انسانها برترند یا اجنه؟
ملاک در برتری همان گونه که قرآن می فرماید تقوی وایمان است واین ملاک برتری در انس وجان مشترک است بنابراین بعضی انسانها از بعضی اجنه وبعضی اجنه از بعضی انسانها برترند اما معلوم نیست که جرا قدما واژه از ما بهتران را برای اجنه به کار می برده اند شاید ریشه استعمال این واژه در ترس وحسابی است که از قدیم انسانها از اجنه داشته اند وخود را در مقابل قدرت آنها مقهور می یافته اند ولی هر چه باشد اگر همه اجنه از ما بهتر نباشند دنیای آنها از ما بهتر است یعنی اگر یک انسان بتواند پابه دنیای مثالی اجنه بگذارد دیگر میل به باز گشت نخواهد داشت
فلسفه خلقت جن:
دلیل خلقت جن همان دلیلی است که در مورد انسان بیان شده یعنی عبودیت ومعرفت " وما خلقت الجن والانس الا لیعبدون؛" خداوند با کثرت عوالم وموجودات وخلقت متنوع و بی نهایت خودخواسته قدرت وحکمت وجمال وعلم خود را تا حد ممکن ومتصور به مخلوقات خود بنمایاند هر چه انسان بیشتر در بطن تفکر و خلقت خدا فرو می رود به معرفت وعبودیتش افزوده می شود همان گونه که بین خود انسانها نیز این تنوعات شکل گرفته تا در احوال یکدیگر تفکر کنند خلقت جن نیز برای انسان وخلقت انسان برای جن مایه تفکر وبینش وسبقت در عبودیت و سوق به فلسفه و هدف خلقت یعنی تقوی و بندگی است "وجعلناکم شعوبا وقبائل لتعارفوا ان اکرمکم عندالله اتقیکم"
ماهیت جن:
جن در لغت به معنی هر امر پوشیده ومخفی است وجمع آن جانّ ( به تشدید نون ) است مشتقاتی مانند جان(بدون تشدید)- جنون - مجنون- جنین وجنان نیزریشه در همین معنا دارند مثلا از روح بدان جهت که حقیقتی مخفی وناپیداست به جان تعبیر شده است " یسئلونک عن الروح قل الروح من امر ربی وما اوتیتم من العلم الا قلیلا" همچنین مجنون یعنی کسی که عقلش پوشیده است و جنین -اسم مفعول - طفلی است که در ظلمات ثلاث یعنی شکم، ظلمت رحم ومشیمه مخفی وپوشیده است " يخلقكم في بطون امهاتكم خلقا من بعد خلق في ظلمات ثلاث" همچنین کلمه جنان به فتح جیم به معنی دل وقلب وبه کسر جیم به معنی بهشت ،باز از آن جهت که اموری سری ومخفی از فهم وشناخت انسانند به این نام خوانده می شوند
اگر
چه بین انسان وجن تمایزات وافتراقاتی وجود دارد ولی در مجموع جن شبیه
ترین موجود پیرامون انسان نسبت به اواز لحاظ جوهره وماهیت وفعل ورفتار است مهمترین وجه اشتراک این دو تفکر،اختیارو تکلیف
ودر پی آن ثواب
وعقاب است پس این دو در مسیر وهدف مشترکند " وما خلقت الجن والانس الا
لیعبدون" هر چند که ماهیت وجودی ونوع زندگی آنها از یکدیگر متمایز است
تاریخ خلقت جن خیلی جلوتر از انسان است جن مانند انسان موجودی اجتماعی است
ازدواج وزاد وولد وغم
وشادی وخواب وبیداری ومرگ دارد خیلی از خصوصیات متخالف ما انسانها همچون
حب
وبغض را دارا هستند دارای احساس وعواطفند مرتبه
وجودی آنان پایین تر از فرشتگان وبالاتر از عالم ماست فرشتگان به عالم
تجرد نزدیکترند واجنه به عالم جسم وترکیب ، فرشته ،ازدواج وزادوولد و
شهوت وهوا وهوس وخواب (بنابر قول قوی )ومرگ ندارد بلکه مرگ آنها در هنگام
نفخه صور است
اجنه
چون جسم نیستند درد وبیماری وخستگی بدنی وتنفس ندارند ومرگشان طبیعی است
چون قابل صدمه دیدن وکشته شدن نیستند (مگر درهنگام تجسم) آنها از هوا لطیف
ترند وجاذبه زمین بر آنها تاثیری
نداشته بنابراین خارج از جاذبه می تواند سریع حرکت کنند وحتی در هوا وفضا
نیز تا مسافتهای بسیار طولانی بالا روند آنها در هر مکانی می توانند زندگی
داشته باشند از درون شکافهای زمین گرفته تا قله کوهها ودرون آبها اما تابع
مکان نیستند وهیچ نیازی به عالم جسم ندارند زمانی که به صورت جسمانی ظاهر
می شوند تمام خصوصیات جسم را پیدا می کنند
ودر واقع پا به دنیای خطر ومحدودیت می گذارند برای همین است که خیلی کم وارد دنیای ما وارتباط با انسانها می شوند شهوت جنسی آنان به گونه ای متفاوت با انسان است ونطفه شان جسمانی نیست آنها مشرف بر ما انسانهایند وما را می بینند اما ما ایشان را نمی بینیم
اجنه چون موجوداتی اجتماعی و عاقل و مختارند در بین خود آداب ورسوم و قوانین دارند نام جن در قران به کرات آمده ودر کنار سوره انسان سوره ای به نام جن نیز نازل شده است در قرآن گاه انسان یا جن به تنهایی مورد خطاب واقع شده اند وگاه نیز هر دو با هم مورد خطابند قرآن کتاب آسمانی جن وانس است البته غالب احکام متوجه انسان است وفقط در بعضی واجبات ومحرمات اشتراک بین انسان وجن وجود دارد ولی دراصول دین واعتقادات خطاب قرآن نسبت به هردو مشترک است جهنم انسان وجن یکی است اما دراینکه آیا بهشت این دو نیز مشترک است یا نه جای تردید است
دنیای جن دنیایی زیباتر وراحت تر وشادتر از دنیای ما ودر مجموع دنیای آنها برتر ازدنیای ماست ولی استعداد انسان در رسیدن به کمال بیشتر از جن است آنها در اطلاعات ومعلومات بالاتر از انسانها هستند ودر عوض انسان در قوه تحلیل واستنباط بالاتر از اجنه است
در میان آنها هم دانشمند وجود دارد وهم جاهل هم زرنگ وجود دارد وهم ساده هم قوی وجود دارد وهم ضعیف هم کافر وجود دارد وهم مسلمان هم رئیس وجود دارد وهم مرئوس.
غالب ما جن را موجودی سطح پایین ومحروم ازمواهب زندگی وتمدن انسانی می دانیم ونگرش ما به او نگرشی تحقیر آمیز است در حالی که موهبت ها ، رفاه ، ولذتهای زندگی اجنه از ما آدمها بیشتر است وبلکه این ما هستیم که از دید آنها موجودات ضعیف ودست وپا بسته ومسخره ای به حساب می آییم اجنه نسبت به ما زیباییهای بیشتری را از عالم می بینند غم وغصه شان خیلی از ما کمتر است ورفاه بیشتری نسبت به ما دارند همچنین به خاطر جسمانی نبودن نیازهایی متکثرما را ندارند ما از نظر آنان موجودات ضعیفی محسوب می شویم زیرا ما فقیر ونیازمند طبیعتیم وعلم وقدرتمان نسبت به آنان محدودتر است آنها کوچکترین نیازی به انسانها ودنیای ما وابزار وآلات ووسایلمان ندارند
مطالعه در زندگی وماهیت موجودات ماورامی تواند منجر به رشد معرفت وخداشناسی انسان گردد ولی باید در نظر داشت که در مورد جن باید به حد مطالعه اکتفا کرد واز آن جلوتر نرفت بعضی ها با مطالعه زندگی اجنه گاه هوس می کنند که راهی برای ارتباط با جن بیابند این ارتباط کاری غلط - بی فایده وموجب انحراف فکر وروح از مسیر زندگی انسانی است آدمهایی که می خواهند وارد این گونه مسائل شوند اگر با خطری هم مواجه نشوند حداقل تا حد قابل توجهی وقت گرانبهایشان تلف واز مسیر و انجام تکالیف عقلی وشرعی غافل می شوند بنابر این مطالعه خوب است ولی اقدام برای وارد شدن در حیطه زندگی اجنه یا ارتباط با آنها کاری غلط بی فایده وحتی خطرناک است
عالم جن:
عوالم به ترتیب عالی به سافل عبارتند از عالم عقل ، روح ، نفس ،جسم.
هر کدام از این عوالم در اصطلاح فلسفه یک جوهریا ماده محسوب می شود که هر جوهر خود به مراتب گوناگون تقسیم می شود وهر مرتبه خود به اجناس وانواع (صورتهای) گوناگون متکثر می گردد البته اوج تکثر در عالم جسم است اولین عالمی که خداوند خلق نمود عالم عقل وآخرین آن عالم جسم می باشد بین این عوالم فاصله مکانی وجود ندارد بلکه فاصله آنها شانی ورتبه ای است هر چه از جوهر جسم بیشتر فاصله گیریم عوالم باطنی تر وزیباترومجردتر می گردندوشائبه زمان ومکان در آنها کمرنگ تر می شود فرق این عوالم از لحاظ ظاهر وباطن بوده و مانند فرق پو سته وعمق است ما انسانها در عالم جسم و اجنه در عالم نفس( مثال )زندگی می کنند بنابراین آنها جسم نبوده ودر حالت عادی قابل رویت نیستند هر چهار جوهره عقل ونفس وروح در انسان نیز وجود دارد نفس ، برزخ بین جسم وروح وروح واسطه وبرزخ بین نفس وعقل است همچنین در اجنه نیز جوهره عقل وروح ونفس وجود دارد انسان بعد از مرگ مطابق با نوع کمال در یکی از این چهار عالم زندگی خواهد کرد اگر در عالم ناسوت وجسم باشد عالم درد ورنج وعذاب برای اوست وهر چه در عوالم بالاتر قرار گیرد رفاه وخوشی ونعمت برای او بیشتر خواهد بود انسان متناسب با مقام ومرتبه معنوی خود در مرتبه ای خاص از عوالم قرار گرفته واز آن عالم جهان هستی وحقایق آن را مشاهده می کند در وقت مرگ تنها روح نیست که از بدن جدا می شود بلکه نفس وعقل نیز جدا می گردند جسم شاخصه خصوصیات ظاهری ونفس شاخصه خصوصیات باطنی فردی است روح وعقل هیچ گاه از نفس جدا نمی شوند ولی از جسم جدا می شوند زندگی انسان بعد از مرگ در عالم روح یا عقل به معنی این است که اگر انسان مقام معنوی وعملی اش در این دنیا ازشا یستگی عالم نفس بالاتر باشد نفس در آن دنیا حجاب وپرده برای انسان نخواهد بود وانسان به عینه عالم روح وزیباییهای آن را درک می کند وزندگی در عالم روح یعنی همین . درزمان خواب تنها روح وعقل از بدن فاصله می گیرند اما نفس در بدن باقی است تفکر واراده واختیار انسان اموری است که با قوه روح انجام می گیرد وامور حیاتی مثل تنفس -ضربان قلب -گردش خون و... اینها اموری است که به وسیله نفس انجام می شودهر چند که در ظاهر ما این امور را از لحاظ فیزیکی قلب وشش ومغزوغیره نسبت می دهیم
هر یک از عوالم بر عالم پایین تر از خود اشراف دارد ولی عالم سافل به عالم بالاتر از خود اشراف ندارد بنابراین اجنه مارا می بینند وقادرند هر زمان که بخواهند با ما ارتباط بر قرار کنند یا بر ما مسلط شوند ولی ما نسبت به آنها این کارها را نمی توانیم انجام دهیم مگر از طریق اعمال تسخیری.
فرشتگان از نور خلق شده اند و جن از آتش ، اماماهیت فعلی جن آتش نیست همان گونه که انسان از خاک خلق
شده ولی بالفعل نه خاک است ونه شباهتی به خاک وگل دارد چیزی که به
نظر من صحیح تر می رسد این است که جن وملک هر دو موجوداتی نفسانی (مثالی اند) لکن
مراتب آنان در عالم نفس مختلف است همان گونه که در عالم جسم مراتب وجود
دارد مثل جوامد - سیالات وگازها و باز در حیات نیز مراتب وجود دارد که
عبارتند از جماد- نبات وحیوان ودر بین حیوان نیز مراتب وجود دارد یک حیوان
داریم که در مرتبه نازل است وفقط غریزه دارد وحیوانی دیگر در مرتبه عالی
است که همان حیوان ناطق یعنی انسان است که علاوه بر غریزه قوه تحلیل ودرک
عقلی وعرفانی وعلمی نیز دارد در عالم نبات نیز مراتب حیاتی در یک حد
نیست عالی ترین آن را بعضی درخت خرما میدانند که نزدیک ترین مرتبه به
حیوانیت است یکی از دلایل آن را این می دانند که زمانی که او را از وسط
قطع می کنند مانند انسانی است که گردنش قطع می شود ومی میرد او هم خشک می
شود وآن گونه نیست که باز از اطراف شروع به رشد وجوانه زدن کند
در عالم نفس نیز مراتب وجود دارد یک مرتبه ایست که اجنه دارند وآن مرتبه سافل نفسانی است ویک مرتبه ای است که ملک دارد وآن مرتبه عالی ونزدیک به تجرد است اینکه در قرآن شیطان را گاهی از جن می داند ( کان من الجن )وگاهی از ملک ( فسجد الملائکه کلهم اجمعون الا ابلیس)در واقع او از هر دو است با ملک در جنس مشترک است وبا جن در نوع .
بدان جهت می گوییم که ماهیت وجوهره ملک ،نفس است نه روح وزندگی اونیز در عالم نفس است که قرآن خود ملک وروح را از یکدیگر تمایز داده ودر سوره قدر نزول فرشتگان را برزمین همراه با نزول روح برشمرده " تنزل الملائکه والروح" (ولی اینکه منظور از روح در این آیه چیست محل بحث مانمی باشد) پس جن موجودی نفسانی است که در عالم نفس زندگی می کند واز آتش خلق شده همان گونه که ما موجودی جسمانی هستیم که در عالم جسم زندگی می کنیم واز خاک خلق شده ایم مخلوق ومخلوق منه باید در جوهره یکی باشند همان گونه که خاک وانسان هر دوجسمند پس باید گفت که جن و آتش در جوهره یکی اند آتش جرم وجسم نیست ریشه در جسم داشته ولی ماهیتی مستقل دارد برای همین است که جن با اینکه نیازمند جسم نیست اما به عالم جسمانی علاقه مند است واز آن جدا نمی شود جن غالب صفات آتش را دارد سرکش تر ومتحرک تر از انسان است وهمان گونه که گرمای آتش جسم را در می نوردد وبه جانب دیگر آن می رسد جن نیز می تواند از جسم عبور کند عاطفه وعشق ومحبت نمادش گرمی وحرارت است پس اجنه در عشق ودوستی بین خود بالاتر از ماهستند خاک وآتش هم صفات مثبت دارند وهم منفی ولی نورهمه صفاتش مثبت است بنابراین فرشته که از نور خلق شده موجودی معصوم وفاقد عیب و نقص است
چگونه جن در قالب جسم ظاهر می شود؟
جن می تواند خود را به شکل انسان وهر صورتی که می خواهد (جز صورت انبیا و معصومین)در آورد اما چگونه؟ دو امکان اینجا وجود داردیکی اینکه بگوییم جن ماهیتش جسمانی است لکن جسم لطیفی است که از دید ما غائب است و این جسم لطیف در هنگام رویت ، جمع وفشرده می شود وبه خود قالب یک صورت را می دهد یا اینکه او موجودی فرا جسم است که با بهره گیری از ماده اثیری خود را به صورت جسم متمثل می کند قول اول را ملا صدرا قائل است واین مسئله را به ابر تشبیه می کند وی می گوید زمانی که قطرات آب موجود در هوا فشرده می شوند ظهور ابر را ایجاد می کند بنابراین جن نیز تمثلش به همین صورت است اشکال این قول در این است که ما اصلا می گوییم جن ازجوهره جسم نبوده وتجسم وعدم تجسم او از نوع انبساط وانقباض نیست جن قابلیت عبور از سخت ترین اجسام را دارد واگر جسم باشد هر چند منبسط نباید بتواند که از میان جسم سخت عبور کند علاوه بر این جن می تواند خود را در محفظه ای کوچک جای دهد بدون آنکه متمثل به جسم شود پس مسئله بسط وقبض در کار نیست.
پس حال که جن فرا مادی است باید دید آیا تمثل او به جسم در قابلیت وجود اوست یا اینکه این تجسم از راه کمک گرفتن ازجسم یا نیرو وانرژی خاص صورت می گیرد مسلما چیزی که فرامادی است به خودی خود قابلیت واستعداد تجسم را از درون خود ندارد پس روح وجن هر دو برای تجسم یا حتی ایجاد صوت باید ابزاری خاص را در اختیار گیرند البته بحث ما در تجسم است وگرنه سیطره بر اجسام وبه حرکت در آوردن آنها وهر تغییری دیگربدون تجسیم هم برای جن وهم برای روح امکان پذیر است حتی بدون دخالت اثیر.
نفس انسان واسطه ارتباط روح با عالم جسم است ولی زمانی که انسان می میرد و نفس وروح از او جدا می شود نفس دیگر در خدمت جسم نیست بنابراین روح باید ازنفس مدیوم وماده اکتو پلاسم کمک گیرد البته این در صورتی است که روح بخواهد با ما ارتباط مستقیم بر قرار کند مثلا ایجاد صوت نماید ولی در ارتباط غیر مستقیم نیازبه بهره گیری از واسطه ندارد همان گونه که نفس واسطه ارتباط جسم با روح است واسطه ارتباط روح با جسم نیز هست یعنی اگر روح بخواهد در جلسه احضار متمثل شود یا سخن گوید باید با واسطه نفس یک انسان زنده این کار را بکند و ماده اکتو پلاسم شاید خود واسطه ای بین نفس وجسم باشد وعلت مرگ مدیوم در صورت آسیب دیدن آن به دلیل واسطه شدن آن بین نفس وجسم است که اگر این رابطه قطع شود در واقع رابطه نفس وجسم قطع می شود ولی در حالت عادی اکتو پلاسم هیچ واسطه گری بین نفس و جسم نداشته واصلا ماده ای با این خصوصیت در بدن انسان وجود ندارد
اعتقادات عوام نسبت به جن :
معمولا آنچه در میان عوام نسبت به جن مطرح است چندان وجه علمی ندارد بلکه غالبا بر اساس شنیده هاست گاه ممکن یک چیزی میان مردم آن قدر زبان به زبان نقل شود که شکل یک اعتقاد وباوررا به خود گیرد ولی در اصل واقعیت با آنچه مردم می گویند متفاوت باشد
مشهور است که اجنه از فلز تیز وبرنده مثل چاقو می ترسند آیا این واقعیت دارد؟
توجه داشته باشیم که جن جسم نیست وتا زمانی که به صورت جسم متمثل نشده هیچ جسمی به او صدمه نمی رساند این مثل آن می ماند که شما خواسته باشید با یک چاقو هوا را قطعه قطعه کنید ولی با توجه به آنکه یکی از ابزارهای تسخیر کنندگان به دور مندل ابزاری مثل چاقو یا هر فلز نوک تیز است می توان بر داشت کرد که این اعتقاد چندان از واقعیت تهی نیست والبته این به خاطر آن است که جن می داند که این ابزار آلات قتاله انسانهاست و نیز می داند که در صورت تجسیم آسیب پذیر شده و قابل کشته شدن توسط انسان با امثال این آلات وابزاراست
گفته می شود برای دور کردن اجنه اگر بسم الله بگوییم یا قرآن بخوانیم موثر است.
جواب: اگر اجنه مسلمان باشند که خودشان اهل قرآن خواندن وذکرند ودیگر اذکار ما در آنها تاثیر ندارد واگر کافر باشند باید گفت اگر شما ذکر وقرآن بر یک آدمیزاد کافر بخوانید اگر دردور کردن او تاثیر داشته باشد پس در اجنه کافر هم تاثیر دارد بلی بعضی اذکاردفع جن داریم که از بزرگان دین برای ما نقل شده اینها اگر با شرایط وآداب صحیح انجام شود تاثیر دارد.
گفته می شود آب جوش به جن صدمه می رساند وحتی بعضی داستان ها نقل شده که مثلا کسی جایی آب جوش ریخته و ناخواسته سبب مرگ فرزند ی از فرزندان جن شده وآنها نیز در صدد اذیت وانتقام بر آمده اند.
جواب: جن چون جسم نیست آب جوش وامثال اینها به او صدمه نمی رساند همان گونه که سرما وگرما در او تاثیری ندارد مگر آنکه در آن لحظه جن در قالب جسم در آمده باشد.
آیا اجنه زمانی که به صورت انسان در می آیند ته پایشان گرد وشبیه سم است؟
وقتی که می گوییم جن می تواند خود را به هر صورتی در آورد یعنی اینکه می تواند پایش را هم دقیقا به صورت پای انسان ظاهر کند وکلا همه چیزش مثل ما باشد حال بعید نیست که بعضی اجنه به این صورت ظاهر می شوند تا این علامت جن بودن آنها برای انسان باشد
مهر طاعت چیست ؟
مهر طاعت شی کوچکی است که جن آن را بعد از اعمال تسخیری به فرد مسخر می دهد این شی نشانه بندگی جن نسبت به شخص است وار تباط دهنده شخص با جن می باشد ظاهرا این شی را جن از ماده اثیری می سازد وواسطه وارتباط دهنده بین دو طرف است من اعتقادم این است که مهر طاعت فقط مربوط به اعمال تسخیری نیست بلکه اگر مثلا جنی خود را بر انسان مجسم کند وانسان بتواند او را بگیرد واو را در معرض تهدید مرگ قرار دهد جن برای رهایی خود در این گونه مواقع نیز مهر طاعت به انسان می دهد البته اگر شخص زرنگ باشد می تواند در این مواقع حد اکثر تعهد را از جن بگیرد وگرنه خود جن پیشنهاد حد اقل به انسان می دهد یکی از دانش آموزان من می گفت که پد ر بزرگش کشاورز بوده وهنگامی که شبها به مزرعه می رفته گاه از سوی اجنه مورد اذیت واقع می شده واو را با ایجاد سر وصدا می ترسانده اند شبی پدر بزرگم موفق شده یکی از اجنه را که از کنارش عبور کرده بگیرد ودست روی گلوی او گذاشته وجن که جان خود را در خطر دیده بود شی سفید رنگ کوچک وتخم مرغ شکلی را در می آورد وبه پدر بزرگم می دهد و در قبال آزاد کردنش تعهد می دهد که دیگر نه او ونه هیچ جن دیگری در آن منطقه حضور نیابند ومزاحمش نشوند واین مهررا نشانه تعهد خود معرفی کرده است پدر بزرگم جن را آزاد کرده واز آن شب به بعد دیگر هر جنی که می خواسته باعث اذیت برای پدر بزرگم شود پدر بزرگم آن مهر را بیرون آورده ودر کف دستش می گذاشته شی شروع به لرزیدن کرده واجنه پراکنده می شده اند تا دیگر تا چند وقت کلا خبری از آنها نشد
جن یا باید از انسان خوشش بیایدوخودش با او رابطه برقرار کند یا مورد تسخیر واقع شود یا جانش از طرف او در خطر واقع شود تا مهر طاعت به انسان بدهد و از آنجا که جن بربسیاری از امور مخفی آگاه است می تواند بسته به نوع تعهد خدماتی گاه بزرگ برای انسان انجام دهد وخیلی چیزها برایش فراهم کند
آیا جن از امور غیب خبر دارد؟
جن اطلاعاتش از ما انسانها بیشتر است ومی تواند از بسیاری از اتفاقات راجع به گذشته وحال با خبر گردد(به خصوص راجع به حال) ولی راجع به مقدرات ومسائل مربوط به آینده علمش تقریبل مثل ماست جن تنها از مسائلی که پیرامون زمین است با خبر می باشد واطلاعاتش راجع به خارج از زمین وماورا محدود است بعضی گمان می کنند مثلا با داشتن موکل جن یا ارتباط با او می توانند مسائل آینده را بفهمند در حالی که این گونه نیست جن از آینده اطلاعات چندانی ندارد "وما یعلم الغیب الا الله" در داستان حضرت سلیمان علیه السلام آمده زمانی که حضرت سلیمان علیه السلام ازدنیا رفت بر روی عصایش تکیه زده بود ولی هیچ یک ازخدمتگرارانش از جمله اجنه از مرگ او خبر نداشتند وگمان می کردند که او روی عصایش تکیه داده وایشان را می نگرد تا زمانی که موریانه عصای او را خورد واو به زمین افتاد آنگاه همه از مرگ او با خبر شدند در اینجا قران می فرماید اگر اجنه از غیب با خبر بودند در عذاب خوار کننده حاصل از تمرد گرفتار نمی شدند وکاری می کردند که گرفتار سلیمان نشوند یا راهی برای فرار بیابند
فلما قضينا عليه الموت ما دلهم علي موته الا دابه الارض تاكل منساته فلما خر تبينت الجن ان لو كانوا يعلمون الغيب ما لبثوا في العذاب المهين
در این آیه جن در واقع از مسئله واتفاقی بی خبر است که راجع به زمان حال است ولی باید دقت داشت که جن از هر مسئله فعلی به صورت غیر اختیاری و.بالفعل باخبر نیست بلکه خود باید اراده کند که چیزی را بداند در این قصه هم اجنه به خطا فکر می نمودند که سلیمان زنده است وبر امر ظاهر قضاوت می کردند وچون شک وتردید در این مورد نداشتند برای فهم حقیقت مطلب هیچ کاری نکردند وتا آخر در جهالت باقی بودند بنابراین اگر جن بخواهد از هر اتفاقی در هر گوشه دنیا با خبر شود برایش امکان پذیر است ولی این امر منوط به حرکت وتفحص ورویت است واین گونه نیست که حوادث عالم پیش چشم او حاضر باشد
آیا ازدواج با جن امکان پذیر است:
داستانهایی در این زمینه نقل شده هم از ازدواج مرد جن با زن انسان وهم از دواج زن جن با مرد انسان البته برای امکان چنین ازدواجی جن باید به صورت جسم متمثل شود لکن مشکل اینجاست که در چنین مسائلی به داستان ونقل نمی توان استناد کرد چون از بس داستانهای دروغ در این بین زیاد است که داستانهای حقیقی برای ما نامعلومند بنابراین فقط به قران وحدیث ونقل اشخاصی که عدالت وراستگویی آنها برای ما محرز است می توان استناد نمود در باب ازدواج انسان وجن حدیثی از پیامبر در بحار جلد 60 نقل نموده اند که ایشان ازدواج با جن را نهی کرده اند حال این نهی اگر دال بر حرام بودن نباشد حداقل آن کراهت است واین حدیث اگر از لحاظ سند مشکلی نداشته باشد دال براین است که ازدواج این دو با هم امکان پذیر می باشد لکن برای این منظور جن باید عاشق ودلبسته یک انسان شود که این مسئله بسیار به ندرت اتفاق می افتد اگر زن جنی عاشق مردی شودباید خود را به صورت چهره زیبا بر انسان نمایان سازد تا نظر او را به خود جلب کرده واو را شیفته خود سازد واما اینکه بعضی سوال می کنند اگر بچه ای از این دو به دنیا آید حکمش چیست؟ باید عرض کرد که از این دو هیچ گاه فرزند متولد نمی شود چون ماهیت این دو با هم متفاوت است نطفه ای که جن با آن باردار می شود غیر از نطفه ای است که زن انسان از آن بار دار می گردد همان گونه که از مجامعت انسان واسب فرزندی متولد نمی شود از مجامعت انسان وجن نیز فرزندی شکل نمی گیرد ولی باید توجه داشت که اگر ازدواج بین این دو امکان داشته باشد آن ماهیت ازدواج بین دو انسان را ندارد ونمی تواند یک ازدواج دراز مدت باشد همان گونه که انسانها ازدواج هم نوع خود را با یک جن بر نمی تابند اجنه نیز به احتمال زیاد این مسئله را در دنیای خود نوعی جرم می دانند وظاهر ا جنی که با انسان ازدواج می کند باید جنی گوشه گیر وغیر اجتماعی ومطرود از اجتماع جنیان باشد واما اینکه گفته می شود ازدواج بین انسان وجن ازدواجی کوتاه مدت است به خاطر این است که هیچ گاه بین انسان وجن آن اشتراکات فکری وفعلی وجود ندارد بنابراین نمی توانند به عنوان دو موجود وابسته وهم فکر با هم زندگی کنند و همان گونه که بعضی ها گفته اند این ارتباط صرفا یک ارتباط جنسی خواهد بود
دلیل حرمت این می تواند باشد که این دو از دو دنیای متفاوت ودو موجود مختلف از نظر ماهوی اند همان گونه که انسان واسب دو موجود متفاوتند
دلیل بر جواز این است که اینها هر دو موجود مختار وعاقل ومکلفند ووجوه مشترک جن با انسان بیش از هر موجود دیگر است ودلیل کراهت این است که ممکن است این رابطه هم از لحاظ جسمی وهم روحی برای انسان مضر باشد یا از آنجا که جن هر چند مسلمان تعهد چندانی نسبت به انسان ندارد ممکن است به محض کوچکتریم دلخوری به او صدمه بزند یا اگر خیلی وابسته او شده باشد دیگر حاضر به ترک او نشود
بعد هم برای طلاق بین این دو صعوبت وجود دارد چون نیازبه دو شاهد عادل است واگر هم بدون طلاق از هم جدا شوند زن جنی یا زن انسان دیگر نمی تواند با هم نوع خود ازدواج کند مگر اینکه این نکاح به صورت منقطع باشد ولی در مجموع حکم به حرمت در این مسئله قوی تر به نظر می آیدمسئله مهم بعدی این است که مسلمان حتما باید با جن مسلمان ازدواج کند چون همان گونه که مرد مسلمان نمی تواند بازن غیر مسلمان نکاح انجام دهد با زن جنی غیر مسلمان هم نمی تواندازدواج کند
جمعیت اجنه چه قدر است ؟
از جمعیت وتعداد نفوس جنیان کسی چیزی نمی داند ولی هر چه باشد این قدر مسلم است که تعداد آنها از از تعداد انسانها بیشتر است که قرآن کریم نیز به این حقیقت تصریح دارد " یا معشر الجن قد استکثرتم من الانس "
چرا اجنه با ما ارتباط بر قرار نمی کنند؟
اگر اجنه ما را می بینند ومانعی برای ایجاد ارتباط با ما نداردند چرا ارتباط آنها با انسانها بسیار کم ونادر است ؟
در جواب باید گفت اولا آنها نیازی به دست ما ندارند که بخواهند با ما رابطه برقرار کنند آنها هیچ نیاز وکمبودی در دنیای خود ندارند که گره شان به دست انسان باز شود بلکه این انسانها هستند که میل ورغبت به ارتباط با جن دارند وغالبا هم هدفشان این است که به وسیله جن به قدرت یا ثروت یا راحتی یا اطلاعات وعلوم مخفی برسند در حالی که اجنه غالبا چنین انسانهایی را گمراه ودست به سر می کنند " وانه کان رجال من الانس یعوذون برجال من الجن فزادوهم رهقا" در جهان هیچ موجودی ضعیف تر از انسان نیست زیرا همه موجودات بدون تکیه به موجود دیگر زندگی می کنند وآن قدر که انسان برای حیات خود به طبیعت تکیه کرده هیچ موجود دیگر این گونه وابسته به طبیعت نیست به عنوان مثال هیچ حیوانی ضعیف تر از انسان در مقابل سرما وگرما نیست وهیچ حیوانی مثل او در برابر حوادث طبیعت ضعیف تر وبی دفاع تر نمی باشدهیچ یک از موجودات مثل او از لحاظ قوت وزوروبازو ضعیف تر نیست حتی یک مورچه می تواند 50 برابر وزن خود را بردارد در حالی که انسان حتی یک برابر وزن خود را هم قادر نیست که از زمین بردارد واین همه پیشرفت انسان حاصل تکیه او به طبیعت است وهر چه او دارد دیگر موجودات هیچ نیازی بدان ندارند
اجنه نیاز به دوستی با ما هم ندارند چون در دنیای خودشان شادی ودوستی و عواطف به اندازه کافی هست بعد هم چون دنیا وافکار واعمال ما با آنها مختلف است قطعا دوستی انسان وجن یک دوستی عمیق وپایدار نخواهد بود
جنیان آن قدر سر گرم زندگی و امور خویشند که التفات چندانی به انسانها ندارد درست مثل اینکه ما هر روز در حیاط خانه مان گربه ها را می بینیم ولی هیچ گاه هوس سر به سر گذاشتن با آنها یا وارد شدن در دنیای آنها را پیدا نمی کنیم اجنه هم غالبا اگر هم بخواهند با انسانی رابطه بر قرار کنند از باب سر به سر کردن وشوخی با اوست
دلیل چهارم: زمانی که جن بخواهد به صورت جسم برای انسان متمثل شود آسیب پذیر می گردد مثلا انسان می تواند او را بکشد بنابراین جن با توجه به این موضوع آن قدر باید به انسانی اعتماد کند یا آن قدر باید ساده باشد تا بتواند به صورت جسم ظاهر شده ووارد حیطه زتدگی انسان شود جن در دنیای خود قوی تر از ما ست وما در دنیای خود قوی تر از جنیم اگر ما بخواهیم وارد دنیای آنها شویم آنها قوی تر از ما هستند واگر آنها نیز بخواهند وارد دنیای ما شوند ما قوی تر ازآنهاییم
پنجم : مسئله زمان است زمان در دنیای ما واجنه مساوی نیست در دنیای ما زمان کندتر ودر دنیای آنها سریعتر می گذرد زمانی که جن به صورت جسم در آید واز دنیای خود بیرون آید زمان زیادی را از دست می دهد مثلا اگر یک روز در میان ما باشد ودوباره به دنیای خود باز گردد حدود حدود دوهفته را ازدست می دهد واینکه گفته می شود عمر اجنه هزار وبالای هزار سال است حرف درستی است ولی باید توجه داشت که این هزار سال از دید ماست والا از لحاظ واقعی هزار سال آنها همان 60- 70 سال است بنابراین جن حتی زمانی که بخواهد با انسان ارتباط بر قرار کند بدون ملبس شدن به جسم ووارد شدن کامل به دنیای ما این کار را می کند
معمولا زمانی جن با انسان ارتباط برقرار می کند که انسان جایی تنها باشد به خصوص در بیابانها وجاههای خالی از وجود انسان ،این ارتباط می تواند هم به صورت تمثل به جسم باشد یا به صورت شبه یا به صورت کاملا غیر مرئی که مثلا فقط صدا یشان را بشنویم یا حرکت اجسام راببینیم وانگیزه جن هم از این ارتباط می تواند یا از روی کنجکاوی باشد یا شوخی وسر به سر گذاشتن با انسان ویا حتی کمک کردن به او
رابطه اجنه با ما غالبا به صورت تله پاتی وظهور آنها نیز به صورت غیر جسمانی است
آیا جن مخوف است؟
خیلی از مردم جن را ترسناک می دانند اما جن فی نفسه مخوف نیست خوف
وهراس غالبا به خاطر بیگانه بودن ما با این موجود است اجنه با اینکه ما
را می بینند اما بسیار کم باعث اذیت انسان می شوند در حالی که اگر اجنه در
دید ما بودند ما انسانها نسبت به آنها موذی تر بودیم در جواب اینکه آیا باید از جن ترسید یا نه باید
متقابلا بپرسیم آیا باید ازانسانها ترسید ؟ خواهیم گفت که این ترس
بستگی به نوع آن آدم دارد که بدجنس وبد ذات باشد یا خوب وبا مرام ونیز
بستگی به این دارد که ما بخواهیم اورا اذیت کنیم یا وارد زندگی خصوصی اش شویم یا کاری به کار او
نداشته باشیم همین جواب در مورد جن نیز صادق است بنابراین همان دو گروه شر وخیر که در دنیای ماست در دنیای اجنه نیزهست "وانا منا الصالحون ومنا دون ذلک"
آیا تسخیر جن امکان پذیر است؟
علم تسخیر را باید ریشه ومادر همه علوم غریبه نامید چون از طریق تسخیر است که می توان به اطلاعات دقیق در مسائل دیگر هم رسید به عنوان مثال کسی که جن را تسخیر کند از آنجا که جن فهم واطلاعاتش در زمینه اسرار وعلوم مخفی بیشتر از ماست می تواند ما را درپیمودن راههای سری دیگر راهنمایی کند
راههای رسیدن به قدرتهای ما فوق طبیعی سه راه است 1- عصمت وتقوی وبندگی محض خداوند توام با معرفت .مانند ائمه اطهار که همه عالم مسخر آنان است 2- ریاضتهای قاعده ای در باب تسخیر وطلسم 3- ریاضتهای غیر قاعده ای و مرتاضانه که منجر به تجرد وخلع روح می شود وانسان می تواند به قدرتهای شگرف روحی دست یابد ولی هیچ انسانی در قدرتها وعلوم مافوق طبیعه در حد امامان معصوم نیست. واما موارد ی که بعضا از افرادی خاص به عنوان اعمال خارق العاده سر می زند همه چشم بندی و شعبده بازی است.
تسخیر جن ممکن است اما این تسخیر مانند تسخیر یک گنجشک نیست بلکه مانند تسخیر حیوانی درنده است مسئله ای که خیلی ها تفکیک نمی دهند فرق بین احضار وتسخیر است اعمال واذکار مربوط به احضار واعمال واورادوریاضتهای مربوط به تسخیر با هم فرق می کنند در واقع کلمه احضار هم غلط است بلکه همان گونه که بعضی ها گفته اند باید بگوییم تماس با جن نه احضار، چون در احضار معنی اجبار وتسخیر وجود دارد در مسئله احضار روح هم همین مطلب وجود دارد شما هیچ گاه نمی توانید روح را مجبور به حاضر شدن کنید بلکه اوبرای تماس با شما باید اذن از موکلین عالم برزخ داشته باشد اذن هم اگر باشد او باز مختار به جواب دادن است چون کسی از عالم دنیا سیطره بر عالم برزخ ندارد به جز ائمه اطهار. ما می توانیم بر عالم خود سیطره داشته باشد یا عالم بالا می تواند بر عالم پایین سیطره یابد ولی عالم پایین بر عالم بالا تسلط ندارد بنابراین تسخیر روح وملک از اساس دروغ وباطل است وبعضی کسانی که گمان می کنند روح وملک احضار نموده اند در واقع جن احضار کرده اند وبعضی که گمان می کنند روح یا ملک تسخیر کرده اند در واقع جن را تسخیر نموده اند تنها تسخیر جن برای انسان ممکن است آن هم با اعمال وریاضتهای شاقه که استاد محمد اوسعی در مقالات خود شیوه قاعده مند تسخیر جن را تا حدی توضیح داده اند
تعداد انسانهایی که در تسخیر جن هستند بسیار بیشتر از تعداد اجنه ای است که در تسخیر انسانند جن برای تسخیر ما کار چندان مشکلی ندارد فقط کافی است در بدن ما نفوذ کرده وذهن واعمال ما را تحت کنترل واراده وخواست خود در آورد ه وحتی شکل صورت وصوت وصدای ما را نیز تغییر دهد یا آنکه سیستم فهم ما را به هم بریزد و به اصطلاح مجنون ودیوانه شویم البته بسیار کم جنی پیدا می شود که ابتدائا این کار را بکند اکثر افرادی که مسخر جن شده اند افرادی بوده اند که خواسته اند وارد زندگی اجنه گردند وآنها را تسخیر کنند اما جن تیز تر وزرنگ تر وقوی تر بوده وبر آنها پیش دستی نموده در صورتی که جن وارد بدن شخص گردد بسیار بعید است که به خودی خود اورا ترک گوید در ست مثل ویروس که به هیچ وجه نمی توان آن را از بدن بیرون آورد بلکه باید او را در بدن کشت جن را هم باید در بدن از بین برد که این کار توسط افراد خاص وبا اذکاری خاص صورت می گیرد که به آن اعمال جن سوزی می گویند یعنی جن را باید در بدن سوزاند چون اگر بیرون آید وارد بدن اولین شخصی می شود که در آن حدود باشد چندی قبل یک فیلم اروپایی دیدم که خیلی جالب بود داستان مربوط به یک اژدهای ترسناکی بود که وارد بدن انسانها می شد این اژدها وارد بدن هر شخص که می شد آن شخص را تحت تسلط واجرای فرمانهای خود قرار می دادواو دیگر اختیاری از خود نداشت وآن شخص مرتکب هر فعل و جنایتی می شد پلیس مجبور بود این اشخاص را بکشد ولی به محض اینکه او را می کشتند اژدها سریع از بدن او بیرون می آمد وبه بدن شخص دیگری رسوخ می کرد وباز همه چیز از نو شروع می شد در این بین یک پلیسی فهمیده بود که جریان از چه قرار است وراه کشتن اژدها را پیدا کرد در نهایت آخرین شخصی که اژدها در بدن او رفت آن شخص را کشتند ولی این پلیس با گاز آتش زا او را مورد حمله قرار داد وبه محض اینکه اژدها از بدن او بیرن آمد قبل از اینکه وارد بدن دیگری شود او را سوزاند ولی پلیس هم در این بین زخمی شد وبعد از دنیا رفت.
من تا مدتی فکر می کردم این داستان تخیلی است اما چندی بعد در مطالب استاد اوسعی دیدم دقیقا همین مسئله را در مورد جن بیان نموده است پس فهمیدم که مسئله واقعیت دارد لکن فیلمسازان آن را به گونه ای تخیلی ساخته اند.
ممکن است گفته شود که جن نیز ماهیت ودنیایش غیر از دنیای ماست پس چگونه تسخیر او امکان پذیر است؟ در جواب باید گفت اولا جن موجودی مختار است وورود هر یک از انسانها یا اجنه به دنیای دیگری منع عقلی وامکانی ندارد بر خلاف روح که اختیار او به دست موکلین است حتی اگر بخواهد به خواب کسی در این دنیا بیاید باید با اذن موکلین وبر اساس مصالح باشد بنا براین برای تسخیر نیز باید اذن موکلین عالم برزخ باشد که آنها هیچ گاه چنین اذنی را نمی دهند واما عدم امکان تسخیر ملک به خاطر آن است که ملک مهار واختیارش به دست موکلین بالاتر است و هر یک از آنها برای وظیفه ای خاص خلق شده اند که نمی توانند از آن تخطی کنند " ما منا الا وله مقام معلوم" اما جن موکل ندارد بلکه موجودی آزاد ومختار است در مورد احضار جن باید گفت زمانی که بواسطه اذ کار خاص با جن تماس بر قرار می کنیم واو را می بینیم جن خود از این مسئله با خبر می شود اگر خوشش نیاید ممکن است باعث اذیت شخص گردند ولی این تماس به صورت تماس فیزیکی نیست مگر آنکه جناب جن کاملا به شخص مقابل اعتماد کند یا جن ساده ای باشد یا دوستدار او شود به هر حال در همان احضار وتماس هم جای خطر است چه رسد به تسخیر ، در احضار ،جن مجبور به انجام هیچ کاری برای شما نیست وخیلی کسر شانش هم می آید که گوش به حرف شما داده واز شما اطاعت کند ولی در تسخیر ،جن کاملا مسخر ومطیع می شود البته به قول جناب اوسعی محدوده تعهد واطاعت در هر نوع تسخیرفرق می کند اما سوال اینجاست که وقتی شخص جن تسخیر می کند از میان جمعیت انبوه اجنه کدام یک به تسخیر در می آیند ؟ جواب : تسخیر کننده باید نام کامل جن را بداند وهمان جن منظور نظر او فقط به تسخیر در می آید البته ناگفته نماند که تسخیر جن شرعا حرام است به دوجهت یکی به خاطروجود خطر زیاد دوم به خاطر اینکه شما عملا موجود آزادی را تحت بند وقید خود می کشید همان گونه که زندانی کردن یک انسان جرم وگناه است . بعضی ها می گویند که احضار روح از اساس دروغ است اما بنده این اعتقاد را ندارم چون خودم به شخصه در جلسه احضار روح یکی از نزدیکانم شنیدم که در مورد من مساتلی را بیان نموده که کس دیگری از آن خبر نداشته است اگر دروغ بود احضار کننده از کجا این اطلاعات شخصی مرا داشته ؟ بعضی ها در مسئله احضار گمان می کنند تنها روش موثر روش خودشان است وتمام روش های دیگر را غلط ودروغ می پندارند در حالی که این گونه نیست ممکن است برای احضار جن یا حتی تسخیر او تنها یک روش ومسیر وجود نداشته باشد البته هر روحی هم قابل احضار نیست یا به نحو دقیق ترما با هر روحی نمی توانیم تماس بگیریم روحهایی که شان ومنزلتشان خیلی بالاست وروحهایی که بر عکس خیلی پایینند ودر عذاب شدید برزخی اند قابل تماس نیستند ومعمولا تماس با روحها ی متوسط الحال انجام می پذیرد.
اجنه بیشتر تمایل دارند که برای رابطه برقرار نمودن با انسان از طریق الهام ووسوسه یا ایجاد تصویر ذهنی یا بیرونی یا حضور به صورت شبه وغیر جسمانی با ما رابطه بر قرار کنند که البته خود ما هم خیلی وقتها نمی دانیم که این وسوسه گر یا الهام کننده یک جن است
آنها همان گونه که می توانند بر ما به صورت فیزیکی متمثل شوند همجنین می توانند کاری کنند که ما صوتشان را بشنویم ولی خودشان را نبینیم من خود تا به حال دو بار صدای آنها را شنیده ام یک بار صدای اذانشان راودیگر بار صدای گفتگوی یک جن مسن را با چند جن دیگر.
تسخیر جن شرعا گناه است یکی به خاطر خطر آن ودوم به دلیل عبث بودن آن و اتلاف عمر ووقت وسوم به دلیل سلب آزادی و اختیار موجودی که خدا او را آزاد آفریده ولی درحرمت احضار جن وروح باید تفکیک شد(از جهت قصد ونیت احضار کننده)
آیا همزاد واقعیت دارد؟
بعضی بر این معتقدند که هر فرد از انسانها همزادی در میان جنیان دارد که در نوع زندگی وسرنوشت ورفتار واخلاق وحتی ظاهر یکی اند و اگر جن ، همزاد انسانی خود را پیدا ا کند به او علاقه مند شده وبه او خدمت و کمک می کند
جواب: دلیل مستندی بر این مسئله نیست نقل هایی وجود دارد ولی داستان ها نمی توانند ملاک علمی واقع شوند ما منکر وجود همزاد نیستیم اما نه به این صورت داغی که بعضی ها می گویند همان گونه که بین انسان ها دو نفر ممکن است درفطرت و خصوصیات وافکارورفتار خیلی شبیه هم باشند ووقتی همدیگر را پیدا می کنند به هم علاقه مند وحتی عاشق هم می شوند ممکن است بین یک انسان ویک جن هم همین حالت شکل گیرد اما اینکه اینها درست جفت هم باشند چنین مسئله ای هیچ وجه علمی ندارد علت اینکه گاه یک جن به انسانی علاقه مند می شود وحتی به او خدمت می کند ریشه در وجوه اشتراکی دارد همان گونه که دو انسان از یکدیگر متفرند ودو نفر به هم علاقه مندند دو نفر خصوصیاتشان کاملا از هم دور ودو نفر به هم نزدیک است بین انسان وجن هم همین حالات وجود دارد ولی همزاد به آن معنایی که بعضی ها می گویند نیست یعنی هیچ انطباق کامل و وابستگی ریشه ای وناگسستنی چه دررفتار چه در افکار چه در ظاهر وچه در سرنوشت بین هیچ انسان وجنی وجود ندارد پس معنی همزاد بودن به معنی شبیه بودن است همان گونه که در میان انسانها نیز همزاد داریم واین همزاد می تواند از جنس موافق یا مخالف باشد
این نقاط اشتراکی که باعث بروز انس میان دو انسان می شود گاه موجب بروز حس علاقه از سوی یک جن به انسان نیز می گردد تا جایی که ممکن است به این سادگی ها او را رها نکند ه البته این مسئله بسیار بسیار کم اتفاق می افتد
دانستنیهایی از جن
الحمدلله الذی یومن الخائفین وینجیّ الصالحین ویرفع المستضعفین ویضع المستکبرین و یُهلک ملوکا ویستخلف آخَرین والحمدلله قاصمِ الجبارین ومُبیرِ الظالمین مدرک الهالکین نکال الظالمین وصریخ المستصرخین
منزلت امامت :
اعتقاد به مهدویت وامر ظهور مانند مسئله امامت از اعتقادات خاصه و ویژه تشیع است و مسلما ثمرات این دو مسئله نیز خاص معتقدین به آن است.
انتظار بدون شناخت منتظََر ،انتظار حقیقی نیست پس در قدم اول نیاز به معرفت وشناخت نسبت وجود مورد انتظار هستیم .
سخن گفتن از حقایق مهدویت دشوار است زیرا برای فهم واقعیت وجودی حضرت حجت باید اول حقیقت کلی امامت را دانست وحقیقت امامت امری معرفتی است و جز از راه کشف وسیر حاصل نمی شود وبا گفتارو بیان به نحو دقیق قابل فهم یا تفهیم نیست حقیقت واقعی امامت در عصر ظهور ورجعت برای مردم معلوم می گردد در عصر ما که عصر جهل وحجاب است این مسئله به صورت عینی قابل فهم ودرک مگر برای عده ای بسیار قلیل نیست.
امامت منزلتی تکوینی واجتهادی است چه اینکه امام حاکم جامعه باشد یا نباشد خلافت ظاهر هیچ تاثیری در ضعف وقوت مقام امامت ندارد هر نبی امام نیز هست ولی هر امامی نبی نیست لکن مرتبه امامت رسول اسلام وائمه اطهار از همه انبیا واوصیا بالاتر است نبوت صرفا یک مسئولیت بوده ولی امامت یک مقام ودرجه است کسانی به نبوت می رسند که قبل از آن به مقام امامت رسیده باشندلکن این مقام گاه باطنی است وگاه باطنی وظاهری .اگر امامت توام با نبوت یا خلافت باشد این مقام هم مقام باطنی وهم ظاهری است واینکه خداوند خطاب به حضرت ابراهیم علیه السلام می فرماید " انی جاعلک للناس اماما" منظور از جعل ، جعل همان نبوت است که امامت باطنی را ظاهر می کند وگرنه امامت تفویضی نیست بلکه اجتهادی است.
توحید ،نبوت وامامت سه مثلثند که شناخت واعتقاد نسبت به هر یک مستلزم شناخت واعتقاد به دیگری است کسی نمی تواند مدعی معرفت امامت باشد مگر آنکه حقیقت توحید را به نحو مطلوب فهمیده باشد وکسی نمی تواند مدعی فهم توحید باشد مگر آنکه حقیقت امامت را درک کرده باشد "اللهم عرفنی نفسک فانک ان لم تعرفنی نفسک لم اعرف رسولک اللهم عرفنی رسولک فانک ان لم تعرفنی رسولک لم اعرف حجتک اللهم عرفنی حجتک فانک ان لم تعرفنی حجتک ضللت عن دینی":خدایا خودت را به من بشناسان که اگر تو را نشناسم رسولت را نتوانم شناخت خدایا رسولت را به من بشناسان که اگر او را نشناسم حجت وامام تو را نتوانم شناخت خدایا حجتت را به من بشناسان که اگر او را نشناسم در دین خود گمراه خواهم شد.
امامت ونبوت دروازه توحید است وبدون گذر از مسیر این دو نمی توان به حقیقت توحید دست یافت در زیارت جامعه نیز خطاب به ایشان می خوانیم که شما ارکان توحید وخالص شده در آنید ودر زیارت یاسین امام زمان را باب الله میخوانیم پس در واقع راهی برای رسیدن به حقیقت توحید بدون گذر از این باب وجود نداردواین سه لازم وملزوم یکدیگرند مانند نسبتی که شما با شخصی پیدا می کنید این نسبت تنها یا خود او نیست بلکه با تمام اقوام او نیز مرتبط وخویش وقوم می شوید پذیرش نبوت بدون امامت باز کافی نیست ولی کسی که امامت را بپذیرد قطعا نبوت را هم پذیرفته است.
فلسفه سجده فرشتگان برآدم:
خداوند میلیاردها سال به تزیین عالم بی کران پرداخت تا همه چیز را مهیای ورود انسان کامل وخلیفه خود کند که بر او دلبری کرده واو را مدهوش صفات خویش ساخته ودربی نهایت لذت وکام معرفت خویش غوطه ور سازد این خلیفه تا آنجا یکدانه و محبوب خداوند است که فرشتگان خویش را امر به سجده بر او می کند .این سجده سجده بر پیکره آدم نیست چرا که سجده بر غیر خدا معصیت است بلکه سجده بر جوهره آدم است جوهره ای که شاهکارترین وپیچیده ترین ودقیق ترین ساختار خلقت را در خود جای داده و تمام صفات وویژگیهای خدایی در ان درج شده است مابه طرف خانه کعبه نماز خوانده وسجده می کنیم اما این سجده سجده بر سنگ وخاک کعبه نیست بلکه بر مقام وجوهره معنوی آن جایگاه است خواهیم گفت که مسجود ،مقام انسان کامل است که فقط چهارده معصومند که تجلی کامل صفات الهی اند
ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد/که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی
نسل آدم ومیلیاردها انسان سیاهی لشکر نه تنها لایق سجده بلکه لایق اعتنا هم نیستندزیرا انسان هر چند در درون خود جوهره وگنج عظیمی را حمل می کند ولی بالفعل از این گنج بهره چندانی نمی برد"انا عرضنا الامانه علی السموات والارض فابین ان یحملنها واشفقن منها وحملها الانسان انه کان ظلوما جهولا"(نکته: با توجه به تفاسیری که بعدا ذکر خواهیم کرد اگر انسان را کلی طبیعی بگیریم ضمیر انه به همین کلی طبیعی بر می گردد واگر انسان را کلی خارجی بگیریم ضمیر به غالب انسانها بر می گردد نه به همه).
گنج گنج عظیمی است ولی حامل آن جاهل وظالم ونالایق ؛ پس سجده بر محمول است نه حامل، چرا که حتی خود آدم نیز با آنکه حجت وپیامبر خداست نتوانست این بار امانت را به طور مطلوب به منزل برساند" ولم نجد له عزما".
این امانت چیست؟
1-- اطاعت محض 2 - عشق تام 3- عرفان وتوحید ناب.
اما
اطاعت نه اطاعت " خلطوا عملا صالحا وآخر سیئا" بلکه آن اطاعت محض است که
کسی جز چهارده معصوم از عهده آن بر نیامد ه ونخواهند آمد ارزش این اطاعت
از آنجاست که انسان مختار در عمل است نه مانند فرشتگان "یفعلون ما یومرون"
و "لا یعصون الله ..." این اطاعت در جنب وساوس وکشش های شیطان است
بنابراین مانند اطاعت فرشتگان نیست وهیچ یک از اوصیا وپیامبران نیز در
اطاعت وعصمت وورع به حد معصومین نمی رسند {المطیعون لله القوامون
بامره العاملون بارادته}
اما عشق ، عشق لاهوتی وتوحیدی است که احدی از مخلوقات نمی توانند به این حد برسند این عشق محصول سلوک ومعرفت تام است که باز نهایت این عشق وجذبه در وجود مقدس ائمه اطهار است" والتامین فی محبة الله"
واما توحید حد اعلای خداشناسی است که احدی جز معصومین علیهم السلام به این قله دست نیافته اند " والمخلصین فی توحید الله"
ممکن است سوال شود پس فضائل دیگر چه می شود مگر نه اینکه ایشان در همه فضائل اولند خواهیم گفت کسی که در این سه خصلت اول باشد لازم یا ملزوم تمام فضائل دیگر این سه است مثلا تا کسی در عقل کامل نباشد مطیع محض نمی شود یا اینکه کسی که در اطاعت کامل است در قدرت وعلم نیز کامل است " عبدی اطعنی حتی اجعلک مثلی" بنده من اطاعت مرا کن تا تو را مانند خود کنم .کسی که در توحید اول است لازمه اش آن است که در ایمان هم اول باشد و....
واین سجده نه به خاطر عبادت است زیرا عبادت جوهره ووجه مشترک تمام موجودات است که حتی سنگ وخاک وگیاه هم عبادت او را می کنند لکن عبادت موجودات از روی عقل یا غریزه یا خوف ورهب است ولی عبادت خلیفة الله عبادت توحیدی است که هیچ یک از موجودات را یارای رسیدن بدین مقام نیست.
ونه به خاطر علم است که شیطان علمش بعد از معصومین از همه بیشتر است پس می باید مقرب می بود
بنابراین ما انسانهای سیاهی لشکر که از عقل ، عشق و معرفت تام دوریم وعبادت وطاعتمان با یک گربه وگنجشک فرقی ندارد وبلکه چه بسا حیوان مقرب تر از ما به خدا باشد که ما عصیان گریم واو پاک ؛پس مسلما از زمره خاسرانیم لکن پروردگار، راه را برای جبران این نواقص نشان داده است وآن بدین است که متمسک به کسانی شویم که در عقل ومعرفت وعشق وطاعت وتوحید کامل گشته اند وجز این راهی نیست زیرا ما نزد خدا چیزی برای عرضه نخواهیم داشت وآنچه نزد ماست وبدان فخر می کنیم نزد خدا به جویی نمی ارزد حتی اعمال صالح وعبادات نیز از آنجا که فاقد روح اخلاصند وریشه در عقل وعرفان وتوحید ناقص دارند پس هالک ورفتنی اند " کل شی هالک الا وجهه" یا اگر هم ارزشی نیز داشته باشند با گناهان محو ونابود می شوند پس ما می مانیم ودست تهی ؛لکن حب وتمسک به صاحبان و موکلین واقعی آستان عشق ، توحید و عبودیت محض می تواند قیمتی به ما بخشد.
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من / آری به یمن لطف شما خاک زر شود
بدون تمسک وارادت بر این درگاه وآستان دست یابی به کمال مطلوب ناممکن است سعادت - بقا وارزش
در خاکبوسی وخاکساری وجود مقدس ایشان است
از آستان پیر مغان سر چرا کشیم؛دولت در این سرا وگشایش در این در است
در زیارت جامعه می خوانیم" واللازم لکم لاحق والمقصر فی حقکم زاهق" هر کس که ملازم شما باشد به سر منزل مقصود می رسد وهر که دستش از دامان شما کوتاه باشد ودر ادای حق طاعت ومحبت شما اهمال کند هلاک ونابود می گردد.
سعدی گر عاشقی کنیّ و جوانی ؛عشق محمد بس است وآل محمد
آنان که خوی منیت وخودیت وادعا دارند خداوند بر زمینشان می زند وآنان که در وجود مقدس ایشان فانی شوند وخاکسارکوی ایشان باشند رفعت یافته وجاوید می گردد.
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق/ ثبت است بر جریده عالم دوام ما
...
طفیل هستی عشقند آدمیّ وپری/ ارادتی بنما تا سعادتی ببری
در کوی عشق شوکت شاهی نمی خرند/ اظهار بندگی کن واقرار چاکری
وظیفه ما نسبت به مقام عصمت وامامت:
1- محبت وارادت2- معرفت3- اطاعت .
اطاعت ومحبت واقعی در صورتی به دست می آید که به معرفت واقعی ایشان برسیم بسیاری از مردم فقط محبت وارادت را دارند این کافی نیست ودرد چندانی را دوا نمی کندبسیاری از آنانکه روز عاشورا در سپاه دشمن قرار داشتند به امام حسین ارادت داشتند ولی چون تفکر ومعرفت نسبت به ایشان نداشتند در کنار او قرار نگرفتند حتی نقل شده در روز عاشورا عده ای از آنها گریه هم می کردند دلشان به حال امام وخاندان او هم می سوخت ولی سیاهی لشکر سپاه دشمن بودند وچون به معرفت وروح اطاعت وولایت پذیری نرسیده بودند به امام هم نپیوستند اینها ارادت ومحبتشان تا زمانی است که در امتحان سخت واقع نشده اند زمانی که امام در مسیر عراق حرکت می کردند عده ای از سوی عراق می آمدند وامام را از حرکت منع می کردند ومی گفتند اینها دلهایشان با شما ولی شمشیرهایشان علیه شماست .امروز هم کسانی که بر امام حسین اشک می ریزند در یک طیف نیستند اشکهایی که از روی محبت سطحی . رقت ودلسوزی است با اشکهایی که از روی معرفت تام وعشق است زمین تا آسمان متفاوت است عشق به ائمه اطهار تنها یک وسیله نیست بلکه یک وظیفه است ارزش این حب وعشق تا آنجاست که در روایت آمده: " من مات علی حب آل محمد مات شهیدا" کسی که بر دوستی محمد وآل او بمیرد شهید از دنیا رفته است.در عالم هستی یا باید خدا بود ویا خلیفه او؛غیر ازاین دو بودن خسارت است مگر آنکه انسان فانی در خدا وخلیفه او شود وسر از ارادت و عشق بر نتابد.همه انسانها لایق محبتند ولی کسی جز خداوند واولیاء او لایق عشق نیست پس عشق ورزیدن به غیر خدا واولیاء او مصداق شرک است.بالاتر از این باید گفت که اصلا وجود ما در جنب وجود امام شرک است ما مجسمه شرک وامام مجسمه توحید است وتا جایی که او هست بودن دیگری وعرض اندام او در عالم وجود شرک محسوب می شود پس برای زدودن این صفت باید در وجود او محو وفانی شد.
حقیقت تشیع: حقیقت تشیع یکی به اطاعت است ودیگری به معرفت که نتیجه این معرفت البته محبت وعشق است ولو آنکه اشکی هم بر اهل بیت نریزیم واما اشکی که فقط رقت است وفاقد معرفت واطاعت ثواب دارد ولی کمال ندارد فرد را وارد جرگه تشیع نمی کند این رقت وحب با حبی که نتیجه معرفت است خیلی فرق می کند امیر مومنان شرط شفاعت خود را اشک وماتم وگریه نمی دانند بلکه اجتهاد وتقوی معرفی می نمایند "اعینونی بورع واجتهاد وسداد"می گویند روزی عده ای از شیعیان به دیدار امام رضا(ع) آمدند و به خادم امام گفتند: می خواهیم آقا را ببینیم آقا اجازه نداد. بعد از چندین مرتبه، امام اجازه ورود را دادند. همه آمدند به امام گفتند: ما همه شیعه شماییم، چرا اجازه نمی دادید. امام(ع) فرمود: شما محب ما هستید نه شیعه ما؛ شیعه آن کسی است که به فرمان ها و دستورهای ما گوش دهد و عمل کند. قال الامام علیه السلام: ان شیعتنا هم الذین یتبعون آثارنا و یطیعونا فی جمیع اوامرنا و نواهینا فاولئک شیعتنا فاما من خالفنا فی کثیر مما فرضه الله علیه فلیسوا من شیعتنا؛ شیعه ما کسانی هستند که آثار و گامهای ما پیروی می کنند و در همه اوامر و نواهی از ما اطاعت می کنند. اینان شیعیان ما هستند و اما کسانی که در بسیاری از واجبات الهی با آن مخالفت می ورزند، ایشان از شیعیان ما نیستند. (بحارالانوار، ج 65، ص162)
جالب اینکه ما در اصول دین اصل امامت ودر فروع دین مسئله تبری وتولی را داریم اصول دین اعتقادی و فروع دین عملی اند بنابراین معتقد بودن به امامت بدون اطاعت وعمل مثل این است که ما نماز را قبول داشته باشیم اما نخوانیم امامت اصلی است که اعتقاد بدان جزو پایه های تشیع است وتبری وتولی شاخه ای عملی است که ادعای تشیع بی وجود آن مانند ادعای دیانت بدون نماز است .
نتیجه: اگر سجده فرشتگان بر آدم به خاطر عقل- معرفت - عشق- طاعت وعلم وعبادت ناقص باشد که دیگر انسانها و موجودات همه اینها را در حد ناقص دارند بنابراین باید گفت این وجود باید در مسجود به نحو کامل باشد وواین کمال جز در ائمه معصومین وجود ندارد پس مسجود چهارده معصومند ووخلیفه الله جز ایشان کس دیگری نیست هر چند که همه انسانها مقام استعداد خلیفة اللهی را بالقوه داشته اند اما همه در سایه تبعیت از هوا وگناه آن را از دست داده و حجابهای اندرحجاب عقل وعلم توحید ومعرفت گرفتار شده اند و این مقام تنها در وجود چهارده نور معصوم است که به مرحله فعلیت در آمده است اصل در خلقت هر انسانی آن است که باید خلیفة الله و صاحب تمام صفات الهی وبری از تمام صفات عدمی ومحدود باشد لکن در عمل انسان چون پا در رکاب عزم وقصد بندگی تام و کسب معرفت نمی گذارد از این مقام کنار رفته و روز بروز در صفات عدمی و محدود بیشتر گرفتار می شود
ممکن است کفته شود که چرا عقل وعبادت وایمان و اخلاص وعلم و غیره را در فلسفه سجده فرشتگان بر آدم ذکر نکردیم؟
در جواب باید گفت هر چند ائمه اطهار در این ابعاد نیز از همه موجودات عالم وانسانها بالاتروممتازترند اما ویژگی خاص انسان وخلقت او وعلت سجده در امتیازاتی بود که قبل از انسان در دیگر موجودات وجود نداشته است یا اگر داشته به صورت ناقص بوده است مثلا در بعد عبادت فرشتگانی هستند که تمام عمر خود را در عبادت سپری کرده اند لکن از آنجا که عبادت معصوم توام با معرفت اشد است که فرشتگان از فهم آن محرومند ارزش این عبادت از تمام عبادتهای موجودات بالاتر است همچنین در بعد ایمان وعقل نیز همین گونه است چون تا ایمان تام نباشد توحید وعرفان تام حاصل نمی شود وتا عقل تام نباشد عصمت واطاعت تام حاصل نمی شود ونیز لازمه توحید وعشق کامل اخلاص کامل است ونیز لازمه اطاعت محض وتوحید کامل کشف تمام حجابها وسیطره بر تمام عالم وکمال در علم است چنین انسانی هیچ علم ودانشی از او غایب نیست وهر گاه که اراده فهم وآگاهی از امری را کند آن امر بر او مکشوف می گردد بنابراین کسی که در این سه بعد تام و افضل باشد در تمام فضیلتهای دیگر نیز تام و افضل است چون هر فضیلت دیگری را که در نظر بیاوریم یا ملزوم ویا لازمه این سه بعد ند
بنابراین اگر عقل را هم در فلسفه سجده اضافه کنیم باز مسجود عقل خلیفه الله است نه دیگران چون اگر دیگران عقل داشتند گناه نمی کردند واصل وفرع زندگی را با هم خلط نمی نمودند وبه راه خطا نمی رفتند پس یک نقصان هم در این باب انسان را از مقام مسجودیت کنار می زند
هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد / در خرابات بپرسید که هوشیار کجاست
پس علت اصلی خلقت انسان وجود انسان کامل یعنی انوار مقدس چهارده معصومند واگر ایشان نبودند انسان وجهان خلق نمی شد" لو لاک وما خلقت الافلاک"
ممکن است بعضی موجودات عالم غیر از انسان نیز در عقل کامل باشند ولی در مورد ائمه اطهار می گوییم آنها در همه چیز کاملند تمام حسنها ومواهبی که خدا برای هر موجودی جداگانه خلق کرده در وجود آنها یک جا جمع نموده است لذا ائمه اطهار هم در فضیلتهای کلی موجودات عالی وسافل مثل ایمان وعقل و عبادت وهم در فضایل خاص انسان یعنی عشق و عرفان و اطاعت اختیاری از همه برترند آنچنان که صد سال نماز و روزه دیگران با یک "باء" بسم الله امام که از عمق اخلاص وتوحید نشات می گیرد برابری نمی کند.
در واقع علت سجده جوهره عشق عصمت و توحید کامل است که فقط در ائمه اطهار وجود دارد وکسانی که در این سه بعد کامل واعلی با شند در تمام فضائل ملزوم ولازم مثل عبادت - عقل - ایمان و اخلاص وعلم ... نیز اعلی وبرترند چون کسی که توحیدش کامل است عبادتش برترین عبادت است کسی که به مقام اطاعت محض رسیده حاکی از کمال عقل وایمان اوست در واقع عقل ابزاری است در خدمت عصمت و عرفان عقل انسان را به بهشت می رساند که گفته اند: العقل ما عبد به الرحمن ویکتسب به الجنان "و توحید وعرفان انسان را به خدا ومقام رضوان،
خصوصیت ویژه امامان معصوم ورسول اسلام این است که آنها جامع تمام صفات ممتاز به نحو اشدند وتمام صفات مثبت متضاد را که برای دیگران قابل جمع نیست ایشان در خود جمع دارند .
آنکس
که بتواند در سه بعد گفته شده جاوید گرفتار بماند و ساعتی از این سه مقام
جدا نشود خلیفه الله است دیگران گذرشان در این سه مقام آمد وشدی واتفاقی
است ممکن است کسی از انسانها در یکی دو صفت به حد آنها
برسد اما در
تمام صفات خیر واین عدم امکان ععقلی نیست بلکه وقوعی وتکوینی است باز
رسیدن دیگران ازبعد کمی است نه کیفی بنابراین باز به حد امام نمی رسد مثلا
اگر کسی مثل امام اهل جود باشد فضیلت جود وبخشش امام را ندارد یا اگر کسی
بتواند مثل حضرت علی علیه السلام در یک شب هزار رکعت نماز بخواند این فقط
تساوی کمی است نه کیفی زیرا روح معرفت واخلاص وتوحید وعبودیت آنان به حدی
بالاست که بر عمل آنان نیز قیمت وقدری بسیار بیشتر می نهد
از آنجا که ارزش عبادت وعمل صالح با معیار عقل وتوحید واخلاص سنجیده می شود هر فعل وعبادت آنان ارزشی بسیار مضاعف تر از عمل صالح وعبادت دیگران را دارد خواب آنان برتر از نماز دیگران وطعام وشرب آنان نزد خدا محبوب تر از روزه دیگران است
ازاینجا معلوم می گردد ملائک که گفتند " نحن نسبح بحمدک ونقدس لک" چیزی را
ماورای عبادت عقلانی نمی دیدند واز عبودیت توحیدی چیزی نمی
دانستند وقول پروردگار که فرمود" انی اعلم ما لا تعلمون" ظاهرا اشاره به
تمام کمالات خلیفه الله است چه کمالات مشترک با ملائکه وچه خاصه که با
اکسیر عصمت وتوحید وعشق از تمام فضائل ملائک ودیگر موجودات بالاتر می رود
ومسئله اسماءفقط نمونه وبخشی از کمالات است نه همه آن آن هم در حدی که
ملائک بفهمند چون اگر خدا می خواست حقیقت عشق وتوحید را به آنها بنمایاند
ایشان ظرفیت وقابلیت درک ان را نداشتند بنابراین با چیزی آنان را قانع
نمود که در خور فهمشان باشد وشاید هم بیان چیزهایی ابتدایی وساده ای بوده
که چون فرشتگان ندیده ونشنیده بودند گمان می کردند مسائلی خارق العاده است
وقانع شدند ولی اصل مطلب چیز عظیمی بود که چون ایشان قدرت فهم آن را
نداشتند خدا اصل مطلب را بیان نکرد " والله اعلم"
حدیث سلسله الذهب:
حضرت ثامن الحجج علیه السلام در مسیر خود به سوی طوس در جمع مردم نیشا بور
حدیثی را بیان می کنند که به حدیث سلسله الذهب معروف است {چون این حدیث
سلسله وار از پیامبر و بعد از خداوند نقل شده است } حدیث این است "کلمه لا
اله الا الله حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی " {کلمه لا اله الا الله حصن
وقلعه من است پس هر کس در آن وارد شود از عذاب من ایمن خواهد بود } بعد
خود امام جمله ای را به این حدیث اضافه می کنند ومی فرمایند: " ونحن من
شروطها" یعنی : ما ائمه از شروط توحیدیم این جمله معنی بسیار دقیقی را در
خود جای داده است ومی نمایاند که چگونه توحید با امامت رابطه تنگاتنگ دارد
. انسانهایی که در سیر توحیدی قرار می گیرند آخرین منزل سیر ایشان همین حقیقت امامت و"ونحن من شروطها"ست.
