این  تمکن واستخلاف ، پایدار و ابدی خواهد بود.سیره الهی بر گشایش و فرج ،آنگاه است  که  صبر مردم به نهایت رسد و  در تحقق وعده خدا به شک وریب  افتند  شکی که  حتی  دامنگیر رسولان  در وقت اوج  بلا و صبر نیز بوده است[حتی اذا استیئس الرُّسل وظنّوا انّهم قَد کُذبوا جا ءَ هم نصرُنا...]. 


 خلیفة الله و هدایات خفیه  :

این مجاهدت عمرو وزید نیست که شرایع  را از خطر و  پیروان را از تفرق و انحراف جدی حفظ نموده . در  طول غیبت عیسوی ومهدوی، عنایات وتوجهات والقائات خفیه بوده که شرایع و جامعه تابع را با واسطه یا بلاواسطه از خطرات وبلایا  دور کرده .  خدمات بزرگی که فقهای شرایع در راستای ترویج توحید و تقوی  به خرج داده اند تحت  هدایت  و دستگیری  خلائف الهی بوده . همان وظیفه ای که حجت خدا  در زمان حضور دارد در زمان غیبت نیز عهده دار است .  فعل و رحمت حجت و رسول تنها مربوط به زمان حیات یا حضور نیست ؛  ایشان هنوز فریاد رس گرفتاران و دلیل راه سائلینند . غیبت به معنی  استراحت و کنار کشیدن از امور نبست بلکه غیر مستقیم عمل نمودن است  آنگونه که همه اثر و الهام را حس می کنند  ولی موثر و ملهم را نمی بینند ؛صدا وندا  را می شنوند ولی صاحب صدا را مشاهده نمی کنند .

مادر دعاها:

نام منتظر برازنده کسی است  که آرزوهایش را در ظهور محقق ببیند پس منتظران حقیقی ،عارفان و عدالتخواهان واصلاح طلبان اند. ظهور،هم  فرج حجت و هم  فرج منتظران است پس درخواست تعجیل در فرج حجت همان دعا بر گشایش و فرج خوبش است (فان ذلک فرجکم). این دعا جامع همه دعاهاست و انسان را از هر طلب ودرخواست دیگری بی نیاز می سازد چرا که عمده گرفتاریهای انسان ریشه در ظلم ، فقر و جهل دارد که همه ،از محصولات عصر غیبتند.

جامعه ؛عامل غیبت و ظهور:

دلیل غیبت ،عدم لیاقت مردم برای حضور در بهشت جامعه حجت ،یعنی  جامعه خرد و عدالت و عقلانیت  و کرامت و آزادی و برابری  است.

آنچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست                ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست.

غیبت ،مجازات جامعه است و تا مردم متنبه  وخسته و تائب نگردند و شعور ایشان  مستعد درک حضور  انسان کامل وعدل وخرد متعالی نشود ظهور محقق نخواهد گشت  .لازم نیست که جامعه  به کمال عقل و عمل رسد ولی باید تشنه خرد و عدالت وعقلانیت و بندگی  شود و آن قدر زجر دیده و زخم خورده از جهل و بی خردی و  نابرابری  گردد  که دیگر در انقیاد به حق دچار تمرد نگشته و دامان رسالت و وصایت  را رها نکرده و  سستی بعد از استحکام و عزم ، و ادبار بعد از اقبال ،غیر متصور ، و باز گشت باطل بعد از ظهور حق ،غیر محتمل و حقیقت " وما یبدی الباطل وما یعید" حقیقتی متقن و تضمین شده  باشد .

همان گونه که عامل غیبت ،مردمند عامل ظهور نیز ایشانند.امر ظهور  منوط به اصلاح مردم وپیدا شدن یاران لایق و کامل است . تا جامعه اهل فهم ودرد  نگردد و برای رسیدن به منتظر ابراز شوق و اقبال لازم را به خرج ندهد امر ظهور همچنان به تاخیر می افتد .
نه تنها حجت الهی خود از وقت ظهور خویش بی خبر است  بلکه شاید بتوان گفت که خداوند نیز برای امر ظهور، وقت و موعد خاصی  را در نظر نگرفته  وزمانی در  لوح محفوظ مندرج نیست بلکه  این امر از امور محو و اثبات و منوط به اراده خود مردم است که کی آماده ومهیا  شوند. خداوند در این امر هیچ بی تابی و عجله ای ندارد و نخواهد داشت  ولو آنکه به گفته رسول آن قدر زمان به درازا کشد که تا قیامت یک روز بیش باقی نماند  بنابراین این مردمند که باید عجله و شتاب کرده  وخود زمان ظهور را رقم زنند.


یاران و انصار  :

معصوم و نبی این قدرت را دارد که با اعجاز الهی همه چیز  را به تسخیر واراده خویش وا دارد لکن سنت الهی در پیمودن راه از طریق عادی وبه کمک یاوران است تا مایه قوت قلب و جمع  خاطر برای نبی و معصوم  باشند  .این افراد  که در تهذیب و ایمان و علم و عقل و عرفان و اخلاص و عبودیت ،سرآمدترین روزگارانندو تربیت و پرورش ایشان تحت نظارت و سرپرستی مستقیم خدا و خلیفة الله است ، هسته مرکزی یاوری حکومت عصر ظهور محسوب می شوند .مثل ایشان که  در گمنامی و اوج صبر و انتظار زندگی کرده اند  مانند  حواریون است که در برابر دعوت "من انصاری الی الله" ندای"نحن انصار الله آمنا بالله واشهَد بانا مسلمون " سر داده  وجان در کف عقیده و راه خویش  می نهند. گرچه  ابزار جنگی ایشان برترین ابزارهاست لکن سپاه حق ،بیش از سلاح به نیروی عظیم  ایمان  متکی اند شبیه همان  نیروی الهی وربانی  که در بازوی حیدر کرار خیبر  آن قدرت شگرف  عظیم و ما فوق انسانی را دمید و معجزه ای عظیم را به رخ همگان کشید.

درفلسفه  سیصده و سیزده که عدد یاوران قیام و حکومت عصر حضور و ظهورند  چیزی معلوم نیست  ولی شاید این عدد بر مبنای تقسیم اقلیمی خاص و فرمانروایی هر فرد بر آن منطقه و اقلیم باشد .شروط اصلی ظهور یکی فراهم شدن عدد یاوران مشخص در یک زمان و دیگری رغبت اکثریت جامعه  برای پذیرفتن حکومت عقلانیت و عدالت است  اما براستی جای شگفتی  است که بعد از گذشت تاریخ طولانی غیبت و در میان نفوس میلیاردی ،هیچ گاه چند صد انسان کامل و لایق یکجا فراهم نشده اند .
شکی نیست که هم در نبرد نهایی بین خیر و شر و هم در تشکیل حکومت ، رهبران اسلام و مسیحیت هر دو نقش مشترک دارند و آنگونه که در قیامت ،هر پیامبری با امت و هر امتی با پیامبر و مقتدای خود خواهد بود در حکومت عصرظهور  نیز هر پیامبر یا وصی و حجتی بر امت خود حاکم خواهد بود و این گونه نیست که مسیحیت و یهودیت نیز زیر چتر اسلام قرار گیرند یا بر عکس ؛البته  با این فرق که دیگر نزاع و دشمنی و بغض و کینه و تعصبی میان پیروان وجود نخواهد داشت  و شاید شریعت نیز در آن زمان دیگر  به شکل و قالب قبل وجود نداشته باشد بلکه احکام و قوانین و آیین جدید و مشترک جهانشمولی مطابق با نوع زندگی و جایگاه فکری انسانها شکل گیرد  که ظاهراً عبارت  "و یستانف بشرع جدید"اشاره به همین موضوع دارد.

قیامت صغیر :

ندای آسمانی ظهور ،یاد آور نفخ صور و صیحه آسمانی ؛ زنده شدن بعضی مردگان،  ترسیمی از حشر انسانها  در روز قیامت  وافتراق وتمییز خبیث از طیب ومجرم از پرهیزکار، یاد آور حقیقت " وامتازواالیوم ایها المجرمون"  عقبی است . کیفر ستمکاران  یاد آور انتقام الهی در روز جزا وفراگیری رحمت وبرکت و نزهت وبهجت بر سر مومنین، یاد آور بهشت نعیم است .عدالت عصرظهور  یاد آور عدل الهی روز جزا؛رحمت و برکت این زمان، تذکره  رحمت الهی وشفاعت آن روز ،  و کشف حجابها وبر ملا شدن بواطن امر، همان حقیقت عینی " فکشفنا عنک غطاءکَ فبصَرُکَ الیومَ حدید " است.


فردا که پیشگاه  حقیقت  شود  پدید                      شرمنده رهرویی که عمل بر مجاز کرد.

همان گونه که قیامت دروگاه عمل است  عصر ظهور نیز زمان دروی زرع و کشت عمل و عقیده است  [یومَ یاتی بعضُ آیاتِ ربّک لاینفعُ نفساً ایمانُها لم تکن آمنت من قبلُ او کسبَت فی ایمانها خیراً].همان گونه که در قیامت سایه ترس ووحشت بر سر مردم پدیدار است  ظهور نیز هنگامه  ترس بعد از امنیت برای بدکاران و  امنیت بعد از خوف برای  صالحین و  زمان به بار نشستن نهال دینداری و صبر ایشان  است  [لیمکننّ لهم دینهم الذی ارتضی لهم ولیُبدلنّهم من بعد خوفهم امناً ]. همان گونه که در قیامت همه اختلافات از میان می رود وانسانها معترف به حقیقت واحد می شوند  عصر ظهور نیز عصر  پایان  اختلافات ونزاعها ست .زندگی مومنان در آن عصر شبیه زندگی اهل بهشت است ؛ قولشان " سلاماً سلاما "ست و  عاری از غُل وغِلّ و وحسد وکینه  وبرتری جویی اند [ونزعنا ما فی صدورهم من غلٍ اخواناَ علی سُررِ متقابلین ].


جامعه  غایب :

با تطبیق و عرضه  خصوصیات انسان منتظر بر جامعه ،مشاهده خواهد شد  که در زندگی و فعل و رفتار  جامعه حاضر  اثر چندانی ازشوق و انتظار و دغدغه  و خانه پردازی دیده  نمی شود و آنچه  هست بیشتر نوا و آوا وشعار و احساس است . اعتقادات واعمال خرافی ، طرح مباحث وسوالات بدون ثمره عملی و معرفتی و  استفاده ابزاری از مهدویت...  ،  همه نشان از عدم انتظار واقعی وبلکه سیر در جهت خلاف  دارد .پس اگر جامعه منتظر، این است باید گفت که  تا عصر ظهور نه انتظار ماه و سال بلکه باید انتظار قرن های متمادی را کشید چرا که  حضور انسان کامل و والا  در میان جامعه جاهل و فارغ از عشق و درک ،برای او درد و عذاب الیم است  پس  طبیب نمی تواند  دلسوزتر از بیمار بر خود او بوده و خویش را وقف کسی کند که او وقعی به وی نمی نهد وبر کسی بمیرد که او بر وی تب نمی کند . همان گونه که در قلب  انسان ،دیو وفرشته یک جا نمی گنجند در جامعه ای که  روح  جهل ،تعصب  ،ظلم  وبی احساسی  حاکم  باشد فرشته  داخل نمی شود .

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد                       دیو چو بیرون رود فرشته در آید.

 از دلایل عدم وجود  روح انتظار در جامعه ،غروروفریب انسانها  به دین ودنیای  سراپا اشکالی است که به غلط آن را غایت سعادت و خوشی می دانند. این گونه نیست که جامعه هر چه جلوتر رود احتمال ظهور بیشتر شود زیرا ممکن است فاصله یک دوره  با عصر ظهور  به اندازه قدمی باشد ولی جامعه  جدید با عصر ظهور  فرسنگها فاصله پیدا کند . حتی اگر از دهها علامت ظهور فقط یک  علامت باقی مانده باشد  باز  این به معنای قریب الوقوع بودن امر  ظهور نیست زیرا وقوع  یک  نشانه می تواند  هزار سال زمان از جامعه بگیرد .



 جهل مرکب :

 آنجا که عقل وعلم و وعرفان ودین کامل وواقعی در میان نیست عاقل نما وعالم نما وعارف نما وعابد نما ودین نما به دارایی ناقص خود می نازند ومی تازند .اینان  ستارگانی اند  که چون خورشید در آید همه افول می کنند  . طفل در رحم تا زمانی که  دنیای وسیع وزیبا وروشن بیرون را ندیده  همه هستی را همان محدوده تنگ و تاریک می داند .آدمی  تا به دریا وصل نشود به قطره بودن خود پی نمی برد و تا بیدار نگردد به خواب بودن خود آگاه نمی شود . در جامعه خواب زده، خاسرین خود را رستگار وجاهلان خود را عاقل می پندارند اما آنگاه  که عقل و دانایی و هدایت واقعی بر مردم  عرضه شود عالم بر علم خود ،عاقل بر عقل خود، عاشق بر عشق خود ،عادل بر عدل خود ، دیندار بر دین خوبش و دلبران  بر حسن خود خواهند خندید. ظهور حقیقت  به همه خود بینی ها وجلوه گریها خاتمه می دهد و گردن  حسن فروشان در مقابل درخشش حسن و عظمت وهیبت کمال،  سر تعظیم فرو می آورد.

کرشمه ای کن وبازار ساحری بشکن                      به غمزه رونق وناموس سامری بشکن
به باد ده  سر  و  دستار عالمی  یعنی                       کلاه  گوشه  به  آیین  سروری   بشکن
برون خرام وببر گوی خوبی از همه کس                  سزای حور  بده  رونق  پری  بشکن

مردم به حدی  از مدعیان  دروغ شنیده اند که کار خلیفة الله در اثبات حقانیت خود بر جامعه  کاری بس دشوار خواهد بود. 
قطبهای امروز  نوچه ها و پا رکابی های   فردایند .  آنان که امروز مردم را به سوی خدا می خوانند  فردا به سوی خدا فرا خوانده خواهند شد و آنان که امروز ردای زهد و طاعت بر تن نموده اند فردا به طاعت و بندگی  دعوت می گردند  .دیگران دعوت به سوی خود می کنند و خلیفة الله  دعوت به سوی خدا خواهد نمود .امروز حاکمان، انسانها  را ابزار قرار می دهند و آن روز انسان خود ،هدف و غایت  خواهد بود.



 حقیقت تلخ:

 آنچه در مورد علائم ظهور گفته شده  در ترسیم دین و وعقل و ایمان اسفبار جامعه عصر غیبت  کفایت می کند.انسان کامل باید بیاید تا خرابی های حاصل از جهل جامعه  را اصلاح   و شریعت و عقل منحرف شده از مسیر را بر پا و راست کند(و یستانف الاسلام  جدیداً). پس کتاب الله این قوم چیزی جز رسم الخط و  دین ایشان چیزی جز اسم وعنوان و حقایق کتمان شده یا تحریف شده  نیست ( لا یبقی من الاسلام الا اسمه و من القرآن الا رسمه).
 عرضه دین جدید در درجه اول بر پیروان نادان  است نه  اغیار ؛ چرا که اینان مدعی دینداری  بوده اند  و نه دیگران و کار اصلاح در وهله اول متوجه ایشان است چرا که اینان مدعی راستی و صلاح  بوده اند ونه دیگران. 
بر عکس  دین عصر ظهور که هم تامین کننده دنیای مردم و  هم آخرت  ایشان است دین و عقل منحرف عصر غیبت نه دنیا ی دلخواه  را برای جامعه  فراهم می سازد و نه آخرت مطلوب را ؛ جز آنان که تحت تربیت و ارشاد مستقیم خدا و خلیفة اللهند.


غنیمت زمان :

گرچه  عصر غیبت عصرتیرگی زمین وزمان است و به گفته معصوم ، انسانهای پاک کردار تا آنجا یتیم وغریبند که از بهائم نزد مردم بی ارزش ترند و  حفظ ایمان و پاکی در گرو فرار از کوه به کوه و از سوراخی  به سوراخ دیگر است وگرچه زشتی ها در این عصر زیبا و زیبایی ها زشت تعریف و معنا می شوند و هنر ،در گناه و عصیان و بی هنری و بیهودگی ،در ایمان و پاکی است با این اوصاف اگر انسان بتواند امانت سنگین خویش را  حفظ کرده وبه سرمنزل برساند بها وارزش کار او  فوق همه ایمانها وعبودیتها و صبوریت های  بشر است زیرا انسان در شرایطی در مسیر ایمان و  طاعت و عقل قدم بر داشته که این مقولات نزد مردم از کمترین  درجه اهمیت بر خوردار  و در بر دارنده  کمترین  ثمره دنیایی  برای ایشان بوده است.گرچه قرار گرفتن در زمره"قلیل من آلاخرین"کاری  دشوار است اما شدنی است و اگر چه در مسیر  حق وبندگی ، بلبله ها و غربله ها در کمین اند اما نتیجه آن عظیم و ذی قیمت است.

فیض  روح القدس ار باز مدد  فرماید                 دیگران نیز کنند  آنچه مسیحا می کرد.




فلسفه رجعت:

ظهور بعد از غیبت و باز گشت به زندگی بعد از مرگ، خاص انبیاء و اوصیایی است  که در طول زندگی  خویش چیزی  جز مصیبت و رنج و محرومیت و محدودیت متحمل نشده اند  . فلسفه زندگی اولیه انسان کامل ، تاسیس یا حفظ و  تبیین دین و جلوگیری از انحطاط آن و اسوه واقع شدن برای جامعه است . در این مرحله به دلیل حاکم بودن فضای محدودیت و لزوم تقیه  ، تنها بخش محدودی از علم وقدرت و فضائل ایشان شناخته شده است.  اما فلسفه رجعت و زندگی ثانوی  را در سه وجه می توان خلاصه نمود : 1-حقیقت توحید وعصمت وکمال  جز به وسیله خلیفة الله  و حضور عینی شخص  او در جامعه  قابل شناساندن و شناخته شدن نیست  و شنیدن هیچگاه مانند دیدن نخواهد بود.  در ظهور  اول ، مردم بیشتر جنبه عبودیت انسان کامل  را مشاهده کرده اند ولی در ظهور دوم ، بعد الوهیت انسان کامل  را نیز نظاره گر خواهند بود .2-باز گشت به زندگی ،برای تحقق آرزوی دیرینه ایشان در مشاهده جامعه الهی و عقلانی است  و رسیدن به  قدرت  و محبوبیت ، پاداش کوچک دنیایی  در مقابل رنجها وسختیها وصبرهایی است که برای جامعه و دین خدا متحمل شده اند .  3-  تحقق حکومت عدل به معنای واقعی  ممکن نیست  جز  اینکه انسان کامل صاحب امر باشد . چنین حکومتی نیاز به ولایت واعمال قدرتی مافوق طبیعی دارد که این مرتبه از علم وقدرت وولایت جز در وجود خلیفة الله پیدا نمی شودوکسی جز ایشان نمی تواند رفعت  دهنده  جامعه به سوی  کمال مطلوب  باشد.

ای  قبای  پادشاهی  راست  بر  بالای   تو                  زینت تاج  و نگین از گوهر والای تو

گر چه خورشید فلک چشم وچراغ عالم است              روشنایی بخش چشم اوست خاک پای تو

از آنجا که دین و عقل و علم و توحید و عرفان کامل نزد ایشان است پس تحقق جامعه کامل و بی نقص و متعالی در گرو حاکمیت انسان کامل و بی نقص و متعالی  است .البته جامعه آن عصر  نیز به حدی از قابلیت و رشد خواهد رسید  که لیاقت بهترین جامعه و حاکمان  را داشته باشد[طوبی لهم و حسن مآب ].


نادیده ای که همه او را دیده اند:

این آشنایی واذعان به رویت دیرینه، پرده بر داری از  ولا یت تکوینی و انفسی است  .مردم همیشه اثر را دیده اند لکن  رویت جمال و هیبت و کمال الهی خلیفة الله ،حجت موجه ایشان در تطبیق عینی  اثر بر موثر خواهد بود بدون آنکه  قائل  شویم که  رویت قبل از ظهور ،یک رویت بصری بوده . خلیفةالله آشنای همه دلهاست و  صورت او تجلی  همان سیرتی است که همیشه مطلوب و مراد خود آگاه یا ناخود آگاه انسانها بوده، آنگونه که  گویا همیشه با او   سرو کار داشته اند و بین ایشان رابطه وییوند ازلی برقرار بوده . ظهور عشق نیز  دقیقاً  ریشه در  همین حس یکی بودن و  آشنایی  ازلی دارد .

خیال روی تو در هر طریق همره ماست                نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
به رغم  مدعیانی  که  منع  عشق  کنند                جمال چهره تو حجت موجه ماست

 علائم ظهور:

علائم ظهور  به گونه ای بیان شده اند  که برای مردم هر عصری امیدواری به ظهور پابرجاباشد  و روح  ناامیدی بر ایشان سایه نیافکند مثلا  امتلاء جهان از ظلم که شاخص ترین علامت ظهور است مخصوص آخر الزمان نیست بلکه مسئله ای همیشگی بوده و هست لکن این مسئله از آن جهت جزو نشانه های  ظهور بیان شده  که مردم هر عصری به زمان خود بنگرند وبا مشاهده  ظلم وجور، آمادگی و امیدواری شان به ظهور پابرجا باشد پس ذکر این مسئله به عنوان علامت ظهور، مسئله ای صحیح است بی آنکه ظلم وجور، خاص آخر الزمان باشد. بعضی علائم  بیان شده نیز هر چند که  از دید ما فاصله زیادی تا زمان ظهور دارند ولی در عین حال علامت بودن آنها برای امر ظهور ،فاقد اشکال است مثل سرنگونی دولت بنی عباس که مربوط به  قرنها پیش است در حالی که  جزو نشانه ها ذکر  شده است  .

بعضی  از  نشانه های ظهور نیزبه صورت رمزی بیان شده اند مانند  قتل نفس زکیه که هیچ گاه معلوم نبوده و نیست که این شخص واقعا کیست؟ یا اینکه به صورت کنایه ذکر  شده اند ومعلوم نیست که آیا همان ظاهر لفظ موجود در نقل  ،مراد است یا این لفظ ،حکایت از چیز دیگری دارد مانند  طلوع خورشید یا ستاره ای از مغرب .

وقوع ظهور زمانی خواهد بود  که هیچ کس نه  قاطع بر این امر  ونه قاطع بر  عدم آن در عصر  خود  باشد  بنابراین علائم به گونه ای بیان شده اند که مردم هیچ گاه به تحقق همه آنها یقین پیدا نکنند واین جز با کنایه بیان کردن بعضی علائم حاصل نمی شود.پیشگوهای دنیای مسیحیت نیز علائم قبل ازظهور عیسی علیه السلام را همیشه با کنایه و رمز بیان نموده اند نشانه هایی  که اغلب آنها تا کنون  از قالب رمز بیرون آمده و به وقوع پیوسته اند. بنابراین روایاتی که در آنها به زمان مشخصی قبل از ظهور  اشاره شده نمی توانند روایاتی قوی محسوب شوند  مثل بعضی اتفاقات که گفته شده یک سال یا چند ماه قبل از ظهور به وقوع خواهند پیوست .

عدم اطلاع از زمان ظهور نه تنها موجب امیدواری جامعه بلکه موجب امیدواری منجی الهی نیز هست  چرا که زمان ظهور برای او نیز نامعلوم است . همچنین  بعضی علائم  که در مورد ظهور اشخاصی خاص  بیان شده ممکن است که در طول زمان بر افراد متعدد صدق کنند ومردم گمان نمایند  فردی که در روایات نشانه های او بیان شده کسی است که آنها تصور می کنند و این خود در جهت ایجاد امید در جامعه   بی تاثیر نیست . نتیجه اینکه  روایات ،علائم را به گونه ای بیان نموده اند که  نه زمان  دقیق ظهور معلوم و مسجل شود ونه  مردم خود را از  عصر ظهور  دور دیده وناامید گردند. 

 اگر ضعفی در سند نقل  نباشد وقوع علامت بیان شده ازلسان معصوم ،قطعی است  . نمی گوییم که در خبر معصوم ، بداء و عدم قطعیت،غیر محتمل است  اما چنین مسئله ای اگر اتفاق هم بیفتد مسئله ای عمدی و برای بیان حکمتی خاص است  ولی در مسئله ای مثل اخبار ظهور هیچ حکمتی برای غیر قطعی بودن علامات بیان شده  وجود ندارد .

در مسیحیت ،عقیده ظهور مسیح بعد از غیبت او  عقیده ای راسخ در میان معتقدین  بوده و پیشگویان نیز به این امر اذعان نموده اند .در تاریخ اسلام نیز بحث منجی و ظهور تقریبا از بدو تاسیس وجود داشته ولی برای اینکه امیدواری در جامعه پابرجا باشد  به  زمان تولد منجی پرداخته نمی شده و با توجه به بیان بعضی علائم اسمی وصوری  از سوی معصوم ، گاهی مردم با همخوان بودن  این مشخصات با بعضی اشخاص ،آنان را به اشتباه منجی موعود می انگاشتند در حالی که هنوز منجی واقعی متولد نشده بود .در اوایل غیبت به خصوص در زمان غیبت صغری  نیز کسی  جز  شخص منجی از حقیقت امر و طولانی بودن امر غیبت از جامعه واقف و آگاه نبوده تا یاس بر پیروان حاکم نگردد .


رابطه دیانت ، عقلانیت وعدالت:

تحقق عدالت در گرو تکمیل عقل است وتا  عقلانیت به دست نیاید عدالت تام فردی و اجتماعی  محقق نخواهد شد . کمال عقل نیز جز با اراده الهی و اعجاز منجی قابل تحقق نیست  .کار منجی ساختن جامعه از نقطه صفر نیست بلکه بیشتر راه  باید توسط خود جامعه طی شود تا  آنگاه منجی ،تکمیل کننده داراییهای ناقص بشر گردد .

ما  بدان  مقصد  عالی  نتوانیم   رسید                     هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

پس امر ظهور زمانی  محقق خواهد شد  که بشریت به حد اکثر توان رشد در عقلانیت و اعتدال و عدالت خواهی و صلح طلبی  و قانون گرایی و دموکراسی و  درک وشعور  قابل توان  دست یابد  چون  خلیفة الله بیش از آنکه خادم باشد مهمان عزیز بشریت است  پس  همه چیز باید در حد توان  برای او آماده شود.

ایجاد  فضای عدالت در جامعه  تنها توسط حکومت و افراد معدود آن میسر نیست  بلکه این خود مردمند که باید  قاضی  عادل بر خود  باشند و این زمانی امکان پذیر است که عقلها  کامل شود تا در سایه آن   عصیان و فساد و نزاع از جامعه رخت بربسته   و دیگر نیازی به محکمه وقاضی نباشد . بنابراین  تحقق عدالت تام  فردی و اجتماعی در گرو تحقق عقلانیت ناب  است و تحقق عقلانیت تام ،همان تحقق دین ناب و کامل است (لا دین لمن لا عقل له).پس  بین حکم عقل و دین اختلافی نیست و هر گاه عقل به کمال  رسد دین نیز به کمال مطلوب خود رسیده است  .

عدالت تام ومطلق در گرو عادل بودن حکومت ومردم هر دو است . گاه ممکن است حکومت عادل باشد ولی مردم از عدالت  وقانون طفره روند یعنی راعی ،صالح وعالم وتوانا است ولی رعیت، چموش و متمرد و بی ظرفیت است  . بنابراین تحقق عدالت مورد نظر با یکی بودن عزم و مشترک بودن دیدگاه جامعه و حکومت میسر خواهد بود  . همچنین توجه به جایگاه وشخصیت واقعی در پرورش تفکر وعقل و اعتدال عمل بسیار موثر است. ضعف عقلانیت و دیانت  گاهی  حاصل عدم درک و  باز یافت حقیقت وشخصیت وجایگاه وکرامت انسان است . هر چه انسان خود را محترم تر وبا شخصیت تر بیابد از جهل منشی و عصیان گری  بیشتر فاصله می گیرد.پس تجلی کرامت حقیقی بنی آدم  و تفسیر شهودی" لقد کرمنا " در عصرظهور محقق خواهد شد .

 

تاریخ معدوم:

اولیاء الهی ، چنان نگاه خود را از عصر خویش معطوف به عصر ظهور داشته و در وصف و احوال آن ،به گونه ای  سخن گفته اند  که گویا در چشم ایشان ، زمانی بین این دو حضور در میان نیست .  عصر  غیبت،  چنان نقطه تاریکی  است که  از آن توصیفی  به میان  نیامده و گویا  محرومیت و درماندگی  بشر این عصر به حدی است  که این زمان جزو تاریخ محسوب نشده  و"لم یکن شیئاً مذکورا"ست . گذر زمان از حضور تا ظهور چنان در چشم امیدواران سریع جلوه گر شده که گویا عصر غیبت، زمانی  ناپیدا ، تاریک و گذرایی بیش نیست [ انهم یرونه بعیداً ونراه قریباً] .پس در چشم عاشق ، صبح وصال همواره قریب و  نزدیک است [الیس الصبح بقریب].