جمله " وانا من شروطها" دو احتمال را می رساند یا منظور این است که ما باب توحیدیم وبدون تمسک به ما کسی نمی تواند به سیر توحیدی راه یافته وموحد گردد ویا اینکه هر کس سیر توحید ی اش به ما ختم نشود توحیدش ناقص است و به هر حال معنی این است که ما باب توحیدیم وبدون گذر از این باب و اذن و اجازه ما کسی نمی تواند به شهر توحید وارد شود واگر از راهی غیر از ما وارد شود روح وجان او مضروب به مهر توحید نمی گردد چون این مهر را ما باید بزنیم وتا کسی ما را نشناسد ومعرفت توحیدی اش به ما ختم نشود توحیدش ناقص است این حدیث به خوبی جایگاه الوهیت امام را می نمایاند چون کسی می تواند موکل عالم توحید باشد که تمام صفات احدیت رادر بالاترین حد قابل دسترسی وامکان دارا باشد به خاطر همین اتحاد شگرف آنان با عالم عقل وتوحید است که رد آنان مساوی بار رد خدا ودخول در کفراست" من جاحدکم کافر ومن حاربکم مشرک" {بنابراین اگر کسی در مورد ظالمین به حق امام بگوید که لعن مسلمان جایز نیست خواهیم گفت که ظالم به حق ایشان طبق این جمله کافر است}واین مانند رابطه خورشید ونور اوست هر کدام را انکار کنیم دیگری را هم انکار کرده ایم و این تداعی کننده همان حدیثی است که می فرماید اگر مردم حقیقت واقعی ما را بدانند در مورد ما غلو خواهند نمود همان حقیقتی که در زیارت جامعه نیز از آن یاد نشده واین سری است که فقط نزد اهلش نهاده شده ودر خط وگفتار وبیان نیامده است شاید در عصر رجعت این حقیقت برای مردم مکشوف شود چون ظاهرا عقل وعرفان بالای آن عصر کشش درک این مسئله را خواهد داشت.
توحید - نبوت وامامت سه مثلثند که به یکدیگر گره خورده اند معرفت کامل نسبت به توحید منوط به گذر کردن از وادی امامت ورسالت است در شب اول قبر از این سه اصل سوال می شود اگر در این دنیا ارتباط انسان با این سه فقط در حد شناخت باشد در آنجا از جواب به سوال توحید ونبوت وامامت باز می ماند ولی اگر به معرفت رسیده باشد جواب دادن برایش میسر خواهد بود چون در آنجا دیگر انسان با زبان وقوه حافظه جواب نمی دهد بلکه با قلب وجان جواب می دهد هر چه در قلب وجان رخنه کرده باشد همان ماندنی است وهر چه از مرحله شناخت وزبان بالاتر نرفته باشد رفتنی وهالک است
بنابراین:
خلیفه
فقط انسان کامل است انسانهای دیگر هر چند خوب وپرهیزگار باشند ولی حداقل
یک گناه یا حتی ترک اولی یا یک نقصان عقلی ومعرفتی وتوحیدی آنها را از
مقام خلیفه اللهی کنار می زند ونهایتا خلیفه خلیفه الله هستند
چرا خلیفه فقط انسان کامل است ؟چون خلیفه باید تمام شئون مخلف عنه را داشته باشدمگر شئونی که امکان عقلی نداشته باشد مثل مخلوق نبودن وممکن الوجود نبودن در واقع فرق این دو تنها در مخلوق وخالق بودن وعابد ومعبود بودن است وبس والا خلیفه اللهی معنا ندارد خلیفه الله باید در تمام فضائل ولوازم عبودیت کامل باشد
اینکه
در صفات الوهیت کاملند به خاطر انکه در صفات عبودیت کاملند کمال در صفات
الوهیت آنان را در تمام صفات وجودی در رتبه دوم بعد از خداوند قرار می دهد
تمام علم و قدرت وعقل وتوحید وتمام عصمت وجمال وجلال بعد از خدا نزد انان
است بر فرض محال اگر خداوند به صورت انسان در میان ما ظاهر می شد وجای خود را با معبود عوض می کرد او همان امام معصوم بود
هر گونه نقص در مقام بندگی او را از مقام
خلیفه اللهی کنار می زند چون لازمه نقص در مقام عبودیت نقص در مقام الوهیت
است وکسی که در مقام الوهیت ناقص است دیگر خلیفه الله نیست با توجه به این
نکته باید گفت خلیفه به هر حجت ونبی گفته نمی شود بلکه این مفام منحصر به نبی اسلام وائمه اطهار است
زیرا هر پیامبری یا در معرفت کامل نبوده یا ترک اولی داشته ویا نقصان در
کمالات معنوی دیگر همین عدم کمال در حتی یک بعد موجب عدم انطباق کامل صفات
خلیفه با مخلف می شود واو را از این مقام ساقط می کند واینکه بعد از جمله
: انی جاعل فی الارض خلیفه " ملائکه می گویند " اتجعل فیها ومن فسد
فیها... " این جمله دوم اشاره به خلیفه نیست بلکه اشاره به انسانهایی است
که در جنب خلقت خلیفه خلق می شوند وسیاهی لشکرها وطفیل وجود خلیفه اند (
ظاهرا صله من موصول در اینجا به افراد لازم وضمنی بر می گردد) این باعث
شده که به اشتباه اکثرا فکر کنند که خلیفه یعنی همه انسانها یا نوع انسان
بله همه انسانها استعداد این مقام را دارند ولی خلیفه بالفعل 14 معصومند
بنابراین حجت اعم از خلیفه ومقامی نازل تر از آن است قوام عالم به وجود حجت است وقوام حجت به وجود خلیفه برای همین است که گفته اند لو لاالحجه لساخت الارض واهلها زیرا حجت در مجموع نماینده ومظهر اسما ء الله است وعلت خلقت است ممکن است گفته شود قوام عالم وعلت جهان خداست می گوییم خدا اگر عالم را آفریده به خاطر وجود حجت وخلیفه است پس اگر نباشند علت غایی وجود نخواهد داشت وچون وجود ندارد دلیلی برای وجود عالم نخواهد بود ودر هم فرو می رود بنابراین زمین هیچ گاه خالی از حجت نخواهد بود {لا تخلوا الارض من قائم لله بحجه اِماّ ظاهرا مشهورا واِمّا خائفا مغمورا}
حتی
در عصر فترت نیز حجت وجود داشته هر چند که این حجج نه نبی بوده اند ونه
امام اما خلیفه فقط چهارده معصومند وخلیفه اللهی حجت اکبر است ومقامی
بالاتر از حجت دارد حجت از انسانهای عادی بالاتر است وخلیفه از حجت
بالاترقوام عالم به مقام حجت است وقوام حجت به مقام خلیفه اللهی ، برای
همین است که همه حجتها وانبیا قبل از هر چیز به دین اسلام وچهارده نور
عصمت ایمان آورده اند واصلا ایمان به دین ونبوت آخر الزمان شرط نبوت همه
انبیا ء الهی است دین آنها دین حقیقی نبوده بلکه شریعت ومنهاج بوده اند که
همه به سوی دین اسلام ختم می شوند{ان الدین عندالله الاسلام} انبیاء نیز نسبت به چهاده معصوم در مقام
خادم و عبدند در زیارت جامعه می خوانیم " فبلغ الله بکم اشرف محل المکرمین
واعلی منازل المقربین وارفع درجات المرسلین حیث لا یلحقه لاحق ولا یفوقه
فائق ولا یسبقه سابق ولا یطمع فی ادراکه طامع حتی لایبقی ملک مقرب ولا نبی
مرسل ....... الّا عرّفهم جلاله امرکم وعِظَمَ خطرکم وکبَرَ شانکم وصدق
مقاعدکم وثبات مقامکم وشرف محلکم ومنزلتکم عنده وکرامتکم علیه وخاصتکم
لدیه وقرب منزلتکم منه "یکی از صفاتی که ما برای امام بر می شماریم " شریک القرآن" است یعنی اینکه قرآن بدون شراکت امامت قرآن حقیقی نیست والتزام بدان بدون التزام به امامت ثمری برای انسان ندارد واگر امامت نبود قرآن نیز نازل نمی شد .
خلیفه
از
خلف
می آید وبه چیزی می گویند که از پس چیزی می آید خلیفه الله یعنی
انسانی که از حیث صفات وجودی بعد از خداست اینکه بعضی در این مورد خلیفه
را جانشین معنا می کنند معنی دقیقی نیست من در سر یکی از کلاسها برای بچه
ها خلیفه الله را جانشین خدا معنی کردم ویکی از دانش آموزان اشکال وارد
کرد که اگر بگوییم جانشین، شرک می شود دیدم اشکال درستی است آن جانشینی که
در ذهن ماست به معنی معین وکمک کار است مثل جانشین یک رئیس در اداره پس
بهتر است که خلیفه را وارث وشبیه ومثل معرفی کنیم ومطمئنامصداق مثل در
جمله" لیس کمثله شی" وجود مقدس ائمه اطهار است .به فرزند خلف گفته می شود
چون وارث دارایی ونیز وارث خلقیات وصفات پدر ومادر است وهمه صفات
وویژگیهای پدر ومادر دومین بعد از آنهاست به جانشین یک رئیس هم جانشین می
گوییم چون در صفات واسحقاق ریاست دومین بعد از رئیس است بنابراین هر صفتی
را که در مورد
خدا در نظر بگیرد امام دومین آن است حال هر امام در زمان وعصر حضور خویش
صاحب تمام امور است ومالک ووارث هستی ومافیها همه چیز تحت اذن واختیار
اوست البته اذن واختیار او
همان اذن واختیار خداست واو ذره ای در مقابل خواست الهی قرار نمی گیرد
ونیز اگر انسانی بخواهد از فیض امامی که از دنیا رفته برخوردار شود این
باید از کانال امام حی انجام گیردروزی یکی از دانش آموزانم از من سوال کرد
اینکه شما می گویید خلیفه فقط چهارده معصومند مگر پیامبران دیگر پاک
ومعصوم نبوده اند چر آنها را خلیفه الله نمی دانیم سوال خوبی بود ومن هم
جواب خوبی به آن دادم گفتم ببینید فرض کنید بالاترین نمره ریاضی در این
کلاس 19 است تازمانی که این بالاترین نمره است آن شخص ممتازتر.برتر از
همه می باشد ولی وقتی نفر دیگری نمره 20 گرفت این شخص دیگر کنار می رود
ومقام دوم را خواهد داشت انبیاء دارای مقام والایند اما باز بعد معرفتی
وعملی شان به حد ومرتبه ائمه اطهار نمی رسد
امام تحت تربیت و پرورش مستقیم خداوند است و امامت
نور
واحد ی است که متکثر شده است " طابت وطهرت بعضها من بعض" اختلاف آنها
اختلاف در صورت است نه در سیرت بین آنان ذره ای اختلاف جوهری نیست هر چند
اختلاف در مراتب وجود دارد مثلا مقام ومرتبه امیر مومنان از دیگر ائمه
بالاتر است اما همه آنها در
اصل معرفت وعصمت وعقل وعشق در مرتبه ای اند که هیچ کس را یارای رسیدن به
آن قله نیست ممکن است کسی در یک بعد به حد امامت برسد اما در همه ابعاد
نمی تواند تمام صفات ائمه را در خود جمع کند به هر کدام که توسل پیدا کنیم یا از هر یک که هدایت بجوییم همه آنها هدایت تام و منبع غنا واغنایند " بایهم اقتدیتم اهتدیتم" حتی
فرموده اند حدیثی را که از ناحیه ما وارد شده ولی نمی دانید از زبان کدام
یک از مابیان گشته می توانید به هر کدام از ما که خواستید نسبت دهید( چون
ما نور وحقیقت واحد یم وسخن ما یکی است ) تمام زیارتی که در باب ائمه
است زیارات جداگانه نیستند مضمون همه آنها غالبا یکی است لکن وقایع زندگی
آنها گاه تمایزاتی با یکدیگر دارد که بعضی صفات نمودارتر از دیگر صفات شده
است
امام نه تنها حجت بلکه مقام بالفعل خلیفه اللهی را دارد چون گفتیم که هرحجتی خلیفه نیست خلیفه آن کسی است که در عبودیت هیچ خطا ونقص وترک اولی نداشته باشد چنین شخصی مقام دوم الوهیت را بعد از خدا ا داراست چون خلیفه الله باید حداکثر صفات ممکن الهی را داشته باشد تا خلیفه الله باشد بنابراین او در تمام فضایل عبودیت والوهیت از همه مردم اول است متلبس به تمام صفات وجودی وبری از تمام صفات عدمی است او مظهر تمام صفات الوهیت بعد از خداست ومظهر تمام صفات عبودیت قبل از همه مردم است مانند:
علم- قدرت - فقا هت- ایمان- عقل - حکمت - - محبت - جود - عبادت- اخلاص- صداقت - اعتدال-مجاهدت- توکل- رضا- یقین- شجاعت- قناعت- سماحت- ابهت- صبر- حلم- تفکر- عفو- تانی- ادب- نظم-پاکی - آراستگی- شفقت- احسان- مروت- - عدل- کرامت- تواضع-فصاحت - بلاغت - ایثار- .....- ...- ...
همه این صفات لازم یا ملزوم همان سه صفتی است که ما در ابتدای بحث عنوان نمودیم
واز آنجا که بنده ترین است بعد از خدا دومین در صفات الوهیت است تمام صفاتی که ما در جوشن کبیر می خوانیم مثل:
غیاث- رحیم - کریم- علیم- ولی- غافر- معطی- قابل- سامع- دافع- ناصر- فاعل- -حاکم- رازق- حامد- ذاکر- شاکر- منزل- - محسن- منشی- شدید- حنان- دیان- برهان- سلطان- رضوان- ذی البیان- مستعان- -کاشف-قوی- رفیع- واهب- قاضی- باعث- مانع- صانع- - نافع- جامع- شافع- واسع- مالک - ساتر- ملجا- عدّه - رجاء- مونس- صاحب- دلیل- غنا- مقلب- طبیب- منور- منفس- جلیل- جمیل- وکیل- کفیل- جار- امان- قبل- بعد- فوق- قاهر- مهیمن- مکوّن- معلن- مبیّن- مقسّم- - ممکّن و.......
امام مظهر تمام این صفات بعد از خداست مگر صفاتی که خاص ذات الهی است مثل قدیم- متکبر- احد ... .....
امام قدرت کن فیکون دارد و قادر بر همه چیز و مسلط به تمام علوم است هیچ علمی نیست که بشر کشف کند الا اینکه قبل از او نزد معصوم مکشوف بوده است به هر زبانی تکلم می کند مسلط به همه صنعتها وهنرهاست وجامع تمام فضائل در حد اشد است اوهر گاه بخواهد در جای عابد قرار می گیرد ودر این صورت بنده ترین انسانهاست وهر گاه بخواهد در جای خدا قرار می گیرد وروح او با فعل واندیشه خدا یکی می شود هر گاه بخواهد به خویش مشغول می شود وچشمش را از همه چیز می بندد هر گاه بخواهد بر تمام عالم سیطره می یابد وهیچ امر مهمی از چشم او پنهان نمی ماند وبه عنوان خلیفه مدبر عالم هستی می شود از زاوه ودید خدا به جهان هستی می نگرد ودر جای او می نشیند اختفای او رمزی از اختفاء ذات الوهیت است که از شدت پیدایی پنهان است و از شدت یکتا یی و بی مانندی و کبریایی ،مخفی.
امام در اخلاص وتوحید آن چنان خالص است که گاه فقط یک فعل او برابری با تمام اعمال وعبادتهای انسانها می کند چنانچه پیامبر اسلام در باره فضیلت کار امیر مومنان در جنگ خندق فرمود" ضربه علی یوم خندق افضل من عباده الثقلین" ضربه علی علیه السلام در جنگ خندق (که عمربن عبدودرا از پای در آورد" فضیلتش از عبادت جن وانس بالاتر بود
امام و نبی جز از صلب امام ونبی به دنیا نمی آید او باید در صلب پاک قرار گیرد وتحت پرورش انسان بزرگ وپاک واقع شود وهر رحمی نیز قابلیت پرورش او را ندارد اگر به سلسله انبیا نگاه کنید هیچ یک را نمی بینید که از غیر نبی زاده شده باشد یا نسل او به نبی منتهی نگردد در زیارت امام حسی علیه السلام می خواهیم:"اشهد انک کنت نورا فی الاصلاب الشامخه والارحام المطهره لم تنجسک الجاهلیه بانجاسها ولم تلبسک من مدلهمّات ثیابها "
شهادت می دهم که شما و نوری در صلبهای انسانهای بزرگ وپرهیزکار ورحمهای پاک بوده اید که ناپاکی جاهلیت شما را به خود آغشته وآلوده نکردوهیچ گاه به این لباس متلبس نگشتید .
ظالمین به حق ائمه در حکم مشرک و جاحدین ایشان در حکم کافرند [من جاحدکم کافر ومن
حاربکم مشرک ]
امام بالاترین مقام رضا را داراست مقام رضا مرحله ایست که کسی میلی سوای خواست ومیل خدا دارد ولی پا روی میل خود گذاشته خود را در مرحله عمل با خواست خدا یکی می کند ولی بالاتر از این آن است که انسان آن قدر موحد وعاشق است که اصلا در وجود او میلی به سوی خواست خویش ندارد ودقیقا از همان ابتدا با خواست خد ا متحد ویکی می شود نه اینکه خواسته ومیلی سوای اراده ومیل خدا داشته باشد واز آن بگذرد.
امام
فائق بر زمان ومکان است او به هر نقطه ای از زمان که بخواهد سفر می کند یا
آن را نزد خود حاضر می گرداند وهرلحظه که اراده کند در هر نقطه ای از زمین
وآسمان حاضر می شود یا اینکه آن مکان نزد او حاضر می گردد بنابراین او هر
گاه که بخواهد از بعد زمان ومکان خارج می گردد تمام عالم تحت اذن واختیار
اوست وبه هر چه فرمان دهد همان می شود اراده او فائق بر همه طلسمهاست هیچ
نحوست زمانی ومکانی بر او تاثیر ندارد ودعای او مستجاب است سب ایشان
مستوجب قتل ،ورد ایشان مستوجب دخول در کفر است.
بنابراین امام علاوه بر آنکه در خصوصیات مثبت مشترک بین انسانها از همه ممتازتر است دارای یک سری ویژگیها وخصوصیات شخصی است که محصول ولایت وعبودیت ممتاز اوست در کتاب خصال از امام صادق علیه السلام نقل است که فرمود:"امام دیده اش به خواب می رود ولی قلبش نمی خوابد سایه ندارد و پشت سرش را مانند جلوی رویش می بیند"
بنابراین:
امامت حقیقت مسلم خلیفه اللهی است وآیینه تمام نمای حق است وجز حق چیزی از سرو روی آنان نمی بارد " والحق معکم وفیکم و منکم والیکم " اگر انسانها حقیقت باطنی امامت را می فهمیدند ومعرفتشان نسبت به آنان کامل می شد دیگر متوجه مصاحبت ومحبت غیر آنان نمی شدند در احوال مومنین اهل بهشت آمده است که آنها در وهله اول چنان در لذت همجواری ومصاحبت اهل بیت غرق می شوند وآنچنان جلوه دالای انان در بهشت چشمها ودلها را به خود خیره می کند که نسبت به خود ولذتهای دیگر بهشت غافل می شوند تا جایی که حوریان آنان زبان به شکایت می گشایند که مگر ما برای شما خلق نشده ایم وچرا اعتنایی به ما ندارید
قرآن ناطق وعملی:
خلیفه الله همان قرآن ناطق وترجمان آن است خطاب به امام زمان می گوییم " السلام علیک یا تالی کتاب الله وترجمانه" فعل وفکرت او همان قرآن است وذره ای از اراده وحکمت الهی فاصله ندارد ودر برابر آن قرار نمی گیرد امروز تفسیر قرآن تفسیر لفظی است ولی زمانی که امام ظهور کند مردم تفسیر قرآن را به صورت عملی وفعلی خواهند دید ما دو واقعه در تاریخ اسلام داریم که قرآن به نحو عملی در آن ترسیم وتفسیر شده یکی واقغه کربلا ودیگری واقعه ظهور که در آینده شاهد آن خواهیم بود انشاء الله
امامت منزلتی استحقاقی است نه تفضلی وتبعیضی:
انسانهایی
که در عالم قبل از خلقت (عالم ذر یا الست)امتحان شده وتکلیفشان نزد خدا مسلم بوده دیگر در
این دنیا نیاز به امتحان ندارند امتحان از ان کسانی است که نه در خیر ونه
در شر تکلیفشان هنوز قطعی نشده است ائمه اطهار که درتمام فضائل پیشرو در
عالم قبل از خلقت بوده اند در این عالم نیز از دیگران جلوترند وبلاها
ومصیبتها برای دیگران امتحان یا تنبیه ولی برای آنان ارتقای هر چه بیشتر مقام
است در زیارت حضرت فاطمه سلام الله علیها می خوانیم
السلام علیک یا ممتنه امتحنک الله قبل ان یخلقک
سلام بر تو ای امتحان شده ای که خداوند تو را امتحان کرد قبل از آنکه تو را خلق کند
آن کس که در وادی الست تمام امانتها را به دوش گرفته ودر قبول همه آنها پیشتاز بوده در این دنیا خلیفه ودیگران تابع وطفیل آنانند .کسانی که در آنجا مردود بوده اند در این دنیا نیز از اهل رذالت وفسادندبنابراین خدا مقام امامت ونبوت را بی حساب وکتاب به هر کس نمی دهد آنکس که در آنجا اول بوده در اینجا اول است
بنابراین
این گونه نیست که خداوند به اختیار هر کس راکه بخواهدشقی وهر کس را که
بخواهد سعید خلق کند زندگی انسان در این دنیا ادامه زندگی او در عالم الست
است وهر کس طبق همان فطرت وجایگاهی که قبلا داشته خلق می شود ولی همچنان راه اختیار وعوض شدن برای انسان در این دنیا باز است
امامت نعمتی است قابل منت:
کمتر نعمتی است که خدا برای آن بر سر انسانها منت بگذارد واین نشان می دهد هر نعمتی که خدا برای آن منت بگذارد نعمتی بسیار بزرگ وبالاتر از استحقاق انسانهاست از آن جمله نعمت امامت ورسالت است در زیارت جامعه می خوانیم " خلقکم الله انوارا فجعلکم بعرشه محدقین حتی منّ علینا بکم فجعلکم فی بیوت ااذن الله ان ترفع ویذکر فیها اسمه وجعل صلواتنا علیکم وماخصنا به من ولایتکم طیبا لخلقنا وطهاره لانفسنا وتزکیه لنا وکفاره لذنوبنا "
در قرآن نیز تنها نعمتی که به خاطر آن بر سر بندگان منت نهاده می شود نعمت رسالت است " لقد من ّالله علي المؤمنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم... ».
آنان گوهرهایی هستند که به خاطر دستگیری ما انسانها پا به زمین گذاشته اند وفرشتگانی هستند که در لباس انسان متجلی شده اند منزل و جایگاه آنان عرش است نه زمین خاکی آنان نیازی به طی کردن راه کمال از مسیر زمین ندارند چون آنان در کمال کامل وتامند لکن به خاطر تزکیه وهدایت ما انسانهاست که به اقلیم وجود این همه راه آمده وقدم خویش رنجه فرموده اند "طیبا لخلقنا وطهارة لانفسنا"پس بر ماست که سپاس و شکر این نعمت را در اطاعت ومحبت ومعرفت جبران نماییم دلیل این منت آن است که اگر خدا بدون ارسال قران ورسول وفقط به واسطه حجت عقل می خواست انسانها را در قبال خطا مورد تکلیف ومواخذه قرار دهد کافی بود ومصداق عقاب بلا بیان نبود لکن به خاطر رحمتش دو حجت دیگر نیز به آن افزود تاانسان حجت کامل داشته باشد ونور وروشنایی به حد اعلا برسد پس بزرگترین نعمت نعمت هدایت است که رسول وائمه معصومین عهده دار آنند ودر مقابل بزرگترین شکر نیز شکر بر این نعمت است آنچنان که در تفسیر" یسئلونک عن النعیم" منظور از نعمت مورد سوال نعمت امامت وولایت ذکر بیان شده است
سیطره امامت بر همه کائنات است:
امام تنها امام انسان نیست او بر هر چهار عالم یعنی عالم عقل ونفس وروح وجسم امام است وسیطره او بر تمام این عوالم گسترده است اوبر جن وانس و نبی مرسل وملک مقرب ولایت داردوبعد از خدا دومین قدرتمند عالم است و همه چیز تحت اذن واختیار اوست وعالم به تمام علوم ما کان وما یکون است وچیزی از علم بر او پوشیده ومخفی نیست لکن مرکز حکومت وزندگی او زمین است او از نازل ترین عالم بر عالی ترین عالم ولایت وحکومت دارد واینکه فرمود "انی جاعل فی الارض خلیفه "اشاره به محل استقرار او دارد ونفرمود انی جاعل للارض خلیفه او صاحب مقام کن فیکون است و لکن از آن جهت که امام در مقام رضای محض است این قدرت در جهت وسیر اراده الهی قرار می گیرد کن فیکون خدا همان کن فیکون امام وکن فیکون واراده امام همان کن فیکون واراده خداست وجود عالم ونظم آن متکی به وجود خلیفه الله است عدم وجود او ولو برای یک لحظه تمام عالم را در هم فرو می ریزد
شناسنامه امام زمان:
اگر
بخواهیم امام زمان وکلا امامت را معرفی کنیم باید در اینجا تمام متن قرآن
وزیارت جامعه را بنویسم وبگوییم که امام همان قرآن عملی است تمام صفات
الهی را داراست متلبس به همه صفات وجودی وبری از تمام صفات عدمی است
بنابراین برای شناخت امام زمان باید قران را بارها
وبارها خواند وتوحید وخدا شناسی را به عینه چشید.
توصیف
امامت باید از زبان امام
باشد ما در فهم وتوصیف مقام ایشان عاجزیم وامام را کسی جز امام نمی شناسد
" موالی لا احصی ثناء کم ولا ابلغ من المدح کنهکم ومن الوصف قدرکم" وجود
مقدس ائمه اطهار مانند قرآن ظاهر وباطنی دارد ومنظور از معرفت در حدیث
نبوی که می فرماید" من مات ولم یعرف امام زمانه مات میته جاهلیه " همان
بعد باطنی ائمه اطهار علیهم السلام است همین زیارت جامعه را گاه یکی لفظی
می خواند ومعنای لفظی را درک می کند وگاه کسی به کنه حقیقت آن می رسد وتا
به باطن نرسد فرق بین شناخت ومعرفت وبین حب وعشق را نمی داند لازمه معرفت
عشق است تا کسی حقیقت باطنی " فمعکم معکم لا مع غیرکم" را درک نکند واز
جان ودل به این عقیده نرسدادعایش در معرفت امام زمانش چیزی جز جهل مرکب
نیست (1)ومرگ چنین شخصی مرگ جاهلیت خواهد بود معرفتی که در حدیث نبوی آمده
به معنای شناخت عرفی وظاهری نیست واینکه ما فقط بدانیم امام زمانی داریم
و او بیش از هزار سال عمر کرده وروزی ظهور می کند وجهان را پر از عدل وداد
می کند واینکه او فرزند کیست لقبش چیست شمائلش چگونه است اینها هیچ کدام
معرفت نیست وبلکه بالاتر از آن احساس وارادت نیز معرفت محسوب نمی شود هر
اشک ریزنده ومهدی بیا گویی را هم نمی توان عارف نامید هر چند در احساس
وارادتش صادق نیز باشد عرفان مرتبه ای بالاتر از همه اینهاست عرفان انسان
را به عشقی می رساند که شوق وصال محبوب دیگر سال شماری وماه شماری وروز
شماری وساعت شماری نیست بلکه لحظه شماری است منظور از این معرفت عرفانی
است که محصول فهم عمیق حقیقت فمعکم معکم لا مع غیرکم باشد در آن مرحله
انسان دیگر نگاهی به غیر امام زمانش ندارد ونمی خواهد با هیچ کس جز او
مصاحبت ومجالست داشته باشد وهمه را نزد او خس وخاشاک وموجودات ناقص وتهی
بیش نمی بیند همان گونه که عاشثان صوری نیز چیزی را جز همان معشوق یا
معشوقه نمی بینند واز مصاحبت غیر او متنفر وگریزانند وجز خلوت معشوق را
نمی خواهند واو را همه چیز وهمه چیز را او می بینند در حدیث آمده: "لا
یقبل الله اعمال العباد الا بمعرفته" خداوند اعمال انسانها را جز به شرط
معرفت امامت قبول نمی کند درپاداشهای مخصوص وموعود زیارت قبور بعضی ائمه
همین مسئله معرفت شرط شده است
برای
بیان بهتر فرق معرفت وشناخت مثالی می زنیم فرض کنید شما چند خانه آن طرف
تر از خودتان همسایه ای دارید که یکدیگر را می شناسید فقط می دانید که
همسایه هم هستید وفامیل هم را بلدید ودیگر هیچ ،شما نهایتا وقتی به هم می
رسید دستی بالا می گیرید وسلام وعلیکی می کنید به این شناخت می گویند اما
معرفت آن است که شما با کسی پیوند نزدیک - عمیق و ناگسستنی داشته واز
اسرار وجود یکدیگر با خبرید و هیچ امری از او بر شما پوشیده نیست وکنه
وجود او را درک نموده اید وقدر ومنزلت وجایگاه او را آنچنان که هست می
شناسید و او را آن گونه می بینید که دیگران نمی بینند وآن گونه می شناسید
که دیگران غالبا از آن نوع معرفت عاجزند حال به خود بنگریم که آیا رابطه
ما به امام زمان از نوع اول است یا دوم؟! بالای نودو نه در صد ما رابطه مان با او از نوع شناخت است نه معرفت نگاه
ما به جهان هستی نیز یکی از این دوحالت را دارد یکی نگاهش صوری وگذرا
وبدون تفکر است ودیگری نگاهش متفکرانه وعمیق ومعرفتی است یک آدم عامی
نگاهش به هستی از نوع اول است ویک
دانشمند ومتفکر مثل انیشتین ونیوتن نگاهشان معرفتی ومتفکرانه است همین
تفکر معرفتی است که موجب کشف حقایق نو می شود یک روز که این بحث را سر
ملاس داشتم یکی از دانش آموزان سوال کرد که راه رسیدن به این معرفت چیست
گفتم : تفکر ، تا زمانی که انسان به مقام تفکر مرسد نمی تواند به معرفت
دست یابد معرفت فقط از راه تعلیم ومطالعه صرف حاصل نمی شود
زیارت
جامعه شناسنامه امامت است زیارت آل یاسین ودعای ندبه مناجات کسانی است است
که به کنه حقیقت ومعرفت امام زمان رسیده اند کسی آل یاسین خوان وندبه خوان
حقیقی است که قبلا جامعه کبیره را چشیده باشد وکسی عظم البلا خوان ودعای
فرج خوان حقیقی است که در زمره اهل انتظار وعشق باشد این دعاهایی که همگان
در مجالس زمزمه می کنند غالبا چیزی جز لقلقه زبان نیست کسی که محرم امام
نیست با دعای فرج وندبه وعهد نیز محرم نخواهد بود
امام
باقیمانده نسل وسلاله انبیا واوصا در روی زمین است وشالوده وخلاصه شده
تمام آنهاست ومیراث نبوت نزد اوست او مظهر تمام اسماء الله وبالخصوص مظهر
اسم "فتاح" است وصاحب اصلی زمین وزمان است ما همسایه و مهمان خوان وجود
ومنت پذیرخنجر منت گذار اوییم دنیا وهستی به عینه مال اوست آنچه امروز هست
ونمی بینیم درعصر ظهور به عیان خواهیم دیداو اولی تر از ما به ماست صاحب
زمین وما فیها اوست و با اختیار در آنچه مال خود اوست تصرف دارد حتی او
صاحب ومالک مال واموال شخصی ماست قبل از آنکه ما مالک آنها باشیم وحق تصرف
را بیش از ما وبدون اذن ما در آنها دارد مالکیت ما اعتباری است ومالکیت او
حقیقی، او وارث ومالک اصلی زمین است ودیگران هر چه دارند به اذن واجا زه
او دارند ما مهمانیم واو صاحب خانه ما گدائیم واو مالک ما نقطه تسلیمیم
واو حکمران مطلق
از عدالت نبود دور گرش پرسد حال ؛پادشاهی که به همسایه گدایی دارد
وانتظار ما نسبت به او انتظار مهمانی است که در خانه صاحب خانه نشسته ومنتظر آمدن اوست آن کس که منتظر است لاجرم خانه را برای حضورش به بهترین وجه آراسته می کند و از پا نمی نشیند
رواق منظر چشم من آشیانه توست
کرم نما وفرود آ که خانه خانه توست
به تن مقصرم از دولت ملازمتت
ولی خلاصه جان خاک آستانه توست
تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار
که توسنی چو فلک رام تازیانه توست
من آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخی
در خزانه به مهر تو ونشانه توست
فلسفه غیبت:
این امام نیست که غایب است اوشاهد تر از هر شاهد و مشهود تر از هر مشهودی است این جامعه است که به خاطر عدم لیاقت وظرفیت از حضور در محضر حجت ودرک او محروم می شود پس نباید از خدا طلب نمود که امام زمان را به ما برساند بلکه باید طلب کنیم که ما را به او برساند. پنهان بودن او رمزی از الوهیت خداست از آن رو که از شدت پیدایی پنهان است واز شدت کمال ساکت وخاموش نشسته است .ظهور زمانی به وقوع خواهد پیوست که آمادگی مردم وخستگی ودرماندگی وعجز آنان به حدی برسد که در واقع لیاقت درک را پیدا کنند لازم نیست همه مردم عاقل وفهیم شوند 313 نفر عاقل وفهیم ودیندار کافی است لکن در بقیه مردم نیز باید حالت عجز وخستگی واستیصال پیدا گردد
جمال یار ندارد نقاب وپرده ولی
غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد
در عصر غیبت ظرفیت وقابلیت فردی است که علت درک ومشاهده امام است لکن علت ظهور ظرفیت وقابلیت جمعی وکلی جامعه است درک امام در عصر غیبت بر طبق قاعده استحقاق وعدل است ودر عصر حضور برطبق قاعده لطف
موانع وحجاب بین ما وامام زمان همان موانع وحجابهای بین ما وخداست 1- جهل عقلی ومعرفتی2- گناه
فلسفه غیبت در یک کلام تهیا وآمادگی مردم و رسیدن آنها به ظرفیت درک امام وآشکار شدن قدر وجود امام در جامعه واثبات درماندگی مدعیان است غیبت تنبیه بزرگی برای بشریت است بشریتی که در طول تاریخ امامت ونبوت هیچ گاه وظیفه خود را درقبال این نعمت به جا نیاورد وکفران آن را نمود
داستان
امام زمان مانند داستان یونس است که تا میان قوم خود بود قدرش را نمی
دانستند واطاعتش نمی نمودند زمانی که یونس از میان آنها رفت آنگاه به خود
آمدند چنان دلتنگش شدند که عهد محکم وپایدار بستند که اگر او بر گردد به
وی ایمان آورند ودیگر نافرمانی اش را نکنند وزمانی که یونس بعد از آن همه
امتحان ومشقت باز به سوی قوم خود برگشت همه با آغوش باز از او استقبال
کرده وبه او ایمان آوردند
آقای
قرائتی مثل خوبی در این باب عنوان می نمود می گفت فرض کنیداداره برق می
آید جایی روشنایی نصب می کند اما آدمهای آنجا خیلی شرو موذی
اند وهر بار سنگ می زنند لامپ را می شکنند وهر بار که دوباره روشنایی نصب
می کند دوباره آن را می شکنند تا یازده بار این کار تکرار می شود آنگاه
اعلام می کنند که دیگر در اینجا لامپ نمی گذاریم تا در ظلمت وتاریکی آن
قدر به سر ببرید تا آدم گشته پشیمان شوید وقدر روشنایی را بدانید
اگر ما چشم معرفتی پیدا کنیم خواهیم دید که نمود امام زمان وتاثیر وجود او در عالم روشن تر ونمایان تر از آفتاب تابان است همان گونه که وجود خدا که قبل وبعد از هر شی است ونمایان تر از هر چیز به خود آن است لکن حجاب دل نمی گذارد که انسان این باطن وحقیقت را ببیند وجود امام زمان نیز در تمام رگها وشریان های زمان ومکان بعد از وجود خداوند جریان دارد لکن چون نگاه ما پرده سنگین حجاب را در پیرامون خود دارد از فهم این حقیقت غافلیم دیگران همه چیز را می بینند جز او را ولی حقیقت این است که در عالم چیزی جز او وجود ندارد
بزرگترین بلای متصور برای جامعه غیبت حجت است همه در دها وگرفتاریها از ناحیه نبود اوست وحضور او موجب برطرف گردیدن همه بلاها ودردهاست اگر سرسوزنی نعمت و رحمت از جانب خداوند بخواهد بر زمین نازل شود به خاطر وجود حجت است غیبت او ست که رحمت را کم نموده ولی قطع نکرده زیرا وجود او در غیبت وانقطاع کامل نیست یعنی همچون خورشیدی است که از پشت ابر می تابد دیده نمی شود اما فیض وروشنایی اش در همه عالم محسوس است واگر این خورشید در انقطاع وغیبت کامل باشد ظلمت روی همه زمین را فرا می گیرد ورحمت وفیض الهی به طور کامل از زمین قطع می گردد این است حقیقت " بکم فتح الله وبکم یختم وبکم ینزّل الغیث وبکم یمسک السماء ان تقع علی الارض الا باذنه وبکم ینفسُّ الهمّ ویکشفُ الضُّر..." ..." بنابراین برای اهل کشف مکشوف ترین چیز نمودوتاثیر وجود حجت در عالم هستی است حقیقتی که اهل حجاب آن را نمی بینند تاثیر وجود حجت در زندگی ما ونیاز ما به وجود او از هوایی که تنفس می کنیم بیشتر است لکن " اکثرهم لایعلمون"
هیچ حسن وکمال و معرفت وعلمی نیست که دیگری داشته باشد واو آن را در حد تام نداشته باشد او جامع تمام علوم وقدرتهاست وتمام فیوضات الهی که بر زمین نازل می شود از کانال وجود اوعبور می کند واز ناحیه او به دیگران می رسد
آنچه خوبان همه دارند اویک جا دارد وبلکه بالاتر از آنچه همه اهل خوبی وحسن دارند
اگر تمام علومی را که در مغزهای بشر هست جمع کنیم باز علم امام زمان بالاتر از آنهاست
اگر تمام قدرتهای بشر را جمع کنیم وروی هم بگذاریم قدرت او بالاتر خواهد بود او صاحب مقام کامل کن فیکون است
اگر تمام فضائل وکمالات بشر را جمع کنیم به قدر وقیمت فضلئل امام نمی رسد
اگر تمام عبادت های بشر را روی هم بگذاریم ارزش عبادت او ازآن بالاتر خواهد بود
امام زمان همچون خورشیدی است که زمانی که در آید همه ستارگان از خود نمایی وجلوه می افتند ودیگر با وجود او کسی نظر به غیر او ندارد شجاعان - دینداران- عالمان- عابدان- زیبارویان همه به پیش او خس وخاشاکی بیش نیستند حسن همه انسانها در مقابل حسن او قطره ای در برابر اقیانوس است او در همه چیز پیشتاز است در عقل- عشق- عرفان - تقوی- عبادت - اخلاص - علم - قدرت - توحید- صبر- حلم - شجاعت- سخاوت- رضا- .....
ان ذکر الخیر کنتم اوله واصله وفرعه وماواه ومنتهاه
اهداف ظهور:
دو نهضت وحرکت بزرگ در تاریخ اسلام داریم یکی نهضت امام حسین ودیگری نهضت
حضرت مهدی علیهما السلام هدف عمده واساسی در حرکت حسینی نجات جامعه از
جهالت و راست کردن دین منحرف واصلاح اسلام مغشوش به بدعتها وهواها .
در زیارت اربعین می خوانیم" وبذل مهجته فیک لیستنقذ عبادک من الجهاله وحیره الضلاله " او (امام حسین) خونش را در راه تو تقدیم نمود تا بندگانت را از جهالت وسرگردانی برهاند
در جای حضرت سید الشهدا هدف از حرکت خود را اصلاح دین جدش رسول خدا عنوان می نمایند" انی لا اخرج اشرا ولا بطراً وانما خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی ...
جهالت
دلیل عمده تحقق ظلم است ظلم ریشه در دو دلیل دارد یکی جهالت ویکی شهوات
وقتی عقلانیت کامل شود ریشه بسیاری از ظلمها را خشکانده ایم ،جهالت سه نوع است عرفانی - عقلانی وعلمی منظور از این
جهل جهالتدر برابر عقل وعرفان است نه جهل در مقابل علم هر چند که در آن بعد هم انقلاب اساسی صورت
می گیرد وخود علم نیز پایه ونربان تکمیل عقل وعرفان است بنابراین وقتی که کسی با جهل مبارزه می کند در بطن آن مبارزه با
ظلم هم هست وقتی عقلانیت در جامعه حاکم شود ودین شناسی و دینداری وخدا ترسی نیز به
کمال مطلوب رسند شهوات نیزدر جهت صحیح کنترل می شود ممکن است بعضی
بگویند کشتن ظالمان نیز از اهداف ظهور است باید گفت که هدف ظهور تحقق
عدالت است لکن برای تحقق این هدف باید ظالمان و مزاحمان این آرمان ریشه کن
شوند
هدف دوم: : معرفت مردم نسبت به حقیقت توحید وامامت ونبوت
هدف سوم : تحقق آرزوی دیرینه بشر در تحقق دنیایی که فطرت او همواره در جستجو وتشنه وجود آن بوده
همیشه آن چه انسان در درون آن را جستجو می کند قطعا در بیرون یا محقق است یا قابل وجود که باید حتما روزی محقق شود وگرنه نیاز درون خلقتی عبث است شما زمانی که احساس گرسنگی می کنید باید در بیرون غذایی باشد زمانی که احساس تشنگی می کنید باید در بیرون آب وجود داشته باشد زمانی که میل جنسی دارید باید محل اطفایی در بیرون وجود داشته باشد زمانی که بدن شما نیاز به تنفس دارد باید هوا واکسیژنی در بیرون موجود باشد بنابراین هر میل ونیاز درونی منطبقی در بیرون دارد در نیازهای معنوی نیز همین گونه است شما در درون همیشه به دنبال انسانی می گردید که فاقد نقص باشد و از بس که انسان ناقص دیده اید خسته شده اید
دی شیخ با جراغ همی گشت گرد شهر/ کز دیو ودد ملولم وانسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود جسته ایم ما/ گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست
از همرهان سست عناصر دلم گرفت/ شیر خدا ورستم دستانم آرزوست
به
دنبال دنیایی می گردید که همه آرزوهای خود را در آن محقق ببینید در رویای
خود همیشه مدینه فاضله ودنیایی را می جویید که عدالت مطلق در آن حکمفرما
باشد همه به یکدیگر اعتماد داشته باشند جود وبخشش همه جا را فرا گرفته
باشد اخلاق وصفا حاکم باشد کسی به شما ظلم نکند جز خوبی از کسی چیزی
نبینید هیچ گاه رنگ فقر را نبینید هیچ گاه غم طولانی بر شما مستولی نباشد
همه دنیا سرسبز باشد افراط وتفریط وجود نداشته باشد از حماقت وجهالت کسی
رنج نبرید انسان دورو ونیرنگ باز نبینید در فهم حقیقت سرگردان وحیران
نباشد امنیت کامل داشته باشید حقوق انسانی تان همیشه مورد توجه باشد ودر نهایت به گفته افلاطون حاکمان همان حکیمان وحکیمان همان حاکمان باشند ....
بشر همیشه در آرزوی دهکده جهانی بوده ، دهکده مظهر صلح وصفا وصمیمیت است
در یک دهکده همه ساده وبی آلایش زندگی می کنند خلق وخوی روستایی خلق وخوی
آشنایی ومحبت است در یک دهکده همه یکدیگر را می شناسند در وقت نیاز
وگرفتاری به سراغ یکدیگر می روند غمخوار ومعین یکدیگر ند ودر غم وشادی
یکدیگر شریک ، ادعایی ندارند ، آرزوهایشان کم وشادی شان فراوان است هیچ کس
دیگری را نمی آزارد یا به او خیانت نمی کند چون همه یکدیگر را از خویش واز
یک خانواده می دانند با یکدیگر صمیمی ونسبت به غریب مهمان نوازند مرز
جغرافیایی بین آنان نیست آنچه هست فقط محله بالا وپایین است(2)
خوب همه اینها نیاز فطری انسان است پس باید یا چنین دنیایی در خارج موجود باشد یا حتما در آینده محقق شود وگرنه نیاز وخواست فطرت نیازی بیهوده است ودلیلی ندارد که خدا نیازی را در انسان خلق کند که هیچ تحققی برای آن وجود ندارد بنابراین حقیقت مهدویت ودنیای مهدوی بیش از آنکه یک مسئله نقلی باشد یک حقیقت فطری است درست است که در دنیای آخرت همه اینها محقق است اما ما از نیاز وآرزویی سخن می گوییم که مربوط به همین دنیاست چنین نیاز و آرزویی را حتی کسانی که به آخرت ایمان ندارند هم دارند علاوه براین باید فکرت "نمی توان ونمی شود "بشر در تحقق حق مطلق در دنیا شکسته شود واین امر جز به وسیله انسانی که ولایتش در حد ملکوتی وعرشی است حاصل نمی شود
بنابراین مهدویت حقیقتی فطری است هر چند که مردم در مصداق منجی اختلاف داشته باشند ولی اصل حقیقت انتظار وظهور یک منجی مورد اشتراک فطرت همه بشر یت است
عصر غیبت میدان اثبات درماندگی مدعیان :
اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند
کسی به حسن وملاحت به یار ما نرسد
عصر غیبت میدان ظهور مدعیان دین و سیاست وعدالت عقلانیت وعلم وتقوا است عصری است که صالح وطالح متاع خویش می نمایند وخیلی ها برای نجات بشر یا تحقق دین پا به میدان می گذارند ولی هیچ یک آنان چنان که باید مطلوب ومرضی دل آدمیان نمی شوند وهمچنان بشر تشنه ومنتظر است هرکدام یک گوشه کارشان درست است ویک گوشه دیگر خراب ،
هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد/ در خرابات بپرسید که هشیار کجاست
کسی می توانددین- عدالت - عقلانیت-وتقوا را در وجه مطلق پیاده اجرا وپیاده کند که خود دین وعقل و عرفان وتقوا و عدالتش در حد تام ومطلق باشد " من لم یصلح نفسه لم یصلح غیره"
عصری است که قدر وجود امام فهمیده می شود وتا بشر قدر او را نداند والتماسش نکند ونازش را به جان نخرد او نیز پا در رکاب نمی نهد عصر غیبت عصر اثبات بی لیاقتی مدعیان وعدم توان آدمیان در تحقق دنیای سعادتمند بدون وجود امام است
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید/ هم مگر لطف شما پیش نهد گامی چند
امام که نباشد تلاش برای تحقق آنچه وجودش فقط ملزوم وجوداو ست مانند میخ بر سنگ کوبیدن است
" ارایتم ان اصبح ماءکم غورا فمن یاتیکم بماء معین"
امام
زمانی خواهد آمد که بشردست نیاز به سویش دراز کنداو به ما نیازی ندارد ماییم که به او نیازمندیم تا زمانی که انسان خود
را از او بی نیاز می بیند ودچار سیری کاذب است اودلیلی برای پیشقدم کردن خود ندارد او برای
بشریتی ظهور می کند که چون عاشق سراپا سوخته در برابرش اظهار فقر وعجز کند
و در پرده دل خویش جز اندیشه او نگذارد وقتی کسی شما رابرای میهمانی
بخواند تا خواهش وجدیت به خرج ندهد ومطمئن نشوید که او در خواست وخواهش
خود جدی است دعوتش را اجابت نمی کنید
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
ناگفته نماند که در عصر غیبت وظیفه جامعه عقلا ونقلا رجوع واتکا به علمای عادل وفقیه است لکن باید دانست که جانشین هیچ گاه قدرت و منزلت مخلف عنه را ندارد نهایتا این جانشینان مانند ماه می مانند که نور خود را از خورشیدپنهان می گیرند وبر دیگران نوری می تابانند این نور راه را تا حدی به زمینیان می نمایاند لکن چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا
غیبت از مصائب عظمی است:
ما دو مصیبت بزرگ در اسلام داریم یکی مسئله عاشورا ودیگری غیبت
شاید برای ما که درد دین نداریم ودر رده پایین فهم قرار داریم مصیبت بودن غیبت را نفهمیم مانند طفلی که در رحم مادر است وهنوز دنیای بیرون را ندیده او تمام دنیا را همان رحم وتمام روشنایی را همان ظلمت می بیند لکن برای کسی که فهم ودرکش متعالی وملکوتی ودینش دین حقیقی است وآگاه است که چه افقهای زیبای دست نیافتنی در فراسوی دنیای ماست که جز با حضور وظهور حجت حاصل نمی شود می داند که در چه زندان وتنگنا یی به سر می برد وپیوسته شاکی است واز دنیای موجود ناراضی
در دعای افتتاح به خدا از نبودن پیامبر وحجت در میان خود شکایت می کنیم این شکایت مخصوص کسانی است که به معرفت تام ودرد دین رسیده باشند والا برای عوام که چیزی فراتر ازدنیای موجود نمی بینند ولذت وبهجتی بالاتر از آن نمی شناسند شکوه کردن معنی ندارد
"اللهم انا نشکوا الیک فقد نینا صلواتک علیه وآله وغیبه ولینا وکثره عدونا وقله عددنا وشده الفتن بنا وتظاهر الزمان علینا فصل علی محمد وآله واعنا علی ذلک بفتح منک تعجله وبضر تکشفه ونصر تعزه وسلطان حق تظهره..."
نمی بینم از همدمان هیچ بر جای / دلم خون شد از غصه ساقی کجایی
دنیا
بی حضور حجت مانند خانه ای ست بدون پدر که طفلان نادان وضعیف همیشه حیران وسرگردان ودر نزاعند وحیله وفکرتشان راه به جایی نمی
برد آمدن حجت مانند حضور پدر بر سر فرزندان یتیم است
وقتی او بیاید اختلافات علمی از میان می رود چون او تمام علم ودانایی است تمام اختلافات عرفا از میان می رود چون او تمام عرفان است همه اختلافات میان عقلا از میان می رود چون او عقل کامل است سرگردانی انسان تمام می شود چون او نور وهدایت تام است
در واقع زندگی در دنیای بدون امام زندگی نیست بلکه به قول مولوی : مرگی است به نام زندگانی
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نا محرم نباشد جای پیغام سروش
(2) که البته در تحقق این دهکده غرب یک گام از ما جلوتر است چون آنان با تشکیل اتحادیه اروپایی دهها کشور را تبدیل به یک خانواده کرده و مرزهای جغرافیایی حکم همان محله بالا وپایین را پیدا کرده است
پیرامون مهدویت
چرا اجنه از میان خود پیامبر وامام ندارند؟
اجنه مانند ما خوب وبد و کافر ومسلمان دارند مسلمین جن پیامبر وامام از خود ندارند بلکه پیغمبر وامام آنان همان پیامبر وائمه معصومین ما هستند در سلام به امام زمان می گوییم :" السلام علیک یا امام الانس والجان" یعنی سلام بر تو ای امام انس وجن .....
در عصرپیامبر ومعصومین علیهم السلام ، گاه بعضی از جنیان مسلمان خدمت ایشان می رسیند ومشکلات یا سوالات خود را با ایشان مطرح می کرده اند آنها درست مثل ما موظف به اطاعت ومحبت نسبت به ایشانند.
سوال: آیا غیبت امام عصر علیه السلام فقط مربوط به انسان است یا انسان و جن وایشان نسبت به آنها نیز امام غایب محسوب می شوند؟
جواب: به نظر می رسد که این غیبت شامل هر دو گروه می شود چون مسائل وحقایق اصول دین که امامت نیز جزو آن است بین ما وآنها یکی است وتمام خصوصیات ووقایع مربوط به امامت شامل حال هر دو می شود هر چند که جن موجودی باطن بین است وخیلی چیزها که از علم ودید ما غایب است برای او مکشوف می باشد ولی درهر مسئله ای که خداوند مانع ایجاد کند آگاهی و اطلاع آنها محدود می شود همان گونه که در مسئله آگاهی ایشان از اخبار ماورا وسری محدودیت ایجاد نموده است چون زمانی بود که اجنه وشیاطین به فضای بسیار بالا صعود می کردند و اخبار عالم را از گفتگو وآمد وشد فرشتگان می شنیدند اما بعدا خداوند به وسیله شهاب آنان را در معرض ترس قراروگریزقرار داد وعلم وآگاهی آنان را محدود در این وادی محدود نمود " وانا لمسنا السماء فوجدناها ملئت حرسا شدیدا وشهبا- وانا کنا نقعد منها مقاعد للسمع فمن یستمع الان یجد له شهابا رصدا"
اما اینکه جن به مقام امامت یا نبوت نمی رسد به خاطر این نیست که او استعداد وقوه ذاتی این رشد وترقی را ندارد بلکه به این جهت است که اجنه عملا هیچ گاه سختی ها ومصائبشان به اندازه انسان نیست در حالی که رشد وکمال معنوی لازم که لازمه این مقامهاست از راه سختی وصبر محقق می شود
انسان طبق آیه:" لقد خلقنا الانسان فی کبد" از آنجا که جوهره اش با کدح ورنج و تلاطم وسختی گره خورده روح وروانش بیشتر صیقل دیده و راه رشدش سریعتر میسر می گردد جن رفاه و شادی اش از انسان بیشتر است غم وغصه ومصائب آنها کمتر از ماست و چون اجنه این فراز ونشیب ها وسختی ها رادر این حد ندارند به آن حد از کمال نمی رسند که بتوانند صلاحیت امامت ونبوت را بیابند بنابراین بهترین ومومن ترین آنها مثل مومنین عادی ما هستند
آیا اجنه کسب وکار دارند؟
خیر آنها مانند ما انسانها نیاز به کسب وکار ندارند ولی کم حرکت وافسرده هم نیستند بر عکس خیلی پر جنب وجوش تر و شاد ترند ما انسانها که نیاز به کار داریم برای این است که پول در بیاوریم وپول در آوردن هم یا برای خریدن خوراک است یا پوشاک ولوازم زندگی یا خرید وسیله نقلیه ویا خانه و.... در حالی که اجنه نیاز به هیچ یک از این جیزها ندارند آنها جسم نیستند که پوشش داشته باشند غذا هم نمی خورندچون موجودی که جسم نیست غذا هم نمی خورد ونهایتا گفت می شود تغذیه آنها از راه بویایی است. نیاز به وسیله نقلیه هم ندارند چون آنها سریع السیرند وطی الارض دارند ومی توانند مسافت درازی را در عرض مدت کوتاهی طی کنند نیاز به وسایل گرمایشی وسرمایشی هم ندارند چون آنها اصلا سرما وگرما را حس نمی کنند وحرارت وبرودت تاثیری در آنها ندارد نیاز به فرش وپتو و مبلمان هم ندارند چون آنها جسم نیستند که زمین برایشان هموار وناهمواری داشته باشد نیاز به خانه هم ندارند چون ما که نیاز به خانه داریم یا برای این است که از سرما وگرما حفظ شویم ویا برای این است که وسایلمان را از دستبرد دزد حفظ کنیم در حالی که اجنه نیاز به هیچ وسیله وابزاری ندارند تا آن را از دستبرد دزد حفظ کنند علاوه بر این آنها از میان سخت ترین چیزها مثل دیوار ودرنیز عبور می کنند وچیزی به اسم مانع برای آنها وجود ندارد پس اگر خانه هم بسازند فایده ای برایشان ندارد.اجنه چون جسمانی نیستند در تاریکی نیز مانند روز قادر به دیدنند همچنین آنها قادر به شنیدن صداهای ماوراء صوتند صداهایی که انسان از شنیدن آن عاجز است .آنها زمانی به آسمانها بالا می رفته اند وصدای فرشتگان و ملائکه را می شنیده اند ولی بعدا خداوند راه نفوذ آنها راه صعود آنها را از طریق وحشت حاصل از شهابهای آسمانی بسته است[وانا کنا نقعد منها مقاعد للسمع فمن یستمع الان یجد له شهابا رصدا].واین مطلب می رساند که آنها در فضای خارج از زمین تمثل جسمانی پیدا می کنند وگرنه شهاب که جسم مادی است نباید به چیزی که جسم نیست صدمه وارد سازد.یا اینکه بگوییم منظور از شهاب ،غیر از شهاب مصطلح و جسمانی است.
تعلیم وتعلم وخط وزبان وصورت وچهره اجنه :
آنها دانشگاه ومدرسه ندارند زیرا بسیاری از علومی که ما می خوانیم نزد آنها مکشوف است علاوه براین به خیلی از علوم ما نیازی هم ندارند مثلا آنها چه نیازی به علم ریاضی وفیزیک وشیمی وزیست شناسی وبرق و راه وساختمان و غیره....دارند در حالی که این علوم مربوط به عالم ماده است وآنها نه مادی اند ونه با ماده سروکار دارند مگر در علوم معرفتی که در این علوم مثل ماتعلیم وتعلم دارند اما این تعلیم وتعلم به صورت کلاسیک ودانشگاه ومدرسه ومدرک نیست یادگیری آنها خیلی سریعتر از ما انسانهاست رشد وبلوغ آنها هم خیلی سریعتر از ما ست زبان خاص خود را دارند اما ما صدای آنها را نمی شنویم چون تکلم آنها ماوراء صوت است در اینکه آیا آنها نوشتار هم دارند من در این مورد شک دارم بعید است چون نوشتار باید به صورت جسم باشد کاغذ وصفحه می خواهد اگر اجنه نوشتارشان مثل ماست پس می باید این نوشته ها به دست انسانها پیدا می شد واگر جسمانی نیست وبر روی صفحه وکاغذ وجسم نوشته نمی شود پس دیگر نوشتار امکان ندارد آنها زبان خاص خود را دارند اما به زبان انسان هم می توانند تکلم کرده وبا او حرف بزنند بعضی می گویند اجنه هر منطقه فقط به زبان انسا نهای همان منطقه تکلم می کنند ولی این نظریه چندان واقعی به نظر نمی رسد وجه قوی این است که بگوییم اگر آنها می توانند به زبان انسان سخن گویند به خاطر آن است که جن می تواند ذهن ما را بخواند و حتی آنرا به عنوان ابزارخود به کار گیرند بنابراین وقتی جن به جای ذهن ما قرار گیرد مسلما اگر در عمرش مثلا فارسی هم نشنیده باشد می تواند مثل بلبل فارسی حرف بزند ما انسانها هم اگر بتوانیم ذهن دیگران را ابزار قرار دهیم و آن را دراختیار خود گیریم می توانیم به همه اطلاعات موجود در آن دسترسی پیدا کرده واز آن به نفع خود استفاده کنیم وحتی اگر مثلا او یک هنرمند باشد ما همان هنر او را مانند خودش دقیقا استاد می شویم البته تا زمانی که در ذهن او نفوذ داریم این تصرف ونفوذ در ذهن می تواند به گونه ای باشد که طرف خود از این مسئله بی خبر بماند
صورت آنها مطابق با درجه ایمان وعمل آنهاست یعنی کفارشان موجوداتی زشت ومومنینشان زیباترند این ایده را بعضی ها دارند ومن هم قبول دارم زیرا عالم نفس حجاب عالم جسم راندارد بنابراین باطن ها مکشوف است همان چیزی که ما آن را چهره برزخی می نامیم اما این صورت صورت ابتدایی واصیل جنیان است در عین حال آنها می توانند به هر صورتی که خود بخواهند در آیند (غیر از صورت نبی وامام معصوم)آنها مثل ما انسانها به نژادها وطوایف مختلف تقسیم می شوند که استاد اوسعی تا حدود 170 طایفه از آنها را به وسیله علم اوفاق (که شاخه ای از علوم غریبه است) کشف ونام آنها را ضبط نموده است
وسوسه وتله پاتی:
آنها می توانند در وجود ما وسوسه ایجاد کنند بدون اینکه ما بدانیم منشا این وسوسه جن است ولی نمی توانند اختیار را از ماسلب کنند مگر آنکه ما را به تسخیر خود در آورند واین وسوسه هم می تواند بر انجام کار خوب باشد وهم کار بد اما آنها بی جهت این کار را نمی کنند البته کسانی که عامل طلسم هستند وجن در تسخیر خود دارند می توانند جن را برای ایجاد وسوسه درعشق یا تنفریا غیره به کار گیرند مثلا کسی را عاشق دیگری کرده یا از او جدا کنند ، جنی که در تسخیر است اختیاری از خود برای نافرمانی از انسان ندارد لکن گناه کار او بر عهده تسخیر کننده است
البته طایفه شیاطین مدام کارشان وسوسه انسان بر امور شر است شیاطین طایفه ای از جنیانند که کافر ترین وموذی ترین آنهایند بعضی می گویند عمر شیاطین ابدی است اما من دلیلی براین حرف نمی بینم بلکه ظاهر این است که فقط عمر ابلیس رجیم ابدی است آن هم نه ابدی بلکه تا وقت معلومی که خدا در قرآن متذکر شده است
محل زندگی اجنه:
آنها هر جا زندگی می کنند دردرون شکافهای زمین تا نوک کوهها وحتی روی هوا هم راه می روند
گفته می شود جن بیشتر در حمامها وسردابها زندگی می کند این گونه نیست جن همه جا هست حال اینکه یک آقایی در حمام یا سرداب جن دیده دلیل بر این نمی شود که محل زندگی آنها اینجاهاست معمولا جن زمانی خود را به انسان نشان می دهد یا با او رابطه ایجاد می کند که انسان تنها باشد برای همین است که در این مکانها که انسان تنها می رود بیشتر از جاههای دیگر جن می بیندآنها سعی می کنند از انسانها ومحل زندگی آنها فاصله گیرند ولی اگر هم کنار ما زندگی کنند هیچ تداخل ومزاحمتی نه ما برای آنها خواهیم داشت ونه آنها برای ما. شاید در خانه ما عده زیادی از جنیان زندگی می کنند در حالی که از وجود آنها کاملا بی خبریم همان طور که امواج همیشه بغل گوش ما هستند وما از وجود آنها بی خبریم اجنه هم همین گونه اند البته آنها وابسته به مکان وجسم نیستند این که مثلا جنی در خانه ما باشد نه این است که او نیاز به خانه ومکان جسمانی دارد بلکه این صرفا از دید ماست
نقل و بر داشت؛اکیداً ممنوع
دانستنیهایی از جن
کربلا؛ بزرگترین تراژدی تاریخ:
آنجا که خدا وند ،خلاق و مصوّراست کسی پیشتازتر از او در تصور وترسیم نیست .عاشورا داستانی است که نویسنده آن خدا وکارگردان آن حسین(ع) ونقش آفرینان آن بهترین وبر گزیده ترینند چه نیکونویسنده ای وچه نیکوکارگردانی وچه نیک نقش آفرینانی.بنابراین اگرهمه قصه پردازان جمع وهمه قلمها یک قلم گردند نخواهند توانست که تراژدی مانند عاشورا خلق کنند .
کربلا عصاره تاریخ بشر است وآنچه در کل تاریخ گذشته ، یکجا در کربلا جمع آمده است کربلا قلب تاریخ است که تمام رگ ها و شریانها وخونها از آن سرچشمه گرفته وبدان نیز ختم می شوند بی تپش این قلب ،تاریخ مجسمه ای ساکن وراکد و دوّار بی سوو هدف است همه تاریخ با کربلا تاریخ شده ومفهوم می گیرد.
کربلا ترجمان هر مفهوم سربسته ذهن وروح بشر است.
کربلا وحدت در عین تکثر وتکثر در عین وحدت است.
کربلا حد وحصر زمان ومکان را در نوردیده و بر همه چیز سایه وسیطره افکنده . حق حسین وکربلای او بر مردم به وسعت همه تاریخ وامتدادهمه اشک هاست درس عاشورا درس مقطعی نیست وحقیقت کربلا حقیقت فرا مکانی وزمانی است ودر معارف آن نهایتی متصور نیست.
این راه را نهایت صورت کجا توان بست؛ کش صد هزار منزل بیش است در بدایت.
کربلا اکسیری است که جان مرده را زنده و مس وجود را زر می کند .سیاه پوش کربلا گویا احرام طواف بسته و خویشتن را مخاطب ندای "انک باالواد المقدس" می بیند. در این وادی همه صاحب خانه وصاحب عزایند و کسی مرئوس وتابع یا تماشاگر نیست.
در طول تاریخ لشکریان وسپاهیان بسیاری بوده اند که درمقابل جبهه ظلم ایستاده و جان در این راه نهاده اند [ وكاين من نبي قاتل معه ربيون كثير فما وهنوا لما اصابهم في سبيل الله وما ضعفوا وما استكانوا]اما راز ماندگاری واشتهار حسین ویاران او در عمق و گستره صفاتی است که هیچ کس را یارای رسیدن به آن نیست پس درک واقع وکنه حقیقت کربلا برای هر کس میسر نبوده و این حقیقت سترگ جز برای انسان کامل قابل درک نیست . ما که از تشنگی وگرسنگی در گرمای سوزان تموز، داغ فقد یاران وجگر گوشگان؛ رنج تازیانه ،اسارت ، غربت وتنهایی ودرد بی وفایی وبالاتر از همه، درد پاکی و عدالت وعقل ودانایی در دنیای ناپاکی وظلم وجهل، محنت ورنجی نکشیده ایم جزنظّاره گری چه در چنته حس ودرک خواهیم داشت.
شب تاریک وبیم موج وگردابی چنین هائل؛ کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها.
کربلایی که زینب در تلاطم آن ،راه شصت ساله پیری را چند روزه طی می کند وسیل اشک سید ساجدین پیوسته آمیخته با قوت اوست تا آن زمان که به دیدار حق می شتابد .
رنج ما را که توان برد به یک گوشه چشم ؛ شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی.
بر این اساس شیعه خود را برمشایعت هر چه بیشتر با حال وروز کربلائیان ممارست داده و همان گونه که از شادی خاندان عصمت بهره می برد خود را هماره درغم ایشان شریک ساخته وبا سرشک غم ولباس ماتم مرهم گزار درد و تسلی بخش خاطر ایشان می شود خاصه که مادرصاحب عزا، چون فاطمه و فرزند صاحب عزا چون مهدی وجگر گوشه مقتول این مادر ،کسی چون حسین باشد .به جاست که شیعه حتی با امساک از لذائذ وترک معیشت و کسب به حقیقت ودرک بالاتری از این حال و روز رسیده وبا اشک وناله ،پیام رسان عاشورای حسین وپاسخ دهنده به ندای "هل من ناصر ینصرنی" او باشد .حق مظلومیت حسین و غربت زینب بالاتر از همه اشکهایی است که تا قیامت ریخته می شود هر چند امام محتاج اشک ما نیست بلکه ما محتاج عشق اوییم .عاشق و محب ، حرمت این ماه را به پاس نعمت حب حسین(ع)نگه می دارد خنده وشادی خود را قطع واز هر عملی که حرمت حریم محرم را می شکند پرهیز می کند والبته این احترام عاشق از سوی معشوق بی جواب نخواهد ماند.
عاشورا میدان رقابت عاشقی است و هر کس سعی بر آن دارد که خود را حسینی تر ونزدیک تر به معشوق نشان دهد وبرای نیل به این هدف از هیچ حربه ای فرو گذار نیست. حسین جادوگری است که انسانها رابدون نیاز به دعوت درمحفل عشق خود گرد هم آورد ه و جمعیت متفرق و گریزان از یکدگر را درعشق خود به نقطه مشترک وتفاهم رسانده است .جماعت ،بزرگترین ترس و مهمترین مانع برای جبهه ظلم وجهل است . سلاح اجتماع حربه ایست که حسین(ع)هر ساله با آن لرزه بر اندام سر لشکران جهل وظلم می افکند پس رسالت امام هنوزباقی است واو همچنان در حال خلق حماسه است .عاشورا ی هر سال تکرار همان عاشورای 61 هجری است یعنی بیدارباش بر خفتگان ولرزه انداختن بر اندام سادات و کبراء جهل و ظلم. البته کربلا به یکباره ویک شبه در ذهن بشر ومتن جامعه تغییر و دگرگونی ایجاد نکرد کربلای 61 هجری فقط استارت و آغاز بود ونه آغاز وانجام؛به گونه ای که هر چه از عاشورا دورتر می شویم بانگ و طنین آن بیشتر احساس می شود مانند موجی که هر چه از نقطه شکل گیری خود دورتر می شود بزرگتر وعظیم تر می گردد.
کربلا نماد عطش وحرکت است عطش کربلا زنده کننده عطش روح ویاد آور نیاز وفقر درون انسان است وتا عطش ونیاز زنده نگردد کسی به جستجوی آب نمی رود .حسین تشنه آب وما تشنه اوییم .حسین دریایی است تشنه بر لب فرات وما خشکیده لبان تشنه ایم بر لب دریای او.
کربلا صحنه ظهور ولایات معنوی است و این صحنه هر زاویه که مورد نظر و توجه قرار گیرد چیز نو وتازه ای در آن کشف خواهد شد اسرار آن پیچیده و معارف آن برای اهل خرد و تفکر پایان ناپذیر است .
"بفکن بر صف رندان نظری بهتر از این؛بر در میکده می کن گذری بهتر از این"
عاشورا مدرسه ای است که برای هر نوع انسان با هر نوع استعداد وتفکر، درس ومشق خاص دارد برای جوینده عقل ،بهترین درس عقلانیت ؛برای طالب عرفان، بهترین درس معرفت؛برای اهل عشق ،بهترین درس عاشقی ؛برای اهل هنر، بهترین خاستگاه احساس والهام ؛ برای اهل عمل ،بهترین درس مجاهدت؛ برای گمگشتگان ، بهترین درس هدایت ؛برای اندیشمند ،بهترین درس اندیشه ؛ برای محقق ،بهترین منبع تحقیق؛ برای مفسر، بهترین درس تفسیر ؛برای اهل عزم ،بهترین نقطه عزیمت ؛برای تشنگان،بهترین آبشخور؛برای باده نوشان عشق ،بهترین میخانه وبرای اسیران تعلق بهترین درس آزادگی است .کربلا شعله ایست که هر چه از آن بر گیرند همچنان فروزان است ونوری است که تا امتداد ابدیت فضای هستی را در می نوردد [یکاد زیتها یضیء ولو لم تمسسه نار].عاشورا سر چشمه ومبدا و جوهر قائم به ذات است واز چیزی جز درون خود سر چشمه و نشات نمی گیرد اصحاب کربلا خود مقیاس درجه ومیزانند وبا چیزی مورد سنجش واقع نشده واین داستان وحماسه نسخه برداری و تقلید از هیچ نمونه ای نیست .ایشان مصداق "لهم درجات عندالله "نیستند بلکه "هم درجات عندالله"اند.
کربلا جنگ ونبرد نیست جنگ، قالب وظرف است مظروف، حسن وکمال وجمال و عشق محض است که در قالب این حادثه به ترسیم وجلوه آمده است کربلا انرژی عظیمی است که قابل حبس شدن درزمان ومکان نیست وانفجاری است که وسعت صدا وبانگ آن به گستره بی نهایت است .بنابراین کربلا یک زمان ومکان نیست همان گونه که کعبه نماد وجلوه است کربلا نیز یک نماد است و همان گونه که خداوند فرا از مکان وزمان است کربلا نیز فراتر از بعد زمان ومکان بوده ودر شریان های عالم، همیشه وهر زمان جاری است کربلا افول ناپذیر است ومانند آتشی است که هر چه از آن شعله بر گیرند خاموش نمی شود چون تقابل حق وباطل پایان ناپذیر است وچون ارزشها وحسنها افول ناپذیرند وچون کربلا وجه خداست ووجه ،ماندنی است [ کل شی هالک الا وجهه]. کربلا وآنچه اندرون آن است همان است که هر انسان در درون خود جسته وآن را گمشده خویش و مصداق " ذلک ما کنا نبغ" می بیند پس انسان دلباخته کربلا ست چون کربلا همان حقیقت گمگشته او ومطابق بیرونی جمال وکمال درون است عاشورا هر ساله این غبار را کنار زده ودر واقع انسان بیش از آنکه به کربلا برسد به حقیقت و معشوق گمشده خویش دست می یابد .
عاشورا بزرگترین معامله وعشقبازی ممکن وقابل تصور انسان با خداست .مقدار دارایی تقدیم شده ملاک نیست مهم این است که آنچه تقدیم شده همه داراییهای حسین بوده است پس خداوند نیز در مقام جبران، همه هستی و داراییهای خویش را به پای او ریخته و پادشاهی کل عالم را به او بخشیده است امام در این معامله چیزی برای خویش بر نمی دارد خداوند نیز در مقابل ،چیزی را از او در یغ نمی کند حسین جان ومال و بنون و عشق و هستی و آبرو را به سوی خدا روانه می کند وخدا نیز محبت و عشق بشریت را به سوی او گسیل می دارد [فاستبشروا ببیعکم الذی بایعتم به وذلک هوالفوز العظیم].
مردان خدا پرده پندار دریدند؛یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند
هر دست که دادند از آن دست گرفتند؛هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند.
حسین کشته عشق خداست و مصداق این حدیث قدسی است که:«من طلبنی وجدنی ومن وجدنی احبّنی ومن احبنی عشقنی ومن عشقنی عشقته ومن عشقته قتلته ومن قتلته فعلی دیته ومن علی دیته فانا دیته:کسی که مرا بجوید می یابد وآنکه مرا بیابد محب من خواهد شدو آنکه محب من شود عاشقم خواهد شد وکسی که عاشقم شود عاشقش خواهد شد وکسی که من عاشقش شوم (از شدت عشق) او را خواهم کشت وکسی که من او را بکشم دیه اش بر عهده من است وکسی که دیه اش با من است من خود ، دیه او خواهم بود. »
کربلای حسین زیباترین نماد، دل انگیز ترین تصویر ،هارمونی ترین آهنگ ،وجیه ترین چهره و دل نشین ترین شعر است. جمله " ما رایت الا جمیلا"ی زینب شاهد این مدعاست که علی رغم مصیبت عظمای کربلا ،درون وحقیقت را نیز نظاره گر است و اشک وماتم ،او را از توجه به بعد عرفانی وزیبای کربلا غافل نمی کند چرا زینب چنین نگوید در حالی که در کربلا جز آنچه باید باشد نبود مگر زیبایی غیر از تناسب وهارمونی است واگر این است پس هر آنچه می بینیم همه در جای خود قرار گرفته اند مگر وفا و ایثار ، زیبا و جوانمردی ورشادت دل انگیز و زیر بار ذلت نرفتن دلنشین نیست ؟مگر اطاعت وعشق وپاکی وعبادت وعصمت وغیرت و حمیت آنچه نیست که باید باشد ؟ مگر صدها میلیون محب وهواخواه حسین حبشان به امام و مرام او دلیلی غیر از همین زیبایی و جمال و حسن دل انگیز دارد؟
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت؛آری باتفاق جهان می توان گرفت.
هر عاشقی ،معشوق را می بیند وعاشق می شود ولی حسین (ع)را ندیده عاشق می شوند . نهایت زور وبازوی حسن لیلی می تواند یک نفر را مجنون کرده و به کام عشق خود بکشد ولی حسین عالمی را به کام عشق خود کشانده است چنانکه با رفتن محرم ،چنان غبار تنهایی و فراق و اندوه بردل عاشقان می نشیند که گویا یعقوبی از یوسف خویش جدا می شود.حسین جادوگر عشق است وکربلایش مغناطیسی است که هیچ کس از آن نمی گذرد الا آن که در آن جذب وگرفتار می گردد. بخیلی که مال خویش را برای خود به زحمت خرج می کند برای حسین ع همه را یکجا می دهد وآن که در سوگ پدر دو قطره اشک بیش نمی ریزد در سوگ حسین جامه می دراند وآن که ریز بین وقت خویش است عمر خود رابا رغبت واختیار تام صرف حسین می کند.
"دل به رغبت می سپارد جان به چشم مست یار/ گرچه هوشیاران ندادند اختیار خود به کس"
حق حسین ومظلومیت او با اشکها وسیاه پوشیدنهای دو روزه وده روزه ادا نمی گردد مگر آنکه هر روز عاشورا باشد وهر زمین کرب وبلا .انسانها نسل بعد از نسل می آیند ودین عشق واشک را بر حسین ادا کرده وجای خود را به دیگری می دهند ودر این راه نه تنها منتی بر حسین(ع)ندارند بلکه شاکر و منت پذیر نعمت خوان سوگ و محبت اویند .
"اللهم لک الحمد حمد الشاکرین لک علی مصابهم الحمدلله علی عظیم رزیتی...".
انسانها با همه اختلافات وعقاید و سلایق متفاوتی که با یکدیگر دارند در عشق به حسین(ع) و احساس عاشورایی ، متحد و یکرنگ بوده و ودلهایشان آن چنان به هم نزدیک می شود که گویا دراین راه و طریق یک روح واحد می گردند. کسی مثل حسین(ع) نتوانسته چنین انقلاب و یکرنگی و وحدتی را در جامعه به وجود آورد آن هم انقلابی که هر ساله از نو تکرار شود.
راز ماندگاری وکهنه ناپذیری کربلا همان است که زینب فرمود بنابراین صفت زیبا مثل صورت زیبا است که هر چه انسان ببیند سیر نمی شود.
"یک نکته بیش نیست غم عشق و وین عجب ؛ کز هر زبان که می شنوم نا مکرر است "
زیباییهای کربلا آنچنان است که هر چه انسان می خواند ومی شنود سیر نمی گردد وبراستی دست روزگار هر چه بیشتر انسان کامل را به میدان می آورد وفعل وفکر او را آشکار تر می کند راز ورمز وکنه او برای انسان پیچیده تر می شود.
عاشورا نماد حرکت ومبارزه با سکون است این حماسه جاوید که هر ساله میلیونها انسان را به جنبش وحرکت وا می دارد یاد آور اصل حرکت وحماسه خلقت خدایی است که فرمود: "کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت لکی اعرف" . حماسه خلقت از آن جهت بود که خدا شناخته شود وحماسه عاشورا از آن جهت است که عشق شناخته گردد پس حسین (ع)آمد تا عشق شناخته شود واگر او نبود عشق سرگردان و مجهول باقی می ماند.
انسان فراموشکارتر
از آن است که با یک بار یاد آوری وامر ونهی ،متنبه شود آنچنانکه نماز هر
روز تکرار می شود ونیاز به تنفس همیشگی است عاشورا نیزنیاز هر ساعت وهر
روز روح وزیر بنای تفکرهر مسلمان بوده و باید هر سال تکرار شود ونه هر سال
بلکه هر روز وهر ساعت [ کل شهر محرم وکل یوم عاشورا وکل ارض کرب وبلا] ้ زیرا: تقابل حق وباطل همیشگی است و ارزشها
همیشه ارزش بوده ومقطعی نیستند. حق کربلا وخون حسین ادا نمی گردد مگر آنکه هر روز عاشورا وهر زمین کربلا باشد و این نه به معنای گستره زمانی ومکانی ناله وعزاست بلکه به معنای تقابل حق وباطل ورو در رویی صفات حسینی و
یزیدی است که همیشه در هر زمین وزمان و حتی در درون انسان این جنگ و مقابله -البته نه به شدت وعمق واقعی آن- وجود دارد .
خدمتی که حسین (ع)با ایستادگی و خون خود به اسلام و جامعه کرد هیچ کس دیگر نه با خون ،نه با زبان وبیان ونه با قلم نکرده است .کربلا بزرگترین معلم تاریخ است آن هم نه به موعظه ومنبر،بلکه معلم عملی است [کونوا دعاة الناس بغیر السنتکم].حسین در یک روز کار 23 ساله پیامبر(ص) و5 ساله امیر مومنان (ع)را یکجا انجام داد واگر تمام خدمات علمای اسلام در طول هزار وچهارصد سال را روی هم بگذاریم ارزش وخدمت خون حسین به اسلام وکار یک روزه او وزنه بس سنگین تری خواهد بود . معصوم از انجا که در نقطه اعلای اطاعت و وعشق توحیدی وخداشناسی وعرفان وعقل است ارزش یک فعل او می تواند از همه عبادات وعبودیتهای بشری فراتر رود( آن گونه که ضریت امیر مومنان در روز خندق چنین بود"ضربة علی یوم الخندق افضل من عبادة الثقلین" )بنابراین اگر به جای حسین میلیونها انسان غیر معصوم به کربلا می رفتند وکشته می شدند ارزش وتاثیر کارشان به اندازه کارامام نمی بود . اگر به کمیت کار حسین (ع)ویاران او بنگریم بیش از یک روز را پیش رو نمی بینیم اما وقتی به کیفیت فعل و صفات وجودی وی ویاران ایشان نظر بیافکنیم اقیانوس بی انتهایی را می بینیم که نه عرضش پیداست ونه عمقش. چه بسا کسانی که در طول عمر هفتاد ساله خود هزاران ثواب و صالحات انجام می دهند اما هیچ یک عمقشان از یک وجب بیشتر نیست وبعضی در یک ساعت ،اوصافی از خود به نمایش می گذارند که عمق و گستره آن به اندازه هزاران سال نوری است واین عمق عمل وفعل ،محصول عمق ایمان ویقین وعصمت است .هر چه ایمان ویقین وعقل وعرفان بالاتر باشد عمل نیز گران قیمت تر خواهد بود وگاه به حدی می رسد که اگر تا قیامت نیز به نمایش وتوصیف گذاشته شود باز ناکافی ایست .هنوز کسی رکورد شکن فضائل حسین ویاران او نشده تا بتوانیم کربلا را رها کرده وبه دیگری روی آوریم پس وقتی که در عالم یک نور و تشعشع بیش نیست پروانه ها بر گرد چیزی غیر از آن در پرواز و طواف نخواهند بود.
غلام نرگس مست تو تاجدارانند/خراب باده لعل تو هوشیارانند
نه من بر آن گل عارض غزل سرایم وبس/که عندلیب تو از هر طرف هزارانند
گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببین/ که از تطاول زلفت چه بی قرارانند
به زیر موی دوتا چون گذر کنی بنگر/که از یمین ویسارت چه سوگوارانند
خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد/ که بستگان کمند تو رستگارانند
اگر به تاریخ و بدو شروع تصورات وتصدیقات وجودی خود بنگریم ریشه همه آنها رادر اکتساب وحواس پنجگانه خواهیم یافت بنابراین آغاز همه شناخت ها وتصور وتصدیق ها ،مربوط به بعد از تولد ماست ولی معدود حقایقی هستند که شناخت ما از آنها نوعی یاد آوری محسوب می شود و اصل وحقیقت آنها ازلی است .ما به همان اندازه که عمر کرده ایم انساب و پیرامون خویش را می شناسیم ولی بعضی چیزها ست که آشنایی ما با آنها یک پیوند وآشنایی ازلی است وگویا صدها و هزاران سال است که با آن سرو کار داریم که اساس یروز وظهور عشق ریشه درهمین مسئله دارد پس کربلا شناخت نیست بلکه یاد آوری وتذکر است .
عشق من بالب شیرین تو امروزی نیست؛ دیرگاهی است کزین جام هلالی مستم.
تاریخ شناخت ما از نزدیک ترین انساب وعشیره خود به اندازه تاریخ زندگی ماست ولی وقتی به سراغ حسین (ع)و کربلای او می رویم گویا پیوندی ازلی بین خود و او می بینیم ؛حوادث عاشورا در این روز چنان برایمان مانوس وملموس است که گویا خود در کربلا حضور داشته ایم؛ عاشورا را فی الحال در حال وقوع دیده و عبور کاروان حسینی را از کنار شهر و کوی خود حس می کنیم .بنابراین حسین(ع) وکربلا در وجود ما یک حقیقت ازلی وابدی ونسخه پیچیده شده و یک ساختار فطری است و تنها یک شناخت وآگاهی اکتسابی نیست [ ان للحسین محبة ًمکنونةً فی قلوب المومنین لاتبرد ابداً].
خیال روی تو در هر طریق همره ماست ؛ نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست.
همان گونه که خدا حقیقتی فطری است محبت حسین نیز حبی فطری است واین حب تا آنجا با جان ما سرشته شده که حسین(ع) را از پدر ومادر وفرزند به خود نزدیک تر می دانیم واو را چون جان خویش وبلکه نزدیکتر از جان وحبل الورید دانسته و در عزای او چنان می گرییم که در عزای نزدیکان خود شاید آنچنان ضجه نزده واشک نریزیم و سر این امر ،یکی درشدت وعمق محاسن وصفات وجودی حسین است که یاد آورحقیقت " قالوا بلی" هر انسانی است که از آن غافل شده و در آشنایی باحسین (ع)وکربلای او به آن حقیقت گم شده دست می یابد ودیگری در اتحاد وپیوند ی است که در نظام خلقت اهل بیت و شیعیان آنها وجود دارد واین گفته امام که " لا یذکرنی مومن الابکی" ؛نشان ازیادآوری و خاطره وپیوندی نا خود آگاه دارد که روح ما به طور غریزی به آن حساسیت نشان داده ودر گرداب تلاطم وانقلاب می افتد بدون آنکه آن را در این مسیر پرورش خاصی داده باشیم.
می خور که عاشقی نه به کسب است واختیار؛ کاین موهبت رسید زمیراث فطرتم.
بر این اساس ،حقیقیت"حسین منی وانا من حسین" نه تنها زمزمه رسول، بلکه حس عینی همه شیعیان وزمزمه درونی همه آنهاست.
سر ازلی بودن این حب در چیست؟
روزی مفضل از امام صادق علیه السلام سوال نمود که شما قبل از خلقت آسمانها وزمین کجا بوده اید امام فرمود:کنا أنوارا نسبح الله تعالى ونقدسه حتى خلق الله الملائکة فقال لهم الله عز وجل: سبحوا. فقالت: أی ربنا لا علم لنا، فقال لنا: سبحوا فسبحنا فسبحت الملائکة بتسبیحنا، ألا إنا خلقنا أنوارا وخلقت شیعتنا من شعاع ذلک النور فلذلک سمیت شیعة، فإذا کان یوم القیامة التحقت السفلى بالعلیا، ....
ما نوری بودیم که خدا را تسبیح و تقدیس می کردیم تا اینکه خداوند ملائکه را آفرید و به آنها نیز فرمان تسبیح داد ولی آنها گفتند که ما نمی دانیم، آنجا بود که به دستور خدا، ملائکه از ما تسبیح را آموختند. باید بدانی که ما به صورت انواری خلق شدیم و پیروان ما از شعاع آن نور آفریده شدهاند و به همین خاطر است که آنان شیعه نامیده شدهاند وزمانی که قیامت فرا رسد سافل به عالی (وشعاع به نور) می رسد (همان گونه که قطره بعد از بخار شدن وتبدیل به ابر دوباره به زمین بر می گردد وبه جویبار پیوسته وباز به دریا متصل می شود)"بحار الانوار ج 26 ص349".
حسین از آن همه بشریت است:
حسین، محبوب همه بشریت بوده ومحبت وارادت نسبت به او منحصر در مومنین نیست کربلای حسین چنان گدازش وجذبه ای دارد که کسی را یارای آن نیست که بر آن گذر کند وبی اختیارمحبت وارادت اورا در دل نگیرد لکن حب او در وجود مومن، فطری ودر وجود دیگران محصول مطالعه است.امیر مومنان متعلق به مومنین ورسول اسلام متعلق به مومن و مسلمان است اما حسین متعلق به همه بشریت است.
ممکن است منافق و کافر به حقانیت امیر مومنان معترف باشد اما عاشق ومحب او نخواهد بود.محبت امیر مونان محبتی اجتهادی است [ لا یحبک الا مومن ] یعنی انسان باید مراتب معرفتش را نسبت به او بالا ببرد تا محب شود ولی حب حسین (ع)حبی عام وگسترده بوده وخاص مومن ومسلمان نیست .هر که روح او هم سنخ با آزادگی و ظلم گریزی و جهل ستیزی باشد وحسین را در این مسیر بشناسد قطعا محب ودلبسته او خواهد شد واو را به عنوان سرور ومراد خویش بر می گزیند.
مهاتما گاندی رهبر استقلال هند :
من زندگی امام حسین، آن شهید بزرگ اسلام را به دقّت خواندهام و توجّه
کافی به صفحات کربلا کردهام بر من روشن شده است که اگر هندوستان بخواهد
یک کشور پیروز گردد، باید از امام حسین پیروی کند.
واشنگتن ایرونیگ (تاریخنگار امریکایی):
در زیر آفتاب سوزان سرزمین خشک و در روی ریگهای تفتیده عراق، روح حسین
فنا ناپذیر است. ای پهلوان و ای نمونه شجاعت و ای شهسوار من، ای حسین.
ل. م. بوید : در طول قرون، افراد بشر همیشه جرات و پردلی، عظمت روح و بزرگی قلب و شهامت روانی را دوست داشتهاند و به خاطر همینهاست که آزادی و عدالت هرگز به نیروی ظلم و فساد تسلیم نمیشودو من مسرورم که با کسانی که این فداکاری عظیم را از جان و دل ثنا میگویند، شرکت کردهام، هر چند که هزار وسیصد سال از آن تاریخ گذشته است.
عاشورا ؛ روز قدر اسلام :
در اسلام ،دوزمان ثقیل وجود دارد که درک کنه آنها نیاز به جهد وتفکر و مراقبه
دارد یکی شب قدر ودیگری روزعاشورا .این دو زمان ،اوج بیداری فکری ومعنوی مومن واوج بهانه الهی برای بخشش وشفاعت انسانهاست .
قدر
وعاشورا بهترین بهانه ودام برای کشش انسان به سوی جمال وجلال وکمال حقیقی
اند در این دو زمان ،انسان را کار و زحمت چندانی نیست بلکه جذبه ورحمت وتفکر و کرامت
و حقیقت ،خود به انسان نزدیک شده و وجود او را در بر می گیرد.شرط ورود در این
جذب وکشش، داراییهای والا وسنگین نیست بلکه حداقل آن، احساس واصل حضور است که با لباس سیاه پوشیدنی یا تباکی نمودنی حاصل می شود .آنجا که انسان برای سیر به سوی خدا وحقیقت، پیش قدم نمی گردد
وزمان را به تاخیر می افکند خداوند خود با هر بهانه ولو گریز ناپذیرترین آن،
انسان را در دام خویش گرفتار می کند. داستان کربلا به گونه ای ترسیم شده که
کسی را یارای آن نباشد که از کنار آن بگذرد و در جاذبه قوی آن جذب و گرفتار نگردد؛
گرفتار شدن همان ومستحق کرامت گشتن همان . کربلا
خلق شده تا انسان مخاطب" اثاقلتم الی الارض" که از خطاب عقل و وحی به خود نمی
آید از طریق احساس و حب ، جذب در دایره حقیقت شود .کربلا بهترین
دام خدا برای کشش انسان به سوی خویش است .
کسی نیست که وارد در حریم کربلا شود و دست خالی باز گردد .کربلا آبشخوری است که
هر کس به وسع وظرفیت خود از آن بهره می برد آن کس که اهل حب و احساس است به ثواب وشفاعت می رسد و آن کس که ظرفیت بالاتر دارد کمالات
وارزشها ومعارف عمیق تر کسب می کند بنابراین ،کربلا برای بعضی مصباح هدی وبرای بعضی
سفینه نجات است. کربلا همچون قرآن است که بهره قرائت آن برای عامی اجر و ثواب است و برای خواص ،معارف وکمالات والا . ظاهر قرآن، بیانی وگفتنی وباطن آن رسیدنی ودیدنی است کربلا نیز ظاهر وباطن دارد ظاهرش شنیدنی وگفتنی است وباطنش رسیدنی ؛مثلا درک کنه و باطن "کل یوم عاشورا وکل ارض کرب وبلا " امری است مخصوص اهل بصیرت و معرفت ؛ یعنی تنها ایشان می توانند که حقیقت
وگستره زمانی ومکانی کربلا رابر تمام وجود به چشم دل ببینند وبین درک ظاهر و تفسیر عینی این جمله ، فاصله وفرق بسیاراست.ظاهر کربلا حب واحساس واشک وماتم
،وباطن آن مجاهدت ،عقلانیت ،عرفان وعشق است. احساس ،وسیله رسیدن به عقلانیت
وعرفان است کسی که در وادی احساس بماند ثواب می بیند اما به کمال نمی رسد
کسی که از وادی احساس وحب به عرفان وعشق برسد هم به ثواب رسیده وهم به
کمال .
گفته
شده است آن کس که در شب قدر بخشیده نشود باید
به انتظار روز عرفه بنشیند ولی باید پرسید که اگر در عرفه بخشیده نشود تکلیف او چه خواهد بود ؟ شکی نیست که اگر بخواهیم از روز دیگری نام ببریم آن ،روز عاشوراست زیرا که وجود قدر نیز مدیون وجود حسین و خون اوست و کار قدر نیز بی وجود ابزار و وسیله، لنگ و معطل است. از جمله اعمال شب قدر ،زیارت امام حسین است بدین معنی که حب وتوسل به امام (ع)بالاتر از همه وسیله ها وابزار برای بخشش
انسان است .
کربلا
بهشتی است که ابوابش به اندازه شهدای آن است هر شهید یک باب ورودی این بهشت است وفرق نمی کند از کدام باب
وارد شویم انسانهای کربلا متنوعند از کودک تا نوجوان و جوان و میانسال و پیر در این صحنه حضور دارند تا هر کس هر کدام را که مایل است برای
ورود انتخاب کند یکی دامان عباس را می گیرد دیگری دامان علی اکبر را ؛یکی با علی
اصغر مانوس می شود دیگری با حبیب بن مظاهر .معصومین(ع) پل رسیدن وباب ورود به خدایند و اصحاب کربلا دروازه و پل وصول انسانها به امام ونبی اند.
یاد حسین ؛آسان کننده صعوبت وختم کننده تردید :
خون حسین هر
خونی را درکنار خود کمرنگ ، تشنگی او تحمل هر تشنگی را آسان ،وماتم او تحمل هر ماتم را سهل می کند آنکه باید خون بدهد وآنکه باید در راه حق سختی بیند وآنکه ماتم بر او وارد می شود چون بخواهد زبان به شکوه
یا منت بگشاید با یاد حسین (ع) زبان فرو بسته وشرمسار می گردد . همه
مصیبت ها وسختی ها وماتم ها باید به کربلای حسین ختم شوند تا هم تحملشان آسان
گردد وهم حق معرفت را ادا کرده باشیم .
شیعتی مهما شربتم ماء عذب فاذکرونی؛ او سمعتم بشهید او غریب فاندبونی.
اجر وعظمتی که خداوند درقبال جانبازی حسین تقدیم او کرده دیگران را نیز به میدان سبقت سوق داده ودل آنان را به آیه:«ذلک بانهم لا یصیبهم ظما ولا نصب ولا مخمصة فی سبیل الله ولا یطوون موطئا یغیظ الکفار ولا ینالون من عدو نیلا الا کتب لهم به عمل صالح ان الله لا یضیع اجر المحسنین»مانوس و ویقینشان را در راه حق مضاعف نموده است.حسین آمده تا خصلت ترس و دو رنگی و روبه صفتی را از میان برداشته و سمت و سوی دلها وشمشیرها را همخوان با یکدیگر سازد .
آنکه می خواهد از حق عقب بنشیند یادحسین او را به جلو می راند.حسین بن بست های غیرت وجرات وهمت و شجاعت را برروی انسان گشود قلبهای یخ زده رانه تنها آب کرد بلکه به جوشش در آورد وبه خواب زمستانی طویل انسان پایان داد .راز قربانی شدن بهترین انسان در این مسیرآن است که دیگران خود را در جنب او خس وخاشاکی بیش ندیده وخون خود را رنگین تر از خون او ندانند وآنجا که تردید ووسوسه در گذشتن از جان ومال ونان وآب وآبرو دارند یاد حسین وتصویر خون سرخ او عرق شرم بر جبینشان نشانده وبه این تردید ووسوسه پایان دهد حسین آمده تا بفهماند که اهداف و ارزشها بی رنج و عذاب حاصل و محقق نمی شوند و چشم دوختن بر "غیر ذات الشوکة" کمال وارزشی نصیب انسان نمی کند.حسین پیش قدم می شود تا صف شکن تردید و تمام کننده حجت وباز کننده راه پر مانع بشریت شود و راه عذری بر کسی باقی نگذارد حسین آمده تا این خصلت وعادت بد بشر یعنی " جعل فتنه الناس کعذاب الله" را تغییر دهد وبه دنبال حسین زینب آمده تا با صبر خود مردان بی صبر تاریخ را شرمنده کرده و عادت " اذا مسه الشر جزوعا" را از میان بردارد زینب به حق ،در کشیده ترین وصبورترین بشر تاریخ است وصبر او قله ای ست که هنوز کسی به درک وفتح آن نائل نشده است فراموش نکنیم که زینب یک زن است واین به صبر او عظمت و ارزش مضاعف می دهد و براستی که واژه صبور نیز برای او کم است زیرا که صبر نیز از دست زینب به تنگ آمده وشکوه گر شده است [ساصبر حتی یعجز الصبر عن صبری ] .کربلا میدانی است که مانند زینب با یک تیر چند نشان زده اند زینب ،هم حقیقت زن مسلمان را به تصویر کشانده است وهم حقیقت صبر را .هنر او آنجاست که در اوج اضطرار و مصیبت ذره ای اظهار عجز و درماندگی نکرده و کو چکترین خطا و اشتباهی را مرتکب نمی شود . ارزش کار زینب از آن رو در اوج است که صبر او توام با معرفتی بس عمیق و شگرف است و با آن همه ماتم به خود اجازه زانو زدن و فریاد پریشانی وتخلیه بار عظیم مصیبت را در مقابل چشم دشمنان یا فریب خوردگان نمی دهد تا مبادا ارزش کار عظیم کربلائیان با اظهار ضعف ودرماندگی از بین برود.
کربلا مجمع متضادترین قطبها :
در تاریخ، تقابل جبهه حق وباطل بسیار است اما هیچ گاه جبهه های حق با یکدیگر مساوی وجبهه های باطل نیز در یک ردیف نیستند . بعد تقوا وعرفان هیچ سپاهی در تاریخ ،وارادت وعشق هیچ گروهی نسبت به رهبر وهدف ،به اندازه یاران امام حسین نبوده؛ از آن طرف ،رذالت هیچ جببه باطلی نیز در تاریخ به اندازه جبهه باطل در کربلا نبوده ونیست.
اگر
کسی می خواهد بهترین جامعه شناس یا بهترین تاریخ دان یا بهترین عارف یا
قران شناس شود باید کربلا را مطالعه کند چون در کربلا همه تاریخ وهمه
قران وتمام جامعه شناسی وتمام انسان شناسی مندرج است مطالعه کربلا انسان را از مطالعه کل تاریخ بی نیاز می سازد جون همه انواع انسانها
واوصاف خود وبد بشری در آن جمع اند .نه به سعادتمندی
این گروه ونه به شقاوت آن گروه هیچ طیفی در تاریخ پیدا نمی شود. اینان
فقط سعادتمندان یا اشقیای عصری خاص نیستند بلکه
سعادتمندترین
سعادتمندان تاریخ و شقی ترین اشقیای تاریخند که از قضا در یک عصر وزمان
جمع شده ورودر روی یکدیگر قرار گرفته اند هیچ فضیلت وکرامت وحسن و بعد
ارزشی نیست که در کر بلا پیدا نشود وهیچ رذیلت وشقاوتی نیست که
در کربلا یافت نگردد تمام صفات وجودی وعدمی، آن هم به نحو اشد در کربلا جمع
شده اند هیچ واقعه ای در تاریخ برای بشر تفکر بر انگیز تر از واقعه کربلا
نیست انسان در این وادی نه به عمق وکنه جبهه فضیلت ره می برد ونه به کنه
جبهه رذیلت . در کربلا همه نوع انسانی از اسفل السافلین تا اعلی علیین
وجود دارند از
"اولئک کالانعام بل هم اضل" تا " السابقون السابقون" از جاهل متنسک تا
فقیه متهتک ؛از پایداران در ایمان وکفر تا سیاهی لشکرها و"مذبذبین بین ذلک
".از "هم المفلحون" تا اهل "خسران المبین".
کربلا
تقابل همه ایمان دربرابر همه کفر است آن جمله ای که پیامبر دررزم علی بن
ابی طالب درجنگ خندق بیان فرمود که " برز الایمان کله مع
الکفر کله " در عاشورا نیز همین تقابل به نحو وسیع تر تحقق یافت
چون کربلا تنها جنگ میان ایمان وکفر نبود بلکه تقابل میان تمام ایمان
وتوحید واخلاص وعقل با تمام کفر وشرک ونفاق وجهل بود علی علیه السلام با
سه گروه نفاق و متظاهر به اسلام یعنی قاسطین ،مارقین وناکثین در سه جبهه جداگانه جنگید اما
حسین(ع) با این سه گروه یک جا جنگ نمود سپاه دشمن هم متشکل از کسانی بود
که قبلا سابقه اسلام وولایت پذیری یا رزم و مجاهدت داشتند - ولی بعد به
علت
کینه یا حب قدرت در مقابل امام قرار گرفتند-هم کسانی که برای حفظ قدرت
وتاج وتخت در مقابل حسین قرار داشتند واو را اصلی ترین رقیب ومزاحم در سر
راه قدرت ومنافع خود می دانستند وهم کسانی که خود را مسلمان ترو هدایت
یافته تر از امام می دانستند وبه خیال خود آمده بودند تا با یک خارجی
وکافر بجنگند همانانی که در ظهر عاشورا امام را ریشخند می کردند که
هر چه دلت می خواهد نماز بخوان که نمازت قبول نیست .
هیچ یک از این گروهها از دایره کفر یا شرک خارج نیستند چون کسی که در مقابل امام قرار می گیرد یا او را نفی می کند یا به حقانیتش معترف است ولی با او می جنگد درصورت اول کافر است ودر صورت دوم مشرک[ من جاحدکم کافر ومن حاربکم مشرک].
بدترین نوع شرک وکفر آن است که مندرج در نفاق باشد که در کربلا این گونه بود. شرک همان حب امارت وحکومت ودنیا وما فیها وشریک قرار دادن این حب وبلکه برتری دادن آن برخداودین وحقیقت است وکفر همان جمله معروف یزید است که : لعبت هاشم بالملک فلا ؛خبر جاء ولا وحیُ نزل.
پس جبهه هایی که پیامبر و امیر مومنان در آن جنگیدند (یعنی جبهه شرک ،کفر ونفاق )حسین(ع) یکجا با آنها جنگ نمود وچون تفکرات جبهه مقابل امام یکی نبود انگیزه ها هم یکی نبود یکی به نیت انتقام وکینه یکی به نیت پست ومقام ؛یکی از ترس حکومت و دیگری به نیت محو اسلام، مقابل امام قرار گرفتند.
اسلام با وحی ونبوت تاسیس وبا کربلا تثبیت گردید .
معارفی از عاشورا
همه بشریت در قتل امام شریکند:
سوال این است که چرا وقوع عاشورا در لوح تقدیر ،مسئله ای حتمی و تخطی ناپذیر و غیر قابل تغییر بوده و راه جایگزینی برای آن نیست ؟
جواب این پرسش را باید در سیرت بشریت جست واو را مقصر دانست نه خدا را .اگر
بشر موجودی خواب زده و فراموشکار نبود واگر با کلام وبیان و موعظه، کار تمام می گشت وبعد از امنیت وآرامش ،چرت وخواب و " اَمنةً نعاساً یغشی"
بر او مستولی نمی گشت خداوند مجبور نمی شد که برای آگاه کردن او و تنبیه وبیداری که دیگر بعد از آن
خوابی در کار نباشد بهترین بنده خویش را در این راه قربانی نماید. مشکل از نوع بشر است که
برای بیداری اش راهی جز ریخته شدن خون حسین ع وجود ندارد. اگر ما نیز شائبه
ای از صفت خواب آلودگی وغفلت وجهالت را داریم که البته داریم پس ما نیز شریک در
قتل حسینیم لیکن یکی رو در رو حسین را می کشد
یکی ،دورادور؛ پس برای زدودن این لکه ننگ از دامان خویش راهی جز این نیست که
هر ساله در محرم او بر سر وسینه زده و تولی و تبری را به تصویر و ترسیم کشیم
تا بلکه این ارادت واشک ،عذر تقصیری به پیشگاه حسین ع وخدای او باشد ونشان
توبه ای برصفت ظلوماً جهولای خویش.پس این نوحه و عزا و ماتم بشر،هم بر مظلومیت وغربت ورزیه عظمای حسین ع وکربلای اوست وهم
بر ظلمی است که اودر حق حسین ع روا داشته است . هر صاحب وجدانی که خود را باعث و شریک در قتل انسان برگزیده و پاکی چون حسین ع
می بیند تا عمر دارد از عذر خواهی وتوبه دست نکشیده وهیچ گاه از اشک
وماتم خود را قانع نمی بیند واین پرچم و زورق اشک ونوحه تا قیامت ،نسل به نسل ، دست به دست شده وبر زمین نخواهد افتاد.
حماسه یا جنگ؟
عاشورا حماسه است نه یک جنگ دفاعی یا ابتدایی ؛وگرنه بر داشتن بیعت و اذن امام به یاران در شب عاشورا برای ترک صحنه، فاقد توجیه خواهد بود . اگر جایی تکلیف الهی بر دوش کسی باشد امام به خود اجازه آن را نمی دهد که در حکم الهی تصرف وتغییر ایجاد کند پس این جنگ از نوع جهاد واجب نیست بلکه حماسه ای است که فقط اهل آن می باید در آن شرکت کنند واینجا مصداق خطاب « لم اذنت لهم حتی یتبین لک الذین صدقوا وتعلم الکاذبین »نیست زیرا بحث امتحان شدن مطرح نبوده بلکه مسئله این است که فقط امتحان شدگان و راسخین باید در کنار امام قرار گیرند کربلا شیعه به معنای حقیقی می خواهد نه فقط مسلمان محب.در این وادی هر کس که رو در روی امام قرار دارد شقی و در زمره اهل دوزخ است ولی این بدان معنا نیست که هر کس در کربلا حضور ندارد جزو اشقیاست زیرا همراهی نیز سعادت ودرجه والا می طلبد. امام در پی گرد آوری سپاه نبوده و در طول مسیر نیز از هر کسی در خواست همراهی نمی کند بعضی را امام ،خود مستقیماً دعوت کرده یا مانند زهیر از پی شان می فرستد با آنکه وی ابتدا از امام کناره گیری نیز می کرد بعضی نیز با آنکه مسلمان ومحبند اما امام درخواستی برای حضور آنان در رکاب خود نمی کند امام به باطن افراد نگریسته وفقط کسانی که شایستگی خلق این حماسه را داشته و صاحب روح ومنش و عبودیت متعالی اند مورد دعوت قرار می دهد و لو اینکه مثل خانواده وهب ،مسیحی مسلک بوده و لباس رزم وجنگ نیز بر تن نکرده باشند.در طول مسیر حرکت امام از مکه به کربلا امام به افراد زیادی بر خورد کردند که برای وی واقعا دل نیز می سوزانده واو را ممانعت می کردند؛ این افراد البته محب اهل بیت بودند اما امام چیزی به ایشان در جهت همراهی گوشزد نکرده و آنان نیز عملا از اندیشه همراهی و پذیرفتن خطردوری می کردند. امام به مقدر الهی پای بند است از آن جهت که تاثیر شهادت او در داشتن بهترین و با وفاترین یاران و آشکار شدن مظلومیت وغربت است .امام به دنبال عاشقان عارفی است که هم از مال و بنون وهم از آبرو و جان بگذرند نه آنکه فقط دوستدار او باشند اما در میدان سختی و جانبازی ،درمانده.کربلا وادی المقدسی است که جز پاکان وبر گزیدگان و هدایت یافتگان نباید در آن قدم بگذارند و جز خون پاکان خونی دیگر نمی تواند احیاء کننده دین باشد.حال اگر امام از شخص نا لایقی مانند عبید الله بن حر جعفی نیز در خواست همراهی می کند برای اعلان این مطلب است که بگوید در این راه نیازمند جان است ونه مال ؛ و کسانی حاضر به بذل جانند که در اوج معرفت و ایمان باشند و بی معرفتان را در این وادی ،راه و جایگاهی نیست [ وما کنت متخذ المضلین عضدا]. از سویی دیگر هر چند که امام درخواست طرماح بن عدی را برای جمع آوری سپاه از قبیله طی رد می کند از آن رو که به دنبال افراد حماسی است ونه عادی ؛ اما از طرف دیگر در خواست حبیب بن مظاهر را برای درخواست از قبیله بنی اسد نا دیده نمی گیرد تا راه انتقاد احتمالی تاریخ را بر خود سد نماید اگر چه حبیب به میان ایشان می رود و گروه قابل توجهی را بسیج می کند اما سرانجام خبر به لشکریان کوفه رسیده و ایشان قبل از رهسپاری به سوی امام، در هم شکسته می شوند و اینجاست که حقیقت "و ما تشاءوون الا ان یشاء الله رب العالمین"تفسیر عملی می یابد.
بنابراین
آنچه امام در طول این مسیر انجام می دهد منطبق بر مقدر الهی است و در
گزینش افراد نیز امام همان می کند که به تقدیر ومصلحت موافق تر است
بنابراین بعضی کسانی که گمان می رود باید از
آنها در خواست یاری شود عملا مورد در خواست قرار نمی گیرند و بر عکس بعضی
در رکاب امام می جنگند که ابتدا گمان به همراه شدن ایشان با امام و رفیع بودن شان ودرجه
و لیاقت آنان نمی رود . دعوت امام
چهره به چهره وتن به تن وگزینشی است نه گروهی وجمعی ؛البته بعضی خود ،به
امام ملحق شدند که آمدن ایشان نیز با دعوت غیبی و گزینش ازلی بوده است و در
مجموع هر که آمدهمان بودکه باید می آمد آمدنی که نه از روی احساس و هیجان و جو گیری بلکه از روی عشق و معرفت
ودرک والا و خواندن خط تا آخر آن است .
اذن امام در شب عاشورا یک تعارف نیست بلکه اذنی حقیقی است
واگر کسی آن شب کربلا را ترک می کرد گناهکار نبود چون امام اذن به گناه
نمی دهد نهایتا ازفوز عظیمی بی بهره می شد در واقع در خواست امام از همراهان این بود که خود را سبک وسنگین کرده وببینند آیا جانباز وحماسی هستند یا خیر؟البته این ترخیص تا قبل از
واقع شدن در نبرد و دیدن مقتل و شنیدن صدای استغاثه امام است که خود فرمود :"فَوَالَّذي نَفْسُ حسين بِيَدِهِ لا يَسْمَعُ واعِيَتَنا أَحَد فَلا يُعِينُنا إِلاّ أکَبَّهُ اللهُ لَوِجْهِهِ في جَهَنَّم:قسم به کسی که جان حسین در دست اوست کسی که فریاد استغاثه وندای مظلومیت
ما رابشنود وما را یاری نکند خدا او را به صورت در آتش در افکند".
در
جنگ ،کمیت وتعداد افراد مهم است اما در در حماسه، کیفیت وارزشها ملاکند ولو
این افراد انگشت شمار باشند بنابراین نه جنگ دفاعی در کار است ونه ابتدایی
؛بلکه شهادت طلب وحماسه گروخلق کننده ارزش نیاز است وکسی می تواند خلق
کننده ارزش باشد که خود جامع تمام ارزشها به نحو مطلوب باشد وگرنه" ذات
نایافته از هستی بخش؛ کی تواند که شود هستی بخش". بنابراین اگر نیک
بنگریم خیلی از یاران امام انسانهای جنگجوودارای سابقه جنگ آوری ورزم
نبودند ولی همه حماسی بودند .محرک انسان به سوی جنگ ،تکلیف ،ولی محرک به
سوی
حماسه ،عشق است خداوند در بحث جنگ ،ملاک کمی در قرآن ارائه می نماید که اگر
انسانهای محکم وصابری باشید بیست نفر شما بر دویست نفر غلبه خواهید کرد.
« ان یکن منکم عشرون صابرون یغلبوا ماتین وان یکن منکم مائة یغلبوا الفا من الذین کفروا....»
این قاعده کمّی در باب جنگ است نه حماسه .در حماسه، هدف پیرزوی معنوی و باطنی است و در این راستا گروهی اندک و قلیل نه بر هزاران نفر که می تواند بر یک حکومت پیروز شود[کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة باذن الله]هر چند که یاران امام در همان بعد جنگ آوری نیز چنان قهرمانانه و با عشق ،انگیزه وهدف می جنگیدند که کسی یارای نبرد تن به تن با ایشان را نداشت هر کس که یک تنه با ایشان وارد جنگ می گردید کشته می شد تا جایی که عمروبن الحجاج ملعون چون این دلاوری ها را دید بر لشکر بانگ زد: که ای مردم احمق آیا می دانید با چه کسانی جنگ می کنید ؟ همانا این جماعت فرسان اهل مصرند واز پستان شجاعت شیر مکیده اند وطالب مرگند احدی یک تنه به مبارزه ایشان نرود که بی درنگ هلاک می شود ؛عمربن سعد ملعون نیز همین رای را پسندید ودستور دادکه کسی از لشکر اجازه ندارد یک تنه به مبارزه ایشان برود . پس گروه اندک اگر متشکل از انسانهای خالص و کامل باشند قطعا قاهر و غالب واقعی خواهند بود چه بکشند یا کشته شوند .در کربلا نسبت سپاه امام به لشکر دشمن یک در سیصد است اما اقتدار،کار آمدی،محبوبیت، خوش نامی ،شهرت و غلبه ایدئولوژیک ،همه از آن همان گروه اندک می باشد بنابراین کربلا مبین پیروزی کیفیت بر کمیت است.
ما ملک عافیت نه به لشکر گرفته ایم؛ ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده ایم.
علاوه بر این وقتی کتاب کربلا را با کل کتابها و سر گذشتها و جمعیتها و لشکرها و گروهها بررسی می کنیم باز می بینیم که دیگران مانند کتاب شعر قطوری اند که ابیات روشن و تاریک و موزون وبی وزن و با معنی وبی معنی و فصیح ونا فصیح آمیخته دارند چنانکه ارزش مطالعه آن آنچنان بالا وحوصله خواندن آن چندان زیاد نیست اما کتاب شعر امام و اصحاب او با اینکه چند صفحه بیش نیست اما همه مصرعها وابیاتش بیت الغزل معرفت و آکنده ازنغز و فصاحت وبلاغت و توازن و شیرینی است به گونه ای که در همین کتاب به ظاهر کم حجم، همه سخنها و حرفها گنجانده شده و انسان از رجوع به هر کتاب و سخن دیگر بی نیاز گشته است .علاوه بر این ،انسانها به سخن و شعری دل می دهند که سراینده، آن را به خون دل و اشک دیده سروده باشد نه در کنج عافیت وبی خبری.
در حماسه، تقابل ارزش وضد ارزش است ولی جنگ تقابل بین نفرات و آلات است .در جنگ نگاهها معطوف شمشیر است ودر حماسه نگاه معطوف به شمشیر زننده. شرکت در جنگ زور وبازو می خواهد وشرکت در حماسه ایمان وعقیده .در جنگ از هر درجه ای شرکت می کنند ولی در حماسه فقط بر گزیدگان وپاکان لیاقت حضور می یابند.
همه کسانی که تا شب
عاشورا به امام ملحق شدند در واقع برترینها و بر گزیدگان عصر و زمان خود بودند وکسی نیز غیر از ایشان لایق حماسه و تامین کننده هدف کربلا و عاشورا نبود در حالی که بعضی ،بعضی یکدیگر را نمی
شناختندو حتی بسیاری از ایشان جزو انسانهای گمنام بودند واین یاد آور شب
ظهور
است که یاران حجت با اراده الهی در مکه جمع می شوند بدون آنکه قبلا خود از
این سرنوشت باخبر باشند وبدون اینکه قبل از آن ، هم مسلکان و همراهان خود
را شناخته
باشند آنان بهترین وبر گزیده ترین و بعضاً گمنام ترین انسانهایند که به
یکباره در کنار یکدیگر قرار گرفته و حماسه مهدوی را در کنار امام خویش بر
پا می نمایند[وهو علی جمعهم اذا یشاء قدیر].
در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم؛ کاینچنین رفته است در عهد ازل تقدیر ما
بنابراین ، ظهور در زمانی واقع خواهد شد که یاران و همراهانی مانند اصحاب عاشورا و با عددی مشخص پیدا شوند .هر که می خواهد بداند که یاران مهدی ع چه کسانی اند باید زندگی وشخصیت یاران امام حسین را مطالعه کند یارانی که نه از روی احساس یا تعصب یا چشمداشت ؛بلکه از روی بینش ومعرفت ناب او را یاری کنند افرادی که جامع تمام کمالات و فضائل اند نه آنکه از جهتی کامل واز جهتی ناقص باشند.
ایستادگی یا قیام ؟
حادثه عاشورا قیام نیست بلکه ایستادگی است. امام بر عدم بیعت ،مصر و در عین حال از جنگ کناره گیر است ولازمه عدم بیعت و زیر بار ذلت نرفتن نیز ،استقبال از جنگ و رو در رویی نظامی یا قیام و لشکر کشی نیست در واقع عدم بیعت با کناره گیری از رویارویی وجنگ منافاتی ندارد.
حرکت امام برای جنگ نبود بلکه این حرکت صرفاً برای اجابت دعوت اهل کوفه انجام گرفت . زمانی که امام بالشکر حر روبرو شد درخطابه ای که ایراد نمود فرمود: " من به سوی شما نیامدم مگر به جهت نامه های پی در پی که برایم نوشتید واکنون اگر بر سر پیمان خود نیستید من از همان راهی که آمده ام بر می گردم" وحتی امام عملا نیز قصد باز گشت وتغییر مسیر راداشت که با ممانعت حر مواجه گردید. در روز عاشورا زمانی که دختر امام مصرانه از پدر می خواهد که که به مدینه باز گردند امام در جواب او می فرماید : "لو ترک القطا لیلا لنام" یعنی اگر پرنده قطا را شبی آزاد بگذارنداو در آشیانه خود می خوابدوآرام می گیرد. این کلام ،کنایتی است مبنی بر اینکه ما در چنگ دشمنی هستیم که اگر ما را آزاد می گذاشت به آشیان خود باز می گشتیم ما را به ایشان کاری نیست بلکه آنها ما را رها نمی کنند .
از جمله دلائل دیگر حرکت امام آن بود که با قتل او در مکه که حتما اتفاق می افتاد حرمت حریم خدا شکسته نگرددواصلا این حرکت در ذهن امام به عنوان قیام اصطلاحی مطرح نبوده است اگر امام در صدد کودتا وقیام علیه طاغوت بود حتما برای تهیه سپاه اقدام جدی به خرج می داد وزنان وکودکان را نیز همراه خود نمی برد بنابراین قیام در اینجا معنا ندارد. بعضی مصرند که برای شرعیت دادن به حکومت اسلامی و عملکرد آن در زمان غیبت و مبارزاتی که به نام اسلام انجام می شود بر مسئله کربلا نام قیام بگذارند در حالی که حادثه عاشورا چیزی غیر از این مقوله است.این افراد سیاسی نه تنها در مورد کربلا بلکه در مورد معصومین دیگر نیز مصرند که کار اصلی یا دائمی آنها مبارزه علیه طاغوت بوده است در حالی که چنین چیزی صحیح نیست.
درست است که سیاست امام کناره گیری از جنگ است اما زمانی که احتمال شهادت و ترور ایشان در مکه جدی می شود به گونه ای عمل می کند که از شهادت خود بهترین استفاده را برای دین و جامعه اسلامی نماید اگر امام در مدینه یا مکه مانده وشهید می شد این شهادت تاثیر چندانی برای اسلام نداشت امام به دنبال آن بود که شهادت او انقلابی بر پا کندکه بانگش درکل تاریخ و زمین وزمان بپیچد وحال که قرار است کشته شود صحنه ای خلق کند که علاوه بر فیض شهادت، اسلام را نیز از مرگ حتمی نجات دهد واین خون به پای درخت اسلام ریخته شود نه روی خاک بی اثر. مَثل امام به کسی می ماند که در وقت مرگ ،اعضای خود را به دیگری هدیه می دهد و در واقع با مرگ او دیگری حیات گرفته و نجات پیدا می کند .هیچ خونی غیر از خون حسین ع برای حیات ونجات اسلام از مرگ ،موثرتر نبود گروه خونی اسلام جز با خون انسان بر گزیده ومعصوم وقدیس سازگاری ندارد و این حقیقت، همواره نصب العین راه وطریق امام است تا آنجا که برای اصلاح دین راهی جز به دعوت طلبیدن شمشیرها علیه خود نمی بیند "ان کان دین محمد لا یستقیم الا بقتلی فیا سیوف خذینی".
از فلسفه های وجودی کربلا به تصویر کشیده شدن حقیقت امامت است .با
حرکت امام، منزلت وجایگاه و حقیقت رفیع امامت عمیقا شناخته شد ؛البته معصومین ،همه جوهره واحد داشته واگر آنان نیز در شرایط امام ع قرار می
گرفتند همان حسین بوده وهمان کربلا را خلق می کردند. اکثر معصومین میدانی برای
به نمایش گذاشتن عظمت امامت خود به صورت دلخواه در دست نداشتند وگرنه ما از حقیقت و کنه امامت
دهها برابر آنچه را که می دانیم مشاهده می نمودیم این میدان
بیشتر برای امیر مومنان وامام سوم و ششم فراهم شد البته هیچ یک از معصومین در برابر حکومت طاغوت منفعل نبوده اند لکن شیوه ها وتاکتیکها فرق می کرده ؛ چون
شرایط مختلف بوده ومصلحت جامعه وحفظ اسلام هر زمان بر محور سیاستی خاص
رقم می خورده است گاه مصالحه بوده و گاه ایستادگی ؛گاهی لب به بیان می گشودند و گاهی سکوت وتقیه می نمودند چون هدف ، تنها مبارزه با ظلم نیست بلکه در وهله اول حفظ
اسلام است واگر سیاستی اشتباه اتخاذ می نمودند حیات اسلام یا امنیت شیعه
به خطر می
افتاد. قیام در جایی بر امام لازم می آید که افراد کافی برای ساقط کردن
حکومت، آن هم نه افراد عادی بلکه خاص واستثنایی ومحکم وپایدار وجود داشته
باشند ودوم اینکه جامعه از حکومت امام استقبال وحمایت کند که چنین شرایطی جز در زمان امیر مونان شکل نگرفت بنابراین شرایط قیام
علیه
ظلم به هیچ وجه در زمان امام حسین وجود نداشت و مسئله کربلا وعدم کوتاه
آمدن امام در برابریزید وترجیح دادن شهادت بر بیعت، ریشه در مسئله ای دیگر
دارد وگرنه معاویه نیز کانون و محور مکر وظلم بود وامام علیه السلام ده سال از عمر شریف خود
را در زمان او سپری کرد بدون اینکه اقدامی به عنوان قیام علیه او انجام دهد
.گاه در جامعه ،ظلم وجود دارد وشاخ وبرگ اسلام مورد حمله است اما ریشه همچنان محفوظ
است در اینجا امام برای اسلام احساس خطر نمی کند وچون دو شرط قبلی نیز
فراهم نیست قیامی صورت نمی دهد ولی گاه اصل اسلام مورد خطر بوده وریشه ،مورد
تهدید است در اینجا امام تقیه را بر خود حرام دانسته و وظیفه خود می داند که به هر نحو ممکن کاری انجام دهد ولو آنکه
نه یاران کافی برای ساقط کردن حکومت داشته باشد نه جامعه ازحرکت او
استقبال کند در اینجا امام اصل حرکت را لازم دانسته ونوع حرکت را با توجه
به شرایط با بهترین تدبیر بر می گزیند شرایط زمان امام حسین علیه السلام
از همین نوع است .مسئله ،ظلم نیست چون هر ظلمی به ریشه واساس اسلام ضربه وارد نمی کند خیلی حکام بوده اند که علی رغم ظلم، در مقابل دین قرار نگرفتند و حتی خدماتی نیز برای اسلام انجام داده اند بلکه مسئله
این است که اولا یزید هدف خود را انهدام اسلام قرار داده وثانیا همان
گونه که در زیارت اربعین بدان اشاره شده هدف امام رویارویی با مسئله جهل
است" و بذل مهجته فیک لیستنقذ عبادک من الجهالة وحیرة الضلالة" که خطر این مسئله برای اسلام از ظلم بالاتر است بنابراین خطر انهدام اسلام فقط در زمان
امام حسین علیه السلام وجود داشت که ریشه آن در دو چیز بود یکی مقابله حکومت
با اصل اسلام ودیگری جهالت وغفلت عمیق جامعه .جهالتی که امام با آن جنگید هم جهالت دینی وعلمی بود وهم جهالت عقلانی. هر
کجا که جهل هست ظلم پذیری
نیزهست هر چه انسانها جاهل تر باشند ظلم پذیرتر خواهند بود. در میان عاقلان وآگاهان
باید تفرقه انداخت تا بتوان حکومت کرد اما در میان جاهلان نیاز به کاری
نیست وحسین از همین می ترسید او سنگ بزرگی را به نام بیداری پیش پای حکومت انداخت و در واقع او مبارزه مستقیم با جهل و مبارزه غیر مستقیم با ظلم دارد
جهل که کنار برود ظلم ستیزی خود در جامعه رشد ونمو می یابد ومردم عملا در برابر آن تسلیم ناپذیر می شوند.
قیام مستقیم امام علیه ظلم نبود بلکه علیه جهالت بود امام درحرکت خود ظلم را ساقط نکرد بلکه جهالت را ساقط نمود اگر صرف وجود ظلم باعث وجوب قیام بود می باید امام در زمان معاویه قیام می کرد. خطر جهل بدتر از ظلم است اسلام ودین آن گونه که با جهل مورد تهدید واقع می شود با ظلم مورد تهدید قرار نمی گیرد قیام علیه ظلم، شرایط واحوال خاصی می طلبد که غالبادر زمان ائمه اطهار فراهم نبود فقط درعصر ظهور است که قیام وحرکت ، هم علیه ظلم خواهد بود وهم علیه جهل، و در نهایت هم ظلم ساقط خواهد شد وهم جهل .
سوال: از یک سو افعال امام نشانه دوری گزینی او از جنگ است واز طرف دیگرلازمه خطر انهدام اسلام وغفلتی که اسلام را به سوی مرگ پیش می برد آن است که امام نباید راه دیگری غیر از رو در رویی با یزید پیش گیرد.
جواب این است که از طرفی امام نمی خواهد در چشم مردم وتاریخ به اشتباه یک فرد ماجراجو وقدرت طلب معرفی شود[انی لا اخرج اشرا و لا بطرا بل لطلب الاصلاح فی امة جدی] او با کناره گیری نشان می دهد که با کسی سر جنگ ندارد بلکه دشمن است که کمر به قتل او بسته است ثانیا امام تنها راه نجات اسلام را در کشته شدن می داند نه کشتن (چون اولا ساقط کردن حکومت ممکن نیست ثانیا تاثیری که از کشته شدن حاصل می شود بیشتر ازکشتن وساقط کردن است) بنابراین حرکت او به جهت سرنگون کردن حکومت نیست بلکه به میدان کشیدن خود و دشمن برای معلوم شدن چهره واقعی حق وباطل است . کشته شدنی که حق و باطل در آن آشکار شود بهتر از کشتن و ساقط کردنی است که حق و باطل همچنان مغشوش باشد.
کربلا تفسیر عملی قرآن:
هدف قران وکربلا رساندن انسان به چهار هدف و مقوله متعالی یعنی عقل ، عرفان ،بندگی و تقوی و عشق است.
همه افراد ی که ذکر یا روانکاوی ایشان در قران آمده در کربلا موجودند .
امام، قرآن ناطق است وزمانی که در وادی عمل وحرکت قرار می گیرد چیزی جز قرآن از او متشعشع نمی شود و البته کربلایی که تفسیر عملی قرآن است نه فقط سرزمین نینواست بلکه همه حوادث ورویدادهای مرتبط و مربوط به آن است از زمان بیعت خواهی یزید تا قیام مختار وآنچه در عصر ظهور مربوط به مسئله عاشوراست همه جزوی از داستان و حقیقت کربلا به حساب می آیند کما اینکه امام علیه السلام و زینب کبری نیز از همان بدو امر، در بطن حوادث و اتفاقات متنوع ،دائم زبان به زمزمه آیات قرآن گشوده دارند وگویا هیچ کجای تاریخ، آیات قرآن به این شفافیت عینیت و تفسیر عملی نمی یابند .
همه صفات وویژگیهای کلی که برای قرآن متصور است در مورد کربلا و عاشورا نیز صدق می کند از جمله اینکه:
هردو نا منسوخ و کهنه نا شدنی اند.
هر دو مصباح هدایت وسفینه نجاتند.
هر دو اتمام حجت بر انسانند.
هردو میزان تشخیص حق وباطل اند .
هر دو برای مومنین بشارت ورحمت وبرای ظالمین مایه خسارتند.
هر دو تبیاناً لکل شی اند.
همان گونه که معارف قرآن پایان ناپذیر است ( لا تفنی عجائبه ولا تنقضی غرائبه) معارف کربلا هم پایان ناپذیر است.
ظاهر هردو انیق ،وباطن هر دو عمیق است.
همان گونه که هیچ چیز با قران برابر نمی شود ( قل لئن اجتمعت الانس والجن علی ان یاتوا بمثل هذا القران لا یاتون بمثله) هیچ حادثه ای با کربلا وهیچ سپاهی با سپاه کربلا برابر نمی گردد وهمان گونه که اگر سوره ای از قرآن را حذف کنیم هیچ بیان دیگری جایگزین این نظام متوازن وهارمونیک ودقیق نمی شود اگر جزوی از حوادث یا وصفی از اوصاف یا فردی از اصحاب کربلا را کنار نهیم مثلی نخواهند داشت که به جای آنها بنشانیم .
در کربلا همه آیات قران ترجمه و تفسیر عملی می شوند همچون :صبر - رضا - توکل - یقین - -جهاد - شهادت - عبادت - توحید - امامت- نبوت - عدالت - قیامت - علم - انذار -بشارت-امتحان- امر به معروف -نهی از منکر- تولی - تبری - توبه -عفو- ایمان -کفر -نفاق - شرک - عقل - جهل - عرفان -عشق -ایمان -بندگی- حق شناسی و .....
وفادارترین وبهترین یاران:
از آنجا که عاشورا بزرگترین حادثه تاریخ وتاریخ سازترین حادثه است هر یک از عبارات و کلماتی نیز که رهبر این حادثه در طول رویدادهای آن بر زبان جاری می کند کلیدی ترین و عمیق ترین سخنان و تاریخی ترین عباراتند آنچنانکه جزء به جزء افعال امام نیز حساب شده و توام با انگیزه و هدف است . اما
م د ر شب عاشورا بعد از تثبیت بیعت یاران با ایشان ،سخنانی
ایراد نمودند که نکته بر جسته آن معرفی اصحاب خویش به عنوان بهترین وبا
وفاترین اصحاب ویاران است یعنی بهترین ووفادارترین یاران نسبت به اصحاب همه اوصیا وپیامبران ورهبران تاریخ از
اولین تا
آخرین.
"و اما بعد انّی لا اعلمُ اصحاباً اوفی ولا خیراً من اصحابی و لا اهل بیتٍ ابرّ و لا اوصل من اهل بیتی..."
عبارت " لا اعلم "بیانی بر خاسته از تعارف یا اغراق نیست بلکه حقیقتاً حاصل سیر و نگرش امام در کل تاریخ ویاوران جبهه های حق
است .عبارت "خیرا"بیانگر شخصیت وکمال عملی و عقلانی
وعرفانی غیر قابل توصیف یاران، سوای مسئله حضور آنها در کربلاست و عبارت"اوفی" بیانگر سیره منحصر به فرد ایشان در معامله و حق گزاری بی نظیر نسبت به مولا وامام الهی است که در هیچ کجای تاریخ نظیر ندارد . کمال عملی ،حاصل کمال فکری
واعتقادی است و هر چه فکر ودین وعقل وعرفان انسان بالاتر باشد
در مرحله عمل نیز رد پای بزرگتری از خود به جای می گذارد این یاران در همه صفات کامل اند نه اینکه مثلا در عقل کامل و در احساس ناقص یا در احساس
کامل و در عقل ناقص یا در تفقه ،کامل و در عرفان ،ناقص یا در عرفان ،کامل در تفقه
،ناقص یا در شجاعت ،کامل و در ادراک ،ناقص یا در ادراک ،کامل و در شجاعت ناقص باشند ایشان بعد از امام درهمه فضائل کامل ترینند و در واقع تنها سپاه تاریخ که
هم رهبر وهم سرباز هر دو در فضائل و اوصاف کامل و بی نقصند سپاه کربلاست.بنابراین
اگر سپاهیان کربلا یک سری مسلمان معمولی بودند وقصه نیز همان قصه می بود
امروز بسیاری نام و عنوان کربلا را نیز نمی دانستند چه رسد به اینکه برای
ایشان سوگواری کنند .
در نگاه اول شاید این جمله امام برای بعضی چندان قابل هضم نباشد و گفته شود که هر کس
دیگر از ما اگر جای این یاران بود تا نفس آخر در کنار
امام جنگیده و جان خویش را با طوع و رغبت نثار می کرد اما مسئله به این سادگی نیست اینکه ما امروز
جزو محبین ابا عبدالله بوده، برای او لباس عزا پوشیده وبر سر وسینه می زنیم دلیل
بر این نمی شود که اگر در زمان او نیز حضور می داشتیم لیاقت
حضور در کربلای او را پیدا می نمودیم یا اگر لیاقت حضور می داشتیم آنگونه که شایسته ومورد انتظار امام بودعمل می نمودیم .در همان زمان نیز بسیاری ،برای امام دل می
سوزاندند واز رفتن او به کوفه نگران بوده واو را ممانعت می نمودند ایشان به
حقانیت او معترف بودند اما در عین حال توفیق ولیاقت کربلایی شدن را نیز نداشتند پس باید دید چه
فرقی بین یاران امام ع با دیگران است.
1- این تصور وخیال که اگر ما نیز در کربلا بودیم مانند یاران حسین عاشقانه جنگیده وکشته می شدیم
بیشتر به این دلیل است که امروز عظمت کار ایشان را درک نموده ایم وتاریخ، نام ایشان را در صفحات زرّین خود به نیکوترین وجه ثبت کرده است بنابراین ندای "
یا لیتنی کنتُ معهم" ما برای این است که محصول وثمره وپاداش کار آنان را می
بینیم ولی هنر این است که انسان در جایی با حق همراهی کند که نمی داند نامی از
او به جا خواهد ماند یا خیر .یاران ابا عبدالله خود نمی دانستندکه نامشان از این بیابان
سوزان و دشت آکنده از غربت و تنهایی فراتر می رود وچون یقین داشتند که همگی کشته خواهند شد پس مخبر و پیام
رسانی برای خود نمی دیدند اما اگر ما جای ایشان بودیم احتمالا برای خلق چنان صحنه ای از جانبازی ،حیف می دانستیم که هیچ تاریخ نگار یا دوربینی برای ثبت و ضبط آن در کار نباشد واین نشان از اوج اخلاص وعشق یاران امام دارد چرا که با دوستی ومحبت معمولی و صرفاً با مقام ودرجه مسلمانی نمی توان چنین حماسه آفرید .بسیاری در عصر امام ،
لایق جنگ بودند اما لایق حماسه نبودند بر این اساس ،تعداد یاران برای امام مهم نبوده بلکه ماهیت ونوع یاران اهمیت داشته است .
2-
امام در شب
عاشورا بیعت خود را از ایشان بر گرفت و بر گرفتن بیعت به معنی این بود که
اگر کسی نیز واقعا صحنه را ترک می کرد گناهکار نبود نهایتا از فیض شهادت
محروم می گشت. یاران امام با اینکه همگی می دانستند که کشته خواهند شد
ولی هیچ یک صحنه را ترک نکردند معمولا سربازان دیگر جبهه ها در عین کارزار
از مرگ نیز دوری می جویند ؛ در واقع کسی به نیت کشته شدن نمی آید بلکه به نیت کشتن و پیروزی رهسپار جنگ می شود.اگر به کسی بگویند که تو حتما کشته می شوی
واو بماند وکشته شود ارزش جهادش بالاتر از کسی است که یقین به کشته شدن خود ندارد . اکثر ما معترفیم که شهادت فیضی عظیم است اما حب دنیا وبقا نیز ان گونه نیست
که به راحتی سایه خود را از سر انسان کوتاه کند خیلی ها به فیض شهادت
آگاهند
اما چون این فیض را به چشم دل ندیده و بدان عارف نشده اند چندان خود را
هم آغوش این سرنوشت نمی کنند حب وتعلقات ووابستگی ها مثل زن وفرزند وحب
بقا نمی گذارد که آنان به آسانی ردای شهادت طلبی بر تن کنند وحداقل بین این دو،
تساوی قائل می شوند عاشورائیان کسانی بودند که بین این دو حب، تساوی قائل
نشده وبا آگاهی کامل کشته شدن را انتخاب نمودند انسان کامل کسی است که هر
زمان او را برای مرگ فرا خوانند آمادگی داشته باشد
نه اینکه در زمانی شیفته
مرگ ودر زمانی مردد در آن باشد یاران امام ،زمانی که از حتمی
بودن شهادت خویش آگاه شدند هیچ یک نه تنها تردید به خود راه ندادند بلکه
عاشقانه شهادت را انتخاب نمودند آنچنانکه به کسی خبر آزاد شدن از زندان را دهند وچون ایشان حضور و ماندن خود را برای
امام مسجل نموده و امام پی به ایمان ویقین بالای آنان برد برای تشویق وپاداش وازدیاد ایمان ویقین ایشان
جایگاهشان رادر بهشت به آنان نمود تا با ازدیاد رتبه یقین، با اجر وکمال
بالاتر به شهادت
رسند [ هو الذی انزل السکینة فی قلوب المومنین لیزدادوا ایماناً مع
ایمانهم] و اینکه گفته شده، ایشان در زیر ضربات شمشیر دردی را حس
نمی نمودند ریشه در همین مسئله عشق وارادت والا دارد چون کسی که در اوج لذت و مستی عشق ویقین است مسلما از رنج جسم بی خبر است آن گونه که امیر مومنان ع در وقت عبادت، بیرون آوردن خار را از پای خویش
حس نکرد. این یاران همه بی استثناء حماسی و گلچین شده های
وادی معرفت وعشق بوده و آمدن ایشان از روی گزینش و با اذن الهی صورت گرفته است و گرنه اگر کسی صرفا جنگجو باشد ونه حماسی ؛با اذن فرمانده ،برای ترک میدان ، به سرعت جان خود را بر داشته و باز می گردد.
نکته مهم در این اذن وبر داشتن بیعت آن است که امام می خواهد تصور استیصال و عدم توان گریز، در ذهن قضاوت کنندگان تاریخ خطور نکند و نشان دهد که یاران او با اختیار ومعرفت کامل راه خود را برگزیدند نه آنکه در مقابل کار واقع شده قرار گیرند ؛در واقع این نمایشی زیبا ست که امام می خواهد عظمت وشهامت و عشق ووفاداری والای اصحاب خود را به رخ تاریخ کشد .
3- معمولا انسان در کنار کسی می جنگد که آن شخص یا
فرمانروا باشد یا انسان امید به این داشته باشد که او به حکومت وقدرت برسد
در جنگی که همه می دانند کشته می شوند وفرمانده آنان نیز نه حاکم جامعه
است ونه به حکومت خواهد رسید درک ودرایت وانگیزه وآرمانی بسیار قوی لازم است تا انسان
بماند و برای آن کشته شود .
4-یاران امام نسبت به وی نه در مقام یک سرباز جنگی ونه در مقام یک ارادتمند و دلباخته ومحب ، بلکه در مرحله وحد فنا بوده اند حتی یک مورد نیز در جایی نقل نشده که ایشان نظری از خود در برابر نظر امام مطرح و یا اینکه اظهار خستگی وتردید کرده باشد آنان به هر قالبی که امام ع می خواسته در آمده و در این سختی و جان فشانی هیچ منتی بر وی نمی گذارند فنای آنان فنی احساسی نیست بلکه فنای عرفانی است و در اوج این فنا هنوز خود را بدهکار حسین ع می بینند ودر لیاقت حضور خود در کنار وی در تردیدند.
چون چشم تو دل می برد از گوشه نشینان/ همراه تو بودن گنه از جانب ما نیست.
بنابراین آن وفاداری ارزشمند است که از روی معرفت باشد و نه احساس. ایشان چون
مومی در دست حسینند ع که به هر سازی که او می زند به رقص در آمده
واختیار وعنان خود را مطلقاً به او سپرده اند.