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید                        که زانفاس خوشش بوی کسی می آید

از غم ودرد مکن ناله و فریاد که دوش                    زده ام فالی و فریاد رسی می آید






پیرامون ظهور
پاسخ به شبهات رضا فاضلی 2


7-  آیه  سی وشش  و آیه پنجاه  تا پنجاه  ودوی سوره احزاب : پیامبر نکاح لازم ندارد وبا هر زنی می تواند هم بستر شود: [ وما کان لمومن ولا مومنة اذا قضی الله ورسوله امرا ان یکون لهم الخیرة من امرهم ومن یعص الله ورسوله فقد ضل ضلالا مبیناً ].[یا ایها النبی انا احللنا لک ازواجک اللاتی آتیت اجورهن وما ملکت یمینک مما افاء الله علیک وبنات عمک وبنات عماتک وبنات خالک وبنات خالاتک اللاتی هاجرن معک وامراة مومنة ان وهبت نفسها للنبی ان اراد النبی ان یستنکحها خالصة لک من دون المومنین قد علمنا ما فرضنا علیهم فی ازواجهم وما ملکت ایمانهم لکیلا یکون علیک حرج وکان الله غفورا رحیما * ترجی من تشاء منهن وتووی الیک من تشاء ومن ابتغیت ممن عزلت فلا جناح علیک ذلک ادنی ان تقر اعینهن ولا یحزن ویرضین بما آتیتهن کلهن والله یعلم ما فی قلوبکم وکان الله علیما حلیما  لا یحل لک النساء من بعد ولا ان تبدل بهن من ازواج ولو اعجبک حسنهن الا ما ملکت یمینک وکان الله علی کل شیء رقیب] .

پاسخ:  حتی ظاهر این آیات نیز بر چنین مطلبی دلالت ندارند  .
آیه سی و شش که  اصلا مرتبط  به مسئله ازدواج نیست بلکه مربوط به احکام وامر قضاوت است .به علاوه  در این آیه ،بحث از ضلالت است وضلالت در تمرد از دین و شریعت تحقق می یابد  در حالی که  اگر زنی از فرمان پیامبر مبنی بر رابطه آزاد تخطی کند  اسمش گمراهی نیست نهایتا فرد  عصیان وگناه کرده است!!
 آیه بعد می گویدکه:  "ای پیامبر ، ما زنانی را که مهرشان را ادا کرده ای بر تو حلال کردیم ونیزکنیزانی که به غنیمت نصیب تو گشته اند" .
 زنی که مهرش ادا شده یعنی  قبلا با او ازدواج انجام گرفته وگرنه  رابطه آزاد ومهریه چه تناسبی  دارند. در مورد ملک یمین وکنیز نیز  قبلا توضیح دادیم.
قسمت بعدی آیه می گوید: "... ودختران عمو ودختران عمه ودختران دایی ودختران خاله که با تو مهاجرت کرده اند".
این حلیت نیز  به سیاق موارد قبل منوط به ازدواج است و هیچ مفسری تا کنون چیزی را که منظور نظر آقای فاضلی است بیان نکرده .اما دلیل ذکر حلیت ازدواج با این گروه ، خارج کردن زنانی است که جزو مهاجرین نیستند.
ادامه آیه: "وزن مومنه ای که خود را به رسول ببخشد وپیامبر نیز به نکاحش مایل باشد".
هبه در اینجا به معنی ازدواج بدون شرط وبدون مهریه است نه رابطه آزاد وبدون ازدواج . تعجب است که جناب فاضلی کلمه " ان یستنکحها" را در آیه ندیده است  .
ترجمه آیه پنجاه و یک : "از آنان هر یک را که بخواهی می‏توانی قبول پیشنهاد را تاخیراندازی، و هر یک را بخواهی می‏توانی‏ پیشنهاد ازدواجش را بپذیری، و آن راهم که قبلا طلاق گفته‏ای می‏توانی بگیری، این به خوشنودی آنان واینکه اندوهناک نشوند، و اینکه به همه آنچه به آنان ‏داده‏ای راضی شوند، نزدیکتر است، و خدا آنچه را  دردلهای شماست می ‏داند، و خدا دانای شکیبا است".
تر جمه آیه پنجاه و دو :" بعد از آنچه برایت‏ بر شمردیم، دیگر هیچ زنی برایت‏ حلال نیست(حق ازدواج با هیچ زنی را نداری) و نیز حلال نیست که همسرانت رابه همسری دیگر مبدل کنی، هر چند که ‏از کمال وی خوشت آید مگر کنیزان، و خدا بر همه  چیز مراقب ‏ است".

در این دو آیه نیز  هیچ دلالتی بر اینکه پیامبر می تواند با زنی بدون ازدواج ،رابطه داشته باشد وجود ندارد.





blue glitter rose flower


8- در آیه  چهارده  سوره زخرف، قریشی ها فرشتگان را دختران خدا خوانده اند وخدا می گوید دختر که از حفظ حقوق خود عاجز است آیا لیاقت فرزند بودن خدا را دارد ؟آیه: "وجعلوا له من عباده جزءاً انّ الانسان لکفورٌ مبین * ام اتخذ مما یخلق بنات واصفیکم بالبنین * واذا بشر احدهم بما ضرب للرحمن مثلا ظل وجهه مسوداً وهو کظیم * اوَ من ینشوء فی الحلیة وهو فی الخصام غیر مبین ".

پاسخ :

این جوابیه در جهت تضعیف شان زن نیست بلکه خداوند در مقام تنزیه خویش است  . اگر مشرکان ،فرشتگان را پسران خدا می دانستند باز خداوند جوابی شبیه همین به مشرکان می داد .خداوند می خواهد بگوید که اگر او فرزند هم داشته باشد فرزند او باید مثل خدا باشد نه یک موجود ضعیف وناتوان مانند  انسان. واینکه خدا بحث زنده به گورکردن دختران را پیش کشیده به خاطر طعنه به ایشان است  که اگرفرشتگان دختران خدا باشند پس شان دختراز پسر بیشتر است واگر این گونه است پس چرا شما خود،دختران را زنده به گور می کنید وشان پسر را بالاتر از دختر می دانید .




blue glitter rose flower

9- اشکال:  بعضی  جاهها در قرآن آمده  که به بهشتی ها دختران و پسران  زیبا می دهند .
پاسخ:  حوریان، جزوی از پاداش خداوند به بهشتیان اند [ وَحُورٌ عِينٌ * كَأَمْثَالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَكْنُونِ *جَزَاء بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ ].اما همسران دنیایی مردان بهشتی نیز جمال وجایگاهی کمتر از حوریان ندارند  و البته در آنجا هیچ بغض وحسادتی بین ایشان  وجود نخواهد داشت  .
همچنین در بهشت پسران امرد زیبا رویی است که خدمتکاران اهل بهشتند واز بهر خدمت به گرد ایشان  در گردشند[ يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدَانٌ مُّخَلَّدُونَ * بِأَكْوَابٍ وَأَبَارِيقَ وَكَأْسٍ مِّن مَّعِينٍ ] .ذکر  زیبا یی در مورد غلمان  علت خاصی ندارد چون بهشت مظهر زیبایی است و زشتی و اعوجاج و نقص و عیب  در آنجا راهی ندارد  [و یطوف علیهم غلمانٌ كانهم لولوءٌ مكنون].
اما  اشکال این بحث  در چیست ؟ گویا اشکال کننده به این ظن افتاده که شاید حکایتی جنسی بین بهشتیان و پسران زیبا رو وجود داشته باشد. بر فرض هم که چنین باشد منعی عقلی از این بابت نیست زیرا بهشت  ،جهانی با قواعد و قوانینی  متفاوت از دنیاست . مثلا در این دنیا ابریشم و طلا بر مرد حرام است اما در آن دنیا زینت اهل بهشت طلا و لباس ایشان  از ابریشم است[ یُحلّون فیها من اساورَ من ذهبٍ ولولواً ولباسهم فیها حریر].پس آنچه در این دنیا حرام شده دلیلی ندارد که در آنجا نیز حرام باشد از جمله بعضی از انواع روابط جنسی. علاوه بر این، غلمان بهشتی از جنس انسان نیستند هرچند که به صورت، همچون انسانند .


blue glitter rose flower



10 - با زنان ومردان غیر مسلمان ازدواج نکنید: [ ولا تنکحواالمشرکات حتی یومن....ولا تنکحوا المشرکین حتی یومنوا].


پاسخ:  از آنجا که مومن وکافر اختلافات عمیق ایدئولوژی وفکری با یکدیگر دارند   لذا همخوانی وکفویت لازم بین ایشان بر قرار نیست. امروزه روان شناسان حتی در مسائلی مانند  سن وسال وسطح تحصیلات به کفویت وهمخوانی بسیار اهمیت می دهند آنگاه چگونه این مسئله در امر مهمی مانند ایمان و اعتقاد   می تواند  بی اهمیت قلمداد شود  . علاوه بر این، فرد مومن در چنین وصلتی ممکن است  کم کم تحت تاثیر اعتقاد  شخص کافر و هم کیشان او  قرار گرفته و در ایمان خود متزلزل شود و بیشتر از آنکه او بر فرد مقابل تاثیر گذارد امر بر عکس شود .همچنین ازدواج، لازمه ها وحقوق زیادی را از طرف زن  یا مرد کافر بر طرف مسلمان ایجاد می کند در حالی که شان  ایمان  بالاتر از آن است که کفر بر او مسلط شود . البته در همین آیه، جمله " ولامة مومنةٌ خیرٌ من مشرکةٍ"  و نیز " ولعبد مومنٌ خیرٌ من مشرکٍ" دلیل حکم را به خوبی بیان می کند  .
استثناء:ازدواج موقت مرد مسلمان با زن اهل کتاب  از این حکم خارج است به دلیل اینکه  اولا به خاطر موقت بودن این ازدواج ، مسئله کفویت چندان نقش و تاثیر و اهمیتی ندارد   وثانیا در ازدواج موقت، استیلاءحقوقی از جانب زن بر مرد  بسیار کمتر از ازدواج دائم است.

نکته:
 اگر ملاک حکم عدم جواز ازدواج با غیر مسلمان،  فقط همین آیه باشد باید گفت که  این آیه فقط بر عدم جواز ازدواج با مشرک و کافر دلالت دارد
یعنی کسانی که عملا خدا را نمی پرستند یا او را به وحدانیت قبول ندارند حال آنکه  به اهل کتاب، مشرک و کافر گفته نمی شود پس  ازدواج  نیز با ایشان اشکال ندارد .این شبیه همان اشتباهی است که بعضی فقها در مورد نجس بودن غیر مسلمان بیان کرده  و لفظ مشرک در آیه"انما المشرکون نجس"را شامل هر غیر مسلمانی قلمداد نموده اند در حالی که مشرکین اصطلاحی طیف خاصی اند و به هر غیر مسلمانی مشرک گفته نمی شود. اسلام فقط یکی از دهها شریعت است و وجه مشترک پیروان همه  ادیان ،ایمان  به خدا .نبوت و قیامت است پس تقابل هیچ شریعتی با شریعت دیگر تقابل ایمان و کفر یا  ایمان و شرک نیست . این گونه تفاسیر و فتاوای تکفیری ، ظاهرا از غرور بیش از حد بعضی  فقها ناشی شده که صرف نام مسلمانی را مساوی با پاکی و طهارت  یا علوّ و برتری بر همه اصناف  بشریت  تصور نموده اند.گویا آقای فاضلی نیز به تبعیت از فتوای بعضی فقها بوده که لفظ مشرک را به معنی مطلق "غیر مسلمان" معنی نموده و بر آن اشکال گرفته . البته بعضی اغتشاشات  لفظی  قرآن نیز بی دلیل در گمراهی بعضی فقها نبوده ونیست مثلا  گاه به جای کلمه ایمان ،اسلام به کار رفته  و به جای کلمه اسلام ،ایمان استعمال شده  و گاه منظور از ایمان فقط اهل شریعت اسلامند و گاه منظور اعم از همه ایمان آورندگان به خدایند آنگونه که گاهی  در مورد شرک ،کلمه کفر و در مورد کفر، کلمه شرک به کار رفته.  شرک نیز  در قرآن مرتبه بندی است و باید دید که منظور کدام حد از مراتب شرک است زیرا که قرآن حتی  اکثر اهل ایمان را نیز مشرک خوانده است [وما یومن اکثرهم الاّ وهم مشرکون].



blue glitter rose flower



11-
روایات نهج البلاغه  :

"المراة عقربٌ حلوةُ اللبسة "

زن عقربی است که نیش زدن آن شیرین است.


 "المرأة شرّ کلّها و شرّ ما فیها انّه لابُدّ منها"
زن ،سراسر  شر است وبدتر از آن اینکه چاره ای از زندگی کردن با او  نیست
.


"جهاد المراه حسن التبعل"
جهاد زن خوب شوهر داری کردن است.


بخشی نامه امیر مومنان به امام حسن مجتبی:
«از مشاوره با زنان بپرهيز که نظريه آنها ناقص و تصميمشان ناپايدار است . از طريق حجاب مشاهد زنان را بپوشان زيرا حجاب و پوشش آنها را سالمتر و پاکتر نگاه خواهد داشت .خارج شدن و بيرون رفتن آنها بدتر از اين نيست که افراد غير مطمئن را در بين آنان راه دهی. اگر بتوانی که غير از تو ديگری را نشناسند اين کار را بکن . احترامش را به حدی نگهدار که او را به فکر نيندازد که برای ديگری شفاعت کند . بر حذر باش از اينکه در غير جائي که بايد غيرت به خرج داد اظهار غيرت کنی زيرا اظهار بي اعتمادی و سوءظن ، زنان را به ناپاکی و بيگناهان را به آلودگی سوق مي دهد ».



بخشی از  خطبه هشتاد نهج البلاغه :

«مردم! ایمانِ زنان ناتمام است، بهره‌ی آنان ناتمام، خرد ایشان ناتمام. نشانه‌ی ناتمامی ایمان، معذور بودنشان از نماز و روزه است به هنگام عادتشان و نقصان بهره‌ی ایشان، نصف بودن سهم آنان از میراث است نسبت به سهم مردان؛ و نشانه‌ی ناتمامی خرد آنان این بود كه گواهی دو زن چون گواهی یك مرد به حساب رود. پس از زنانِ بد بپرهیزید و از زنان خوب نیز در احتیاط باشید .در کارهای نیک از آنها اطاعت نکنید تا آنها در کارهای ناپسند به طمع نیفتند».


حدیث اول :
بعضی گفته ها در ظاهر جنبه نکوهش دارند  اما در نگاه دقیق منظوری دیگر از آنها استخراج می شود .ثانیا بر فرض که مراد این احادیث همان ظاهر قضیه باشد ،گوینده نظر شخصی خود را در مورد زن نگفته بلکه ذات و ماهیت زن را آنچنان که واقعیت خارجی دارد تشریح کرده و چیزی که وجود دارد وهست ،بیان کردن ونکردنش حقیقت موجودرا عوض نمی کند .

در جمله اول نکوهشی در مورد زن وجود ندارد وبلکه این تشبیه خیلی هم لطیف وزیبا ست. در لسان عرب و  ادبیات قدیم چنین تشبیهات و القاب و عناوینی  خیلی رایج تر از امروز بوده که البته هر نوع عرف و فرهنگی ویژگی خود را دارد و  ممکن است یک تشبیه ونسبت درعرف و فرهنگی ،تعریف وتمجید یا حد اقل  تشبیهی عادی و معمول ،و در عرف دیگر  تحقیرو توهین  محسوب شود .

عقرب سنبلی از خصلتها ست که هم در مرد می تواند وجود داشته باشد وهم در زن .در جایی دیگر در نهج البلاغه حضرت زن را به گل و ریحان تشبیه می کند بنابراین اشاره به هر کدام از این سنبل ها بستگی به این دارد که ما در چه مقامی تکلم می کنیم ودر صدد بیان چه چیزیم .

ثانیا با توجه به عبارت بعدی یعنی" حلوة اللبسة" ،کلام از نوع مدح شبیه به ذم می شود یعنی گوینده  می خواهد بگوید که شیرینی ولطافت انوثیت ومحبوبیت زن باعث می شود که اذیت از ناحیه او نیزبه مذاق، شیرین وگوارا بیاید و تحمل آن آسان و سبک باشد . همان گونه که مثلا  یک کودک ،علی رغم اینکه  دائم  اهل ریخت وپاش وگریه وبهانه و جیغ وفریاد است اما همه اینها برای پدر و مادر لذت بخش است چون لطافت وشیرینی او ،اذیت او را نیز  شیرین می کند .

یارب این آینه حسن چه جوهر دارد        که مغیلان طریقش گل و نسرین من است.

حدیث دوم:

 کلمه شر در این حدیث به معنایی که ما در ذهن داریم نیست بلکه ما باید به مقام تکلم نگاه کنیم . وقتی کلمه شر را در مورد  موجود محبوب و زیبا و دوست داشتنی به کار می بریم معنایی لطیف  پیدا می کند .این جمله از نوع طرائف الحکم است که در قرآن نیز  گاه از این بذله گوییها  وجود دارد .

 ما گاهی نسبت  به یک فرد بزرگسال کلمه شر یا شیطان را به کار می بریم که  توهین محسوب می شود  ولی گاه به یک طفل شیرین چنین می گوییم  که معنایی نغز پیدا می کند. لطافت وشیرینی زن نیز ایجاب می کند که این گونه واژه ها در مورد او معنایی لطیف یابد  مانند آن جمله ای  که می گویند: "زن بلاست، الهی هیچ خانه ای بی بلا نباشد".


 در این کلام همان حالت مدح شبیه به ذم که در عبارت قبلی بود  وجود دارد چون کلمه " لابد منها" ،خود بیانگر  تعریف وتمجید از زن است نه ذم او ؛ یعنی هیچ مردی را یارای آن نیست که بتواند بدون زن  زندگی دلخواهی داشته باشد، پس بودن بااو بهتر از نبودن با اوست واگر شر در اینجا به معنای متعارف لغوی بود مسئله بر عکس می بود  چون دلیلی ندارد که انسان ناچار به زندگی  و مجالست و همزیستی با کسی باشد که سراسر شر وبدی است پس این کلام از باب طنز و مطایبه است.

حدیث سوم:

 ما برای فهم و هضم این جمله باید به قهقرا برگردیم وروی ریشه ها بحث کنیم چون تعریف ومفهوم وفلسفه زن در آموزه های وحی  با آنچه در ذهن برخی انسانهای امروزی است متفاوت است .
 دین مانع از کار ومشغولیت اجتماعی زن در خارج از خانه نشده و نگفته که  زن فقط باید در خانه بنشیند وشوهر داری کند بلکه تنها وظیفه اصلی او را که نه تنها یک وظیفه شرعی بلکه  وظیفه ای  فطری است یاد آور ی می کند واینکه کار بیرون برای زن  نباید به گونه ای باشد که از وظیفه اصلی خود باز ماند وبه آن لطمه وارد گردد واز خصوصیات اصیل زنانگی دور شود .
شوهر داری نیز به معنای کلفتی وخدمتکاری نیست بلکه به  این است که زن  برای همسرو خانواده ،قوت قلب وتکیه گاه  عاطفی و مایه انس ونشاط باشد. [ و من آیاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها ].البته بحث کار با تحصیل علم یکی نیست.شریعت، کار را ابتدائا وظیفه مرد می داند ولی در بحث علم وتحصیل هر دو را مشترک قرار داده وهیچ یک را مقدم بر دیگری نکرده و علم را فریضه وواجبی بر هر زن ومرد می داند  پس مانع شدن  زن برای  تحصیل علم از مصادیق تضییع حق محسوب می شود.
این حدیث  ،بیانگر لطف شریعت بر زن است و هر زنی که این کلام را بشنود نفس راحتی می کشد که شریعت بار اضافی بر عهده او نگذاشته و در واقع  این کلام،همان خواست قلبی اکثر زنان را یاد آور شده. پس شریعت ،  زن را از مسئولیت های بیرون از خانه معاف نموده و نه محروم. کار بیرون برای مرد ارزش است چون فطرت وطبیعت وشریعت هر سه این وظیفه را از او می خواهند ولی برای زن این گونه نیست زیرا  نه فطرت ونه شریعت ونه طبیعت، هیچ یک چنین انتظاری از زن ندارند مگر آنکه خود او مایل به آن باشد. بنابراین مسئله شغل در مورد زن مفهوم وجایگاه جدایی نسبت به مرد پیدا می کند. اگر مرد خانه داری کند یک عاطل وبیکار است ولی همین خانه داری برای زن یک شغل پر افتخار محسوب می شود .

بعضی  خصلت ها  برای زن حسن وبرای مرد عیب یا بر عکس برای مرد حسن وبرای زن عیب محسوب می شوند یا حد اقل عیب یا حسن بودنشان بین زن مرد یکی نیست مانند: غیرت، شرم ،اجتماعی بودن ، احساساتی بودن،زود رنج بودن ، قوی و زورمند  بودن ،شغل بیرون داشتن و...

امیر مومنان  در جایی می فرماید:
«خيار خصال النساء شرار خصال الرجال : الزهو ، و الجبن ، و البخل ، فاذا کانت المراه مزهوه لم تکن من نفسها ، واذا کانت بخيله حفظت مالا و مال بعلها ، و اذا کانت جبانه فرقت من کل شی ء يعرض له".
بعضی خصلتهای نيک زنان خصلتهای بد مردان است مانند  تکبر ترس و بخل ؛زیرا اگر  زنی متکبر باشد بيگانه را به خود راه نمي دهد و اگر بخيل باشد مال خود و همسرش را حفظ مي کند و زنی که ترسو باشد از هر چيزی که به آبروی او صدمه بزند مي ترسد و فاصله مي گيرد ».

حدیث چهارم:
حضرت  ، دلیل نهی از مشاوره با زنان  را در  ناقص بودن رای وسست بودن عزم ایشان می دانند .
اولاحضرت در این بیان از  حقیقت  روحی وذاتی زن  خبر می دهد واین یک اِخبار است یعنی  اگر چنین بیان و سخنی نیز در کار نباشد  باز  واقعیت همین است وچیزی عوض نخواهد شد . ثانیا  گفتیم که بسیاری از صفاتی که برای مرد حسن محسوب می شود ممکن است برای زن  نه عیب باشد ونه حسن .  زن ،مظهر و  نمود صفات جمالی است و صفات انوثی و جمالی و احساسی ،مانع از آن است که زن بتواند  عینا مانند  مرد، دور اندیش و عمیق باشد و
هر چند که خود را در همه چیز شبیه مرد کند لکن عملا مرد نخواهد شد .سست بودن رای وعزم برای زن عیب نیست و بلکه لازمه  انوثیت و حقیقت جمالیه اوست در عوض  خداوند خصوصیاتی دیگر در وجود او  نهاده  که مرد در آن ناقص بوده  و نیازمند درس آموزی از وجود زن است ؛ در واقع ،نقصانهای مرد در کنار کمالات زن وبر عکس، کامل می شود .وجود بعضی نداشته ها از ناحیه خود ماست ولی بعضی ،خدادادی وبر اساس حکمت و درنظر گرفتن تناسبات و هارمونی هاست .

علاوه بر این، این حدیث، ناظر به  کلیت جنس زن  است  هر چند  که استثناء نیز وجود دارد وممکن است بعضی زنان  ،هم در اراده ،هم در رای و هم  مدیریت،  دست بالاتری نسبت به بعضی از مردان داشته باشند ولی اکثریت این گونه نیستند لکن  عدم وجود چنین خصلتهایی نیز برای  زن،عیب محسوب نمی شود.

علاوه براین، منظور از مشاوره ،مشورت در امور خاص مردانه ومسائل کاری واجتماعی است وگرنه در امور زناشویی و خانواده و فرزندان ،هیچ اشکالی از مشاوره بازن وحتی مقدم کردن رای او بر رای خود به خصوص در مسائلی که زنان بیشتر در آن موارد تجربه دارند نیست و اصلا لازمه اعتماد به نفس زنانگی در احترام به خواست زن در چنین اموری است تا به شخصیت و احساسات او لطمه وارد نگردد.


در بخش دیگر می فرماید:«  اگر می توانی کاری کنی که او جز تو کسی را نشناسد آن را عملی کن»(وان استطعت ان لا یعرفن غیرک فافعل) .
این مطلب اشاره به زمانی دارد که زن به دلیل نگاه  نا صحیح به زندگی هم جنسان خود و تاثیر پذیری از ایشان یا تکیه به عصبه ها و  پشتوانه ها،  نافرمان و طغیان گر شده و  و زندگی در آستانه بحران قرار گیرد  پس تنها راه چاره برای حفظ زندگی در این خواهد بود که مرد شرایط را به گونه ای تغییر دهد که او  او یگانه تکیه گاه وهمصحبت خود را شوهرخویش ببیند و  توجه او به دیگران بیش از همسر  نباشد.

همچنین  این جمله می تواند اشاره به ارتباطات زیاد بین زن با مردان بیگانه  باشد ،چیزی که با غیرت خیلی مردان سازگاری ندارد و گاه همین مسائل موجب نزاع و از هم پاشیدگی خانواده می شود .پس  منظور این است که سعی کن همسرت با مرد نامحرم  بر خورد غیر ضروری نداشته باشد  و این هم ،برای زن وهم مرد نامحرم  مناسب تر است وهم با غیرت شوهر ،سازگارتر.(استعمال " لا یعرفن" از باب صنعت بیانی اغراق است که در مکالمات روزمره ما نیز کاربرد فراوان دارد).درست است که زن آزاد و مختار خلق شده  و در غالب امور از حقوق مساوی با مرد بر خوردار است لکن برای  حفظ زندگی و جلوگیری از فروپاشی است که شریعت این راهکارها را در شرایط خاص  برای مرد مجاز دانسته .


حدیث پنجم:

حضرت، معافیت زن از نماز وروزه در ایام عادت  را علامتی بر ضعف ایمان ایشان  می داند .  منظور ازایمان در اینجا  ،ایمان عقلی وسلوکی است نه فطری .البته  این سخن به معنای آن  نیست که لابد همه مردان در ایمان یا عقل  کاملند  بلکه بحث برروی استعداد وقابلیت رسیدن یا نرسیدن به کمال ایمانی وعقلانی است و البته  این نقصان بر خلاف مرد، برای زن عیب نیست .
 به خاطر روحیات جمالی واحساسی وپرورش زن  درشرایط آسان ترومرفه تر است که  استعداد او برای فتح قله های بالای عرفانی وعقلانی چندان قوی نیست  هر چند که زن  زودتر از مرد به سن تکلیف می رسد لکن این مسئله منافاتی با واقعیت گفته شده ندارد .
مسلم است که زنان به خاطر روحیات جمالی ،مانند  مرد تحمل سلوک و مشقات ایمانی را ندارندوتعقلشان به خاطر تسلط احساسات خیلی نافذ وعمیق نیست (البته این هم یک واقعیت کلی است واستثناء نیز وجود دارد )و البته  هر چه ایمان و عقل عمیق تر  باشد تکلیف ومواخذه نیز  سنگین تر خواهد بود . انسانها از لحاظ درجه ایمان بر اساس تعهدات عالم ذر خلق می شوند آنان که ایمان وعقلانیتشان در حد قوی یا در حد معدوم بوده در این دنیا غالبا در صورت مرد خلق شده اند بنابراین این گفتار حضرت  حاکی از اختیار ازلی خود زن در پذیرش ایمان وعقل است .
البته  بحث علم با عقل فرق می کند . چه بسا فردی در علم کامل  ودر عقل  ضعیف باشد یا بر عکس. بنابراین لازمه داشتن مدرک و علم بالا دارا بودن عقلانیت یا  ایمان بالا نیست.

"و کونوا من خیارهن علی الحذر":
حقیقت این جمله نیز مسئله ای است که  انسان باید  آن را در زندگی  زنا شویی  تجربه کند. این جمله بدان معناست که انسان باید در روابط حتی با همسر خود جانب اعتدال در رفتار را نگه دارد و از دادن هر گونه بهانه یا نقطه ضعف به فرد مقابل  یا اعمال محبت و تمجید  افراطی که موجب توهم زدگی و خود باوری بیش از حد  او شود خود داری کند .

"از زنان در کارهای نیک اطاعت نکنید تا آنان در کارها ی ناشایست به شما طمع نورزند":
 منظور از این جمله ، اطاعت زیاد وافراطی است وحضرت، بُعد تعادل را در این مسئله یاد آور می شوند و گرنه  شک نیست که اگر مرد عواطف وخواسته ها واحساسات  زن  را کلا نادیده بگیرداین مسئله  منجر به عقده و نافرمانی و ازدست رفتن مهر وعشق او نسبت به شوهر می گردد. از طرفی هم اگر مرد چشم وگوش بسته و دربست خودرا در اختیار زن قرار بدهد وبه هر امر ونهی او عمل کندباعث کوچک کردن و شکستن ابهت خود  در چشم زن و جلب نگاه عاقل اندر سفیه او نسبت به خویش گشته  واو را به طمع می اندازد که کم کم خواسته های  نا معقول  نیز  مطالبه کند. مردانی که به خاطر عشق وعلاقه به همسر ،اورا بر خود و زندگی رئیس تام الاختیار می کنند  اگر بعداً  بخواهند حق ریاست و مدیریت  را از زن پس بگیرند غالبا برایشان خیلی سخت وگاه غیر ممکن خواهد بود .

مسئله ارث:

نصف بودن ارث زن نسبت به مرد و مسئله "للذکر مثل حظ الانثیین" در ظاهر یک تبعیض به نظر می آید اما وقتی به حکمتها ی کار و تفاوتهای ساختاری میان زن ومرد دقیق می شویم اذعان به حق بودن حکم شریعت خواهیم نمود .  مرد نیروی کار و فعالیت ونان آوری محسوب می شود و کار نیز در بسیار موارد نیاز به سرمایه دارد ،نه آنکه زن نیروی غیر فعال است بلکه منظور این است که حیطه فعالیت مرد و نوع آن با زن فرق می کند .مرد موظف به معاش وکار بیرون از خانه است و زن اصالتا وظیفه ای کاری در خارج از محیط خانه وخانواده ندارد هر چند که منعی  برای او در فعالیت بیرون از خانه  نیست  و در مالی هم که به دست می آورد استقلال تصرف دارد ولی در مجموع: 1- این مرد است که اصالتاً نیروی کار محسوب می شود  2- مرد مدیر خانواده است پس مسئولیت خرج و مخارج و تعیین مصالح مالی و نظارت بر آن نیز  بر عهده اوست.

بر این اساس نیاز زن به ارث کمتر از مرد است زیرا تامین نفقه زن و فرزند و تهیه خانه  و هزینه ها وضروریات زندگی همه بر عهده مرد  است ولی زن هیچ  از این وظایف معاف است  هر چند که خود، کار و مال داشته باشد .حال  اگر تبرعا نیز در زندگی مشترک چیزی را خرج کند از احسان و محبت اوست و لی وظیفه برای او نیست و البته آنچه را  زن از مال خود در زندگی شخصی خرج می کند جایگزین حق و طلب نفقه او از مرد نمی گردد.حکمت دیگر این مسئله جلوگیری از غرور وطغیان زن است.  هم اصل ثروت وهم نیازی که مرد به دست او پیدا می کند خواه و ناخواه از زن موجودی مغرور می سازد غروری که می تواند عامل  تمرد  از مرد وابزاری برای عدم اطاعت و تواضع  در برابر او به شمار  آید .


بنابراین پول برای عیش ونوش نیست بلکه  برای تامین ضروریات زندگی وحیات است وازآنجا که مرد ،مدیر خانواده است مسئولیت مالی خانواده و زندگی نیز اصالتا از آن مرد است ،چه مردی که ازدواج کرده یا در آینده ازدواج  خواهد کرد.  اسلام  نگفته که زنان قدرت مدیریت مالی را ندارند ولی از آنجا که به خاطر ملاکهای خاص ،مرد به عنوان مدیر انتخاب شده، به پشتوانه مالی بیشتری نیاز مند است. علاوه براینکه این مسئله بار ومسئولیتی را ازدوش زن بر می دارد زیرا هر چه پول بیشتری به  دست انسان باشد مسئولیت وجوابگویی شرعی او در قبال آن کمتر است.البته  شریعت ،دست زن را از ارث  خالی نکرده  تا شخصیت و احساسات او لگد کوب نشود وبتواند بعضی مخارج ونیازهای شخصی خود را که ممکن است  همسر  برای او تهیه نکند  یا از تهیه  آن عاجز است خود تامین نماید .

مسئله دیه:
بحث دیه نیز  تقریبا شبیه مسئله ارث است. این مرد است که شرعاً و فطرتاً   نیروی کار جامعه حساب می شودوحذف یک مرد از جامعه ،خسارت اقتصادی بیشتری ،هم به پیکره جامعه وهم خانواده وارد می کند لذا دیه مرد دو برابر دیه زن معین شده است . ممکن است گفته شود که حق  زنانی که دوشادوش مردان در جامعه کار می کنند چه می شود؟ جواب این است که کارو درآمد  برای مرد امری واجب و برای زن مباح است  چون خرج او در حال بر عهده شوهر است واگر کار هم بکند باز وجوب نفقه از عهده مرد ساقط نمی شود .

نقص عقلی زن:

در این مورد نیز  همان بحثهایی که در مورد نقص ایمان داشتیم به عینه تکرار می شود.اگر زن در عقل کامل می بود کمتر مردی می توانست با او  زیر یک سقف  کند پس این نقص برای پیوند زن  ومرد امری لازم است  هر چندکه نقص عقلی در جاههایی  نیز  برای  مرد و حتی خود زن مایه دردسر و عذاب  است. نقص عقلی برای زن عیب نیست چون روح وخصلتهای جمالیه عادتا اقتضای چنین ویژگی را می کند (البته هر قاعده ای استثناء هم دارد ). به علاوه، این امر  به معنی آن نیست که  همه مردان در عقل کاملند. ممکن است که مردان نسبت به زنان  از رتبه و  مرتبه عقلی  بالاتری  برخوردار باشند  لکن خود آنهانیز  نسبت به آن عقل تامی که منظور نظر شریعت است وکمال نهایی محسوب می شود ناقص العقلند [واکثرهم لا یعقلون].

ظاهرا به خاطر همین نقص تجربی و عقلی  و حاکمیت احساسات بر دور اندیشی است  که حضرت، نظر  عصبه های خانوادگی مثل عمو ودایی را در امر ازدواج و حمایت دختر، مقدم بر مادر می دانند.

 آنچه از لسان امیر مومنان بیان شد  پیرامون ماهیت وجودی زن است اما آنجا که پای حق یا ملاطفت در میان است حضرت خود از پیش گامان در این خصائل است . به عنوان نمونه ،حضرت خطاب به سربازانی که عازم جبهه نیرد صفین هستند این گونه می فرمایند :« با آنها نجنگيد تا آنها پيشدستی کنند چه اينکه شما بحمدالله ( برای حقانيت خود ) دارای حجت و دليل هستيد و عدم پیش دستی شما حجت ديگری است به سود شما و بر زيان آنان . آنگاه که باذن خدا آنان را شکست داديد فراريان را نکشيد و ناتوانها را ضربت نزنيد و مجروحان را به قتل نرسانيد با اذيت و آزار، زنان را به هيجان نياوريد گر چه آنها به شما دشنام دهند و متعرض آبروی شما گردند و به سرانتان بدگوئی کنند زيرا نيروی تحمل آنها کمتر است و به همين دليل زودتر تحت تاثير واقع مي شوند و به هيجان مي آيند . در زمان پيامبر صلی الله عليه و آله و سلم  به ما دستور داده شده بود که اذیتی متوجه ایشان  نکنیم  با اينکه مشرک بودند و حتی در زمان جاهليت اگر مردی (ازروی ستم)دست به روی زنی بلند مي کرد و سنگ کوچک يا چوبی به او مي زد همين باعث ننگ او و فرزندان او مي شد».(1)



(1)-نهج البلاغه،شماره چهارده از بخش نامه ها.


پاسخ به شبهات رضا فاضلی
پاسخ به شبهات رضا فاضلی 3

بشارت انجیل


اشکال: در آیه  پنج  سوره صف آمده که مسیح گفته بعد از من" احمد "می آید در حالی که در مسیحیت چنین چیزی نیست.


 [وَإِذْ قَالَ عِيسَى ٱبْنُ مَرْيَمَ يٰبَنِي إِسْرَائِيلَ إِنِّي رَسُولُ ٱللَّهِ إِلَيْكُم مُّصَدِّقاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ ٱلتَّوْرَاةِ وَمُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِن بَعْدِي ٱسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمَّا جَاءَهُم بِٱلْبَيِّنَاتِ قَالُواْ هَـٰذَا سِحْرٌ مُّبِينٌ].

پاسخ:

تورات  فعلی تورات منزل  نیست و بعضی  از بخش ها و محتواهای آن به مرور دستخوش مسخ و حذف گشته  .علاوه بر این  دلیلی وجود ندارد که عین عبارت قرانی (و مبشراً برسول یاتی من بعدی اسمه احمد) عیناً در تورات باشد بلکه این  بشارت  می تواند با اشارات و کنایات صورت گرفته باشد .البته بعضی محققین در این مورد ، مباحث کامل  و جامعی ایراد نموده اند که ورود در آن  مستلزم تطویل کلام است .

به عنوان مثال در ترجمۀ عربی تورات قدیم چنین آمده : «جاءاللهُ مِن سینا وَ أشرَقَ مِن ساعیرَ و استَعلَنَ مِن جِبالِ فَارَانَ: خداوند در سینا به انسانها توجه کرد، و در ساعیر تجلّی نمود، و در کوههای فاران ظهور کرد و با کمالش پدیدار گشت». در جای دیگری از تورات آمده که حضرت ابراهیم علیه السلام فرزندش اسماعیل را در فاران رها کرد. پس هدف از فارانِ ذکر شده در تورات، مکّه است.

علاوه بر تورات در انجیل نیز عباراتی آمده که  اشاره به  ظهور پیامبر آخرالزمان دارد .

البته مسئله بشارت در میان پیامبران مسئله ای مرسوم بوده .معمولا پیامبران بزرگ  قبل از وفات ، پیروان خویش را به آمدن پیامبر بعدی وعده می داده اند که اولا بیانگر آن باشد که همه پیامبران حرف و سخنشان یکی است و در طول یکدیگر حرکت می کنند تا با این بشارت ، مانع   از دو دستگی  و مقابله گری های  احتمالی آینده  شوند  و از طرفی نیز چون پیامبران، مامن بشریتند با بشارت به آمدن پیامبر آینده ،پیروان خود را از احساس ترس و تنهایی  ودر نتیجه تزلزل در ایمان دور نگه می داشته اند واینکه راه نبوت و هدایت همچنان مستمر است و اگر ایشان در ایمان محکم نباشند ممکن است دیگرانی در آینده گوی سبقت را از آنان  ببرند.




آیات کشت وکشتار در قرآن:

1- آیه  :"ملعونینَ اینما ثقفوا اُخذوا وقتّلوا تقتیلا ":کفار ، ملعونند پس هر کجا که ایشان را دیدید بکشید .

پاسخ:

در این آیه (با توجه به آیه قبل) حرف از کشتن کفار بما هو کفار نیست بلکه بحث در مورد اهل بغی و کسانی است که  در پی توطئه و جنگ مخفی  علیه حکومت معصوم اند . اهل بغی اعم از مسلمان یا کفارند وحکم هر دو نیز مشترک است یعنی جهاد  و جنگ . پس  کودتا چی  و  شورش گر ی که در پی براندازی حکومت معصوم است  محقون الدم به حساب نمی آید .

اشکال کننده از عبارت "قتلوا تقتیلا " تعبیر به کشتن ظالمانه نموده است لکن این عبارت (مفعول مطلق) تاکیدبر جنگ ومقاتله را نموده  تا زمانی که ایشان  از کار خود دست بکشند . علاوه بر اینکه آورده شدن این کلمه به خاطر رعایت سجع وتوازن در آیات قبل وبعد نیز می تواند باشد .




blue glitter rose flower

2-  آیات  اول سوره توبه  :
[برائة من الله و رسوله الی الذین عاهدتم من المشرکین فسیحوا فی الارض اربعة اشهر و اعلموا انکم غیر معجزی الله و ان الله مخزی الکافرین *و اذان من الله و رسوله الی الناس یوم الحج الاکبر ان الله بری‏ء من المشرکین و رسوله فان تبتم فهو خیر لکم و ان تولیتم فاعلموا انکم غیر معجزی الله و بشر الذین کفروا بعذاب الیم* الا الذین عاهدتم من المشرکین ثم لم ینقضوکم شیئا و لم یظاهروا علیکم احداً فاتموا الیهم عهدهم الی مدتهم ان الله یحب المتقین*فاذا انسلخ الاشهر الحرم فاقتلوا المشرکین حیث وجدتموهم و خذوهم و احصروهم و اقعدوا لهم کل مرصد فان تابوا و اقاموا الصلاة و آتوا الزکاة فخلوا سبیلهم ان الله غفور رحیم].

پاسخ:

 این آیات مربوط به مشرکین و بت پرستان است . پیامبر بارها با مشرکان وطوایف مختلف ایشان  پیمان صلح و عدم تعرض  بست وتا مدتی بعد از فتح مکه نیز همچنان بنای اسلام بر مدارا و عمل به تعهد  بود اما دلایل حکم به قتال با آنها  به دلیل پیمان شکنی خود ایشان بود. بنابراین
جنگ با اهل شرک نه به خاطر به ایمان واداشتن ایشان  بلکه به دلیل فتنه گری و پیمان شکنی آنان است  لکن خداوند در آیه آخر برای ایشان تبصره ای قائل شده که اگر ایمان بیاورند از تنبیه و مجازاتی که به خاطر پیمان شکنی داشته اند عفو می شوند نه اینکه جنگ با ایشان به خاطر به ایمان واداشتن ایشان باشد.


نکته اول: نقض پیمان از سوی پیامبر  تنها مشروط به فعلیت نقض پیمان از سوی کفار نیست بلکه  زمانی نیز که  نشانه های قطعی از ترک تعهد ونقض پیمان مشاهده گردد این اختیار برای ایشان  وجود داشت  که پیشدستی کرده وپیمان را نقض کند[ و اما تخافنّ من قوم خیانةً فانبذ الیهم علی سواءٍ]. (هر چند که احتمال دیگری در این آیه می رود وآن اینکه منظور از "علی سواء" نقض عملی نیست بلکه این است که شما نیز متقابلا  تهدید  بر ترک تعهد کنید واین احتمال، اقوی است ).

نکته دوم: بعضی گفته اند که  پای بندی به تعهد با مشرکین  فقط در زمان اضطراروضعف، لازم الاجراست وحکومت می تواند در وقت قدرت هر زمان که بخواهد وبا اعلان قبلی عهد خود را نقض شده اعلام کند . اما این احتمال با توجه به عبارت  " الا الذين عاهدتم من المشركين ثم لم ينقصوكم شيئا ولم يظاهروا عليكم احدا فاتموا اليهم عهدهم الي مدتهم " احتمالی ضعیف به شمار می آید  به خاطر آنکه لفظ مشرکین در این آیه با آیه اول یک ماهیت دارد پس دلیل اذان واعلان جنگ به مشرکین یا به خاطر نقض عملی پیمان آنها بوده یا به دلیل  خوف از خیانت ونقض پیمان  گروهی خاص از آنها (مثلا فقط مشرکان مکه)یااینکه اگر خوفی هم  در کار نبوده خود پروردگار از ضمیر آنها اطلاع داشته ومی دانسته که ایشان در صدد طرح ریزی نقشه وصدمه به دین  و حکومت  معصومند  لذا پیامبر  را از طریق وحی به این مسئله آگاه نموده  .

نکته سوم: بعضی اختیارات یا وظایف، فقط خاص  حکومت پیامبر و معصوم  است و شامل حکومت غیر معصوم نمی شود بنابراین باید در نظر داشت که بعضی از  این  آیات و اوامر قرانی فقط ناظر به زمان خود  بوده و تسری این نوع اختیارات یا وظایف به دیگران ،خلاف قاعده است.



blue glitter rose flower

3- آقای فاضلی می گوید:

اسلام دین جنگ و کشتار است.از زمانی که پیامبر به نبوت رسید تا زمانی که از دنیا رفت  بیست و هفت  جنگ اصلی داشت .اسلام فقط ایران یا بیزانس یا شمال آفریقا را به زور شمشیر نگرفت . عمده این جنگها برای گرفتن پول وغنیمت بوده وشاهد اینکه  شان نزول سوره انفال  این بود که روی اموال به دست آمده دعوا بود ونمی دانستند چه طور تقسیمش کنند.بیست و پنج  تا سی  در صد مردم عربستان از ترس مسلمان شدند. هفتاد  تا هفتاد و پنج  درصدشان به زور شمشیر مسلمان شدند.



پاسخ:

 جهاد در اسلام دو نوع است :جهاد ابتدایی و دفاعی. اذن و اقدام  به جهاد ابتدایی ،مخصوص  معصوم است یعنی اینکه معصوم می تواند برای رهانیدن  جامعه ای از چنگ حاکمان ظلم وکفر، به آن کشور حمله کند  لکن در هر صورت معصوم نیز نمی تواند کسی را وادار به  ایمان نماید   واگر دعوتی  نیز به سوی دین اسلام باشد از روی خیر خواهی است کما اینکه در قرآن نیز  چنین دعواتی وجود دارد به خصوص دعوت به مشترکات [ یا ایهاالذین اوتوا الکتاب آمنوا بما نزلنا مصدقا لما معکم ].


سوال:  آیا  در صدر اسلام  جهاد  ابتدایی  عملا وجود داشته  یا خیر؟
تاریخ صدر اسلام نشان می دهد که همه جنگهای پیامبر جنبه دفاعی یامقابله به مثل و تنبیه و مجازات   داشته اند و هیچ جنگی  نه جنگ ابتدایی بوده و نه جنگ عقیدتی (به منظور  وادار کردن دیگران به پذیرش ایمان)  . گاه دشمنان حمله می کرده اند وپیامبر  دفاع می نموده  یا آنکه عهد شکنی وفتنه می کرده اند وپیامبر به خاطر دفع  خطر و به دستور خداوند با آنان  وارد جنگ می شده .بنابراین  پیامبر با کسی سر جنگ نداشت بلکه او به کار خود یعنی دعوت به سوی ایمان مشغول بوده و همه این جنگها از ناحیه دیگران علیه پیامبر تحمیل شده است.

اما کشور گشایی ها و جنگهایی  که در زمان خلفاء صورت گرفت اگر بپذیریم که مورد تایید امام معصوم بوده اند می تواند از نوع جنگ  مشروع  محسوب شود  یعنی رهانده  شدن جوامع از یوغ حکام ظالم؛ هر چند که بعد از این کشور گشایی ها اوضاع برای این جوامع تحت تصرف  با حاکمیت حکام ظالم مسلمان یعنی بنی امیه و بنی عباس ،اگر  بدتر نشد فرقی  نیز نکرد  .علاوه بر این، به هیچ وجه نمی توان تایید کرد که هدف این کشورگشایان، گسترش آیین عدل و توحید بوده بلکه آنچه بیشتر مورد تایید است هدف، گسترش قدرت و کسب هر چه بیشتر ثروت بوده است . به هر حال این  خلفاء نه معصوم ونه نماینده معصوم و  اسلام بوده اند پس حملات و کشورگشایی های ایشان هیچ وجه و توجیه تاریخ پسندی ندارد و اگر تایید معصومین در این امر وجود نداشته باشد می توان بر ادعای فاضلی مبنی بر" گسترش اسلام در سایه شمشیر "،صحه گذاشت.زیرا تایید معصوم به معنی موافق بودن مشیت و مصلحت الهی با این امر است هر چند که ما از آن مصلحت نا آگاهیم .بنابراین حساب  عمل خلفا و دیگران از اصل سیاست اسلام ومعصومین جداست .البته از آنجا که اسلام برای تثبیت قدرت نیاز به سرزمین وسیع تر داشته گویا خدا اراده کرده که این  کشور گشاییها توسط دیگران  صورت گیرد تا انتقادات متوجه پیامبر و معصوم نشود یعنی هم به مقصود وهدف برسد و هم خود را تبرئه کند.

نتیجه اینکه ؛هیچ یک از آیات مذکور مربوط به جنگ عقیدتی یا ابتدایی نبوده  بلکه همه از نوع جهاد دفاعی اند.


مسئله پول وغنیمت :

مسلم است که نه در قانون اسلام بلکه در همه  جنگهای دنیا هر آنچه  نصیب لشکریان می شود غنیمت محسوب می گردد .جان و مال دشمن حربی محترم نیست  بنابراین آنچه در جنگ به دست مسلمانان بیفتد از آن ایشان  خواهد بودلکن گاه جنگی صرفا به نیت  گرفتن غنیمت وتصاحب اموال دیگران است وگاه جنگی به خاطر مسائل بالاتر ومهم تر است و به دست آمدن غنیمت نیز  امری فرعی  است .بحث واختلافی بعد از جنگ بدر که اولین جنگ مسلمانان بود بین سپاهیان در گرفت که غنائم به دست آمده از آن چه کسی است که آیه نازل شد وفرمود که غنایم از آن خدا ورسول است[ یسئلونک عن الانفال قل الانفال لله والرسول]   یعنی  فقط خدا و رسولند که می توانند طبق مصالح تصمیم گیرند که این مال کجا خرج شود کما اینکه در همان قضیه ، پیامبر ،همه  غنایم جنگی بدر را بین سربازان تقسیم نمودند .علاوه بر این اصلا یکی از عوامل بروز جنگ بدر این بود که کفاروبت پرستان قریش اموال مسلمانان مهاجر را در مکه تصرف کرده بودند وآنها در مدینه در فقر وتنگدستی به سر می بردند واین جنگ یک نوع مقابله به مثل برای به دست آوردن اموال مسلمانان از دست دشمن بود که با دست پر از سفر تجاری بر می گشتند. درست است که جنگ در راه خداست ولی مسئله غنائم هم امر مهمی است که چگونه وکجا تقسیم شود واگر اختلاف وبحثی در این مورد بوده بجا بوده است.

اگر به قول آقای فاضلی همه جنگهای پیامبر برای گرفتن پول وغنیمت بوده ، پس چرا پیامبر در فتح مکه  هیچ غنیمتی از کسی نگرفت در حالی که در این جنگ بیشترین غنایم در دسترس پیامبر بود واگراسلام دین جنگ ورعب وبی رحمی است پس چرا پیامبر بدترین دشمن خود یعنی ابوسفیان را بخشید ودر فتح مکه ،عفو عمومی صادر کرد؟

مطلب بعد در مورد آماری است که آقای فاضلی ارائه می دهد ومی گوید بیست و پنج  در صد مردم عربستان از ترس مسلمان شدند وبقیه هم به زور شمشیر.

اولا مصدر و سند این آمار معلوم نیست.ثانیا اینکه  پیامبر کسی را مجبور به همراهی در جنگها نمی کرد وبا این حال هزارن نفر از روی عشق وعلاقه در کنار پیامبر علیه دشمن می جنگیدند. اگر ایمان مردم به پیامبر عاشقانه نبودپس چرا در جنگ بدر سپاه سیصد نفری بر سپاه نهصد نفری قریش پیروز شد  و مگر  اساس  هجرت پیامبر از مکه به مدینه جز  به خاطر دعوت مردم مدینه از شخص پیامبر بود که حتی خود  برای بیعت با او به مکه می آمدند. مگر  در طول سیزده سالی که پیامبر تحت بدترین شرایط در مکه زندگی کرد  دست به شمشیر برد پس این همه ایمان آورنده جز بر اساس درک و عشق به وی ایمان آوردند؟ از ان سو جنایتها و خیانتها و فتنه ها و  آزار و اذیتها و شکنجه هایی که در طول بیست و سه سال بر پیامبر و یاران او رفته نیز باید ملاحظه شود و یک طرفه به قضاوت ننشینیم.البته شکی نیست که همه ایمان آوردگان در ایمان خود قوی نبوده اند و همه ایشان با یک انگیزه واحد اسلام نیاوردند و بعضا سستی ها و تمردهایی نیز داشته اند  ولی به هر حال هیچ کس در سایه شمشیر به ایمان نگروید .

در این جنگها به همان اندازه که از سپاه دشمن کشته شده  از سپاه مسلمانان نیز کشته و زخمی بر جای مانده  وحتی در بعضی جنگها مثل جنگ موته و اُحد ،سپاه اسلام متحمل شکست نیز شد .علت بروز جنگ موته این بود که فرستادگان پیامبر به سوی سرزمین ذات الطلوع که پانزده  نفر بودند همگی به جز یک نفر به دست کفار کشته شدند همچنین فرستاده دیگر پیامبر به نام حارث عمیر ازدی که با نامه‌ای از طرف پیامبر به سوی فرمانروای شام در حرکت بود در دهکده موته به دست شرحبیل که فرماندار سرزمین‌های مرزی بود، به شهادت رسید. به ‌دنبال این حوادث، پیامبر اکرم فرمان جهاد صادر کرد و سه هزار نیروی مسلح جهت شرکت در جنگ، اعلام آمادگی کردند.
پیامبر فرمود:
« به منطقه‌ای که در آن سفیر اسلام را کشته‌اند، می‌روید؛ اگر اسلام آوردند که انتقام نمی‌گیرید (جنگ برای اسلام آوردن نبوده بلکه برای تنبیه بوده لکن اسلام آوردن تبصره ای بوده که باعث می شده مسلمانان از قتال با آنان خودداری کنند چرا که  جرم قبل از ایمان بخشیده می شود )وگرنه با آنان نبرد می‌کنید. با راهبان و زنان و کودکان و پیران نیز کاری نداشته باشید.»

اما در این جنگ سپاه اسلام در مقابل سپاه تا دندان مجهز روم نتوانست کاری کند وهمه فرماندهان این سپاه وعده زیاد دیگری به شهادت رسیدند وسربازان باقی مانده  به سوی مدینه باز گشتند.

غزوه تبوک : علت اصلی این جنگ تعرضات وتهدیداتی بود که از سوی روم متوجه مرزهای اسلام می شد پیامبر پس از تهیه سپاه سی هزار نفری وتحمل مشقات فراوان وگرمی هوا وکمبود غذا که حتی گفته اند یک عدد خرما را چند نفر می مکیدند ومی خوردند خود را به مرزهای روم رساند .دشمن ترسید وعقب نشینی کرد پیامبر با آنکه می توانست آنها را تعقیب کرده وشهرهایشان را تصرف نماید واز آنها انتقام گیرد وبا غنیمت هنگفت بر گردد این کار را نکرد و به امضای صلح نامه وگرفتن تعهد مبنی بر عدم تعرض از فرمانروایان مرزی اکتفا نمود.
همچنین جنگهای پیامبر باطوایف یهود همه ریشه در پیمان شکنی وتعرض وقتل وفتنه جویی آنها داشته(1)  .بسیاری از این  جنگها نیز به دستور خدا و از منبع وحی  صورت گرفته   ونه با اراده خود پیامبر.


blue glitter rose flower

4-آیه بیست و نه توبه :"قاتلوا الذين لا يومنون بالله و لا باليوم الاخر و لا يحرمون ما حرم الله و رسوله و لا يدينون دين الحق من الذين اوتوا الكتب حتى يعطوا الجزية عن يدٍ و هم صاغرون ":قتال وکارزار کنید با کسانی که به الله واحکام او ایمان ندارند همچنین بکشید آن دسته که خود اهل کتاب هستند  چون هر آنچه را که خدا ورسولش حرام کرده حرام نمی دانند وبه  دین حق نمی گروند مگرآنکه قبول کنند که با خفت وخواری وذلت به اسلام باج یعنی جزیه بدهند.

( بنابراین صحبت ومشکل اصلی روی پول بوده ).


پاسخ:
 مسئله جزیه مربوط به مشرکینی است  که در جامعه اسلامی زندگی می کنند پس ایشان  یا باید به جرگه اهل ایمان بپیوندند  (تحت انقیاد به هر نوع شریعت آسمانی ) و یا به عنوان بیگانه ، به حکومت اسلامی جزیه  بپردازند.بنابراین  منظور همه  اهل کتاب نیستند بلکه اهل کتابی اند که  عملا به سوی عقائد شرک آمیز یا کفر آلود  متمایل شده اند  آنگونه که بسیاری از خود افراد به ظاهر مسلمان نیز این چنینند و عملا متمرد محسوب می شوند . پس اینها اهل کتاب واقعی نیستند بلکه به دروغ خود را همرنگ اهل کتاب کرده اند  .حال این افراد در وهله اول مجبور به دادن جزیه  می گردند بدون آنکه  کسی  حق تعرض  به عقائد ایشان را داشته باشد  و اگر از دادن آن  ابا کنند آنگاه حکومت با ایشان وارد قتال می شود  .

البته ممکن است  منظور از "اوتواالکتاب" در این آیه ، نه اشاره به متمردین از دین و  توحید بلکه اشاره  به کفار و مشرکین اصلی باشد که دین و کتاب بر ایشان عرضه شده ولی ایشان نپذیرفته اند پس در این صورت اگر ایشان با حکومت اسلامی سر جنگ نداشته باشند  طبق اصل" لا اکراه فی الدین" تهدیدی نیز بر ایشان  به خاطر کفر و شرکشان نیست وفقط یاید جزیه (مالیات مخصوص)بپردازند در غیر این صورت حکومت با آنان وارد قتال می شود  تا زمانی که به امر جزیه گردن نهند. 

پس  در شریعت اسلام حتی مشرک و بت پرست نیز مجبور به پذیرش اسلام  نیست  و در صورتی که به قوانین جامعه احترام گذاشته  و مزاحمتی ایجاد نکنند  و جزیه دهند جان و مال و ناموس ایشان  تحت حمایت خواهد بود .

 دین حق ،آن چنان که بعضی مفسرین گفته اند اضافه صفت به موصوف نیست بلکه اضافه حقیقیه است ومنظور پای بندی به مقررات وشئون اجتماعی اسلام ومحرمات عمومی در جامعه و پرداخت مالیات  است .

آقای فاضلی  گمان کرده  که هدف از قتال فقط گرفتن جزیه است؛ خیر هدف به تسلیم واداشتن ایشان به رعایت قوانین جامعه دینی معصوم است لکن جزیه، ذکر خاص بعد از عام است یعنی  یکی از موارد ادای دین نسبت به دین حق، پرداخت مالیات و  جزیه است .

" وهم صاغرون": کافر و مشرک ، شان و خلاقی نیز نزد پرودرگار و ومومنین ندارد  و این ذلت، تنبیهی است برای آنان تا  حد و جایگاه خود را مساوی با ایمان آورندگان به خدا ندانند.