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت/ کانکه شد کشته او نیک سرانجام افتاد .
در بسیاری از جنگها افراد ،گاه نق هایی می زنند یا آیه یاس می خوانند یا اظهار خستگی کرده و تعیین تلکیف می خواهند یا به هر نحوی منتی گذاشته و یا حتی بعضا مانند اصحاب پیامبر در جنگ احد مرتکب سستی و نافرمانی می شوند یا مانند سربازان جنگ صفین به راحتی فریب ظاهر سازی دشمن را می خورند ولی در این جنگ حتی یک مورد از چنین مسائلی به چشم نمی آید بنابراین چنین مقامی مقام فناست وکسی که در این مقام نباشد ممکن است بماند و جان خود را نیز تقدیم کند اما حداقل منتی در دل ،بر خدا وپیشوای خود می گذارد علاوه بر اینکه این سربازان،سربازان نظام وظیفه نیستند بلکه بسیجیان داوطلبند .در زیارت عاشورا می خوانیم : سلام بر تو ای حسین و بر روحهایی که خود را حل در آستان تو کردند[وعلی الارواح التی حلت بفنائک...]؛ کلمه روح بیانگر آن است که ایشان نه از تن بلکه به جان فدایی حسین بوده اند وکلمه "حلت" بیان گر فنا وانطباق وانحلال کامل در ولایت است.
عاشقان را بر سر خود حکم نیست/ آنچه فرمان تو باشد آن کنند.
البته امام نیز از هر فرصتی در جهت شناساندن هر چه بیشتر مقام وفا وایثاروولایتمداری یاران خود به تاریخ کوتاهی نکرده و عشق ووفاداری آنها را به نیکوترین وجه پاسخ می دهد مثلا مسئله نماز ظهر عاشورا را می توان نمونه ای از نمایش ومعرفی یاران حسین به تاریخ دانست وگرنه برای امام منعی نداشت که نماز خود را در خیمه بر پا سازد.
یاران امام با آنکه بر گزیده ترین وبهترینان عالمند اما خود را در مقابل امام "لم یکن شیئاً مذکوراً" می دانند .انسانی که هیچ نیست و به هیچ بودن خود معترف است چندان هنری نکرده، هنر آن است که اگر انسانی خود ،خسرو ملک نظر و میر ره است خویش را فانی در بهتر از خود کند . شخصیتهایی در کربلا حاضرند که در زهد وعبادت نمونه ندارند و بعضی ،از روات یا مجاهدین با سابقه اما گمنام اسلامند به عنوان مثال ،در مورد بریربن خضیر گفته اند که چهل سال نماز صبح را به وضوی نماز عشاء می خوانده (یعنی در تمام طول شب به عبادت و تهجد مشغول بوده )یا درمورد حبیب بن مظاهر که از حاملین علوم اهل بیت واز خواص امیر مومنان به شمار می رفته آمده که چون شهید شدامام بر بالای سر او آمد وفرمود:" لله درک یا حبیب لقد کنت فاضلا تختم القرآن فی لیلة : مرحبا بر تو ای حبیب ،همانا تو مردی صاحب فضل بودی که در یک شب، ختم قرآن می نمودی" .
کربلا سرزمین مواج بلاست هر مدعی بلاجویی نمی تواند با کربلا کنار بیاید .در واقع مردم سه دسته اند: کسانی که از بلا فرار می کنند ؛کسانی که نه فرار می کنند ونه استقبال وکسانی که خود را در کام بلا انداخته وبه روی او آغوش می گشایند ،یاران حسین ع از این دسته اند.
بنابراین لازمه دینداری این نیست که انسان لیاقت حضور در هر صحنه ومقامی را داشته باشد این لیاقت براساس درجه ومنزلت رقم می خورد اسلام یک درجه است لکن خوددرجات پست وبالا دارد شهادت یک درجه است اما خود درجات بالا وپایین دارد وهر کس به مقتضای عرفان وعقلانیت وتقوا، لیاقت درجه ای خاص از این فیض را پیدا می کند .عاشورا بالاترین درجه شهادت طلبی وایمان وصبر وتقوا وعرفان وعقلانیت را می طلبد پس باید بهترین ها وبرترین ها در این مقام حضور یابند .ملاک در بهترین بودن ،کمیت عمل یا سن وسال یا دارا بودن شهرت ومقام نیست بلکه در شدت وعمق صفات مثبت انسانی است .
"مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم؛شهان بی کمر وخسروان بی کلهند.
بنابراین ساعتی میدان داری انسان کامل در یک صفت، برابر با میدان داری همه تاریخ در آن است در نتیجه هر یک از یاران اباعبدلله به تنهایی یک تاریخند نه یک ساعت حماسه . کل اعمال لله و فی سبیل الله وخالصانه انسانها در طول عمر ،ازانگشتان دست تجاوز نمی کند علاوه بر این ارزش اخلاص نیز با توجه به عمق عقل و علم و عرفان وتوحید و تقوی محاسبه می شود پس گویا چنین مردمانی همان چند عملشان نیز بر باد فناست راز ماندگاری یاران امام و کربلای ایشان در عمق صفات و فضائلی همچون وفا و اخلاص و تعقل و عرفان است که تا کنون رکورددارترین در تاریخ بوده اند.
این صفات در میدان سختی و امتحان ارزش بی نهایت می یابند پس چون کربلا سخت ترین میدان بلا وامتحان است ارزش کار یاران حسین ع با هیج چیز برابری نمی کند .عقل
وعرفان و بندگی و وفا و اطاعت ،در جو آکنده از جهل و عصیان و بی مرامی و بی
معرفتی ارزش مضاعف یافته و در واقع هنر واقعی آنجاست که نه گردی از نجاسات
جاهلیت دوران بر دامان انسان نشیند ونه بلواها و اغتشاشات ومدلهمات روزگار
بتواند ذهن انسان را از مسیر حق منحرف و ثیاب گمراهی را بر تن او قالب
کند .
نمونه هایی از مصادیق ارادت و وفا:
اصحاب کربلا نسبت به امام و مقتدای خویش در اوج ارادت وادبند.ادب ایشان این اجازه را به آنها نمی دهد که کسی از بنی هاشم به میدان
برود تا زمانی که همگی پیشقدم شده وشهید شوند .ایشان حتی بدون اذن و کسب اجازه از امام وارد کار زار نمی شوند ؛دریافت اذن ، درواقع در یافت مهر و تایید بندگی ولیاقت کشته شدن در رکاب
امام است تا جایی که مثل سعید بن عبدالله یا عمروبن قرظه زمانی که بعد از جراحات سنگین ،بر زمین افتاده و با مرگ دست و پنجه نرم می کنند هنوز در گذاردن عهد و وظیفه خود نسبت به امام خویش تردید داشته و از ایشان می پرسند:"اوفیت یا بن رسول الله"؟ ای فرزند رسول خدا آیا اکنون به عهد ووظیفه خود عمل کردم؟
حبیب بن مظاهر نمونه دیگری از حلقه به گوشان عارف درگه ولایت است او مسن و پیر ،اما آگاه و وروشن ضمیر وخاضع است. حبیب با پیران جاهل وشیخان گمراهی به مبارزه بر خاسته که سفیدی ریش یا سابقه صحابی بودن ، آنان را به تکبر در برابر حق و تمرد از حکم و وصیت رسول خدا وا داشته است .
حبیب مخفیانه از کوفه خارج شده وبعد از چندین روز با رنج و مشقت خود را به امام می رساند در حالی که امام نیز مشتاقانه منتظر اوست ... حبیب از اسب به زیر آمده سلام کرده زانومی زند به پای امام می افتد و از شوق وصل گریه سر می دهد.
"قدح پر کن که من در دولت عشق؛ جوانبخت جهانم گر چه پیرم".
هنوزمحاسن حبیب ازاشک تر است که پیغام سلام زینب (س ) به حبیب می رسد حبیب بر زمین نشسته مشتی خاک بر داشته بر سر و روی خویش می ریزد و گریه وناله او از نو شروع می شود که خاکم به سر؛ مظلومیت و غربت فرزند رسول خدا را بنگر که تا کسی به یاری او می آید، زینب بزرگوار سلامش می دهد ؛ من که هستم که دختر امیرمومنان وشاه مردان به من سلام رساند .
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم/ لطفها می کنی ای خاک درت تاج سرم.
مادر وهب بن عبدالله از شیر زنان حاضر در کربلا ست . وهب بعد از مدتی کارزار بر گشته از مادر می پرسد آیا اکنون از من راضی شدی؟ او در جواب می گوید : تا در راه فرزند رسول خدا کشته نشوی از تو راضی نمی گردم . وهب باز گشته وبعد از نبردی حماسی شربت شهادت می نوشد . دشمن ،سر بریده او را به سوی خیمه ها پرتاب می کند ، مادر وهب سر بریده عزیز خویش را در آغوش گرفته و بعد از اظهار خوشنودی از فرزند و وداع با او،آن به سوی دشمن پرتاب می کند و می گوید : « ما قربانی ای را که در راه خدا داده ایم پس نخواهیم گرفت ».
قاسم بن الحسن ع نمونه دیگری از اعجوبه های عرفان وشعور متعالی در کربلاست فلسفه وجودی حضرت قاسم در کربلا برای تفهیم این نکته است که وصول به کمال و درک متعالی، خاص سن وسالی مشخص نیست چه بسا مکتب نرفتگانی که مسئله آموز صد مدرسند و چه بسا پیران و کهنسالانی که باید در مکتب نوجوانی زانو زده و درس عرفان و و عقلانیت و ره ورسم سلوک و آیین توحید بیاموزند. زمانی مرگ در مذاق کسی شیرین تر از عسل جلوه می نماید که به اوج عصمت و معرفت وکمال انقطاع رسیده باشد این گوارایی مرگ نه از جهت ناسازگاری انسان کامل با دنیا و عدم توان او در معامله با آن است بلکه بر عکس، دنیا عبید و خادم انسان کامل است لکن چنین انسانی به چنان اوجی رسیده و چشم او به چنان زیباییهای باز شده که دنیا در چشم او چون گوی کوچک غیر قابل سکونت و ما فیهای آن چون خس و خاشاک بی ارزشی بیش نمی نماید پس وارفتگان و وارستگان هر دو طالب مرگند اما آنها کجایند و اینها کجا .این نوجوان برومند تنها در بیان ،مدعی گوارا بودن مرگ نیست او در روز عاشورا برای نرم کردن دل امام که نمی خواهد یادگار و امانت برادر را آسان از کف داده و نوجوانی معصوم و پاک را به میان غولهای درنده فرستد لاجرم به دست و پای امام افتاده و مقاومت او را در هم می شکند.
جون بن حوّی ،خدمتکار خانواده امام ،از دیگر شهدای عاشوراست فلسفه وجودی او در صحنه کربلا برای تفهیم این مطلب است که قابلیت کمال و قرب ،وابسته به رنگ و نژاد خاص و مقام اجتماعی نیست .امام به جون می فرماید که تو تا کنون خدمت خاندان ما را نموده ای، بیش از این تکلیفی بر تو نیست وخود را در بلای ما گرفتار مکن .غلام به پای امام افتاد ه و می گوید : من در ایام راحتی و خوشی در سایه شما در رفاه و آسایش بودم، انصاف نمی دانم که امروز که روز سختی و شدت است شما را تنها گذارم و بروم. درست است که شأن ونسب وشجره من اساسا پایین و رنگ من به راستی سیاه است اما بگذارید که لایق همنشینی شما در بهشت باشم و شرافت یافته و رو سفید شوم. به خدا قسم از شما جدا نمی شوم تا خون نا قابلم با خون های شما آمیخته شود.
جون را باید مفسر عملی آیه "ان اکرمکم عندالله اتقیکم" دانست و این که ملاک سعادتمندی وقرب و نیل به کمال نه به رنگ است نه نژاد نه
زبان نه نسب نه شهرت نه ثروت نه مدرک و نه مولا وارباب بودن . ملاک، عقل و عرفان و عبودیت است که هر که صاحب این سه ثروت شود "زقعر چاه بر آید ، به اوج
ماه رسد" و هر که قالب روح را از این ارزشها تهی کند "از اوج سر بلندی افتد به خاک پستی". یاران حسین(ع) در کربلا متنوع و گوناگونند اما آنچه آنها را یکجا
گرد آورده و بسان یک روح واحد نموده اشتراک آنها در عقل و معرفت و ایمان وبندگی و عمل صالح است.
کربلا میدان امتحانی است که بسا ذلیل عزت می یابد و بسا عزیز ذلیل می شود .درست است که جون نسبش پایین است اما خود سرمنشا نسل ونسبی می شود که مایه افتخار آنها تا قیامت می گردد اینان همان یارانی اند که زمانی حضرت علی بن ابی طالب (ع)آرزوی داشتن ده نفر چو ایشان را داشت واگرکسی بتواند امثال این نمونه ها رادر جای دیگری از تاریخ پیدا کندآنگاه حسین (ع) ادعای خود را مبنی بر اینکه یاران من با وفادارتر وبهترینند پس خواهد گرفت.
جرج جرداق (دانشمند و ادیب مسیحی) :
«وقتی یزید، مردم را تشویق به قتل امام حسین و مأمور به خونریزی میکرد، آنها میگفتند: چه مبلغی به ما میدهی؟ امّا انصارحسین به او گفتند: «ما با تو هستیم و اگر هزار بار کشته شویم، باز میخواهیم در رکابت بجنگیم و کشته شویم».
معارفی از عاشورا
کربلا بزرگترین نماد غلبه خون بر شمشیر:
قرآن،
جبهه حق را جبهه قابل شکست نمی داند کشتن یا کشته شدن، هر دو را "احدی
الحسنیین" معرفی کرده واجر ومنزلت هردو را اجر عظیم می داند[ انی
لا اضیع عمل عامل منکم من ذکر او انثی بعضکم من بعض فالذین هاجروا واخرجوا
من دیارهم واوذوا فی سبیلی وقاتلوا وقتلوا لاکفرن عنهم سیئاتهم ولادخلنهم
جنات تجری من تحتها الانهار....].بر
عکس ،آنچه از نظر اسلام ، شکست محسوب می شود انحراف انسان از مسیر حق
است چه آنکه بکشد
یا کشته شود . این حقیقت قرآنی اگر چه در حوادث
صدر اسلام نیز نمونه هایی دارد اما در
مسئله کربلا به نحو عمیق تر وملموس تر نه تنها برای جامعه اسلامی بلکه برای تمام
آزادی خواهان وحق جویان عالم کاملا به حد یقین واثبات رسید تا جایی که حتی شخص یزید که ابتدا مطمئن به پیروزی خویش بود وآواز" یومٌ بیوم بدر" سر می
داد با گذشت زمان وبروز حوادث غیر منتظره کم کم به شک افتاد که آیا واقعا او پیروز میدان شده یا حسین ؟ یزید نبرد کربلا را پایان یافته تلقی می نمود آری نبرد شمشیر پایان یافت اما حکومت در معرض جنگ و هجوم
دیگری قرار گرفت که قادر به جلوگیری از آن نبود. حکومتها در این مرحله اگر نپذیرند که شکست خورده اند باید اعتراف کنند که پیروز میدان هم نشده اند.یزید به عیان می دید
که در ختی
را بریده اما در عوض هزاران جوانه از گوشه وکنارآن در حال رشد است
او دانست که کار خود را با حادثه کربلا سخت تر نموده است و با خاندانی در افتاده که نمی
باید در می افتاد تا جایی که حتی به
لعن ونفرین ابن زیاد و عمال او پرداخت وسرانجام اسرا را با احترامی ریا کارانه به مدینه باز گرداند و در واقعه حرّه
نیز خانه زینب وامام سجاد (علیهما السلام) را مصون قرار داد. بیداری جامعه پتکی بر
سر یزید بود و چاره ای جز این نمی دید که برای بقای حکومت، دیوانه وارتر
بکشد وخون بریزد. در
تمام جنگها شعار، شعار " قد افلح الیوم من استعلی" است اما عاشورا برای
یزید بانگ ممتدی شد که نتوانست آن را خفه کند چون اینجا دیگردشمن،
فرد
وشخص نیست که او را بکشند بلکه بیداری است که قابل کشتن نیست واینجا دیگر
شمشیر کارایی ندارد .حکومت،با کار خود ،جامعه را از خواب بیدار و قلبها و اندیشه های راکد و منجمد را به دست خود به جوشش وحرکت در آورد جسمها
را از میان برد اما اندیشه ها زنده شدند دیدند که حسین (ع)نه تنها با کربلا نمرد بلکه زنده تر گشت و اصحاب کربلا تازه با کربلا زنده و نامی شدند.
حقیقت " ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء"
در جامعه تفسیر عملی یافت و اینکه شهید
نه تنها زنده نزد خداست بلکه عملا زنده بودن وتاثیر وجود او در همین عالم
نیز مشهود ومعلوم است. در مظلومیت حسین این بس که بسیاری از کسانی که در کربلا به روی او شمشیر کشیدند دشمن شخص وی نبودند یکی به نیت پست
ومقام رو در روی او قرار گرفت یکی به نیت غنیمت یکی به خاطر ترس از حکومت و
آجر شدن آب ونان یکی به نیت
انتقام از پیامبر یاامیر مومنان ... در
حالی که بسیاری از ایشان معترف به حقانیت امام بوده وحتی برای
اواشک نیز می ریختند دلشان با او ولی شمشیرشان علیه وی بود .نام حسین کابوس حاکمان وستمکاران شد تا جایی که بعد از گذشت دهها سال متوکل ملعون عباسی آن قدر از شیفتگی مردم به ابا عبدالله وزیارت قبر او در وحشت وغضب بود که دستور داد بارگاه
حسین را ویران کرده وحتی زمین آنجا را شخم زنند تا دیگر اثری از
قبر پیدا نباشد .اکنون حسین برای مومنین " هدی وبشری" وبرای
جباران" لا
یزید الظالمین الا خسارا" است و اینک کشته حسین برای آنها بدتر از زنده اوست و دشمنان کشته حسین، بیش از دشمنان زنده اویند .خون حسین تمام زمین و آسمان حکومت یزید را
رنگین کرد وهر چه حکومت ، بیشتر در جهت مخفی کردن و پوشاندن عمل خویش بر می
آمد کمتر موفق می شد خون حسین مانند خون گلوی بریده یحیای نبی است که
جوشید وهر چه کردند از جوشش باز نایستاد تا اینکه تمام خاک به تلی سرخ رنگ
تبدیل گردید. یزید شعار " قد افلح الیوم من استعلی" خود را پس گرفت
وتاحد امکان خود را بری از این عمل واتفاق نشان داده وتقصیر را به گردن
عبیدالله انداخت وحشت واضطراب سراپای ارکان حکومتش را فرا گرفت وتازه
فهمید که
بیداری، بدترین دشمن اوست واگر مردم شمشیرشان علیه او باشد سهل تر است تا
اینکه دلهایشان علیه او باشد او اینک خود را شکست خورده می بیند هر چند که در ظاهر
بر اریکه قدرت ظاهری تکیه داده است بر تاریخ ثابت شد که عزت ،بر بالای تخت قدرت نشستن
وذلت ،زیر سم اسب له شدن نیست یزید اکنون حا کمی ترسان ودرمانده است واز
این پس باید حکومت خود را با چنگ ودندان نگه دارد از قتل حسین پشیمان شد
اما نه به خاطر حسین ،بلکه به خاطر در زوال قرار دادن قدرت خویش. قبل از
این،
مردم در خواب خوش غرق بوده واو نیز آسوده حکومت می کرد اما کربلا مانند طبلی
عظیم در گوش جامعه طنین افکن شد ومردم به مثابه " وقال الانسان مالها" به
سوال وپرسش واداشته شدند .ایمان جامعه به خاندان اهل بیت
هنوز آن قدر سست نشده که بین قتل حسین با دیگران فرق نگذارند واز علت
آن سوال نکنند نحوه شهادت رقت بار امام و اصحاب او که سنگدل ترین انسانها را به
جوشش و اعتراض وا می دارد علامت سوالی در پیش روی بسیاری از حامیان دیروز ،نسبت به حقانیت حکومت بنی امیه قرار داد . جامعه گرفتار عذاب وجدان گردید واحساس کردند در
زمانی که خواب بوده اند اتفاقاتی افتاده که باید بیشتر از آن پرس و جو کنند.استیضاح یزید وشناسایی خاندان بنی امیه مهم ترین دستور کار جامعه شد وحقیقت ولایت وامامت که در دست نسیان وفراموشی بود بار دیگر زنده واحیاء گردید .خون حسین نه به عنوان امام بلکه به عنوان نوه رسول امت چیزی نبود که مردم آسان از کنار آن بگذرند
.عدم بیعت تا مرز قربانی شدن ،خبر ازپیام و نبا
عظیمی از سوی حسین به جامعه دارد مردم باید بدانند که خطر امام برای یزید و خطر یزید از نگاه حسین برای دین وجامعه چه بوده است . اولین نقطه برای تفکر ومعرفت، سوال است اولین کاری که امام با خون خود کرد ایجاد سوال در ذهن مردم بود همین سوال
وکنجکاوی، جامعه را به یافتن جواب وتحقیق وکسب معرفت وبینش منجر نمود واین
یک استارت وسراغازی برای نهضت های مستمر گردید نهضت ها علیه
حکومتهای جور از همین زمان شروع می شود در عرض چند سال بعد از شهادت امام،
چندین قیام مهم اتفاق می افتد که بعضی به پیروزی وبعضی به شکست منجر می شود که
مهم ترین آنها قیام مختار وقیام توابین مردم کوفه وقیام مردم مدینه بود باز در زمان هر معصوم یک
یا چندین قیام مهم صورت می گرفته که همه این حرکتها ریشه در بیداری جامعه
دارد که محصول وثمره عاشوراست از نتایج این بیداری، ایمان بیشتر وعمیق تر
جامعه نسبت به خاندان عصمت وطهارت است که همین موضوع ،خواب خوش را بر حاکمان زمان تلخ می نمود البته از این واقعه و اشتباه یزید بسیاری از خلفای بعد از او درس گرفتند آنها نمی توانستند با این خاندان سر دوستی ومدارا
داشته باشند اما دشمنی خود را نیز ظاهروعلنی نکرده و در قتل ایشان نیز کاملا جانب اختفاء واحتیاط را رعایت می نمودند خلیفه ای که امام وقت را به شهادت می رساندآن
قدر از حرکت وجوشش جامعه به وحشت می افتاد که دیگر جرات قتل امام دیگر را به خود نمی داد به عنوان مثال بعد از شهادت امام هفتم، رفتارومنش امام رضا(ع) رفتاری بدون تقیه وملاحظه بود و در جواب بعضی افراد که امام را از این امر بر حذر می داشتند می فرمود اینها (بعد از پدرم) دیگر جرات کشتن مرا ندارند.
اگر امام لشگر وسیعی جمع کرده وبر سپاه دشمن غالب می شد وحتی حکومت را سرنگون می کرد آن هدف مطلوب حاصل نمی شد امام خون خود را برای آرمان مورد نظرکاراتر می بیند تا غلبه ظاهری ونظامی ؛چون در این صورت نه حقانیت امامت آن گونه که باید برای مردم ثابت می شد ونه باطل بودن جبهه مقابل .اگر امام در مکه یا مدینه می ماند و ترور می شد این شهادت ، یک صدم تاثیری را که در حماسه کربلا بود بر جای نمی گذاشت امام یک جامعه شناس وروان کاو بزرگ است شخصیتها وموقعیت ها را خوب می شناسد سکوت ده ساله او در مقابل معاویه برای حفظ اسلام است وحرکت او در مقابل یزید نیز بر مبنای همین هدف است لکن تغییر تاکتیک امام براساس موقعیتها ودر صد خطری است که اسلام وجامعه را تهدید می کند امام به ماهیت و شخصیت یزید به خوبی آگاه بوده وبین او و معاویه فرق اساسی قائل است از این روست که وقتی خبر خلافت یزید به ایشان رسید فرمودکه باید فاتحه اسلام را خواند آنجا که جامعه مبتلای زمامداری چون یزید شود [ علی الاسلام السلام اذ بلیت الامة براع مثل یزید]. امام خطری را احساس می کرد که دیگران از آن غافل بودند ویزید را آن گونه می شناخت که دیگران نمی شناختند اما قادر نبود حرف و عقیده خود را ثابت کند لشکر کشی وجنگ علیه یزید وپیروزی ظاهری نیز (بر فرض امکان)حقانیت امامت را برای مردم ثابت نمی کرد سکوت نیز مساوی با انهدام تدریجی اسلام است او برای نشان دادن ماهیت یزید وخطری که متوجه اسلام است تنها راه را حرکت و رودر رویی می بیند آن هم در ملا عام ونه در خفا وپنهان؛ وآن هم به گونه ای که به یزید بیشترین میدان را برای برملا کردن چهره خود وبه خود او نیز بیشترین میدان استفاده رابرای نشان دادن مظلومیت و حقانیت بدهد.در واقع این یزید نبود که حسین را به پای قتلگاه کشاند بلکه این حسین بود که حکومت را به قربانگاه خود کشاند و این یزید بود که از امام رو دست خورد نه بر عکس .حسین کار را از بیان وموعظه وارشاد وفریاد فراتر و ازدست رفته تر می بیند و می داند که دیگر کسی به وعظ و خطبه وقعی نمی نهد پس برای نشان دادن واقعیت، بهترین تاکتیک وحرکت همان است که او انتخاب نمود تمام اهدافی را که امام در این نهضت دنبال می کرد محقق گشت در حالی که هیچ یک از اهداف حکومت در این کشتار محقق نشد وپیروزی جز این نیست که هدف وآن چه در نیت وخواست رهبر است محقق گردد. گاه کشوری به سرزمینی دیگر حمله می کند دهها هزار نفر را می کشد وخاکش رانیز تصرف می کند ولی سرانجام روزی اذعان به ناکامی کرده و اعلان می دارد که به هدف یا اهداف مورد نظر خود در این جنگ دست نیافته است .
بزرگترین ثمره وهدفی که امام در این جنگ به دنبال آن بود در یک کلام ترسیم حقیقت عینی کلام امیر مومنان است که فرمود:" الموت فی حیاتکم مقهورین والحیاة فی موتکم قاهرین". امام این حقیقت را با شعار " لا اری الموت الا سعادة ولا الحیاة مع الظالمین الا برما" از لفظ به مقام عمل کشاند.مهم ترین نکته ای که امام کاملا به آن معتقد بود وایمان داشت وتا لحظه آخر همان را مبنای همه حرکتها وتاکتیک ها قرار داد این بود که دین جز با خون او به جریان وحیات نمی افتد وهیچ راه گریزی از شهادت نیست بنابراین بدون آنکه وقت وفکر خود را روی مسیر وراه دومی متمرکز کند زمان را تماما در جهت بهینه سازی واعتلای هر چه رساتر این هدف به کار می گیرد .
فرق ذلت ومظلومیت:
کربلا ،بسیاری از باورها وتفکرات ونظریات را باطل نمود و باورها و تئوری های نو خلق کرد امام عیناً نشان داد که مظلومیت غیر از ذلت است هر ذلیلی مظلوم است ولی انسان می تواند در عین مظلومیت ،از ذلت و خواری دور و مبرا باشد.
ذلت در اسلام یک گناه است ودر آخرت نیز بازخواست دارد [ ان الذين توفاهم الملائکة ظالمي انفسهم قالوا فيم كنتم قالوا كنا مستضعفين في الارض قالوا الم تکن ارض الله واسعة فتهاجروا فيها فاوليك ماواهم جهنم وساءت مصيرا]در واقع دونوع ضعف و ذلت در قرآن مورد باز خواست است یکی ظلم پذیری و دیگری تبعیت و دنباله روی کورکورانه .بسیاری از انسانها در حرکت وفکر ،مطلقاً تابع دیگران بوده و از خود اختیار واراده ای ندارند در هر راه ومسیری که کبراء وسادات جهل و عصیان قدم می گذارند آنان نیز قدم می نهند. این گروه در قیامت به خداوند عرضه می دارند:" ربنا انا اطعنا سادتنا وکبرائنا فاضلونا السبیلا فاتهم عذابا ضعفا من النار : خدایا ما از بزرگان و اربابان خود اطاعت کردیم و آنها ما را گمراه ساختند پس عذاب آنها را مضاعف کن (که هم خود گمراه بودند وهم ما را گمراه نمودند)".خداوند پاسخ می دهد: " لکلٍ ضعف ولکن لا تعلمون: هر کدام از شما (تابع ومتبوع) عذاب یکسان دارید (وکسی بار دیگری را حمل نمی کند) ".
حسین (ع) نه تنها در فعل و عقیده ، بلکه در ظواهر نیز ذلت یا حتی شباهت به اهل ذلت را بر نمی تابد امام حتی در انتخاب نوع لباس نیز بزرگی و آزادگی را نادیده نمی گیرد.عصر عاشورا زمانی که امام راهی میدان است درخواست لباسی کهنه می کند که زیر لباسهای خود پوشیده تا دشمن آن را از تن وی در نیاورده وغارت نکند لباسی برای او آوردند وامام پوشید اما تنگ بود آن را در آورد وفرمود: "لباسی دیگر دهید که لباس تنگ ،لباس اهل ذلت است".
امام نه ذلیل است ونه مظلوم نما؛ چرا که مظلوم نمایی نیز سیره اهل ذلت یا طمع است.او اگر مظلومیت را به صحنه می آورد نه از جهت طمع یا استرحام ویا ذلت است او مظلومیت خود را وسیله تحقق انقلابی می کند که تماما در جهت احیای اسلام و جوشش احساسی است که باید منجر به تفکر وتعقل ومعرفت گردد.
امام رهبری است که کاملا زمان وموقعیت را می شناسد وبهترین تاکتیک ها را انتخاب می کند در عین مظلومیت، کیس ودر عین کیاست، مظلوم است . همه حرکات وسکنات وگفتارها و منش های امام کاملا حساب شده وتاکتیکی وحاصل بینش وزمان شناسی عمیق اوست تنها حسین (ع)شایستگی رهبری این حماسه را دارد وهر کس که جای او می بود کارش با شکست مواجه می شد یا اگر موفق نیز می شد یک دهم شمه کارستان حسین را نمی کرد او به راستی رهبر کودتای عشق وعرفان است کربلای او بزرگترین حجت امامت اوست هر رهبری در کار خود اشتباه دارد ولی امام در این میدان بسیار پیچیده وسخت ،کوچکترین خطا واشتباهی در روش ومنش نداشت [ الله اعلم حیث یجعل رسالته]. امروز کسی نمی گوید که حسین می باید چنین می کرد ویا می باید چنان نمی کرد واین حاصل اوج درایت ودقت انتخاب امام در این مدیریت پیچیده است او رهبری است که با یک تاکتیک تنها به یک هدف نمی رسد بلکه با هر تیر چند نشان را می زند نه در تاکتیک بلکه هر گفتار او در کربلا می تواند عنوان وموضوع یک کتاب مفصل ومشروح قرار گیرد.
فقد مطلق جوانمردی:
ما
در کربلا نه تنها با ظلم بلکه بالاتر از آن با ناجوانمردی عمیق مواجهیم.
ناجوانمردی حد نهایت رذالت و پستی است زیرا چه بسیارظالمانی که علی رغم
ظلم ،قاعده وقانون ومرامی برای خود داشته اند که از آن حد وقاعده تجاوز نمی
نموده اند اما یزید در کربلا روی همه ظالمان تاریخ را سفید کرد .بی
مرامی این جمعیت امام را واداشت تا این حقیقت و ابتدایی ترین اصل انسان بودن را علنا به آنها گوشزد کندکه:
" ان لم یکن لکم دین فکونوا احراراً فی دنیاکم:اگر دین نداریددر دنیای خود آزاد مرد باشید."
معارفی از عاشورا
اعراب قبل از بعثت با اینکه در تلاطم جنگ وجهل زندگی می کردند اما با این حال مرام ومعرفت وحساب وکتابهایی نیز نزد خود داشتند مثلااگرکسی به دیگری پناهنده می شد پناه او محترم بود وکسی نباید متعرض پناه دهنده وپناه شونده می شد همچنین در میان ایشان ، مهمان نوازی یک ارزش و افتخار به حساب می آمد یا مثلا اینکه ایشان در چهار ماه، قتال و جنگ را حرام می دانستند اسلام نیز به این رسم احترام گذاشت و نه تنها آن را نفی نکرد بلکه آن راتایید کرده وبه عنوان حکمی لازم الاجرا تشریع نمود .
محرم یکی از این چهار ماه حرام است و بحث اینجاست که حکومت یزید حداقل به این رسم پدران خود نیز پای بندی نشان نداد واولی ترین قواعد وقوانین ورسوم خود را زیر پا گذاشت .
یزید نه تنها آبروی ظالمان بلکه آبروی انسان را در پیشگاه همه مخلوقات برده است . او از عرب جاهلیت در جهل و کفر ،واز فرعون در ظلم وبیداد ،پیشی گرفته است او نه تنها ننگ عرب ونه تنها ننگ اسلام بلکه ننگ بشریت است .فقد جوانمردی در کربلا به حدی است که اگر کسی شیعه حسین(ع)نیز نباشد وقتی ناجوانمردی های یزید وعمال او را مطالعه می کند چنان از انسان بودن خود شرمسار و متنفر می شود که دوست دارد یا یزید را از لباس انسان خلع کند یا او دیگر انسان نباشد .بنابراین فلسفه وانگیزه مهم عزاداری در وهله اول تبری است و بعد تولی [ فمعکم معکم لا مع عدوکم]؛وچون این دو لازم وملزوم همند هر که از جبهه بی معرفتی و بی مرامی منزجر وگریزان باشد لاجرم شفیق و همدم وهمراه وهم مرام امام خواهد بود واگر شیعه او نیز نباشد باز تظاهر بر محبت وی می کند تا خود را از حریم یزید بیرون بداند وگرد ظلم بر دامان او ننشیند.
از دیگر مصادیق ناجوانمردی (ونه بی دینی)، مسئله آب وعطش است .مرام
ومعرفت ،حکم می کند که کشتن دشمن ،نهایت مراد ومنظور را حاصل می کند و تشنه وبی آب گذاشتن ، آن هم تشنه وانهادن یک طفل شش ماهه با مرام و منطق جنگ و جنگاوری هیچ همخوانی ندارد امام به ایشان می گوید اگرشما با من سر جنگ و انتقام جویی دارید طفل شیر خوار چه گناهی کرده است ؟ آیا نمی بینید که چگونه از شدت عطش لبان خود را باز وبسته می کند؟[ ان لم ترحمونی فارحمو ا هذا
الطفل]. اما نه تنها دل پر قساوت دشمن از این درخواست تکان نمی خورد بلکه این تیر است که به جای آب بر گلوی طفل فرو می نشیند . نمونه دیگر ناجوانمردی آن است که کسی حریف خود را بکشد و سر از تنش جدا نماید اما
هنوز از پیکر او دست نکشیده و آن را زیر تاخت وتاز اسبان له کند
. آیا
مرام
ومعرفت حکم نمی کند که کشته را نباید روی زمین رها کرد ؛کشته ای که باز
مانده ای برای دفن خویش ندارد؟ وجدان کدام ظالمی اجازه می دهد که درب را به روی مهمان دعوت شده ببندد وبالاتر از این، خون او را بی جرم وبی جنایت بر زمین ریزد؟ آیا حسین نوه همان پیامبری نیست که شما امت را از جهل و ظلمات وگمراهی و عقب ماندکی وارهانید؟
امروزه در
قوانین جنگی حتی برای یک کشور متعرض وظالم نیز قوانینی وجود دارد از جمله مصونیت غیر نظامیان یا ممنوعیت بعضی سلاحها یا حقوق مربوط به اسرا و... در واقع در جهان تجاوز و تعرض
نیزمرام و قانون وجود دارد در اسلام نیز قوانین جنگی ، بسیار جوانمردانه
ترسیم شده است نه تنها مثله کردن وکشتن اسیروشبیخون زدن بلکه حتی قطع کردن
یک درخت وکتک زدن وتشنه وگرسنه نگه داشتن اسیر نیز ممنوع شده است . خیلی مرام ها هست که لازمه اش دین دار بودن
وخداپرست بودن نیست بلکه این مرام ها جزو قانون فطرت انسانهاست اگر امام
با یک لشکر کفر وارد جنگ می شد قطعا با او این گونه نمی کردند که
عبیدالله وعمربن سعد و شمر به ظاهر مسلمان کردند که گویا در زیر پا گذاشتن
جوانمردی وبدتر از دیگری بودن از یکدیگر سبقت می گیرند . بعضی از اینها زمانی مرامشان به کار افتاد وفهمیدند که از خط قرمز
ظلم عبور کرده اند که دیگر کار از کار گذشته بود؛قتل قاتل طفلان مسلم به
دستور عبیدالله ومصونیت هایی که یزید بعد از واقعه شام برای اهل بیت ایجاد
نمود بیانگر به نتیجه رسیدن حکومت به این اصل است که باید برای خباثت خود ،حد ومرزی تعیین نماید.
اگر مرام ،مرام ظلم نیز باشد حکم می کند که در انتقام گرفتن،کسی را جای دیگری نمی توان مجازات کرد در حالی که یزید،امام را می کشد به این نیت که آتش کینه خود را از رسول اسلام به خاطر کشته شدگان جنگ بدر فرو نشاند در حالی که حسین (ع)در زمان جنگ بدر طفلی بیش نبود .جمله " یوم بیوم بدر" می رساند که مسئله بیعت از امام بهانه ای بیش نبوده و یزید اصالتا مشکلش کینه و انتقام جویی بوده است.
این موجودات عجیب الخلقه، حداقل در کشتن امام رعایت رسوم را نیز نکردند . معرفت یک مرد جنگی حکم می کند که با سلاح متعارف و به قصد نبردی رو در رو پا به میدان بگذارد . از حضرت باقر (ع)نقل شده که امام را آن گونه کشتندکه پیامبر، کشتن جانداران را به آن نحو منع کرده بود.در واقع این جماعت علاوه بر نیزه وشمشیر باهر چیز که دم دستشان بود از جمله سنگ و چوب حمله می کردند و نه حمله، بلکه پرت می نمودند. ایشان حتی جوانمردانه نیز سر از تن او جدا نکردند رسم این است که باید زمانی سر از تن قربانی جدا کرد که روح او از بدن جدا شده باشد در روایت آمده که در حالی سر از بدن حسین جدا کردند که او هنوز با آنها سخن می گفت و بلکه سر بریده نشد و نقل است که با دوازده یا پانزده ضربه شمشیر سر را جدا کردند . مرام ومعرفت حکم می کند که اگر کسی به دنبال غنیمت است لا اقل باید آن غنیمت به قدری ارزش مالی داشته باشد که خود را در برابر تاریخ ذلیل وحقیر نکند این قوم از پیراهن زیر تکه تکه وخونین حسین هم دریغ نکرده وآن را هم در آوردند فردی دیگر خواست انگشتری امام را در آورد انگشتر خارج نشد لاجرم برای تصاحب آن ، انگشت را برید. شب هنگام ، از پی کودکان یتیم و بی پناه و داغدیده می دویدند وگوشواره هایشان را غارت می نمودند به این نیز نبود که گوشواره را در آورند بلکه می کشیدند و گوش را نیز پاره می کردند. اینها چیزهایی است که اگر در آن دنیا به گوش فرعون رسد به رحمت خدا صد چندان امیدوار خواهد شد.
منع سپاه امام از آب یک بی مرامی عمیق است آن هم سپاهیانی که وقتی به فرماندهی حرّ به کربلا رسیدند یاران حسین همه آنها و حتی اسبهایشلن را سیراب کردند .در جنگ صفین ،معاویه قبل از شروع جنگ ،به شریعه فرات تسلط یافت وآب را بر اصحاب امیر مومنان بست مدتی اصحاب در مضیقه بودند که سرانجام عده ای از سربازان حضرت به دستور ایشان به شریعه حمله کردند وآب را از دشمن گرفتند به گونه ای که دیگر سپاه معاویه هیچ دسترسی به آب نداشت. عده ای از سپاهیان امیر مومنان اظهار داشتند که الان وقت خوبی است تا کار آنهارا تلافی کنیم. امیر مومنان از این کار نهی فرمودند ودستور دادند که هر دو سپاه از آب استفاده کنند واین یعنی اینکه ما جنگمان یک جنگ جوانمردانه است وچنین کارها جزو منش های کودکانه و کار انسانهای عقده ای است نه یک جنگ آور واقعی .حضرت خود تاکید می کردند که اگر کسی در جنگ ،سلاح بر زمین گذاشت او را نکشید و اگر فرار کرد او را تعقیب نکنید وزمانی که قاتل خود ایشان زندانی بود از ابتدایی ترین حقوق او غافل نبود.
انسان مدعی ،حسین را در کربلا تنها می گذارد ولی اجنه برای یاری به حضور او می آیند و امام نیز دعایشان کرده وترخیصشان می نماید .
"آشنایی نه غریب است که دلسوز من است/ چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت".
در کربلا حتی ذوالجناح نیز ،انسان را درس وفاداری وعشق می آموزد و لو طی گری و معرفتش از او خیلی فراتر می رود تا سوار او آب ننوشد اونیز لب به آب نمی زند وزمانی که صاحب خود را شهید می بیند او نیز از فراق وی خود را می کشد .
اگر یزیدیان را به سگ نیز تشبیه کنیم فردای قیامت باید جواب توهین به این مخلوق خدا را بدهیم چون سگ نیز با وجود پستی ظاهری ، مظهر وفاداری وحق شناسی و مرام است.
انسانها
گاه با
یکدیگر سر دشمنی دارنداما بعضی مسائل مثل خویشاوندی ،هم قبیلگی ،نان ونمک
وحق صحبت،آنها را به ملاحظه ورعایت وا می داردومثلا می گویند ملاحظه
خویشاوندی یا هم شهری بودن ویا نان ونمک را کردم
والا چنین وچنان می نمودم . عمربن سعد و شمربن ذی الجوشن هر دو مصداق کاملی از بی معرفتی وناجوانمردی اند آنها نه تنها ملاحظه فرزند پیغمبر بودن را نکردند بلکه به رابطه خویشاوندی خود با امام نیز وقعی ننهادند گذشته
از اینکه اساساً بین بنی هاشم وبنی امیه نیز رابطه خویشاوندی است و یزید هم به نحوی خویشاوند حسین است و گذشته از اینکه
چنین ناجوانمردیهایی را کافران و بت پرستان بر سر حسین نیاوردند بلکه
انسانهای به ظاهر نماز خوان کردند.
«من از بیگانگان هرگز ننالم، که با من هر چه کرد آن آشنا کرد».
فقد
مطلق بی معرفتی وبی مرامی و اوج جنایت اخلاقی بشر آنجا نمود یافت که وقتی نیمه شب صدای گریه طفل
سه ساله امام را شنیدند که
بهانه پدر را می گیرد سربریده پدر را به دستور یزید به نزدش بردند و دقایقی بیش نگذشت که طفل ، در کنار سر غرقه به خون وبریده، برای همیشه آرام گرفت .درد آور اینکه بزرگترین جنایت ووحشی گری تاریخ را
متلبسین در لباس اسلام آفریدند نه مشرکین ونه کفار؛واین به
شدت وحدّت لزوم برائت می افزاید بنابراین اگر پلیدی یزید یان را مخفی کنیم
جفا به امام ویاران اوست و اگر بر ملا کنیم مایه شرمساری بشریت است اما به همان اندازه که یزید و عمالش آبروی انسانیت را بردند یاران حسین آبروی
انسان وانسانیت را به خوبی خریدند.
بنابراین اگر کسی عاشق حسین هم نباشد وقتی یزید را بشناسد برای آنکه لکه ننگ یزید بر دامان او ننشیند مجبوراست به نشانه تبری از او، ارادت واشک خود را تقدیم حسین کند بنابراین تبری در کربلا مقدم بر تولی است.
مسیحی به مسلمان درس مسلمانی و معرفت می آموزد:
در مسئله کربلا دو جریان حمایتی از جانب نصاری وجود دارد 1-ماجرای سفیر روم در مجلس یزید که شرح آن در لهوف ابن طاووس آمده است 2- ماجرای خاندان وهب(قمر، وهب وهانیه) که هم داستان آشنایی این خانواده با امام واسلام آوردن ایشان و هم سرگذشت آنها در روز عاشورا بحثی مفصل است .
انقلاب اشک واحساس:
امام(ع)از هر فرصتی برای نمایش مظلومیت خود استفاده می کند تا انقلاب احساس واشک را تکمیل نماید امام گرچه خویشتن را قتیل العبرات و قتیل للعبرات معرفی می کند اما باید دانست که بر پایی انقلاب اشک واحساس ،ابتدایی ترین هدف در مسیر ایستادگی و شهادت امام است . جوشش و احساس، عادتاً عقل وتفکر را نیز به جنبش وحرکت در می آورد پس ورای این اشک و احساس و جوشش ، انقلاب تفکر و احیای عقلانیت وعرفان نهفته است .هم خداوند برای کشش انسان به سوی حق و هم حسین (ع)برای تفهیم سخن خود به جامعه ومبارزه با جهل ،انقلابی بهتر وکارامدتر از اشک واحساس نیافتند. خلق تراژدی وانقلاب اشک ، آخرین دست آویز حسین وخدای او برای جلب توجه بشریت است گاهی انسان سخن مهمی برای بیان دارد اما کسی به حرف او توجه نمی کند اینجا تنها کار برای او اینست که از راه جلب احساس وعاطفه وارد شود یا دست به کار غیر عادی بزند تا اذهان متوجه سخن و هشدار او شده و همه چیز را جدی گیرند. حضرت یونس دهها سال مردم را به سوی خدا دعوت می کرد وآنها نمی پذیرفتند سرانجام نا امید و مایوس شد و یکباره همه را ترک کرد و سر به بیابان و دریا گذاشت هر چند که کارش از یک جهت غلط بود اما از طرف دیگر ،مردم وقتی متوجه غیبت او شدند به اندیشه و فکر وا داشته شده و پی به خطای کار خود بردند یکباره احساس کردند که دلشان برای یونس تنگ شده و او را دوست می دارند و عهد نمودند که اگر وی به میان آنها باز گرداند همگی به خدای او ایمان آورند و چنین کردند . گاه اعلان خطر و هشدار آن قدر مهم است که انسان تشخیص می دهد باید جان خود را در این راه بگذارد تا خواب زدگان بیدار شده و به اهمیت هشدار او پی برده و به وجدان درد و شرمندگی مبتلا شوند.
امام در واقعه کربلا از هر راهی مظلومیت وتنهایی وغریب بودن خود را آشکار کرده وسعی بر آن دارد که انقلاب احساس را به اشدّ وجه شعله ور سازد.حسین مظلوم ترین وکیس ترین انسانهاست اما نه از آن انسانهایی که کیاست خود را در جهت هوای نفس به کار می گیرند بلکه تدبیر خود را تماماً در جهت رضای خدا و احیاء دین قرار می دهد. او مظلومیت پنهان مانده از چشم جامعه وتاریخ را در کربلا از هر طریق ممکن آشکار می سازد ؛ به همراه آوردن زنان وکودکان وخلق مسئله اسارت - فریاد رقت آفرین " هل من ناصر ینصرنی ..." - آب طلبیدین از دشمن در آخرین لحظات شهادت -به روی دست گرفتن طفل شیر خوار وآب طلببدن وسپس شهادت دلخراش طفل- وداع جان سوز او با اهل بیت و فرزندان ... نمونه هایی از نمایش و پرده برداری حسین از مظلومیت خویش است و در این راه ، دو طفل امام یعنی علی اصغر ورقیه سلام الله علیهما با آن صغر سنی ،بزرگترین نقش را در خلق انقلاب اشک واحساس ایفا کرده اند.عظمت رزیه و صبر حسین انجاست که همه جگر گوشگان او مقابل چشم وی قربانی می شوند و خیلی فرق است انجا که خبر قتل فرزند و برادر انسان را بیاورند تا انجا که خود انسان شاهد قتل و دست و پا زدن عزیزان خود در خاک و خون باشد.
شاید امام می داند که علمدار او نمی تواند ماموریت خود را برای آوردن آب به سرانجام برساند لیکن این هم در ادامه تاکتیک آشکار کردن سنگدلی دشمن ومظلومیت خویش وشعله ور کردن انقلاب احساس واشک است او مظلومیت واقعی را نمایان می کند نه اینکه مظلوم نما باشد مظلوم نما کسی است که از روی ریا وذلت در صدد نجات خویش یا رسیدن به جایگاه ومکنتی باشدحسین (ع)کیس وزیرکی شگرف است او توانست تراژدی ومظلومیتی خلق کند که انقلاب عشق واشک واحساس را به حد اعلای تصور برساند.
پیوند عاشورا ومهدویت:
بین این دو مقوله ارتباطی تنگاتنگ است .کسانی عاشورایی واقعی اند که مهدوی واقعی اند وآنهایی مهدوی واقعی اند که عاشورایی حقیقی باشند. در زیارت عاشورا نیز دو جا با حقیقت مهدویت پیوند بر قرار می کنیم و به واسطه حضرت قائم ، ندای خون خواهی حسین ع (طلب ثارک)و خون خواهی خویش (طلب ثاری) را سر می دهیم واین یعنی آنکه خون حسین، خون ماست وخون ما ،خون حسین؛ و اینکه حسینی بودن و انتظار، لازم وملزوم یکدیگرند. اگر بخواهیم بدانیم که آیا عاشورایی واقعی هستیم یانه، باید ببینیم که آیا منتظر واقعی هستیم یا خیر؟ اگر در چشمهای گریان ودلهای نالان مردم ،حدیثی از انتظار نباشد نه کربلایی اند ونه مهدوی واشکشان احساسی ابتدایی است که از درک ماورا عاجز است.بدون ترسیم انتقام مهدوی که خداوند در روز عاشورا بر ملائک نمودار کرد عاشورا قصه ای غیر قابل شنیدن وتحمل خواهد بود .
عاشورا زخمی است بر دل هر مومن که تا قیام مهدی التیام نمی
یابد .کسی که عاشورایی واقعی است تا عصر ظهور شادی وخنده واقعی ندارد کسی که خود را عاشورایی ومهدوی می داند مانند کسی است که کربلا
را از نزدیک دیده است .
کربلا بزرگترین میدان امتحان:
در عاشورا ،بواطن بر ملا و سعید وشقی معلوم ومتمایز می شوند . حیف است که خوبان با مرگ طبیعی از دنیا روند وکسی آنان را نشناسد وحیف است که اشرار در این میدان حاضر نشوند وکسی شقاوت آنان را نبیند و حجت دوزخ بر آنها تمام نگردد .عده ای مسلمان در این میدان کافر شدند و عده ای کافر، مسلمان گشتند همان گونه که شیطان تا امتحان نشد کفرش بر ملا نگشت [ابی واستکبر وکان من الکافرین] در حالی که پیش از آن در عبادت، همردیف و هم رنگ ملائکه گشته بود. کربلا به مثابه" وامتازوا الیوم ایها المجرمون " در واقع ترسیمی از حقیقت قیامت و "یوم الفصل" است .بعضی گمان می کردند که در طریق برّ و نکویی اند اما در کربلا دانستند که جزو اشرارند بعضی فکر می کردند که از بدانند اما در عاشورا دانستند که جزو نیکانند و خود را مهجور و دست کم به حساب آورده اند .
نمونه ها:
زهیر درباز گشت از مکه با کاروان امام که از مکه به سمت کوفه در حرکت بود هم مسیر شد اما قافله اش از قافله امام جدا بود وتا حد امکان از او کناره گیری می کرد سفر او به منظوری بود وسفر امام با هدفی دیگر. اوبه حقانیت حسین(ع) آگاه است اما خود را دست کم گرفته و واز خوبی وبزرگواری خود آگاه نیست لکن امام ، باطن پاک و پر عظمت زهیر را می بیند زهیر نمی خواهد که در گیر سیاست شده و برای خود درد سر درست کند؛ جوّ اجتماع او را تا حدی همرنگ خود نموده مثل خیلی ها دوست دارد که سرش در کار خود بوده و زندگی خود را کند .هر گاه امام در حرکت است او توقف می کند وهر گاه امام در توقف است او حرکت می کند تا در یکی از منازل، لاجرم این دو گروه هم منزل شده وچادرهایشان کنار یکدیگر بر پا می گردد . امام ،علی رغم اینکه کناره گیری زهیر را نظاره گر بوده است پیکی به دنبال او فرستاده واو را به خیمه خود دعوت می کند .زهیر در حالی که مشغول صرف چاشت است با این پیغام ،یکباره در جای خود خشک و بی حرکت می ماند همسرزهیر او را نهیب می زند :چه نشسته ای که اینک فرزند رسول خدا تو را دعوت نموده؛ به سویش رو وببین چه می گوید .زهیر به نزد حضرت شرفیاب گشته زمانی سپری می شود وسپس با چهره ای کاملا دگرگون وشاداب باز می گردد . دستور می دهد که خیمه او را کنده ونزدیک خیمه های امام بر پا کنند مهریه زوجه خود را داده و به او می گوید که ملحق به اهل ودیار خود شود که نمی خواهد از ناحیه او صدمه ای بر وی وارد گردد. او اینک عازم شده است که با فرزند رسول خدا همسفر گردد با اینکه یقین دارد که سر نوشت او چیست . حال معلوم نیست که در این دقایق چه بین او وحسین(ع) رد وبدل شد وزهیر چه دید وچه شنید که این گونه عوض گردید وامام چگونه این انقلاب را در وجود زهیر بر پا نمود ولی مسلم است که آنچه بیش از سخن، کارا بوده ،تاثیر همان یک نگاهی بود که حجت موجه و پیوند جان آگه زهیر شد و او را مدهوش وبی قرار خود کرد.
بی خود از شعشعه پرتو ذاتم کردند/ باده از جام تجلی صفاتم دادند
چون من از عشق رخش بی خود وحیران گشتم/ خبر از واقعه لات ومناتم دادند
امام در وجود زهیر چیزی را می دید که او خود از آن بی خبر بود .کربلای حسین (ع)امتحانی بود که مثل زهیر آن روی سکه حقیقت خود را ببینند وعرشی وملکوتی بودن خویش را کشف نمایند.
تو را زکنگره عرش می زنند صفیر/ ندانمت که در این دامگه چه افتادست .
نمونه دیگر ،حر بن یزید ریاحی است. حر نیز مانند زهیر، خود را گم کرده وفرشته درون خود را نمی دید. او راه باز گشت را بر امام بست اما به حسین (ع)ارادت داشت وبا سپاه خود پشت سر امام نماز گذارد خود را مامور ومعذور معرفی می کرد گمان نداشت که کار عبیدالله با فرزند رسول خدا به جنگ ومقاتله کشیده شود وامید آن را داشت که اختلاف سیاسی میان امام وحکومت به هر نحوی حل شود به امام گفت که من مامورم شما را تا کوفه مشایعت کنم.امام به او فرمود که "مرگ به تو نزدیک تر از این هدف است ". در شب عاشورا آنگاه که حرّ ،یقین به مقاتله وجنگ پیدا کرد یک تفکر و حساب سر انگشتی نه چندان دراز او را متنبه نمود و خود گمشگشته خویش را باز یافت . پشیمانی او از خطایش از آن حد بالاتر بود که فقط به بخشش امام وقبولی توبه اش قانع شود بلکه ماند وبا بذل جان ، توبه خود را در عمل کامل کرد.
نمونه عکس:
عمربن سعد از همان بچگی با خاندان نبوت وامامت آشنا وحتی به نقلی، دوست و همبازی امام حسین(ع) بود. پدراو،سعد بن ابی وقاص نیز از مجاهدین و جنگجویان سرآمد اسلام است و به نقلی ،ششمین فردی است که به اسلام ایمان آورد. با این اوصاف هر ظن وگمانی به عمر بن سعد می رفت جز اینکه روزی قاتل حسین بن علی باشد . عمر ابتدا در مقابل پیشنهاد عبیدالله مردد می ماند شبی مهلت می گیرد تا اندیشه کند اما از آنجا که حب حکومت وامارت چشم او را کور کرده و نمی تواند از خیر آن بگذرد نهایتاً تصمیم می گیرد که با امام مقاتله کرده و بعد برای اینکه اهل جهنم نشود توبه نماید !! در حالی که می داند که کسی پاک تر و برحق تر از حسین (ع)در روی زمین نیست .اینک کربلا این میدان امتحان الهی است که چهره کثیف باطن او را بر ملا می کند او بر خلاف حر در تفکر شبانه و احساس کردن خویش میان بهشت و جهنم راه دوم را بر گزید لکن برای توجیه وگریز از جهنم ،حساب وکتاب ومقدراتی پیش خود مطرح نمود گمان کرد که کشتن امام معصوم آن هم از روی عمد وآن هم از روی آگاهی به مقام ومنزلت او ،راه گریزی به نام توبه دارد" انه فکرّ وقدّر فقُتل کیف قدّر ثم قتل کیف قدّر".
شمربن ذی الجوشن نیز از یاران حضرت امیر در جنگ صفین است او هفده حج پیاده رفته بود و زمانی انسان درست و ظاهر الصلاحی به نظر می آمد هر چند که در زمان امیر مومنان چهره نفاق او تا حدی بر ملا گشت اما پرده اصلی از چهره او در کربلا کنار زده شد .
کربلا میدان شناساندن انسانها به بشریت است. کسانی در کربلا حضور دارند
که نزد خدا نیاز به امتحان نداشته بلکه هدف شناساندن آنهاست.بعضی باید به خودشان
معرفی شوند وبعضی نزد خود وخدا معرفی شده هستند لکن امتحان برای آن است که دیگران آنها را بشناسند. اگر کربلا
نبود
ازکجا معلوم می شد که زینب، زینب است وعباس ،عباس
وحبیب ،حبیب .از آن سو چگونه معلوم می شد که عمربن سعد کیست و شمر بن ذی الجوشن که؟
کربلا میدانی است تا این افراد به تاریخ معرفی گردند.شقی ترین اشقیاء و سعید ترین سعداء در کربلا حاضرند بدترین نوع شقاوت و اوج خسارت این است که انسان برای رسیدن به خواسته ای دنیایی مثل امارت دو روزه ملک ری،مرتکب جنایتی هولناک شود اما سرانجام هم آرزویش بر باد رود و هم آخرت او . آنچنان که ابن ملجم برای ازدواج با قطام ،علی را می کشد و جعده ،شوهر خود،امام مجتبی را مسموم می کند تا عروس معاویه و زن خلیفه آینده شود اما هیچ یک از این آرزوها محقق نمی گردند [قد توازر علیه من غرته الدنیا و باع حظه بالارذل الادنی وشری آخرته بالثمن الاوکس].
معارفی از عاشورا
امر به معروف ونهی از منکر:
کربلا جلوه ونماد عملی امر به معروف و از منکر است . هرکجا نمودی از فساد وجهل وظلم هست نهی از منکر نیز فریضه ای مسلم خواهد بود اما شیوه این مسئله ،جا به جا فرق می کند . هدف عاشورا ،هم امر به معروف ونهی از منکر و هم شناساندن اهل و اصحاب هر دوست. امام عملا دشمن را به میدان می کشاند تا چهره مخفی او را بر همگان نمایان سازد از آن سو نیز ، خود ویاوران لبریز از فضائل را در مقابل آنها قرار می دهد تا مردم فرق آشکار بین نور و ظلمت را دیده و حجت بر آنها تمام گردد .بر ملا شدن باطل ،مساوی با نهی از آن و آشکار شدن حقیقت فضیلت و عبودیت ، مساوی با امر بدان است . انسانها فطرتاً به حقیقت معروف و منکر ، آگاهند هر چند که بعضی بر حسب غفلت یا ضعف اراده واعتماد به نفس ، راه وسبیل مطلوب را در این وادی اتخاذ نمی کنند وهر چند که گاهی نیز از اساس، معروف ،منکر ومنکر، معروف قلمداد می گردد .
گاهی اوقات غلبه نظامی و به دست گرفتن قدرت وحکومت ،ممکن است تاثیری در بیداری جامعه نداشته و حتی بعضاً ممکن است نتیجه عکس دهد کما اینکه امیر مومنان (ع)در فلسفه سکوت بیست و چهار ساله وعدم حرکت وقیام ،مسئله خوف از تفرقه وارتداد وآشوب در جامعه را یاد آور می شوند [اما حقی فترکته مخافةً ان یرتدّ الناس]. بنابراین گاهی باید صبر نمود ودر انتظار فرصت نشست تا با گذشت زمان ،حقایق بر جامعه روشن شود ومهم وبلکه پیروزی واقعی نیز از منظر دین همین آگاهی و نیل به معرفت وعقلانیت است که از پیروزی شمشیر، برتر و بالاتر می باشد واصلا هدف از جنگ ونبرد نیز ، اقامه حق ورهاندن جامعه از جهل است .اگر امام در جنگ صوری پیروز می شد ولی آن هدفی که امروز از خون او حاصل شده ، حاصل نمی گشت چنین مسئله ای در واقع پیروزی بزرگی قلمداد نمی شد. بنابراین گاه تقیه وسکوت ،گاهی صلح وگاهی جنگ وحمله و در جایی ایستادگی وکشته شدن راهکار اولی برای مبارزه محسوب می شود. معصومین علیهم السلام با توجه به مصالح اسلام وجامعه هر زمان شیوه ای خاص را در این زمینه اتخاذ می نمودند ؛در زمان امام حسن علیه السلام معاویه ،نقاب دینداری و تعبد وخداترسی بر چهره زده و بسیاری را نیز فریفته بود امام ، معاویه را به میدانی کشاند که از میدان جنگ و غلبه نظامی کاراتر بود امام می دانست که معاویه تعهد نامه صلح را زیر پا خواهد گذاشت و مطلوب نیز همین بود تا بدین وسیله مردم ،چهره پنهان معاویه و حکومت او را نظاره گر شوند واین خود بهترین راهکار در امر به معروف ونهی از منکر است . ده سال بعد امام حسین(ع) از طریق دیگر حکومت را به میدان می کشاند و پرده از چهره او بر می دارد ؛ بنابراین به میدان آوردن دشمن برای آشکار کردن ماهیت وچهره واقعی او یکی از ابزارهای کارآمد در امر به معروف ونهی از منکر است مردم که چهره واقعی حکومت را ببینند دیگر بدون آنکه کسی برای آنان خطبه بخواند وظیفه خود را خواهند دانست.
اگر مردم در بند ظلم باشند ولی آگاه وعارف؛ بهتر از این است که غالب و مسیطر باشند اما در جهل وبی عقلی سیر کنند.بنابراین گاهی غلبه نظامی بر دشمن نیز بی فایده خواهد بود و برای تنبیه وبیداری جامعه باید به روش دیگری متوسل شد . دو خطر در زمان امام حسین (ع)وجود داشت یکی عمق جهالت وخواب آلودگی جامعه ودوم سیره اسلام براندازانه یزید . حکام دیگر هر چند اهل ظلم بودند اما در مقابل دین قرار نمی گرفتند مثلا معاویه با اینکه ، مجسمه فساد و ظلم بود اما به اصل اسلام کاری نداشت اگر هم در دل به دین معتقد نبود اما می دانست که عملا نباید متعرض اصل اسلام شود .معاویه ، ظالمی عاقل است اما یزید ،ظالمی است جاهل. معاویه در وصیت به یزید، او را از در افتادن با حسین بن علی ،منع کرد او به جایگاه معنوی اهل بیت در جامعه و مساوی بودن تعرض به ایشان با تعرض به اصل اسلام وعواقب گذشتن از این خط قرمز ، آگاه بود اما این به معنی ارادت نبود او اگرچه حسن بن علی را یک مانع و دشمن برای خود می داند ولی در عین حال آگاه است که اگر جامعه او را قاتل امام بداند به شورش وقیام متوسل می شود بدین جهت ، امام را از مخفی ترین راه ممکن از پای در آورد و عملا خود را مقابل جامعه قرار نداد اگر با امیر مومنان نیز در افتاد با شعار اسلام درافتاد نه ضد اسلام وبا او به عنوان حاکم ورقیب وارد جنگ شد نه امام واهل بیت رسول . حکام دیگر بنی امیه وبنی عباس نیز به همین شیوه و رویه عمل می نمودند انان در قتل امام ، بسیار مخفیانه وبا واسطه عمل می نمودند تا کسی یقین نکند که کار ،کار حکومت بوده و بعد از شهادت امام وقت ، دیگر جرات نمی کردند متعرض امام بعد شوند تا زمانی که خلیفه دیگری روی کار می آمد اما یزید از این قاعده مستثناست او جاهل تر از آن بود که دلیل این وصیت را بفهمد وکاری کرد که عملا نتیجه عکس آنچه او می خواست به بار آورد . هم وصیت معاویه به یزید بیانگر عمق فهم و درک پدر از بی تجربگی ونادانی فرزند است وهم اعلان خطر امام علیه السلام که:" علی الاسلام السلام اذ بلیت الامة براع مثل یزید" نشان از اوج اشراف و آگاهی ایشان نسبت به جوهره وماهیت و باطن یزید دارد . خلا امر به معروف ونهی از منکر، دین و جامعه را دچار فرسودگی وسستی کرده ؛ حال اگر یزید نیز بخواهد ضمیمه این بلا شده وخوره دین گردد اضمحلال اسلام ،امری قطعی خواهد بود واساساً دلیل حاکمیت فردی چون یزید بر جامعه، همین جهالت و بی غیرتی حاصل از ترک امر به معروف ونهی از منکر است . رسول اکرم می فرمایند : زمانی که امر به معروف ونهی از منکر ترک شود اشرار بر جامعه مسلط می شو ند ودعا و استغاثه خوبان نیز تاثیری نخواهد داشت(1)(اذا لم يامروا بالمعروف و لم ينهوا عن المنكر ... سلط الله عليهم شرارهم فيدعوا عند ذلك خيارهم فلايستجاب لهم) .امام خود نیز در این باره زیبا می فرماید:" الا ترون ان الحق لا یعمل به وان الباطل لا یتناهی عنه لیرغب المومن فی لقاءالله محقاً: آیا نمی بینید که به حق عمل نمی شود واز باطل نهی نمی گردد که مومن در چنین شرایطی به لقاء پروردگار خود رغبت کند ". یعنی اینکه وقتی امر به معروف ونهی از منکردر کار نباشد حسن معروف وعیب منکر بر ملا نمی گردد تا مومن انگیزه کافی برای چنگ زدن به حق ودفاع از آن را داشته باشد بنابراین او نیز دچار تردید و سستی می شود.
انتظار می رفت که با آمدن دین وخروج جامعه از شرک وبت پرستی همه نابسامانیها و مشکلات جامعه بشری حل گردد ولی متاسفانه نه تنها قشر عمده ای در پرتو دین به هدایت و صلاح نرسیدند بلکه دین را سلاح وابزاری برای بسط فساد و وصول به امیال دنیایی خود قرار دادند .بیست و سه سال مجاهدت پیامبر ، گرچه سرانجام به بیداری جامعه وخروج آن از کفر انجامید اما بعد از رحلت وی، غبار جهل و بی خبری وسستی دوباره بر دامان مردم فرو نشست. بیست و چهار سال بعد گرچه راد مردی چون امیر مومنان میدان دار وادی حق و عدالت می گردد اما جهل و عقب ماندگی جامعه فراتر از آن است که امام بتواند ظرف مدت محدود خلافت ، اسلام از دست رفته را کاملا احیاء کرده و روح دیانت و عقلانیت و عدالت را آنگونه که می خواهد بر جامعه حاکم سازد . امام حسن علیه السلام نیز به نوبه خود از آنچه وظیفه خویش می دانست دریغ نکرد اما این تلاشها انسان ظلوما جهولا را فقط تا مدت محدود می توانست به حرکت وادارد. جامعه چون اسبی بود که چون تازیانه برآن فرود می آمد حرکت می کرد وچون متوقف می شد او نیز متوقف گشته و دوباره به خواب " یغشیکم النعاس امنة منه "فرو می رفت [ کلما اضاء لهم مشوا فیه واذا اظلم علیهم قاموا] باید جامعه ای شکل گیرد که هم در بلا وهم رخاء از حرکت و بیداری باز نایستد نه اینکه در پناه حکومت امام ونبی به جنبش وتکاپویی چند واداشته شود وچون عمر نبی و امام سرآید همه چیز افول نموده وبه نقطه اول باز گشته و "ینقلب علی عقبیه" شود. اینجا دیگر نیاز به انقلابی بود که بشر یک بار و برای همیشه متنبه وبیدار شود وآن همان تاکتیک و شیوه حسین بن علی (ع) است.
جهل وهوای نفس:
این دو رذیله ،سرچشمه ومنشا همه گرفتاریها و نکبتها و محرومیتها و بلاها ی موجود در تاریخ بشری بوده و موانع بشردر راه کمال وسعادت و فوز ،در این دو خلاصه می گردد.ارسال دهها هزار پیامبر و نزول کتب آسمانی فقط و فقط در راستای مبارزه با این دو مشکل شکل گرفته و وصول انسان به مرتبه"فقد فاز فوزاً عظیماً" در نجات و رهایی او از این دوست .اگر چه رشد معرفت می تواند به مبارزه با نفس و دنیا خواهی ،انگیزه وسرعت بیشتری دهد یا بر عکس ؛اما این دو لازم وملزوم یکدیگر نیستند و باید توامان به عنوان دشمن و محارب شناخته گردند .جهل یا در مقابل علم قرار می گیرد یا عقل و یا معرفت. علم اگر چه پل وابزار ی کارآمد است اما جهل علمی چندان مضر و مخرب هستی و سرنوشت انسان نیست آنچه مهم است جهل عقلی وبالاتر از آن جهل معرفتی است .به صرف شناخت، معرفت گفته نمی شود معرفت مقامی بس بالاتر از شناخت است. عمل با عقل ومعرفت سنجیده می شود و عقل ومعرفت در کنار تهذیب نفس ارزش واقعی پیدا می کند چه بسا کسی که به حقیقتی معرفت دارد و حق برای او مثل کف دست آشکار است و اهل حق را نیز مانند فرزند خود می شناسد[یعرفونه کما یعرفون ابناءهم] اما غلبه هوای نفس او را به جحد حقیقت وتوجیه فساد وا می دارد[وجحدوا بها واستقینتها انفسهم]از طرفی ممکن است کسی رو در روی حق قرار گیرد نه از آن جهت که بخواهد به مال و منال یا قدرت و شوکت دنیایی آنچنانی برسد بلکه از آن جهت که نسبت به حقیقت وکنه آن جاهل و بی معرفت است چنین انسانی در مرحله امتحان ، حق و ناحق و اصل و فرع و اهم ومهم را از یکدیگر تشخیص نمی دهد چون قضاوت او بر اساس صورتهاست ونه سیرتها . اما وجه مشترک آن است که هر دو طیف ،در بزنگاه امتحان حق را به بهای اندک و ثمن قلیل خواهند فروخت .در کربلا هر دو طیف در مقابل امام صف آرایی کردند مشکل بعضی این بود که هوای دنیا بر معرفت آنها غلبه داشت و بعضی دیگر آگاهی شان از امام در حد شناخت بود ونه معرفت؛ یعنی اگربه ایشان تذکر داده می شد که حسین نوه رسول خداست یا فرزند فاطمه است برایشان چندان دلهره آور نبود چون کسی که به معرفت جایگاه و مقام والای امامت نرسیده باشد به معرفت خدا و رسول نیز نرسیده و رسول نیز برای او شخصی مثل دیگر اشخاص و صورتی مثل دیگر صورتها و البته با فرقی اندک ،متصور خواهد بود ونتیجه این شد که همان گونه که برادران یوسف ،وی را به زر ناسره و"بدراهمٍ بخس" فروختند اینان نیز خدا و رسول و امام را به قیمت اندک فروختند [فما ربحت تجارتهم].