(1)-  به عنوان مثال پیامبر بعد از استقرار در مدینه با یهودیان که سه طایفه به نام بنی قینقاع ،بنی نظیر وبنی قریضه بودند معاهده عدم تعرض و عدم خیانت بست و طبق این معاهده  تمام حقوق شهروندی آنان در حکومت اسلامی به رسمیت شناخته می شد  ولی سرانجام  همه این طوایف  پیمان شکنی نموده  و با مشرکان و دشمنان متحد شدند.بنی قینقاع در جنگ بدر عهد خود را نقض کردند و در ابتدای امر، مسلمانی را به قتل رساندندوبعد هم به شورش پرداختند.بنی قین قاع  بعد از خیانت در قضیه بدر و گذشت پیامبر از ایشان  (که فقط به اخراج آنان از مدینه رضایت داد ) ، دوباره مشرکین را تحریک کردند و جنگ احد را به راه انداختند. بنی نظیر نیز   پس از شكست مسلمانان در جنگ احد  به گمان اينكه سپاه اسلام ضعيف شده ، درصدد شورش در مدينه و قتل پيامبر  برآمدند  و در جنگ احزاب در کنار مشرکین قرار گرفتند  .يهود بني قريظه نيز كه با مسلمانان پيمان صلح بسته بودند عهد خود را نقض كرده به ساير يهوديان و مشركين قريش پيوستند.يهود بني قريظه در جنگ احزاب نقش ستون پنجم دشمن را بر عهده داشت و مسلمانان را از پشت سر تهديد مي كرد.آنان قصد داشتند با دو هزار  سرباز از داخل قلعه وارد مدينه شده و خانه ها و زنان و كودكان مسلمانان را به غارت ببرند که این نقشه با هوشیاری پیامبر شکست خورد .پيامبر در برابر پيمان شكني و خيانت يهوديان بني قين قاع و بني نظير از آنان خواست كه مدينه را ترك كنند و از جامعه مسلمانان خارج شوند(در صورتي كه مي توانست مطابق پيمان نامه و حکم تورات عمل كند یعنی  مردان جنگجوی آنها را اعدام  و زنانشان را اسیر و اموالشان را ضبط كند ) و فقط  با بنی قریظه مطابق با معاهده بر خورد کرد، آن هم با حکمیت سعد بن معاذ. 





پاسخ به شبهات رضا فاضلی
شبهات فاضلی 4


5- آیه بیست و سه توبه :"یا ایها الذین آمنوا لا تتخذوا آبائکم و اخوانکم اولیاء ان استحبواالکفر علی الایمان و من یتولهم منکم فاولئک هم الظالمون ": ای اهل ایمان ؛ پدران وبرادران خود را نباید دوست بدارید اگر آنها کفر را بر ایمان بر گزینند و هر کس که آنها را دوست بدارد بی شک ستمکار است.


پاسخ:

منظور آیه ،عدم دوستی با کسانی است  که به خدا ایمان ندارند .آیه ،منع از دوست داشتن عادی نمی کند بلکه دوستی از نوع ولایت پذیری را منع می نماید زیرا طبعا کسی نمی تواند عشیره خود را  دوست نداشته باشدلکن این دوستی باید در محدوده ای خاص خلاصه شود آنچنان که نوح (ع) نیز  در هنگام عذاب به خاطر حس وشفقت پدری همچنان برای فرزند خود دعا می کرد و دل می سوزاند لکن در نهایت تسلیم حکم خداوند شد که:"  انه لیس من اهلک إنه عملٌ غيرُ صالح فلا تسألنَ ما لیس  لك به علمٌ" .پس  همان طور که مفسرین گفته اند منظور،دوستی است که مانع ازعمل به  حکم خدا شود یعنی در جایی که تضاد بین حس شفقت و دوستی بااجرای حکم الهی است انسان باید تابع حکم خدا باشد واحساسات خود را بر حق و عدالت فائق نگرداند آنچنانکه قرآن در مورد پدر ومادر مشرک می گوید  که اگر آنان تلاش بر این نمودند که انسان را به شرک وادارند نباید از آنان اطاعت کرد لکن باید با آنان خوش رفتاری حسن سلوک به خرج داد[و ان جاهداك على ان تشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما و صاحبهما فى الدنيا معروفا] . ارج و احترام پدر ومادر آن قدر بالاست که حتی در صورت کفر وشرک نیز حق قطع رحم و بد رفتاری با آنها وجود نداردو عدم اطاعت از آنان  جز در آنچه خلاف دین شخص است جایز نیست.

 این آیه به آیه بعد مرتبط است که در آن ، بحث از جنگ وجهاد است پس  این حکم مربوط به زمانی است که  بین عمل به دستور  خدا وتبعیت از احساسات عاطفی وخانوادگی تضاد ایجاد شود . دوست داشتن یا نداشتن امری اختیاری نیست بلکه منع از تفوق احساسات در مرحله عمل، مراد است. جریان این بوده که وقتی مسلمانان مهاجر امر به جهاد با مشرکین مکه شدند از طرفی ممکن بود در میان اینها اقوام وخویشان خودشان هم باشند واز طرفی اموال وخانه های آنان در مکه که به دست مشرکان بود دیگر به آنان مسترد نمی شد واین تا حدی  آنها را نسبت به وظیفه جهاد سست و مردد کرده بود که این  دو آیه نازل گردید.



blue glitter rose flower

6- آیه صد و بیست و سه   توبه: "یا ایها الذین آمنوا قاتلواالذین یلونکم من الکفار ولیجدوا فیکم غلظة":قتال کنید با  کافران  تا جدیت و خشم شما را در شما احساس کنند.

پاسخ:

این آیه  مربوط به زمان جنگ است ودر جنگ هم کسی  حلوا تقسیم  نمی کند. هر سپاهی سعی می کند طوری خودرا در مقابل حریف نشان دهد که بیشترین رعب وترس را در جبهه مقابل ایجاد کند واینکه گفته کافران را بکشید مراد کافر بما هو کافر  نیست بلکه کافر حربی است وگرنه در مورد مسلمان حربی نیز همین موضوع صدق می کند  واین غلظت ونشان دادن قوت نیز در هنگام جنگ است .



blue glitter rose flower

7- سوره محمد آیه چهار : " فاذا لقیتم الذین کفروا فضرب الرقاب حتى إذا أثخنتموهم فشدّوا الوثاقَ فإمّا مناً بعد وإما فداءً حتى تضع الحربُ أوزارها ":کفار را در هر کجا که یافتید بکشید پس چون بر ایشان مسلط شدید اسیران را به بند کشید پس آنگاه یا بر ایشان منت گذاشته و آزادشان کنید و یا در قبال فدیه رهایشان سازید   .

پاسخ:


 همان طور که بعضی مفسرین گفته اند ضرب الرقاب کنایه از قتل است نه اینکه حتما سرهایشان زده شود .باز منظور در این آیه، کافر بما هو کافر نیست بلکه کافران حربی اند .باز آقای فاضلی گمان کرده که هدف جنگ ،گرفتن فدیه و پول است.خیر ؛ فدیه مسئله ای است مربوط به اسرای جنگی  .حکومت  دو اختیار دارد یکی اینکه طبق تشخیص خود ورحمت اسلامی آنها را بدون فدیه آزاد کند (در صورتی که ضعیف ومستضعف باشند)یا اینکه از ایشان  غرامت گرفته شود. این فدیه باج نیست بلکه همان طور که مفسرین گفته اند غرامت جنگی است .


blue glitter rose flower


8-"انما جزاء الذين يحاربون الله ورسوله ويسعون في الارض فسادا ان يقتلوا او يصلبوا او تقطع ايديهم وارجلهم من خلاف او ينفوا من الارض ذلك لهم خزي في الدنيا ولهم في الآخرة عذاب عظيم".

 این آیه ریزه کاری ها ومباحث فقهی خاصی دارد . این آیه در مورد اهل بغی است  اعم از باغی مسلمان و غیر مسلمان.  کسانی که علیه حکومت دست به قیام مسلحانه می زنند  جزای ایشان یکی از موارد چهارگانه عذاب در آیه است .لکن  ،جای بحث است که اعمال  مجازات قتل و قطع دست و پا ی خلاف  فقط در مورد باغیان علیه حکومت معصوم است یا شامل حکومت غیر معصوم نیز می شوند که اقوی، احتمال اول است مگر آنکه عملا دست به کشتار زده  و جنایتی مرتکب شده باشند.

نکته پایانی:

 رحمت  خداوند  بر غضب او سبقت وپیشی دارد [ سبقت رحمته غضبه]. جنگ وپیکار نیز زمانی لازم می آید که جامعه تمام تلاش خود را برای عدم وقوع  به کار گیرد وموثر واقع نگردد چنانکه  امیر مومنان  قبل از جنگ به ارشاد ونصیحت جبهه مقابل می پرداخت وتا حجت را بر آنها تمام نمی کرد وتا زمانی که دشمن جنگ را شروع نمی نمود   دست به شمشیر نمی برد. اسلام دین صلح است ولی زمانی  که دشمن جنگ را بر او تحمیل کند با قاطعیت وصلابت در مقابل او صف آرایی می کند.

البته ناگفته نماند که بیان الهی در مورد قتال ومجازات در این آیات  نوعی تهدید است که دشمن احساس ترس وخطر کند تا کار اصلا به جنگ کشیده نشود . این  سیره رجز خوانی و تهدید گری در هنگام خطر، همه جای دنیا وجود دارد  یعنی هر کشوری که در معرض خطر حمله قرار می گیرد  از هر بیان ومانوری برای تهدید وترساندن دشمن ودر نتیجه کاهش روحیه وکم کردن ضریب حمله استفاده می کنند حتی  در مورد مجازات های  اهل بغی  (انما جزاء الذين يحاربون الله ورسوله ...) در صدر اسلام ،شنیده نشده که دست و پای کسی عملا قطع شده باشد چون در مرحله عمل رافت  انسانی  ایجاب می کند که تا حد ممکن عذاب اشد به کار گرفته نشود  .

فلسفه مجازات:

خدا انسان را برای بندگی و طاعت ونزول نعمت و رحمت خویش خلق کرده لکن زمانی که انسان با اختیار خویش راه عصیان و طغیان را بر می گزیند راهی جز مجازات باقی نمی ماند  مثلا انسان ،فرزند به وجود می آورد برای عشق ورزیدن و انس ؛ پس اگر گاه مورد تنبیه واقع می شود به دلیل عصیان گری و طغیان خود اوست  .

نمونه ای از قوانین جنگی اسلام:

در هنگام جنگ ،قطع درخت وخراب کردن خانه ها وکشتن حیوانات  وارسال آب بروی آنها جایز نیست مگر آنکه تنها راه دفاع ، منوط به این امور باشد .قتل کودکان وزنان ومجانین   جایز نیست هر چند که در جنگ به سپاهیان خود یاری رسانند. مثله کردن کشتگان دشمن ممنوع است.  قتل پیرمردان در صورتی که به دشمن یاری نرسانند جایز نیست. در قانون جنگی اسلام از  شبیخون زدن به دشمن وریختن سم درآب یا غذای آنان  نهی شده و به احترام رسم وسنت اعراب مبنی بر حرمت جنگ در ماههای چهارگانه، این چهار ماه در اسلام نیز حرام دانسته شده اند.


مسخ در قرآن:


در قران آمده که  ما گرفتن ماهی را در روز شنبه بر بنی اسراییل حرام کردیم ولی چون ایشان به آن اعتنا نکردند آنها را مسخ کرده و تبدیل به میمون نمودیم.آیا این حکم ، نوعی مسخره بازی با انسانها نیست و چگونه چنین مسئله ای  با  رحمت خداوند سازگار است؟

پاسخ:

سیره الهی بر صبر و حلم و دادن  مهلت به نافرمانان وگردنکشان است  وتا خداوند حجت را بر کسی تمام نکرده به عذاب مبتلایشان نمی کند [وما کان الله لیضل قوما بعد اذ هداهم حتی یبین لهم مایتقون ]ولی زمانی هم که عذاب  نازل شود چیزی جلودار آن نخواهد بود  وعدالت نیز اقتضایی جز این ندارد.خداوند به گردن همه انسانها حق نعمت و  نمک و دست پروردگی دارد و زمانی که دست پرورده به جای شکر و احترام از در مکر و تمسخر با خداوند در می آید  پس انتظاری جز غضب الهی بر خود نباید داشته باشد.

عذابهای خداوند متنوع و گوناگون است و گاه  متناسب با نوع نافرمانی است  [ فَكُلًّا أَخَذْنَا بِذَنبِهِ فَمِنْهُم مَّنْ أَرْسَلْنَا عَلَيْهِ حَاصِبًا وَمِنْهُم مَّنْ أَخَذَتْهُ الصَّيْحَةُ وَمِنْهُم مَّنْ خَسَفْنَا بِهِ الْأَرْضَ وَمِنْهُم مَّنْ أَغْرَقْنَا... ].ازجمله مجازاتهای الهی " مسخ" است که گاه فرد یا گروهی ممکن است به خاطر شدت وحدّت کفر ونافرمانی به چنین عذابی گرفتار شوند . قوم مذکور نیز امر  خدا را به مسخره گرفتند خدا نیز با مسخ کردنشان ایشان  را به مسخره گرفت [الله یستهزی بهم ویمدهم فی طغیانهم یعمهون].

یکی از اقوام سرکش ونافرمان تاریخ انبیا، قوم بنی اسراییل بوده اند .با اینکه خداوند بارها به آنها لطف وعنایت می کرد وایشان را مورد عفو و رحمت قرار داده ویا از دست ستمگران نجاتشان می داد اما دوباره به بهانه گیری و نافرمانی و حتی کفر به خدا باز می گشتند به خصوص در عهد موسی علیه السلام که جریان الطاف خداوند بر ایشان ونافرمانی هاوبهانه جوییهای آنها بارها در قرآن ذکر شده است. مرحمت خداوند در حق این قوم تا آنجا بوده که ایشان را سرآمد بر تمام اقوام کرده بود [ یابنی اسرائیل اذكروا نعمتي التي انعمت عليكم و اني فضلتكم علي العالمين] لکن ایشان  در مقابل ،  سیره نافرمانی، استهزا،کفر وبهانه جویی را پیش می گرفتند وحتی  انبیاء ورسولان  خویش را به قتل می رساندند[ویقتلون الانبیاء بغیر حق].

اين سرگذشت نیز  مربوط به جمعى از بنى اسرائيل است كه در ساحل يكى از درياها  زندگى مى كردند و از طرف خداوند به عنوان آزمايش و امتحان دستورى به آنها داده شد و آن اينكه صيد ماهى را در  روز شنبه تعطيل كنند زيرا روز شنبه روز تعطيل آنها بود و وظيفه داشتند که در این روز دست از كار و كسب و صيد ماهى بكشند و به  عبادت  بپردازند، اتفاقا ماهیان که در آن   روز احساس امنيت بیشتری می کردند دسته دسته به روى آب ظاهر مى شدند اما در روزهاى ديگر كه صيادان در تعقيب آنها بودند در اعماق آب فرو مى رفتندو اثر چندانی از آنها نبود [اذ تاتیهم حیتانهم یوم سبتهم شُرّعاً و یوم لا یسبتون لا تاتیهم].اين موضوع خواه جنبه طبيعى داشته  و يا يك جنبه فوق العاده و الهى ، وسيله ای بود براى امتحان و آزمايش اين جمعيت .بالاخره  هوا پرستی بر اکثر ایشان غلبه کرد و برای اینکه هم  به مقصود خود برسند و هم  به خیال خود خدا را فریب دهند  غروب روزهای شنبه راه بازگشت ماهیان را از حوضچه ها  می بستند و روز یکشنبه به صید آنها می پرداختند تا در ظاهر بگویند که ما در روز شنبه ماهی نگرفتیم .خداوند نیز در قبال این حقه بازی و میمون صفتی ایشان را تبدیل  به همان چهره  باطنی و برزخی شان نمود  [فلما عتوا عما نهوا عنه قلنا لهم كونوا قردة خاسئين ] ولی اینکه این مسئله تا چه اندازه با رحمت و بزرگ منشی خداوند سازگار است بحثی دیگر است لکن از جهت عدل  الهی  ایرادی در آن نیست.







پاسخ به شبهات رضا فاضلی
شبهات رضا فاضلی 5


دلایل تغییر قبله

سوال :چرا خدا ناگهان هوس کرد که  قبله را از سمت اورشلیم به سوی مکه تغییر دهد؟
اگر قرآن از ازل در لوح محفوظ بوده چرا  خدااز همان ابتدا تصمیمش را نگرفته که بالاخره قبله کجا باشد.
جالب اینکه  در  این آیات  به پیامبر گفته می شود "صورتت را به سوی مسجدالحرام برگردان" در حالی که در آن زمان هنوز مسجدالحرام ساخته نشده بود!

پاسخ:

تغییر اراده وحکم ،  در مورد انسان و خدا هم می تواند از نوع نسخ و هم از نوع  بداء باشد. بر خلاف متکلمین شیعه که معتقد به محال بودن بداء در مورد خداوندند اما نظر ایشان بر استدلال  محکمی مبتنی نیست.

فرق نسخ وبداء: نسخ یعنی سرآمدن یک قانون وحکم به خاطر تغییر شرایط سبب ساز بیرونی ، وبداء یعنی تغییر حکم و نظر  به خاطر  ناکارایی  حکم یا  خطای در رفتار یا  اشکال در  قانون تاسیس شده.  در واقع بداء ،دفع حکم است ونسخ ،رفع حکم.

البته ما معتقدیم که  تغییر قبله از نوع نسخ است یعنی هم قانون قبلی درست بوده وهم قانون جدید. قانون قبلی ناظر به مقتضیات ومصالح زمان خود بوده وقانون جدید نیز ناظر به مصالح ومقتضیات زمان جدید . علم ازلی  خدا نیز  به هردو تقدیر وحکم تعلق داشته . گاه یک قانون عوض می شود به خاطر آنکه از اول نارسا وناقص بوده وگاه قانون جدیدی وضع می شود نه به خاطر آنکه قانون قبلی اشکال داشته .  قانون در زمان وشرایط خود درست بوده ولی  زمان و  شرایط جدید، قانون جدید می طلبد .

دلائل تغییر قبله   :

1-از آنجا که سکنی وزندگی اکثر پیامبران به خصوص پیامبران بنی اسرائیل حول وحوش بیت المقدس ومصر وشامات وعراق بوده وبا این خانه مانوس تر ونزدیک تر بوده اند لذا خداوند برای تسهیل امر عبادی آنان  بیت المقدس را خانه وعبادتگاه مقدس ایشان  قرار داد .پس اولی این است که  قبله هر شریعتی در بطن سرزمین و پایگاه آن شریعت باشد.

2-مسلم است در جایی که عظمت وقداست خانه کعبه از همه  مساجد وعباد تگاهها  بیشتر است اولویت قبله با این مکان است [انّ اوّل بیتٍ وُضع للناس للّذی ببکة مبارکاً وهدیً للعالمین ]لکن از آنجا که در ابتدا اسلام پایگاه وقدرت چندانی نداشت مشترکات مذهبی می توانست یکی از راهبردهای ایجاد مسالمت بیشتر با   مسیحیان ویهودیان  باشد ولی بعدا که اسلام قدرت یافت اراده الهی بر این تعلق گرفت  که اسلام در بعضی مناسک از جمله مسئله قبله مستقل از دیگر شرایع  شود به خصوص آنکه بعضی از یهودیان به پیامبر  ایراد می گرفتند که تو تابع قبله ما هستی وپیامبر (ص) همواره از این شماتت  اندوهناک بود و بعضی شبها روی مبارک به طرف آسمان می گرداند و در دل با خدا نجوا می کرد  تا اینکه روز شانزدهم محرم سال دوم هجری که  ایشان در  مسجد بنی سلمه مشغول نماز ظهر به جماعت بود  جبرئیل امین فرود آمد و دستور تغییر قبله از بیت المقدس به مسجد الحرام را به وی ابلاغ نمود [ قَد نَرَی تَقَلُّب وَجهَک فِی السّماء ، فَلَنُولینّکَ قِبلَهَ تَرضَیهَا فَوَلَّ وَجهَکَ شَطرَالمَسجدِالحرام و حَیثُ ما کُنتُم فَوَلّوا وُجُوهَکُم شَطرَهٌ و اِنّ الذّینَ اوتوا الکتابَ لَیَعلَمونَ اَنُّه الحَقُّ مِن رَبّّهِم و ما اللهُ بِغَافلٍ عمّا یَعملون ] .

جبرئیل دست پیامبر را گرفت و به سوی کعبه  برگردانید و این حادثه بعد از بازگشت ایشان از جنگ بدر در سال دوم هجری اتفاق افتاد و آن مسجد به « ذو قبلتین » معروف شد .

در واقع ، مبنای تغییر قبله ، بر اساس در خواست پیامبر و استجابت الهی بود  و هیچ ندامت و اصلاح خطایی در کار نبوده است .

3- این مسئله همان طور که قرآن بدان اشاره کرده است از جهت امتحان مسلمانان نیز بوده که معلوم شود چه کسی مطیع است وچه کسی بر حکم خدا می تازد.

[وما جعلنا القبلة التی کنت علیها الا لنعلم من یتبع الرسول ممن ینقلب علی عقبیه وان کانت لکبیرة الا علی الذین هدی الله ....]


 پاسخ اشکال دوم :

مسجد الحرام به حریم خانه کعبه وگاه به خود مکه گفته می شود. گویا اشکال کننده  گمان کرده که مسجد همیشه به بارگاه ومناره خاص اطلاق می شود .مسجد یعنی مکان سجده وعبادت وکلمه حرام نیز به معنی حرمتهایی است که این محل وجایگاه داراست بعدا که در کنار این خانه ،مسجد ساخته شد این مسجد نیز به تبع همان عنوان، مسجد الحرام نام گرفت لکن کلمه مسجد الحرام اعم ازبارگاه ومناره خاصی است که در آنجا ساخته شده است .




معنی دبر ودابر در قرآن

در سوره های انعام، اعراف ، انفال و حجر، الله  تهدید به جر دادن  بندگانش میفرماید! چرا که در این آیات به وضوح عبارت "قـُطِع دابــِر هم " و یا عبارت "قـُطِع دابر القوم الذین ..." را بکار می برد .

این عبارت زشت را البته مفسرین فریبکار سعی کرده اند به شکلهای دیگری تفسیروتعبیر کنند تا شاید به خیال خودشان حرفهای الله را تصحیح کنند اما کمی دانستن زبان عربی کافیست تا هرکسی به اصل موضوع پی ببرد.

پاسخ:

این تفسیر از عدم آگاهی صحیح آقای فاضلی  به زبان عربی ونوع استعمالات واصطلاحات آن دارد .وی جمود روی لفظ به خرج داده و فرق معانی لغوی و اصطلاحی را تمییز نداده است.

توضیح اینکه:بعضی لغات دارای دو معنا هستند یکی معنای لغوی ویکی اصطلاحی یا منقول. معنای اصطلاحی معمولا مشهورتر است وباید بین معنای لغوی واصطلاحی نیز رابطه وپیوند معنایی وجود داشته باشد واین رابطه یا رابطه جزو است یا اعم یا لازم ویا ملزوم . مثلا کلمه جن در زبان عربی یک معنای لغوی دارد وآن پوشش وپوشیدگی است واین کلمه به موجودی خاص نیز اطلاق می شود به خاطر اینکه آن موجود ، پنهان ونادیدنی است. این معنای خارجی  نسبت به معنای لغوی اخص به حساب می آید.حال از بس که این کلمه  در آن معنای خاص  استعمال شده  که دیگر معنای لغوی آن به ذهن نمی آید .  یا مثلا کلمه "حج" ،  در زبان عربی لغتا به معنی رفتن وطی طریق کردن است لکن چون غالباً در مورد رفتن به مکه استعمال شده کم کم در آن معنی منحصر شده است. بین این معنای اصطلاحی ومعنای لغوی نیز ارتباط اعم واخص وجود دارد.همچنین مثلا  کلمه "ذکر"که در لغت به معنی مرد است  کم کم در عرف به معنای آلت مردی استعمال شده است. وقتی که این کلمات را می شنویم اگر قرینه معینه ای در کار نباشد اصل براین است که معنای لغوی مراد است واراده معنای اصطلاحی یا عامیانه هر چند که مشهورتر از معنای لغوی باشد نیاز به قرینه دارد. کلمه دبر نیز  همین گونه است .این کلمه لغتا در زبان عربی به معنی پشت ودنباله است ولی از آنجا که در معنای مقعد بیشتر استعمال شده وقتی که این کلمه را می شنویم هر دو معنای اعم واخص می تواند مورد نظر باشد .بنابراین در قرآن کلماتی به کار رفته که گاه  معنای منقول مورد نظر است وگاه معنای اصلی؛ مثلا  معنای اصطلاحی  صلاة یعنی  منسک خاص عبادی ولی این کلمه  لغتا به معنی دعاست  مانند:" وصل علیهم انّ صلوتک سکنٌ لهم" یا  "کلٌ قد علم صلاته وتسبیحَه".


دبر در معنای لغوی به معنی ظهر و پشت و دنباله هر چیز است لکن در معنای عامیانه بیشتر روی مصداقی خاص استعمال شده است .همچنین از این کلمه مشتقاتی مثل تدبیر ، مدبر ، ادبار، دبیر، و... ساخته می شود که همه با اصل و مصدر خود اشتراک معنوی  دارند مثلا مدبر یعنی کسی که در وراء وپشت قضیه وحادثه وامری پنهان است وآن را مدیریت وهدایت می کند وادبار یعنی پشت کردن .

 کلمه دابر نیز  که از ریشه دبر است در فرهنگ لغت عرب به معنی تابع و دنباله است مانند" فقطع الله دابرهم: ای: افناهم عن آخرهم "پس معنی فقطع دابر ... یعنی دنباله وریشه ونسل وحرث آنان قطع شد .درلغت عرب هر کجا که لفظ دبر با لفظ قطع همراه شود به معنی فنا ونیستی ونابودی است حال اگر به گفته شما ،مفسرین پنهان  کاری کرده اند چه دلیلی دارد که اهل لغت نیز واقعیت  را مخفی کنند؟

ثانیا: معنی ای  که آقای فاضلی بیان نموده  با کلمه "قطع" در آیه نمی سازد چون آیه  می گوید قطع می کنیم و نمی گوید که پاره می کنیم .اگر به معنی پاره کردن بود  می باید به جای کلمه "فقطع" می گفت :" فجُرَّ" .بعد هم وی دابر را جمع دبر گرفته در حالی که جمع دبر ،ادبار است و دابر اسم فاعل است که معنای مفعول می دهد وجمعش دوابر است و هر جا که در قرآن لفظ دبر آمده معنی لغوی آن مراد  است  مثل:

"واستبقا البابَ وقدّت قميصُه من دُبُر"

"ومن يولّهم يومئذٍ دبُره الا متحرفاً لقتالٍ او متحيزاً الي فئةٍ فقد باءَ بغضبٍ من الله ..."

"ثم ادبرَ واستكبر"

"والليل اذ ادبر"

"يقطعُ دابر الكافرين"

"فقُطع دابر القوم الذين ظلموا والحمد لله رب العالمين"

"وقضينا اليه ذلك الامر انَّ دابرَ هولاء مقطوعٌ مصبحين"

این اشتباه درتشخیص معنای لغوی واصطلاحی گاه در زبان فارسی نیز  ممکن است برای بعضی پیش آید . نمونه اش حکایت آن  مستشرق  اروپایی  است که  در بخشی از خاطرات سفر خود به ایران می نویسد " ایرانیها رسم بسیار عجیبی دارند؛ آنها زمانی که به هم می رسند یکی از سوالاتی که در احوالپرسی از یکدیگر می کنند این است که : آیا بینی شما چاق است؟"

این آقای اروپایی هر چند آشنایی معمول به زبان فارسی داشته ولی  با  بعضی اصطلاحات عامیانه  آشنا نبوده و متوجه نشده  که اینجا نه دماغ به معنی بینی است ونه چاق به معنی فربه ،بلکه دماغ به معنی لغوی یعنی مزاج وحال وچاق نیز  به معنی خوب و سرحال   بودن است که با چاق به معنی فربه فقط اشتراک لفظی دارد ووقتی به کسی  می گوییم که  دماغت چاقه ؟  یعنی "حالت چطوره"  ؟





ناسخ و منسوخ و لوح محفوظ

از یک طرف خدا می گوید که این قرآن از ازل "فی لوح محفوظ" بوده و از طرف دیگر در قرآن، آیات ناسخ ومنسوخ وجود دارد .بنابراین  آیاخدا نمی توانست همان روز که این قرآن در لوح محفوظ بود آن را ویراستاری کند که در اینجا مجبور نباشد یک آیه وحکم را نسخ کند وآیه وحکم دیگر به جای آن آورد ؟

پاسخ:


 خدا مدعی نشده که قرآن، ازلی است  بلکه صرفا  بیان می کند که نسخه اصلی قرآن وآنچه فرو می فرستیم نزد ماست[ یمحوااللهُ ما یشاءُ ویثبتُ وعندهُ اُمّ الکتاب] .پس دلیلی وجود ندارد هر چیزی که در لوح محفوظ است ازلی باشد.اگر هم قائل شویم  که قرآن، قدیم وازلی است یا اینکه بگوییم حادث است ولی در عین حال تمام آیات قرآن درلوح محفوظ ،مقدر شده است باز منافاتی نیست در اینکه هم اصل قرآن در لوح محفوظ باشد وهم ناسخ ومنسوخ در آن وجود داشته باشد زیرا  آن قرآنی که در لوح محفوظ است نه قرآن ناسخ است ونه منسوخ، بلکه مجموع  هر دوست .