اتمام حجت :
رفتار و شیوه امام در حوادث کربلا آنچنان است تا هیچ عذر وبهانه و راه ایراد و سوالی بر کسی باقی نگذارد [لیهلک من هلک عن بینة ویحیی من حی عن بینة].تمامی حرکات وسکنات وگفتارهای امام در کربلا کاملا حساب شده وتاکتیکی است و مظلومیت وکیاست توامان در یکجا جمع شده اند. امام حتی سر دسته سپاه دشمن یعنی شخص عمربن سعد را فرا خوانده وبا او به گفتگویی حساب شده می نشیند که طی آن عمربن سعد به راحتی همه تار و پود پنهان خود را بر روی صفحه نمایش تاریخ قرار می دهد . گرچه امام به سرنوشت خود آگاه است اما لازم است که حجت به بهترین نحو بر دشمن ونیز بر قضاوت کنندگان تاریخ تمام گشته و به همه فهمانده شود که او چه سان مظلومانه، قربانی حب مقام ووجه المصالحه ملک ری قرار گرفته است. استغاثه او در میدان نبرد و همچنین معرفی کامل حسب ونسب وتشریح مقام ومنزلت خود نیز نه از روی ضعف واستکانت بلکه در جهت تکمیل همین انگیزه وهدف یعنی اتمام حجت وبر ملا کردن چهره ها ونشان دادن غربت وتنهایی و مظلومیت خویش است .
مسئله اتمام حجت نه از کربلا بلکه از زمان رسالت آغاز شد به گونه ای که افعال وگفتارهای پیامبر اکرم نیز در باره امام سوم کاملا آینده نگرانه و بر مبنای اتمام حجت وسد کردن راه عذر است با این هدف که اگر کسی به حقانیت ومنزلت امام شک دارد سخن و فعل پیامبر دیگر عذر تردید وشکی بر او باقی نگذارد . به عنوان مثال زمانی که ابو برره اسلمی در قصر شام مشاهده می کرد که یزید با چوب خیزران بر لبهای مبارک امام زده و خوشحالی می کند خطاب به او می گوید : اى يزيد؛ واى بر تو. بر دندانهاى حسين پسر فاطمه چوب مىزنى در حالى كه من شاهد بودم كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) همين لبها و دندانها را مىبوسيد و به حسن و حسين(عليهماالسلام) مىفرمود: شما دو سيد جوانان اهل بهشتيد، خداوند قاتل شما را نابود كند و او را مورد لعنت خود قرار دهد و دوزخ را براى او آماده سازد.
آسیب های عاشورایی:
اگراحساس به عرفان وعقلانیت مرتبط و وصل نباشد انسان یا سراز بدعت گرایی و و خرافه پرستی و یا تعصب وافراط در می
آورد . گمگشتگی و از دست دادن سر رشته حقیقت، لاجرم انسان را به توهم سازی وافسانه پرستی سوق خواهد داد .
شیعه به دلیل
احساساتی بودن ، بیش از دیگران در معرض این آفات بوده و هست و گاهاً بعضی به اصطلاح سینه چاکان کم آگاه در جهت نو آوری و رقابت ، منشهای خلاف عقلی را
باب کرده ودیگران را نیز تابع ودنباله روی خود کرده اند.
احساس ،پل عبور به سوی حقیقتی بالاتر وبرتر است وکسی که روی پل توقف کرده وتماشاگر می شود معلوم است که حقیقت وهدف را گم کرده است .عاشورا از
آن جهت
که بعد احساسی اش نمود وگستره قابل توجهی به خود
گرفته، آسیب های زیادی نیز متوجه آن گردیده که گاه این آسیب ها نه تنها
متوجه عاشورا بلکه متوجه اصل اسلام شده است. با توجه به اینکه اکثریت افراد،
عقلانیت
وعرفانشان نمره قابل قبولی ندارد وقتی وارد مقولات سترگ ویزرگی مثل
عاشورا می
شوند ضعف معرفتی شان موجب بروز اعتقادات خرافی واعمالی بدعت گونه ای می گردد
که باعث انحراف
عاشورا از مسیر وهدف اصلی می شود. معرفت حسینی مهم تر از عزای حسینی است
و عزای آن کس بیشتر ارج دارد که معرفت او بالاتر باشد . اگر
معرفت و تعقل در کار نباشد بر سر و سینه زدن امر کم ثمری خواهد بود ممکن است
برای انسان
ثواب بیاورد ولی کمال به همراه ندارد .
1- بدعتهای مخرب:
از جمله این بدعتها ی مسلم که از موجبات وهن عاشورا وتشیع به شمار می آید مسئله قمه زنی است. قمه زنی و اعمال مشابه (مثل حسین حسین گفتن های عجیب وغیر عادی که به کارهای خانقاهی بیشتر شبیه است یا در آوردن پیراهن و عریان شدن جلوی دیگران ) هیچ وجه تاییدی در اسلام نداشته وبا عزاداری اصیل اسلامی کاملا متفاوت است. ائمه معصومین که خود عزادارترین و در واقع صاحب عزای حسینند هیچ گاه نه خود چنین می کرده اند ونه کسی را به چنین اعمالی سفارش می نموده اند بلکه تاکید ایشان به زنده نگه داشتن نام کربلا وعاشور بوده است و لازمه زنده نگه داشتن نام کربلا نیز به انجام حرکات عجیب و غریب نیست . آیا خونین کردن خود وخود زنی های عجیب وغریب و آسیب رساندن بر خویش ،هدفی جز خود نمایی وجلب نظر دارد؟ آیا به نظر نمی آید که اشک ما بیشتر مقبول درگاه اباعبدالله واقع شود تا خونهای نجس ریخته شده بر سنگ فرش خیابانها؟ مسلماً نه امام حسین ونه خدای او به فعل و انفعال و هیجان عزا دار نمی نگرند بلکه مبنای نمره دادن ، معرفت ودرک است آنچنان که در نماز نیز اخلاص و معرفت و حضور قلب ملاک نمره است نه چیز دیگر.
چه بسا عزادارانی که از زحمت و خستگی خود چیزی جز همان زحمت و خستگی به دست نمی آورند همان گونه که به فرموده مولای متقیان، بسیار شب زنده دارانی هستند که از شب زنده داری خود جز بی خوابی وخستگی و بسیار روزه دارانی هستند که از روزه خود چیز ی جز گرسنگی وتشنگی نصیبی به دست نمی آورند . سیاه پوش وعزادار گر چه فراوان است اما عارفان و محرمان سرّ و حقیقت کربلا نایابند همان گونه که عابد ونماز خوان زیاد است ولی موحدان و خائفان و خداشناسان حقیقی کمیابند "ما اکثر الضجیج واقل الحجیج".
2- اشعار سطحی وسبک:
ازآثار دیگر احساس بدون معرفت ،شعرهایی است که نه در خور شان خاندان اهل بیت و نه در خور شان یک عزادار واقعی است آنکه می گوید " خدای من حسین است" معلوم است که وسیله وهدف را گم کرده و آنکه می سراید" همه عالم می دونن که من سگ رقیه ام" ودیگری که می گوید:
سگ شده ام به درگهش مستونه عوعو می کنم
هر کی سگ رقیه شد منصب شاهانه داره
کلب رقیه گشته ام عاشق آن دردانه ام
ساقی خمارم به خدا لبریز کن پیمانه ام
رشته قلاده من در کف آن صنم بود
مسلم است که از معرفت حقیقی بویی نبرده ودوستی اش حکایت دوستی خاله خرسه است که می خواهد به محبوب واربابش عرض ارادت ومحبت کند اما فعل او به جای آنکه التیامی بر رنج اهل بیت باشد زخم و خنجری مجدد بر پیکر آنهاست.اگر کسی به راستی دوستدار واقعی اهل بیت است قطعا هم ریف سگ نخواهد بود. آیا یاران خالص و صدیق پیامبر وامیر مومنان که آن همه نسبت به ایشان ارادت ومحبت داشته اندمحبتشان به این شکل وبا این الفاظ بوده است ؟ آنکه این گونه شعر می گوید شان اهل بیت را نیز پایین می آورد چون اهل بیت نیاز به انسان وعارف دارند و نه سگ.
علی ای حال ،بعضی
شاعران ،حقیقت عاشورا را درست درک نکرده اند یکی از حسین (ع)چهره ای مستاصل
ودرمانده و سزاوار رقت و ترحم می
سازد ودیگری او را تا حد خدایی بالا می برد . بعضی نیز در نوحه خوانی ها گاهی شعرهایی به اصطلاح عرفانی زمزمه می کنند که هر چند کلمات متناسب با
کربلا در آن هست ولی در کل هیچ ربطی به مسئله عاشورا ندارد مثلا تناسب این دو بیت با مسئله کربلا چیست؟
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا/ سرها بریده بینی بی جرم وبی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد ومی پسندی/ جانا روا نباشد خونریز را حمایت
در کل به جاست که درنوحه خوانی ها بیشتر از اشعار شعرای گذشته همچون محتشم کاشانی و عمان سامانی وفواد کرمانی و نیر تبریزی و دیگر بزرگانی بهره برده شود که حقیقت کربلا را بهتر درک ولمس نموده اند مخصوصاً سروده های محتشم ، که در اوج عرفان و خالی از هر گونه احساس خشک یا اغراق و وهن است. به عنوان مثال ببینید که وی صحنه وداع زینب (س)با پیکر امام وزمزمه او با پیامبر را چه قدر فصیح ،بلیغ وعرفانی به تصویر کشیده است:
این کشته ی فتاده به هامون حسین توست/ وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
این نخل تر کز آتش جانسوز تشنگی/ دود از زمین رسانده به گردون حسین توست
این ماهی فتاده به دریای خون که هست/ زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست
این غرقه محیط شهادت که روی دشت/ از موج خون او شده گلگون حسین توست
این خشک لب فتاده دور از لب فرات/ کز خون او زمین شده جیحون حسین توست
این شاه کم سپاه که باخیل اشگ و آه/ خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست
این قالب طپان که چنین مانده بر زمین/ شاه شهید ناشده مدفون حسین توست
ودر این اشعار چه زیبا مصیبت و رزیه عظیم کربلا را ترسیم می کند :
کشتی شکست خورده طوفان کربلا/ در خاک و خون طپیده میدان کربلا
گر چشم روزگار بر او زار می گریست/ خون می گذشت از سر ایوان کربلا
نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک/ زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب ومی مکید/ خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد/ فریاد العطش ز بیابان کربلا
......
باز این چه شورش است که در خلق عالم است/ باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین/ بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست/ سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند/گویا عزای اشرف اولاد آدم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو/ کار جهان و خلق جهان جمله درهم است
گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب/ کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست/ این رستخیز عام که نامش محرم است
البته گاهی در لابلای آثار محرم یا نوحه ها الحان یا آهنگهایی نیز شنیده می شود که متناسب عزا نیست و بعضی بیشتر رقص آورند تا گریه آور.لحن عزا باید شمرده وحزین باشد استفاده از آلات موسیقی نیز در هیئتها مخصوصاً طبل ونی ، از آن جهت که تشدید کننده روح عزاست مناسب و خوب است. در قدیم، طبل برای آن به کار می رفت که صدای آن ،مردم را متوجه هیئت عزا کند علاوه بر این طبل ابهتی خاص به عزاداری می دهد بنابراین باید در انتخاب نوع ملودی و نوع لحن و آوا دقت به خرج داده شود تا بتواند عیناً روح وحقیقت آنچه را که بوده به تصویر بکشد .
3- رقابت های ناصحیح:
زمانی که روح اخلاص و تفقه و تعهد بر فضای نوحه خوانی وعزا داری
حاکم نباشد خودنمایی و رقابتهای غیر منصفانه وبدعت گرایی و خرافه منشی و پول پرستی شیوع پیدا می کند. البته گرفتن پول منعی ندارد ولی شرط و شروط منت گونه گذاشتن و قرار دادهای مالی آنچنانی
بستن برای ذکر مصائب و نوائب خاندانی که حقی سترگ بر ما دارند خلاف شان یک
نوحه خوان ومدعی سینه چاکی است. ثوابهایی که در روایات، برای روضه خوان
امام
حسین ذکر کرده اند و درجاتی که برای او بر شمرده اند ایجاب می کند که یک مداح
برای روضه خواندن، التماس کرده و پول نیز بدهد و به جاست است که کسی به
روضه خوانی به عنوان یک شغل و منبع در آمد تکیه نکند بلکه آن راصرفاً یک
باقیات الصالحات به حساب آورد.
جو
رقابت و حسادت ، به زدوده شدن روح اخلاص در فضای مداحی ونوحه خوانی منجر می شود ودر این میدان رقابت ، یکی ادا و اطوار در می آورد دیگری با تقلید محض روضه خوانی می کند و حتی صدای سرفه وگریه اش نیز کپی برداری است یکی رسمی نوظهور ایجاد می کند و دیگری می
خواهدحرف جدیدی را بزند که دیگران نزده اند تا بیشتر جلب توجه کرده
وبگریاند وهمین اضافات
مختصر، به مرور زمان تبدیل به یک کوه وخلق یک حادثه ای می شود که اصلا وجود خارجی نداشته است. البته مردم نیز نکته دان وموشکافند و تضاد
وتناقض را تشخیص می دهند و اگر قرار باشد مثلا امام حسین هر سال به یک
نحو کشته شود ممکن است بعضی کم کم به اصل وجود عاشورا نیز شک کنند .
هر مداح و روضه خوانی وظیفه دارد که فقط به مستندات و منابع معتبر تکیه کرده وهمه چیز را طبق روایت یا مقاتل نقل نماید واضافه تر از آن چه در کتب معتبر آمده، بیان نکند .مجله وروزنامه وحرف فلان سخنران ومداح، منبع حساب نمی شود البته خیلی مداحان غرضی نداشته و همه چیز را حمل بر صحت و درستی می کنند ؛ولی باید توجه داشت که تساهل در این مسائل، کم کم کار را به انحراف کامل عاشورا از آنچه بوده می کشاند .همچنین نقل خواب و رویا اگر چه منع شرعی ندارد اما باید دانست که خواب و رویا حجت نیست و نقل این گونه مسائل متضاد با روح واقع نگری است حتی اگر راست باشند.
از جمله خطراتی که متوجه مداحان اهل بیت است تلاش برخی مغرضان وحاسدان برای مخدوش کردن آبرو ومحبوبیت ایشان است واین می طلبد که یک مداح موفق ،همیشه مواظب اطراف خود و به خصوص پیشنهادهایی باشند که از سوی افراد ناشناس ارائه می شود . چندی قبل یکی از مداحان معروف کشور شعری را که زمانی یک خواننده زن طاغوتی خوانده بود دقیقا با همان آهنگ، مدیحه سرایی کرده کرده بود که موجی از انعکاس و تمسخر و شمامت را در رسانه های بیگانه موجب شده بود ؛ظاهرا کسی این شعر و آهنگ را از روی غرض به این مداح پیشنهاد داده یود بدون اینکه این بنده خدا از موضوع و مسئله با خبر باشد . یکی از مداحان مشهور کرمان برای بنده تعریف می کرد که در طول چند سالی که مداح هستم بارها خواسته اند به هر نحو برایم پا پوش درست کرده و از میدان بیرونم کنند می گفت حتی یک بار خانمی به من زنگ زد و گفت که صدایم را شنیده واز من خوشش آمده ودوستدارم شده ؛من نیز با تندی جوابش را دادم وقطع کردم بعدا فهمیدم که این خانم نبوده بلکه مردی بوده که صدایش را نازک کرده وتنها هم به من زنگ نزده به چند مداح دیگر هم زنگ زده و صدای آنها را که با آن خانم قلابی خوش وبش کرده اند ضبط و برای دیگران پخش کرده و آبرو واعتبارشان را برده بود .در جای دیگر می گفت که در چای یکی از مداحان، سرمه ریخته بودند که حنجره اش را سوزانده بوده وتا یک ماه نمی توانسته مداحی کند .
از دیگر آسیبهای عاشورایی ،دکانهایی است که بعضی عوامفریبان به نام مداح و روضه خوان باز کرده اند.
چندی قبل یکی از دوستان با آب وتاب تعریف می کرد
که در شهر ما یک مداحی هست که خیلی انسان والا مقام و نظر کرده ای است . گفتم چه طور؟ گفت که
این آقای مداح تعریف کرده که یک شب فلان امام معصوم به خوابش می آید ومی
گوید فلانی
ما تورا دوست داریم ونمی خواهیم که به گناه ومعصیت آلوده شوی، برای همین
،قدرت تکلم را از تو می گیریم که از گناهان زبان ،حفظ باشی ولی چون
مداح و روضه خوان ما اهل بیتی ،برای مداحی ، زبانت را باز خواهیم کرد .
حال این آقا در معاشرت با مردم لال
است وبا اشاره حرف می زند ولی برای زیارت عاشورا خواندن یا عزاداری ، مثل
بلبل تکلم می کند وخیلی هم کارش گرفته چنانکه مردم برای دعوت او به نوحه
خوانی وعزاداری از هفته ها قبل وقت می گیرند ... به این دوست عرض
کردم که لابد همه شما هم باور کردید ! اما آیا از خود نپرسیدید که چه فرقی بین این آقا و آدمهای
دیگر است ؟اگر همه خوبها در معرض گناهند پس باید معصومین ،زبان همه را لال
کنند بعد
هم اگر قرار باشد به خاطر جلوگیری از گناه ، نعمت سخن را از کسی بگیرند
تنها زبان که گناه نمی
کند پا ودست وچشم وگوش هم هست پس همه اینها نیز باید ناقص شوند !به هر حال
واضح است که
این آقا هر که هست دکان باز کرده واین طور آدمها تا مردم را هالو و خوش
باور
نیابند نمی توانند چنین کلاههای گشاد سرشان بگذارند .
4- توجه صرف به بعد احساسی:
امروز توجه به عزای حسینی بیشتر از معرفت حسینی است. درست است که دسته وهیئت راه انداختن وسینه و زنجیر زدن در جای خود ،کاری معقول وبه جاست ولی اینها هیچ یک ،هدف اصلی عاشورا نیست . هدف وفلسفه واقعی ،نیل بشریت به مقام اندیشه وعرفان و در نهایت ، عبودیت و تسلیم است و تفهیم این هدف ، کاری است که بر عهده گویندگان واندیشمندان است ونه مداحان. امام کربلا نه نیاز به دلسوزی وترحم کسی دارد و نه بر کسی که اصل و فرع را خلط نموده و هدف عاشورا وکربلا را گم کرده است وقع چندانی می نهد .عاشورا برای تصفیه انسان است که از این سو وارد شود واز ان سو عابد و عارف بیرون آید. اگر عاشورا ومحرم منهای معرفت ودرس آموزی دنبال شود وفقط بعد احساسی آن مد نظر قرار گیرد خود می تواند منشا رفتارهای نارسا و باورهای نادرست گردد. یکی از دوستان روحانی تعریف می کرد که در یک مجلس عزاداری در ایام محرم ، شخصی به جهت عرض افتخار می گفت فلانی من الان سه روز است از بس که در گیر مشغله امام حسینم حتی کفشهایم را از پا در نیاورده ام . به او گفتم پس چگونه نماز می خوانی ؟ سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت ؛ معلوم شد که این عاشق امام حسین اصلا نماز نمی خواند! .یکی از دوستان ، از یک هیئت عزاداری تعریف می کرد که بعضی جوانهای این هیئت برای اینکه روز عاشورا شارژ شوند و بهتر بتوانند عزاداری و سینه زنی کرده وعلم بلند نمایند شراب نوش جان می کنند !!.
5- استفاده سیاسی از مجالس عزاداری :
گرچه دین از سیاست جدا نیست ولی مسئله اینجاست که امروز، سیاست عین دیانت عملا وجود خارجی ندارد .بعضی مداحان جناحی، مجالس امام حسین را فرصتی مناسب برای بهره برداری قرار داده و طوری عمل می کنند که فقط جناح سیاسی خاصی گرد ایشان حلقه می زنند . این افراد در واقع امام حسین را نیز مصادره سیاسی کرده وبدتر از آن اینکه گاهی چنین به ذهن مردم القاء می کنند که مثلا حسینیان ،کسانی اند که تفکر سیاسی شان فلان و بهمان باشد و اینکه هر کس خارج از این طیف و دیدگاه است از حریم دوستی و ولایت امام حسین ،طرد وبیرون وبلکه جزو لشکر شمر و یزید است .
نباید از نظر دور داشت که نه اسلام کنونی با اسلام معصوم قابل مقایسه است ، نه حاکمان کنونی همردیف معصومند ونه رد کنندگان حکومت غیر معصوم با رد کنندگان امامت یا حکومت معصوم در یک ردیفند . بنابراین باید از این گونه مقایسه های تندروانه و مع الفارق به طور جدی پرهیز کرد.
پاسخ به سوالات :
1- آیا صحیح است که امام در روز عاشورا هزار و هشتصد نفر از افراد دشمن را کشته است؟
از جمله مسائلی که جای نقد واشکال جدی دارد تعداد کشته شدگان سپاه دشمن به دست امام است .البته در مورد تعداد افراد کشته شده به دست بعضی اصحاب دیگر(مانند حضرت قاسم) نیز جای همین نوع اشکال هست .بعضی ،این آمار را به روایت مستند می کنند ولی مسلم است که برای مقبولیت یک روایت ،شرط و شروطی وجود دارد و مخصوصاً اگر مسئله ای ، چندان به عقل جور در نیاید باید در سند آن تردید بیشتری به خرج داد .البته در صورتی که امام از قدرت ولایی خاصه بهره برده باشد جای اشکالی بر کشته شدن این همه سپاهی وجود ندارد چون در این صورت ، نه هزار و دو هزار،بلکه کل لشکر نیز می تواند با یک اشاره امام ودر یک دم قلع و قمع شوند ولی دلیلی وجود ندارد که امام بخواهد از قدرت خاصه بهره برده ومانند یک انسان عادی نجنگد. ثانیا: باید شرایط زمانی را نیز در نظر بگیریم .جنگ امام ،بعد از ظهر عاشورا اتفاق افتاده وتمام شده و هنگام غروب دیگر جنگی در کار نبوده است . با توجه به اینکه در ظهر عاشورا ووقت نماز ،هنوز عده ای از اصحاب ،زنده بوده اند وبعد از ایشان تازه نوبت به پیکار بنی هاشم رسیده است پس تا پاس زیادی از ظهر گذشته هنوز امام وارد کارزار نشده و زمان نبرد او زمان طولانی و قابل توجهی نیست . علاوه بر این ، سپاه یزید نیز تماشاگر ننشسته وگردن ها را جلو نیاورده که امام راحت وبی دردسر یکی یکی آنها را قطع کند ایشان نیز با تمام نیرو وابزار جنگیده و دفاع می کرده اند والبته نادیده نگیریم که سن امام نیز نزدیک به شصت سال است .ثالثاً: امام در اوج تشنگی وگرسنگی ووجود آفتاب سوزان تموز و داغ عزیزان از دست رفته که نا ی و توان را از او سلب کرده چگونه می تواند چنین نبرد محیر العقولی از خود به نمایش گذارد ؟ برای کسی که در شهادت برادر،کمر شکسته شده و دنیا را بعد از شهادت فرزند خویش ، پوچ وفانی می داند دیگر چه قدرت و توانی در بازو باقی است ؟ در حالی که حتی علی بن ابی طالب (ع) نیز با آن جنگ آوری وتهور ، در هیچ نبردی، یک بیستم این مقدار و در کل جنگهایی که حضور داشته نصف این تعداد راهم نکشته است چگونه امام حسین، هزار وهشتصد نفر را در ظرف مدت کوتاهی مانند برگ خزان برزمین می ریزد؟ البته هم امام و هم یاران ایشان بسیار شجاع ودلیربوده وبی باکانه می جنگیده اند ولی لازمه شجاعت این نیست که هر یک بتوانند تعدادی را بکشند که با توجه به تقسیم زمان یک روزه بر این همه افراد کشته شده، لازم بیاید که عاشورا چند هفته باشد نه یک روز. جالب اینکه در کتاب ثمرات الحیاة، بعد از نقل وتایید این آمار و ارقام ،نقل شده که جبرئیل در عصر عاشورا بر امام نازل شد وگفت "ای حسین تو که این همه را می کشی پس کی باید شهید شوی؟" در حالی که می دانیم جبرئیل ،فرشته وحی است ونزول آن بر غیر پیامبر، امر غیر متعارفی است " ما منا لا وله مقام معلوم". بنابراین به نظر می رسد قضیه کشته شدگان سپاه یزید ، مانند واقعه بنی قریظه در زمان رسول خداست آنجا هم یک آمار عجیب در مورد قتل یهودیان به دست مسلمانان داده اند که قضیه اش مفصل است و مولف حقیر در مقاله" پاسخ به شبهات رضا فاضلی" این شبهه را مفصل بیان وموشکافی کرده است .در مجموع به نظر می آید کسانی که این آمارها را ارائه داده اند شاید برای کمرنگ کردن مظلومیت امام بوده واینکه عمل دشمن را در مقابل سپاه امام تدافعی نشان دهند .علاوه بر این ،چه کسی در آن میدان و آشفته بازار جنگ، آمار گیر بوده که تعداد کشتگان به دست هر یک از اصحاب امام را بشمارد؟
2-آیا اختلاط زنان ومردان در عزاداریها منع شرعی دارد؟
عموما در حرکت هیئتها و عزاداریها اختلاطهای نزدیک وتنگاتنگی بین زنان ومردان وجود دارد که گاها نیز منجر به رد وبدل شدن نگاههای آلوده بین دختران وپسران جوان می شود .باید ترتیبی داده شود که زنان در این ایام برای خود در تکیه ها ومساجد ،برنامه های عزاداری جدا گانه داشته و از این همه اختلاط جلوگیری گرددهر چند که ذاتاً و بدون قصد فعل گناه ،حرمتی برای این اختلاط نیست.
به نقل مردى از قبيله بنى اسد،پس از آنكه حسين بن على«ع»و اصحابش شهيد شدندو سپاه كوفه از كربلا كوچ كرد،هر شب شيرى از سمت قبله مىآمد و به قتلگاه كشتگان مىرفت و بامدادان بر مىگشت.يك شب ماند تا ببيند قصه چيست.ديد آن شير،بر جسدامام حسين«ع»نزديك مىشد و حالت گريه و ناله داشت و چهره خود را بر آن جسدمىماليد. بر اساس همين نقل نيز،در مراسم شبيه خوانى و تعزيه كربلا،كسى در پوست شير مىرود و در ميدان نبرد حاضر مىشود و پس از آنكه سيد الشهدا كشته مىشود خودرا به بالين پيكر او مىرساند و بر نعش امام حسين«ع»مىگريد و اين صحنه،سبب تاثر وگريه تماشاگران تعزيه مىشود.(ناسخ التواريخ،ج 4،ص 23.)
نکته:پذیرفتن نقلهایی از این دست جای ایرادی ندارد زیرا این موارد مربوط به مسائل اعتقادی یا احکام نیستند که لازم به عادل بودن راوی یا سختگیری روی سند آن باشد.
4- جانسوزترین واقعه عاشورا کدام است؟
همه صحنه های کربلا به نوبه خود دردناک وجان سوزند اما می توان در این بین ، پنج واقعه بیشتر مد نظر قرار داد 1- از اسب به زیر افتادن حضرت ابوالفضل 2-ماجرای آب طلبیدن برای حضرت علی اصغر و شهادت طفل در آغوش امام 3- صحنه وداع امام با اهل بیت4- از اسب به زیر افتادن امام 5- صحنه وداع حضرت زینب با پیکر امام (ع).
5- آیا گریه بر امام حسین(ع) موجب محو گناهان می شود؟
روایاتی داریم که اگر انسان مثلا فلان نماز یا روزه یا ذکریا عمل مستحبی را به جای آورد همه گناهانش بخشیده می شود یا مثلا در مورد گریه بر امام حسین علیه السلام روایت است که اگر کسی به اندازه بال مگسی بر ایشان اشک بریزد همه گناهان او بخشیده می شود لکن چند نکته را در این مسئله باید در نظر داشت:
1- این نوع بخشش ، منحصر به معاصی حق الله است و نه حق الناس ، زیرا بخشش حق الناس ،منوط به احقاق حق یا رضایت صاحب حق است .
علاوه براین ، این بخشش ،مربوط به
همه گناهان مربوط به حق الله نیز نمی شود مثلا اگر کسی نماز وروزه یا حج به
جا نیاورده باشد مشکل او با استغفار حل نمی گردد بلکه باید عبادات خود
را قضا نماید یا اگر خمس وزکات نداده باشد توبه او به این است که
خمس وزکات خود را پرداخت کند.
2- شرط اصلی در بخشش گناه ،توبه ،یعنی ندامت و پشیمانی و عزم بر عدم ارتکاب مجدد به آن گناه است و گرنه اگر انسان به اندازه دریا نیز برای امام حسین گریه
کند بخشش وعفوی در کار نخواهد بود . اگر ندامت حاصل شود آنگاه اشک بر امام حسین می تواند موانع دیگر عدم قبول توبه را از میان بر دارد. .
3-
چگونگی بخشش انسانها بسته به میزان سن وعقل و همچنین دفعات گناه دارد. مسلما توبه یک نوجوان و جوان ،آسان تر و زودتر بخشیده می گردد تا یک انسان میانسال و کهنسال؛ همچنین فردی که برای اولین بار گناهی را مرتکب می شود آسان تر مورد عفو قرار می گیرد تا کسی که برای دهمین و صدمین مرتبه آن را مرتکب شده است. توبه چنین افرادی گرچه رد نمی شود اما دیر هنگام و غالباً بعد از عذاب وعقاب دنیایی خواهد بود واگر این گونه نباشد انسانها گناه را سبک شمرده و بر تکرار مجدد، تجری بیشتری پیدا می کنند بنابراین چنین بخششی بعد از تحمل عقوبتهایی چند خواهد بود تا انسان متوجه باشد که اعتقاد بدون اطاعت و اقرار واستغفار بدون عزم وهمت کار ساز نبوده و فرد در صورت گناه مجدد با گرفتاریهایی شدیدتر مواجه شده و عواقب آن گران تر از قبل بر او تمام خواهد شد . نقل است که از جمله افرادی که در حکومت
حضرت قائم علیه السلام کشته می شوند کسانی اند که در سن پیری مرتکب فحشا شده اند؛ بنابراین سن وسال واتمام حجت یا عدم آن ، در شدت وضعف رحمت
،تاثیر گذار است .
4-از صفات خداوند،
توابیت است اما این توابیت به معنی باز گشت واقبال است ونه به معنی بخشش. به
عبارت دقیق تر باید گفت که فعل خداوند نسبت به بنده گناهکار دو گونه است: یا اینکه
اصلا به او روی اقبال نشان نداده واقدام وتمهیدی برای بخشش او انجام نمی
دهد و یا اینکه به بنده خود اقبال کرده وخود را آماده پذیرش او می نماید که این توبه (بازگشت) خداوند به معنی اقبال او به سوی بنده است [ ثم تاب علیهم
لیتوبوا ].
توبه از جانب عبد به معنی ندامت و طلب بخشش است[الندم توبة] ولی از جانب
خداوند به معنی اقبال برای عفو وبخشش است نه نفس بخشش . بخشش در صورتی انجام می شود که خداوند نیز روی اقبال به عبد نشان دهد و مراحل مورد امر ومصلحت نیز طی شود درست مثل مسئله دعا که می فرماید:« ادعونی استجب لکم»؛ لکن
در پشت آن ،شرط وشروط های فرا وانی است که مولف ،پانزده مانع را در مقاله"حقیقت دعا" برای
عدم استجابت بر شمرده است .توبه نیز شرط وشروط هایی دارد واگر گناه سنگین وزیاد باشد باید شخص شرایط سخت تری را
برای تطهیر و بخشودگی بگذراند .گاهی اوقات بنده توبه می کند ولی خداوند هنوز
شرایط بخشش او را کامل نمی داند یا بخشش او را بنا
بر تشخیص خود منوط به عذاب ومتنبه نمودن او می داند گاهی اوقات نیز بنده
،خود از بزرگی گناه وعزم بر توبه واستغفار غافل است ولی اگر خدا او را دوست داشته باشد خود ،توبه
وپشیمانی را دردل او قرار داده واو را گرفتار غم واندوه وتوجه به فقر
ونقصان خویش می کند تا به خود آمده وتوبه کند .گاهی نیز بنده ای منفور خداست و خداوند نه تنها القای توبه در دل او نمی کند بلکه مهر غفلت نیز بر قلب او می زند[سواء علیهم استغفرت لهم ام لم تستغفر لهم لن یغفر الله لهم،ان الله لا یهدی القوم الفاسقین ] بنابراین اوست که هم رهنمون به هدایت می
کندوهم ضلالت [یضل من یشاء و یهدی من یشاء] .بنابراین گریه بر امام حسین(ع)علت تامه برای عفو نیست بلکه شرط مکمل
است .
6- آیا اجنه به یاری امام آمدند؟
در اینکه اجنه در واقعه کربلا به نزد امام آمده وآمادگی خود را برای یاری اعلام کرده اند نقلهای روایی وغیر روایی چندی وجود دارد وظاهرا نیز آمدن ایشان و اعلان حمایت ، دو بار اتفاق افتاده است یک بار ،هنگام حرکت امام به سوی کربلا ودیگر بار در روز عاشورا .جریان اول در بحار الانوار بیان شده که شیخ مفید به سند خود از امام صادق علیه السلام نقل نموده است زماني که امام حسین علیه السلام ازمدینه حركت فرمود گروهي ازشیعیان جن براي كمك آمدند اما حضرت در پاسخ جنيان فرمود: خدا به شما جزاي خير دهد من مسؤول كار خود هستم و محل و زمان قتل من نيز مشخص است. جنيان گفتند اگر امر شما نبود همهٔ دشمنانتان را مي كشتيم. حضرت در پاسخ فرمود: ما بر اين كار از شما تواناتريم اما چنين نميكنيم [ليهلك من هلك عن بينة و يحيى من حىّ عن بینه]. جریان دوم از زبان زعفربن سعفر ،رئیس شیعیان جن نقل شده که در عصر عاشورا با سپاهش به محضر امام رسیده و اعلان حمایت ویاری نموده است.لازم به ذکر است که پدر زعفر جزو کفار ومتمردین جن بوده و گفته شده است که بعد از اینکه او و جمعی از سپاهیانش به دست امیر مومنان (در واقعه بئرذات العلم )کشته شدند آنگاه حضرت از جنیانی که خود را تسلیم نمودند تعهد اتی چند گرفته و زعفر را به ریاست و پادشاهی آنها بر می گزید (واقعه بئر ذات العلم در کتاب ریاض القدس از ابوسعید وحذیفه یمانی که از اصحاب رسول خدا هستند نقل شده که جریانش مفصل است). زعفر از عاشقان اهل بیت و مومنین راستین بوده و طبق نقلی حدود شصت سال قبل فوت نموده وبعد از وفات او به دستور علما دربسیاری از روستاها وشهرهای ایران مراسم ختم نیز بر پا شده است ( باید یاد آور شد که عمر اجنه بالای هزار سال است). قضیه زعفر در روز عاشورا توسط خود او برای بعضی افراد که با وی رابطه داشته اند نقل شده است و البته لازم به ذکر است که در حدیث قبلی نامی از زعفر به میان نیامده است.
مجلس تمام گشت وبه پایان رسید عمر / ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم .
1391
منابع:قرآن و حدیث
نقل و بر داشت؛اکیداً ممنوع
معارفی از عاشورا
قال الله الحکیم:
«هُوَ الَّذِيَ أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاء الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاء تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْم....»
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم:
«اکثرُ ما اخافُ علی امتی مِن بعدی رجلٌ یتاوّلُ القرانَ یَضَعهُ فی غیرِ موضعهِ»اهل شبهه و سوال دو گروهند: 1-کسی که واقع برای او مجهول است وقصد او رسیدن به حقیقت است 2- کسی که قصد او به چالش کشیدن و جنگ با شریعت است .
این گروه علی رغم فهم حقیقت ،به دلیل دشمنی ،عامدانه دست به روشهای تخریبی همچون مغالطه،دروغ، مصادره به مطلوب ، پنهان کاری و بخشی را گرفتن و بخش دیگر را رها کردن و .... زده و به گونه ای عمل می کنند که در ظاهر ،همه حق را به جانب ایشان می دهند . این افراد برای آنکه بتوانند در تخریب دین به خوبی عمل کنند خود را ملزم به مطالعه دقیق آن می دانند تا بتوانند در چهره ملای دین بر سر راه مردم نشسته وبا ایجاد شبهات مستقیم و غیر مستقیم ، در عقیده و مسیر ایشان انحراف و اعوجاج به وجود آورند. [ ولا تقعدوا بکل صراط توعدون وتصدون عن سبیل الله من آمن به وتبغونها عوجا].
البته عده ای نیز هستند که چندان به مطالعه کافی و عمیق پای بند نبوده و از همان ابتدا حق را دائر مدار میل فکری و درونی خود یا تفسیر و استنباط شخصی خویش می دانند و گمان می کنند ایشانند که به درک واقعی رسیده و این خدا و شریعتند که در جهل و خطا سیر می کنند.
شبهه اول:
وی با توجه به فتوای یکی از علما که در جواب شخصی قید کرده که فضله خروس پاک است این مسئله رابه ریشخند گرفته که خوب اگر پاک است پس همه بفرمایند میل کنند
این اشکال از عدم آگاهی در فهم اصطلاحات شرعی است ما در اینجا چند اصطلاح داریم : 1- پاک و نجس 2- تمیزو کثیف
پاک
ونجس اصطلاح شرعی وتمیز وکثیف اصطلاح عرفی اند وبین آنها فرق است وهیچ
ملازمه ای نیست که اگر چیزی از نظر شرع نجس است عرفا هم کثیف باشد یا اگر
چیزی از نظر شرع پاک باشد عرفا تمیز محسوب شود پاک در اصطلاح شرعی با پاک در اصطلاح عرفی و لغوی به یک معنا نیستند
ما در اسلام بعضی چیزها را نجس می دانیم مثل خون- منی - ادرار - و...
نجس به پلیدی های مشخصی گفته می شود که نماز خواندن با لباس یا بدنی که به آنها آلوده شده اشکال دارد مثلا اگر ذره ای بول وادرار در لباس باشد تا زمانی که با آب کر یا قلیل وبا شرایط گفته شده تطهیر نگردد نمی توان با آن لباس یا بدن نجس نماز خواند
حال
فرض کنید لباسی را نو خریده اید و از نظر شما اصلا کثیف نیست ولی این
لباس به یک قطره کوچک از ادرارآلوده می گردد در اینجا لباس عرفا تمیز
وشرعا نجس است یعنی اینکه نمی توان با آن نماز خواند بر عکس یک لباسی خیلی
چرک شده وعرق به خود گرفته است ولی آلوده به هیچ یک از نجاسات شرعی نیست
این لباس عرفا کثیف وشرعا پاک است یعنی می توان با آن نماز خواند بنابراین
پاک ونجس شرعی فقط مربوط به مسئله نماز است والا خود شرع هم عرفا کثیف را
کثیف وتمیز را تمیز می داند وهیچ کس مثل شریعت اسلام به امر تمیزی ونظافت
اهمیت نداده تا جایی که نظافت را جزوی از ایمان می داند
حال حکم اسلام این است که فضله حیوان حلال گوشی که خون جهنده ندارد پاک است {مثل خروس}هر چند که در عین پاک بودن کثیف هم هست چون گفتیم که پاک شرعی وکثیف عرفی ضد هم نیستند وقابل جمعند همان گونه که نجس و تمیز قابل جمعند
شبهه دوم:
آیات ضد زن در قرآن
1- وی به آیه ای مجهول اشاره کرده که گفته "دوزخ پر از زنان است "
بهتر
بودآقای فاضلی نام سوره وآیه آن را می آورد تا طبق آن بهتر بتوانم با وی
مناظره کنم من که دهها بار قرآن راختم کرده ام چنین آیه ای را ندیده ام بر
فرض هم بپذیریم که خدا چنین عبارت صریحی را بیان کرده اما
این دلیل نمی شود که خدا عقده ودشمنی شخصی با زن دارد این انسانها
هستند که بر طبق اختیار ونوع عمل ورفتار خود دوزخی یا بهشتی می شوند وبر
اساس عدالت به سوی نتیجه عمل خود رهسپار می گردند وسخن خدا (بر فرض قبول )
صرفا یک بیان اخباری است
البته من به روایتی در نهج الفصاحه از رسول گرامی اسلام بر خورد کردم که فرموده اند :"بر جهنم گذر کردم ودیدم که اکثر اهل آن زنانند" خوب این هم یک بیان اخباری است وحاکی از آن است که زنان بیش از مردان در دنیا مرتکب جرم شده اند
دو نکته در اینجا وجود دارد که بیش از هر چیز دیگر برای زن عقاب آور است یکی بحث عدم عفت ودیگری تمرد از اطاعت همسر
شیطان گفته است :زنان بهترین ابزار کار منند .
زن از آنجا که بهترین مهیج برای شهوت وفساد مرد است وشهوت جنسی نیز فوق تمام امیال وشهوت هاست از این روزن بیش از مرد باید اهل عفتمداری باشدهر چه زنان با عفت تر و پاک ترباشند مردان نیز باعفت تر خواهند بودلذا اگر اکثر زنان را فاقد عفت لازم بدانیم که همین گونه است پس اکثر اهل دوزخ زنانند چون علاوه بر گناه وعصیان خویش مردان را نیز به فساد وگناه دچار کرده اند
حال ممکن است آقای فاضلی در همین دو مورد یعنی بحث لزوم عفت وحجاب برای زن ومسئله اطاعت زن از شوهر اشکال وارد کند وبه عنوان مدافع حقوق پایمال شده زن در اسلام!!! اینها را هم زیر سوال ببرد من جواب مسئله اول را در مقاله " حجاب وعفت" وجواب دومی را در مقاله " تنبیه زن از نظر قرآن داده ام
2- مردان از زنان بهترند
آیه: "وللرجال علیهن درجه (228 بقره)
جواب:
وی آیه را درست معنا نکرده معنی آیه این نیست که مردان از زنان بهترندچون نفرموده " الرجال خیر منهن" بلکه معنا این است که مردان برزنان رتبه وامتیازوقوام دارند ( مثل آیه " الرجال قوامون علی النساء") این رتبه مربوط به امور ظاهری و خصوص ریاست ومدیریت خانواده است مثل مدیر یک اداره که بر دیگران امتیاز دارد اما امتیاز او یک امتیاز ورتبه صوری است نه معنوی چون ممکن است کارمند زیر دست او معنویت وعبودیتش بالاتر باشد ولی رئیس را براساس معنویت انتخاب نمی کنند بلکه بیشتر بر اساس توانایی وصلابت وسبلت وصولت وتجربه بر می گزینند خوب در نظام خانواده از آنجا که قطعا باید یک نفر مدیر باشد ودر موارد اختلاف رای حرف آخر را بزند براساس آنکه نوعا وعموما مرد با تجربه تر وگرم وسرد چشیده تر است و تعقل او بر احساسات وی غالب است خداوند او را به عنوان مدیر بر گزیده است البته این به معنای آن نیست که زن دیگر حق هیچ حرف زدنی را ندارد اسلام خود در کنار این مسئله امر به رفتار ومعاشرت نیکو با زنان داده است " وعاشروهن بالمعروف" وبارها در قرآن حق وحقوق مادی ومعنوی آنها را یاد آور شده است
3-شاهد باید دو مرد یا یک مرد ودو زن باشد در واقع در اسلام ارزش شهادت یک مرد مساوی با دو زن قرار داده شده است
جواب:
آیه:".....فان لم یکونا رجلین فرجل وامراتان"
(282 بقره )
احکام شریعت بر اساس مصالحی است که گاه از نظر ظاهر با عقل ما جور درنمی آید این به خاطر آن است که که ما نسبت به خیلی واقعیات وحواشی علل احکام نا آشناییم وفقط به ظاهر قضیه نگاه می کنیم
نکته
اول: این مسئله به خاطر آن نیست که احتمال کذب گفتار زن از مرد بیشتر است
یا مردان نزد خدا خاطرشان عزیزتر اززنان است باید توجه داشت که اختلاف
احکام میان زن ومرد به خاطربعضی اختلافات ماهوی وساختاری میان آن دو
است بنابراین ما با بحث تفاوت سروکار داریم نه تبعیض علاوه بر اینکه به خاطر همین تفاوت هاست که بعضی
تکالیف بر زن ساده تر گرفته شده یا اصلا از دوش او برداشته شده است
نکته دوم: زن بیشتر تابع احساسات بوده وهمچنین جرات مسئولیت پذیری او از مرد کمتر
وترس والتهاب او درورود به مسائل سنگین اجتماعی ومردانه بیشتر است لذا خیلی از زنان به تنهایی به عنوان
یک زن حاضر به شهادت به خصوص شهادت در باب نفوس وعرض نمی شوند ثانیا : در
همه جا این گونه نیست که شهادت دو مرد مساوی با یک زن باشد بلکه در بعضی
موارد شهادت زن مقدم ومقبول تراز شهادت مرد است وآن در امور خاص زنانه است که عادتا حضور
مرد یا اطلاع او بر امور زنانه بعید یامحال باشد ثالثا: به گفته یکی از
حقوق دانان محترم:
در وقایع و رخدادهاى کوچه و بازار، مردان بیشتر از زنان دست اندر کار
هستندمردان به خاطر کار و تلاش و به دست آوردن زاد و توشه و گذران زندگى
با رخدادها و وقایع اجتماعى بیشتر مأنوس اند و اگر واقعه اى رخ دهد بیشتر
و بهتر در معرض اطلاع اندفرض کنیم در خیابان دو نفر با هم دعوا مى کنند
و با چوب و چا قو و سنگ به جان یکدیگر افتاده اند پس از چند دقیقه مردان
اطراف آنان را گرفته و آنان را از یکدیگر جدا مى کننداین جا اگر قتلى یا
جراحتى واقع شد مردان چون شاهد و ناظر بوده اند بهتر مى توان از آنان
شهادت را پذیرفت
در
این جور وقایع یا اصلاً زنان حضور ندارند یا اگر حضور داشته باشند خود را
کنار مى کشند یا مردان آنان را به عقب مى راننداز این رو پذیرفتن شهادت
مردان و نپذیرفتن شهادت یک زن مسئله طبیعى است و ربطى به نقص یکى و کمال
دیگرى ندارد
شهادت در قوانین قضایى اسلام در زمره حقوق قرار ندارد شهادت حق نیست، بلکه تکلیف و مسئوولیت است؛ یعنى انسان وظیفه دارد براى این که حقوق دیگران پایمال نگردد، شهادت بدهد. بدین جهت است که قرآن کتمان شهادت را حرام اعلام نموده است.اگر شهادت برخى در دادگاه پذیرفته نمىشود، یا کمتر پذیرفته مى شود، گویاى سهلتر بودن تکلیف و مسئوولیت است، نه تضییع حقوق(1).
4- زنان کشتزار شمایند "نساء کم حرث لکم فاتوا حرثکم انی شئتم"(223بقره)
جواب : خوب اینکه زن کشتزار مرد است کجایش ایراد دارد آیا این تشبیه زیبایی نیست ؟ همان طور که در کشتزار دانه ای می کارند واین دانه رشد می کند وبه حیات می رسد ووازرحم خاک خارج می شود وبعد در ختی تنومند وپر ثمر می شود زن نیز حالت چنین کشتزاری را دارد که ثمر او از هرثمر دیگر پر بارتر است از دامن اوست که مرد به معراج می رود واز دولت زحمت ورنج مضاعف اوست که اسلام حق مادر وخدمت به او را مقدم بر پدر دانسته وبهشت را زیر پای او نهاده است البته آقای فاضلی این مزرعه را به مزعه شلغم تشبیه کرده ولی این از بد سلیقگی اوست ما این مزرعه را مزرعه گل وریحان می دانیم
علاوه
بر اینکه تشبیه به مزرعه از لحاظ مقام تکلم است خدا دارد در امور جنسی حرف
می زند وزن از لحاظ جنسی به مزرعه تشبیه شده همان گونه که مرد در این مقام
نقش باغبان وغرس کننده را دارد بنابراین تعریف زن " حرث" نیست بلکه این
درتعریف در بعد جنسی است والا ما اگر از بعد دیگر به زن نگاه کنیم تشبیه
وتعریف دیگری به میان می آیدمثلا در جای دیگر قرآن زن به لباس وپوشش مرد
ومرد نیز به لباس وپوشش زن تشبیه شده "هن لباس لکم وانتم لباس لهن" ودر
نهج البلاغه زن به گل تشبیه گردیده بنابراین هر نوع تشبیه بستگی به مقام
تکلم وبعد بحث دارد
اماآقای فاضلی در تفسیر قسمت دوم آیه می گوید : منظور این است که به هر گونه که میل دارید آنها را دراختیار بگیرید وی ادامه می دهد که برخی از فقهای اسلام باور دارند بر اساس تفسیر یاد شده مردها می توانند به ویژه در ایام عادت ماهیانه زنها با آنها از راه غیر عادی جماع کنند ولی البته عمل را مکروه می دانند
جواب این است که کلمه"انی" در این آیه یا ظرف مکان است ویا زمان بنابراین معنای آیه چه بر اساس اینکه انی را ظرف زمان بگیریم ویا مکان آن چیزی نیست که ایشان معنا کرده (هر گونه میل دارید) چون معنا از این دو حالت خارج نیست " هر زمان که می خواهید به آنها نزدیک شوید " یا اینکه " در هر مکان که می خواهید به آنها نزدیک شوید"
یک قاعده هم در اصول فقه داریم که" ما من عام الا وقد خص" یعنی هیچ لفظ عامی در قرآن نیست الا اینکه { در احادیث}تخصیص خورده است مثلا اگر " انی" را ظرف مکان بگیریم آیا می توانید بپذیرید که منظور قرآن از هر مکان می تواندحتی در پارک ومعابر عمومی باشد ؟ خیر بنابراین" انی" که در اینجا بنا بر تفسیر اصح ظرف زمان است نیز تخصیص خورده است وآن اینکه در ایام عادت نمی توان با زن نزدیکی کرد اما در اینکه حرمت عدم نزدیکی در ایام عادت فقط مخصوص جماع از قبل است یا اعم از آن اختلاف است لکن در این مسئله اختلاف نیست که نزدیکی از دبر در هر حال حتی در غیر زمان عادت مکروه است در روایتی پیامبر اسلام فرموده اند : محاش النساء حرام علی امتی" واین کلام در ظاهر دال بر حرمت جماع غیر معمول است لکن با توجه به روایاتی دیگر که بعضی آمده اند واز معصوم در این مورد سوال نموده اند و ایشان این امر را ناپسند دانسته اند چنین بر داشت می شود که این عمل از نظر اسلام مکروه است یعنی انجام ندادن وترک آن بهتر است حال آقای فاضلی چنان حرف می زند که انگار این عمل اگر وجود دارد فقط در میان مسلمانان است ودیگران اصلا چنین رسمی ندارند
اما چرا اسلام این عمل را حرام نکرده ؟ چون اگر حرام می کرد اکثر مردم به گناه می افتادند چون خیلی هانمی توانند در اوج شهوت ومیل جنسی از آن چشم پوشی کنند حتی بعضی از خود زنها ثانیا این عمل هر چند که مفسده داروناپسند است اما نه به قدری که حکم حرمت بر آن بار شود
اما در ایام عادت دو قول است بعضی این عمل راحرام وبعضی غیر حرام اما کراهت آن را بسیار شدید دانسته اند
5- مرد می تواند تا چهار زن برای خود اختیار کند
فانکحوا ما طاب لکم من النساء مثنی وثلاث ورباع" از میان زنانی که مناسب شما می آیند (می توانید)دو - سه یا چهار زن اختیار کنید (آیه 3سوره نساء)
جواب:اولا: آقای فاضلی ادامه آیه را نگفته که"فان خفتم اَلّا تعدلوا فواحده" اگر می ترسید که نتوانید بین آنها عدالت بر قرار کنید پس فقط یک زن اختیارنمایید
ثانیا: اگر در جامعه غرب یک مرد با بیش از یک زن نمی تواند ازدواج کند در عوض آزادی جنسی به او اجازه می دهد که قبل وبعد از ازدواج با هرزن ودختری رابطه جنسی داشته ومشکل خود را حل کند(وحتی بسیار بیشتر از چهار نفر ) وچون مشکل مردان در جوامع غرب حل شده است معلوم است که دلیلی بر وجود قانون جواز تعدد زوجات نیست لکن چون در اسلام رابطه جنسی آزاد حرام وممنوع است مرد،یا باید نسبت به زنان ودختران مورد رغبت خویش راه عفت را پیش گیرد یا آنان را به تزویج خود درآورد در واقع همان قانون جواز تعدد شریک جنسی که در غرب به طور آزاد وجود دارد در اسلام به طور قانونی وحساب شده واز طریق ازدواج شکل گرفته است
ثالثا: ازدواج مجدد نشانه عدم رغبت یا خیانت به همسر اول نیست از آنجا که مرد بر خلاف زن مشکل ونیاز جنسی اش با یک شریک جنسی به طور کامل حل نمی شود می تواند از طریق ازدواج موقت یا دائم به این نیاز جواب دهد در عین حال همسر اول خود را هم دوست داشته وبه او عشق بورزد چون نیاز جنسی ربطی به مسائل عاطفی ندارد
نکته بعد اینکه اختیار سه یا چهار زن فرضی بسیار بعید است چون کمتر مردی توان مالی اداره سه یا چهار زن را داردالان در جامعه تعداد مردانی که سه یا چهار زن داشته باشند در حد نایاب است وتعداد کسانی که دو زن دارند هم در حد بسیار قلیل است تازه قرآن خیلی هم مسئله تعدد همسر را نسبت به قبل از اسلام محدود کرد ه چون تعدد زوجات در میان اعراب قبل از اسلام تا چهل تا وپنجاه تا هم مرسوم بوده است .
این آیه بیشتر در بیان مقام واقع بحث می کند نه وقوع یعنی می خواهد بگوید از لحاظ واقع وحقوقی ونوع نیاز ،برای مرد چنین حق واختیاری وجود دارد هر چند که خدا خودش نیز آگاه بوده که هیچ کس عملا توان مالی و نیز رعایت مسائل حقوقی بین زنان را ندارد چون در جای دیگر قرآن می فرماید "وَلَن تَسْتَطِيعُواْ أَن تَعْدِلُواْ بَيْنَ النِّسَاء ولو حرصتم "شما عملا نمی توانید بین آنها عدالت برقرارکنید هر چند بسیارسعی نمایید
6- در قران به سربازان اجازه داده شده است که زنان اسیر شوهر دار در جنگ را به تصرف وتمتع خود در آورند اسلامی که این همه ادعای دفاع از حقوق زن را دارد چگونه اینجا اذن به فحشا داده است؟
جواب: آقای فاضلی خیلی کلی این شبهه را ایراد کرده وظاهرادر تفسیر آیه هیچ مطالعه ای نکرده وقصدش بیشتر ایهام ومغالطه بوده است
ملک یمین به زنان کفار گفته می شود که در جنگ به اسارت در می آیند فردی که زن را به اسارت در می آورد مالک اوست وبه محض اسارت شرعا رابطه عقد بین زن وهمسر کافرش منقطع می شود ولی تمتع از او منوط به گذشتن عده واستبراء است پس این فقط مربوط به مسئله جنگ واسارت است والا در شرایط عادی هم ازدواج بازن کافر وهم زنای با او همان حرمتی را دارد که نسبت به زن مسلمان وجود دارد حال بعضی شبهه کرده اند که اگر خود زن حاضر به ازدواج با مرد مسلمان نباشد آیا مرد می تواند به زور او را تصرف کند؟ جواب این است که اصلا ازدواجی در کار نیست بلکه مرد بالقهر مالک زن است وبه جای اینکه این زن به عنوان اسیر در زندان یا اردوگاه نگهداری شود در خانه مرد مسلمان وتحت تصرف اوست واین ملکیت خود اباحه کننده تصرف برزن است البته همین ملک یمین در اسلام دارای احکام وحق وحقوق مفصل است این زنان به عنوان اسیر در تصرفند تا زمانی که آزاد شوند آزاد کردن اسیر (چه غلام وچه امه ) در اسلام بسیار مستحب ومورد تاکید است ویکی از هدفهای نگهداری آنها در خانه مسلمان تلاش برای نزدیک کردن وآشنایی آنها با دین اسلام است
نکته: آنچه اسلام گفته در جنگهای دنیا تقریبا همه جا معمول بوده وهست لکن اسلام فقط اذن به تصرف زنان کافر داده وخود آن را شرعی نموده یعنی آنکه رابطه زن وشوهر کافر بعد از اسارت زن قطع می شود ودر حکم طلاق است آن هم جنگی که بر اساس حق و تصرفی که بر اساس رعایت حقوق زن اسیر باشد
غالبادر جنگها ی دنیا هر سپاهی که بر سپاه دیگر چیره می شود به خصوص سپاه متجاوز بدون رعایت هر قانونی به زنان اسیر تجاوز می نمایند واین را نوعی غنیمت میدانند مگر در جریان حمله واشغال عراق توسط آمریکا صدها زن ودختر مسلمان توسط سربازان آمریکایی مورد تجاوز قرار نگرفتند ومگر در جریان حمله صربستان به بوسنی هزاران زن ودخترمسلمان توسط سربازان آن کشور هتک حرمت نشدند یا در جریان حمله اسراییل به لبنان وفلسطین واشغال آن دو کشوروغیره وغیره نمونه های تجاوز وهتک حرمت به زنان مسلمان کم پیدا می شود این همه نمونه فجیع وجود دارد وشما فقط انگشت روی بحث کنیز دراسلام گذاشته اید آن هم چیزی که خداوند آن را جایز وشرعی کرده و دهها حق وحقوق برای چنین زنی در اسلام وجود دارد آن هم زنی که فقط از آن یک مرد است که همسر اوست نه از آن دهها مرد! شما در تاریخ مطالعه کنید وببینید آیا جنگی بین کشور کفربا اسلام بوده که کفار بر کشور اسلامی مسلط شده باشند وزنان مسلمان رابر خود مباح نکرده باشند
اما شان نزول آیه :
جنگ اوطاس پس از جنگ حنين (كه به دنـبـال فـتح مكه رخ داد) بين مسلمانان ومشركان عرب رخ داد ودر اين جنگ , گروهى از زنان مـشـرك نيز به اسارت مسلمانان در آمدند, از آن جا كه مسلمانان در مورد تمتع از زنان اسير ـ كه بـسـيـارى از آنـان شوهردار بودند ـ ترديد داشتند, آيه 24 از سوره نساء نازل شد واعلام داشت كه هـمـخـوابـى بـا اين زنان بلامانع است , زيرا اسارت آنان خود به منزله طلاق آنها محسوب مى شود وپيامبر تنها دستور داد كه اين زنان براى حليت تمتع بايستى استبرا شوند, به اين معنا كه تا زمان وضـع حـمـل بـايـد از آمـيـزش با زنان حامله اجتناب شود, ولى آميزش با زنان غير حامله پس از گذراندن دوران قاعدگى بر مسلمانان حلال خواهد بود.بعضی گفته اند این حکم با آیه " ولا تنکحواالمشرکات حتی یومن " نسخ شده است جواب این است که این آیه ناظر به مسئله ملک یمین و جنگ واسارت نیست چون در آنجا نکاح وجود ندار دبلکه آیه اشعار به ازدواج در شرایط عادی دارد وبرای نسخ دلیل محکم لازم است
7- اگر زنان نافرمانی کردند آنها را بزنید
" واللاتی تخافون نشوزهن فعظوهن واهجروهن فی المضاجع فاضربوهن
جواب: در مقاله " تنبیه زن از نظر قرآن " جواب کافی در این باب داده ام که رجوع بفرمایید
8- طبق آیه 36 ونیزآیه 50 تا 52 سوره احزاب پیامبر نکاح لازم ندارد وبا هر زنی می تواند بخوابد
جواب: نمی دانم این آقای فاضلی یا سوادش در حد ابتدایی است یا اینکه قصدش فریب دادن جهالی مثل خودش است این آیات حتی ظاهرشان هم چنین حرفی را نمی زند آقا ی فاضلی مفسر بزرگ قرآن حتی به خودش زحمت نداده که یک نگاهی روی تفاسیر وشان نزول آیات بیندازد فقط همین طور ورق می زند وتفسیر می کند
آیه 36 " وما کان لمومن ولا مومنه اذا قضی الله ورسوله امرا ان یکون لهم الخیره من امرهم ومن یعص الله ورسوله فقد ضل ضلالا مبینا "
این آیه اصلا مربوط به مسئله ازدواج نیست بلکه مربوط به احکام وامر قضاوت است علاوه براینکه در آیه بحث از ضلالت است وضلالت در مورد تمرد تشریعی است اگر زنی از فرمان پیامبر مبنی بر رابطه آزاد !!تخطی کند که اسمش گمراهی نیست فوقش عصیان وگناه کرده است!!!
اما آیه 50 تا 52 : یا ایها النبی انا احللنا لک ازواجک اللاتی آتیت اجورهن وما ملکت یمینک مما افاء الله علیک وبنات عمک وبنات عماتک وبنات خالک وبنات خالاتک اللاتی هاجرن معک وامراة مومنة ان وهبت نفسها للنبی ان اراد النبی ان یستنکحها خالصة لک من دون المومنین قد علمنا ما فرضنا علیهم فی ازواجهم وما ملکت ایمانهم لکیلا یکون علیک حرج وکان الله غفورا رحیما
آیه این را می گوید : ای پیامبر ، ما زنانی را که مهرشان را ادا کرده ای بر تو حلال کردیم وکنیزانی که به غنیمت نصیب تو گشته اند
خوب زنی که مهرش ادا شده یعنی با او قبلا از دواج انجام گرفته والا رابطه آزاد ومهریه چه معنا دارد ودر مورد ملک یمین وکنیز هم که قبلا توضیح دادم
اما قسمت بعدی آیه : ... ودختران عمو ودختران عمه ودختران دایی ودختران خاله که با تو مهاجرت کرده اند
این حلیت هم به سیاق موارد قبل منوط به ازدواج است و هیچ مفسری تا کنون نگفته که رابطه زنا شویی پیامبر با این گروه می تواند بدون ازدواج صورت گیرد اما دلیل ذکر این گروه به عنوان اینکه بر پیامبر حلالند خارج کردن زنانی است که جزو مهاجرین نمی باشند
ترجمه قسمت بعدی: وزن مومنه ای که خود را به رسول ببخشد وپیامبر هم به نکاحش مایل باشد
در اینجا هبه به معنی ازدواج بدون شرط وبدون مهریه است نه رابطه آزاد وبدون ازدواج ، تعجب است که جناب فاضلی کلمه " ان یستنکحها" را در آیه نمی بیند این کلمه از نکاح وازدواج می آید یعنی چه " یعنی اگر خود پیامبر هم مایل به ازدواج با او باشد
در این دو آیه هم هیچ دلالتی بر اینکه پیامبر می تواند با زنی بدون ازدواج رابطه داشته باشد وجود ندارد
9- در آیه 14 سوره زخرف قریشی ها فرشتگان را دختران خدا خوانده اند وخدا می گوید دختر که از حفظ حقوق خود عاجز است آیا لیاقت فرزند بودن خدا را دارد ؟
جواب:
آیه: وجعلوا له من عباده جزاً ان الانسان لکفور مبین
معنی آیه:ومشرکان برای خدا مانند فرشته چیزی را که بنده ومخلوق اوست جزو وجود او قرار دادند که انسان بسیار ناسپاس وکفور است
خداوند در جواب این گونه می گوید: ام اتخذ مما یخلق بنات واصفیکم بالبنین / واذا بشر احدهم بما ضرب للرحمن مثلا ظل وجهه مسودا وهو کظیم / او من ینشوء فی الحلیه وهو فی الخصام غیر مبین
ترجمه: آیا خداوند از میان مخلوقات خویش دختران را برای خویش برگزید وشما را به پسران امتیاز داد (این همه دختران را بالا می برید وآنها را فرزند خدا می دانید )در حالی که به هر کدام از(همین ) مشرکان دختری که به خدا نسبت می دهند مژده دهند رویش سیاه می شود ودر خشم فرو می رود/آیا کسی ( را فرزند خدا می دانند )که به زیب وزیور پروریده می شود و درهنگام نزاع از حفظ حقوق خود عاجز است
این جوابیه خداوند در جهت تضعیف شان زن نیست بلکه مقام ، مقام دفع افترا از خویش است اگر مشرکان فرشتگان را پسران خدا می دانستند باز خداوند جوابی شبیه همین به مشرکان می داد در اینجا خداوند می خواهد بگوید که اگر خدا فرزند هم داشته باشد فرزند او باید مثل خدا باشد نه یک موجود ضعیف وناتوان مثل انسان واینکه خدا بحث زنده به گورکردن دختران را پیش کشیده به خاطر طعنه به آنهاست که اگرفرشتگان دختران خدا باشند پس شان دختراز پسر بیشتر است واگر این گونه است پس چرا خود شما دختران را زنده به گور می کنید وشان پسر را بالاتر از دختر می دانید
10 - خیلی جاهها در قرآن نوشته که به بهشتی ها پسران ودختران زیبا می دهند
جواب: در بهشت برای مردان بهشتی دختران وحوریان زیباست که همسران آنهایند این حوریان جزوی از پاداش خداوند به بهشتیان در قبال اطاعت و خویشتن داری آنان از گناه است ( وَحُورٌ عِينٌ
همچنین در بهشت پسران امرد زیبا روییست که خدمتکاران اهل بهشتند وبه گرد آنان برای خدمتکاری در گردشند" يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدَانٌ مُّخَلَّدُونَ
خوب حالا این اشکالش کجاست؟
11- در سوره تحریم آیه یک آمده : ای پیغمبر چرا چیزی را که خدا بر تو حلال کرده بر خود حرام می کنی که منظور کنیز مصری ماریه قبطیه بوده است
جواب: دو شان نزول در مورد این آیه وجود دارد که هر دو مورد هم به گونه های مختلف بیان شده
1- پيامبر(صلى الله عليه وآله) گاه كه نزد زينب بنت جحش (يكى از همسرانش) مى رفت زينب او را نگاه مى داشت و از عسلى كه تهيه كرده بود خدمت پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى آورد اين سخن به گوش عايشه رسيد و بر او گران آمد، عايشه مى گويد: من با حفصه (يكى ديگر از همسران پيامبر) قرار گذاشتيم كه هر وقت پيامبر نزد يكى از ما آمد فوراً بگوييم آيا «مغافير» خورده اى؟ (مغافير، صمغى بود كه يكى از درختان حجاز به نام عرفط (بر وزن هرمز) تراوش مى كرد و بوى نامناسبى داشت) پيامبر(صلى الله عليه وآله) مقيد بود كه هرگز بوى نامناسبى از دهان يا لباسش شنيده نشود، بلكه به عكس اصرار داشت هميشه خوشبو و معطر باشد! به اين ترتيب، روزى پيامبر نزد حفصه آمد و او اين سخن را به پيامبر گفت حضرت فرمود: من مغافير نخورده ام؛ بلكه عسلى نزد زينب بنت جحش نوشيدم،و من سوگند ياد مى كنم كه ديگر از آن عسل ننوشم
2- رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به خانه بعضى از همسرانش مى رفت و ماريه قبطيه در خدمت ايشان بود و به ايشان خدمت مى كرد و در آن روز در خانه حفصه بود و حفصه به سبب حاجتى بيرون رفته بود پس پيامبراكرم با ماريه نزديكى كرد و حفصه از اين ماجرا مطلع شد و با حالتى خشمناك رو به سوى پيامبر كرد و گفت: اى رسول خدا! شما اين كار را در نوبت من و در خانه و بستر من انجام داديد؟ پس پيامبراكرم از حفصه حيا كرده و فرمود: كافى است، زيرا من ماريه را بر خودم حرام ساختم و بعد از اين هرگز با وى نزديكى نخواهم كرد
بعضی مفسرین بنا به دلایلی درست ترین نظر را در مورد شأن نزول اين آيه همان نظر اول می دانند
اما بر فرض اینکه نظردوم را بر گزینیم سوال از آقای فاضلی این است که اشکال موجود در این آیه چیست پیامبر کدام جرم یا گناهی را مرتکب شده است اینکه پیامبر از همسر شرعی خود کام گرفته که گناه نیست واینکه تعهد بر عدم نزدیکی با او را کرده از لطف ومهربانی او ست که ناراحتی حفصه را فرو نشاند واو را از خود راضی کند والا شرعا مجبور نیست که چنین تعهدی کند همان گونه که خداوند او را از چنین تعهدواجتنابی نهی کرده و دراینکه در نوبت حفصه با ماریه نزدیکی کرده هم اشکالی وجود ندارد چون زمانی پیامبر به ماریه نزدیک شده که او در خانه حضور نداشته است واگر پیامبر تعهدی هم در این باره داشته این بوده که در نوبت هر همسری خود را در اختیار او قرار دهد وزمانی که همسر او حضور ندارد دلیلی ندارد که پیامبر با همسر دیگر خود نتواندرابطه داشته باشد اگر هم خانه ، خانه شخصی حفصه بوده پیامبر به عنوان کسی که به فرموده خداوند اولی بالمومنین من انفسهم است این حق واختیار تصرف را داراست
12- با زنان ومردان غیر مسلمان ازدواج نکنید " ولا تنکحواالمشرکات حتی یومن....ولا تنکحوا المشرکین حتی یومنوا(221بقره)-
شبهه سوم :
در آیه 5 سوره صف آمده که مسیح گفته بعد از من احمد می آید در حالی که در مسیحیت چنین چیزی نیست
آیه: وَإِذْ قَالَ عِيسَى ٱبْنُ مَرْيَمَ يٰبَنِي إِسْرَائِيلَ إِنِّي
رَسُولُ ٱللَّهِ إِلَيْكُم مُّصَدِّقاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ
ٱلتَّوْرَاةِ وَمُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِن بَعْدِي ٱسْمُهُ
أَحْمَدُ فَلَمَّا جَاءَهُم بِٱلْبَيِّنَاتِ قَالُواْ هَـٰذَا سِحْرٌ
مُّبِينٌ"
جواب:هر چند که تورات امروز تورات تحریف شده است اما با این حال اشاره قول عیسی علیه السلام را در این باره به خوبی می توان از آن به دست آورد من مقاله مفصلی در این زمینه پیدا کردم که عینا آن را در اینجا می آورم
در ترجمۀ عربی توراتی که در سال 1944در لندن به
چاپ رسیده، چنین آمده است: «جاءاللهُ مِن سینا وَ أشرَقَ مِن ساعیرَ و
استَعلَنَ مِن جِبالِ فَارَانَ؛ خداوند در سینا به انسانها توجه کرد، و در
ساعیر تجلّی نمود، و در کوههای فاران ظهور کرد و با کمالش پدیدار گشت»
یعنی
فضل و رحمت و احسان خداوند بر انسانها در سینا ظهور کرد، همان جایی که
حضرت موسی علیه السلام با خداوند جل جلاله به مکالمه پرداخت؛ این رحمت
همان نبوتی است که به حضرت موسی علیه السلام داده شد. و ساعیر، فلسطین
است، در آنجا رحمت خداوند از کانال وحی آمد و حضرت عیسی علیه السلام و
اطرافیان او را فرا گرفت. حضرت مسیح علیه السلام یکی از پیامبران بزرگ و
مظهر تجلیات پروردگار است. بسیاریها با التباسِ مفهوم تجلّی با مفهوم
ظهور، در این مسأله دچار اشتباه شده اند.