بسیاری از علمای  شیعه قائل به ازلی بودن قرآنند  لکن  این نظریه چندان سند و دلیل قاطعی ندارد . بلی ،کلیت قرآن و تورات و انجیل  واینکه خدا چه موضوعات ومسائلی کلی را باید برای انسانها بیان کند ، حقیقتی ازلی است(درصورتی که بپذیریم که اراده خدا بر خلقت انسان نیز ازلی بوده) ولی دلیل قاطعی وجود ندارد که جزئیات مسائل و امور یا الفاظ قرآن نیز ازلی باشد .مثلا  هدف خداوند در باب احکام فقط  بیان چند مسئله از هر باب است تا بیان کند که تنها اصول واعتقادات در مسیر تکامل انسان  کافی نیست بلکه التزام به احکام واعمال ومناسک نیز لازم  است ؛حال خداوند در انتخاب احکام مورد بیان یا اصلا تاسیس احکام (که غالبا اموری نسبی و تعبدی اند) مختار است  و تحمیل و اجباری بر او نیست که  مثلا حتما باید در مسئله نماز، فلان حکم را در قرآن بیان نمایدیا اینکه فلان تشبیه یا مثل را الا ولابد باید در قرآن به کار گیرد .پس لازمه  ازلیت قرآن ،لزوم  اجبار و عدم اختیار در مورد خداوند است.

البته بحث قدیم یا حادث و مخلوق  بودن قرآن خود به یک بحث کلی تر مربوط می شود وآن مسئله علم الهی است.(1) بعضی متکلمین می گویند که خداوند  باید از ازل ،علم به همه  حوادث ریز و درشت  آینده داشته باشدچون لازمه عدم آن ، ثبوت جهل و نقص در مورد خداست .اما حقیقت این گونه نیست  چون بحث علم باید در کنار اختیار قرار گیرد .اگر خداوند در فعل خود مختار است و اگر از ازل نسبت به همه افعال آینده خودعلم داشته باشد دیگر اختیاری وجود نخواهد داشت . درست است که خیلی مقدرات  برای آینده رقم زده شده است  اما این مقدرات در امورمهم و کلی عالم است و دلیلی وجود ندارد که در مسائل جزیی وحوادث محدود نیز همه چیز طبق تقدیر پیش رود به خصوص در مورد موجود مختاری مثل انسان. لازم نیست خدا حتما بداند که ما ، فردا چه می خوریم و چه می پوشیم چون این ندانستن، نقص نیست بلکه خود ، لازمه مختار بودن انسان است. آن جهلی درمورد خدا نقص و محال  است که مربوط به ماکان ومایکون باشد [یعلم ما فی البروالبحر وما تسقط من ورق الا یعلمها ولا حبة فی ظلمات الارض ولا رطب ولا یابس الا فی کتاب مبین].همچنین اگر خداوند تقدیری را برای آینده رقم زده باشد قطعا عالم به مقدرات خویش است ولی اگر چیزی را مقدر نکرده باشد وصفحه آن سفید وخالی باشد اینجا مسئله،سالبه به انتفاء موضوع است یعنی اصلا موضوعی وجود ندارد که خدا نسبت به آن جاهل باشد پس لازمه این مسئله،ثبوت  جهل و نقص  در مورد خدا نیست بلکه نفس معلوم نبودن فعل آینده خدا یا انسان ،جزو مقدرات وطبیعت خلقت "فعال لما یشاء" و"یخلق ما یشاء"است.پس اگر قرار باشد همه چیز از ازل نزد خدا معلوم باشد هم خدا و هم انسان در فعل خود غیر مختار خواهند بود.

علم ازلی در مورد قرآن بدین معناست که  اگرخداوند بخواهد بر حسب اختیار خود عالمی را خلق کند نظام احسن ایجاب می کند که خلیفه ای وجود داشته باشد واگر خلیفه ای وجود داشته باشد مصلحت آن است که باید در سختی وامتحان و من وراء حجاب به خدا برسد واگر باید در حجاب سیر کند  خدا باید راه وهدف را به او نشان دهد ولازمه نشان دادن راه وهدف ،ارسال رسول وکتاب است ودر این کتاب باید کلیات واهم ابعاد دنیایی واخروی ترسیم گردد بنابراین علم ازلی خدا در مورد قرآن یعنی همین وبس .

بعضی ممکن است از راه نظام احسن پیش بیایند وبگویند چون قرآن  احسن التنزیل است پس از ازل در علم خداوند وجود داشته .
 پاسخ: بر فرض که بگوییم نظام موجود همان فعل و نظام احسن است اما باز باید پرسید که آیا این احسنیت از منظر خداست یا انسان؟و آیا همه در این دیدگاه مشترکند؟ ثانیا:در همین نظام احسن ،اصل "فعال لما یشاء" حاکم است یعنی این نظام یک نظام واحد  ولایتغیر وقابل اشاره در بیرون نیست .بلی بعضی امور، ثابت ولایتغیرند  واگر تغییر کنند  نظام از احسنیت ساقط می شود ولی بسیاری ازچیزها این گونه نیستند مثلا تنبیه انسان  یا عفو گناهان او  [یغفر لمن یشاء ویعذّبُ من یشاء] یا  مذکر و مونث به دنیا آمدن او [یهب لمن یشاءُ اناثاً ویهب لمن یشاءُ الذکور] و یا کم و زیاد عمر کردن او [ومنکم من یتوفّی و منکم من یردّ الی ارذل العُمُر] همه مصداق نظام احسنند و گزینش هر یک در مورد هر انسان، خللی در احسنیت عالم ایجاد نمی کند .علاوه بر این ، نظام احسن  با  نقص و کمال و خلا و امتلاء و وحدت و تضاد ،نظام احسن معنا می گیرد پس حتی زشتی ها  نیز داخل در ساختار نظام احسنند  . پس اینکه در نظام احسن یک مقدر خاص وتعریف شده ای باید وجود داشته باشد حرف درستی نیست  زیرا دیگراراده واختیار وجود نخواهد داشت وخدا در فعل خود مجبور خواهد بود.بنابراین درست است که قرآن موجود، احسن التنزیل است لکن احسن التنزیلی نیست که فقط یک مشارٌ الیه داشته  باشد و خداوند نتواند یک آیه از آن را عوض وبدل نماید.


آینده نزد خداوند  چونان  صفحه ای است که بعضی جاهایش سفید وبدون تقدیر است وبعضی مسائل وحوادث نیزمقدرند لکن این  تقدیرنیز گاهی  حتمی ومسلم است وگاهی مردد و متزلزل . تقدیر متزلزل  مثل آنجاست که  خدا بر اساس گناهان بنده یا کفر او تقدیری را بر او رقم می زند ولی بعد این انسان توبه می کند وصالح می شود آنگاه خدا بر اساس تغییر رویه انسان ،تقدیر خود را نیز تغییر می دهد یا در مورد مرگ انسانهای عادی ،تقدیر یک تقدیر متزلزل  است گاه این تقدیر ها عوض می شود وگاه خیر(واحتمالا منظور از" وانّ علیکم لحافظین" محافظینی اندکه موظف بر اجراء ووقوع امور مقدرند ومانع شدن از آنچه خلاف تقدیر است  ). بنابراین خدا در بعضی امور مقدر خاصی را در نظر نگرفته وآن را منوط به عمل خود بندگان کرده ودر لحظه وقوع است که خدا تقدیر یا عدم تقدیر  را رقم می زند.
 گفته شده که  در شب قدر، مقدرات انسان رقم می خورد . این مقدرات بر اساس عمل ودر صد ایمان ونوع خواسته ها و دعاها وفکر و اندیشه  انسان است  ولی ممکن است همین انسان در طول سال رویه ومسیرش عوض شود آنگاه خدا نیز بر اساس تغییر رویه او بعضی مقدرات مربوط به او را تغییر می دهد بنابر این لوح محفوظ به تقدیرات حتمی ومسلم گفته می شود ولوح محو واثبات به مقدرات متزلزل.هر امرمقدر در یکی از این دو لوح  جای می گیرد واین گونه نیست که دو نوع تقدیر یعنی حتمی و متزلزل در مورد یک مسئله وجود داشته باشد . عمل بندگان در مقدرات حتمی ممکن است نقش داشته باشد یا نداشته باشد ولی درمقدرات محو واثبات وغیر حتمی، قطعا نقش دارد یا حتی اموری که وقوعشان  حتمی است ممکن است  زمان وقوع  آنها نزد خدا مقدر نباشد
یا اینکه مقدر ،اما متزلزل باشد پس  مقدرات عالم ممکن است قرنها قبل از وقوع مقدر باشند ووممکن است  در عین وقوع مقدر شوند . بنابراین "یفعل ما یشاء" در بحث تقدیر نیز جاری است یعنی هر چه را که خداوند بخواهد مقدر می کند وهر چه را که بخواهد نمی کند. بعضی مقدرات بر اساس مصالح کلی عالم ، تغییر ناپذیرند که اصطلاحا در لوح محفوظ ،ثبت وضبطند وعلت  پدید آورنده آنها  در بسیار موارد ،خود انسان و سیره و سنت تغییر ناپذیر اوست و چون انسان تغییر ناپذیر است پس  تقدیر نیز قابل تغییر نیست  و چون تقدیر قابل تغییر نیست خداوند کسانی را در بازیگری واقعه تغییر ناپذیر شرکت می دهد که می داند  قابل تغییر نیستند وقطعا داستان به همان نحو که خدا می خواهد به وقوع خواهد پیوست. 

 بحث ایمان وسعادت یا شقاوت انسان به قبل از دنیا بر می گردد. انسان ها بر اساس آنچه در عالم ذر بوده و برگزیده اند خلق می شوند و اساس مقدرات انسان در این دنیا نیز  محصول گزینش ازلی اوست که فرموده اند:" الشقی شقیٌ فی بطن اُمّه والسعید سعیدٌ فی بطن اُمه" .(2)حال  عمق شقاوت یا ایمان و تقوای ازلی  بعضی انسانها آن قدر نزد  خداوند محرز است که  نیاز به امتحان شدن ندارند و هبوط ایشان در این دنیا به خاطرمصالح دیگری است   ولی تعهدات  اکثر مردم  در عالم ذر نه آن قدر قوی ونه آن قدر ضعیف بوده  که تکلیفشان بدون امتحان مجدد قطعی شوند پس این افراد در مرحله دنیا دوباره باید امتحان شوند  برای همین خداوند تقدیر خاصی را در موردسعادت یا شقاوت آنها قبل از امتحان عملی به طور قطعی رقم نزده تا خود حال خویش را بر  خدا معلوم کنند [ لیعلم الله من یطیعه بالغیب ویومن به].



دلیل وجود  ناسخ ومنسوخ در قرآن:

قرآن کتابی است که به تدریج نازل شده است . استدراج در نزول قرآن به این جهت بوده  که تازه مسلمانان باید به تدریج با احکام وحقیقت دین و ایمان  آشنا شوند [و قرآنا فرقناه لتقراه علي الناس علي مُكث و نزّلناه تنزيلا]. در نظام تربیتی نیز یک پدر و مادر همه آموزه ها را نمی تواند یک شبه به  فرزند منتقل کند  بلکه  این امر باید به تدریج و در طول سالیان انجام گیرد .حال در ابتدا بعضی احکام را خداوند سربسته وجزیی بیان می کرد که بعدا آنها را کامل بیان نماید تا تازه مسلمانان  در فهم یا انجام همه احکام  اسلام در نمانند یا بعضی احکام را  به کلی نقض  می نمود  یا  ساده تر می کرد که این امر نیز به خاطر منت گذاشتن بر بندگان وتوجه آنان به  رحمت خویش بوده [الان خفف الله عنکم وعلم ان فیکم ضعفا].  پس نسخ آیه یا به خاطر استدراج در بیان احکام است و یا به خاطر تسهیل ورحمت بر بندگان و یا به خاطر امتحان آنها؛ مثلا در مقطعی ،حکمی را برای گروهی وضع می کند و بعد که امتحان سر می آید آن حکم نسخ می گردد پس معنی "خیر منها" در آیه  " وما ننسخ من آیة او ننسها نات بخیر منها او مثلها"  یعنی کامل تر یا آسان تر شدن  و"مثلها" نیز مربوط به آیات متشابهی است که برای مصالحی مثل امتحان وضع شده یابراساس عمل مردم یا شرایط مقطعی بیان شده اند ولی بعدا که زمان امتحان به پایان می رسد یا رویه جامعه تغییر می یابد یا شرایط عوض می شود حکم نیز عوض می گردد . فلسفه این تغییر و تبدل ها این است که به  بندگان فهمانده شود که  بعضی احکام وتقدیرات  نتیجه عمل خود آنهاست ونه خواست شخصی خدا.

سوال:ما می گوییم که بعضی مقدرات منوط به عمل خود انسانها ست ولی قرآن اختیار در عمل را نفی کرده وهمه چیز را به خود نسبت داده است [وما تشاوون الا ان يشاء الله].

پاسخ: معنای آیه  این است که خدا بر اساس گزینش و انتخاب دیگران ،تقدیر را رقم می زند ." ان یشاء" اشاره به اراده کلیه خداوند در نظام هستی دارد   یعنی درست است که انتخاب مربوط به انسان است  ولی حرکت کلیه وموتور اصلی عالم هستی، اراده خداست . در واقع اراده خدا نقش سوخت و بنزین و انرژی  و اراده انسان نقش راننده و جهت دهنده را دارد .براین اساس وقتی یک  آیه می گوید:"ان تصبهم حسنة یقولوا من عندالله و ان تصبهم سیئة یقولوا هذه من عندک قل کل من عندالله" و آیه ای دیگر می گوید:"ما اصابک من حسنة فمن الله و ما اصابک من سیئة فمن نفسک" نمی توان بین آنها تضاد قائل شد زیرا آیه اول اشاره به اراده کلیه خداوند در نظام هستی  و آیه دوم اشاره به اراده فردی و جزیی دارد  . در بحث جبر و اختیار نیز همین را می گوییم و  قائلیم که جز مهمات و حوادث کلی  که  خداوند  برای آینده جهان مقدر کرده ،حوادث  دیگر،مقدری ندارند پس اختیار انسان با مقدر خدا در تضاد یا تطابق واقع نمی شود  زیرا قبل از آنکه ما دست به اختیار بزنیم اصلا تقدیری وجود ندارد .بلی جایی هست که خداوند از عمق شقاوت یا سعادت انسانی آگاه است و می داند با چنین شقاوت باطنی سترگ ،شخص در هر امتحانی که واقع شود مردود می گردد آنگاه است که وقتی  حادثه ای مثل کربلا و کشته شدن فرد ی را توسط فرد خاصی مقدر می کند نه بدین معناست که قاتل طبق تقدیر، مجبور به کشتن مقتول است بلکه بدین معناست که طبق شقاوت باطنی ،طبیعتا و قهراً عمرو یا زید ، جانی و قاتل خواهد بود.

سوال: ممکن است گفته شود که طبق آیه "یضل من یشاء و يهدي من يشاء "، هدایت وضلالت تبعیضی است و خود انسانها نقشی در شقاوت وسعادت خود ندارند .

پاسخ:

این ضلالت وهدایت بعد از امتحان انسانهاست. کسانی که دیگر تکلیفشان نزد خود وخدا معلوم گشته، آنگاه خداوند مهر سعادت یا شقاوت را که متردد  ومنوط به امتحان بوده، قطعی  می کند پس این ضلالت الهی بعد از ضلالت اختیاری بندگان است ثانیا: بحث خواستن یک خواستن دل بخواهی نیست بلکه لفظ " یشاء" به معنی اختیار در عمل توام با مصلحت وتدبیر وعلت است شاهد اینکه کلمه "یشاء"در آیه" ولو بسط الله الرزق لعباده لبغوا في الارض ولكن ينزل بقدر ما يشاء"  به معنی یصلح (هر آنقدر که مصلحت می داند ) است یعنی  خواستن توام با مصلحت وحکمت ،نه خواستن دل بخواهی .در مسئله عذاب یا عفو ونیز هدایت و ضلالت نیز همین گونه است.

سوال: منظور از "کتاب مبین" در آیه " لارطب ولا یابس الا فی کتاب مبین" ومنظور از "ام الکتاب" در جمله  " ...و عنده ام الکتاب" چیست ؟

پاسخ: :منظور از کتاب مبین ،حقایق ما کان ومایکون است و منظور از ام الکتاب، یا مسائل کلی است که هنوز جزئیاتش مقدر نشده یا منظور محکمات است ویا منظور اصل همان قرآنی است که هم ناسخ در آن است وهم منسوخ ،که   به تدریج بر پیامبر نازل شده است.


سوال: چگونه از یک سو می گوییم که  خداوند قبل از خلقت به مقدرات بندگان خویش آگاه است واز سوی دیگر آنها را امتحان می کند. از طرفی می گوییم که  خدا بندگان خویش را می شناسد واز ضمیر آنها خبر دارداز طرفی هم امتحانشان می کند واگر این گونه است یعنی آنها را نمی شناسد.

پاسخ: اطلاع از ضمیر و مسئله" یعلم سرکم و نجواکم" ،یک چیز  است و مسئله فعل و عمل ،چیزدیگر.  نوع تفکر و آنچه در ضمیر ما موجود است تکلیف نهایی ما را با خدا و خدا را با ما  معلوم نمی کند وهنوز ما دارای حجت بر خداییم .آنچه تکمیل کننده حقیقت ایمان یا کفر  انسان است فعل و عمل است که مسئله ای نامعلوم بوده ونیاز به امتحان دارد.


 حکایت قوم  ثمود

1-چگونه است که خدا در این داستان مقام  یک شتر را آن قدر بالا برده که او را "ناقةالله "می نامد؟ و  آیا ارزش یک شتر از جان انسانها بیشتر بوده که خدا به خاطر آن قومی را به عذاب دچار نمود؟

پاسخ:

 از آنجا که این شتر، فی البداهه و با معجزه الهی  به وجود آمد خداوند  آن را آیت ونشانه وحجتی بر دیگران خوانده  .پس  ناقه الله یعنی ناقه ای که از جانب خدا وبا اراده او به وجود آمده است .

هلاکت قوم ثمود  به خاطر کشتن یک شتر نیست  بلکه به خاطر کفر ونافرمانی آنهاست و این داستان فقط از باب امتحان بوده و کسی که در یک امتحان ساده مردود شود وخدا را نافرمانی کند پس در همه جا کافر و نافرمان خواهد بود.  قتل ناقه تنها باعث شد که حجت خدا بر این قوم  تمام شود و مستوجب عذاب گردند. گاه انسان به زیر دست خود ده امر و دستور صادر می کند و او هیچ کدام را انجام نمی دهد و بعد از دستور دهم آن شخص مورد تنبیه واقع می شود .این   تنبیه  فقط به خاطر تمرد  از دستور دهم نیست بلکه معلول همه نافرمانی هاست .مسئله شتر وخلق آن بنا بر در خواست  قوم ثمود بوده که خداوند  نیز آن را عملی می کند و این  اتمام حجتی بر این قوم بود که با اینکه به چشم خود معجزه خارق العاده الهی را دیدند اما باز در کفر خود باقی ماندند و ناقه را نیز پی کرده  و کشتند.

سوال: چگونه خداوند از یک سو می گوید که در پذیرش دین، اکراه و اجباری نیست و از سویی دیگر ،انسانها را در این دنیا مجبور به ایمان کرده  و بر بعضی نیز عذاب نازل می نماید؟

پاسخ:"لا اکراه فی الدین "،مربوط به انسانهاست. یعنی هیچ انسانی نمی تواند  انسان دیگر  را و هیچ مکتبی   نمی تواند مکتب مخالف را به زور و اجبار مجبور به پذیرش عقیده خود کند  .لکن قضیه خدا و بندگان بحثی متفاوت است . خدا صاحب اختیار انسان و صاحب حق بر اوست و  می تواند بندگان را در قبال  عقیده کفر و شرک در همین دنیا (و بعد از اتمام حجت)مجازات نماید.

نکته: در  آیات مربوط به داستان قوم ثمود و البته داستانهای دیگر قرآن  اشکالاتی لفظی دال بر تناقض  توسط آقای فاضلی وارد شده لکن این اشکالات مربوط به ترجمه فارسی آیات است والبته بعضی مترجمین قرآن نیز  بعضا به معانی دقیق کلمات عربی توجه ننموده اند در حالی که الفاظ  عربی الفاظی دقیق و حساب شده اند و در ترجمه نمی توان هر معنی  کلی  را برای آن بر گزید.




معنی مکار یت خداوند 

اشکال : خداوندی که خود را خیر الماکرین می نامد  یعنی موجود ضعیفی است چون مکر، کار انسانهای ناتوان و زبون وبدبخت است ؛ کار آنهایی است که هیچ کار از آنها بر نمی آیدو بعد دست به حیله ومکر می زنند.

پاسخ:

مکر در مورد انسان عیب وگناه محسوب می شود واز ضعف ناشی می گردد ولی مسئله  در مورد خدا فرق می کند  . اولا خدا مکر را نسبت به مکر کنند گان به کار می برد و نه هر کس  [ومکروا و مکرالله] .ثانیا: این مکر  به معنی اضلال و گمراهی وناتوان کردن  کسانی است که می خواهند با خدا درافتند و او را دور زنند . از مصادیق مکر الهی، نزول ناگهانی عذاب بر کافران و گرفتن همه داده ها  بعد از اعطاء همه لذتها و تمتعات و مغرور شدن کامل ایشان به  لذت و قدرت است . مکر  خدا  از ضعف ناشی نمی شود بلکه بر عکس خداوند  می خواهد با این کار قدرت وشگرد وغالب بودن امر خود را نشان دهد .پس مکر در مورد خدا یعنی استیلاء قدرت ودر مورد انسانها  یعنی استحصال قدرت.

صفات دیگری نیز وجود دارد   که برای انسان عیب وگناهند ولی  در مورد خداوند عیب و نقص محسوب نمی شوند مانند تکبر. تکبر خاص  خدایی است که برتر و بالاتر از او نیست  وبزرگ منشی لازمه ذات اوست ولی با این حال  خداوند جز در مقابل متکبرین، تکبر نمی کند .

البته مکر الهی تنها مربوط به مقابله به مثل با مکر کنندگان نیست بلکه خداوندگاه  مقدرات و اراده هایی دارد که  مجبور است برای به ثمر نشاندن اهداف یا منافع  خود با انسانها از در مکر یعنی اغفال و جهل آفرینی   وارد شود که در عیب و نقص  بودن یا نبودن این مسئله برای خدا جای بحث است که البته این اغفال و جهل آفرینی بعضی جاهها به نفع انسان یا جامعه است و بعضی جاهها به ضرر .



نزول آیات و مناسبت های زمانی

اشکال:

دستورات وآیات قرآن، روزانه  وبر مبنای محیط وکار نازل می شده . در موقع جنگ هیچ گاه سوره یا آیه صلح نازل نمی شده. اگر حضرت رسول با همسرش مشکل داشته آیه انفال نازل نمی شده .اگر می خواسته به مکه لشکر کشی کند ومردم نمی خواسته اند که همراه او بیایند خدا راجع به همان مسئله آیه می فرستاده .... گویا  خدا نشسته بوده که ببیند حضرت رسول چه می کندوبعد برایش آیه بفرستد که راحت باشد.

پاسخ:

اولا: منعی از نزول یکباره قرآن وجود نداشته ولی مصلحت در نزول تدریجی آن بوده تا  مردم کم کم با حقایق شریعت جدید آشنا گردند .ثانیا: قرآن برنامه عملی زندگی مسلمین  است و اگر مثلا خداوند لازم می دانسته که در مورد جهاد صحبت کند بنابراین آیه جهاد را در بهترین موقعیت  یعنی هنگام جنگ نازل می کرده و اگر می خواسته حرف از طلاق یا ازدواج بزند آیه طلا ق وازدواج را در مناسبت خود نازل می کرده و اگر می خواسته در مورد گناه وبخشش با بندگان حرف بزند آیه را در مناسبت خود نازل می کرده تا قاعده "هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد "رعایت گردد . حال گاهی قرآن همه مردم را مخاطب قرار می دهد   وگاه  شخص پیامبر را ؛ لکن اینجا نیز در واقع ، مخطاب  همه مردمند. بنابراین  اگر  نزول آیات بر اساس وقایع خاص بوده ، دلیل بر این نیست که  آیه مختص همان واقعه باشد  بلکه مربوط به همه  وقایع مشابه است  مثلا آیه طلاق و ازدواج رهنمونی است برای همه مردم ؛آیه جنگ رهنمونی است برای همه جنگهای آینده ؛ آیه حج ترسیمی است برای همه حج کنندگان حال و آینده و...

دین و شریعت ،هم  اعتقاد و هم عمل را اصل قلمداد می کند ونزول آیات نیز در موقعیت و مناسبت و واقعه خاص آن انجام می شده  تا هم بهتر به آن توجه و عمل گردد و هم  فهمانده شود که قرآن همان سخن زندگی انسان و راهبردی است برای جهت دهی دقیق و اصلاح سازی فعل و عمل . مثلا ما خود گاهی می خواهیم  راجع به موضوعی با کسی صحبت کنیم  لکن  بهتر می دانیم که صبر کرده  تا مناسبت وبهانه ای پیش بیاید تا هم ما  راحت تر حرفمان  رابیان کنیم  وهم طرف ،دقیق تر به حرفمان  توجه و عمل کند. 



مرگ رسولان وعدم مانعیت الهی

اشکال: چراآنگاه  که پیامبر  را زهر خوراند ند وعلی وامام حسین رابا شمشیر کشتند این خدا با آن همه قدرت وادعا  کاری  نتوانست بکند و چرا پیامبر و امام باید  کشته گردند  برای آنکه  شفاعت کننده دیگران شوند ؟

پاسخ:

 اگر سرنوشت فلان پیامبر و امام  با قتل همراه شده  دلیل براین نیست  که خدا ایشان را صرفا برای کشته شدن  خلق کرده . اگر هم شفیع دیگرانند به خاطر جایگاه وشان رفیع  آنان  نزد خداست نه مقتولیت ایشان  .

 هر انسان و از جمله پیامبر و معصوم  دارای عمر محدود و اجل مسمایند  . اگر  تعهد الهی بر  این بود که  پیامبر  تا دویست سال عمر نماید   وآن وقت خداوند برای از دنیا رفتن زود هنگام او کاری نمی کرد جای انتقاد وسوال وجود داشت ولی بحث این است که  پروردگار ،خود از سرآمد عمر ایشان  خبر دارد وقرار هم نبوده که مانع از این امر شود  چون آخرت  برای ایشان ،  خیرٌ و ابقی است. البته  مطالعه تاریخ و زندگی نبی اسلام نشان می دهد که  خداوند بارها پیامبر خود را از مرگ حتمی نجات داده  که مهم ترین آن شب لیله المبیت بود که به وسیله وحی از نقشه دشمن برای قتل خویش آگاه شد ودیگری در جنگ تبوک بود که عده ای از منافقان نقشه قتل او را کشیده بودند .همچنین معجزه  نجات  پیامبر در مسیر هجرت به مدینه  را نیز نباید از نظر دور داشت.



آیا حق،مقوله ای نسبی است؟

 مسلم است زمانی که خدا زورش از همه بیشتر است پس می گوید که حق با من است وهر چه بگوید دیگران باید  اطاعت کنند پس حق ،امری نسبی است و نظام دین، نظام خدا سالاری است  یعنی"الحق لمن غلب".علاوه بر این،مسلمانان می گویند که  ولایت وسرپرستی ما از آن خدا ورسول  است در حالی که سرپرستی مال انسان محجور و ضعیف وصغیر است.