آری،
تجلّی ای که بر حضرت عیسی علیه السلام صورت گرفت، همان نفخۀ الهی به هنگام
ولادت اوست. اما در کوه فاران، پروردگار متعال با سِرّ احدیِت و مقام
فردیّتش ظهور نمود، و منظور از فاران، مکه است. زیرا در جای دیگری از
تورات آمده است که حضرت ابراهیم علیه السلام فرزندش اسماعیل را در فاران
رها کرد. پس هدف از فارانِ ذکر شده در تورات، مکّه است. در این آیه، به
ترتیب از سه پیغمبر بحث می شود، یکی، حضرت موسی؛ دومی، حضرت عیسی؛ و سومی،
خاتم پیامبران سرور دو جهان حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه وسلم است.
آن
آیۀ تورات، با این عبارت ادامه می یابد: «وَ مَعَه أُلوفُ الاطهارِ فیِ
یَمینهِ سِنَّة النّار؛ در کنار او هزاران نفر از اصحاب و یاران پاک و
مطهّرش قرار خواهند داشت و در دست راستش، تََبری خواهد بود که از آتش است
و دو لبه دارد.» و این آیه به مأمور شدن او بر جهاد، دلالت می کند.
معلوم
است که رسول الله صلی الله علیه وسلم در آغاز وحی به غاری در کوه حرا می
رفت و در آنجا به تفکر و عبادت می پرداخت. نخستین وحی در همین کوه نازل
شد. اگر فاران مکه نیست، پس کجا می تواند باشد؟ این کجاست که دینی همچون
دین اسماعیل علیه السلام از آنجا ظهور نمود و به شرق و غرب گسترش یافت؟ از
آن جایی که چنین محلی در دنیا وجود ندارد، پس فارانِ ذکر شده در تورات،
جایی جز مکّه نیست. و چنانکه قبلاً هم گفتیم آیۀ دوم از باب سی و سوم کتاب
تثنیه؛ و آیۀ بیستم از باب بیست و یکم کتاب تکوین، با بیان «وَسَکَن
بَرِیهَ فَارَان» به جایی که حضرت اسماعیل علیه السلام در آن سکونت نمود
اشاره می کند که این بزرگترین و واضح ترین دلیل بر اثبات گفته های ما می
باشد. و کسی نمی تواند عکس آن را ادعا نماید. و اعتراضات مطرح شده در این
زمینه، اعتراضات سطحی و عُقده ای است، نه علمی. مخصوصاً قسمت های أخیر آیه
که به اصحاب او اشاره می کند و از مأمور بودنش به جهاد، سخن می گوید، بدون
آن که مجالی به هیچ گونه شک و تردیدی قایل باشد نشان می دهد که آن ذات،
حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه وسلم است.
از نسل اسماعیل علیه السلام
آیۀ
دوم از تورات می گوید: «وَ سَوفَ أقیم لَهم نَبیّاً مِثلَکَ مِن بَینِ
أخوتهم وَ أجعَلُ کَلَامی فی فمه وَ یُکَلِّمهم بِکلِ شیءٍ آمر بِهِ؛
خداوند حضرت موسی علیه السلام را مورد خطاب قرار می دهد و می فرماید: به
سوی آنها یعنی بنی اسرائیل پیامبری را مثل تو از بین برادران شان خواهم
فرستاد و کلامم را در دهن او قرار خواهم داد تا أوامرم را به آنان
برساند.» (تثنیه، باب: 18، آیه، 18)
و آیۀ 19 هم
مکمّل این آیه است: «وَمَن لَم یطع کلامه الّذی یَتَکَلّمُ بهِ فانا أکونُ
المنتقمُ مِن ذالک؛ از آنانی که سخنان او را که به نام من خواهد گفت اطاعت
نکنند، من خودم انتقام خواهم گرفت.
در این آیه
با تعبیر «برادران بنی اسرائیل» به پیغمبری اشاره می شود که از نسل حضرت
اسماعیل خواهد آمد. یگانه پیامبری که آمدنش از نسل حضرت اسماعیل معلوم
است، حضرت محمد صلی الله علیه وسلم می باشد. بر علاوه، او نیز همانند حضرت
موسی علیه السلام شریعتی را خواهد آورد. از سوی دیگر، خاطر نشان گردیده
است که آن پیامبرِ موعود «امّی» خواهد بود.
اما
گرفتنِ انتقام از نافرمانان هم مستلزم موجودیت حدود و عقوبات دینی است و
این فقط در دین اسلام وجود دارد. و امکان ندارد که پیامبر مژده داده شده
در تورات، حضرت عیسی علیه السلام و حضرت یوشع علیه السلام باشد، زیرا این
دو پیامبر از بنی اسرائیل اند، و از جانب دیگر، حضرت عیسی علیه السلام در
بسیاری از مسایل هیچ حکم جدید و یا شریعت جدیدی نیاورده، بلکه پیروِ حضرت
موسی علیه السلام بوده است.
واما عدم مشابهت
حضرت یوشع به حضرت موسی علیه السلام مثل روز آشکار است، چونکه او با شریعت
جدیدی نیامده بود. حل آنکه آیۀ «إِنَّا أَرْسَلْنَا إِلَيْكُمْ رَسُولا
شَاهِدًا عَلَيْكُمْ كَمَا أَرْسَلْنَا إِلَى فِرْعَوْنَ رَسُولا؛ ما
پیغمبری را که به سوی
شما فرستاده ایم که (در روز قیامت) در حق شما گواهی خواهد داد همانگونه که به سوی فرعون هم پیامبری را فرستاده بودیم. (مزّمل: 15)
مشابهت
های موجود میان حضرت موسی و پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم را بیان می
کند. در حقیقت، او بیش از این، نیازی به هیچ دلیل دیگر ندارد.
ویژگیهای دیگر او
عبدالله
بن عمرو بن عاص و عبدالله بن سلام و کعب الاحبار رضی الله عنهم اجمعین سه
چهرۀ مشهور و شناخته شده هستند که کتابهای قبلی را خوب می فهمیدند. این ها
از توراتی که در آن زمان به اندازۀ امروز تحریف نشده بود، آیتی را این
گونه نقل می کنند: «یا ایّهاالنبیُّ أنّا ارسَلناکَ شَاهداً و مُبشِّراً و
نذیراً و حِرزاً للأمیّینَ انتَ عَبدی و رَسُولی سَمَّیتُکَ المتوکل لَیسَ
بِفَظٍّ وَلا غَیظٍ وَلا سَخَّابٍ فی الاسواقِ ولا یَدفَع لاسَّیئةِ
السَّیئَةِ ولکن یَعفو و یَغفِر وَلَن یقبِضهُ اللهُ حتَّی یقیم بهِ
المِلّةَ العَوجاء بان یَقُولوا لا إله الا اللهُ؛ ای نبی! ما تو را به
عنوان شاهد، مژده دهنده، بیم دهنده و پناهگاه امیان فرستادیم، تو بنده و
فرستادۀ من هستی. تو را به نام «متوکّل» مسمّی ساختم. او درشت و خشن نیست،
و در بازار با صدای بلند داد و فریاد سر نمی دهد، بدی را با بدی دور نمی
سازد، بلکه می بخشد و گذشت می کند، و خداوند روح او را تا زمانی قبض نمی
کند که توسط او ملّت منحرفی را با گفتن لا اله الا الله راست نسازد.»
اکنون
فکر کنیم! این خطابِ تورات متوجه چه کسی است؟ بدون این که نیازی به تحلیل
و بررسی داشته باشیم معنی ظاهری آیه نشان می دهد که این خطاب متوجه یک
پیغمبر آینده و از بین پیامبران هم مستقیماً متوجهِ حضرت محمد مصطفی صلی
الله علیه وسلم است. او پیامبری است که به سوی همۀ انسانها فرستاده شده
است، و در این راستا، گویا آیۀ مزبور به او چنین می گوید:
تو
را به عنوان بشیر و نذیری فرستادم که همۀ انسانها را به راه راست مژده
داده و از فرجام راه کج، بیم می دهی. تو در برابر زشتیها سینه سپر خواهی
کرد و مانعِ افتادن انسانها در گودال جهنم خواهی شد. و دستِ آنانی را که
در تاریکیهای این راه های پیچ در پیچ گیر مانده اند، خواهی گرفت و به جنت
و جمال الله نایل خواهی ساخت.
تو را به منزلۀ
حرز و پناهگاهی برای جماعتی امّی دوران جاهلیت فرستادم، تا زمانی که پیروِ
تو باشند محفوظ خواهند ماند و مورد حمایت قرار خواهند داشت.. و باز، تا
زمانی که به تو تکیه کنند به موجودیت شان ادامه خواهند داد.
تو
بنده و رسول من هستی- آری، ما نیز در التحیات خود، همواره بندگی و رسالت
او را به زبان می آوریم- من تو را به نام «متوکّل» مسمی ساختم، اگر جهان
در برابرت بایستد و تو به ناچار با آنها دست و گریبان شوی، بدون شک ذره ای
متزلزل نخواهی شد. آری، هر پیامبر به تناسب خودش، أفقی برای توکل دارد.
اما تو در این مورد به کلی متفاوت هستی، به همین خاطر است که من تو را
متوکّل گفتم.
سپس خطاب به غیب متوجه می شود که ما این را التفات می نامیم:
او
انسان خشمگینی نیست که اطرافیانش را دل شکسته سازد. بلکه برعکس، او مردِ
ادب، وقار، جدیت و تمکین است. او در کوچه و بازار داد و فریاد سر نمی دهد،
چون چنین روشی جهتِ جلب توجه مردم، علامتی است برای ضعف و غرور، که او از
چنین صفات مذمومی، منزّه و مبرّی است.
هرگز بدی
را با بدی جزا نمی دهد.. یکی از بادیه نشینان به نزد او می آید و با شدّت
از جبّه اش می کشد و گستاخانه می گوید: «حقّم را بده!» پیامبر اکرم صلی
الله علیه وسلم این گونه رفتارهای خشن را که قهر و غضب اصحاب را بر می
انگیخت، با تبسّم جواب می دهد و به اصحابش می گوید: «حق او را بدهید!»
آری،
او نابخشودنی ترین گناهان را می بخشید، به شرط آن که خلاف اوامر شریعت نمی
بود. اندکی بیندیشید! او خطاب به مردمان مکّه که آن همه بدیها را در حق او
مرتکب شده بودند، درست در روزی که می توانست هرکاری با آنها بکند، چه گفت؟
او گفت: «اِذهَبوا فأنتم الطّلقاء؛ بروید، همۀ تان آزاد هستید!»
خداوند
نمی خواست حبیبش را به نزد خود فرا خواند، مگر زمانی که انسانهای ره گم
کرده و سرکردگانِ اهل جاهلیت، در پرتو نور او به شاهراه هدایت قدم
بگزارند، و اینچنین هم شد. او زمانی به رفیق اعلی پیوست که دینش تکمیل
گردید، و وظیفه اش پایان یافت و اصحاب او به سطحی رسیده بودند که بتوانند
او را و دینش را کماحقه تمثیل نمایند. چون وظیفۀ او در دنیا فقط با تحقق
اینها به آخر می رسید.
آری، تورات او را این
گونه توصیف می کرد و او هم با فرا رسیدن وقت و زمانش این صفات را با حیاتِ
سنیه اش تمثیل می نمود. در حقیقت آنچه در تورات گفته شده بود با سیرت و
روش زندگی رسول الله صلی الله علیه وسلم مطابقت داشت، پس این پیامبر والا
مقامی که تورات از او بحث می کند چه کسی است؟ آیا در تاریخ شخص دیگری وجود
دارد که زندگی اش مطابق اوصاف مذکور باشد؟
هرگز نه! پس انسانِ موصوف، فقط حضرت محمد صلی الله علیه وسلم است و بس!
مژده های انجیل
فاراقلیت
در
آیتی از انجیل یوحنا چنین آمده است: «من به سوی پروردگار خودم و پروردگار
شما می روم تا فراقلیت را که تأویل را به شما خواهد آورد بفرستد» (باب:
16، آیۀ 7)
فاراقلیت به معنی روح حق، و جدا
کنندۀ حق از باطل است. آری، رسول خدا روح حق است زیرا قلبهای مرده فقط در
پرتو حقیقتی که او آورده است زنده می گردند. او از هرچیز گذشت و حتی حیات
خویش را فدای رسیدن انسانها به شاهراه هدایت ساخت و فقط در نتیجۀ همین
مجادله ها و مجاهده ها بود که حق و باطل از هم جدا شدند. پس فاراقلیتی که
حضرت مسیح از او خبر داده بود، آمد و او، خاتم پیامبران و سرور دو جهان
حضرت محمد صلی الله علیه وسلم است.
و باز در
انجیل یوحنا گفته شده است: اگر مرا دوست دارید، از فرمانم اطاعت می کنید،
من به خدا التماس خواهم کرد تا تسلّی دهنده دیگری را که روح حقیقت
«فاراقلیت» است به شما بدهد، تا همیشه همراه شما باشد.» (باب: 14، آیه:
15،16)
و اکنون هم، به آیات ذیل بنگریم:
«وقتی فاراقلیت می آید به من گواهی خواهد داد و شما نیز گواه من خواهید بود». (یوحنا، باب:15، آیه: 26،27)
«من به شما حق را می گویم، رفتن من به خیر شماست، چون اگر من نروم فاراقلیت نزد شما نمی آید، اما اگر من بروم او را خواهم فرستاد.» (یوحنا، باب: 16، آیه،7)
«وقتی فاراقلیت می آید، هستی را به خاطر خطاهایش نکوهش می کند و به تربیت آنان می پردازد.» (یوحنا، باب: 16، آیه،8)
انجیل در آغاز به زبان عبرانی بود، سپس به یونانی ترجمه شد، و ترجمه های عربی ای که در دست ماست از یونانی ترجمه شده است. کلمۀ «فاراقلیت» در نخستین ترجمه های انجیل به یونانی وجود دارد، از این رو، ما نمی دانیم که معادل این کلمه در اصل عبرانی آن چیست. معادلِ این کلمۀ یونانی در عربی هم «فاراقلیت» است. یعنی این کلمه از راه تعویب به عربی داخل شده است. ما قصد نداریم فقط در محور همین کلمه تمرکز نموده و موضوع مان را روی آن بنا نهیم، بل می کوشیم تا تحقق و تطابق همۀ ویژگیهای پیامبری را که انجیل مژده آمدن او را داده است، در سیرت پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم ببینیم.
رییس عالم
در انجیل یوحنا (باب: 14، آیه،30) چنین آمده است:
«مسیح گفت: بعد از این من با شما زیاد سخن نمی گویم، چون رییس این عالم آمدنی است، آنچه او دارد در من نیست.»
در زبور باب، 72، آیۀ 8 و ادامه آن چنین می گوید :
«او از دریا تا دریا و از نهر تا دورترین نقطۀ زمین، سلطنت خواهد کرد، صحرانشینان در حضور او زانو خواهند زد، پادشاهانِ ترشیش و جزایر به او هدیه خواهند داد، و سلاطین شبا و سبا تحایفی را تقدیم او خواهند کرد. همۀ پادشاهان در برابر او سرِ تعظیم فرود خواهند آورد و اقوام و طوایف، بندگیِ او را خواهند کرد. زیرا او بیچارگان و درماندگان بی یار و یاور را نجات خواهد داد و با لطف و مرحمتش به نیازمندان و فقرا، جان آنان را رهایی خواهد بخشید. و جان انسانها را از ظلم و ستم آزاد خواهد کرد و به خون انسانها ارزش خواهد داد. او زندگی خواهد کرد و طلاهای «سبا» به او داده خواهد شد و مردم، هر روز به او درود خواهند گفت و به ثنا و ستایش او خواهند پرداخت؛ و اسمش ابدی خواهد بود و تا روزی که خورشید باقی است اسم او هم باقی خواهد ماند و انسانها با او مبارک خواهند شد، و همۀ ملتها به او «مبارک باد» خواهند گفت».
چنانکه قبلاً گفتیم، ما فقط به شکل اسطرادی و به هدفِ دادن فکر، به این موضوع داخل شدیم، و در صدد آن هم نیستیم که وارد تفصیل و جزئیات آن شویم. اما نمی توانیم از ذکر نکته ای خودداری کنیم و آن این که: به رغم تلاشهای جدید و یا گذشتۀ یهود و نصاری ای – جهت تحریف- که حسد و کینه با تار و پود وجود شان عجین شده است بازهم می توان در تورات و انجیلِ موجود، اشاره های فراوان و بشارتهای زیادی را در خصوص رسالت پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم یافت. من باور دارم که اگر در آینده به سعی و تلاش مؤرخان تحلیلگر ما نسخه های کمتر تحریف شده ای از تورات و انجیل و زبور به دست ما بیفتد، انشاء الله همۀ مردم حتی عوام الناس هم اشاراتِ واضح و صریحی را در آن کتابها خواهند دید که بدون نیاز به هیچگونه تأویل و تفسیری، به رسول الله صلی الله علیه وسلم اشاره کنند. و شاید در احادیثی که از تصفیه شدنِ مسیحیت (بازگشتشان به مسیحیت اصلی) خبر می دهند، به این مسأله هم اشاراتی وجود داشته باشد
از جانب دیگر، بحث نمودن تورات و انجیل از رسول اکرم صلی الله علیه وسلم و اصحابش در قرآن و سنت ثابت است، از این رو، مبادرت به انکار این أمر، چیزی جز انحراف و کفر نیست(2)
شبهه چهارم:
آیات کشت وکشتار در قرآن
آیه 61 سوره احزاب: کفار را ستمگرانه بکشید
آیه : "ملعونینَ اینما ثقفوا اُخذوا وقتّلوا تقتیلا "
جواب:
در این آیه حرف از کشتن کفار بما هو کفار نیست بلکه بحث در مورد اهل بغی ومنافقینی است که علیه حکومت اسلام محاربه راه می اندازند در ظاهر خود را موافق با پیامبر نشان داده ودر عمل از هیچ کوششی برای ایجاد نا امنی وتخریب فرو گزاری نمی کنند اهل بغی هم اعم از مسلمان یا کافر است حکم هر دو هم یکی است پیامبر نیز به عنوان رئیس حکومت در مقابل آنها موظف به جهاد است این حکم مخصوص اسلام هم نیست در تمام کشورهای دنیا با کسانی که قصد کودتا وتخریب ونا امنی را دارند مقابله سخت می شود وبرای آنها مجازات های سنگین وضع می گردد و زمانی که احساس شود اساس حکومت وامنیت جامعه در خطراست با آنها وارد جنگ ومقاتله می شوند
مسئله
بعد این است که در این آیه گفته نشده که آنها را ستمگرانه بکشید بلکه
تاکیدبر جنگ ومقاتله با آنها شده تا زمانی که از کار خود دست بکشند واین تاکید
در مفعول مطلق یعنی کلمه " تقتیلا" است علاوه بر اینکه آورده شدن این کلمه
به خاطر رعایت سجع وتوازن در آیات قبل وبعد نیز می تواند باشد
به هر حال اسلام هم دین صلح است وهم دین جنگ وهر کدام جای خود را دارد
واین رویه نه در اسلام در تمام جوامع وجود دارد
اگر شما به دنبال مچ گرفتن ستمگر می گردید در دنیا آن قدرستمگروجنایتکار پیدا می کنید که اگر اسلام هم واقعااز دید شما دین ستمگری باشد در نوبت آخر قرار می گیرد
آیات دیگری که فاضلی آن را دلیل بر منش کشت وکشتار وخونریزی در اسلام دانسته آیات اول سوره توبه استاعوذ بالله من الشیطان الرجیم برائة من الله و رسوله الی الذین عاهدتم من المشرکین فسیحوا فی الارض اربعة اشهر و اعلموا انکم غیر معجزی الله و ان الله مخزی الکافرین و اذان من الله و رسوله الی الناس یوم الحج الاکبر ان الله بریء من المشرکین و رسوله فان تبتم فهو خیر لکم و ان تولیتم فاعلموا انکم غیر معجزی الله و بشر الذین کفروا بعذاب الیم الا الذین عاهدتم من المشرکین ثم لم ینقضوکم شیئا و لم یظاهروا علیکم احدا فاتموا الیهم عهدهم الی مدتهم ان الله یحب المتقین.فاذا انسلخ الاشهر الحرم فاقتلوا المشرکین حیث وجدتموهم و خذوهم و احصروهم و اقعدوا لهم کل مرصد فان تابوا و اقاموا الصلاة و آتوا الزکاة فخلوا سبیلهم ان الله غفور رحیم
جواب: این آیات مربوط به کفار غیر کتابی است هر چند که اینها نزد خداوند هیچ جایگاه وشان وخلاقی ندارند اما با این حال پیامبر با این گروهها نیز پیمان می بست وتا مدتی بعد از فتح مکه نیز همچنان بنای اسلام بر مدارا وتحمل آنها بود اما دلایل حکم به قتال با آنها را از تفسیر نمونه دنبال می کنیم:
" در محيط دعوت اسلام گروههاى مختلفى وجود داشتند، كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با هر يك از آنها طبق موضعگيريهايشان رفتار مى كرد: گروهى با پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) هيچ گونه پيمانى نداشتند، و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در مقابل آنها نيز هيچ گونه تعهدى نداشت . گروههاى ديگرى در حديبيه و مانند آن پيمان ترك مخاصمه با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بسته بودند اين پيمانها بعضى داراى مدت معين بود، و بعضى مدتى نداشت . در اين ميان بعضى از طوائفى كه با پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پيمان بسته بودند، يك جانبه و بدون هيچ مجوزى پيمانشان را به خاطر همكارى آشكار با دشمنان اسلام شكستند، و يا در صدد از ميان بردن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بر آمدند، همانند يهود بنى نضير و بنى قريظه ، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) هم در مقابل آنها شدت عمل به خرج داد، و همه را از مدينه طرد كرد، ولى قسمتى از پيمانها هنوز به قوت خود باقى بود، اعم از پيمانهاى مدتدار و بدون مدت . آيه اول مورد بحث به تمام مشركان (بت پرستان ) اعلام مى كند كه : هر گونه پيمانى با مسلمانان داشته اند، لغو خواهد شد، و مى گويد ((اين اعلام برائت و بيزارى خداوند و پيامبرش از مشركانى كه با آنها عهد بسته ايد، مى باشد)). (برائة من الله و رسوله الى الذين عاهدتم من المشركين ) سپس براى آنها يك مهلت چهارماهه قائل مى شود، كه در اين مدت بيانديشند، و وضع خود را روشن سازند، و پس از انقضاى چهار ماه يا بايد دست از آئين بت پرستى بكشند و يا آماده پيكار گردند، و مى گويد: ((چهار ماه در زمين آزادانه به هر كجا مى خواهيد برويد)) (ولى بعد از چهار ماه وضع دگرگون خواهد شد) (فسيحوا فى الارض اربعة اشهر) ((اما بدانيد كه شما نمى توانيد خداوند را ناتوان سازيد، و از قلمرو قدرت او بيرون رويد)) (و اعلموا انكم غير معجزى الله ). ((و نيز بدانيد كه خداوند كافران مشرك و بت پرست را سرانجام خوار و رسوا خواهد ساخت )). (و ان الله مخزى الكافرين ) در اينجا به دو نكته بايد توجه كرد 1 - آيا الغاى يكجانبه پيمان صحيح است ؟ مى دانيم در اسلام مخصوصا اهميت فوق العاده اى به مساءله وفاى به عهد و پايبند بودن به پيمانها - حتى در برابر كافران و دشمنان - داده شده است ، با اين حال اين سؤ ال پيش مى آيد كه چگونه قرآن دستور مى دهد پيمان مشركان يك جانبه لغو گردد؟ پاسخ اين سؤ ال با توجه به امور زير روشن مى شود. اولا بطوريكه در آيه 7 و 8 همين سوره (چند آيه بعد) تصريح شده ، اين لغو پيمان بدون مقدمه نبوده است ، بلكه از آنها قرائن و نشانه هائى بر نقض پيمان آشكار شده بود، و آنها آماده بودند در صورت توانائى بدون كمترين اعتنا به پيمانهائى كه با مسلمانها دارند، ضربه كارى را بر آنها وارد سازند. اين كاملا منطقى است كه اگر انسان ببيند، دشمن خود را آماده براى شكستن پيمان مى كند و علائم و قرائن آن در اعمال او به قدر كافى به چشم مى خورد، پيش از آنكه غافلگير شود اعلام لغو پيمان كرده و در برابر او به پاخيزد. ثانيا در پيمانهائى كه به خاطر شرايط خاص بر قوم و ملتى تحميل مى شود، و آنها خود را ناگزير از پذيرش آن مى بينند، چه مانعى دارد كه پس از قدرت و توانائى اين گونه پيمانها را به طور يكجانبه لغو كنند. آئين بت پرستى نه يك مذهب بود و نه يك مكتب عاقلانه ، بلكه يك روش خرافى و موهوم و خطرناك بود، كه مى بايست سرانجام از جامعه انسانى برچيده شود، و اگر قدرت و قوت بت پرستان در جزيره عرب به قدرى در آغاز كار زياد بود، كه پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مجبور شد تن به صلح و پيمان با آنها در دهد، دليل اين نخواهد بود كه به هنگام كسب نيرو و قدرت به چنين پيمان تحميلى كه بر خلاف منطق و عقل و درايت است ، وفادار بماند، اين درست به آن مى ماند كه يك مصلح بزرگ در ميان گاو پرستان بعضى از كشورها ظهور كند، و براى برچيدن اين برنامه دست به كار تبليغات وسيع بزند، و به هنگامى كه تحت فشار قرار گيرد، به ناچار با آنها پيمان ترك مخاصمه ببندد، ولى به هنگامى كه پيروان كافى پيدا كرد، قيام كند و براى جاروب كردن اين افكار پوسيده دست به كار شود، و پيمان خود را با آنها ملغى شده اعلام نمايد. لذا مى بينيم اين حكم مخصوص مشركان بوده و اهل كتاب و ساير اقوامى كه در اطراف جزيره عربستان وجود داشتند، و به نوعى با پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پيمان بسته بودند، پيمانشان تا پايان عمر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) محترم شمرده شد. به علاوه مى بينيم لغو پيمان مشركان به شكل غافلگيرانه صورت نگرفت ، بلكه چهار ماه به آنها مهلت داده شد، و در مركز اجتماع عمومى حجاز، يعنى روز عيد قربان در كنار خانه كعبه اين موضوع به آگاهى همه رسانده شد، تا فرصت كافى براى فكر و انديشه بيشتر پيدا كنند، شايد دست از اين آئين خرافى كه مايه عقب ماندگى و پراكندگى و جهل و خباثت است ، بردارند، خداوند هرگز راضى نشد آنها را غافلگير سازد و مجال تفكر را از آنها سلب كند حتى اگر آماده پذيرش اسلام نشوند مجال كافى براى تهيه نيرو بمنظور دفاع از خود داشته باشند تا در يك جنگ غير عادلانه درگير نشوند! اگر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نظر تربيتى و رعايت اصول انسانى نداشت هرگز نبايد با دادن مهلت چهارماهه دشمن را از خواب بيدار كند و مجال كافى براى تهيه نيرو و آمادگى جنگى به او بدهد بلكه بايد در يك روز معين پس از الغاى يك جانبه پيمان ، بدون مقدمه ، به آنها حمله كند و بساط آنان را برچيند."(تفسیر نمونه)
نکته اول: نقض پیمان از سوی جامعه اسلامی تنها مشروط به فعلیت نقض پیمان از سوی کفار نیست زمانی هم که نشانه های قطعی از ترک تعهد ونقض پیمان مشاهده گردد این اختیار برای حکومت اسلامی وجود دارد که پیشدستی کرده وپیمان را نقض کند« و اما تخافن من قوم خیانه فانبذ الیهم علی سواء" (هر چند که احتمال دیگری در این آیه می رود وآن اینکه منظور از "علی سواء" نقض عملی نیست بلکه این است که شما نیز متقابلا در آنها ایجاد خوف وظن بر ترک تعهد کنید واین احتمال اقوی است )
نکته دوم: احتمالی که در تفسیر نمونه بیان شده که پای بندی به تعهد با مشرکین یعنی کسانی که به طور مطلق از طاعت خدا خارجند فقط در زمان اضطراروضعف لازم الاجراست وحکومت می تواند در وقت قدرت هر زمان که بخواهد وبا اعلان قبلی عهد خود را نقض شده اعلام کنداحتمالی ضعیف است زیرا با توجه به آیه " الا الذين عاهدتم من المشركين ثم لم ينقصوكم شيئا ولم يظاهروا عليكم احدا فاتموا اليهم عهدهم الي مدتهم ان الله يحب المتقين" این احتمال نقض می شود به خاطر آنکه لفظ مشرکین در این آیه با آیه اول یک ماهیت دارد پس دلیل اذان واعلان جنگ به مشرکین یا به خاطر نقض عملی پیمان آنها بوده یا به خاطر خوف از خیانت ونقض پیمان با گروهی خاص از آنها (مثلا فقط مشرکان مکه)یااینکه اگر خوفی هم از ناحیه مسلمین در کار نبوده خود پروردگار از ضمیر آنها اطلاع داشته ومی دانسته که ایشان در صدد طرح ریزی نقشه وصدمه به دین هستند لذا پیامبر خود را از طریق وحی به این مسئله آگاه نموده است .
در فایل صوتی دیگر فاضلی این بحث واشکال را مفصل تر بیان کرده
آیا اسلام دین جنگ وکشتار است؟ آقای فاضلی عقیده ای جز این ندارد وبرای حرف خود نیز دلایلی دارد
از زمانی که پیامبر به نبوت رسید تا زمانی که از دنیا رفت 27 جنگ اصلی داشت اسلام فقط ایران یا بیزانس یا شمال آفریقا را به زور شمشیر نگرفت آقای فاضلی حرفش این است که عمده این جنگها برای گرفتن پول وغنیمت بوده وشاهد اینکه سوره انفال شان نزولش مال این بود که روی اموال به دست آمده دعوا بود ونمی دانستند چه طور تقسیمش کنند
25 تا 30 در صد مردم عربستان از ترس مسلمان شدند 70 تا 75 درصدشان به زور شمشیر مسلمان شدند
در قرآن آمده کفار را تعقیب کنید دست وپایشان را قطع نمایید
توبه 23 ای اهل ایمان شما پدران وبرادران خود را نباید دوست بدارید اگر آنها کفر را بر ایمان بر گزینند هر کس که آنها را دوست بدارد بی شک ستمکار است
در سوره 28 توبه می گوید ای مومنان مشرکان نجسند ونباید از این پس به مسجد الحرام وارد شوند واگر شما از کاهش در آمد خود در هراسید خدا از فضل خودشمارا بی نیاز می سازد
در سوره 29: قتال وکارزار کنید با کسانی که به الله واحکام او ایمان ندارند همچنین بکشید آن دسته که خود اهل کتاب هستند یعنی مسیحی ویهودی وزرتشتی و... چون هر آنچه را که خدا ورسولش حرام کرده حرام نمی دانند جرمشان فقط همین است که دین حق نمی گروند (هر کی هر چیز داره ومال خودش حقه مال دیگران دیگه باطل است ) مگرآنکه قبول کنند تا خفت وخواری وذلت به اسلام باج یعنی جزیه بدهندپس بنابراین صحبت ومشکل اصلی روی پوله!!
آیه
5 توبه: همینکه ماه حرام گذشت در کمینشان باشید بر آنها هجوم بیاورید
وبکشید مشرکان را با هر نیرنگی که می توانید چنانکه نماز بگذارند وزکات
بپردازند از کشته شدن بدر می روند واز آنها بگذرید که الله غفور ورحیم است
یعنی اگر پول دادند الله دیگر غفور ورحیم می شود
123 سوره توبه: بکشید کافران را از پس هم تا جدیت و خشم شما را احساس کنند
سوره محمد آیه 4: کفار را در هر کجا که یافتید گردن بزنیدوقتی بر آنها پیروز شدید آنها را زندانی کنیدیا بعدا آنها را آزاد کنید یا بگذارید خودشان را بخرند تا اینکه جنگ به پایان رسد
جواب:
جهاد در اسلام دو نوع است یکی جهاد ابتدایی ودیگری جهاد دفاعی اذن به جهاد ابتدایی مخصوص امام معصوم یا نائب خاص اوست یعنی اینکه امام معصوم می تواند برای از میان بردن شرک به این جمعیت ها حمله کند والبته اینها مجبور به پذیرش دین اسلام نیستندبلکه هدف پرستش خدا در سایه هر دینی است که خود دوست دارند انتخاب نمایند هرچند که "ان الدین عندالله الاسلام" دین حقیقی وکامل نزد خداوند فقط دین اسلام است .
خداوند این اختیار را دارد که هر کس را که به دین واطاعت واقعی گردن ننهد مجازات کند ونیازی به کسب اجازه ومشورت از امثال فاضلی ندارد
منظور از مشرکین هم کسانی هستند که اصلا خدا را نمی پرستند وهم کسانی اند که در ظاهر خود را اهل کتاب معرفی می نمایند ولی در واقع از دستورات الهی سرپیچی می کنند وبه غیر آنچه تورات وانجیل آورده اند حکم می کنند مثلا برای خدا شریک قائل می شوند مثل بعضی اهل کتاب مسیح را فرزند خدا می دانستند یا این که قائل به ثتلیث وسه گانه پرستی بودند یعنی خدا را سه تا می دانستند عیسی -الله وروح القدس، این افراد از مسیر توحید خارجند وبه دین اصیل خود وآنچه پیامبران خود آورده اند گردن نمی نهندوسزاوار مجازاتند
یا اهل الکتاب لا تغلوا فی دینکم ولا تقولوا علی الله الا الحق انما المسیح عیسی بن مریم رسول الله وکلمته القیها الی مریم وروح منه فامنوا بالله ورسله ولا تقولوا ثلثه انتهوا خیرا لکم انما الله اله واحد سبحانه ان یکون له ولد له ما فی السموات وما فی الارض وکفی بالله وکیلا
ترجمه: ای اهل کتاب در دین خود غلو نکنید ودرباره خدا جز به راستی سخن مگویید ودر حق عیسی بن مریم جز این نباید بگویید که او رسول خداست وکلمه الهی وروحی از عالم الوهیت است که به مریم عطا کرده است پس به خدا وهمه فرستادگانش ایمان آورید وقائل به تثلیث نشوید از این گفتار شرک باز ایستید که برای شما بهتر است خدا فقط خدای یکتا است منزه است وبرتر از آن است که او را فرزندی باشد هر چه در آسمان وزمین است همه ملک اوست وخدا به نگاهبانی همه عالم کفایت می کند .
پس
مسئله اصلی در تمرد وانحراف وارتداد آنها از دینشان است وگرنه قرآن به اهل
کتابی که مقیدبه حقیقت توحیدندو در دین خود اهل انصاف وعدالت وپرهیزکاری
اند وعده نجات وبشارت داده است
" إن الذین آمنوا والذین هادوا والنصاری والصابئین من آمن بالله والیوم الآخر وعمل صالحاً فلهم أجرهم عند ربهم ولا خوف علیهم "
کسانی که به خدا ایمان آورند همچنین اهل یهود ومسیحیان وصابئین در صورتی که به خدا ایمان آورند واهل عمل صالح باشند پس اجر آنها نزد خداست وهیچ بیم وترسی بر آنها نخواهد بود
باز تاکید می کنم که جنگ با گروه یاد شده فقط مخصوص امام معصوم یا نائب خاص که از طرف او منصوب شده است می باشد بنابراین در زمان ما هیچ فقیه ورهبری نمی تواند امر به چنین جنگی کند
حالا آقای فاضلی می گوید مگر فقط هر کس دین خودش حق است ودین دیگران باطل است؟ جواب روشن است اگر دیگران به دینی که پیامبران خودشان آورده اندمقید باشند وگردن نهند چیزی شبیه همان دین اسلام می شود وهیچ کس حق آزار آنها را ندارد ولی اگر از فرمان دین خود تخطی کنند دیگر دینشان بر حق نخواهد بود وخدا به عنوان آفریننده آنها و صاحب حق عبودیت اجازه تنبیه آنها را دارد!!! نکته دیگر اینکه امام معصوم در این جنگ آنها را وادار به پذیرش اسلام نمی کند بلکه وادار به اطاعت از خدا واجرای فرامین الهی می کند چه اینکه این اطاعت در سایه ایمان به اسلام باشد یا دین دیگر واینکه گاه کلمه اسلام در این باب آمده اشاره به دین اسلام نیست بلکه به معنی تسلیم شدن در برابر حق است
جای دیگری هم که جهاد ابتدایی می تواند شکل گیرد آنجاست که مردم یک کشور تابع کتاب آسمانی اند وبه دین خود عمل می کنند لکن حکومت آنها حکومت جور وستم است وامام معصوم برای رهاندن جامعه از زیر بار جور وستم به آن کشور حمله می کند که مهم ترین نتیجه این کار ترغیب مردم آن جامعه به پذیرش دین اسلام است البته از روی اختیار نه اجبار "لا اکراه فی الدین"واگربعضا دعوتی هم در کار بوده اجباری نبوده است کما اینکه در قرآن هم چنین دعواتی وجود دارد اگر چه در بعضی دعوت می تواند به معنی تصدیق وپای بندی به مشترکات باشد مثل" یا ایهاالذین اوتوالکتاب آمنوا بما نزلنا مصدقا لما معکم "
اسلام با اهل کتابی که تابع فرامین الهی باشند نه تنها مشکلی ندارد بلکه خود پیشقدم در صلح ودعوت به اصول مشترک شده است "قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمه سواء بیننا وبینکم الانعبد الاالله ولانشرک به شیئا "ای پیامبر به اهل کتاب بگو که بیایید به اصول وباورهای مشترک چنگ زنیم(واختلافات را کنار گذاریم)واینکه جز خدا کسی را پرستش نکنیم وبرای او شریکی قائل نشویم " ودر جای دیگر مسیحیان را از لحاظ اعتقاد وسیره نزدیک ترین افراد به مسلمانان معرفی نموده است
و لتجدن اقربهم مودة للذين آمنوا الذين قالوا انا نصارى ذلك بان منهم قسيسين و رهبانا و انهملا یستکبرون / واذا سمعوا ما انزل الی الرسول تری اعینهم تفیض من الدمع مما عرفوا من الحق یقولون ربنا آمنا فاکتبنا مع الشاهدین
با محبت تر ازهمه کس نسبت به اهل ایمان آنانی هستند که گویند ما نصرانی هستیم این دوستی آنهانسبت به مسلمین به خاطر آن است که برخی از آنها دانشمند وپارسا هستند وآنها تکبر وگردنکشی بر حکم خدا نمی کنند وچون آیاتی را که بر رسول فرستاده شده گوش می کنند اشک از دیده هایشان جاری می شود از آن جهت که حقانیت آن را شناخته اند وگویند بار الها ما به تو ایمان آورده ایم پس نام ما را در زمره گواهان صدق او بنویس
(1)http://hoghoghy.blogsky.com
(2)http://af.fgulen.com
پاسخ به شبهات رضا فاضلی
حقیقت انتظار:
دلم زصومه بگرفت وخرقه سالوس / کجاست دیر مغان وشراب ناب کجا
منتظر واقعی کسیست که مانند زندانی در انتظار روز آزادی است.محرک امام عصر برای ظهور اشک وناله وفریاد ما نیست بلکه تقوی وعقلانیت ومعرفت ماست ناله وفریاد هم اگر محرک باشد ناله واشک عارف ومتقی است نه جاهل وعاصی وگرنه در دوزخ نیز ناله وفریاد هست ولی همه بی اثر است و فرج و گشایشی ایجاد نمی کند وبود ونبودش تفاوتی ندارد" سواء علینا اجزعنا ام صبرنا"
انتظار سه نوع است گاهی انتظار چیزی را می کشیم که از وقوعش اکراه داریم گاه انتظار چیزی را می کشیم که وقوع یا عدم وقوعش برای ما مساوی است وگاه محل انتظار جایی است که بی صبرانه ومشتاقانه منتظر تحقق آن هستیم مثل کشاورزی که محصولش در معرض تشنگی وخشکسالی است وبی صبرانه منتظر باران است انتظاری که ما در باب مهدویت از آن سخن می گوییم می تواند هر یک از این سه نوع باشد لکن انتظار سوم مخصوص دینداران وعقلا وعارفان واقعی است که از نیامدن او بر سر محصول ایمان خویش چو بید می لرزند.
"اللهم انا نرغب الیک فی دوله کریمه تعز بها الاسلام واهله وتذل بها النفاق واهله.وتجعلنا فیها من الدعاه الی طاعتک والقاده الی سبیلک وترزقنا بها کرامه الدنیا والاخره ..."
هر اشک ریزنده ومهدی گو یی را نمی توان منتظر نامید مصداق اهل انتظار همانهایی اند که در حقشان گفته اند "یاتی علی الناس زمان الصابر علی دینه کالقابض علی الجمر" زمانی می آید که نگه داشتن دین مانند نگه داشتن آتش در کف دست است.
بین منتظِر ومنتظَر باید تشابه وسنخیت وجود داشته باشد در واقع باید منتظر عاشق باشد نه محب وبرای عاشق بودن باید به معرفت تام رسیده باشد منتظران واقعی همان 313 نفرند از انجا که این یاران در تمام فضائل ازجمله تقوی ومعرفت وعقل از همه بالاترند غربت آنها در این دنیا بیش از همه وهمخوانی آنان با روح معشوق ودر نتیجه عشق آنان نسبت به معشوق از همه بیشتر است ما از عشقی صحبت می کنیم که محصول معرفت است نه احساس صرف ما از انتظاری سخن می گوییم که مثل آن مثل انسان زندانی است که بی صبرانه انتظار آزادی را می کشد کسی که دنیای موجود برای او گلستان است ودین موجود برای او مرضی است وآن را همان دین منزل می پندارد نمی تواند منتظر باشد امام زمان غریب وطرید است وفقط غریب وتنها او رادرک می کند " هو الطرید الوحید الغریب" انتظاری انتظار حقیقی است که از معرفت تام ناشی شود واگرنباشد امید وصال یا اجل مسمی هر آینه صبر عاشق به نهایت رسیده وترک دنیا می کند کسی منتظر واقعی است که لحظه شماری کند نه سال شماری ونه روز شماری بعضی می گویند انتظار یعنی عمل نمودن وحرکت کردن ومقدمه سازی برای ظهور، درست است اما این مرحله دوم انتظار است گذشته از این هر عاملی را هم نمی توان منتظر نامید ودلیلی ندارد که " افضل الاعمال" را عمل جوارحی معنا کنیم بلکه خود انتظار در حکم یک عمل است . اصل انتظار این است که انسان به معرفت تام رسیده باشد وعشق به معنای حقیقی در وجود او موج زند واز خویش واز مردم ودنیای موجود به تنگ آمده باشد وبه نقص دین وعقل دیگران آگاه وتصور دنیای عصر ظهور زیباترین ترسیم در ذهن او باشد عاشق حق و پاکی باشد هر چند که خود در عمل پاک نباشد رویش زرد و افسرده و قلبش مالامال از اندوه واسف است عمر خود را بی حضور او از دست رفته می بیند و از مرام بی خبری وجهل مردم در غضب است دین موجود او را راضی نمی کند عاقلان را عاقل نمی نامد ومدعیان دین را دیندار نمی داند ادعا ندارد وگوشه گزین است غریب وتنهاست واز مصاحبت غیر معشوق متنفر که- روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم -عقل وعرفان ودینمداری وتفقه او کامل است شادیش کم وغمش طولانی است راغب به مرگ واز زندگی اندوهبار دنیا خسته است .
حدیث: الاسلام بدا غریباً وسیعود غریباً فطوبی للغرباء: اسلام غریب متولد شد وغریب نیز باز می گردد پس خوشا به حال غرباء.
منتظر واقعی آن است که امام نزد او از جان ومال وزن وفرزندش محبوب تر باشد وفقط به زبان نگوید " بابی انت وامی ونفسی واهلی ومالی واسرتی " بلکه باید بتواند در عمل همه اینها را برایش قربانی کند پیامبر اسلام می فرماید : لا یکمل ایمان امرء حتی اکون احب الیه من ماله وولده ونفسه" ایمان هیچ مسلمانی کامل نیست الا اینکه من نزد او دوست داشتنی تر از مال ونفس وفرزندش باشم
باغ بهشت وسایه طوبی و قصر وحور/ با خاک کوی دوست برابر نمی کنم.
والبته
همه مدعیان ولایت در ادعای خود امتحان می شوند بعضی ذکر وطوافشان بر گرد
حریم امامت صدا وطبلی بیش نیست " وما صلاتهم عند البیت الا مکاء وتصدیه"
وفقط عده کمی از صافی امتحان معرفت وعمل عبور می کنند شاید خیلی از
همینهایی که بارها دعای ندبه را زمزمه کرده اند زمانی که امام بیاید در دل
بگویند " ای کاش که نمی آمد" چون فقط دم زده اند وخانه از غیر نپرداخته
اند(1) انتظار به معنی رفتن و پرس وجو کردن است نه نشستن وچشم بر در دوختن. عاشق واقعی به انتظار نمی نشیند بلکه به انتظار می رود این معشوق نیست که باید بیاید ماییم که باید در پی او برویم چرا که او حاضر است وما غایب او پیداست وما گمگشته او بی نیاز است وما فقیر او ساقی است وما تشنه.مقدمه ظهور او نیز ظهور وپیدایی ماست او از ما گم نشده ماییم که از او گم شده ایم .
اگر کسی در دنیا لایق عشق است اوست در عین حال کمتر کسی است که لیاقت ورود به وادی
مقدس عشق او را داشته باشد کسی که به عشق او نرسد حقیقت عشق ومستی را در نیافته
ومدعی ای است که بی خبر در رنج خود پرستی خواهد مرد ولو
با هزار عشق دیگر سودا کرده باشداگر یوسف مصری دوعاشق سوخته زار ونزار
داشت باید بر درگاه عشق یوسف فاطمی وطاووس اهل بهشت که صد ها یوسف نزد او سر
به گریبان خجلت فرو می برد صدها هزار عاشق پرو بال بسوزاننداگر حق عشق
یوسف پیر ی زلیخا ونابینایی یعقوب است حق عشق مهدی مردن وفنا است اما
افسوس که خلایق خواب زده وغافل به کوی عشقش گذاری نمی کنند ودر میدان
وصالش سبقت نمی گیرند .
گوی توفیق وکرامت در میان افکنده اند/ کس به میدان رو نمی آرد سواران را چه شد؟
منتظر واقعی از ابر و باد ومه وخورشید وفلک در شکوه وتعجب است که چگونه بی حضور او در عمل معدن وکانند از بودن خویش بی حضور او در زحمت وعنا است هیچ لذت ومقام و جایگاهی او را راضی نمی کند پیوسته گمشده ای دارد واگر امید وصل او نباشد از حرکت باز می ماند.
مرا امید وصل تو زنده می دارد / وگرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
وچون درآید زمزمه خواهند کرد:
روز هجران وشب فرقت یار آخر شد / زدم این فال وگذشت اختر وکار آخر شد
آن همه ناز وتنعم که صبا می فرمود/ عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل/ نخوت باد دی وشوکت خار آخر شد
صبح امید که بد معتکف پرده غیب /گوبرون آی که کار شب تار آخر شد
آن پریشانی شبهای درازوغم دل / همه در سایه گیسوی نگار آخر شد
باورم نیست زبد عهدی ایام هنوز / قصه غصه که در دولت یار آخر شد
ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد /که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد
منتظرترین انسان روی زمین خود حضرت است که بیش از هزار سال در انتظار نشسته است.
برای
او در میان آدمیان هم سنخی نیست و بیش از همه غریب وتنهاست ممکن است ما در
دل به عمر طدلانی حضرت غبطه بخوریم ولی خدای او می داند که در این عمر
طویل اسیر چه غمهای جان سوز بوده است در عین حال اشتیاق او به امت بیش از
اشتیاق امت به اوست واینکه فرمود ه شما خود را اصلاح کنید ما خود به سراغ
شما می آییم نشان از قلت انسانهای صالح واشتیاق او به تربیت یافتن انسانها
ویافتن هم سنخی برای خویش است حجا بهای بین ما واو همان حجابهای بین ما
خدا ست یعنی جهالت وگناه ااشتیاق او به امت بیشتر است تا اشتیاق امت به او
، او شفیق بر مردم ورحمت واسعه بر آنهاست بر گناهان ما بیش از ما اندوه می
خورد واستغفار می جوید کسی در عالم نیست که از روی معرفت او را بخواند وآن
پادشه خوبان به حالش نظر نکند یا به او سلام کند واو پاسخ ندهد
عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد/ ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست.
چله
گرفتن وذکر و ورد برای رویت حضرت خواندن افتخار وهنر نیست هنر در رسیدن به
قابلیتی است که حجاب بین عاشق ومعشوق از میان رود واو را از راه لیاقت
واستحقاق کشف ودرک کنیم در همین عصر غیبت انسانهایی بوده اند که به مرحله
ای از تقوا ومعرفت رسیده اند که حضرت را از این مسیر درک کرده وبه حضورش
شرفیاب شده حتی خود حضرت میهمان خانه آنها می شده بی آنکه برای رویت او
چله گرفته باشند او را با احساسات نمی توان درک کرد درک او محصول مجاهدت
توام با معرفت وعشق ودرد است .
انتظار از بدو خلقت بوده است:
همه پیامبران از ظهور پیامبر آخر الزمان ووجود مقدس ائمه اطهار ووقایع مهم این دین مثل واقعه کربلا وظهور امام زمان وتشکیل حکومت عدل در تمام دنیا با خبر بوده اند آنان قبل از هر چیز به دین پیامبرآخر الزمان ایمان آورده اند چرا که ان الدین عند الله الاسلام "
دینهای قبل
شریعت ومنهاج و مقدمه سازبرای دین اصلی بوده ودین حقیقی نبوده اند وهمه پیامبران مرید دین اسلام وپیامبر واوصیای دین آخر الزمان
بوده اند وبه همه بشارت حکومت عدل داده شده وهمه آنان جزو منتظران بوده اند
و لقد كتبنا فی الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادی الصالحون
ودر جای دیگر عاقبت جهان را از آن جبهه تقوا ومتقین می داند
والعاقبه للمتقین
والعاقبه للتقوی
واینکه
امام
صادق علیه السلام می فرماید اگر من حضرت حجت را درک می کردم خدمتش را می نمودم
بیانگر شدت تنگنا ها ومصائب بزرگ ائمه است ونشان می دهد که آنها بیش از
همه در انتظار فرج نشسته اند وتنها چشم امیدشان به فرزند
برومندشان مهدی بوده است
این وعده همواره موجب دلگرمی وآسایش خاطر انبیا واوصیا و همه مظلومان تاریخ بوده است و گاه وعده آن را به پیروان خود نیز می داده اند چنانکه حضرت موسی علیه السلام خطاب به قوم خویش می فرماید :
استعينوا بالله و اصبروا ، ان الارض لله يورثها من يشاء من عباده و العاقبة للمتقين
سنت به ارث رسیدن زمین برای بندگان صالح ومتقین سنتی غیر قابل تغییر است هر چند که زمان حکومت جور وحاکمیت اهل فسق بسیار به طول بکشد این سنت ووعده در چند جای قرآن به صورت شفاف بیان شده است مانند:
ونرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض ونجعلهم ائمه ونجعلهم الوارثین.
وعدالله الذین آمنوا منکم وعملوالصالحات لیستخلفنهم فی الارض کمااستخلف الذین من قبلهم ولیمکنن لهم دینهم الذی ارتضی لهم ولیبدلنهم من بعد خوفهم امنا ...
البته این استخلاف یک سیره همیشگی است که در پایان هر دوره مظلومیت وایستادگی رقم می خورد ولی تمکن واستخلاف اهل ایمان وصبر در زمان ظهوراوج ترسیم وتفسیر عملی این آیه خواهد بود
ظهور زمانی تحقق می یابد که صبر مردم به نهایت برسد و بلکه بعضی در تحقق وعده خدا به شک بیفتند این سیره الهی نیز جزو سنت هاست که در دو جای قرآن بیا ن شده است :
"ولما یاتکم مثل الذین خلوا من قبلکم مستهم الباساء والضراء وزلزلوا حتی یقول الرسول والذین آمنوا معه متی نصرالله الا ان نصرالله قریب."
"حتی اذا استیئس الرسل وظنوا انهم قد کذبوا جا ء هم نصرنا"
نقش عینی حضرت در حفظ اسلام:
این مجاهدت عمرو وزید نیست که اسلام را حفظ نموده در تمام طول غیبت عنایات وتوجهات والقائات امام زمان بوده که خطرات وبلایا را از اسلام دور کرده است امام با وسیله قرار دادن دیگران به طور مستقیم یا غیر مستقیم این مهم را به انجام می رساند خدمات بزرگی که فقها در طول این دوره به اسلام نموده اند با الهام ویاری آن حضرت بوده است همان وظیفه ای که امام در زمان حضور دارد در زمان غیبت نیز خود را موظف به آن می بیند لکن از ورای حجاب وپرده امور اسلام وجامعه را اداره می کند به فریاد گرفتاران می رسد سائلین را راهنمایی کرده وخطاهای بزرگ را جبران می نماید بنابراین غیبت به تصور غلط بعضی کنار کشیدن از امور نبست بلکه غیر مستقیم عمل نمودن است که همه اثر را می بینند ولی موثر را نمی شناسند الهام را حس می کنند ولی ملهم را نمی بینند صدا را می شنوند ولی صاحب صدا را مشاهده نمی کنند به جز خواص که منبع الهام واثر را نیز می شناسند
مادر دعاها:
انتظار از آن کسی است که آرزوهایش را در ظهور منتظر محقق ببیند پس فقط عدالتخواهان واصلاح طلبان ودین شناسان عارف منتظران واقعی اند منتظران واقعی کسانی اند که فرج آنان در تحقق ظهور باشد ظهور تنها فرج امام عصر نیست فرج منتظران نیز هست زیرا که تمام مصائب وگرفتاری های اهل ایمان در آن عصر زائل می گردد رسول اسلام می فرمایند" واکثروالدعاء بتعجیل الفرج فان ذلک فرجکم" برای تعجیل درفرج امام عصر دعا کنید زیرا که فرج او فرج خود شماست " اگر ما بخواهیم یک دعا که مادر همه دعاهاست وجامع همه دعاها باشد را بیا ن کنیم همین دعاست زیرا مردم صبح و شام پیوسته بر چیزهایی دعا می کنند که ریشه همه اینها محصول غیبت است بالاخره یا از کسی به انسان ظلم رسیده که دست به دعا بر می دارد یا مشکلی در کارمی افتد که حاصل جهالت شخص یا جامعه است یا از فقر دست به دعا بر می دارد یا از جهل یا از هر گرفتاری دیگر یا از حجاب و دوری به تنگ آمده است ... در عصر ظهور دیگر نه فقری است نه جهل نه گرفتاری عظیم است نه ظلم پس دیگر در آن روز کسی از ظلم واز جهل نمی نالد اگر هم گرفتاری باشد در سایه ایمان وعقلانیت رفیع آن روز صبر و عفت آسان تر ولذت بخش تر از امروز است بنابراین فرج امام زمان فرج همه ماست واستجابت دعای فرج استجابت بسیاری از دعاهای زیر مجموعه دیگر نیز هست
مصلحت دید من آنست که یاران همه کار/ بگذارند وخم طره یاری گیرند
عامل غیبت وظهورمردمند :
دلیل غیبت عدم لیاقت مردم برای حضور در جامعه امامت است که همان جامعه خرد وعدل و عقل است
آنچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست / ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
غیبت تا زمانی است که مردم متنبه گردند وخسته شوند وبرای حکومت امام خود
را تشنه ببینند هر چند که به کمال وعقل وعرفان کامل نیز نرسیده باشندولی
تشنه خرد و عدل وعقل باشند ظهور زمانی تحقق می یابد که مردم آن قدر سر
خورده وزجر دیده وشکست خورده از بی خردی وبی عدلی باشند که دیگر دامان
امامت وانقیاد به او را رها نکنند چون هر دوره تاریخ که ملاحظه کنید زمانی
مردم به حق روی آورده اند وزمانی دیگر سست شده اند در آن زمان که مردم
حقانیت وشعور وحیات واقعی را درک ولمس می کنند دیگر به خود اجازه تمرد
وسستی در حق را تا قیامت نمی دهند بنابراین زمانی ظهور تحقق می یابد که
بشریت مجازات خود را ببیند وتوبه کار واقعی گردد وشعور او مستعد درک حضور
امام وعدل وخرد متعالی شود ودیگر باطل را برای همیشه ترک کنند " قل جاء
الحق وما یبدی الباطل وما یعید" اقبالی که دیگری هیچ ادباری از پس آن نیست
همان
گونه که عامل غیبت مردمند عامل ظهور نیز آنهایند نه تنها خود امام زمان از
وقت ظهور خود خبر ندارند بلکه شاید بتوان گفت خداوند نیز برای این زمان
وقتی را در نظر نگرفته است وزمانی در لر لوح محفوظ مندرج نیست بلکه این
فعلا از امور محو واثبات است این امر منوط به خود مردم است که کی آکاه
شوند خداوند در این امر عجله ای ندارد این مردمند که باید عجله کنند اینکه
پیامبر اسلام فرمودند" اگر از قیامت یک روز بیشتر باقی نباشد خداوند آن
روز را آن قدر طولانی می کند که حضرت حجت ظهور نماید" بیانگر این است که
نزد خداوند زمان مشخصی وجود ندارد واین امر منوط به اصلاح مردم وپیدا شدن
313 نفر است حتی اگر به یک روز قبل از قیامت بیانجامد وتا روز قیامت
انتظار الهی طول بکشد بنابراین تا جامعه اهل فهم ودرد ودر نتیجه انتظار
نگردد و برای رسیدن به منتظر ابراز شوق و اقبال لازم را به خرج ندهد امر
ظهور همچنان به تاخیر می افتد بر این اساس می توان گفت که اصلا خدا نیز وقت خاصی را مشخص نکرده واگر هم کرده باشد دلیلی وجود ندارد که امام زمان نیز از این زمان آگاه باشد چون گاه مصلحت الهی بر این است که خدا بعضی چیزها را از امام هم پنهان کند مثل گناهان بعضی افراد امت ... عدم اطلاع از زمان ظهور موجب امیدواری بیشتر امام می شود واقوی این است که امام از زمان ظهور خود بی خبر است ( ممکن است گفته شود عدم تعیین زمان خاص از سوی خداوند لازمه اش جهل خدا نسبت به آینده است جواب این اشکال را در مقاله جواب به شبهات رضا فاضلی داده ام)
فلسفه 313 :
این افراد هسته مرکزی یاوری امام وحکومت او یند وبهترین ومهذب ترین وباایمان ترین وعاقل ترین وعارف ترین و خالص ترین وعابد ترین انسانهای روی زمین بعد از حضرتند صاحب قدرت واعجازند واین حاصل ایمان وتقواوفضائل والای آنان است آنان مانند خود حضرت در گمنامی زندگی کرده ومنتظران واقعی محسوب می شوند این افراد فقیه ترین انسانهایند زیرا بدون فقه اداره حکومت اسلام با خطا ونقصان مواجه می شود آنان نقش حواریون را نسبت به امام دارند وبقیه یاوران در رده بعدی واقع می شوند خود امام این قدرت را دارد که به تنهایی همه چیز را را به تسخیر خویش وا دارد لکن سنت الهی در پیمودن راه از طریق عادی وبه کمک یاران است.
درفلسفه و علت این عدد چیزی معلوم نیست ولی شاید این عدد بر مبنای تقسیم اقلیمی خاصی از زمین باشد که هر کدام امارت وفرمانروایی آن بخش را تحت امر حضرت حجت به دست می گیرندوالبته دلیل قاطعی نیز وجود ندارد که همه این یاران از مسلمانان باشند ممکن است از پیروان راستین دیگر پیامبران نیز در میان آنها وجود داشته باشد .
عصر ظهور قیامت صغیر :
ندای آسمانی ظهور یاد آور صیحه آسمانی و زنده شدن بعضی مردگان به وسیله امام عصر ترسیمی از زنده شدن مردگان در روز قیامت است وافتراق وتمییز خبیث از طیب ومجرم از پرهیزگار یاد آور حقیقت " وامتازوالیوم ایها المجرمون" روز جزاست کیفر ستمکاران به دست حضرت یاد آور انتقام الهی در روز جزا وفراگیری رحمت وبرکت و نزهت وبهجت بر سر مومنین یاد آور بهشت نعیم است عدل حضرت یاد آور عدل الهی روز جزا ورحمت او یاد آور رحت الهی وشفاعت آن روز است کشف حجابها وبر ملا شدن بواطن امر حقیقت عینی " فکشفنا عنک غطاءک فبصرک الیوم حدید" است در آن روز همان گونه که دیگر امتحان به پایان می رسد در عصر ظهور نیز اهل صبر وتقوی واهل گناه امتحان خود را پس داده اند آن روز ، روز دروست نه زرع وکشت "یوم یاتی بعض آیات ربک لاینفع نفسا ایمانها لم تکن آمنت من قبل او کسبت فی ایمانها خیرا" همان گونه که در قیامت ترس ووحشت بر سر مردم سایه می افکند در روزظهور نیز بدکاران از سرنوشت خود دچار ترس می شوند ولی برای مومنین جای هیچ حزن واندوهی نیست
فردا که پیشگاه حقیقت شودپدید/ شرمنده رهرویی که عمل بر مجاز کرد
همان گونه که در قیامت همه اختلافات از میان می روند وانسانها بر کلمه وحقیقت واحد معترف می گردد عصر ظهور نیز عصر رفع اختلافات ونزاعهابر سر فهم حق است
زندگی مومنان در آن عصر شبیه زندگی اهل بهشت است که پیوسه قول سلاما سلاما در میانشان است وغل وغش وحسد وکینه وبرتری جویی در میان آنان نیست(ونزعنا ما فی صدورهم من غل اخوانا علی سرر متقابلین )
جامعه ما جامعه منتظر نیست:
با توجه به خصوصیاتی که برای انسان منتظر رابرشمردیم وقتی به مردم نگاه می کنیم همه گونه دغدغه ای را در میان آنان می بینیم جز دغدغه امام زمان ، خودتان بگردید ببینید چند عاشق سراپا سوخته برای حضرت پیدا می کنید ؟ اگر هم اسمی از امام زمان در جامعه باشد صوری وشعاری واحساسی است وزبانی است اعتقادات واعمال خرافی - طرح مباحث وسوالاتی که هیچ ثمره عملی ومعرفتی ندارد - استفاده ابزاری از مهدویت ، اینها همه نشان از عدم معرفت حقیقی جامعه نسبت به امام دارد و بعید نیست که تا عصر ظهور نه سالها بلکه صدها سال دیگر فاصله داشته باشیم امام زمان برای مردمی که گرفتار جهل عمیقند و از یاد وعشق امامشان دورند برای چه باید ظهور کند از قدیم گفته اند" برای کسی بمیر که برایت تب کند"
همان گونه که در یک دل دیو وفرشته نمی گنجند در جامعه هم تا دیو جهل وگناه وظلم وحیله وبی عاطفگی وعشق وجود داشته باشد فرشته در آن داخل نمی شود
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد/ دیو چو بیرون رود فرشته در آید
امروز مقاله ای را دیدم که یک آقایی نوشته بود از میان بیش از صدها نشانه ظهور فقط 5 علامت دیگر باقی مانده که به وقوع نپیوسته اند
بنده عرض می کنم این ادعا دلیل بر این نیست که با عصر ظهور فاصله بسیار نزدیک داریم شاید این 5 علامت تحققشان 500 سال طول بکشد
یکی از دلایل عدم روح انتظار در جامعه غروروفریب همگان بر اسلام سراپا اشکالی است که جاهلانه آن را اسلام ناب می دانند شاید بتوان گفت در اعصار گذشته انتظار در جامعه ما بیشتر از امروز بوده است لازم نیست روایاتی را که هر گونه قیام را قبل از حکومت مهدی علیه السلام منجر به شکست می دانند حمل بر ضعف کنیم چون معنای شکست دو چیز است یکی اینکه انسان در مقابل جور پیر وز نشود یکی اینکه پیروز شود اما در آرمان ها وادعا هایی که برای جامعه ترسیم کرده است نا کام بماند من درقسمت اول مبحث ولایت فقیه بحثی مشروح راجع به این گونه روایات کرده ام که رجوع بفرمایید بالاتر از همه این ادعاها اینکه بعضی جامعه موجود را جامعه وحکومت امام زمان قلمداد می کنند که این خود به نظر من توهین بزرگی به امام زمان است اگر مملکت مملکت امام زمان است پس 313 سرباز را به حضرت تحویل دهید
انسانهایی که برای سربازی امام زمان پرورش می یابند تربیت ورشدشان تحت نظر خدا وامام زمان است اینکه حکومت اسلامی دخیل در پرورش ایشان باشد وبگوییم انقلاب کرده ایم تا به این هدف برسیم حرف ناصوابی است کما اینکه در حکومت قدما که به ظاهر غیر اسلامی هم بوده اندانسانهایی پرورش نموده اند که نظیرشان را حکومت اسلامی تا به حال نتوانسته پرورش دهد
پاسخ به چند پرسش:
1- محل زندگی امام زمان کجاست؟ 2- آیا امام عصر ازدواج هم کرده وهمسر دارند؟ 3- سلاح مورد استفاده حضرت در جنگهای عصر ظهور چیست؟4- آیا اینکه گفته می شود 50 تن از یاران حضرت زن می باشند صحیح است؟
جواب: 1-کسی از محل زندگی آن حضرت اطلاع ندارد حتی خواصی که با ایشان در ارتباطند مگر کسی که خود حضرت اجازه آگاهی از مکان خود را به او داده باشد حضرت طی الارض داشته وبه امور مختلف مشغولند و همیشه در جای واحد ساکن نیستند برای خود برنامه عبادی و کاری مشخص دارند توجه به مشکلات شیعیان ورفع آنها نیز خود از گرفتاریهای روزمره حضرت است بعید است که بگوییم ایشان منزل ومکان همیشگی ومعلومی داشته باشند.
2- منع عقلی بر عدم ازدواج وجود ندارد به هر حال حضرت یک بشر است " قل انما انا بشر مثلکم" هیچ یک از انبیا واوصیا زندگیشان خارج از عرف و ما فوق مردم نبوده است ومانند دیگران همه غرائز ونیازهای مادی را دارا بوده اند "وما ارسلنا قبلك من المرسلين الا انهم لياكلون الطعام ويمشون في الاسواق "فرق امام با دیگران در تفاوت غرائز نیست بلکه در درجه بندگی وتوحید است بنابراین در مسئله ای مثل ازدواج قاعدتا وعادتا نیاز ایشان مثل دیگران است ولی از آنجا که شخصیت ایشان باید در میان مردم ناشناخته باشد قویا نزد همسران خود نیز همین گونه اند
3- قطعا ابزار جنگ ایشان ابزار مدرن وبه روز است مگر می توان در مقابل بمب وموشک وسلاحهای مدرن امروز با ابزار قدیم جنگیدالبته پشتوانه امام وسربازان ایشان بیش از سلاح به نیروی ایمانشان است آنها قادرند با این نیرو بدون دست بردن به سلاح هر چیزی را از جلوی روی خود بردارند چنانچه در وصف یاران حضرت آمده که "چنانچه به کوهها حمله برند آنها را از جای بکنند ومتلاشی نمایند" همین نیروی الهی وربانی بود که در جنگ خیبر امیر مومنان را صاحب چنان قدرتی کرد که توانست درعظیم خیبر را از جای در آورد چنانکه در تاریخ بغداد آمده که بعد از این واقعه کمتر از چهل نفر نتوانستند آن در را از روی زمین بردارند امیر مومنان خود در توصیف این کار فرمود: به خدا سوگند درب خیبر را با نیروی بدنی نکندم بلکه آن را با نیروی الهی وملکوتی از جای در آوردم .
4-قبلا
روایتی را در این زمینه شنیده بودم که 50 نفر از یاران حضرت زن می باشند
(وتقزیبا این حرف مشهور هم شده) ولی خیلی به این روایت شک داشتم چون بعید
است زن به عنوان سرباز در سپاه امام زمان وجود داشته باشد به خصوص اینکه
وقتی گفته شده حضرت قرآن حقیقی را در جامعه اجرا می کند " وقرن فی بیوتکن"
نیز قسمی از قرآن است واین با حضورمستقیم واصالی زن در جهاد وسیاست منافی است
بنابراین از آنجا که سند این حدیث را نمی دانستم از دفتر حضرت آیت الله
مکارم سوال نمودم و همان طور که فکر می کردم این حدیث سندی ندارد و از
عیاشی نقل شده در حالی که در روایات دیگر ضد این روایت نقل شده که همه 313
نفر مرد هستند .(منظور از اینکه سند ندارد نه اینست که ضعیف است بلکه
اصلا سلسله روات در آن نقل نشده بنابراین از اصل مردود ومطروح است چون ضعف
در جایی است که راوی معلوم بوده اما ثقه نباشد یا یک یا چند راوی اصلا
معلوم نباشند ) .
همچنین در مورد اسامی یاران حضرت که گفته شده از فلان شهر فلان کس واز فلان شهر وکشور فلانی است این روایت یا روایات هم به نظر من نمی تواند سند یتی داشته باشد ائمه علیهم السلام بیکار که نبوده اند بنشینند یک یک اسم این افراد را به ما معرفی کنند آن هم برای چه چیز ؟چه تاثیر عملی از معرفی این افراد وجود داشته ودارد به خصوص اینکه معرفی این افراد آنها را در معرض خطر قرار می دهد ودیگرانی را که هم اسم آنان نیستند مایوس ودلسرد از مجاهدت وخودسازی یا حضور نداشتن در عصر ظهور می کند .
دنیایی لبریز از جهل مرکب :
ظهور به تمام خوابها ورویاها وخود بینی ها وجلوه گریهای بشر خاتمه می دهد و گردن همه حسن فروشان در مقابل عظمت وهیبت وکمال امامت سر تعظیم فرود می آورد وخواب طولانی انسان به پایان می رسدآن روز است که انسان معنی بیداری را می داند
دریا گشتم حباب دیدم خودرا/ بیدار شدم به خواب دیدم خودرا
بنابراین تا او نیاید به خس وخاشاک بودن اهل حسن در برابر او پی نمی بریم
کرشمه ای کن وبازار ساحری بشکن / بغمزه رونق وناموس سامری بشکن
به باد ده سرودستار عالمی یعنی / کلاه گوشه به آیین سروری بشکن
به زلف گوی که آیین دلبری بگذار / به غمزه گوی که قلب ستمگری بشکن
برون خرام وببر گوی خوبی از همه کس / سزای حور بده رونق پری بشکن
به آهوان نظر شیر آفتاب بگیر / به ابروان دوتا قوس مشتری بشکن
چو عطر سای شود زلف سنبل از دم باد / تو قیمتش به سر زلف عنبری بشکن
دو حقیقت تلخ:
خوشبختانه یا بدبختانه آنچه در مورد علائم ظهور یا عصر ظهور گفته شده در ترسیم دین و وعقل و ایمان اسفبار ما کاملا کفایت می کند
یکی اینکه علی رغم جمعیت بیش از یک میلیاردی جهان اسلام ، حضرت گیر وجود 313 مومن وبشر واقعی است که هنوز در یک عصر وزمان این تعداد انسان گرد نیامده اند پس ما باید سرمان را روی خاک گذاشته وبمیریم وبیش از این از اهل ادعا نباشیم واز درون پرده مغرور صد فریب نگردیم اگر بخواهیم معلوم کنیم که در میان هر چند انسان مسلمان یک مسلمان واقعی وکامل است باید یک میلیارد ونیم را تقسیم بر 313 کنیم که عددی حدود چهار میلیون ونیم می شود این در صورتی است که زمان فعلی را در نظر بگیریم شاید حضرت زمانی ظهور کنند که جمعیت مسلمان در دنیا دو برابراین جمعیت باشد
مسئله بعد روایاتی است که حضرت حجت علیه السلام را پدید آورنده امر وآغاز کننده دین می دانند" یستانف الاسلام جدیدا"
این دین همان دین اسلام است لکن چنان از مسیر خود دچار انحراف واعوجاج گشته که
همگان گمان می کنند دینی غیر از اسلام است پس آنچه از دین امروز نزد ماست چیزی جز رسم الخط قرآن واسم اسلام نیست" لا یبقی من الاسلام الا اسمه من القرآن الا رسمه" عرضه دین جدید در درجه اول بر مسلمانان است نه دیگران چون این مسلمانانند که ادعا دارند دیگران که ادعایی نداشته وحتی در عصر ظهور هم مجبور به پذیرش دین اسلام نمی شوند نهایتا مجبور به رعایت حرمتهای اسلام در جامعه می گردند
چرا این دین دین جدید است چون آنچه مسلمانان ومدعیان اجرای اسلام در گذشته انجام داده اند دین نبوده بلکه آراء شخصی خود را دین انگاشته وخواسته یا نا خواسته تفکر خود را جای دین قرار داده اند وهمین طور کم کم اسلام به جاده انحرافی کشیده شده بدون آنکه خود متوجه شوند پس آنچه امروز از اسلام در جامعه می بینیم بیشتر آراء وسلایق وبدعتهاست که جای دین معرفی شده واز اصل اسلام اثری چندان به چشم نمی آید دین عصر ظهور هم تامین کننده دنیای مردم هم آخرت آنهاست ودین عصر غیبت در مجموع دینی است که نه دنیا ونه آخرت درست وروشنی را برای جامعه فراهم نمی کند
پر غنیمت ترین عصر:
گر چه عصر غیبت عصرتیرگی زمین وزمان است ومومنین حقیقی تا آنجا یتیم وغریبند که طبق حدیث ارزش یک گوسفند نزد مردم از ارزش وبهای مومن بالاتر است یاتی علی الناس زمان المومن فیه اذل من شاته یعنی زمانی خواهد آمد که مومن در چشم مردم ذلیل تر از یک گوسفند است در روایت دیگر آمده یاتی علی الناس الصابر علی دینه کالقابض علی الجمر یعنی زمانی خواهد آمد که نگه داشتن دین مانند نگاه داشتن آتش در کف دست است در روایت دیگر آمده زمانی بر مردم بیاید که هیچ دیندار دینش برایش سالم نماند جز اینکه از قله کوهی بگریزد یا از سوراخی به سوراخ دیگر پناه برد چون روباه که با بچه هایش چنین کند
در آخر الزمان منکر معروف ومعروف منکر می شود تا آنجا که نقل شده اگر روزی (بر بعضی ) بگذرد که در آن روز گناه مرتکب نشده باشد غمگین خواهد بود وگمان می کند که روزش را بیهوده به پایان رسانیده است
با این اوصاف اگر انسان بتواند امانت سنگین ایمان وتقوا را حفظ کرده وبه سرمنزل برساند بها وارزش چنین تقوا وایمانی فوق همه ایمانها وعبودیتهای بشر است زیرا انسان در شرایطی ایمان خود را حفظ کرده که ایمان ومومن نزد مردم خریدار نداشته ودر شرایطی تقوا مدار بوده است که همگان به دنبال عصیان وگناه می رفته اند ومنکر نزد آنان معروف ومعروف نزد آنان منکر بوده است ارزش فضائل دیگر مثل عقل وعرفان وتفقه نیز در این عصر برای اهل آن بیش از تمام اعصار است امام علی بن الحسین (ع) فرمودند:
بحارالانوار جلد 52
ودر عوض جاهلین وخاسرین این عصر خاسرترین ومحروم ترین انسانهایند چنین انسانهایی هم از بهره دنیا محرومند وهم آخرت لا اقل آنانی که در عصر ظهورند اگر آخرت نداشته باشند از دنیایی بسیار زیبا ودل نشین بر خوردارند
فلسفه رجعت:
ائمه معصومین علیهم السلام دو مرحله زندگی در این دنیا دارند مرحله اول زندگی آنان توام با مصائب ورنجهای بی شمار ومحرومیت از حقوق وجایگاه واقعی است که از طرف حکومت های جور اعمال می شده است در زندگی اول وظیفه اصلی آنان تبیین وحفظ دین واحکام وجلوگیری از بدعتها وانحراف دین منزل و اسوه واقع شدن برای جامعه است در این زندگی آنان فقط بخش محدودی از علم وقدرت و فضائل خود را نمایانده اند فقط امیر مومنان وامام حسین وتا حدی امام صادق علیهم السلام در شرایطی واقع شدند که بتوانند ظرفیت وعظمت امات راتا حد قابل توجهی نشان دهند بقیه ائمه اطهار تقریبا همه عمر امامت خود را در تقیه ومحاصره گذرانده ان اما فلسفه رجعت وزندگی دوم آنان را در سه وجه می توان خلاصه نمود اول اینکه حقیقت امامت وتوحید وعصمت جز به وسیله خود آنان وبا حضور عینی ایشان قابل شناساندن به مردم نیست حقیقت عبودیت والوهیت امامت در گفتار قابل تفهیم نیست وشنیدن هیچگاه مانند دیدن نخواهد بود بلکه باید در مرحله عمل مردم آن را به چشم ببینند در زندگی اول امامان، مردم بیشتر جنبه عبودیت آنها را مشاهده کرده اند ولی در زندگی دوم بعد الوهیت آنان را کامل خواهند دید دوم اینکه آنان در این دوره از زندگی با به دست گرفتن حکومت زمین پاداش کوچک دنیایی خود را در مقابل رنجها وسختیها وصبرهایی که برای دین خدا کشیده اند از خداوند می گیرند ودیگر اینکه حکومت عدل به معنای واقعی امکان ندارد جز به اینکه آنان صاحب امر باشند چون چنین حکومتی نیاز به ولایت واعمال قدرتی مافوق طبیعی دارد که این مرتبه از علم وقدرت وولایت جز در وجود آنان پیدا نمی شود قبای پادشاهی جز بر بالای آنان راست نمی آید وکسی جز ایشان نمی تواند عهده دار مسئولیت حکومت جهانی آن هم در بعد تام عدالت ودین مداری وخرد گرایی باشد از آنچا که دین کامل نزد آنان است ودر آن عصر مردم هر قدر دین دار باشند اما اشراف کامل به تمام دین نخواهند داشت واجرای کامل عدالت در گرو اشراف کامل بر دین خداست مسلما انسانی که دین وعدالتش هم در مرحله فهم وهم عمل ناقص است نمی تواند دین وعدالت کامل را اجرا کند بنابراین این مهم جز به دست آنان انجام پذیر نیست مردم عصر بعد از ظهور سعادتمندترین زندگی دنیایی را دارند آنها کسانی اند که به حدی از شایستگی نائلند که لیاقت بهترین حاکمان ورهبران را در دنیای خود دارند
همه او را دیده اند:
چند نکته درباب علائم ظهور:
ائمه اطهار سعی نموده اند علائم ظهور را به گونه ای باز گو کنند که در هر عصر مردم امید به ظهور حضرت داشته باشند واین گونه نباشد که مطمئن شوند که عصر آنها عصر ظهور نیست در نتیجه جو نا امیدی آنها را فرا گیرد
مشهورترین وشاخص ترین علامت ظهور پر شدن جهان از ظلم است این ظلم مخصوص آخر الزمان نیست همیشه تاریخ جهان پر از ظلم بوده لکن این علامت در آخر الزمان هم جزو علائم صحیح است لکن ائمه اطهار این علامت را از آن جهت بیان نموده اند که هر عصری به زمان خود بنگرد وبا فراگیر بودن ظلم وجور به یاد آن حضرت بیفتند وبرای ظهور او دعا کنند وامیدورار شوند که شاید ظهور نزدیک است واین اتفاق در عصر وزمان آنان روی دهد وگرنه این علامت فقط مخصوص آخرالزمان نیست همیشه تاریخ جهان پر از ظلم بوده است
انتظار ظهور حتی قبل از تولد آن حضرت نیز بوده از زمان پیامبر که این موضوع مطرح شد به مردم صریحا نمی گفتند که آن حضرت چه زمانی به دنیا می آید چون در این صورت روح نا امیدی ویاس جامعه را فرا می گرفت بلکه تنها به ظهور منجی از نسل خود اشاره می کردند وتقریبا از اوایل قرن دوم هجری هجری مسئله مهدویت در میان جامعه اسلامی رشد ونمو پیدا بالایی پیدا کرد وبا توجه به بعضی علائم اسمی وصوری که از سوی معصومین برای آن حضرت بیان شده بود گاه با همخوان بودن بعضی از این مشخصات با بعضی اشخاص آنان را به اشتباه منجی موعود می انگاشتند در غیبت صغری نیز کسی علنا جز خواص با خبر نبود که حضرت در غیبت صغری است وبعد ازآن غیب کبری در پیش است چون مردم اگر این مسئله را مردم می فهمیدند دچار یاس می گشتند
بعضی علائم ظهور نیز به صورت رمزی مثل قتل نفس زکیه که معلوم نیست این شخص واقعا کیست؟ یا به صورت کنایه ای بیان شده اند ومعلوم نیست که آیا همان ظاهر لفظ موجود در حدیث مراد است یا این لفظ حکایت از چیز دیگری دارد مثل طلوع خورشید یا ستاره ای از مغرب .
ظهور زمانی به وقوع می پیوندد که هیچ کس قاطع به این نباشد که مثلا امسال یا سال دیگر سال ظهور است بنابراین علائم باید به گونه ای باشند که مردم به تحقق همه آنها یقین پیدا نکرده باشند واین جز با کنایه بیان کردن بعضی علائم حاصل نمی شود بنابراین علائمی نیز که در آنها به زمان مشخص اشاره شده ظاهرا باید ضعیف باشند مثل اینکه مثلا یک سال یا یک ماه قبل از ظهور فلان رویداد واتفاق رخ خواهد داد چون قاعدتا ظهور باید زمانی رخ دهد که هنوز مردم متردد در این امر باشند
بعضی علائم را نیز جزو علائم ظهور دانسته اند در حالی که از نظر ما فاصله زیاد تا زمان ظهور دارند ولی در عین حال علامت بودن آنها برای ظهور فاقد اشکال است مثل سرنگونی دولت بنی عباس که مال قرنها پیش است این نیز یک دلداری برای جامعه بوده که مردم با مشاهده این علائم قوت قلب وامید گیرند
اما اینکه آیا علائم به دو قسم حتمی وغیر حتمی تقسیم می شود بنده به این امر اعتقاد ندارم ونظرم این است که تمام علائمی که ائمه معصومین علیهم السلام بیان کرده اند در صورتی که ضعفی در سند نباشد قطعی است وبدا در این موارد وجود ندارد چون بدا در احکام است دلیلی ندارد که ائمه اطهار از جیزی خبر دهند که نسبت به تحقق آن به خاطر محتمل بودن بداء شک داشته باشند در این صورت خبر را به صورت احتمالی بیان می نمودند نمی گوییم که در خبر هیچ گاه بدا وجود ندارد اما چنین مسئله ای اگر اتفاق هم بیفتد برای بیان حکمتی خاص است که نقلهایی از این قبیل داریم که مثلا امام معصوم خبر از مرگ کسی داده که در چند روز دیگر می میرد ولی چنین اتفاقی نیفتاده وبعد امام خود دلیل آن را صله رحم شخص بیان کرده اند وحکمت آن این بوده که بیان دارند که صله رحم باعث طول عمر وبه تعویق افتادن مرگ می شود ولی در مسئله ای مثل اخبار ظهور هیچ حکمتی برای بدا به ذهن نمی آید. نکته مهم دیگر اینکه بعضی علائم ظهور که در مورد اشخاص بیان شده ممکن است تماما بر دو یا چند نفر صدق کند ومردم گمان کنند فردی که در روایات نشانه های او بیان شده کسی است که آنها گمان می کنند در حالی که در اشتباهند و این خود می تواند یکی از همان اغماضهای متعمدی باشد که در جهت نگه داشتن مردم بین یاس و یقین بیان شده است. نتیجه اینکه روایات هم از حوادث وهم افرادی که در آخر الزمان پدیدار می شوند غالبا به صورت کنایه ای ورمزی بحث نموده اند تا بدین وسیله نه عصر دقیق غیبت مسجل شود ونه مردم از عصر ظهور خود را دور دیده وناامید گردند.
رابطه دیانت ، عقلانیت وعدالت:
"اگر بی تو برافلاکم چو ابر تیره غمناکم / وگر بی تو به گلزارم به
زندانم به جان تو"
تحقق عدالت در گرو تکمیل عقل است در روایت آمده :«اذا قام قائمنا وضع یده علی رووس العباد فجمع به عقولهم وکملت به احلامهم»" زمانی که قائم ما ظهور کند دست برسر بندگان می نهد پس عقولشان کامل و فهمشان بالا می رود". این امر بیان گر آن است که اولا جامعه قبل از ظهور هر چه کند به عقلانیت کامل دست نمی یابد وچون عقلانیت کامل نیست وشرط عدالت کامل عقل کامل است پس عدالت تام نیز در قبل از ظهور هیچ گاه وهیچ کجا محقق نمی شود.
اجرای عدالت کامل در جامعه تنها به دست حکومت نیست ویک دولت وحکومت با افراد معدود فقط بخشی وبعد ی از عدالت را می توانند اجرا کنند اگر بخواهیم که عدالت را در هر کوی برزن ودر هر خانه واجتماع واداره راه دهیم این خود مردمند که باید بر خود قضاوت کننده عادل باشند وزمانی که عقلشان کامل شود تمام امور به خودشان واگذار می شود چون دیگر هیچ عصیان واختلافی بین آنها نخواهد بود و نیازی به محکمه وقاضی نخواهند داشت پس باید برای عادل بودن عقل کامل باشد وبرای اینکه عقل کامل باشد باید دین کامل باشد گه گفته اند" لا عقل لمن لا دین له" عدالت تام ومطلق در گرو عادل بودن حکومت ومردم هر دو است چون گاه ممکن است حکومت عادل باشد ولی مردم از عدل وقانون طفره روند بنابراین عدالت که می گوییم به معنی تقوا ی کامل در تمام ابعاد سیاسی و اجتماعی و خانوادگی و فردی است زمانی که عقل کامل شود گناه نیز از میا ن می رود زیرا نقصان اطاعت وعبودیت به خاطر نقصان عقل است عقل که کمرنگ وضعیف شود هوی وهوس قوی وپر رنگ می شود در عصر حضور بشر کرامت وجایگاه وشخصیت خود را شناخته وباز می یابد توجه به جایگاه وشخصیت واقعی در پرورش تفکر وعقل وتقوی بسیار مفید وموثر است بسیاری از گناهان وبی عقلی های ما حاصل عدم باز یافت حقیقت وشخصیت وجایگاه وکرامتمان است هر چه انسان خود را محترمتر وبا شخصیت تر بیابد از جهل و گناه بیشتر فاصله می گیرد بنابراین آن حقیقت " ولقد کرمنا بنی آدم"تفسیر شهودی اش در عصر ظهور است
دلیل اینکه در جامعه غیبت کسی نمی تواند عدالت وعقلانینت ومدینه فاضله را به نحو مطلوب ودلخواه پیاده کند در سه چیز است یا این است که قدرتمداران درتفقه ودین شناسی و فهم مفهوم عقلانیت وعدالت ناقصند یا به است که اشخاص از قدرت معنوی الهی وملکوتی وتاثیر گذاری لازم برای اداره جامعه وسوق آن به سوی مدینه فاضله بر خوردار نیستند ویا به است که مردم از ظرفیت درک عقل ودین و توجه به معیارهای ارزشی بر خوردار نمی باشند یعنی راعی صالح وعالم وتوانا است ولی رعیت چموش و متمرد و بی ظرفیتند و هنوز به رشد کامل برای پذیرش وعمل به حق نرسیده است
تاریخ معدوم:
ائمه اطهار علیهم السلام در اقوال واحوال خویش چنان نگاه خود را معطوف به عصر حضور وظهور کرده اند که گویا زمانی بین این دو حضور از نظر آنان وجود ندارد واین زمان کان لم یکن است واین یک نقطه تاریکی است که آنان چیز مذکور وقابل بیانی را در آن نمی بینند وخیلی کم در بیا ن حوادث آینده از این دوران سخن مثبتی گفته اند وتمام نگاه وحرف خود را معطوف به عصر حضور نموده اند وگویا که اصلا این فاصله وجود ندارد وبلافاصله بعد از حضور اول امام در جامعه حضور دوم روی خواهد داد " انهم یرونه بعیدا ونریه قریبا" قرآن کریم نیز واقعه هایی را که از نظر ما دور می آید نزدیک معرفی می کند مانند " الیس الصبح بقریب" یا حتی مرگ وروز قیامت را" اقترب للناس حسابهم وهم فی غفله معرضون"وحقیقتا هم دوران غیبت را باید دوران یتیمی وبدبختی بشر وعصر تاریک انسان نامید که مانند طفلی حیران وسرگردان به هر طرف می رود و پناهگاهی نمی یابد مگر آن خواص اندکی که توانسته اند از دایره ابرهای تیره جهل و فساد دور بمانند گویا ائمه اطهار آن قدر بشر این عصر را بدبخت و محروم ودرمانده می بینند که گویا اصلا این عصر جزو تاریخ به حساب نمی آید ولم یکن شیئا مذکوراست پس دو بحث است یکی اینکه آنچه از چشم ما دور جلوه می کند زمانش در نظر خداوند وائمه معصومین علیهم السلام نزدیک است " وان یوما عند ربک کالف سنه مما تعدون" ودیگر اینکه دنیا بی حضور حجت دنیایی بدبخت ومحروم ومهجور وتاریک وظلمانی است که اصلا قابل اعتنا ودیدن نیست .
(1) ذکر یک خواب خالی از لطف نیست بنده چندین سال پیش در حوزه مروی تهران طلبه بودم ایام فاطمیه بود نماینده یکی از شهرهای فارس که آدم سید وروحانی هم بود همه ساله در این ده شب در خانه خود مراسم عزاداری داشت ومراسمش هم واقعا پر جاذبه بود ما هم که نزدیک به منزل ایشان بودیم گه گاه در این مراسم شرکت می کردیم یک شب که واقعا محو حضور کثیر جمعیت و اشک وماتم ونوحه بر آن حضرت بودم در دلم گذشت که دیگر فاطمه غریب نیست واگر در زمان خود آن همه مصائب داشت ودفنش هم در نهان انجام شد امروز بحمدلله این همه عاشق و شیفته دارد وقطعا به این همه انسان مرید عاشق می نازد ودوران غربت اهل بیت پایان یافته است این افکار مرا نسبت به مصائب حضرت کمی آرامش داد اما همان شب در وقت سحر خواب دیدم که از محلی عبور می کنم وزمان هم زمان سحر است به مسجدی بر خوردم که عده زیادی از مردان کنار مسجد ایستاده اند وگویا منتظر آمدن کسی هستند از یکی از ایشان سوال کردم اینجا چه خبر است ؟ گفت قرار است حضرت زهرا سلام الله علیها به این مسجد تشریف بیاورند ونماز بخوانند وما هم منتظریم که وقتی حضرت آمدند به وی اقتدا کنیم به ایشان گفتم آخر شما مرد هستید ومرد بر زن نمی تواند اقتدا کند ولی هیچ یک گوششان به این مسئله شرعی بدهکار نبود دیدم ارادت احساسی به حضرت آنچنان آنها را در بر گرفته که به مسئله وواقعیت شرعی توجه ندارند حال جالب اینکه اینها آن قدر منتظر شدند که خورشید طلوع کرد وحضرت هم نیامد ونماز صبحشان قضا شد ولی هنوز منتظر بودند که حضرت بیاید نماز بخواند خیلی از این جمعیت پریشان ومتعجب بودم از خواب بیدار شدم فهمیدم که این خواب جواب افکار دیشب من بود واین گونه هم که تصور می کردم نیست اهل احساس واشک زیادند ولی اکثرا جاهل ونادانند وعارف واقعی بسیار کم است وآنچه قیمتی است عرفان است نه احساس
(2) در حکومت غیر معصوم نیز همین گونه است یعنی مردم در اصل اسلام تصرفی ندارند ونمی توانند صاحب نظر باشند واین امرفقط به دست فقهاست بلی بین خود فقها در امر اجتهاد همیشه اختلافاتی وجود دارد ولی به هر حال این اسلام به هیچ وجه قابل قیاس با اسلام عصر ظهور نیست چون هم فقها وهم اسلام آنها و هم قدرت ایشان برای اجرای اسلام وبدتر از همه عقل و درک عوام الناس قابل مقایسه با معصوم وجامعه عصر ظهور نیست، در این عصر فقیه وحاکم مجبور است تا حد امکان اسلام را در جامعه اجرا کند واز طرفی هم عملا نمی تواند آنچه را که از اسلام می داند ومی خواهد پیاده نماید چون هم قدرت هم ولایت هم فقاهت وهم عدالتش نسبت به معصوم ناقص بوده وقابل قیاس نیست بنابراین خواه وناخواه از سر وته این اسلام زده می شود وحکومت به سوی مصلحت گرایی وعافیت بینی پیش رفته وسلایق شخصی روی کار می آید وزمانی که مردم ضعف فقیه را در اجرای اسلام می بینند وجامعه را پر از نقصان ، بر حکومت ودین متجری شده وهر کس در صدد بر می آید تز ونظریه خود را در جامعه رواج دهد البته با همه این احوال بر مردم لازم است که تابع فقها بوده اجتهاد وایستادگی در برابر فقهای عادل گناه محسوب می گردد هر چه باشد خطای آنان کمتر از دیگران است واگر از ایشان تبعیت نشود اسلام به کلی منهدم می گردد در عصر غیبت حکومت اسلامی موظف به اجرای همه جانبه اسلام در حد توان و مردم نیز موظف به گردن نهادن به امر فقهای عادلند لکن ضعف جامعه عصر غیبت ایجاب آن را نمی کند که اسلام با همه ابعاد ودر تمام شریانها جاری شود جامعه عصر غیبت تمهید گر است یعنی موظف به آن است که تا هر مقدار راه را که می تواند طی کند وهر چه باقی ماند در عصر ظهور تکمیل می گردد در واقع از یک طرف حکومت ومردم موظف به اجرا وعمل به اسلامند واز سوی دیگر هیچ گاه در این عصر عدالت وعقلانیت ودیانت کامل در جامعه حاصل نمی شود در عصر غیبت مردم موظف به اتحاد ومساعی اندامور باید براساس مشورت ورای جمعی نخبگان اداره شود تا در صد خطاپذیری هر چه کمتر شود واز آنجا که هیچ کس عقل وعصمت کامل نیست چاره ای جز این نیست که رای جمعی در تمام امور حاکم باشد

پیرامون مهدویت
اما جنگهایی که در زمان خلفا صورت گرفت از جمله حمله به ایران را می توان نمونه ای از جنگ ابتدایی نامید نه اینکه بگوییم خلفا امام معصوم بوده اند بلکه از آن جهت که امیر مومنان علی علیه السلام این جنگها را تایید می نمود وحتی امام حسن وامام حسبن علیهما السلام در این جنگها شرکت می جستند اما جنگها وکشور گشاییهای دیگری که در زمانهای دیگر توسط خلفا صورت گرفت جنگ ابتدایی نیستند بلکه یا اهداف شخصی وقدرت طلبی در کار بوده که به هیچ وجه نباید آنها را به پای اسلام نوشت یا از نوع جنگ دفاعی بوده اند مثل جنگهای صلیبی
اگر در ضمن جنگی چه جنگ ابتدایی یا دفاعی اعمال ناشایست وخلاف اخلاق از مسلمانان سر زده باشد(که همین حربه دست عده ای برای حمله به اسلام شده است ) باز مربوط به اسلام نیست بلکه مربوط به مسلمانان متمرد است واسلام آنچه را که خلاف خواست وقانون اخلاقی خویش است تایید نمی کند هر چند که آن کار به اسم وبرای اسلام انجام گیرد
2- جهاد دفاعی:
زمانی است که جامعه اسلامی از درون یا بیرون مورد تجاوز قرار گیردچه آنکه متجاوزین مسلمان باشند وچه کافر در این صورت حکومت اسلامی جنگ با آنها وارد جنگ می شود حال جنگ اسلام علیه آنان گاه به صورت حمله ودفاع است یعنی حمله ودفاع به صورت همزمان است وگاه به صورت حمله برای مقابله به مثل ومجازات است
واکنون یکی یکی به بیانات فاضلی جواب می دهیم :مسئله پول وغنیمت :
مسلم است که نه در قانون اسلام بلکه در تمام جنگهای دنیا هر آنچه در جنگ نصیب لشکریان می شود غنیمت محسوب می گردد دشمن حربی در اسلام نیز نه جان ونه مالش هیچ یک محترم نیستند بنابراین آنچه در جنگ به دست مسلمانان بیفتد از آن آنها خواهد بودلکن گاه جنگی صرفا به خاطر گرفتن غنیمت وتصاحب اموال دیگران است وگاه جنگی به خاطر مسائل بالاتر ومهم تر است و به دست آمدن غنیمت هم امری مفروع است بحث واختلافی بعد از جنگ بدر که اولین جنگ مسلمانان بود بین سپاهیان در گرفت که غنایم به دست آمده از آن چه کسی است که آیه نازل شد وفرمود که غنایم از آن خدا ورسول است " یسئلونک عن الانفال قل الانفال لله والرسول" حال آقای فاضلی گمان کرده اینکه گفته انفال از آن خدا ورسول است یعنی اینکه خداو ورسول به تنهایی آن را می خورند خیر یعنی آنکه این مال مالی است که خدا ورسول طبق مصالح تصمیم می گیرند که کجا خرج شود کما اینکه پیامبر تمام غنایم جنگی بدر را بین سربازان تقسیم نمودند علاوه بر این اصلا یکی از عوامل بروز جنگ بدر این بود که کفاروبت پرستان قریش اموال مسلمانان مهاجر را در مکه تصرف کرده بودند وآنها در مدینه در فقر وتنگدستی به سر می بردند واین جنگ یک نوع مقابله به مثل برای به دست آوردن اموال مسلمانان از دست دشمن بود که با دست پر از سفر تجاری بر می گشتند درست است که جنگ در راه خداست ولی مسئله غنایم هم امر مهمی است که چگونه وکجا تقسیم شود واگر اختلاف وبحثی در این مورد بوده بجا بوده است
اگر به قول آقای فاضلی همه جنگهای پیامبر برای گرفتن پول وغنیمت بوده است پس چرا در فتح مکه پیامبر هیچ غنیمتی از کسی نگرفت در حالی که در این جنگ بیشترین غنایم در دسترس پیامبر بود واگراسلام دین جنگ ورعب وبی رحمی است پس چرا بدترین دشمن خود یعنی ابوسفیان را بخشید ودر فتح مکه عفو عمومی صادر کرد
اگر تاریخ را مطالعه کنید می بینید که همه جنگهای پیامبر برای مقابله یادفع فتنه وآشوب یا تنبیه متخلفان از پیمان وبه فرمان الهی بوده است و حالا اگر غنیمتی هم در این جنگها نصیب می شده دلیل بر این نیست که هدف اصلی این جنگها رسیدن به غنیمت بوده است
آیه دیگری که وی برای اثبات این حرف خود بدان استناد نموده آیه 29 سوره توبه است
قاتلوا الذین لایومنون بالله ولا بالیوم الاخر و لایحرمون ما حرم الله و رسوله و لایدینون دین الحق من الذین اوتوا الکتاب حتی یعطوا الجزیه عن ید و هم صاغرون
بجنگید با کسانی که به آنها کتاب داده شده به خدا وروز قیامت ایمان ندارند وحرام نمی کنند آنچه را که خدا ورسولش حرام کرده اند وبه دین حق نمی گروند بجنگید تازمانی که به دست خویش وبا ذلت جزیه ومالیات به حکومت اسلام بپردازند
اولا معنی "ولا یدینون دین الحق" یا این است که وظیفه وتعهد وذمه خود را نسبت به دین حق یعنی اسلام ادا نمی کنند ویا این است که به دین حق نمی گروند ولی منظور از دین حق صرفا اسلام نیست بلکه لازمه های اخلاقی است که زندگی در جامعه اسلامی بر آنها ایجاب وتحمیل می کنددر هر دو صورت اصلا جبر واجباری برای وادار شدن آنها به پذیرش دین اسلام وجود ندارد
ثانیامنظور، کسانی اند که به دروغ خود را جزو اهل کتاب جا می زنند وقتی از طرفی عبارت من اهل الکتاب دارد واز طرفی می گوید " لا یومنون بالله.. معلوم می شود که انتساب آنها به دین یهود یا نصاری یک انتساب لفظی بیش نموده ولی در عمل به هیچ اصل اعتقادی که مهمترین آن ایمان به خدا وروز قیامت است پای بند نبوده اند پس اینها اهل کتاب واقعی نیستند وامر به قتال در اینجا امری است منوط به عدم ایمان آنها به خدا وعدم رعایت شئون جامعه اسلامی هر چند که عملا چنین قتالی در نگرفته است وبعد از فتح مکه ورسمی شدن دین اسلام هیچ طایفه ای از اقلیتها تا جایی که من سراغ دارم از پیمان اجتماعی خود به طور همگانی وعلنی آن گونه که قتال با آنها لازم شود تخلف نکردند
اما این امر به قتال آیا جهاد ابتدایی محسوب می شود یا دفاعی؟ جواب: اگر به جهت عدم پای بندی آنها به کلمه توحید است (که این اصل میان همه ادیان مشترک است)جنگ ابتدایی است واگربه جهت عدم رعایت حرمتها باشد که در واقع یک نوع خروج علیه حکومت است جنگ دفاعی محسوب می شود
اما دین حق آن چنان که بعضی مفسرین گفته اند اضافه صفت به موصوف نیست بلکه اضافه حقیقیه است ومنظور پای بندی به مقررات وشئون اجتماعی اسلام ومحرمات عمومی در جامعه والتزام به کلمه توحید است حال اینکه می خواهند به دین مسیح پای بند باشند یا اسلام آورند ومنظور از حرام حرمتهای اجتماعی اسلام مثل زنا وشراب وقمار و سلب آرامش واذیت وآزار و...است چون هر اقلیتی که در جامعه اسلامی زندگی می کند در بعد شخصی ودر چهار دیواری خانه خود یا کلیسا وکنیسه می تواند به آن چه مقتضای دین خود است عمل کند ولی در بعد اجتماعی باید پای بند به ظواهر ورعایت شئون اسلام باشد بنابراین منظور از دین حق اسلام است ولی نه به این معنا که آنها مجبور به پذیرفتن اسلامند بلکه منظور با توجه به کلمه" یدینون" این است که آنها دین وضمانتی را که نسبت به دین اسلام دارند به جا نمی آوردند پس با آنها قتال کنید تا زمانی که متعهد وضامن به کلمه توحید ورعایت شئون اسلامی گردند هر چند که در دین خود باقی باشند
اما اشتباهی که آقای فاضلی کرده این است که گمان کرده هدف از قتال فقط گرفتن جزیه است خیر هدف به تسلیم واداشتن آنها به کلمه توحید وتعهد گرفتن به رعایت اخلاقیات اجتماعی است لکن جزیه ذکر خاص بعد از عام است یعنی ادای دین نسبت به دین حق یکی از مواردش جزیه است پس جزیه یک مورد از اهداف قتال است نه تنها هدف ، جزیه هم یک پول مفت نیست بلکه این مالیات را حکومت اسلامی می گیرد ودر عوض جان ومال وناموس وامنیت اهل کتاب را در جامعه تضمین می کند در واقع این پول صرف تامین امنیت آنهامی شود
اما منظور از کلمه وهم صاغرون: این مسئله در مورد اهل کتابی که خود شئون اسلام را رعایت کرده وبه ذمه خود پای بندند نیست بلکه در مورد افرادی است که به خاطر تمرد وسرکشی با آنها قتال می شود وبعد به تسلیم واداشته می شوند واین ذلت تنبیهی است برای آنان که دیگر در مقابل حکومت سرکشی ونافرمانی نکنند
در تفسیر نمونه نیزشرح آیه این چنین آمده است :
وظيفه ما در برابر اهل كتاب در آيات گذشته سخن از وظيفه مسلمانان در برابر ((بت پرستان )) بود، آيه مورد بحث و آيات آينده تكليف مسلمين را با ((اهل كتاب )) روشن مى سازد. در اين آيات در حقيقت اسلام براى آنها يك سلسله احكام حد وسط ميان ((مسلمين )) و ((مشركين )) قائل شده است ، زيرا اهل كتاب از نظر پيروى از يك دين آسمانى شباهتى با مسلمانان دارند، ولى از جهتى نيز شبيه به مشركان هستند، به همين دليل اجازه كشتن آنها را نمى دهد در حالى كه اين اجازه را درباره بت پرستانى كه مقاومت به خرج مى دادند، مى داد، زيرا برنامه ، برنامه ريشه كن ساختن بت پرستى از روى كره زمين بوده است . ولى در صورتى اجازه كنار آمدن با اهل كتاب را مى دهد كه آنها حاضر شوند به صورت يك اقليت سالم مذهبى با مسلمانان زندگى مسالمت آميز داشته باشند، اسلام را محترم بشمرند و دست به تحريكات بر ضد مسلمانان و تبليغات مخالف اسلام نزنند، و يكى ديگر از نشانه هاى تسليم آنها در برابر اين نوع همزيستى مسالمت آميز آن است كه ((جزيه )) را كه يك نوع ماليات سرانه است ، بپذيرند و هر ساله مبلغى مختصر كه حدود و شرايط آن در بحثهاى آينده به خواست خدا مشخص خواهد شد، تحت اين عنوان به حكومت اسلامى بپردازند. در غير اين صورت اجازه مبارزه و پيكار با آنها را صادر مى كند، دليل اين شدت عمل را در لابلاى سه جمله در آيه مورد بحث روشن مى سازد. نخست مى گويد: ((با كسانى كه ايمان به خدا و روز قيامت ندارند، پيكار كنيد)) (قاتلوا الذين لا يؤ منون بالله و لا باليوم الاخر) اما چگونه اهل كتاب مانند يهود و نصارى ايمان به خدا و روز رستاخيز ندارند، با اينكه به ظاهر مى بينيم هم خدا را قبول دارند و هم معاد را، اين به خاطر آن است كه ايمان آنان آميخته به خرافات و مطالب بى اساس است . اما در مورد ايمان به مبداء و حقيقت توحيد ((اولا)) گروهى از يهود - همانطور كه در آيات بعد خواهد آمد - عزيز را فرزند خدا مى دانستند، و مسيحيان عموما، ايمان به الوهيت مسيح و تثليث (خدايان سه گانه ) دارند. ثانيا همانگونه كه در آيات آينده نيز اشاره شده آنها گرفتار شرك در عبادت بودند، و عملا دانشمندان و پيشوايان مذهبى خود را مى پرستيدند، بخشش گناه را كه مخصوص خدا است از آنها مى خواستند، و احكام الهى را كه آنان تحريف كرده بودند به رسميت مى شناختند. و اما ايمان آنها به معاد، يك ايمان تحريف يافته است ، زيرا معاد را چنانكه از سخنان آنها استفاده مى شود، منحصر به معاد روحانى مى دانند. بنابر اين هم ايمانشان به مبداء مخدوش است و هم به معاد. سپس به دومين صفت آنها اشاره مى كند كه آنها در برابر محرمات الهى تسليم نيستند، و آنچه را كه خدا و پيامبرش تحريم كرده ، حرام نمى شمرند (و لا يحرمون ما حرم الله و رسوله ). ممكن است منظور از رسول او موسى (عليه السلام ) و مسيح (عليه السلام ) باشد، زيرا آنها به محرمات آئين خود نيز عملا وفادار نيستند، و بسيارى از اعمالى كه در آئين موسى (عليه السلام ) يا مسيح (عليه السلام ) تحريم شده است مرتكب مى شوند، نه تنها مرتكب مى شوند، گاهى حكم به حلال بودن آن نيز مى كنند!. و ممكن است منظور از رسوله پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) باشد، يعنى اين كه فرمان جهاد در برابر آنها داده شده است به خاطر آن است كه آنها در برابر آنچه خداوند به وسيله پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تحريم كرده تسليم نيستند، و مرتكب همه گونه گناه مى شوند. اين احتمال نزديكتر به نظر مى رسد . ممكن است گفته شود در اين صورت آيه از قبيل توضيح واضحات خواهد بود، زيرا بديهى است كه غير مسلمانان همه محرمات آئين اسلام را قبول ندارند. ولى بايد توجه داشت كه منظور از بيان اين صفات بيان علت مجاز بودن جهاد در برابر آنها است يعنى به اين دليل جهاد با آنان جايز است كه محرمات اسلامى را نپذيرفته و آلوده گناهان زيادى هستند، اگر مقاومت كنند و از صورت يك اقليت سالم خارج شوند مى توان با آنها مبارزه كرد. بالاخره به سومين صفت آنها اشاره كرده ، مى گويد: آنها به طور كلى آئين حق را قبول ندارند)) (و لا يدينون دين الحق ). باز در مورد اين جمله دو احتمال گذشته وجود دارد، ولى ظاهر اين است كه منظور از ((دين حق )) همان آئين اسلام است كه در چند آيه بعد به آن اشاره شده است . ذكر اين جمله بعد از ذكر عدم اعتقاد آنها به محرمات اسلامى ، از قبيل ذكر عام بعد از خاص است ، يعنى نخست به آلوده بودن آنها به بسيارى از محرمات اشاره مى كند، زيرا اين آلودگى مخصوصا چشمگير است : آلودگى به شراب ، رباخوارى ، خوردن گوشت خوك ، و ارتكاب بسيارى از بيبند و باريهاى جنسى كه روز به روز در ميان آنها بيشتر و گسترده تر مى شود. سپس مى گويد اصولا اينها در برابر آئين حق تسليم نيستند يعنى اديان آنها از مسير اصلى منحرف شده بسيارى از حقايق را به دست فراموشى سپرده اند و انبوهى از خرافات را به جاى آن نشانيده اند، به همين دليل يا بايد انقلاب تكاملى اسلام را بپذيرند و دنياى فكرى مذهبى خود را نوسازى كنند، و يا حد اقل به صورت يك اقليت سالم در كنار مسلمانها قرار گيرند، و شرائط زندگى مسالمت آميز را بپذيرند. پس از ذكر اين اوصاف سه گانه كه در حقيقت مجوز مبارزه با آنها است مى گويد: ((اين حكم درباره آنها است كه اهل كتابند)) (من الذين اوتوا الكتاب ). كلمه ((من )) به اصطلاح در اينجا ((بيانيه )) است نه ((تبعيضيه )) و به تعبير ديگر قرآن مى گويد همه پيروان كتب آسمانى پيشين (متاءسفانه ) گرفتار اين انحرافات مذهبى شده اند و اين حكم درباره همه آنها است . بعد تفاوتى را كه آنها با مشركان و بت پرستان دارند در ضمن يك جمله بيان كرده و مى گويد اين مبارزه تا زمانى خواهد بود كه جزيه را بپردازند در حالى كه تسليم باشند (حتى يعطوا الجزية عن يد و هم صاغرون ). ((جزية )) از ماده ((جزاء)) به معنى مالى است كه از غير مسلمانان كه در پناه حكومت اسلامى قرار مى گيرند گرفته مى شود و اين نامگذارى به خاطر آن است كه آن را به عنوان جزاء در برابر حفظ مال و جانشان به حكومت اسلامى مى پردازند. (اين مطلبى است كه از سخنان راغب در كتاب مفردات استفاده مى شود) ((صاغر)) از ماده ((صغر)) (بر وزن پسر) به معنى كسى است كه به كوچكى راضى شود و منظور از آن در آيه فوق آن است كه پرداختن جزيه بايد به عنوان خضوع در برابر آئين اسلام و قرآن بوده باشد، و به تعبير ديگر نشانه اى براى همزيستى مسالمت آميز و قبول موقعيت يك اقليت سالم و محترم در برابر اكثريت حاكم بوده باشد. و اينكه بعضى از مفسران آنرا به عنوان تحقير و توهين و اهانت و سخريه اهل كتاب كرده اند، نه از مفهوم لغوى كلمه استفاده مى شود و نه با روح تعليمات اسلام سازگار است و نه با ساير دستوراتى كه درباره طرز رفتار با اقليتهاى مذهبى به ما رسيده است تطبيق مى كند. نكته قابل توجه ديگر اينكه در آيه فوق گر چه در ميان شرائط ((ذمه )) تنها ((جزيه )) مطرح شده است ، ولى تعبير به ((هم صاغرون )) يك اشاره اجمالى به ساير شرائط ذمه است ، زيرا از آن استفاده مى شود كه آنها فى المثل در محيط اسلامى دست به تبليغات بر ضد مسلمانها نزنند، با دشمنان آنها همكارى نكنند، و در راه پيشرفتهايشان سد و مانعى ايجاد ننمايند، زيرا اين امور با روح خضوع و تسليم و همكارى سازگار نيست . جزيه چيست ؟ ((جزيه )) يك نوع ماليات سرانه اسلامى است كه به افراد تعلق مى گيرد، نه بر اموال و اراضى ، و به تعبير ديگر ماليات سرانه سالانه است . بعضى معتقدند كه ريشه اصلى آن غير عربى است و از ((كزيت )) كلمه فارسى باستانى كه به معنى مالياتى است كه براى تقويت ارتش اخذ مى شود، گرفته شده ولى بسيارى معتقدند كه اين لغت يك لغت عربى خالص است ، و همانگونه كه سابقا نقل كرديم از ماده جزاء گرفته شده ، به مناسبت اينكه ، ماليات مزبور جزاى امنيتى است كه حكومت اسلامى براى اقليتهاى مذهبى فراهم مى سازد. ((جزيه )) قبل از اسلام هم بوده است ، بعضى معتقدند نخستين كسى كه جزيه گرفت انوشيروان پادشاه ساسانى بود، ولى اگر اين مطلب را مسلم ندانيم ، حد اقل انوشيروان كسى بود كه از ملت خود جزيه مى گرفت ، و از همه كسانى كه بيش از بيست سال و كمتر از پنجاه سال داشتند و از كاركنان حكومت نبودند، از هر نفر به تفاوت 12 يا 8 يا 6 يا 4 درهم ماليات سرانه اخذ مى كرد. فلسفه اصلى اين ماليات را چنين نوشته اند كه دفاع از موجوديت و استقلال و امنيت يك كشور وظيفه همه افراد آن كشور است ، بنابر اين هر گاه جمعى عملا براى انجام اين وظيفه قيام كنند، و عده اى ديگر به خاطر اشتغال به كسب و كار نتوانند در صف سربازان قرار گيرند وظيفه گروه دوم اين است كه هزينه جنگجويان و حافظان امنيت را به صورت يك ماليات سرانه در سال بپردازند. قرائنى در دست داريم كه اين فلسفه را در مورد جزيه چه قبل از دوران اسلام و چه در دوران اسلامى تاييد مى كند. گروه سنى جزيه دهندگان در عصر انوشيروان كه هم اكنون نقل كرديم (ما بين بيست تا پنجاه سال ) گواه روشنى بر اين مطلب است ، زيرا اين گروه سنى در حقيقت مربوط به كسانى بوده است كه قدرت حمل اسلحه و شركت در حفظ امنيت و استقلال كشور را داشته اند، ولى به خاطر اشتغال به كسب و كار بجاى آن جزيه مى پرداختند. گواه ديگر اينكه در اسلام جزيه بر مسلمانان لازم نيست ، زيرا جهاد بر همه واجب است و به هنگام لزوم همگى بايد در ميدان نبرد در برابر دشمن حاضر شوند، اما چون اقليتهاى مذهبى از شركت در جهاد معافند بجاى آن بايد جزيه بپردازند، تا از اين طريق در حفظ امنيت كشور اسلامى كه در آن آسوده زندگى مى كنند سهمى داشته باشند. و نيز معاف بودن كودكان اقليتهاى مذهبى و هم چنين زنان ، پير مردان و نابينايانشان از حكم جزيه دليل ديگرى بر اين موضوع است . از آنچه گفته شد روشن مى شود كه جزيه تنها يك نوع كمك مالى است ، كه از طرف اهل كتاب در برابر مسئوليتى كه مسلمانان به منظور تاءمين امنيت جان و مال آنها به عهده مى گيرند، پرداخت مى گردد. بنابر اين آنها كه جزيه را يك نوع حق تسخير به حساب آورده اند، توجه به روح و فلسفه آن نداشته اند، آنها به اين حقيقت توجه نكرده اند كه اهل كتاب هنگامى كه به صورت اهل ذمه در آيند حكومت اسلامى موظف است آنان را از هر گونه تعرض و آزارى مصونيت بدهد. و با توجه به اينكه آنها در برابر پرداخت جزيه علاوه بر استفاده از مصونيت و امنيت هيچ گونه تعهدى از نظر شركت در ميدان جنگ و كليه امور دفاعى و امنيتى بر عهده ندارند، روشن مى شود كه مسئوليت آنها در برابر حكومت اسلامى به مراتب از مسلمانان كمتر است . يعنى آنها با پرداخت مبلغ ناچيزى در سال از تمام مزاياى حكومت اسلامى استفاده مى كنند، و با مسلمانان برابر مى شوند، در حالى كه در متن حوادث و در برابر خطرات قرار ندارند. از جمله دلايل روشنى كه اين فلسفه را تاءييد مى كند، اين است كه در عهدنامه هائى كه در دوران حكومت اسلامى ميان مسلمانان و اهل كتاب در زمينه جزيه منعقد مى شد، به اين موضوع تصريح گرديده است ، كه اهل كتاب موظفند جزيه بپردازند، و در برابر، مسلمانان موظفند امنيت آنها را تامين كنند، و حتى اگر دشمنانى از خارج به مقابله و آزار آنها برخيزند، حكومت اسلامى از آنها دفاع خواهد كرد. اين عهد نامه ها فراوان است كه به عنوان نمونه يكى را ذيلا مى آوريم ، و آن عهدنامه اى است كه ((خالد بن وليد)) با مسيحيان اطراف ((فرات )) منعقد كرد. متن عهدنامه چنين است : ((هذا كتاب من خالد بن وليد لصلوبا ابن نسطونا و قومه ، انى عاهدتكم على الجزية و المنعة ، فلك الذمة و المنعة ، و ما منعناكم فلنا الجزية و الا فلا، كتب سنة اثنتى عشرة فى صفر)). <41> ((اين نامه اى است از ((خالد بن وليد)) به ((صلوبا)) (بزرگ مسيحيان ) و جمعيتش ، من با شما پيمان مى بندم بر جزيه و دفاع ، و در برابر آن شما در حمايت ما قرار داريد و ما دام كه ما از شما حمايت مى كنيم ، حق گرفتن جزيه داريم ، و الا حقى نخواهيم داشت ، اين عهدنامه در سال دوازده هجرى در ماه صفر نوشته شد)). جالب اينكه مى خوانيم هر گاه در حمايت از آنها كوتاهى مى شد، جزيه را به آنها باز مى گرداندند، و يا اصلا از آنها نمى گرفتند! توجه به اين نكته نيز لازم است ، كه جزيه اندازه مشخصى ندارد، و ميزان آن بستگى به توانائى جزيه دهندگان دارد، ولى آنچه از تواريخ اسلامى به دست مى آيد اين است كه غالبا مبلغ مختصرى در اين زمينه قرار داده مى شد. و اين مبلغ گاهى در حدود يك دينار در سال بيشتر نبود، و حتى گاهى در عهدنامه ها قيد مى شد كه جزيه دهندگان موظفند به مقدار توانائيشان جزيه بپردازند. از مجموع آنچه گفته شد ايرادهاى گوناگون و سمپاشى هائى كه در زمينه اين حكم اسلامى مى شود، از ميان خواهد رفت ، و ثابت مى شود كه اين يك حكم عادلانه و منطقى است(تفسیر نمونه)
اما مطلب بعد در مورد آماری است که آقای فاضلی ارائه می دهد ومی گوید 25 در صد مردم عربستان از ترس مسلمان شدند وبقیه هم به زور شمشیر
معلوم نیست که وی این آمار را ازکجا آورده یا شاید آن زمان در عربستان مرکز آمار گیری بوده ولی به هر حال یک جواب برای آقای فاضلی کفایت می کند وآن اینکه پیامبر کسی را مجبور به همراهی در جنگها نمی کرد وبا این حال هزارن نفر از روی عشق وعلاقه در کنار پیامبر علیه دشمن می جنگیدند اگر ایمان مردم به پیامبر عاشقانه نبودپس چرا در جنگ بدر سپاه سیصد نفری بر سپاه نهصد نفری قریش پیروز شد ودر جنگ احد سپاه هزار نفری بر سپاه سه هزار نفری فائق آمد مامعتقدیم که نه چند نفرمثل ابوذر وسلمان ومقداد بلکه دهها هزار نفر از روی عشق به پیامبر ایمان آوردند مثلا همین هجرت پیامبر از مکه به مدینه به خاطر دعوت مردم مدینه از شخص پیامبر بود واگر ماجرای استقبال گسترده مردم مدینه از پیامبر را نخوانده اید حتما بخوانید مگر در طول سیزده سالی که پیامبر در مکه بود شمشیری برداشت وبا کسی جنگید پس چه شد که این همه افراد به او ایمان آوردند وحتی از مدینه مردم برای بیعت با او به مکه می آمدند ودر ماجرای غدیر که یکصد هزار نفر دراطاعت از پیامبر با علی بن ابی طالب بیعت کردند آیا کسی آنها را مجبور به بیعت کرده بود
شما که دایه مهربان تر از مادر برای کفار شده اید تاریخ را مطالعه کنید وببینید که اینهادر طول بیست و سه سال بر سر مسلمین وپیغمبر چه آوردند در مکه چه شکنجه هایی رابر پیکر آنها وارد کردند ودر مدینه چه ضربه ها وخیانت هایی که از ناحیه اهل به ظاهر کتاب متوجه آنها نشد آیا پیامبری را اهل خشونت وآزار می دانید که هیچ پیامبری به گفته خود ایشان اذیت وآزار ندید "ما اوذی من نبی مثل ما اوذیت"
واما آیه 5 سوره توبه:
فَإِذَا انسَلَخَ الأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُواْ الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدتُّمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُواْ لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ فَإِن تَابُواْ وَأَقَامُواْ الصَّلاَةَ وَآتَوُاْ الزَّكَاةَ فَخَلُّواْ سَبِيلَهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ
ترجمه: پس چون ماههاى حرام (چهار ماه مهلت و حرمت تعرض) پايان يافت مشركان را هر جا كه يافتيد بكشيد (در داخل حرم و بيرون آن، در ماههاى حرام و خارج آن) و آنها را دستگير نماييد و در محاصره قرار دهيد و برايشان در هر كمينگاهى بنشينيد، پس اگر توبه كردند و نماز را برپا داشتند و زكات دادند راهشان را بازگذاريدومزاحمشان نشوید ، كه همانا خداوند بسيار آمرزنده و مهربان است
این آیه مرتبط به آیا ت قبل این سوره است که قبلا توضیح آیه اول این سوره گذشت این آیه بعد از فتح مکه نازل شده است واشاره به اولتیماتوم چهار ماهه علیه مشرکینی دارد که پیمان خود را نقض کرده یا در آیین بت پرستی سیر می کنند اگر مورد دوم منظور باشدمربوط به جهاد ابتدایی است که خاص امام معصوم است ودیگران اجازه چنین جنگی را ندارند اما بقیه مطلب را از تفسیر نمونه بیان می کنم وای کاش منتقدین حداقل نگاهی روی کتب تفسیر می کردند وبعد قضاوت می نمودند
شدت عمل تواءم با نرمش ! در اينجا وظيفه مسلمانان پس از پايان مدت مهلت مشركان ، يعنى چهار ماه بيان شده است ، و شديدترين دستور را درباره آنها صادر مى كند و مى گويد: ((هنگامى كه ماههاى حرام پايان گيرد، بت پرستان را هر كجا يافتيد به قتل برسانيد)) (فاذا انسلخ ، الاشهر الحرم فاقتلوا المشركين حيث وجدتموهم ) <21> سپس مى گويد: ((آنها را بگيريد و اسير كنيد)) (وخذوهم ). ((و آنها را در حلقه محاصره قرار دهيد)) (و احصروهم ). ((و در كمين آنها در هر نقطه اى بنشينيد و راهها را بر آنها ببنديد)) (و اقعدوا لهم كل مرصد) <22> در اينجا چهار دستور خشن در مورد آنها ديده مى شود: ((بستن راهها، محاصره كردن ، اسير ساختن ، و بالاخره كشتن )) و ظاهر اين است كه چهار موضوع به صورت يك امر تخييرى نيست ، بلكه با در نظر گرفتن شرايط محيط و زمان و مكان و اشخاص مورد نظر، بايد هر يك از اين امور كه مناسب تشخيص داده شود، عملى گردد. اگر تنها با اسارت و محاصره كردن و بستن راه بر آنها در فشار كافى قرار گيرند از اين راه بايد وارد شد. و اگر چاره اى جز قتل نبود كشتن آنها مجاز است . اين شدت عمل به خاطر آن است كه برنامه اسلام ريشه كن ساختن بت پرستى از روى كره زمين بوده ، و همانطور كه سابقا نيز اشاره كرده ايم ، مساءله آزادى مذهبى ، يعنى ترك اجبار پيروان مذاهب ديگر براى پذيرش اسلام ، منحصر به اديان آسمانى و اهل كتاب مانند يهود و نصارى است ، و شامل بت پرستان نمى شود، زيرا بت پرستى مذهب و آئين نيست كه محترم شمرده شود، بلكه انحطاط و خرافه و انحراف و بيمارى است كه به هر حال و به هر قيمت بايد ريشه كن گردد. ولى اين شدت و خشونت نه به مفهوم اين است كه راه بازگشت به روى آنها بسته شده باشد، بلكه در هر حال و در هر لحظه بخواهند مى توانند جهت خود را تغيير دهند، لذا بلافاصله اضافه مى كند: ((اگر آنها توبه كنند و به سوى حق باز گردند و نماز را بر پا دارند و زكوة را ادا كنند، آنها را رها سازيد و مزاحمشان نشويد. (فان تابوا و اقاموا الصلوة و آتوا الزكوة فخلوا سبيلهم ). و در اين صورت با ساير مسلمانان كمترين تفاوتى را ندارند و در همه احكام و حقوق با آنها شريكند. ((زيرا خداوند آمرزنده و مهربان است ))، و كسى را كه به سوى او باز گردد، از در خود نميراند (ان الله غفور رحيم ). سپس اين موضوع را در آيه بعد با دستور ديگرى تكميل مى كند تا ترديدى باقى نماند كه هدف اسلام از اين دستور تعميم توحيد و آئين حق و عدالت است ، نه استعمار و استثمار و قبضه كردن اموال يا سرزمينهاى ديگران ، و مى گويد: اگر يكى از بت پرستان از تو درخواست پناهندگى كند به او پناه ده تا سخن خدا را بشنود)) (و ان احد من المشركين استجارك فاجره حتى يسمع كلام الله ). يعنى در نهايت آرامش با او رفتار كن ، و مجال انديشه و تفكر را به آنها بده تا آزادانه به بررسى محتواى دعوت تو بپردازند، و اگر نور هدايت بر دل آنها تابيد آنرا بپذيرند. بعد اضافه مى كند كه ((او را پس از پايان مدت مطالعه به جايگاه امن و امانش برسان )) تا كسى در اثناء راه مزاحم او نگردد. (ثم ابلغه مامنه ). و سرانجام علت اين دستور سازنده را چنين بيان مى كند كه : ((اين بخاطر آن است كه آنها قومى بى اطلاع و ناآگاهند)) (ذلك بانهم قوم لا يعلمون ). بنابراين اگر درهاى كسب آگاهى به روى آنها باز گردد، اين اميد مى رود كه از بت پرستى كه زائيده جهل و نادانى است خارج شوند، و به راه توحيد و خدا كه مولود علم و دانش است گام بگذارند. در منابع شيعه و اهل سنت نقل شده كه يكى از بت پرستان پس از الغاى پيمان آنها، به على (عليه السلام ) گفت : اى فرزند ابوطالب اگر كسى از ما بعد از گذشتن اين چهار ماه بخواهد پيامبر را ملاقات كند و مسائلى را با او در ميان بگذارد و يا سخن خدا را بشنود، آيا در امنيت خواهد بود؟! على (عليه السلام ) فرمود آرى ، زيرا خداوند فرموده ((و ان احد من المشركين استجارك فاجره ...)) <23> و به اين ترتيب سختگيرى فوق العاده اى كه از آيه اول استفاده مى شود، با نرمشى كه در آيه دوم به كار رفته ، تعديل مى گردد، و راه و رسم تربيت همين است كه هميشه شدت عمل را با نرمش بياميزند و از آن معجونى شفابخش بسازند. در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد 1 - منظور از اشهر حرم در اينجا چيست ؟ گرچه مفسران در اين باره بسيار صحبت كرده اند ولى با توجه به آيات گذشته ظاهر اين است كه منظور از آن ، همان چهار ماه مهلت است كه براى مشركان مقرر گرديده كه آغاز آن روز دهم ذى الحجه سال نهم هجرى و پايان آن روز دهم ماه ربيع الثانى سال بعد بود، و اين تفسير را بسيارى از محققان پذيرفته اند، و مهمتر اينكه در روايات متعددى نيز به آن تصريح شده است . <24> 2 - آيا نماز و زكات شرط قبول اسلام است ؟ از آيات فوق در بدو نظر چنين استفاده مى شود كه براى قبول توبه بت پرستان ، اداء نماز و زكوة نيز لازم است ، و به همين دليل بعضى از فقهاى اهل سنت ترك نماز و زكوة را دليل بر كفر گرفته اند. ولى حق اين است كه منظور از ذكر اين دو دستور بزرگ اسلامى آن است كه در تمام مواردى كه ادعاى اسلام مشكوك به نظر برسد - همان گونه كه در مورد بت پرستان آنروز غالبا چنين بود - انجام اين دو وظيفه بزرگ اسلامى را به عنوان نشانه براى اسلام آنها قرار دهند. و يا اينكه منظور اين است كه آنها نماز و زكات را به عنوان دو قانون الهى بپذيرند و به آن گردن نهند، و به رسميت بشناسند، هر چند از نظر عمل در كار آنها قصورى باشد، زيرا دلائل فراوانى داريم كه تنها با ترك نماز و يا زكات انسان در صف كفار قرار نمى گيرد، هر چند اسلام او بسيار ناقص است . البته اگر ترك زكات به عنوان قيام بر ضد حكومت اسلامى باشد، سبب كفر خواهد بود، ولى اين بحث ديگرى است كه ارتباط به موضوع ما ندارد. 3 - ايمان زائيده علم است از آيات فوق اين نكته نيز استفاده مى شود كه عامل مهم بى ايمانى جهل است و سرچشمه اصلى ايمان علم و آگاهى است ، لذا براى ارشاد و هدايت مردم بايد امكانات كافى براى مطالعه و انديشه در اختيار آنها گذارد تا بتوانند راه حق را پيدا كنند نه اينكه كوركورانه و يا از روى تقليد اسلام را پذيرا شوند.(تفسیر نمونه)
آنهایی که می گویند پیامبر آئیینش شمشیر بوده واسلام به زور شمشیر پیش رفته است فقط ظاهر جنگ را دیده اند ولی به ریشه جنگها وعلت بروز آنها التفاتی ندارند این است که در قضاوتشان نمی توانند منصف باشند مثلا فرض کنید من جایی می بینم که جمعیتی جمع شده اند برای اینکه یک نفر را می خواهند دار بزنند من اینجا فقط ظاهر را می بینم که یک نفر را با قیافه ای هراسان ودر ظاهر مظلوم وبی یاور می خواهند بالای دار ببرند ولی از علت این مجازات ونوع جرم خبر ندارم وچون خبر ندارم در ظاهر برای آن مجرم ممکن است دل هم بسوزانم ولی وقتی ریشه را بررسی کنم و از علت نوع جرم او سوال کنم وبدانم که این شخص یک یا چند انسان مظلوم وبی گناه را به طرز فجیع وناجوانمردانه به قتل رسانده است حاضر نمی شوم که خون او را رنگین تر از خون مقتول بدانم
اینها
چنان از آیین شمشیر حرف می زنند که گویا کفار ومشرکین همین طور بی دفاع
ومظلوم نشسته اند وپیامبر ویارانش هم گردن آنان را زده اند در این جنگها
به همان اندازه که از سپاه دشمن کشته شده است پیامبر نیز کشته وزخمی داده
است ووقتی ریشه را بررسی کنید می بینید که عامل اصلی بروز جنگ خود مشرکین
بوده اند وحتی در بعضی جنگها مثل جنگ موته واحد سپاه اسلام متحمل شکست نیز
شد علت بروز جنگ موته این بود که فرستادگان پیامبر به سوی سرزمین ذات
الطلوع که 15 نفر بودند همگی به جز یک نفر به دست کفار کشته شدند همچنین
فرستاده دیگر پیامبر به نام حارث عمیر ازدی که با نامهای از طرف پیامبر
به سوی فرمانروای شام در حرکت بود در دهکده موته به دست شرحبیل که
فرماندار سرزمینهای مرزی بود، به شهادت رسید به دنبال این حوادث، پیامبر
اکرم فرمان جهاد صادر کرد و سه هزار نیروی مسلح جهت شرکت در جنگ، اعلام
آمادگی کردند.
پیامبر فرمود:
«
به منطقهای که در آن سفیر اسلام را کشتهاند، میروید؛ اگر اسلام آوردند
که انتقام نمیگیرید (جنگ برای اسلام آوردن نبوده بلکه برای تنبیه بوده
لکن اسلام آوردن تبصره ای بوده که باعث می شده مسلمانان از قتال با آنان
خودداری کنند چون به هر حال جرم قبل از اسلام بخشیده می شود )وگرنه با
آنان نبرد میکنید. با راهبان و زنان و
کودکان و پیران نیز کاری نداشته باشید. فرمانده لشگر، پسر عمویم، جعفربن
ابیطالب، است و پس از او زید ابن حارثه و پس از او عبدالله بن رواحه.»
اما در این جنگ سپاه اسلام در مقابل سپاه تا دندان مجهز روم نتوانست کاری کند وهمه فرماندهان این سپاه وعده زیاد دیگری به شهادت رسیدند وسربازان باقی مانده سپس به سوی مدینه باز گشتند
غزوه تبوک : علت اصلی این جنگ تعرضات وتهدیداتی بود که از سوی روم متوجه
مرزهای اسلام می شد پیامبر پس از تهیه سپاه سی هزار نفری وتحمل مشقات
فراوان وگرمی هوا وکمبود غذا که حتی گفته اند یک عدد خرما را چند نفر می
مکیدند ومی خوردند خود را به مرزهای روم رساند دشمن ترسید وعقب نشینی کرد
پیامبر با آنکه می توانست آنها را تعقیب کرده وشهرهایشان را تصرف نماید
واز آنها انتقام گیرد وبا غنیمت هنگفت بر گردد این کار را نکرد و به امضای
صلح نامه وگرفتن تعهد مبنی بر عدم تعرض از فرمانروایان مرزی اکتفا نمود
همچنین جنگهای پیامبر باطوایف یهود همه ریشه در پیمان شکنی وتعرض وقتل وفتنه جویی آنها داشته که خودتان مطالعه کنید
واما آیات دیگری که فاضلی آنها را نشانه خشونت طلبی اسلام دانسته استیکی آیه 33 سوره مائده است که می فرماید :
انما جزاء الذين يحاربون الله ورسوله ويسعون في الارض فسادا ان يقتلوا او
يصلبوا او تقطع ايديهم وارجلهم من خلاف او ينفوا من الارض ذلك لهم خزي في
الدنيا ولهم في الآخره عذاب عظيم
جز اين نيست كه كيفر كسانى كه با خدا و رسول او مىجنگند و در زمين به فساد و تبهكارى مىپويند (با اسلحه سرد يا گرم به منظور ترساندن و سلب امنيت و تجاوز به حقوق مردم ظاهر مىشوند) اين است كه كشته شوند، يا بر دار آويخته گردند، يا دستها و پاهايشان (چهار انگشت يك دست با چهار انگشت يك پا) بر خلاف جهت يكديگر بريده شود و يا از آن سرزمين تبعيد گردند. اين براى آنها خفّت و خواريى در دنياست و آنان را در آخرت عذابى بزرگ است
بنده در مقاله " اسلام ومجازات اعدام" در مورد این آیه به تفصیل صحبت کرده ام این آیه ریزه کاری ها ومباحث فقهی خاصی دارد ولی خلاصه عرض می کنم که این آیه در مورد اهل بغی است چه مسلمان وچه غیر مسلمان کسانی که علیه حکومت دست به قیام مسلحانه می زنند ودر صدد براندازی حکومت اسلام وایجاد رعب ووحشت ونا امنی در جامعه اند جزای اینها یکی از موارد چهارگانه عذاب در آیه است نه در اسلام در همه کشورها کودتاچیان وکسانی که در صدد محاربه وجنگ علیه جامعه ه اند مجازاتشان سنگین است شدت مجازات اینها برای آن است که جرم خیلی سنگین است این نوع مجازات برای آن است که دیگران درس عبرت بگیرند وموجودیت نظام وجامعه اسلامی را هدف قرار ندهند(رجوع شود به بحث اسلام ومجازات اعدام - قسمت فساد فی الارض)
آ,یه بعد:
يا ايها الذين آمنوا قاتلوا الذين يلونكم من الكفار وليجدوا فيكم غلظه واعلموا ان الله مع المتقين
اى كسانى كه ايمان آوردهايد (ابتدا طبق مصالح و قواعد) با كسانى از كفار پيكار كنيد كه به شما نزديكترند و حتما بايد در شما شدت و صلابت (در عمل) بيابند، و بدانيد كه خداوند با پرهيزگاران است
آیه دیگر:آیه 4 سوره محمد
فاذا لقيتم الذين كفروا فضرب الرقاب حتي اذا اثخنتموهم فشدوا الوثاق فاما منا بعد واما فداء حتي تضع الحرب اوزارها
پس چون با كسانى كه كفر ورزيدهاند برخورد كنيد،آنها را بکشید.تا چون آنان را از پاى درآورديد، پس [اسيران را] استوار در بند كشيدسپس يا [بر آنان] منت نهيد [و آزادشان كنيد]و يا فديه از آنها بستانید تا جنگ خاتمه یابد اين است [دستور خدا]؛و اگر خدا مىخواست، از ايشان انتقام مىكشيد،ولى [فرمان پيكار داد] تا برخى از شما را به وسيله برخى [ديگر] بيازمايد،و كسانى كه در راه خدا كشته شدهاند، هرگز كارهايشان را ضايع نمىكند.