پاسخ:

فعلا خدا خالق انسان و صاحب ومالک امور  است و بالاتر  از او کسی نیست که بتواند وی را توبیخ کرده یا انسان بتواند به نزد  او شکایت برد پس چاره این است که تن به نظام خدا سالاری داده و با در نیافتادن با او منفعت خود رااز دست ندهیم چه اینکه  نظام ،نظامی سراسر عدل و حسن باشد یا خیر.  البته خداوند در خالقیت و مدیریت عالم،  بی نقص است و سیره  قانون گذاری جمعی او نیز غالبا مورد اعتراض نیست  مثلا قانون ممنوعیت  دزدی و قتل و ربا و تجاوز و دروغ  و تهمت و هتک حرمت و....،مورد پذیرش همه انسانهاست هر چند که ممکن است خودعملا به این قوانین پشت پا زنند . قوانینی هم که مورد نقد و اشکالند یا پشت پرده ،حکمتها و مصالحی نهفته دارند و یا آنکه این پیروان خدایند که  بعضی جاهها منظور پروردگار را بد فهمیده  و قوانین و فتواهای  نارسا ترسیم نموده اند. لکن  آنچه  بعضاً در مورد خداوند   شائبه اشکال و نقد واعتراض  ایجاد می کند نوع ربوبیت و سیره  رفتاری افراط و تفریط گونه یا تبعیض آمیز  او در قبال بعضی انسانها ست که عملا به جای اصلاح ایشان به تباهی و خستگی و برون رفت  آنان از وادی اطاعت و ایمان و بد بینی آنان نسبت به  خدا منجر می گردد .  اگر کسی  خالق و هنرمند و استادی  زبر دست  باشد لازمه اش این نیست که در اخلاق و رفتار با زن و فرزند نیز نمونه باشد و شاید در مورد خداوند نسبت به بعضی بندگان نیز همین مسئله صدق کند . بعضی از متکلمین شیعه چنین استدلال نموده اند که چون خداوند صرف الوجود و بسیط  است پس نقص و عیب در مورد او راه ندارد لکن این حرف را شاید نتوان به صورت کلی  پذیرفت ؛ بلی ،صفاتی که  لازمه آنها  ثبوت  جسمانیت و  محدودیت و  مخلوقیت باشد در خدا راه ندارد اما لازمه همه صفاتی  که ما آنها را  عیب و نقص قلمداد می کنیم جسمانیت و مخلوقیت نیست پس بین نقصی که مربوط به ذات یا خالقیت و مدیریت عالم می شود با عیب و  نقصی که مربوط به رفتار و ربوبیت است  فرق وجود دارد . (3)البته  نقص و ظلم در این باب  غالبا  امری نسبی است یعنی از دید ماست که فلان  نوع رفتار یا تقدیر خداوند  ،عیب  یاظلم  معنا می گیرد نه از دید خداوند و قانون عدل یا حکمت او.علاوه بر این، برای قضاوت در مورد حسن و قبح مقدرات یا رفتارهای الهی یا ظلم و عدل او باید  مجموعه دنیا و آخرت را کنار یکدیگر قرار داد و سرنوشت و بهره نهایی را در نظر گرفت.

سرپرستی نیز به آن معنا نیست  که در مورد کودک وطفل گفته می شود بلکه منظور ،سرپرستی معنوی است یعنی انسانها به خاطر آنکه در سرگردانی و خطا گرفتار نشوند باید خود را تحت ارشاد و هدایت  کسانی قرار دهند که عین عقل و  عصمتند  وبه صلاح وفسادوراه وچاه بیشتر از ما آگاهند .




دلیل  نیاز به تفسیر

اشکال: آن کس که قرآن را تفسیر می کند حرفش این است که خدا ورسول نفهمیده اندومن فهمیده ام  و اینکه  خدا و رسول حواسشان نبوده که چه می نویسند وما درست می فهمیم .اگر قرآن نازل شده که من هیچ ندانم  چه فایده دارد واگر نازل شده که من بفهمم که می فهمم پس دیگر نیازی به تفسیر ندارم .

پاسخ:

اولا  ترجمه نیز ،خود محصول وشالوده تفسیر است و کسی  اجازه ندارد که  بدون رجوع به تفاسیر  و بدون  تسلط  بر زبان عربی و فهم دقیق کلمات واصطلاحات آن  دست به ترجمه قرآن بزند .ثانیا: با توجه به اینکه  بعضی آیات  ،محکمات قرآنند  و بعضی دیگر  متشابهات؛ پس لازم است که تفسیرواقعی  آیات متشابه از قرآن و روایات معلوم شود قبل از اینکه مورد نزاع و تفسیر به رای شخصی واقع گردند .

[هُوَ الَّذِيَ أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاء الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاء تَأْوِيلِهِ... ].(4)

ثالثا:درست است  که اکثر آیات قرآن به خصوص آیات اخلاقی،  برای عموم قابل فهمند  لکن در باب احکام وبعضی از آیات دیگر مثل آیات توحیدی ، این گونه نیست .ممکن است ما ترجمه لفظی  یک آیه را بدانیم  ولی مفهوم و حقیقت عمقی آیه  یا لفظ را درک نکنیم مانند کلمه "عرش" یا آیه :" الله نور السموات والارض مثل نوره کمشکوة فیها مصباح فی زجاجة ...." یا آیه : " يدبر الامر من السماء الي الارض ثم يعرج اليه في يوم كان مقداره الف سنة مما تعدون ". همچنین  ممکن است مفهوم یک لفظ واضح ، ولی مصداق آن مورد اختلاف باشد یا ممکن است مفهوم ،واضح باشد  ولی محدوده آن  معلوم نباشد مثل محدوده  محاربه  در آیه "جزاء الذین یحاربون الله ...."  . بنابراین برای فهم دقیق آیات ،  شان نزول ، تفاسیر روایی  ،مبانی عقلی و تسلط بر ادبیات عرب وفهم دقیق اصول صرف ونحو و مبانی فقهی و اصولی ، امری اجتناب ناپذیر است  .  روایات ،مبین  اصلی آیات قرآنند و بسیاری از آیات احکام با روایات ،مورد تخصیص وتقییید واقع شده اند  تا جایی که گفته شده:" ما من عام الا وقد خُصّ". فهم  اصول صرف و نحو، رکن دوم در تفسیر قرآن است  مثلا  همان حروف  ساده  مانند: " فی، باء ، من،  الی، حتی ،واو  و..." هر کدام  معانی و عاملیتهای  مختلفی دارند حال در بعضی آیات ، فهم معنای واقعی این حروف بسیار مهم است  چرا که  اتخاذ هر معنا معنای کلی آیه را نیز دگرگون می کند. 

علاوه بر این هیچ مفسری ادعا نکرده که خدا وپیغمبر ندانسته اند  ومن می دانم و هیچ یک از ایشان از راه تفسیر قرآن به مال ومکنت وقدرت نرسیده اند . مفسر ین  قرآن  نه تنها چنین ادعایی ندارند بلکه بر عکس ، ایشان به دنبال آن چیزی اند که خدا وپیغمبر فهمیده اند و ایشان نفهمیده اند یعنی فهم تفسیری و فهم تاویلی . تفسیر، علمی  تخصصی  و تاویل،علم و  امری  لدنی است  وهر دو از محدوده درک عوام خارجند  [وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْم...].


دلیل مخالفت با تفسیر: 

عده ای از آن جهت با تفسیر و مفسر سر عناد و لجاج دارند که می دانند  اگرمردم به تفسیر رجوع کنند دروغ گویی ها ی ایشان بر ملا و تفسیرهای ناصواب ایشان از قرآن و  اغراضی که از این راه دنبال می کنند  نقش بر آب خواهد شد.

مسلما هدف بعضی از اهل شبهه   به چالش کشیدن آیات الهی و جنگ با  شریعت است ونه فهم حقیقت و تسلیم پذیری در مقابل آن مغالطه،دروغ،تحریف، مصادره به مطلوب ، پنهان کاری و انتخاب گزینشی و ناقص آیات الهی  وتفسیر دلخواه  ،روشهایی است که این افراد برای به کرسی نشاندن غرض،از آن سود جسته   و به گونه ای   فنون خطابه و بیان را به کار می گیرند   که اکثریت  ، حق را به جانب ایشان داده یا در اصل حقیقت دچار تردید می شوند[ وَمِنَ النَّاسِ مَن يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيُشْهِدُ اللّهَ عَلَى مَا فِي قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصَامِ ]. این افراد  برای آنکه  آیات الهی را هر چه  معوج تر  و نارسا تر ترسیم نمایند  خود را ملزم به مطالعه دقیق  آن می دانند تا  بتوانند در چهره  ملای دین ایشان را با خود هم عقیده کنند[ یَصُدّونََ عَن سَبیلِِ اللهِ وَ یَبغونََها عِوَجاً].

البته عده ای نیز هستند  که چندان به مطالعه کافی و عمیق پای بند نبوده و از همان ابتدا  حق را دائر مدار میل فکری و درونی خود یا تفسیر و استنباط شخصی خویش می دانند و گمان می کنند  ایشانند که  به درک واقعی رسیده و این خدا و شریعتند که در جهل و خطا  سیر می کنند.البته ما معتقد به  خطا ناپذیری خدا در بعد ربوبیت  نیستیم و قبول داریم که خداوند در مسئله ربوبیت و تشریع قانون، خلق و خویی بالاتر از یک انسان معمولی ندارد (5) اما بسیاری از چیزهایی را که ایشان مطرح می کنند دارای پاسخ و جواب مدلل است .علاوه بر این هر سخن و قانون و شریعتی که خدا وضع نهاده شامل حال همه انسانهای روی زمین  نمی شود آنگونه که هر شربت و دوایی شامل حال هر مریضی نمی گردد.

البته بعضی افراد  به دلیل خصومت و دشمنی با بعضی شریعت  مداران  است که تیشه به دست گرفته  و به سراغ  اصل دین  می روند در حالی که حساب دین  با رویه وعمل دین مداران و حکومتهای مدعی دین ،جداست و نباید به دلیل عملکرد  غلط ایشان، اصل  دین و شریعت  را به چالش کشیده و مورد حمله قرار داد چرا که هیچ یک از ایشان نماینده  دین و شریعت و آیینه تمام نمای آن محسوب نمی شوند.شکی نیست که  اکثر دینداران گرفتار جهل وفسادوخرافات وتعصبات کورند ولی حساب  خداو رسول ،جدا از پیروان نادان است  و همان گونه که   بسیاری از  اهل تفکر فارغ از تقید و دین مداری اند  بسیاری از دین داران نیز فارغ از تفکر و شعورند.




(1)  مشهور بین متکلمین است این است که علم خدا قبل از خلق، علم اجمالی است وعند الارادة وخلق ،علم تفصیلی است. این مسئله با در نظر گرفتن  بحث اختیار ،سخن بجا و درستی خواهد بود(هر چند که در همان علم تفصیلی نیز اجمال و تفصیل حاکم است) . لکن اختلاف  اینجاست که آیا اراده وعلم نزد خدا یک مقوله اند  یا خیر؟ مسلم است که صفات ذاتی خدا عین یکدیگرند وتمایز آنها اعتباری است ولی صفات فعلی ،حقیقتا منفکند .بعضی گفته اند که علم واراده از یک مقوله اند یعنی به محض اینکه خدا به چیزی التفات کند آن چیز موجود می شود ولی  این گونه نیست زیرا  خداوند در قرآن به بعضی چیزها  التفات کرده ولی موجود نشده اند مثلا می فرماید: "ولوشاءالله لجمعهم علی الهدی" یا " ولو شاء الله لذهب بسمعهم وابصارهم".  پس التفات، عین خلق نیست و اراده خدا نیز همچون اراده انسان ،دو مرحله دارد :تصوری وعملی. وقتی خداوند لباس زمان ومکان را می پوشد هر چیز که لازمه اش تغییر وحدوث است تغییر وحدوث در فعل وتلبس مکانی وزمانی خداست نه تغییر در ذات . مثلا خود  انسان ، یک روح مجرد است ولی وقتی لباس جسم را می پوشد  با صفات جسمانی همراه می شود و البته تنزل او در این مقام ،تنزل اعتباری است زیرا روح تغییر نمی کند ودچار کون وفساد نمی شود بلکه همه تغییرات  مربوط به جسم است  . این قضیه را می توان به دریا و موج تشبیه کرد ؛ موج امری اعتباری وبر گرفته از همان آب است وهر چه تغییر وجنبش است در صورت آب است نه در ذات آن . ذات آب وحقیقت آن علی رغم همه فعل و انفعالات صوری و اعتباری ،همچنان ثابت ولم یتغیر است.

(2)-لکن اشکال اینجاست که اگر مسیر انسان در این دنیا و داشته های او بر اساس انتخاب و گزینش ازلی خود اوست پس چرا خداوند در قبال راه و تقدیر مثبتی که خود انسان بر گزیده بر او منت می گذارد و فخر نعمت می فروشد و طلب مزد می کند و اگر این امتیازات و فضائل، محصول گزینش خداست پس لازمه آن اولا  تبعیض  میان انسانهاست و ثانیا اینکه خداوند برای بعضی انسانها  در کنار فضائل ،ضعفها و نقصها و تقدیرات ناصواب و رذائل  محرزی نیز قرار داده که انسان را راه گریزی از گرفتار شدن در آنها نیست  و این تقدیرات و رذائل عملا راه ثمر دهی فضائل را مسدود می کنند  پس باز هم جای منت گذاشتن بر چنین انسانی نیست مگر در مورد انبیاء و اولیاء که از چنین نقصهایی  مصونند.


(3)-
توحید به معنی واحد دانستن وجود خداست اما علم توحید شامل همه مباحث مربوط به ذات وفعل باری تعالی است . هر چند که انسان را راهی به درک کنه ذات خداوند نیست اما مراتب فهم ودرک توحید بیش از آن چیزی است که شنیده و پیموده ایم و انسان به مقتضای شعور وسیع کیهانی همواره در مسیر معرفت خداوند راههای طی نکرده ای پیش رو ی خود دارد. " لم یطلع العقول علی تحدید صفته و لم یحجبها عن واجب معرفته ".
صفات خداوند به دو دسته تقسیم می شوند : صفات ذات و صفات فعل.
صفات فعل را نیز می توان به سه نوع تقسیم نمود:1- خالقیت 2- تدبیر وتقدیر  3- ربوبیت ،که خاص رابطه خداوند با انس وجن  است .در این مقام خداوند علاوه بر خالقیت ومدبر یت ،صفت معلم و مربی بودن را نیز  به ظهور می رساند و نوع فعل ورفتار را برای رسیدن به کمال و قرب به خود معین کرده وحقیقت عصمت و خلق وخوی فکری و رفتاری خو یش را آشکار ساخته و انس وجن را امر به حرکت در همین مسیر می دهد 
.

(4)-برای محکم و متشابه  سه  معنا می توان قائل شد که ممکن است همه آنها منظور نظر باشند :1-  محکمات به آیاتی گفته می شوند که ظاهر وباطنشان یکی است ونیاز به تفسیر خاصی  ندارند ولی متشابهات ،ذو الوجوهند و دو یا چند  منظور  را می توان بر آنها حمل کرد  لکن اینکه کدام آیه جزو محکمات است و کدام جزو متشابهات،همه جا قابل تشخیص نیست بلکه نیاز به تخصص  دارد. 2- محکمات به اصول وقوانین لم یتغیر وثابت ، ومتشابهات به قوانین نسبی و  تعبدی و قابل نسخ توسط خداوند گفته می شود. 3- محکمات، اصولند و متشابهات ،تفریع اصول.

(5)-خدا نیز مانند  انسان همیشه بر اساس منافع  خود حرکت کرده و هیچ گاه منفعت دیگری  را منفعت خود ترجیح نمی دهد  ودر وقت خود مانند بعضی انسانها ، متکبر ،مکار،منسی،منان،دیکتاتور و جبار، زورگو،بخیل و مانع ، استهزاء گر، غیرتمند و حسود ،لجوج، موذی،ضارّ، کینه گر و منتقم، احساساتی ، تعصبی و حساس ، ظاهر بین ، بهانه گیر،بهانه جو ،تبعیض گر، زیاده خواه و بهره کش می شود و آنگاه است که  او را نه در کشتن کس مداراست و از سوزاندن سود و سرمایه محابا .از آنجا که خداخود مجمع صفات متضاد و متضادترین صفات است پس رفتار و قانون او نیز بر کنار از افراط و تفریط و تضاد نیست وشاید بتوان گفت بسیاری از قوانین  خود انسانها  بهتر از قوانین اوست (هر چند که هر قانون او شامل همه انسانها نمی شود) و نه تنها  پیامبران و اولیاء بلکه بعضی انسانهای عادی  در خلق و منش ،بهتر  وپاک تر از خدایند . او هم اصل و مصدر و جامع صفاتی است که به شیطان داده و هم جامع صفاتی است که به حور و پری و فرشته  بخشیده.بروز این احساسات، موجب عبث کاری و رفتارهای افراط گرانه و تفریط گونه  با بعضی از اصناف انسان چه در نوع رفتار یا قانون گذاری، می گردد  و نتیجه آن گاه چیزی جز تباهی انسانها و برون رفت ایشان از وادی ایمان یا ورود  در وادی جهل و جمود و تعصب و عدم تعادل فکری و روحی  نخواهد بود  حال آنکه خدا نیز به دلیل تکبرو بزرگ منشی، علی رغم احساس خطا هیچ گاه  هیچ تقصیری را بر گردن نمی گیرد و هیچ حجتی  را بر خود بر نتافته  و از هیچ  بهانه ای برای تبرئه خود و  فرار از مسئولیت و انداختن تقصیر به گردن  انسان  و بستن دهان او  دریغ نمی کند [فلا یوذن لهم فیعتذرون]. در این میان گاه بیش از آنکه انسانها خود در حق خویشتن ظلم و تباهی روا دارند او با عجله کردن در انتقام و تقاص ،یا کش دادن بیش از حد گیر و دار ، تباهی مضاعف بر انسان روا داشته و موجبات فرار و تنفر بندگان را از خود و قطع امید ایشان را  فراهم ساخته ودیگر  کسی مقیم حریم حرم  نمی ماند و بدتر اینکه  برای همین فرار نیز باید تنبیه و مجازات شوند.او در حالی انسانها را ازبعضی صفات یا رفتارها منع می کند که خود واجد همان صفات و رفتارهاست.او برای تامین منفعت و لذت خود که همانا یاد و ذکر خود وشیرینی ذلت و  التماس انسانها به اوست باکی از باقی گذاشتن  استخوان بر لای زخم یا در انداختن عمدی ایشان  در وادی ترس کاذب ، جهل و حماقت یا خطایی که آنها را در کنار خود نگه دارد، ندارد تا آنجا که  حاکمیت ظلم و جهل و مکر و دروغ در جامعه  نزد او مقبول تر می نماید تا کمرنگ شدن نام او و جایگزین گشتن  حاکمیت عدل و عقلانیت و صداقت .پس منفعت او در جهل وگناه انسانهاست تا  بتواند بر آنان  بار دلخواه تحمیل نموده و سواری گیرد یا ایشان   را ملتمس درگاه خود کرده  ولذت ببرد .مسلم است که هیچ عاقلی تن به چنین باری نمی دهد پس لاجرم  قرعه بار امانت را  به نام همان  دیوانگان و جهلا زده اند   [وحملها الانسان انه کان ظلوما جهولا] زیرا با وجود ظلم و جهل، هیچ دارایی و امانتی حتی توحید و عشق و عرفان علی رغم ظاهر دلچسب ،هیچ کارایی برای انسان  نداشته و سود آن در نهایت  تنها به جیب خدا می رود واین همان چیزی است که او می خواهد یعنی طلبکار بودن بدون ذره ای بدهی(البته پیامبران و معصومین از این قاعده مستثنایند).متحملان بار امانت یا قدیس ترین و برگزیده ترین و سعادتمندترین انسانهایند  ویا  جاهل ترین و احمق ترین و خاسرترین ایشان ؛پس حد میانه ای وجود ندارد.از عوامل خسارت انسان همین امانت پذیری و ادعا گری اوست که بدهی ایشان را به خدا سنگین تر و توقع خدا را نسبت به آنان   عظیم تر می سازد . از سوی دیگر،افراط در درافتادن با بندگان عملا موجب سبک شدن شان و شکستن ابهت و بزرگی  او در چشم بنده شده   و این امر به طور طبیعی انسان را از خدا زده و خسته خواهد نمود.بنابراین  انسان نیز  بهتر است که با خالق رابطه ای متعادل داشته باشد یعنی نه قریب باشد و نه دور؛ چرا که  در بیگانگی و کفر ،عذاب است و در نزدیکی نیز عذاب .هر چه انسان نزد خدا آشناتر و قریب تر باشد  توقع و سختگیری و غیرت و حساسیت  نیز بر وی بیشتر خواهد بود و این رویه گاه به ضرر انسان و تباهی او تمام می شود تا منفعت او ،مگر در مورد انبیا ءو اولیاء که از هر جهت کامل بوده و خدا خود، ایشان را مختوم به مهر سعادت و بهشت  نموده .پس در مورد خداوند نیز  آواز دهل شنیدن از دور ،خوش است.ما انسانها نیز آن رفتار سختگیرانه و اذیت گونه ای که در مقابل زن و فرزند داریم در مقابل همسایه و همکار نداریم. پس هر کس که سعادتمند است بر قرب می نشیند و آنگونه نیست که هر که بر قرب نشیند سعادتمند باشد زیرا خدا هم جنس ما نیست و پرواز انسان با خدا پرواز باز و کبوتر است .انسانها دید مساوی به خداوند ندارند زیرا که شناخت همه  نسبت به خدا و نیز رفتار خداوند نسبت به همه انسانها مساوی نیست  وهمان گونه که گاه نوع  رفتار خدا محصول عمل انسان است گاهی نیز نوع رفتار و عملکرد انسان محصول رفتار خدا با اوست به خصوص زمانی که انسان عمری همه چیز را نعمت می پنداشته و یکباره همه آنها را نقمت و خود را بازیچه دست خدا و بدهکار  بی مایه می بیند آنگاه نه نعمتی را نعمت می نگرد که بر آن شکر کند و نه گناهی را از خود می داند که بر آن استغفار نماید زیرا  بسیاری از گناهان انسان ریشه در  سوء رفتار خدا و فشار و سختگیری بیش از حد او یا نوع تقدیر  رقم زده شده از سوی او یا آفرینش ذات  خراب و ناقص یاخلق کردن موجود ضعیف در محیطی دارد   که بین ذات او و محیط ناسازگاری تام و مطلق بر قرار است.همان گونه که یک زن تا حدی می تواند بر ناسازگاری با همسر و رفتار دیکتاتور مابانه و تحقیر گرانه او  شکیبا باشد هیچ انسانی نیز نمی تواند  تا ابد زیر پتک عذاب و در زندان و آتش و فارغ از لذت و شادی ،همچنان  دلبسته خدا باقی بماند .این در حالی است که خداوند برای بعضی انسانها مسیری را تعیین کرده که ایشان مجبور به گذر کردن از همان یک راهند و اگر خود نیز بخواهند توان  گزینش دومی را نداشته و در این تنگنا و استبداد سرانجام راهی جز فریاد و عصیان و تمرد برایشان باقی نمی ماند.  پس به همان اندازه که خدا در خلقت عالم ،شاهکار و زیبا آفرینی و نظم و ظرافت  تحسین برانگیز به خرج داده  در خلقت انسان و بعد ربوبیت، تباه کاری نموده و آن روی سکه ذات خود را بر ملا کرده .مسلم است زمانی که خدا خود را در چشم بنده سبک و کوچک نشان می دهد بنده نیز داعیه ای بر اطاعت و عبادت نخواهد داشت. گاه بعضی تشریعات و قانون گذاریها نیز  که بر مبنای هیجانات خدا و بر اساس "کل یوم هو فی شان"،در مقطعی خاص از زمان  و در مورد انسانهایی خاص بوده ،بی دلیل به همه مقاطع زمانی تاریخ و انسانهای متفاوت از گذشته نیز سرایت داده می شود و موجب بروز موانع  اساسی در جامعه و اشکالات عدیده   بر کار خدا می گردد. برای خداوند مانع بیرونی در جهت تحقق حکمت یا عدالت یا جمال و زیبایی تام وجود ندارد لکن این موانع گاه در خود ذاتند . در واقع  همان گونه که گاه در انسان، احساسات ،غالب بر عقلانیت و اعتدال منشی  می شود احساسات الهی نیز گاه مانع از تحقق رفتار صحیح و معتدل، ومنفعت طلبی خدایی نیز گاه مانع از تحقق عدالت و انصاف متوقع  از جانب او  می گردد. اگر خدا را به منزله پدر و انسانها را به منزله فرزندان او بدانیم باید گفت که گاه فرزند بالغ ، هم در عمل می تواند عقلانی تر و متخلق تر از پدر  رفتار کند و هم در اندیشه و تز می تواند بر کار پدر عیب و خطای منطقی   وارد نماید.  البته با همه این حرف و حدیثها پوشاندن عیب  و آبرو داری کردن برای خدا  ،خود خدمتی به درگاه او و احترامی به جایگاه الوهیت است.

پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت                آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد !


پاسخ به شبهات رضا فاضلی
شبهات فاضلی 6
واقعیت جنگ نخله

 تا قبل از آنکه  یاران رسول الله   به کاروان ابو سفیان دستبرد زنند وآن را در جنگ نخله غارت کنند حضرت علی وحضرت محمد  روزانه چندعدد خرما بیشتر نداشتند که بخورند و گویا بعد از این غارت بود که  مالدار شدند و  از گرسنگی وفقر نجات پیدا کردند ....

پاسخ:

رسول خدا  چه قبل از این واقعه و چه بعد از آن، ساده ترین  زندگی و خوراک را داشت  و زهد او نیز زهد اختیاری و شعارش " الفقر فخری" بود . واما ماجرای جنگ نخله به این صورت است که چون رسول خدا (ص) از بدر اول بازگشت، روزی  عبد الله بن جحش را به همراه هشت نفر از مهاجرین  روانه مأموریتی اطلاعاتی به سوی نجد  و سرزمین نخله (بین مکه  و طائف) نمود تا از وضعیت و تحرکات قریش آگاهی کسب کنند. فرستادگان رسول خدا در روز آخر ماه رجب به نخله وارد شدند و کمین کردند. کاروانی از قریش به سر کردگی "عمرو بن الحضرمی" از تجارت طائف به مکه بر می­ گشت که کالاهای تجارتی  به همراه داشت.عبد الله و همراهان خواستند به کاروان حمله کنند اما روز آخر ماه رجب (از ماههای حرام) بود. با خود گفتند که  اگر اینان داخل حرم شوند جنگ با آنها به پاس حرم، جایز نیست  و اگر اینجا با آنها جنگ کنیم حرمت ماه حرام را شکسته ­ایم،اما سرانجام به کاروان حمله کرده و ایشان را مهزوم نمودند وبا اسیران و غنائم کاروان قریش به مدینه باز گشتند.پیامبر (ص) از اقدام خود سرانه عبد الله و همراهان  ناراحت و عصبانی  شد و از تحویل گرفتن اسراء و غنائم کاروان قریش خوداری کرد .

این کار باز تاب وسیعی در بین مسلمانان داشت وموجب سرزنش  عبد الله و همراهان او شد  و از سوی دیگر قریش از این جریان بهره برداری تبلیغاتی کردند و می ­گفتند، محمد(ص) حرمت ماه حرام را شکسته و در آن خونریزی کرده و اموال مردم را گرفته است. در این بحبوحه  آیه  زیر نازل شد:

« يسالونك عن الشهر الحرام قتال فيه قل قتالٌ فيه كبيرٌ وصدٌ عن سبيل الله وكفرٌ به والمسجد الحرام واخراجُ اهله منه اكبر عند الله والفتنةُ اكبرُ من القتل ولا يزالون يقاتلونكم حتي يَرُدّوكم عن دينكم».
با نزول این آیات که همراه با تبرئه ضمنی عبد الله و همراهان او بود، قریش ،عامل فتنه معرفی  و گناه آنها بزرگتر از قتل در ماه حرام دانسته  شد .بنابراین  جو مسمومی که بر ضد مسلمانان به وجود آمده بود شکست و رسول خدا (ص) اسیران و غنائم را پذیرفت .
لکن اشکال آقای فاضلی همچنان باقی است با این تفاوت که این بار انگشت اتهام به جای رسول  الله  متوجه پروردگار است که بالاخره جنگ ،آداب و رسوم دارد و تایید الهی  در این مورد یعنی باز کردن راه اباحی گری برای مسلمانان، که هر کس بتواند خلاف دستور فرمانده  ورهبر خود عمل کند و بعد هم به خاطر قرابت ایمانی که  با خدا دارد از  خطای خود تبرئه شود. فتنه مشرک علیه حکومت معصوم ،گناهی بزرگ است اما پذیرش حمله ناگهانی  به یک کاروان غیر نظامی، آن هم به افرادی که دقیقا معلوم نبوده که  همه جزو فتنه گران بوده اند یا صرفا مشرک معمولی اند، سخت است. بلی اگر خود مشرکین ابتدائا حمله نموده و حرمت ماه حرام را شکسته  بودند  پیامبر نیز قاعدتا  می توانست مقابله به مثل کند . لکن با همه این حرف و حدیثها باید گفت که اولا این نوع جواز ،مخصوص محاربین علیه حکومت معصوم است و نه دیگران و  ثانیافقط شامل محاربین و فتنه گران  مشرک می شود و نه محاربین و فتنه گران  دیگر.


سندیت احادیث


 امامان شیعه از اولین آنها تا آخرین ،هیچ کدام هیچ خط ونوشته ای از خود باقی نگذاشته اند بنابراین نقل قولهایی که از ایشان می شود  مستند به  هیچ سندی نیست . مثلا  شیخ رضی که احادیثی را به عنوان  نهج البلاغه جمع کرده و آنها را به امام اول نسبت داده، چهارصد سال بعد از امیر مومنان زندگی می کرده ،  در حالی که حضرت علی نوشته ای از خود به جای نگذاشته . حضرت رسول هم قرآن را از حفظ می گفته  و چیزی را مکتوب نمی کرده . حال از کجا معلوم که چیزهایی که به دست ما رسیده  واقعا سخن آنهاست؟

پاسخ:

هر چند که پیامبر خطی از قرآن ننوشته  که به دست ما برسد اما کاتبانی به نام کاتبان وحی  داشته  واین افراد را خود، از میان معتمدین  انتخاب می کرده .

در قدیم  به دلیل نبود صنعت چاپ و طبع، امر نگارش را افراد خاصی بر عهده داشته اند که گاه اصلا شغلشان  همین بوده  . پادشاهان نیز در دربار خود  کاتب یا کاتبانی  داشته اند که سخنان و اوامر ایشان  یا وقایع تاریخی  را به رشته تحریر در می آورده اند  . سخنان معصومین نیز غالبا در قالب موعظه وسخنرانی یا جواب به سوالات است پس خود معمولا چیزی در این زمینه مکتوب نمی کرده اند بلکه  شنوندگان، آنها  را حفظ وضبط می نموده اند .

برای فهم صحت وسقم احادیث، شرایط وضوابط  حساب شده و خاصی  وجود دارد و هر حدیثی  باید از فیلترهای  خاص بگذرد  . علم رجال ودرایه نیز در همین راستا  تاسیس شده اند .

حالت یک حدیث نسبت به حکم قرآن و عقل چند گونه است:1- حدیث با آیه قرآن تباین کلی دارد که در این صورت معصومین خود گفته اند که حدیث را دور انداخته  و به آن اعتنا نکنید(فاضربوه علی الجدار). 2- حدیث همان حرف قرآن را می گوید که در این صورت رتبه قرآن مقدم است و نیازی به حدیث نیست. 3- حدیث راجع به چیزی است که عقل نیز به آن حکم می کند که در این صورت باز حدیث  حرف جدیدی نمی گوید بلکه در صدد موعظه وتاکید بر همان حکم عقل است کما اینکه بسیاری از آیات قرآن نیز بازگویی و تاکید بر همان حکم عقلند. 4- حدیث راجع به احکام است و با آیه قرآن تباین  جزیی دارد .در این صورت اگرهمه روات تا امام معصوم معلوم بوده و جزو عدول باشند آن حدیث مفسر آیه  و مقید و مخصص واقع  می گردد.البته این تقیید و تخصیص از همان بدو نزول وجود داشته لکن سخن معصوم تنها کاشف و مبین حقیقت آیه است.  5- حدیث راجع به چیزی است  که نزد قرآن یا حکم عقل یا عقلاء مسکوت عنه می باشد که این مورد تنها در باب احکام می تواند جریان داشته باشد. در این صورت تنها با وجود معلوم ومقبول بودن  تمامی روات و عادل بودن ایشان و یا اجماعی بودن حکم نزد همه فقهای متقدم و متاخر ، آن حکم دارای حجیت خواهد بود(در صورتی که  بخواهیم حدیث را دال بر وجوب یا حرمت بدانیم و نه مستحب و مکروه) .این در صورتی است که قائل شویم کلام امام معصوم  نیز مانند کلام خدا شریعت ساز است  حال آنکه  امام معصوم از نزد خود چیزی نمی گوید بلکه کلام او همان کلام خدا یا  نبی است و حتی ایشان در  باب اخلاقیات نیز بسیاری ازگفتارهای خود را با ذکر سلسله به پیامبر می رسانده اند یا کلام خود را مستند به قرآن می کرده اند.البته یکی از دلایل کثرت حدیث ،کثرت سوالات مردم از ایشان  مخصوصا در بحث احکام  بوده . ما اگر در بحث احکام فقط به کلام قرآن و نبی بسنده کنیم فقه ما خیلی  مختصرتر و کم حجم تر خواهد بود. ظاهراًمعصومین خود چندان در صدد بیان احکامی بیش از آنچه خدا و پیامبر گفته اندنبوده اند و وظیفه اصلی خود را صیانت از اصل اسلامی می دانسته اند  که پرونده بیان و سخن  آن با اتمام وحی بسته شده است ،لکن چون مردم سو الات اضافه می پرسیده اند ایشان نیز مجبور به بیان  بوده اند تا فرد در موضوع مورد سوال بی تکلیف و بی راهکار نماند (1)و گرنه ظاهراً خود مردم می توانسته اند در آنچه برای آن حکمی در قرآن  و احادیث نبی  بیان نشده هر گونه که می خواهند عمل کنند و طبق آیه" ولا تسئلوا عن اشیاء ان تبد لکم تسوء کم" خود را به مشقت نیفکنند.قرآن  نیز در صدد بیان کلیات و اصول بوده و بقیه چیزها را به خود مردم واگذار کرده تا با اندیشه ومشورت، راه خود را در جاده های فرعی بیابند یا قوانین مختلف برای خود وضع کنند  لکن گویا مسلمین گمان کرده اند که خدا باید از سیر تا پیاز همه چیز را برای آنان بازگو کند ،پس به جای به کار انداختن اندیشه، دائم در صدد سوال بوده اند و این سوالات بعد از هزار و چهارصد سال هنوز تمامی ندارد!

در قدیم ،سنت نقل حدیث این گونه بوده  که ذکر حدیث می باید توام با ذکر سلسله حدیث باشد  وبلکه شخص برای نقل حدیث نیاز به اجازه نیز  داشته یعنی می بایست هم منقول الیه مورد اعتماد باشد وهم روایت برای منقول منه به حد حجیت در صدور ودلالت رسیده باشد .متاسفانه  امروزه  به این قواعدو ضوابط  چندان  عمل نمی شود و هر کس هر حدیثی را از هر جا که می شنود به عنوان حدیث مسلم ذکر می کند   و همین امر است که  شریعت را در طول زمان از موضع و جایگاه خود منحرف نموده .دروغ ، بدعت ، خرافه  و کج فهمی ها  بلایی بر سر دین و شریعت  آورده  که عملا پاننهادن در مسیر شریعت مداری مسیری سالم تر وکم آفت تر  به نظر می آید . بسیاری از احادیث و نقلها و داستانهای دروغ نه ساخته دست دشمنان شیعه بلکه ساخته دست خود ایشان و مریدان درگاه  است . کثرت احادیث و  داستانها و نقلهای   ناموافق با عقل و کتاب موجب شده که برای بعضی ، فقط  قرآن ملاک اصلی عمل و اندیشه قرار گیرد که باز کثرت کج فهمی هاو  حتی کج فهمی ها و اجتهادات نادرست و بعضا عجیب بعضی  علما از کتاب خدا و احادیث موجب شده که همان قرآن  نیز برای بعضی چندان منبع  معتبری به حساب نیاید و تنها  حکم عقل و عقلاء برای ایشان ،حجت محسوب گردد .بنابراین هر چند که قرآن مورد تحریف لفظی واقع نشده ، اما تحریفهای تفسیری و اجتهادی  زیادی دارد.

 قرآن :

پیامبر، خود اصل قرآن را  حفظ بوده وآن را بعد از نزول وحی به کاتبان ابلاغ می نموده که عبارت بودند از حضرت علی علیه السلام ،ابی بن کعب ، زید بن ثابت ، طلحه ، زبیر ،ابوبکر،عمر ،عثمان، ابوسفیان‌ و دو پسرش‌ معاویه‌ و یزید، سعیدبن‌ عاص‌ و دو پسرش‌ ابان‌ و خالد، سعدبن‌ ابی‌ وقاص‌، عامربن‌ فهیره‌، عبدالله‌بن‌ ارقم‌، عبدالله‌بن‌ رواحه‌، عبدالله‌بن‌ سعدبن‌ ابی‌ سرح‌، ابی‌بن‌ کعب‌، ثابت‌بن‌ قیس‌، حنظلة‌بن‌ ربیع‌ وافراد دیگری که مجموعا به چهل و سه نفر   می رسند.بسیاری از این افراد نه تنها کاتب وحی بلکه حافظ قرآن نیز بوده اند.

علت وجود این همه کاتب این بوده  که احتمال خطا ونسیان ویا تبانی در حذف یا خلق آیه ای وجود  نداشته باشد وراه هر گونه  ادعامبنی بر  تحریف قرآن، برای آیندگان  بسته باشد .البته  پیامبر ، خود بر کار نویسندگان نظارت داشته و دائما در مورد طرز نوشتن یا قرار دادن هر آیه در جای مورد نظر، توصیه و تاکید می نموده  وگاه  از  نویسندگان می خواسته که آنچه را نوشته اند   برای ایشان بخوانند. 

هر چند  که امروز  چهارده  نوع روایت در نقل  قرآن وجود دارد اما این اختلافات  در مضمون نیست بلکه صرفا در قرآئت است .از این چهارده  نقل ،هفت  نقل مشهور وهفت  نقل ،غیر مشهور است واز این هفت نقل مشهور ،مشهورترین ومعتبرترین  ، روایت حفص از عاصم و عاصم از امیر مومنان است (یعنی فقط با یک واسطه به معصوم می رسد ).

اما دلیل این تکثر در قرائت چه بوده و  آیا کاتبان عصر رسول خدا در نوشتن، مرتکب خطا  شده اند ؟ خیر؛ از آنجا که ابتدائاً  در زبان و رسم الخط عربی نه نقطه وجود داشته ونه اعراب گذاری، وهر شهر وطایفه عرب هم برای خود لهجه وقانون خاصی در تلفظ داشته، اختلاف در قرائت واعراب امری اجتناب ناپذیر بوده.  البته  اختلافات در نقل صرفا در اعراب وقرائت است ولی اصل معنا ومضمون یکی است بنابراین  وجود این تکثرات به معنی تحریف  نیست . البته نمی توان برای اثبات عدم تحریف  به آیاتی همچون  " انا نحن نزلنا الذکر وانا له لحافظین" استناد کرد چون ما در مورد کتابی که اصلش مورد نقد مخالفین است نمی توانیم  به خود قرآن استناد کنیم لکن شواهد تاریخی به خوبی گویای ادعای ماست .بلی؛ممکن است به قول آقای فاضلی بعضی مترجمین سعی کرده باشند آیات قرآن را طوری ترجمه کنند که به ضرر خدا و رسول و اسلام نباشد ولی اصل آیات به دلیل یکی نبودن نقل ،هیچ گاه قابل تحریف نبوده.


 نهج البلاغه :

نهج البلاغه ،مشتمل بر بخشی از  گفتارها واحادیث علی علیه السلام است که  شامل حکمتها، سخنرانیها و نامه ها ست   .نامه ها که همه یا عمدتاً مکتوب خود ایشان بوده  وتوسط کاتبین وناقلین،نسخه بر داری و تجدید نگارش  شده اند . در مورد خطبه ها نیز  باید  کاتبانی در کار بوده باشند ولی ظاهراً اراده الهی بر حفظ وضبط صحیح این گفتارهای ارزشمند بیش از همه چیز دخیل بوده است .شیخ رضی نیز با توجه به آن جایگاه علمی ومعنوی کسی نبوده که  هر حدیث وخطبه ای را که به دستش می رسیده بیان کند.پس  او هم این احادیث را از لحاظ صحت وسقم بررسی می نموده و این ،سیره  همه علمای بزرگ  از زمان غیبت تا کنون بوده (مگر در مورد کتبی مثل بحارالانوار که هدف، فقط گرد آوری هر سخنی بوده که به معصوم نسبت داده شده). علاوه براین ما در نهج البلاغه با چنان عظمت کلامی و فصاحت وبلاغتی روبرو هستیم که انتساب این گفتارها  به غیر  معصوم انتساب  بسیار سنگینی می نماید  ؛ آن هم در دنیای بی سوادی وجهل آن روز که حتی عرفان و علم و بینش عالم ترین انسانها نیز  به گفتن این بیانات قد نمی داده .پس محکم ترین سندبرای نهج البلاغه خود نهج البلاغه است[ کلام علیٍٍ علیٌ].

البته  در زمینه سندیت نهج البلاغه  تحقیقات مفصلی نیز  صورت گرفته ،مانند" مصادر نهج البلاغه" اثر آقای عبدالزهراء و "مدارک نهج البلاغه" اثر آقای رضا استادی.


حب و شرک

سوال:آیا  بعضی رفتارها وارادتهای افراطی گرانه  شیعه  به خصوص نسبت به معصومین ،مصداق  شرک نیست؟

پاسخ:

از آنجا که  شیعه قائل به عصمت جانشینان پیامبر  است  و جایگاه آنان را بلند وشامخ وایشان را مقرب می داند با استناد به  آیه " فابتغوا الیه الوسیله"، و  آیه"قل لا اسالكم عليه اجراً الا المودة في القربی"قائل به این است که اولا حب به ساحت ایشان خود ثواب و فضیلت محسوب می شود و ثانیا برای قرب به خداوند یا توبه  از گناهان یا سلوک توحیدی و معرفتی باید از وسیله و پشتوانه استفاده نمود .

شکی نیست که  بعضی ارادتشان ، فقط  عشقی تو خالی است و عشق بدون معرفت ،یا سر از بدعت و یا غلو و شرک در می آورد. عشق ورزیدن به ساحت پاکان ومقربین نیکوست اما این حب  باید  در طول  حب خدا باشد  همان گونه که اطاعت  از ایشان در واقع اطاعت از خداست  و حب بدون عمل و اطاعت نیزحبی دروغین و بی ارزش است [قل ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله و يغفر لكم ذنوبكم و الله غفور رحيم].

بنابراین ، عشق و ارادت دو نوع است ؛یکی عین توحید است و دیگری عین شرک . اگر  محبت و عشق  به پرستش منتهی گردد  مصداق کفر  و  اگر به غلو منتهی شود مصداق شرک است .شرک نیز  یا  به عمل است و یا  به زبان. سجده بر آستان ایشان  نیز مصداقی از شرک است چون سجده تنها مخصوص آستان الهی است .





 شراب بهشتی

اشکال : گویا بعضی مترجمین قرآن خواسته اند به کمک خدا بیایند آنجا که شراب بهشتی را آب ترجمه نموده اند !

پاسخ:


این اشکال مانند همان اشکال لغوی در مورد کلمه دبر است و جواب در اینجا مانند جواب سابق است .بنابراین  هر جا  کلمه ای دارای  دو معنای منقول ولغوی بوده  وقرینه ای هم در کار نباشد  حمل بر معنای لغوی می شود . اینکه شراب در اصطلاح ،عمدتا به معنی مایع مسکر  به کار می رود دلیل بر آن نخواهد بود  که در همه استعمالات به این معنا باشد .

برای اهل بهشت، نوشیدنی های  مخصوص و گوارایی است که  هیچ سکر و مستی و سرسامی  در آن نیست [ لا یُصدّعون عنها ولا ینزَفون].  شراب در لغت به معنی هر چیز نوشیدنی است ؛ مثلا به  آب به  عنوان اینکه آب است، ماء  و به عنوان اینکه نوشیدنی است شراب  می گویند [هو الذي انزل من السماء ماء لكم منه شراب ومنه شجرٌ فيه تسيمون] وگاه به نوعیت آن نیز ممکن است اشاره نشود مانند:"فانظر الي طعامك وشرابك لم يتسنه". علاوه بر این، قرآن همه جا  از مسکر به خمر تعبیر نموده و  نه شراب؛ وچون از شراب بهشتی به" شراباً طهورا" تعبیر می کند پس این نوشیدنی،شراب  مسکر و رجس نبوده و  خمر در عبارت" و انهارٍ من خمرٍ لذة للشاربین" نیز از نوع خمر دنیایی نیست   . بلی مترجمین گاه عبارات قرآن را دقیق و با حوصله  ترجمه نکرده اند(2) و البته نمی توان انتظار داشت که همه ترجمه ها دقیقا یکی باشند  چون بعضی جملات  یا کلمات زبان عربی را نمی توان  تحت اللفظی  معنا کرد همان گونه که در ترجمه متون انگلیسی نیز چنین  است لکن در این مورد چون حقیقت ترکیبی  آن نوشیدنی دقیقا نزد کسی معلوم نیست از این رو یکی آن را آب گوارا و دیگری  نوشابه یعنی آب نوشین و دیگری همان  "عسلٍ مصفی" یا "لبنٍ لم یتغیّر طعمه" معنا نموده است  .





فلسفه محلل

اشکال: چرا در بحث محلل ،زن باید به اجاره برود و نه مرد ؟

پاسخ: 

ظاهراً آقای  فاضلی گمان کرده که منظور از ازدواج در بحث محلل ،ازدواج موقت است در حالی که در آیه، لفظ" طلقها" آمده ،پس منظور، ازدواج دائم است چرا که  در ازدواج موقت، طلاق وجود ندارد. ثانیاً: اگر مرد می بایست به اجاره برود باز جای اشکال بود که  چرا مرد باید به اجاره برود و نه زن!

 فلسفه تحلیل: اولا وقوع چنین موردی بسیار نادر است. ثانیاازآنجا که خداوند به مسئله استحکام   خانواده اهمیت زیادی داده ، با این حکم خواسته  تا جلوی ملعبه واقع  شدن زندگی را با طلاقهای مکرر سد نماید .دو بار طلاق و رجوع ، حاکی از علاقه طرفین به یکدیگر و امید به اصلاح است و این تکرر ، حکایت  از سست بوده اختلافات دارد. این نوع طلاقها زمانی  صورت می گیرند که طرفین همه راهها را طی نکرده  و به بن بست واقعی نرسیده اند ؛ پس  خداوند برای بار سوم ،شرطی را قرار داده که طرفین و به خصوص مرد (که امر طلاق به دست اوست)  در مورد زندگی جدی فکر کرده  و تصمیم قطعی و حساب شده و عقلانی بگیرند[فامساکٌ بالمعروف او تسریحٌ باحسان]. بنابراین از یک طرف،  حق رجوع  را بر آنها سد می کند   و از طرف دیگر با شرط قرار دادن محلل  ، غیرت مرد را برمی انگیزاند تا ز روی غضب و احساسات به گزینه طلاق روی نیاورد .[الطلاق مرتان ....فان طلّقها فلا تحلّ له من بعده حتی تنکحُ زوجاًغیره].



چگونگی تنظیم سور و آیات قرآن


سوال: تنظیم فعلی قرآن بر اساس چه  سند  و مدرکی است؟

پاسخ:


اگر بگوییم تنظیم قرآن به صورت فعلی کار خداوندبوده ، لازمه اش این نیست که پس می باید به صورت یکجا ومدون نازل می شده ، چون مصلحت الهی بر نزول تدریجی قرآن بوده . علاوه بر این ،جمع آوری قرآن بعد از پیامبر یک مسئله ، ومدون نازل شدن یا نشدن قرآن مسئله ای دیگر است  زیرا جمع آوری قرآن می تواند جمع آوری قرآن مدوّن  یا غیر مدون باشد.

اما آیا این کمیت و ترتیب مشخص در سور وآیات توسط جمع آورندگان صورت گرفته یا توسط خداوند و پیامبر او؟

 ترتیب سور وآیات ،بنابر قول اصح  ، توسط  رسول (وبه امر خداوند) صورت گرفته ؛ چرا که  اگر بعد از عصر رسول  صورت می گرفت آنان می بایست ترتیب سوره ها را یا براساس ترتیب نزول و یا مثلا بر اساس ترتیب تعداد آیات از بزرگ به کوچک و یا بر عکس تنظیم کنند .علاوه بر این ، آیه  " ان علینا جمعه وقرآنه" ،بیانگر آن است که  اراده و حکمت الهی ،خود دخیل  وموثر در چگونگی تدوین قرآن از لحاظ قرائت وکمیت  و چینش سور وآیات بوده و به گفته آیت الله معرفت : «يكي از معروف‌‌ترين اسامي سوره حمد، فاتحةالكتاب است و اگر قرآن در زمان پيامبر (صل‌الله ‌عليه‌ و آله‌ و‌ سلّم) جمع‌آوري نشده بود، چرا اين سوره را به اين اسم نامگذاري كرده‌اند؛ در حالي كه كه قطعاً اين سوره طبق ترتيب نزول، اولين سوره نازل شده نيست. پس مي‌توان نتيجه گرفت كه اين سوره چون از نظر نظم و ترتيب در اول قرآن قرار گرفته، فاتحةالكتاب ناميده شده است».

بنابراین  آن تدوینی  که در زمان خلفاء صورت گرفته دستکاری در نظم سوره ها یا تعداد آیات آنها نبوده بلکه جمع آوری همان قرآن با همان  ترکیبی  بوده که بر پیامبر نازل شده است.البته دلیلی وجود ندارد  که بگوییم هر آیه ای که بر پیامبر نازل می شده، ادامه همان  آیات قبلی مربوط به یک سوره بوده ؛ همان گونه که یک شاعر ممکن است بیت یا مصرع جدیدی بگوید که آن را نه در شعر جدید بلکه در ابیات شعر قدیم خود بگنجاند.




(1)-البته شیعه معتقد به این است که نزد معصوم، مصحفی به نام مصحف حضرت فاطمه است که بیان کننده همه حقایق و امور عالم می باشد  و بعد از رحلت رسول خدا توسط فرشته وحی  به حضرت فاطمه(س) الهام شده و به نگارش در آمده . بنابراین ممکن است  گفته  شود که هر چند  امام معصوم  شریعت ساز نیست( بلکه تابع شریعت است) لکن این مصحف چون بر اساس وحی الهی است  پس معصوم با توجه به آن،فتوا می داده واحکام ناگفته توسط خدا را برای  مردم  بیان می کرده .لکن در پاسخ باید گفت که به تصریح خود معصوم و نقل اصول کافی(جلد یک، صفحه  دویست و چهل) این مصحف مربوط به پیش آمدها و حوادث آینده است و چیزی از حلال و حرام در آن نیست .ثانیا غالب احکام، اموری تعبدی اند ودر امور تعبدی و نسبی قرار نیست که  فرشته وحی و حضرت فاطمه این همه به زحمت گفتن و نگارش بیافتند .علاوه بر این عمر محدود بانوی اسلام بعد از وفات رسول خدا اجازه نگارش این همه فتوا و استفتاء (که مورد بحث  آیندگان باشد )را به ایشان نمی داده. بنابراین طبق گفته قرآن که فقط خداوند را غیب دان می داند ( لا یعلم من فی السماوات والارض الغیب الا الله)و نیز تصریح شیعه به وجود چنین مصحفی (که طبق آن حوادث آینده جهان   از طریق وحی به معصوم ابلاغ شده است  ) در می یابیم که نقش معصومین عمدتا پاسداری و حفاظت از اسلام نبوی و قرآن منزل بوده وخود نه شریعت ساز بوده اند و نه از نزد خود چیزی از غیب می دانسته اند.معصوم وعادل بودن یک مسئله است و شریعت ساز بودن، مسئله ای دیگر؛ پس کلام ایشان نیز در مورد حلال و حرام  باید مستند به قرآن و کلام نبی باشد از آن رو که کلام نبی نیز توسط خداوند حجت شرعی دانسته شده است[ما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا]. در واقع ،هر چند که ایشان عادل ترین و معصوم ترین انسان هایند اما باز ناقل و راوی محسوب می شوند و نه شریعت ساز.گویا شیعه ،هم در مسئله علم معصوم وهم عصمت او دچار نوعی خلط یا مغالطه شده است. در مورد علم ، دلیلی نداریم که معصوم علم اجمالی یا تفصیلی به همه امور ماکان و مایکون داشته باشد هر چند که قبول داریم  که معصوم به دلیل قرب و عصمت ،هر گاه فهم چیزی را اراده کند خداوند او را نسبت به حقیقت آن ،آگاه می سازد. بلی ؛معصوم در  توحید ، حکمت ، عرفان و عقل ،سرآمد و کامل است زیرا نقص در این موارد ،مستوجب نقص در کمال است ولی در مورد علم این گونه نیست زیرا لازمه کمال حقیقی انسان، آگاهی او نسبت به هر حادثه و واقعه و علم وسرّو غیبی  نمی باشد .  در مورد عصمت نیز قائلیم که ائمه اطهار،معصوم از گناهند ولی دلیلی نداریم که معصوم از خطا و نسیان نیز باشند چرا که اگر چنین بود خداوند دو بار در قرآن، پیامبر خود را به مشورت امر نمی نمود؛ زیرا کسی مشورت می کند که جایز الخطا  باشد و جایز الخطا بودن نیز ریشه در عدم تسلط  بر همه علوم و امور دارد.

(2)- چنین ترجمه هایی گاه  از روی عمد وبرای پوشاندن  ایراد های احتمالی کار خدا بوده (مانند: واقتلوا:جنگ کنید.واضربوهن: زنانتان را نصیحت کنید) و در بعضی جاهها نیز  حاصل عدم تسلط کافی مترجم به قواعد عربی  است مانند" فاصبح من النادمین" که  ترجمه شده :" پس او  صبحگاه  پشیمان شد"در حالی که اصبح در اینجا به معنی صبح کردن نیست بلکه از افعال قلبی است مانند: جعل و صار .لذا  در ترجمه باید گفت : " پس او  پشیمان شد".

بسیاری از  کلمات عرب  در زبان  فارسی به  معنای واحد و مترادف استعمال می شوند  ولی در زبان عربی تقریبا هیچ دو کلمه ای یافت نمی شود که عینا با یکدیگر ترادف مفهومی یا مصداقی داشته باشند  مثلا  افعال سار،ذهب،سعی و انطلق ، همه به معنی رفتن اند  اما هر یک اشاره به یک نوع رفتن دارند تا جایی که حتی در مورد حیوانی مثل شتر ،اسامی مختلفی بر حسب سن و سال یا نوع و خصوصیات ظاهری وجود دارد مانند :جمل،ابل،ناقه ،بعیر،ضامر ،بُدن ،بحیره،سائبه،حام ....در  قرآن گاه حتی  در مورد یک   مسمی و مشار الیه  واحد ، تعابیر مختلفی  صورت گرفته ؛مثلا در مورد عصای موسی  ،زمانی که تبدیل به مار می شود عبارات مختلفی مانند   "حیه "، "ثعبان "و"جان "وجود دارد  یا در مورد  گلی که خداوند حضرت آدم  را ازآن خلق نمود یک جا  به "طین"و "طینٍ لازب" و  یک جا  به " صلصال" و در جایی  به  "حماءٍ مسنون " تعبیر شده  . طین لازب یعنی گل چسبنده ( رس).صلصال یعنی  گل خشک.حما مسنون یعنی گل سیاه رنگ ( که شاید اشاره به گل لجن زار باشد .بنابراین ساختار انسان از منی وقبل از آن از گل گندیده است واین اشاره به  شاهکار الهی دارد  که از پست ترین شی بهترین و خارق العاده ترین موجود را خلق نموده .همچنین بدین وسیله حقیقت اولیه انسان را به او یاد آورمی شود تا دچار غرور نگردد). همچنین  ثعبان  اسم جنس برای مار است و حیه  یعنی  مار(با هر نوع خصوصیت) و جان  نیز به معنی جانداری  است  که رنگ چشم او سیاه متمایل به زرد است.همه اینها در معنای کلی اشاره به یک مصداق دارند واختلافشان مبتنی بر خصوصیات جزیی است. گاهی ما یک چیز را به صورت کلی وگاه به اعتبار خصوصیتی که در آن وجود دارد بیان می کنیم ؛پس همه اینها ،تعابیر مختلف با مصداق واحد و قابل جمعند  .در ترجمه فارسی گاهی لزومی ندارد که حتما این ریزه کاریها و تفاوتها بیان شوند  ولی گاهی بعضی تفاوتها  صرفا جنبه  فصاحت و بلاغت ندارد  بلکه دلیل و حکمت بیانی  خاصی نزد خداوند داشته  که ناچار باید به اصل و ریشه و مفهوم یا  مصداق دقیق آن کلمه اشاره شود . بنابراین  یا باید در  فرق گذاریها ی بین کلمات مشابه، دقیق عمل کرد و یا آنها را به صورت کلی ترجمه نمود  مثلا  فلان مترجم  در معنای این سه واژه چیزهایی گفته  که اصلا در معجم وجود ندارد .ایشان   "ثعبان"  را مار عظیم ،"حیه" را مارزنده و  "جان" را مار  بی آزارترجمه کرده؛ در حالی که معنای حیه، ماربه معنای کلی  است نه مار زنده .اشتباه مترجم این است که چون گمان  کرده  حیه از ماده حی است پس به معنی مار زنده است   در حالی که  این اسم برای مار ،عَلَم است ودیگر اشاره به ریشه لغوی خود ندارد بنابراین حیه ،هم در مورد مار زنده وهم مرده به کار می رود .همچنین ثعبان در هیچ کجای  فرهنگ لغت عرب  به معنی مار عظیم نیامده بلکه گفته: اسم عام لکل حیوان من مرتبه الثعابین رتبه الحرشفیات من الزواحف (که اشاره به جنس مار دارد).همچنین در معنای جان (به تشدید نون)آمده: هر حیوان بی آزاری که رنگ چشم او سیاه متمایل به زرد باشد .

چنین مسائلی ایجاب می کند که  قرآن نه توسط یک فرد،بلکه گروهی و  توسط  زبده ترین علمای ادبیات عرب ، ترجمه شود و فقط همان ترجمه اجازه نشر و چاپ داشته باشد ؛  مانند همان کاری که عمر در اصل قرآن انجام داد ،یعنی  جامعه  را موظف بر تبعیت از یک قرآن واحد  نمود و همه  قرانهای دیگر را جمع آوری کرد.

گاهی اوقات ترجمه غلط از آن جهت است که مترجم در ظاهر، نوعی ناهمخوانی  بین آیه قرآن و گفته علم  مشاهده نموده و  ناچار  به تحریف معنایی  شده است . یکی از  مچ گیریهای صحیح  آقای فاضلی  مربوط به سوره طارق وآیه" یخرج من بین الصُّلب والترائب " است.

مترجم قرآن  دیده که آیه می گوید  "منی از میان استخوان کمر وسینه جهش می کند "وچون دیده که این حرف با گفته علم  نمی خواند ، استخوان ترقوه را  لگن خاصره  ترجمه کرده.

توضیح اینکه:صلب به معنی پشت است و ترائب جمع تریبه یعنی بالای سینه .در معجم الوسیط آمده: ترائب: عظام الصدر مما یلی الترقوتین وموضع القلادة : میان دو استخوان ترقوه جایی که گردن بند آویزان می شود.

 چند تفسیر در مورد این آیه می توان ارائه داد یکی اینکه صلب در مورد مرد وترائب در مورد زن است(بنابراین کلمه "بین" قبل از ترائب در تقدیر است) ولی اشکال این است که در ظاهر، این حرف با واقعیات علمی سازگار نیست چون علم امروز چنین اعتقادی در مورد جایگاه آب زن  ندارد مگر آنکه در آینده به واقعیت جدیدی دست یابیم.البته در تایید این مطلب  ،روایتی از رسول گرامی نیز نقل شده که در آن جایگاه آب مرد ، صلب و جایگاه آب زن ، سینه بیان شده است لکن اصالت این روایت  مورد تردید است.

توجیه دیگر این است که  صلب وترائب هردورا مربوط به مرد بدانیم و کلمه "بین" را قبل از از ترائب ،مقدر فرض کنیم که در این صورت منظور این نخواهد بود که  سرچشمه آب  مرد دو ناحیه است  بلکه منظور این است که آب مرد از ناحیه بین پشت وسینه تشکیل می شود چون گفته شده عمده ‏ترین مرکز پیدایش نطفه مرد، نخاع شوکی است که در پشت مرد و سپس قلب و کبد است و همین سبب شده که محل عبور نطفه، بین صلب و ترائب معرفی شود.

توجیه دیگر  این است که  بگوییم نطفه مرد در حقیقت از تمام اجزای بدن مرد گرفته می ‏شود، از این رو هنگام خروج، توام با  هیجان کل بدن و سپس سستی همه بدن  است، بنابراین صلب و ترائب، اشاره به همه  پشت  و روی  انسان دارد (پس این آیه فقط یک کنایه است)  . نقل است که مـردى از عـامـه گـويد: "من با امام صادق عليه السلام نشست و برخاست داشتم یک روز آنحضرت بمن فرمود: عطسه از كجا بيرون آيد؟ گفتم : از بينى ، فرمود: بخطا رفتى ، عطسه از همه بدن بیرون می آید چـنـانـچـه مـنـى از هـمـه بـدن بـيـرون آيد گرچه از احليل ( آلت مردى ) خارج شود، سپس فرمود، آيا نبينى كه چون انسان عطسه زند همه اعضاء بدنش تكان خورد؟  "اصول کافی جلد چهارم".



پاسخ به شبهات رضا فاضلی
پاسخ به شبهات فاضلی 7
تنزل مقامی در کلام  خداوند

سوال: 1-چرا مسائل علمی در قرآن بیان نشده  و مثلا  حقایق ناشناخته مربوط به خلقت آسمانها و زمین ،مانند وجود دهها میلیارد کهکشان  در آن ذکر نگردیده؟ 2- صحبت خدا در مورد بعضی مسائل بر اساس علم وقوانین امروزی نیست مانند این بحث غیر علمی که خورشید از مشرق طلوع می کند ودر یک چشمه گل آلود فرو می رود.

پاسخ:

اولا این گونه نیست که قرآن اشاره به هیچ مسئله وحقیقت علمی نامکشوف نکرده باشد . در  زمینه بیانات علمی قرآن ،مقالات و کتابها ی متعددی  نوشته شده است.

ثانیا : قرآن کتاب هدایت معنوی است نه کتاب علمی .اگر قرار بود خداوند مسائل علمی عالم را نیز در قرآن  بیان کند می باید این کتاب   به جای یک جلد در صدها جلد نازل می شد؛ علاوه بر این،  واقعیات علمی به مرور زمان  بر همگان بر ملا  می شود پس دلیلی ندارد که خداوند  پیشاپیش چنین بحثهایی را به میان کشد  .اگرقرار بود که خداوند  قبل از واضح شدن براهین  عینی وعلمی وتجربی، از مسائل نا مکشوف سخن گوید هم  اذهان ،مغشوش می شد  و هم قرآن از هدف اصلی خود که ترسیم  راه و چاه زندگی  است باز می ماند .ترسیم علم در کتب آسمانی  یک ترسیم هدایت گرانه است که مثلا علم آموزی در چه رتبه ای از اهمیت است ورابطه بین دین ودنیا وعلم ومعنویت چیست  ولی بیان ریز مسائل علمی در تعهد خداوند نیست  چرا که مردم بعدا  خود به این واقعیات دست می یابند  ولی اگر راه وهدف زندگی بیان نشود  هیچ گاه جامعه به یک درک وحقیقت جامع وکامل در این باره نائل نمی شود  .

ثالثا: اشاره قرآن به اینکه خورشید از مشرق بیرون می آید ودر چشمه گل آلود فرو می رود  تنزلی مقامی است از آن رو که " هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد".ما همیشه با یک کودک به اندازه درک و فهم خود او سخن می گوییم . خداوندنیز  وقتی راجع به بهشت حرف می زند  از میوه ودرخت ونوشیدنی وحور العین سخن می گوید  در حالی که در بهشت، لذت وصال ورضوان فوق همه لذتهاست [ورضوان من الله اکبر] لکن چون ما آن لذت را درک نکرده ونچشیده ایم خداوند نیز عموما  از مسائل ونعمتهای سطح پایین حرف می زند . ما همیشه در فضای محدود دید ، کوه ودر خت وزمین  وابروآسمان را می بینیم پس خداوند نیز برای ترسیم خالقیت ،همینها را مثال می زند و سراغ آنچه در فاصله صدها میلیون سال نوری از ما واقع شده  یا  ناشناخته هایی که  در عمق ده  هزار متری کف اقیانوس است نمی رود . مسلم است که  در عالم خارج از زمین وجو آن، به علت نبود جاذبه ،بالا و پایین معنا ندارد و این ماهستیم که بر حسب توهم، آسمان را بالا و زمین را پایین تصور می کنیم وفکر می کنیم که ممکن است ماه وستارگان از جای خود کنده شده  وبر زمین سقوط کنند  پس جمله " و یمسک السماء ان تقع علی الارض"  نوعی مماشات گری با تصورات و تخیلات  انسان است  در حالی که منظور ،سقوط نیست بلکه از میان برداشته شدن مدار معین و جاذبه  متعادلی است که بین کرات وستارگان وجود دارد که در صورت نبود این جاذبه  همه چیز  از مسیر و مدار خود خارج  می شود . بنابراین جمله : "فان الله ياتي بالشمس من المشرق" نیز بر اساس دید ما بیان شده  واصلا داخل در فن بلاغی است مثلا  ما می گوییم که "خورشید از پشت ابر در آمد" در حالی که می دانیم این ابرها هستند که از جلوی خورشید کنار می روند یا اینکه می گوییم خورشید از پشت کوه در آمد با اینکه می دانیم این گردش زمین است که ما را در معرض رویت خورشید قرار می دهد ولی در عین حال بر اساس تصور ظاهر ،سخن می گوییم . پس خداوند  نیز آنجا که می گوید  : " حتي اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب في عين حمئة" بر اساس  تصور و تخیل ما سخن می گوید  (هر چند که ممکن است این عبارت  کنایه از هموار بودن سرزمین مورد بحث در آیه  باشد). همچنین  اگر خداوند در قرآن  می خواست که  اذعان به وجود میلیاردها کهکشان کند با چه لفظی می باید کهکشان را تعریف می نمود و آیا اصلا کلمه میلیارد در آن زمان، شناخته شده و مستعمل بوده ؟پس خداوند به ناچار کلمه سماوات، به معنی  آسمانهای مختلف را به کار برده تا با درک و فهم مردم زمانه خود سازگارتر  باشد.




فرضیه تکامل

اشکال: خداوند در مورد خلقت انسان ومسئله خلقت او  ازخاک ونفخ روح ،داستانی متفاوت با واقعیتهای علمی امروز ارائه نموده .علم امروز می گوید وقتی که ازت ، ئیدروژن واکسیژن در جایی وجود داشته باشد تولید آب می کند واین آب بدون وجود فرایند تناسلی،  از خود موجود  درست می کند . درمورد دیگر موجودات نیز  شاهد گوناگونی وتکثر انواعی هستیم که زمانی یک نژاد وتیره بیشتر نبوده اند وبعدبه علت های مختلف متکثر وگوناگون شده اند.در مورد خلقت انسان هم ما با نظریه دیگری غیر از آنچه خدا گفته روبرو هستیم وآن نظریه تکامل است .

پاسخ :

1- نظریه داروین (ترانسفورمیسم) حرفی نیست که مورد قبول همه دانشمندان باشد بلکه در حد یک تز است .علاوه بر این ، تحقیقات جدید که مبنای آنها ساختارهای ژنتیکی است این فرضیه را رد می کند .  نتایجی که  اخیراً از آزمایشهایDNA مربوط به یک اسکلت باقی مانده از انسان نئاندرتال متعلق به یکصد هزار سال پیش به دست آمده ،ثابت کرده که  دی ان ای این انسانها   از نظر ژنتیکی  هیچ شباهتی با دی ان ای های  میمون  ندارد.

2- اگر انسان از نسل میمون است پس چرا همه میمون ها انسان نشده اند ؟ باید  پاسخ دهیم  که این چه نوع از میمون بوده که تکاملش با هم سانان خود این قدر عمیق وغیر قابل مقایسه است .برای زیست شناسان ،این نکته ای مسلم است که ممکن است  شکل ظاهری  تیره ای از موجودات مثل  اسب سانان یا گربه سانان  در طول میلیونها  سال عوض شود  اما هیچ موجودی از  ماهیت و نوعیت خود خارج نمی شود .اگر بگوییم که  انسان نئاندرتال   فقط از لحاظ فیزیکی شبیه  میمون بوده که  باز این انسان بوده  و نه میمون ،و اگر بگوییم که او  میمون خالص بوده ،  با اشکال گفته  شده  روبرو خواهیم بود.
مسئله بعد در مورد موجودات تک سلولی مثل باکتری هاوبعضی جلبک ها وغیره است که بدون فرایند تناسلی به وجود می آیند. اولا برای  اثبات ضروری نبودن وجود خدا  نمی توانیم به همین یکی دو نمونه مثال بزنیم چون در مقابل آن ، میلیون ها نمونه درعالم هست که از توالد وتناسل به وجود می آیند پس ریشه اصلی آنها باید به جایی ختم شود که دیگر توالدی در کار نباشد. ثانیا همین موجودات تک سلولی نیز از ترکیبات عنصری  شکل گرفته  و از هیچ  مطلق به وجود نیامده اند .پس یا  یا باید قبول کنیم  که این تسلسل به نقطه ای ختم می شود که موجودی نامحدود و فرا ماده آنها را خلق نموده  و یا باید قائل به این شویم که این تسلسل ،بی نهایت است در حالی که ازلیت و قدیم   بودن جهان امری محال و ممتنع  می باشد .

بنابراین موجود تک سلولی ، مسبوق به عدم  مطلق  نبوده  واز لاشی حادث نشده ،  نهایتاً  از توالد وتناسل به وجود نیامده  لکن  از محرک مادی و فرایند دیگری شکل گرفته . لذا اگر  خلقت اولیه انسان ودیگر موجودات را  نیز مانند موجودات تک سلولی بدانیم  باز عامل شکل گیری ، جوهر وماده ای زمانی ومکانی خواهد بود ، که در این صورت ،دوباره  به حالت قبل بر می گردیم یعنی یا باید قائل به تسلسل بی انتها در سیر وجودی موجودات ونظام علی ومعلولی شویم که محال است ویا قبول کنیم که این سیر به وجود فراجوهری منتهی می گردد که همان الله است.



تاریخ خلقت  حضرت آدم

اشکال: از یک سو طبق روایات، خلقت آدم به حدود نه هزار سال قبل بر می گردد و از سوی دیگرعلم، عمر جهان را میلیاردها سال می داند نه چند هزار سال .

پاسخ:

منافاتی بین این روایات با واقعیات علمی در مورد آغاز خلقت جهان نیست. همان گونه که  اصل و کلیت خلقت و نظم بندی ها و طبقه بندی های فلکی و کهکشانی و فرا کهکشانی در زمان های متمادی و مراحل شش گانه صورت گرفته [ولقد خلقنا السماوات و الارض و ما بینهما فی ستّة ایّام] (1)،مخلوقات و جانداران نیز همه در یک زمان واحد خلق نشده اند و  قطعا  انسان نیز جزو آخرین مخلوقات  روی زمین است چون آنجا که می گوید:" انی جاعلٌ فی الارض خلیفة" نشان می دهد که اول زمینی بوده و بعد انسان بر روی آن خلق شده است.

نه تنها روایات اسلامی بلکه تاریخ یهود نیز در مورد آدم علیه السلام اشاره به زمان نه هزار ساله می کند هر چند که در ظاهر ، این ادعا  با فسیل های انسانی  که تا کنون کشف شده وبعضاً مربوط به  صدها هزار  سال پیش است همخوانی ندارد  لکن با توجه به روایات مختلف ،چنین بر می آید که خداوند قبل از خلقت  انسان کنونی ، انسانهای دیگری را نیز بر روی زمین خلق کرده  و سپس منقرض نموده . همان گونه که ما انسانها برای اختراع یک چیز بارها  می سازیم و خراب می کنیم تا آن شکل و ساختاری  را که می خواهیم به دست آید گویا  خداوند نیز برای خلقت انسان کنونی  بارها  و خلقاً من بعد خلق ( وبه گفته روایت ،هفت بار) ، عالم جدید پدیدار  نموده تا به منظور و هدف نهایی برسد .ظاهراً  آن انسانها در توانایی های علمی  و استعدادهای معرفتی و توحیدی، ظرفیت انسان کنونی را  نداشته  و  شایستگی و ظرفیت خلیفة اللهی را دارا نبوده  و تقریبا هم خصلت و همردیف اجنه بوده اند. برای همین  است که وقتی  خداوند اراده بر خلقت آدم می کند فرشتگان این کار را دوباره کاری عبث  قلمداد کرده و بر خدا اعتراض می نمایند لکن خداوند به ایشان نشان می دهد که این انسان با انسانهای قبلی متفاوت است هر چند که این نسل در معصیت و ظلم ،دست کمی از نسل های قبل از خود ندارد. وجود اسکلتها و فسیل های انسانهای ما قبل و نیز اشاره  روایت به معصیت کار بودن ایشان نشان می دهد که   ایشان دارای تکلیف و ثواب و عقاب بوده اند لکن مشخص نیست که آیا ثواب و عقاب ایشان در همین دنیا محقق شده و  یا اینکه آنان نیز مانند انسان های کنونی دارای قیامت خواهند بود؟



آیا الله ، واجب الوجود است؟


سوال: اگر خدا می تواند بدون علت وجود داشته باشد چرا بیگ بنگ نتواند خود به خود به وجود آید؟

پاسخ:
همه معتقدیم که جهان هستی باید به  مبدئی ختم شود که او خود از چیز دیگری به وجود نیامده  باشد لکن اختلاف در این است که بعضی آن  مبدا را موجودی به نام  الله می دانند که فرا ماده و فرا مکان و فرا زمان است و بعضی نیز حدوث عالم را ریشه در ماده اولیه ای می دانند که خود اصالتا وجود داشته و مبدایی ندارد .این نظریه با  سوالات و بن بستها و اشکالات بیشتری رو بروست تا نظریه اول.
سوال اساسی این است که اگر یک تصادف و اتفاق خود به خود می تواند به شکل گیری ماده اولیه جهان بیانجامد مسئله نظم عالم  چگونه پاسخ داده می شود ؟
آیا هیچ فرمول جبر و احتمالی  می تواند پاسخ دهد که چگونه  همه چیز همانجا که باید باشد  و همان گونه که باید باشد هست و چگونه  میلیاردها   چرخه نظم  می تواند  حاصل تصادفات پی در پی باشند  ؟ لازم  نیست  که راه دور رویم  ؛بدن انسان خود  جهانی پیچیده و آکنده از نظم و هماهنگی است .اگر اصل به وجود آمدن ماده و سپس به وجود آمدن انسان ،حاصل تصادف و اتفاق است چگونه است که صدها عضو و  جزء و  اندام  وهزاران  ظرافت  و ریزه کاری  دنیای جسم نیز بر حسب تصادف به وجود آمده و اتفاقا همانجایی که باید باشند قرار گرفته اند و باز بر حسب اتفاق در همان اندازه  و همان شکلی  که باید باشند محقق شده اند و علاوه بر این ،هیچ عضوی نیز کمتر از نیاز یا اضافه و بیشتر از احتیاج  در این ساختار ،شکل نگرفته  و باز بر حسب اتفاق همه این اعضاء  همان کاری را که باید انجام دهند انجام می دهند و با یکدیگر نیز در هماهنگی و تعامل کامل بوده  و هیچ گونه تداخل و مزاحمتی نیز نسبت به فعالیت اعضاء دیگر این مجموعه ندارند   . این ساختار و جهان پیچیده جسم ،شاهکاری از نمود ظرافت ،استحکام،مصونیت، نظم ، هماهنگی ،تطبیق،حکمت ودقت  عملی است که هر گونه شائبه تصادف و اتفاق  در شکل گیری آن توسط عقل سلیم  به شدت رد می شود. [ام خُلقوا من غیر شیٍ ام هم الخالقون]. 
بنابراین برهان نظم در کنار نظام نیاز واغناء واینکه هر نیازی که در درون احساس می شود  باید در بیرون منبع اطفاء واغنایی داشته  باشد  ونیز برهان تطبیق ،یعنی قرار گرفتن هر چیز در جایگاه خود ،به خوبی اذعان می دارد که تصادف و اتفاق شاید بتواند به وجود آورنده ماده و نظام کلی شود ولی نمی تواند شکل دهنده نظام سراسر هارمونیک  باشد .

البته برهان نظم ، اثبات  نمی کند که علت هستی ،موجودی به نام الله است بلکه می گوید که پدید آورنده ،باید موجودی عاقل و زنده باشد .پس تا اینجای کار ،ادعای تصادف و شکل گیری خود به خود ماده ، ادعایی مردود به حساب آمد.

اگر نپذیریم  که خدایی وجود دارد لازمه اش آن است که جهان هستی یا ساخته و پرداخته دست خویش است و یا از  جوهر زمانی ومکانی دیگری به وجود آمده.
در هر دو صورت باید گفت که جهان یا  قدیم است ویا حادث.
 قدیم بودن جهان محال است زیرا اگر جهان ،قدیم  و نا متناهی  باشد لازمه اش آن است که ما نیز اکنون وجود نداشته باشیم و انرژی هستی نیز تمام شده وعمر دنیا  به انتها رسیده باشد  . پس ازلیت جهان  ، لازمه محال  دارد وآن  عدم وجود زمان یا تداخل زمان هاست واگر زمان وجود نداشته باشد حرکت وتغییر نیز  وجود نخواهد داشت .(2)
بنابراین جهان ،حادث است وچون حادث است  نیاز به علت دارد . حدوث یعنی  تغییر وحرکت ، وهر تغییری ، نیاز به مغیر وهر حرکتی نیاز به محرک دارد.
در اینجا دو حالت متصور است:
یا اینکه بگوییم جهان حادث ،با واسطه یا بی واسطه از وجود غیر مادی وفرازمانی وفرامکانی به وجود آمده که همان وجود صرف یعنی خداست که هو المطلوب وگرنه  تا بی نهایت ،تسلسل ایجاد می شود که این نیز  به حکم عقل محال است .پس باید به جایی ختم شویم  که مولد جوهر در این سیر، به وجود بسیط وصرف منتهی گردد .علاوه بر این ، لازمه  تسلسل آن است که جهان، قدیم و نا متناهی باشد زیرا  تسلسل نامتناهی ،نامتناهی  بودن عالم را ایجاب می کند که بطلان آن ثابت شد.
یا اینکه  بگوییم حدوث جهان، تصادفی است واز هیچ به وجود آمده که بطلان این فرضیه نیز واضح است چون لا شی وهیچ نمی تواند خالق شی شود همان گونه که از وجود ،جز وجود صادر نمی شود از عدم  نیز  جزعدم صادر نمی گردد (البته هم تصور وهم تحقق "عدم مطلق " محال است چون اگر بگوییم  که عدم مطلق، وجود دارد دیگر عدم نیست بلکه موجود است).

همین جواب در مورد کسانی که حدوث عالم را به انفجار بزرگ نسبت می دهند جاری است چون اگر این انفجار، ماهیت جوهری داشته ،باز بحث محرک ودلیل مطرح می گردد وآن دلیل هم از دوحال خارج نیست یا فرا جوهری است یا نیست  باز اگر جوهری باشد علت وجود وحدوث آن از دو حال خارج نیست........
ممکن است گفته شود که هر چند علت اولیه عالم علت مادی نیست  اما هر غیر ماده ای نیز  خدا نیست  بنابراین  جهان می تواند  علتی از نوع جوهر نفس یا روح یا عقل داشته  باشد.
پاسخ این است که  اولا اگر قرار است که علت را ماورایی بدانیم  بس چه بهتر که آن رابسیط وفوق جوهر تصور کنیم . ما به دنیال موجودی غیر مادی هستیم که صرف الوجود باشد وگرنه باز اوخود محتاج علت خواهد بود . ثانیا حتی اگرعلت را جوهر عقل نیز بدانیم (به خاطر اشراف جوهر عقل وابسط بودن آن نسبت به جواهر دیگر) باید گفت که   جوهر عقل نیز از شائبه زمان ومکان بر کنار نیست .هر چند که زمان ومکان در عالم عقل ضعیفتر وناملموس تر از عالم جسم ،روح ونفس است ولی وجود آن باز بسیط وصرف نیست پس محتاج علت  است. (3)
بنابراین اگر منظور از جوهر عالی ،وجود بسیط وصرف است باید گفت که  این وجود همان الله است واگر منظور ،عقل جوهری است که این وجود خود ، مخلوق وحادث است وهمان مباحثی که در مورد جسم گفته شد در اینجا نیز شکل می گیرد یعنی چه  قائل به قدیم  و چه قائل به حادث بودن  آن شویم همان اشکالات سابق مطرح می شود  بنابراین خالق هستی باید  صرف وبسیط وقدیم و ماورای زمان ومکان باشد که هیچ یک از جواهر چهارگانه  این گونه نیستند.


برهان دوم  :

عدم مطلق هم  وقوعش در خارج  ممتنع وهم تصور آن در ذهن محال است (4)پس در مورد خدا می گوییم: " لزم وجوده لمحالیه العدم : وجود او به خاطر محال بودن عدم مطلق ،واجب ولازم است "چون اگر عدم مطلق ،محال باشد باید وجودی موجود باشد و آن اولین موجود باید از تمام شائبه های محدودیت وامکان بیرون بوده و بسیط و فرا مکانی باشد وگرنه خود نیاز به وجود آورنده خواهد داشت بنابراین اولین موجود که از محالیت عدم لازم می آید همان  صرف الوجود  وعلت بی معلول  یعنی الله است .

(1)- گویا خداوند از خلا تاریک و گسترده  بین زمین با دیگر اجزای منظومه شمسی و بین منظومه شمسی با دیگر منظومه ها و بین کهکشان راه شیری با دیگر کهکشانها و... با  لفظ "بینهما" تعبیر نموده  .  ماده تاریک   ،عمده ترین ساختار عالم هستی است  که همین نظام و ساختار  ، بین ذرات  هر اتم و بین هر اتم با اتم دیگر و بین هر مولکول با مولکول  دیگر  نیز وجود دارد هر چند که  ماهیت خلا بین کرات و کهکشانها  با خلایی که بین اتم ها و مولکول هاست یکی نیست.

(2)-دلیل دیگر :اگر بگوییم که عالم ،ازلی وغیر حادث است لازمه اش آن  است که جهان،مخلوق نباشد بلکه خود وجود مستقلی در عرض وجود خدا یا جزء لا ینفک از ذات او باشد زیرا از دوحال خارج نیست یا اینکه عالم، نقطه شروعی داشته که در این صورت حادث است ویا نداشته،پس  نیاز به علت ندارد وچیزی که نیاز به علت ندارد مخلوق نیست .بنابراین مخلوق بودن وقدیم بودن ،منافی یکدیگرند .
دلیل دیگر، دلیل نقلی بر اساس حدیث مشهور قدسی است که می گوید:«  کنتٌ کنزاً مخفیا فاحبَبتُ اَن اُعرف فخلقتَ لکی اعرف» ."فاء" تفریع در "فخلقت" ،بیانگر حادث بودن خلقت است و اینکه   ذات خدا ملازم با وجود خلقت نیست .
بعضی متکلمین بر این باورند که جهان نیز مانند ذات خدا قدیم (والبته مخلوق) است  و دلیل آورده اند که 
چون فیاضیت ورحمت خدا ازلی  است لذا عالم نیز باید ازلی  باشد و گرنه رحمت وفیاضیت خداوند  مقوله ای حادث خواهد بود. به عبارتی دیگر: چون  خداوند قدیم است و صفات او نیز عین ذات است  لذا عالم نیز  باید  قدیم باشد چون ازلیت ذات ،ازلیت صفات را ایجاب می کند وگرنه لازم می آید صفاتی مانند فیاضیت ورحمت حادث  باشند.

ا
یشان حب را مساوی با اراده  و فعل تصور نموده اند در حالی که قبلا ،هم در مورد انسان و هم خدا ثابت نمودیم که حب و  اراده ،دو مقوله منفکند .علاوه بر این ،لازمه ازلیت  خلقت آن  است  که خدا در فعل خود وخلقت عالم مختار نبوده باشد  یعنی یا باید عالم را ازلی و غیر مخلوق بدانیم و یا اگر مخلوق می دانیم  لازمه ادعای مذکور(ازلی بودن عالم به خاطر ازلی بودن فعل و صفات فعلی )آن است که  اولا خداوند خود نیز غیر ازلی از کار درآید  و ثانیا  در خلق ،مجبور وبی اختیار و عاجز از اراده خلاف آن باشد (واگر عاجز باشد محدود وغیر بسیط است واگر محدود وغیر بسیط باشد مخلوق است)و اگر  بگوییم  که مجبور نبوده، لذا  باید تصدیق کنیم که قدمت ذات ،ایجاب قدمت فعل را نمی کند  وهو المطلوب..علاوه بر این، لازمه خلق، حدوث است  و این با قدیم بودن، منافی است .
ایشان گمان کرده اند که اراده ،مساوی با تغییر و انقلاب در ذات  خداست  در حالی که اراده در ذات ،حدوث ایجاد نمی کند بلکه فقط از ذات نشات می گیرد . گمان  غلط دیگر ایشان آن است  که صفات فعلی را نیز مانند صفات ذاتی ،عین ذات الله تصور نموده اند. بلی؛ ذات باری ،قبل از خلقت عالم نیز موجود وحیّ و قدیر و  فیاض ورحیم بوده لکن صفات فعلی او قبل از خلقت،صفاتی  شانی است یعنی خدا شانش این است که اگر براساس "یخلق ما یشاء" اراده به خلق کند قطعا رحیم و ودود  و رزاق و... خواهد بود .



(3)زمان و مکان بی نهایت هر دو امری محالند و بر خلاف تصور ،زمان ومکان وبه تبع آن حرکت وتغییر ،از شئون عالم چسم نیست بلکه از شئون جوهر به معنای کلی است لکن مراتب زمانی و حیزیت در هر جوهر فرق می کند .بعد زمان و مکان در عالم جسم،اشد ودر  عالم نفس  و روح و عقل ،به ترتیب، ضعیفتر وناملموس تر است  پس  هیچ جوهری امکان وجود و حدوث در خارج از بعد زمان و مکان را ندارد و امکان صفر شدن  زمان  نیز در هیچ بعد زمان ومکانی عملی نیست. اما در مورد خدا باید گفت که او خالق زمان و مکان است وخود مشمول  زمان و مکان نیست  لکن  در مرحله خالقیت و مدبریت و ربوبیت ، با همه شئون هستی از جمله زمان ،همراه است  (آنچنان که  روح مجرد  با شئون جسم همراهی و مماشات دارد] و با توجه به نسبی بودن زمان ، لازم نمی آید که درک خدا از زمان مانند درک موجودات عالم جسم از آن باشد  [و ان یوماً عند ربک کالف سنة مما تعدون].ازلی بودن خداوند به معنی ازلیت زمانی نیست زیرا قبل از خلقت عوالم ،زمان وجود نداشته . هم تصور و وهم وقوع زمان بی نهایت ، حتی در مورد ذات خدا امری محال است  پس  اگر می گوییم که خداوند ازلی است صرفا به این معناست  که حدوث زمانی ندارد .در مورد فرا مکان بودن ذات خدا نیز باید  گفت که این بی نهایت بودن ، صفتی شانی است  و نه فعلی ؛ یعنی خداوند عندالخلق ،نه محصور در محاط است ونه محیط ؛آنچنان که عندالذات نیز محصور در محیط و محاط  ذهنی و تصوری نیست .

(4) - ذهن انسان هر قدر که تلاش کند نمی تواند عدم مطلق را به تصور کشد چون هر تصوری در واقع یک موجود است و نهایتا تصور ما از عدم ، فضای پر از  ظلمت و خلایی است که  آن نیز  دلیل و  علت  می خواهد [و جعل الظلمات والنور].


نقل و بر داشت،ممنوع  می باشد.




پاسخ به شبهات رضا فاضلی
ازدواج موقت 1


 ازدو