آیه
اول که بحثی در آن نیست چون مربوط به زمان جنگ است ودر جنگ هم کسی شیرینی
وخرما تقسیم نمی کندچونجای درگیری و کشتن وکشته شدن است هر سپاهی سعی می
کند طوری خودرا در مقابل حریف نشان دهد که بیشترین رعب وترس را در جبهه
مقابل ایجاد کند واینکه گفته کافران را بکشید کافر بی گناه نیست بلکه کافر
حربی است واین غلظت ونشان دادن قوت نیز در هنگام جنگ است
واما شرح آیه دوم: همان طور که بعضی مفسرین گفته اند ضرب الرقاب کنایه از قتل است نه اینکه حتما سرهایشان زده شود در تفسیر این آیه هم دو قول است بعضی گفته اند که منظور از کفار ،کفار غیر کتابی یعنی بت پرستانند (که در این صورت جنگ با آنها ابتدایی ومخصوص معصوم است) وقول دوم این است که منظور کفار غیر کتابی اند که به شرایط ذمه وتعهدات خود پای بند نیستند وهمین قول دوم اصح است ( زیرا هر جا در قرآن کلمه مشرک بیاید دو گروه ممکن است منظور نظر باشند یکی بت پرستان ودیگری اهل کتابی که برای خدا شریک قائلند یا اصلا از دین خود مرتد شده اندواین به خاطر آن است که غالبا کلمه شرک در قرآن در مورد یکی از این دو گروه استعمال شده است ولی وقتی که لفظ کافر به میان می آید اصل این است که منظور کافران کتابی اند مگر آنکه دلیل وقرینه ای در کار باشد ) حال هر کدام از این دو گروه که باشد علت قتال را قبلا در مورد آنها بیان کرده ایم ونیاز به تکرا ر نیست اما باز هم آقای فاضلی اشتباه کرده چون هدف جنگ گرفتن فدیه نیست بلکه فدیه یک مسئله ای است مربوط به اسرا ،حکومت اسلامی دو اختیار دارد یکی اینکه طبق تشخیص خود ورحمت اسلامی آنها را بدون فدیه آزاد کند (در صورتی که ضعیف ومستضعف باشن)یا اینکه از آنها غرامت گرفته می شود این فدیه باج نیست بلکه همان طور که مفسرین گفته اند یک غرامت جنگی است البته راهکار سومی هم وجود دارد که در آیه نیامده ودر روایت به آن تصریح شده است وآن به بردگی گرفتن آنان است که قبلا فلسفه بردگی را در اسلام توضیح دادیم وفرقی که بین برده داری در جامعه ظلم با جامعه اسلامی است وکسانی که مایلند به طور مفصل در این زمینه مطالعه کنند به تفسیر نمونه جلد 21 صفحه 413 مراجعه نمایند
آیه دیگر که در این باب مورد اشکال مستشکل است آیه 23 سوره توبه است
یا ایهالذین آمنوا لا تتخذوا آباءکم واخوانکم اولیاء ان استحبوالکفر علی الایمان ومن یتولهم منکم فاولئک هم الظالمون
ای کسانی که ایمان آورده اید شما پدران وبرادران خود را نباید دوست داشته باشید در صورتی که آنها کفر را بر ایمان ترجیح دهند وکسی که آنها را دوست بدارد از ظالمین است
جواب: آیه منع از دوستی در حالت عادی نمی کند چون اصلا اسلام دین محبت ودوستی است ( انما المومنون اخوه) بلکه مربوط به کفر آنان به خداست وباز با توجه به شان نزول آیه منظور از کفار، کفار کتابی نیستند بلکه بت پرستانند که هیچ اعتقادی به خدا ندارند کلمه " یتولهم" که از ولایت می آید هم به معنای اطاعت می تواند باشد وهم دوستی ، انسان ممکن است در حالت عادی پدر یا برادر خویش را از آن جهت که با او هم ریشه است دوست داشته باشدهر چند هم که کافر باشد مثل نوح که در هنگام عذاب به خاظر حس وشفقت پدری همچنان برای فرزند خود دعا می کرد و منظور آیه این نوع دوستی بیست بلکه همان طور که مفسرین گفته اند دوستی است که مانع ازعمل اجرای حکم خدا شود یعنی در جایی که تضاد بین حس شفقت و دوستی بااجرای حکم الهی است انسان باید تابع حکم خدا باشد واحساسات خود را بر عدالت فائق نگرداند
شاهد
اینکه در همین قرآن در مورد پدر ومادر مشرک آمده که اگر آنان تلاش بر این
نمودند که انسان را به شرک وادارند نباید از آنان اطاعت کرد لکن باید با آنان خوش رفتاری حسن سلوک به خرج داد (و
ان جاهداك على
ان تشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما و صاحبهما فى الدنيا معروفا)):
اگر
آنها به تو اصرار کردند كه چيزى را كه شريك خدا نمى دانى براى او شريك
قرار دهى
هرگز از آنها اطاعت مكن ولى در زندگى دنيا با آنها به نيكى رفتار كن
.(یعنی احترام پدر ومادر آن قدر در اسلام بالاست که حتی در صورت کفر وشرک
نیز حق قطع رحم و بد رفتاری با آنها وجود نداردواطاعت از آنها جز در آنچه
خلاف دین شخص است جایز نیست)
از آنجا که آیه 23 به آیه 24مرتبط است ودر آیه بعد بحث از جنگ وجهاد است کاملا روشن می گردد که این عدم ملاحظه در روابط خویشاوندی در حین تضاد بین عمل به حکم خدا وتبعیت از احساسات عاطفی وخانوادگی است در واقع منظور آیه این نیست که آنها رادوست نداشته باشید چون دوست داشتن یا نداشتن امری اختیاری نیست بلکه منع از تفوق احساسات در مرحله عمل است جریان این بوده که وقتی مسلمانان مهاجر امر به جهاد با مشرکین مکه شدند از طرفی ممکن بود در میان اینها اقوام وخویشان خودشان هم باشند واز طرفی اموال وخانه های آنان در مکه که به دست مشرکان بود دیگر به آنان مسترد نمی شد واین مقداری آنها را نسبت به وظیفه جهاد سست کرده بود روی این اصل این دو آیه نازل گردید
واما آخرین آیه:
يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِنَّمَا الْمُشرِكُونَ نجَسٌ فَلا يَقْرَبُوا الْمَسجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَذَا وَ إِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسوْف يُغْنِيكُمُ اللَّهُ مِن فَضلِهِ إِن شاءَ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ حَكيمٌ(28 توبه)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد مشركان ناپاكند لذا نبايد پس از امسال نزديك مسجد الحرام شوند و اگر از فقر مى ترسيد خداوند شما را از فضلش ، هر گاه بخواهد، بى نياز مى سازد خداوند دانا و حكيم است
جواب: اولا منظور از مشرکین ،اهل کتابی که به دین خود پای بند ومقیدمی باشند نیستند بلکه منظور کسانی اند که به خدا وروز قیامت ایمان ندارند چه بت پرستان وچه کسانی که خود را منتسب به نصاری ویهود می دانند ولی در واقع به خدا وآحکام تورات وانجیل ایمان ندارند که بعضی آیات قرآن مشعر به این حقیقت است مثل:
ان الذين كفروا من اهل الكتاب و المشركين في نار جهنم ...
يا اهل الكتاب لم تكفرون بآيات الله وانتم تشهدون
قل يا اهل الكتاب لستم علي شيء حتي تقيموا التوراه والانجيل وما انزل اليكم من ربكم
يا اهل الكتاب لم تلبسون الحق بالباطل وتكتمون الحق وانتم تعلمون
(در اینجا ممکن است آقای فاضلی بگوید که به خداوپیغمبر مسلمانان چه که اهل کتاب ایمان می آورند یا نمی آورند شما به همان دین خودتان بچسبید وکار به دین دیگران نداشته باشید در جواب می گوییم که انگار فراموش کرده اید که خدای مسلمانان خدای یهودیان ومسیحیان هم هست وپیغمبر ما پیامبر همه پیغمبران است وهر پیامبری به نبوت پیامبر آخر الزمان که اشرف خلایق ودینش اکمل از تمام ادیان است ایمان آورده واورا تصدیق کرده است وبدون این ایمان هیچ پیامبری به پیامبری نرسیده است }
ثانیا هیچ مفسری به صراحت ویقین نگفته که منظور از نجس، نجاست ظاهری وبدنی است چون منظور از این نجاست می تواند هم ظاهری باشد وهم باطنی وهمان گونه که در مجمع البیان آمده نجس به هر چیزی می گویند که طبع انسان از آن متنفر است به همين دليل اين واژه در موارد زيادى به كار مى رود كه درمفهوم آن يعنى نجاست و آلودگى ظاهرى وجود ندارد مثلا دردهائى را كه دير درمان مى پذيرد، عرب نجس مى گويد، اشخاص پست و شرور با اين كلمه توصيف مى شوند، پيرى و فرسودگى بدن را نيز نجس مى نامندوجای تعجب است که بعضی مراجع تقلید ومجتهدین با توجه به صدرسوره متوجه نشده اند که این آیه مربوط به اهل کتاب نیست وحکم به نجاست بدنی هم در مورد مشرکین وهم اهل کتاب داده اند این فتوا فتوایی عجیب است واز آیه قرآن چنین چیزی برداشت نمی شود
حالا
در همین قرآن دهها آیه مربوط به صلح و عفو وبخشش ورحمت وحسن سلوک وجود
دارد اینها را دیگر ندیده اند یا دیده اند و فاکتور گرفته اند انصاف این
است که منتقدین همه این آیات را در کنار هم گذارند وبعد قضاوت کنند اسلام
دینی است که رحمت او بر غضب او سبقت وپیشی دارد ودر بیان صفات الهی هم در
دعا آمده " یا من سبقت رحمته غضبه" ودر قرآن نیز هدف اصلی خلقت را رحمت
ذکر می کند" ولذلک خلقهم" جنگ وپیکار نیز زمانی لازم می آید که جامعه تمام
تلاش خود را برای صلح به کار گیرد وموثر واقع نگردد چنانکه در قانون جنگی
اسلام می بینیم که پیامبر وعلی علهیما السلام قبل از جنگ به ارشاد ونصیحت
جبهه مقابل می پردازند وتا حجت را بر آنها تمام نکرده اند وتا زمانی که
دشمن جنگ را شروع نکرده است دست به شمشیر نمی برند اسلام دین صلح است ولی
زمانی هم که دشمن جنگ را بر او تحمیل کند با قاطعیت وصلابت در مقابل او صف
آرایی می کند البته ناگفته نماند که بیان الهی در مورد قتال ومجازات نوعی
تهدید است که دشمن احساس ترس وخطر بکند تا کار اصلا به جنگ کشیده نشود
همان گونه که در سیره بیانی همه کشورهای دنیا این گونه است که وقتی دشمن
می خواهد به آنها حمله کند از هر بیان ومانوری برای تهدید وترساندن
آنهاودر نتیجه کاهش روحیه وکم کردن ضریب حملهاستفاده می کنند یا مثلا در
مورد مجازات های چهارگانه ای که در باب اهل بغی وجود دارد (انما جزاء الذين يحاربون الله ورسوله ويسعون في الارض فسادا ان يقتلوا او
يصلبوا او تقطع ايديهم وارجلهم من خلاف او ينفوا من الارض)یکی
از این مجازاتها قطع دست وپا از خلاف است ولی در صدر اسلام شنیده نشده که
کسی به این مجازات گرفتار شده باشد چون در مرحله عمل رافت اسلامی باز
ایجاب می کند که تا حد ممکن عذاب اشد به کار گرفته نشود چون این عذاب از
اعدام هم بدتر است
اشکال دیگر: خدا از یک طرف انسانها را خلق می کند واز طرفی به گروهی دیگر می گوید شمشیر بر دارید وآنها را بکشید این آیا یک بازی مسخره نیست؟
جواب: خدا انسان را برای بندگی و طاعت ونزول رحمت خویش خلق کرده وبه قول مولوی :
من نکردم خلق تا سودی کنم
بلکه تا بربندگان جودی کنم
لکن زمانی که انسان با اختیار خویش راه عصیان را بر می گزیندودر هیچ صراط مستقیمی قرار نمی گیرد سزاوار مجازات است مثلا خود شما فرزندی به وجود می آورید همین فرزند وقتی بزرگتر می شود ممکن است در مقابل شما فحاشی یا عصیان گری هم ممکن است وشما نیز او را تنبیه می کنید آیا شما فرزند آورده اید برای اینکه او را تنبیه کنید خیر هدف شما از فرزند آوردن در ست بر عکس این قضیه است ولی زمانی که او ناخلف می شود دیگر راهی جز تنبیه او نمی بینید
نمونه ای از قوانین جنگی در اسلام:
و من وصيه له عليه السلام لعسکره قبل لقاء العدو بصفين لا تقاتلوهم حتی يبدؤوکم ، فانکم بحمد الله علی حجه ،و ترککم اياهم حتی يبدؤوکم حجه اخری لکم عليهم فاذا کانت الهزيمه باذن الله فلا تقتلوا مدبرا ، و لا تصيبوا معورا ، و لا تجهزوا علی جريح ، و لا تهيجوا النساء باذی ، و ان شتمن اعراضکم ، و سببن امراءکم ، فانهن ضعيفات القوی والانفس والعقول ، ان کنا لنؤمر بالکف عنهن و انهن لمشرکات ، و ان کان الرجل ليتناول المراه فی الجاهليه بالفهر او الهراوه فيعير بها و عقبه من بعده
از سفارشهای امام عليه السلام به لشکرش پيش از روبروشدن با دشمن درصفين :
با آنها نجنگيد تا آنها پيشدستی کنند چه اينکه شما بحمدالله [ برای حقانيت خود ] دارای حجت و دليل هستيد وخویشتن داری شما بر اینکه آنان جنگ را شروع کنند حجت ديگری است به سود شما و بر زيان آنان . آنگاه که باذن خدا آنان را شکست داديد فراريان را نکشيد و ناتوانها را ضربت نزنيد و مجروحان را به قتل نرسانيد با اذيت و آزار، زنان را به هيجان نياوريد گر چه آنها به شما دشنام دهند و متعرض آبروی شما گردند و به سرانتان بدگوئی کنند زيرا نيروی تحمل آنها کمتر است و به همين دليل زودتر تحت تاثير واقع مي شوند و به هيجان مي آيند
درفقه
شیعه نیز آمده:در هنگام جنگ قطع درخت وخراب کردن خانه ها وکشتن حیوانات
ومثله کردن کشتگان دشمن وارسال آب برروی آنها جایز نیست مگر آنکه تنها راه
دفاع وغلبه منوط به این امور باشد قتل کودکان وزنان ومجانین نیز جایز نیست
هر چند که در جنگ به سپاهیان خود یاری رسانند همچنین قتل پیرمردان در
صورتی که به دشمن یاری نرسانند جایز نیست از شبیخون زدن به دشمن وریختن سم
درآب یا غذای آنان نیز نهی شده وجالب اینکه به احترام رسم وسنت اعراب مبنی
بر حرمت جنگ در ماههای چهارگانه این جهار ماه در اسلام نیز حرام دانسته
شده است
شبهه پنجم:
"در قران آمده اگر در روز شنبه ماهی بگیرید بوزینه می شوید"
جواب: اولا که این عبارت را خود آقای فاضلی درست کرده وعربی آن در قرآن نیست ثانیا مسئله مسخ وبوزینه شدن مربوط به قومی است در بنی اسراییل که قصه اش تمام شده بنابراین آقای فاضلی می تواند با خیال راحت روزهای شنبه را ماهی بگیرد واز چیزی هم نترسد
سیره الهی براین است که به نافرمانان وگردنکشان مهلت می دهد وصبر وحلم می نماید وتا حجت را بر آنها تمام نکرده به عذاب مبتلایشان نمی کند "وما کان الله لیضل قوما بعد اذ هداهم حتی یبین لهم مایتقون "ولی زمانی هم که عذاب او نازل شود چیزی جلودار آن نیست وعدالت نیز اقتضایی جز این ندارد آیا شما زمانی که زیردست ونمک پرورده تان در برابرتان گردنکشی ونافرمانی می کند به غضب نمی آیید و تا چه هنگام می توانید بخشش وچشم پوشی داشته باشید ؟ اگر شما حق خشم وغضب را به خود می دهید مولا وخالق انسان به نحو اولی حق تنبیه بنده طغیان گر وشریر خود را دارد ونافرمانی در برابر او که حقش از همه بر انسان بالاتر است جرم وگناهی نابخشودنی تر است
عذاب خدا هم بر هر گروه وطایفه فرق می کند " فَكُلًّا أَخَذْنَا بِذَنبِهِ فَمِنْهُم مَّنْ أَرْسَلْنَا عَلَيْهِ حَاصِبًا وَمِنْهُم مَّنْ أَخَذَتْهُ الصَّيْحَةُ وَمِنْهُم مَّنْ خَسَفْنَا بِهِ الْأَرْضَ وَمِنْهُم مَّنْ أَغْرَقْنَا وَمَا كَانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَلَكِن كَانُوا أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُون" هر گروه ازاهل گناه را به گونه ای مجازات می کنیم بر بعضی باد وطوفان نازل می کنیم بعضی را با صیحه آسمانی نابود می کنیم بعضی را در زمین فرو می بریم بعضی را غرق می کنیم وخدا به انها هیچ ظلمی نکرده بلکه خود به خویش ظلم نمودند .
ازجمله مجازاتهای الهی " مسخ" است که گاه فرد یا گروهی ممکن است به خاطر شدت وحدّت کفر ونافرمانی به چنین عذابی گرفتار شوند تنبیه الهی گاه متناسب با نوع نافرمانی است این قومی که در این آیات داستانشان ذکر شده خدا را به مسخره گرفتند خدا نیز با مسخ کردنشان آنها را به مسخره گرفت واین تلافی کاملا عادلانه ای بود
یکی از اقوام سرکش ونافرمان تاریخ انبیا قوم بنی اسراییل بوده اند با اینکه خداوند بارها به آنها لطف وعنایت می کرد وایشان را مورد عفو و رحمت قرار داده ویا از دست ستمگران نجاتشان می داد اما دوباره به بهانه گیری و نافرمانی و گاه حتی کفر به خدا باز می گشتند به خصوص در عهد موسی علیه السلام که جریان الطاف خداوند بر ایشان ونافرمانی هاوبهانه جوییهای آنها بارها در قرآن ذکر شده است مرحمت خداوند در حق این قوم تا آنجا بوده که ایشانرا سرآمد بر تمام اقوام کرده بود « یابنی اسرائیل اذكروا نعمتي التي انعمت عليكم و اني فضلتكم علي العالمين» لکن آنها در مقابل ، اکثر آنها، سیره نافرمانی- استهزا-کفر وبهانه جویی را پیش می گرفتند وحتی گاه انبیاء ورسولان الهی را به قتل می رساندند
اما سرگذشت مسخ شدگان از تفسیر نمونه:
در نخستين آيه مى فرمايد: ((از قوم يهود معاصر خويش ماجراى شهرى را كه در كنار دريا قرار داشت سؤ ال كن )) (و اسئلهم عن القرية التى كانت حاضرة البحر).
(و به ياد آنها بياور زمانى را كه در روز شنبه از قانون پروردگار تجاوزمى كردند)) (اذ يعدون فى السبت ).
زيرا روز شنبه تعطيل آنها بود و وظيفه داشتند دست از كار و كسب و صيد ماهى بكشند و به مراسم عبادت آن روز بپردازند، اما آنها اين دستور را زير پا گذاردند.
سپس قرآن آنچه را در جمله قبل سربسته بيان كرده بود چنين شرح مى دهد به خاطر بياور ((آن هنگام را كه ماهيان در روز شنبه در روى آب آشكار مى شدند و در غير روز شنبه ماهى كمتر به سراغ آنها مى آمد)) (اذ تاتيهم حيتانهم يوم سبتهم شرعا).
بديهى است جمعيتى كه در كنار دريا زندگى مى كنند، قسمت مهمى از تغذيه و درآمدشان از طريق صيد ماهى است ، و گويا به خاطر تعطيل مستمرى كه قبلا در روز شنبه در ميان آنها معمول بود، ماهيان در آن روز احساس امنيت از نظر صيادان مى كردند و دسته دسته به روى آب ظاهر مى شدند اما در روزهاى ديگر كه صيادان در تعقيب آنها بودند در اعماق آب فرو مى رفتند!
اين موضوع خواه جنبه طبيعى داشته ، و يا يك جنبه فوق العاده و الهى ، وسيله ای بود براى امتحان و آزمايش اين جمعيت لذا قرآن مى گويد: ما اين چنين آنها را به چيزى كه در برابر آن مخالفت مى كردند آزمايش مى كرديم (كذلك نبلوهم بما كانوا يفسقون ).
در حقيقت جمله ((بما كانوا يفسقون )) اشاره به آن است كه آزمايش آنهابه چيزى بود كه آنها را به سوى خود جلب و به نافرمانى دعوت مى كرد و همه آزمايشها همين گونه است ، زيرا آزمايش بايد ميزان مقاومت افراد را در برابر كشش گناهان مشخص كند و اگر گناه كششى به سوى خود نداشت ، آزمايش مفهومى نمى داشت .
هنگامى كه اين جمعيت از بنى اسرائيل در برابر اين آزمايش بزرگ كه با زندگى آنان كاملا آميخته بود قرار گرفتند، به سه گروه تقسيم شدند:
((گروه اول )) كه اكثريت را تشكيل مى دادند، به مخالفت با اين فرمان الهى برخاستند.
((گروه دوم )) كه قاعدتا اقليت كوچكى بودند، در برابر گروه اول به وظيفه امر به معروف و نهى از منكر قيام كردند.
((گروه سوم ))، ساكتان و بى طرفان بودند، كه نه همگامى با گناهكاران داشتند و نه وظيفه نهى از منكر را انجام مى دادند.
آيه بعد مى گويد: سرانجام دنياپرستى بر آنان غلبه كرد ((و فرمان خدا را به دست فراموشى سپردند، در اين هنگام آنها را كه از گناه نهى مى كردند رهائى بخشيديم ولى ستمكاران را به كيفر سختى به خاطر فسق و گناهشان مبتلا ساختيم ))
(فلما نسوا ما ذكروا به انجينا الذين ينهون عن السوء و اخذنا الذين ظلموا بعذاب بئيس بما كانوا يفسقون ).
شك نيست كه اين فراموشى ، فراموشى حقيقى كه موجب عذر است نبود، بلكه آنچنان بى اعتنائى به فرمان خدا كردند كه گوئى به كلى آنرا فراموش نموده اند.
سپس مجازات آنها را چنين شرح مى دهد: هنگامى كه ((در برابر آنچه از آن نهى شده بودند، سركشى كردند به آنها گفتيم به شكل ميمونهاى طرد شده در آئيد)) (فلما عتوا عما نهوا عنه قلنا لهم كونوا قردة خاسئين )
در اينكه اين جمعيت ، قانونشكنى را از كجا شروع كردند، در ميان مفسران گفتگو است ، از بعضى از روايات چنين استفاده مى شود كه نخست دست به حيله به اصطلاح شرعى زدند، در كنار دريا حوضچه هائى ترتيب دادند و راه آنرا به دريا گشودند، روزهاى شنبه راه حوضچه ها را باز مى كردند، و ماهيانفراوان همراه آب وارد آنها مى شدند، اما به هنگام غروب كه مى خواستند به دريا بازگردند راهشان را محكم مى بستند، سپس روز يكشنبه شروع به صيد آنها مى كردند و مى گفتند خداوند به ما دستور داده است صيد ماهى نكنيد، ما هم صيد نكرده ايم بلكه تنها آنها را در حوضچه ها محاصره نموده ايم !(تفسیر نمونه).
مستشکل در یک جا می گوید: خدا گفته که اگر روز شنبه ماهی بگیرید بوزینه می شوید در حالی که این مربوط به ما نیست قصه اش مال یک قومی بوده که خدا قصد امتحان آنها را داشته و داستانش مفصل است واصلا این عبارت که" اگر شنبه ها ماهی بگیرید بوزینه می شوید " عربی اش اصلا در قرآن نیست یا اینکه در جایی دیگر می گوید خدا در قرآن گفته کافران را ستمگرانه بکشید در حالی که کلمه ستمگرانه را خود او اضافه کرده واز قرآن نیست.
شبهه ششم :
گفته های ضد زن در نهج البلاغه
مستشکل
می گوید به نهج البلاغه رجوع کنید وببینید کسی که همسرش فاطمه ودخترش زینب
است در باره زن چه می گوید وچه نکوهشهایی در مورد زن کرده است
جواب:
بعضی
گفته ها در ظاهر نکوهش است اما در نگاه دقیق این گونه نیست وتفسیر دارند
ثانیا بر فرض هم این گونه باشد که شما می گویید گفته های حضرت توهین
وافترا نیست بلکه حقیقت وذات زن را آنچنان که هست بیان کرده درواقع حضرت
نظر شخصی خود را در مورد زن نگفته بلکه زن را آنچنان که واقعیت خارجی دارد
تشریح کرده و چیزی که وجود دارد وهست بیان کردن ونکردنش حقیقت موجودرا عوض
نمی کند البته ما قائلیم که همه این گفته ها تفسیر دارند وتک تک این جمله
ها را شرح می دهیم
1-المراه عقرب حلوه اللبسه
زن عقربی است که نیش زدنش شیرین است
2- المرأة شرّ کلّها و شرّ ما فیها انّه لابُدّ منها
زن همه اش شر است وبدتر از آن اینکه چاره ای از زندگی کردن با نیست
در
جمله اول نکوهشی در مورد زن وجود ندارد وبلکه این تشبیه خیلی هم لطیف
وزیبا است در لسان عرب به خصوص در ادبیات قدیم چنین تشبیهاتی خیلی عادی
بوده در هر فرهنگی هم فرق می کند ممکن است یک تشبیه ونسبت درعرف و فرهنگی
تعریف وتمجیدیا بر عکس تحقیر ونکوهش محسوب شود ولی در فرهنگ دیگر این گونه
نباشد بنابراین اینکه زن را عقرب می داند عقرب سنبلی از خصلتها است که هم
در مرد می تواند وجود داشته باشد وهم در زن در جایی دیگر در نهج البلاغه
حضرت زن را به گل و ریحان تشبیه می کند بنابراین اشاره به هر کدام از این
سنبل ها بستگی به این دارد که ما در چه مقامی تکلم می کنیم ودر صدد بیان
چه چیز هستیم
ثانیا با توجه به عبارت بعدی یعنی" حلوه
اللبسه" کلام از نوع مدح شبیه به ذم می شود یعنی حضرت می خواهد بگوید
شیرینی ولطافت انوثیت ومحبوبیت زن باعث می شود که اذیت از ناحیه او نیزبه
مذاق، شیرین وگوارا بیاید گاهی اوقات کسی شما را اذیت می کندو هیچ علاقه
ای هم به او ندارید مسلما تحمل شما در برابر آزار او کمتر است ولی اگر
موجود دوست داشتنی شما این کارها را بکند به خاطر محبوبیت او تحمل واغماض
شما بسیار بیشتر خواهدبود مثلا کودک شما خیلی اهل ریخت وپاش وگریه وبهانه
و جیغ وفریاد است اما شما دائما تصدقش می روید ونوازشش می کنید وبرایتان
هیچ یک از اینها اهمیت ندارد چرا ؟چون لطافت وشیرینی او اذیت او را هم
شیرین می کند .
اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم؛و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک
در مورد جمله دوم هم باید گفت که
کلمه شر در این حدیث به معنایی که ما در ذهن داریم نیست بلکه ما باید به
مقام تکلم نگاه کنیم همان طور که گفتیم زن موجود محبوب ودوست داشتنی
دستگاه خلقت است بنابراین وقتی کلمه شر را در مورد این موجود به کار می
بریم معنای لطیف تری نسبت به ریشه لغوی خود پیدا می کند این جمله از نوع
طرائف الحکم وطنزاست که در قرآن هم گاه از این بذله گوییها وجود دارد مثلا
در مورد عذاب اهل جهنم می گوید " ذق انک انت العزیز الکریم" عذاب را بچش
که تو عزیر وبا کرامتی یا در جای دیگر به نحو لطیفه گویی می فرماید: ان الذین کفروا وظلموا لم یکن الله لیغفر لهم ولا لیهدیهم طریقا الا طریق جهنم"
بنابراین مقام ، مقام تسریح کلامی است ببینید ما گاهی به یک فرد بزرگسالی می گوییم "شر یا شیطان" این کلمه توهین است ولی گاه به یک طفل شیرین چنین حرفی می زنیم که معنایی نغز پیدا می کنند لطافت وشیرینی زن نیز ایجاب می کند که هر کلمه ای که در مورد او اطلاق شود تبدیل به معنایی لطیف گردد این مثل همان جمله ایست که می گوییم: زن بلاست الهی هیچ خانه ای بی بلا نباشد
علاوه
بر اینکه در این کلام همان حالت مدح شبیه به ذم که در عبارت قبلی بود نیز
وجود دارد چون کلمه " لابد منها" یک تعریف وتمجید وتکریمی نسبت به زن
محسوب می شود یعنی هیچ مردی را یارای آن نیست که بدون زن بتواند زندگی
دلخواه ودلچسبی داشته باشد پس بودن بااو بهتر از نبودن با اوست واگر شر در
اینجا به معنای متعارف لغوی بود مسئله عکس این مطلب می شد چون دلیلی ندارد
که انسان ناچار باشد با چیزی که سراسر شر وبدی است مجالست وهمزیستی داشته
باشد
3-جهاد المراه حسن التبعل
جهاد زن خوب شوهر داری کردن است
این
جمله برای شخصی مثل فاضلی اگر قابل هضم وفهم نباشد چیز عجیبی نیست چون
جهان بینی او با جهان بینی دینی فاصله بسیارداردیک تفکر عرف گرای مادی نمی
تواند با جهان بینی که بر اساس فطرت وعقل ملکوتی پایه ریزی شده به راحتی
سازگاری یابد ما برای تبیین این جمله باید به قهقرا برگردیم وروی ریشه ها
بحث کنیم چون تعریف ومفهوم وفلسفه زن در اسلام با آنچه در ذهن امثال فاضلی
است کاملا متفاوت است اگر بخواهیم وارد این بحث شویم خود یک کتاب می شود
ولی اختصارا عرض می کنم
اولا: معنای این جمله آن نیست که
دین مانع از کار ومشغولیت اجتماعی زن در خارج از خانه است و بگوید که زن
فقط وفقط باید در خانه بنشیند وشوهر داری کند بلکه تنها وظیفه اصلی او را
که نه یک وظیفه شرعی بلکه یک وظیفه فطری است یاد آور ی می کند واینکه کار
بیرون نباید به گونه ای باشد که از وظیفه اصلی خود باز ماند وبه آن لطمه
وارد گردد واز خصوصیات اصیل زنانگی دور شود چه بسا زنانی که هر دو وظیفه
را به نحو احسن انجام می دهند واین خیلی خوب است
شوهر داری
هم به معنای کلفتی وخدمتکاری نیست بلکه به معنای این است که برای همسرقوت
قلب وتکیه گاه و مایه انس ونشاط باشد قرآن نیز وظیفه اصلی زن را در همین
مسئله می داند " و من ایاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها "
ثالثا
: بحث کار با بحث علم وتحصیل فرق می کند اسلام کار را ابتدائا وظیفه مرد
می داند ولی در بحث علم وتحصیل هر دو را مشترک قرار داده وهیچ یک را مقدم
بر دیگری نکرده است علم را فریضه وواجبی بر هر زن ومرد قرار داده وبرای
همین است که مانع شدن برای زن در جهت تحصیل علم(علمی که برای او سود مند
باشد ومفسده ای هم نداشته باشد) جزو گناهان ذکر شده است
ثالثا:
این خود یک احترام نسبت به زن است هر زنی که این کلام را بشنود نفس راحتی
می کشد که اسلام بار اضافی بر عهده او نگذاشته و در واقع همان خواست قلبی
اکثر زنان را یاد آور شده اسلام زن را از مسئولیت های بیرون از خانه معاف
نموده نه محروم کار بیرون برای مرد ارزش است چون فطرت وطبیعت وشریعت هر سه
این وظیفه را از او می خواهند ولی برای زن این گونه نیست نه فطرت ونه
شریعت ونه طبیعت هیچ یک چنین انتظاری از زن ندارند مگر آنکه خود او مایل
به کار باشد بنابراین مسئله شغل در مورد زن مفهوم وجایگاه جدایی نسبت به
مرد پیدا می کند اگر مردی خانه داری کند یک عاطل وبیکار است ولی همین خانه
داری برای زن یک شغل مقدس است بنابراین خیلی خصلت ها وافعال برای زن حسن
وبرای مرد عیب یا بر عکس برای مرد حسن وبرای زن عیب محسوب می شوند که خود
حضرت جمله زیبایی در این باره دارند ومی فرمایند:
خيار خصال
النساء شرار خصال الرجال : الزهو ، و الجبن ، و البخل ، فاذا کانت المراه
مزهوه لم تکن من نفسها ، واذا کانت بخيله حفظت مالا و مال بعلها ، و اذا
کانت جبانه فرقت من کل شی ء يعرض له
{بعضی}خصلتهای
نيک زنان خصلتهای بد مردان است [ مثل ] تکبر ترس و بخل زیرا هرگاه زنی
متکبر باشد بيگانه را به خود راه نمي دهد و اگر بخيل باشد مال خود و همسرش
را حفظ مي کند و زنیکه ترسو باشد از هر چيزیکه به آبروی او صدمه بزند مي
ترسد و فاصله مي گيرد .
این سه مورد را حضرت به عنوان مثال
آورده اندولی خصلتهای دیگری هم هستند که عیب یا حسن بودنشان بین زن مرد
یکی نیست مثل " غیرت- شرم -اجتماعی بودن - احساساتی بودن- زود رنج بودن -
اهل زور وبازو بودن و...
مثلا حضرت خود در جای دیگر می فرمایند:
غيره المراه کفر ، و غيره الرجل ايمان
غیرت برای زن ،کفر وبرای مرد ،ایمان است
فلسفه این گفتار چیست؟ این است که به تعبیربعضی بزرگان اولی جلوی حلال را می گیرد ودومی جلوی حرام را
اینکه
مرد نسبت به زن خود غیرت دارد ونمی گذارد کسی چشم بد به همسرش داشته باشد
این عین ایمان است چون هر زن فقط از آن یک مرد است ولی اینکه زن بخواهد
نسبت به همسر خود غیرت داشته باشد ونگذارد که شوهرش طبق حق مشروع همسر
دیگری اختیار کند در واقع جلوی حلالی را گرفته است ومنع از حلال یعنی قبول
نداشتن حکم خدا وقبول نداشتن حکم خدا یعنی کفر
4- نامه حضرت به امام حسن مجتبی علیه السلام
اياک
و مشاوره النساء فان رايهن الی اَفن ، و عزمهن الی وَهن واکفف عليهن من
ابصارهن بحجابک اياهن ، فان شده الحجاب ابقی عليهن ، و ليس خروجهن باشد من
ادخالک من لا يوثق به عليهن ، و ان استطعت الا يعرفن غيرک فالفعل و لا
تملک المراه من امرها ما جاوز نفسها ، فان المراه ريحانه ، و ليست
بقهرمانه و لا تعد بکرامتها نفسها ، و لا تطمعها فی ان تشفع لغيرها
از
مشاوره با زنان بپرهيز که نظريه آنها ناقص و تصميمشان ناپايدار است . از
طريق حجاب مشاهد زنان را بپوشان زيرا حجاب و پوشش آنها را سالمتر و پاکتر
نگاه خواهد داشت .خارج شدن و بيرون رفتن آنها بدتر از اين نيست که افراد
غير مطمئن را در بين آنان راه دهی. اگر بتوانی که غير از تو ديگری را
نشناسند اين کار را بکن . احترامش را به حدی نگهدار که او را به فکر
نيندازد که برای ديگری شفاعت کند . بر حذر باش از اينکه در غير جائي که
بايد غيرت به خرج داد اظهار غيرت کنی زيرا اظهار بي اعتمادی و سوءظن ،
زنان را به ناپاکی و بيگناهان را به آلودگی سوق مي دهد .
بخشهایی از این حدیث نیاز به تفسیر وتبیین ندارد ولی چند بخش آن که در ظاهربرای بعضی نا مفهوم است باید مو شکافی شود
اول بحث نهی از مشاوره است حضرت دلیل این امر را در در ناقص بودن رای وسست بودن عزم زنان می دانند
اولاحضرت
در این بیان از ماهیت روحی وفکری زنان خبر می دهند واین یک اِخبار است
یعنی اینکه حقیقتا جوهره زن این گونه است حال اگر حضرت این حرف را هم نزند
همین است وچیزی عوض نمی شود ثانیا قبلا گفتیم که بسیاری از صفاتی که برای
مرد حسن محسوب می شود ممکن است برای زن عیب باشد یا اینکه نه عیب باشد ونه
حسن ، زن نمودش نمود جمالی است وغرق در صفات انوثیت است واین صفات غالبا
نمی گذارد که او بتواند عینا مثل مرد باشد واگر خود او چنین احساسی را
داشته باشد مردان هیچ گاه نسبت به او چنین احساسی را نخواهند داشت به هر
حال زن زن است هر چند که خود را در همه چیز شبیه مرد کند سست بودن رای
وعزم برای زن نه تنها عیب نیست بلکه اصلا لازمه نمود جمالیه اوست وعزم
واراده قوی با جمال وانوثیت تناسب ندارد در عوض اینکه زن از این دو خصوصیت
بهره تام ندارد خداوند خصوصیاتی دیگر در وجود او گذاشته که مرد در آن ناقص
واو کامل است مثل عشق واحساس
وجود بعضی نقصانها از ناحیه
خود ماست ولی بعضی خدادادی وبر اساس هارمونی وتناسبند تمام نقصانهای مرد
در کنار کمالات زن وبر عکس کامل می شود
مسئله بعد اینکه این
جمله امیرالمومنین ناظر به جنس است یعنی غالبا این گونه است هر چند که کسی
منکر نیست که استثنا هم وجود دارد وممکن است بعضی زنان از بعضی مردان هم
در اراده وهم در رای قوی تر وصاحب نظرتر باشند ولی غالب زنان این گونه
نیستند آنها که این گونه نیستند برایشان عیب نیست وآنها که این گونه هستند
برایشان حسن نیست
مسئله بعد اینکه منظور از مشاوره مشورت در
امور خاص مردانه ومسائل کاری واجتماعی است وگرنه در امور زناشویی و
خانواده هیچ اشکالی از مشاوره بازن وحتی مقدم کردن رای او بر رای خود به
خصوص در مسائلی که زنان بیشتر در آن موارد تجربه دارند نیست
در بخش دیگری از خطبه آمده اگر می توانی کاری کنی که او جز تو کسی را نشناسد آن را عملی کن
این
مطلب اشاره به زمانی دارد که خلقیات ورفتارهای زن برای مرد غیر قابل تحمل
شود وتنها راه چاره در این باشد که او یگانه تکیه گاه وهمصحبت خود را
شوهرخویش ببیند به عنوان مثال زنی که در خانه شوهر علیه او دائما خط ونشان
می کشد نافرمانی می کند وتکیه اش به این است که در کنار خانه پدری وحمایت
عصبه های خانوادگی مثل برادر وعمو ودایی است وهر گاه اختلافی رخ دهد همه
یکطرفه به یاریش می آیند بهتر این است که مرد دست او را بگیرد وبه جایی
دور برود تا زن تنها تکیه گاهش شوهر باشد بهتر بتواند به شوهر محبت کند
وبهتر از شوهر خویش محبت ببیند
احتمال دیگر این که این جمله می تواند اشاره به ارتباطات ورفت وآمدبین زن با مردان بیگانه داشته باشد چیزی که با غیرت خیلی مردان سازگاری ندارد وبرای خود زنان نیزچندان منش مطمئن وسالمی نیست هر چند که خیلی هم عفیف باشند یااشاره به زنانی باشد که علاقه وتوجهشان به دوستان وآشنایان بیش از شوهرانشان است در همه این صورتها مرد هر اقدامی را که در جهت کم شدن این ارتباطات بکند از نظر دین به جا وشایسته است چون مفسده یا معایب این محدودیت اقل از عدم آن است که گاه منجر به ناسازگاریهای عمیق وحتی طلاق می شود
5- در خطبه هشتاد نهج البلاغه حضرت چنین می فرمایند“معاشر الناس ان النساء نواقص الایمان نواقص الحظوظ نواقص العقول. فاما نقصان ایمانهن فقعودهن عن الصلاه و الصیام فی ایام حیضهن. و اما نقصان حظوظهن فمواریثهن علی الانصاف من مواریث الرجال. و اما نقصان عقولهن فشهاده امراتین كشهاده الرجل الواحد. فاتقو شرار النساء. و كونوا من خیارهن علی حذر و لا تطیعوهن فی المعروف حتی لایطمعن فی المنكر.
“مردم! ایمانِ زنان ناتمام است، بهرهی آنان ناتمام، خرد ایشان ناتمام. نشانهی ناتمامی ایمان، معذور بودنشان از نماز و روزه است به هنگام عادتشان و نقصان بهرهی ایشان، نصف بودن سهم آنان از میراث است نسبت به سهم مردان؛ و نشانهی ناتمامی خرد آنان این بود كه گواهی دو زن چون گواهی یك مرد به حساب رود. پس از زنانِ بد بپرهیزید و از زنان خوب نیز در احتیاط باشید در کارهای نیک از آنها اطاعت نکنید تا آنها در کارهای ناپسند به طمع نیفتند
واما شرح حدیث:
حضرت ترک نماز وروزه در ایام عادت را علامتی بر ضعف ایمان در زنان می دانندمنظور از ضعف ایمان ،ایمان عقلی وسلوکی است نه فطری چون زنها از مردها در ایمان فطری معمولا قوی ترند این سخن به معنای این نیست که لابد همه مردان در ایمان کاملند خیر اکثر مردان نیزناقص الایمان وناقص العقلند بلکه اینجا بحث برروی استعداد وقابلیت رسیدن یا نرسیدن به کمال ایمانی وعقلانی است واینکه این نقصان بر خلاف مرد برای زن عیب نیست
خداوند به زن بر خلاف مرد در نماز وروزه استراحت داده چون تحمل او از مرد کمتر است و به خاطر تسلط روحیات جمالی واحساسی وپرورش او درشرایط آسان ترومرفه تر استعداد او برای فتح قله های بالای عرفان وعقلانی کمتر است وعبادت او هم متناسب با ظرفیت فکری اوست اگر چه زودتر از مرد به سن تکلیف می رسد چون در زنانگی خود زودتر کامل می شود
لکن فلسفه اصلی عادت ماهیانه که من در مقاله حجاب وعفت آن را توضیح داده ام تمرین در جهت حفظ روحیات زنانگی است واین که قوه شرم در زن بیشتر وروحیه اجتماعی بودن او کمتر شود واینها ازلوازم زنانگی است واز خصوصیات جمالیه اند، برای زن حُسن وبرای مرد عیب محسوب می شوند اما مسلم است که زنان به خاطر روحیات جمالی مثل مرد تحمل سلوک و مشقات ایمانی را ندارندوتعقلشان به خاطر تسلط احساسات خیلی نافذ وعمیق نیست (البته این هم یک واقعیت کلی است واستثنا هم وجود دارد )در عوض مواخذه آنها کمتر است چون هر چه ایمان بیشتر باشد تکلیف ومواخذه هم سنگین تر است انسانها از لحاظ درجه ایمان بر اساس تعهدات عالم ذر خلق می شوند مراتب ایمان وعقل 4 مرتبه است مرحله معدوم - ضعیف - متوسط وعالی ،آنها که ایمان وعقلانیتشان در حد قوی یا در حد معدوم بوده در این دنیا غالبا در صورت مرد خلق شده اند بنابراین اینکه حضرت این گونه می گوید حاکی از اختیار ازلی خود زن در پذیرش ایمان وعقل است
نکته مهم اینکه بحث علم با عقل فرق می کند زن مثل مرد وحتی جلوتر از او می تواند به فتح قله های علم نائل آید ولی این دو مقوله کاملا از یکدیگر جدایند چه بسا فردی در علم کامل باشد ودر عقل بسیارضعیف یا بر عکس
اینکه حضرت در بخش دیگر می فرماید کونوا من خیارهن علی الحذر امری است که باید انسان آن را در تجربه زنا شویی به دست آورد به هر حال زن خوب هم هر چه قدر هم خوب است اما باز هم زن است در زن خصوصیاتی مثل حسادت وفرافکنی در خطا وگناه و... ریشه دار است وامر بر حذر اشاره به این گونه صفات دارد
اما اینکه در بخش دیگر حضرت می فرمایند از زنان در کارهای نیک اطاعت نکنید تا آنها در کارها ی ناشایست به شما طمع نورزند منظور اطاعت زیاد وافراطی است وحضرت بُعد تعادل را در این مسئله یاد آور می شوند والا شک نیست که اگر مرد در هیچ مسئله ای گوش به حرف زن ندهد وعواطف وخواسته ها واحساسات او را کلا نادیده بگیرداین مسئله در زن باعث عقده شده وگاه منجر به نافرمانی یا ازدست رفتن مهر وعشق او نسبت به شوهر می گردد از طرفی هم اگر مرد چشم وگوش بسته و دربست خودرا در اختیار زن قرار بدهد وبه هر امر ونهی او عمل کندباعث کوچک شدن خود در چشم زن و ایجاد غرور او می گردد واو را به طمع می اندازد که کم کم امیال نادرست هم از شوهر مطالبه کند مردانی که به خاطر عشق وعلاقه به همسر ،اورا بر خود رئیس تام الاختیار می کنند بعد از مدتی اگر بخواهند حق مدیریت خود را از زن پس بگیرند غالبا برایشان خیلی سخت وگاه غیر ممکن خواهد بود واینکه از قدیم مَثَل است که گربه را دم حجله باید کشت تا حدی حرف درستی است بنابراین در هر چیز باید حد تعادل رعایت گردد
اما نصف بودن بهره ارث زن که در قرآن تشریع گردیده (للذکر مثل حظ الانثیین) به خاطر این می باشد که این مرد است که در خانواده مدیر به حساب می آید پول هم برای عیش ونوش صرف نیست در درجه اول برای تامین ضروریات زندگی وحیات است ازآنجا که مرد مدیر خانواده است حال چه مردی که ازدواج کرده یا در آینده ازدواج می کند لذا پول باید به دست مدیر باشد واین امری مسلم وواضح است اسلام به هیچ وجه نگفته که زنان قدرت مدیریت مالی را ندارند ولی از آنجا که به خاطر ملاکهای خاص ،مرد به عنوان مدیر انتخاب شده به پشتوانه مالی بیشتری نیاز مند است علاوه براینکه این مسئله بار ومسئولیتی را ازدوش زن بر می دارد زیرا هر چه پول بیشتری دست انسان باشد مسئولیت وجوابگویی شرعی او در قبال آن کمتر است شریعت یک دوم سهم الارث را برای زن قرار داده که در مقابل همسر دستش به کلی خالی نباشد واحساساتش به کلی لگد کوب نشود وبتواند بعضی مخارج ونیازهای شخصی خود را که ممکن است شوهر برای او تهیه نکند تامین نماید او نه وظیفه دارد که خرج همسر را بدهد ونه فرزندان را ولی شوهر هم باید خرج خود وهم همسر وهم فرزندان را تامین نماید
بحث دیه هم تقریبا شبیه مسئله ارث است در بحث دیه به خاطر آن که شرعا وفطرتا این مرداست که نیروی کار جامعه حساب می شودوحذف یک مرد از جامعه خسارت اقتصادی بیشتری هم به پیکره جامعه وهم خانواده وارد می کند لذا دیه مرد دو برابر دیه زن است ممکن است گفته شود که خوب خیلی زنها هم مثل مردها کار می کنند جواب این است که کار کردن زن چیزی را عوض نمی کند چون خرج او در حال بر عهده شوهر است واگر کار هم بکند باز وجوب نفقه از عهده مرد ساقط نمی شود کار برای مرد امری واجب وبرای زن ابتدائا مباح است واگر زنی خود بخواهد کار کند این برای او امری تبرعی است وحکم شریعت را عوض نمی کنداما در مورد نقص عقلی هم همان بحثهایی که در مورد نقص ایمان داشتیم اینجا به عینه تکرار می شود نقص عقلی برای زن عیب نیست گر چه وجودش حسن است همان گونه که در مورد ایمان هم همین گونه است چون روح وخصلتهای جمالیه عادتا اقتضای چنین ویژگی را می کند {البته هر قاعده ای استثنا هم دارد }به علاوه این به معنی آن نیست که پس همه مردان تام العقلند البته به طور متوسط (نه مطلقا)مردان نسبت به زنان مرتبه عقلی (نه علمی) بالاتری دارند لکن خودشان هم نسبت به آن عقل تامی که منظور نظر شریعت است وکمال نهایی محسوب می شود ناقص العقلند (اکثرهم لا یعقلون)
به خاطر همین مسله ونیز پای بندی مردان به یک سری تعصبات منطقی است که حضرت عصبه های خانوادگی مثل عمو ودایی را در امر ازدواج و حمایت دختر مقدم بر مادر می دانند
اینها
تقریبا همه چیزهایی بود که در نهج البلاغه پیرامون زن بیان شده است که
برای بعضی شبهه ایجاد کرده اما بحث از ماهیت زن یک چیز است وبحث از حقوق
زن چیز دیگر آنچه حضرت بیان نموده پیرامون ماهیت وجودی زن است اما آنجا که
پای حق در میان است حضرت خود یکی از مدافعین سرسخت حقوق زن می باشد که اگر
بگوییم نظیر آن در تاریخ وجود ندارد اغراق نکرده ایم به عنوان مثال امام
علی علیهالسلام آنگاه که آگاه شد که عمال ستم پیشهی معاویه به شهر
«انبار» یورش بردند و فرماندار حضرت را کشتند و به جان و مال و مردم تجاوز
نمودند، و حتی اقلیتهای مذهبی نیز از تعرّض مصون نماندند؛ خلخال را از
پای زن ذمّی ربودند،سخت بر آشفت و خطبهای خواند و مردم را برای برقراری
امنیت اجتماعی به یاری طلبید.حضرت فرمود:
اکنون
بشنوید: (یکی از فرماندهان لشکر غارتگر معاویه) از «بنیغامد» به شهر
«انبار» حمله کرده است و نماینده و فرماندار من، «حسان بن حسان بکری» را
کشته و سربازان و مرزبانان شما را از آن سرزمین بیرون رانده است.
به من خبر رسیده است که یکی از آنان به خانهی زن مسلمان و زن غیر مسلمانی
که در پناه اسلام جان و مالش محفوظ است، وارد شده و خلخال و دستبند و
گردنبند و گوشوارههای آنان را از تنشان بیرون آورده و ربوده است. در حالی
که هیچ وسیلهای برای دفاع جز گریه و التماس کردن نداشتند.
آنان با غنیمت فراوان برگشتند، بدون اینکه حتی یک تن از آنان زخمی گردد، و یا قطرهای خون از آنان ریخته شود.
اگر به خاطر این حادثه، مسلمانی از روی تأسف و غصّه بمیرد، ملامت نخواهد شد و از نظر من سزاوار و بجا است
نمونه دیگر: حضرت خطاب به سربازانی که عازم جبهه نیرد صفین هستند این گونه می فرمایند : با آنها نجنگيد تا آنها پيشدستی کنند چه اينکه شما بحمدالله [ برای حقانيت خود ] دارای حجت و دليل هستيد . و واگذاشتن شما تا آنها نبرد را شروع کنند اين حجت ديگری است به سود شما و بر زيان آنان . آنگاه که باذن خدا آنان را شکست داديد فراريان را نکشيد و ناتوانها را ضربت نزنيد و مجروحان را به قتل نرسانيد با اذيت و آزار زنان را به هيجان نياوريد گر چه آنها به شما دشنام دهند و متعرض آبروی شما گردند و به سرانتان بدگوئی کنند زيرا نيروی تحمل آنها کمتر است و به همين دليل زودتر تحت تاثير واقع مي شوند و به هيجان مي آيند [ در زمان پيامبر صلی الله عليه و آله و سلم ] به ما دستور داده شده بود که دست از آزار آنها برداريم با اينکه مشرک بودند و حتی در زمان جاهليت اگر مردی (ازروی ستم)دست به روی زنی بلند مي کرد و سنگ کوچک يا چوبی به او مي زد همين باعث ننگ او و فرزندان او مي شد.
پاسخ به شبهات رضا فاضلی
شبهه هفتم:
تغییر قبله
مستشکل در سلسله اشکالات خود به مسئله تغییر قبله پرداخته که چرا خدا ناگهان هوس کرده
قبله را از سمت اورشلیم به سمت مکه تغییر دهد!!!
اگر
قرآن از ازل در لوح محفوظ بوده چرا همان موقع خدا تصمیمش را نگرفته که
بالاخره قبله کجا باشد!!! یعنی در کل این میلیونها سال نمیتوانست یک تصمیم
قاطعانه درمورد جهت قبله بگیرد؟؟ حتما باید صبر میکرد بعد از نزول قرآن
این تصمیم را عوض میکرد
جالب اینست که توی این
آیات گفته میشود "صورتت را به سوی مسجدالحرام برگردان" در حالیکه در آن
زمان هنوز مسجدالحرام ساخته نشده بود!!!!!
جواب: ما در علم کلام دو بحث داریم یکی بحث نسخ ودیگری بداء
تغییر اراده وحکم در مورد انسان می تواند هم از نوع نسخ باشد وهم بداء ولی در مورد خداوند فقط نسخ ممکن است وبداء محال می باشد
فرق نسخ وبداء: نسخ یعنی سرآمدن یک قانون وحکم به خاطر تغییر شرایط سبب ساز بیرونی وبداء نیز یعنی تغییر حکم لکن این تغییر حکم به خاطر تغییر شرایط ومتضیات بیرونی نیست بلکه به خاطر خطا یی است که در تاسیس قانون وحکم رخ داده است در واقع بداء دفع حکم است ونسخ رفع حکم
مسئله تغییر قبله از نوع نسخ است یعنی هم قانون قبلی درست بوده وهم قانون جدید قانون قبلی ناظر به مقتضیات ومصالح زمان خود بوده وقانون جدید نیز ناظر به مصالح ومقتضیات زمان جدید خدا هم علم ازلی اش به هردو تقدیر وحکم تعلق داشته واصلا این یک چیز بسیار پیش پا افتاده است ودر قوانین اجتماعی هم نظیرش فراوان وجود دارد گاه یک قانون عوض می شود به خاطر آنکه از اول نارسا وناقص بوده وگاه قانون جدیدی وضع می شود نه به خاطر آنکه قانون قبلی اشکال داشته بلکه آن قانون در زمان وشرایط خود درست بوده ولی در زمان فعلی شرایط جدید قانون دیگری را می طلبد واما شرایط و مقتضیاتی که موجب شده حکم قبله تغییر کند
1- مسلم است در جایی که عظمت وقداست خانه کعبه از تمام مساجد وعباد تگاهها از جمله بیت المقدس بیشتر است اولویت قبله با این مکان مقدس است "ان اول بیت وضع للناس للذی ببکه مبارکا وهدی للعالمین "لکن از آنجا که در ابتدا اسلام پایگاه وقدرت چندانی نداشت مشترکات مذهبی می توانست یکی از راهبردهای ایجاد مسالمت بیشتر از سوی مسیحیان ویهودیان با اسلام وجذب بیشتر آنها به سوی این دین نوپا باشد ولی بعدا که اسلام قدرت یافت اراده الهی بر این تعلق یافت که اسلام در بعضی مناسک از جمله مسئله قبله مستقل از دیگر مذاهب شود به خصوص آنکه بعضی از یهودیان به پیامبر مکرم (ص) ایراد می گرفتند که تو تابع قبله ما هستی پیامبر (ص) سخت اندوهناک بود و دوست داشت که خداوند تبارک و تعالی قبله را تغییر دهد در بعضی شبها روی مبارک به طرف آسمان می گرداند و منتظر امر الهی بود تا اینکه روز شانزدهم محرم سال دوم هجری به مسجد بنی سلمه رفتند و مشغول نماز ظهر به طرف بیت المقدس بود ند که در رکعت دوم جبرئیل امین فرود آمد و دستور تغییر قبله از بیت المقدس به مسجد الحرام را آورد و عرض کرد : « قَد نَرَی تَقَلُّب وَجهَک فِی السّماء ، فَلَنُولینّکَ قِبلَهَ تَرضَیهَا فَوَلَّ وَجهَکَ شَطرَالمَسجدِالحرام و حَیثُ ما کُنتُم فَوَلّوا وُجُوهَکُم شَطرَهٌ و اِنّ الذّینَ اوتوا الکتابَ لَیَعلَمونَ اَنُّه الحَقُّ مِن رَبّّهِم و ما اللهُ بِغَافلٍ عمّا یَعملون ؛ می بینم که رویت را به آسمان بمی گردانی و منتظر وحی راجع به قبله هستی ، پس ما می گردانیم روی تو رابه قبله ای که راضی هستی ، پس رویت را به سوی مسجد الحرام برگردان »
جبرئیل
دست پیامبر را گرفت و به کعبه معظمه برگردانید و این حادثه بعد از بازگشت
ایشان از جنگ بدر در سال دوم هجری اتفاق افتاد و آن مسجد به « ذو قبلتین »
معروف شد ، چون بیت المقدس سمت شمال مدینه و مسجد الحرام سمت جنوب مدینه
بود . پیامبر (ص) به عکس آن جهت که روی بدان داشت ، روی آورد و صف عقب
جماعت صف پیشین شد.
در واقع تغییر قبله به در خواست پیامبر بود آیا در جایی که بنده ای دعا می کند وخدا دعای او را مستجاب می نماید نام آن تغییر عقیده خداوپشیمانی او از گذشته است ؟!
2- این مسئله همان طور که قرآن بدان اشاره کرده است از جهت امتحان مسلمانان نیز بوده که معلوم شود چه کسی مطیع است وچه کسی اشکال می گیرد وبر حکم خدا می تازد
وما جعلنا القبلة التی کنت علیها الا لنعلم من یتبع الرسول ممن ینقلب علی عقبیه وان کانت لکبیرة الا علی الذین هدی الله ....
سوال: اگر ارزش واهمیت معنوی خانه کعبه از بیت المقدس بیشتر بوده وهست چرا قبله ادیان گذشته مکه نبوده ؟
جواب: اولا اسلام دینی است که ممتازتر وبالاتر از تمام ادیان گذشته است پس باید قبله او هم بالاتر از دیگران باشد واین خود یک امتیازویژه برای اسلام است همان گونه که هدف وجهت همه پیامبران به پیامبرودین آخر الزمان ختم می شود عبادتگاهها وقبله ها نیز به کعبه ختم می گردند ثانیا :از آنجا که سکنی وزندگی اکثر پیامبران به خصوص پیامبران بنی اسراییل حول وحوش بیت المقدس ومصر وشامات وعراق بوده وبا این خانه مانوس تر ونزدیک تر بوده اند لذا خداوند برای تسهیل امر عبادی آنها بیت المقدس را خانه وعبادتگاه مقدس آنان قرار داده بود ه
اما پاسخ از قسمت دوم اشکال:
مسجد الحرام به حریم خانه کعبه واصلا گاه به خود مکه گفته می شود مستشکل گمان کرده که مسجد همیشه به بارگاه ومناره خاص اطلاق می شود مسجد یعنی مکان سجده وعبادت وکلمه حرام نیز به معنی حرمتهایی است که این محل وجایگاه داراست بعدا که در کنار این خانه مسجد ساخته شد این مسجد نیز به تبع همان عنوان، مسجد الحرام نام گرفت لکن کلمه مسجد الحرام اعم ازبارگاه ومناره خاصی است که در آنجا ساخته شده است واینکه به ساختمان خاص مسجد گفته می شود دلیل بر آن ندارد که استعمال آن محدود به همین مصداق باشد
شبهه هشتم :
معنی دبر ودابر در قرآن
در سوره های انعام، اعراف ، انفال و حجر، الله تهدید به پاره کردن بندگانش میفرماید! در این آیات الله به وضوح عبارت "قـُطِع دابــِر هم " و یا عبارت "قـُطِع دابر القوم الذین ..." را بکار میبرد که معنی آن با عرض معذرت "جـــِـر دادن مقعد" میباشد.
این عبارت زشت را البته مفسرین فریبکار سعی کرده اند به شکلهای دیگری تفسیروتعبیر کنند تا شاید به خیال خودشان حرفهای الله را تصحیح کنند!! اما کمی دانستن زبان عربی کافیست تا هرکسی به اصل موضوع پی ببرد.
جواب:
این تفسیر از عدم آگاهی صحیح وی به زبان عربی ونوع استعمالات واصطلاحات آن دارد وی جمود روی لفظ به خرج داده دیده چون اصطلاحا دبر به معنای مقعد استعمال می شود پس همین معنی در قرآن مورد نظر است
عرض می کنم که بعضی لغات دارای دو معنا هستند یکی معنای لغوی ویکی اصطلاحی یا منقول معنای اصطلاحی معمولا مشهورتر است وباید بین معنای لغوی واصطلاحی نیز رابطه وپیوند معنایی وجود داشته باشد واین رابطه یا رابطه جزو است یا اعم یا لازم ویا ملزوم ، مثلا کلمه جن در زبان عربی یک معنای لغوی دارد وآن پوشش وپوشیدگی است واین کلمه به موجود ی خاص نیز اطلاق می شود به خاطر اینکه جن نیز موجودی پنهان ونادیدنی است حال از بس که ما این کلمه را در آن معنای خارجی استعمال کرده ایم که دیگر معنای لغوی آن به ذهن نمی آید معنای خارجی که نسبت به معنای لغوی اخص به حساب می آید یا مثل کلمه حج ، این کلمه در زبان عربی لغتا به معنی رفتن وطی طریق است بعدا این کلمه بیشتر در مورد رفتن به مکه استعمال شد ودر آن منحصر شد بین این معنای اصطلاحی ومعنای لغوی نیز ارتباط اعم واخص وجود داردیا کلمه "ذکر"در لغت به معنی مرد است ولی کم کم در عرف به معنای آلت مردی استعمال شده است وقتی که این کلمات را می شنویم اگر قرینه معینه ای در کار نباشد اصل براین است که معنای لغوی مراد است واراده معنای اصطلاحی یا عامیانه هر چند که مشهورتر از معنای لغوی باشد نیاز به قرینه دارد حال کلمه دبر هم همین گونه است این کلمه لغتا در زبان عربی به معنی پشت ودنباله است ولی از آنجا که در معنای مقعد بیشتر استعمال شده وقتی که این کلمه را می شنویم هر دو معنای اعم واخص می تواند مورد نظر باشد بنابراین در قرآن کلماتی به کار رفته که گاه همان معنای منقول مورد نظر است وگاه معنای اصلی مثلا لفظ صلاه یک معنای لغوی دارد به معنی دعا ویک معنی اصطلاحی دارد به معنی همان نماز وهردو معنا نیز در قرآن وجود دارد مثلا در جایی می گوید " وصل علیهم ان صلوتک سکن لهم" که در این لفظ صلاه به معنی همان معنی لغوی یعنی دعاست
اشتباه آقای مستشکل این است که چون دیده در نظر ظاهر کلمه دبر به معنی مقعد استعمال می شود پس منظور قرآن هم همین معنای اصطلاحی است در حالی که اگر به یک معجم معتبر مثل معجم الوسیط هم رجوع می کرد می دید که نوشته:دبر: ظهر ، ظهر یعنی پشت آیا معنی پشت ومقعد از نظر شما یکی است ؟یا اینکه پشت معنای اعم دارد ؟ در زبان فارسی هم اگر کسی واژه پشت وعقب را استعمال کند شما معنایی اعم را از آن می فهمید
همچنین از این کلمه مشتقاتی مثل تدبیر - مدبر - ادبار- دبیر- و... ساخته می شود که همه با مصدر اشتراک معنی دارند مثلا مدبر یعنی کسی که در ورا وپشت قضیه وحادثه وامری پنهان است وآن را مدیریت وهدایت می کند .
ونیز کلمه دابر که از ریشه دبر است در فرهنگ لغت عربها به معنی تابع آمده یعنی دنباله هر چیز، فقطع الله دابرهم: ای: افناهم عن آخرهم پس معنی فقطع دابر ... یعنی دنباله وریشه ونسل وحرث آنان قطع شد درلغت عربی هر کجا که لفظ دبر با لفظ قطع همراه شود به معنی فنا ونیستی ونابودی است حالا به گفته شما فرض کنیم مفسرین دارند پنهان کاری می کنند با اهل لغت که مشکل نباید داشته باشید
ثانیا: اگرشما این است که این جمله به معنی جر دادن مقعد است این معنا با کلمه "قطع" در آیه نمی سازد چون آیه دارد می گوید قطع می کنیم نمی گوید که پاره می کنیم !!! اگر به آن معنیی بود که شما می گویید می باید به جای کلمه "فقطع" می گفت : فجُرَّ" بعد هم وی دابر را جمع دبر گرفته در حالی که جمع دبر ادبار است و دابر اسم فاعل است که معنای مفعول می دهد وجمعش دوابر است ودر تمام جاههایی که در قرآن لفظ دبر آمده است به معنی لغوی آن است که معنی اعم از مفهوم اصطلاحی دارد مثل:
واستبقا الباب وقدت قميصه من دبر
ومن يولهم يوميذ دبره الا متحرفا لقتال او متحيزا الي فيه فقد باء بغضب من الله وماواه جهنم وبيس المصير
ثم ادبر واستكبر
والليل اذ ادبر
يقطع دابر الكافرين
فقطع دابر القوم الذين ظلموا والحمد لله رب العالمين
این اشتباه درتشخیص معنای لغوی واصطلاحی گاه در زبان فارسی هم ممکن است برای بعضی پیش آید مرحوم مطهری در یکی از کتابهای خود داستانی نقل کرده که شنیدن آن خالی از لطف نیست می گوید زمانی یک اروپایی به ایران آمده بود وبازبان فارسی هم آشنایی داشت لکن به اصطلاحات عامیانه مردم آشنا نبود وهر چه از زبان فارسی می دانست معناهای لغوی بود وی زمانی که به کشور خود برگشته بود در خاطراتش از ایران نوشته بودکه ایرانیها رسم بسیار عجیبی دارند آنها زمانی که به هم می رسند یکی از سوالاتی که در احوالپرسی از یکدیگر می کنند این است که می گویند: آیا بینی شما چاق است؟
این آقای اروپایی شنیده بوده که بعضی در احوالپرسی می گویند: خوبی ؟ سلامتی ؟دماغت چاقه؟ ولی نفهمیده که اینجا نه دماغ به معنی بینی است ونه چاق به معنی فربه بلکه دماغ به معنی لغوی یعنی مزاج وحال وچاق هم به معنی خوب وسلامت بودن است که با چاق به معنی فربه فقط اشتراک لفظی دارد ووقتی می گوییم دماغت شما چاقه ؟ یعنی حال شما خوبه ؟
لوح محفوظ وناسخ ومنسوخ
از یک طرف خدا می گوید که این قرآن از ازل در لوح محفوظ بوده از طرف دیگر در قرآن آیات ناسخ ومنسوخ وجود دارد خوب آیاخدا نمی توانست همان روز که این قرآن در لوح محفوظ بود آن را ویراستاری کند که در اینجا مجبور نباشد یک آیه وحکم را نسخ کند وآیه وحکم دیگر به جای آن آورد ؟
جواب:
اشکال ،اشکال دقیقی است تدبر در آیات قرآن واستخراج این گونه سوالات چیز خوبی است ولی متاسفانه آقای فاضلی خیلی زود قضاوت به تناقض قرآن کرده وچندان وقت خود را برای پیدا کردن جواب صرف نکرده
اولا خدا نمی گوید قرآن از ازل در لوح محفوظ بوده بلکه صرفا این را بیان می دارد که نسخه اصلی قرآن وآنچه فرو می فرستیم نزد ماست" یمحوالله ما یشاء ویثبت وعنده ام الکتاب" دلیلی وجود ندارد هر جیزی که در لوح محفوظ است ازلی باشد
تازه اگر هم بگوییم قرآن قدیم وازلی است یا اینکه بگوییم حادث است ولی در عین حال تمام آیات قرآن درلوح محفوظ مقدر شده است باز هردو مسئله می تواند درست باشد یعنی منافاتی نیست در اینکه هم اصل قرآن در لوح محفوظ باشد وهم ناسخ ومنسوخ در آن وجود داشته باشد ولی نکته اینجاست که آن قرآنی که در لوح محفوظ است نه قرآن ناسخ است ونه منسوخ بلکه مجموع آیات ناسخ ومنسوخ است
اما در مورد قدیم وازلی بودن یا مخلوق بودن قرآن اختلاف وجود دارد بسیاری از علمای شیعه شیعه قائل به ازلی بودن آنند لکن من این حرف را قبول ندارم که قرآن الا ولابد باید ازلی باشد می تواند حادث و مخلوق باشد بله کلیت قرآن واینکه خدا چه موضوعات ومسائلی کلی را باید بیان کند این حقیقتی ازلی است ولی دلیل قاطعی وجود ندارد که جزئیات مسائل یا الفاظ قرآن هم ازلی باشد به خصوص در باب احکام ، شما ببینید خداوند در باب احکام فقط منظورش بیان چند مسئله از هر بابی است وبرای بیان اینها اهدافی وجود دارد از جمله اینکه تنها اصول واعتقادات در مسیر تکامل انسان کافی نیست بلکه التزام به احکام واعمال ومناسک نیز لازم وواجب است حال در انتخاب احکام خدا مختار است که کدام مسئله را بیان کند وکدام را بیان نکند واین چیز اجباری وتحمیلی بر خدا نیست که مثلا حتما باید در مسئله نماز، فلان حکم را در قرآن بیان نمایدیا اینکه فلان تشبیه یا مثل را الا ولابد باید در قرآن به کار گیرد اینها دلیلی بر ازلی بودنشان نیست
البته بحث قدیم یا حادث بودن قرآن خود به یک بحث کلی تر مربوط می شود وآن مسئله علم خداست(1) بعضی می گویند خداوند از ازل باید علم به تمام حوادث وشئون آینده داشته باشدچون لازمه قول به عدم علم ، ثبوت جهل در مورد خداست که محال است
اما حقیقت این گونه نیست که بعضی متکلمین گفته اند چون بحث علم باید در کنار اختیار قرار گیرد اگر خداوند در فعل خود مختار است یعنی می تواند فلان کار کار را انجام دهد یا ندهد اگردر همه چیز از ازل علم داشته باشد دیگر اختیاری وجود نخواهد داشت پس هر چیزی مقدر نیست درست است که خیلی مقدرات راخداوند برای آینده رقم زده است اما این مقدرات در امورمهم یا کلی عالم است وآنچه خود پرودگار بخواهد واراده کند لکن در مسائل جزیی وحوادث محدود دلیل نداریم که اینجاهها هم تقدیر وجود داشته باشدبه خصوص در مورد موجود مختاری مثل انسان مثلا لازم نیست خدا حتما بداند که من فردا ناهار چه می خورم چون این ندانستن جهل نیست بلکه خود یک تقدیر است که لازمه مختار بودن انسان است آن جهلی درمورد خدا محال است که مربوط به ماکان ومایکون باشدکه در اینجا قطعا عالم به همه امور است (یعلم ما فی البروالبحر وما تسقط من ورق الا یعلمها ولا حبه فی ظلمات الارض ولا رطب ولا یابس الا فی کتاب مبین")همچنین اگر تقدیری را برای آینده رقم زده باشد قطعا عالم به مقدرات خویش است ولی اگر چیزی را مقدر نکرده باشد وصفحه آن سفید وخالی باشد اینجا اصلا موضوعی وجود ندارد که خدا نسبت به آن جاهل باشد لازمه این مسئله جهل در مورد خدا نیست بلکه خود معلوم نبودن فعل آینده خدا یا انسان جزو مقدرات وطبیعت خلقت فعال لما یشاء ویخلق ما یشاءاست اگر قرار باشد همه چیز از ازل معلوم باشد اولا که دیگر صفت اختیار در مورد خدا وجود نخواهد داشت ثانیا همه انسانها در فعل خود مجبور خواهند بود
علم ازلی در مورد قرآن به چه معناست؟
یعنی اینکه اگرخداوند بخواهد بر حسب اختیار خود عالمی را خلق کند نظام احسن ایجاب می کند که خلیفه ای وجود داشته باشد واگر خلیفه ای وجود داشته باشد مصلحت آن است که باید در سختی وامتحان و من ورای حجاب به خدا برسد واگر باید در حجاب باشد خدا باید راه وهدف را به او نشان دهد ولازمه نشان دادن راه وهدف ،ارسال رسول وکتاب است ودر این کتاب باید کلیات واهم ابعاد دنیایی واخروی ترسیم گردد بنابراین علم ازلی خدا در مورد قرآن یعنی همین وبس
بعضی ممکن است از راه نظام احسن پیش بیایند وبگویند چون قرآن موجود دردست ما احسن التنزیل است پس از ازل در علم خداوند وجود داشته ولی جواب این است که درست است آنچه خدا می کند همان نظام احسن است اما باز در همین نظام احسن اصل فعال لما یشاء حاکم است یعنی این نظام یک نظام ثابت ولایتغیر وقابل اشاره در بیرون نیست بلی بعضی امورش ثابت ولایتغیر است واگر تغییر کند این نظام از احسنیت ساقط می شود ولی بعضی چیزهایش این گونه نیست مثلا تنبیه یا عفو گناهان انسان هم در وجه اِعمال عدالت وهم در وجه عفو هر دو مصداق نظام احسنند "یغفر لمن یشاء ویعذب من یشاء" اینکه تعداد قطرات بارانی که در فلان شهر می بارد 100 عدد کم یا زیادتر شود این تغییر اختلالی در نظام احسن ندارد یا اینکه یک انسانی را خدا بخواهد تا چهل سالگی زنده نگه دارد یا تا پنجاه سالگی نظام احسن در هیچ صورت به هم نمی خورد بنابراین اینکه در نظام احسن یک مقدر خاص وتعریف شده ای باید وجود داشته باشد حرف مضحکی است زیرا دیگراراده واختیار وجود نخواهد داشت وخدا در فعل خود مجبور خواهد بودبنابراین درست است که قرآن موجود احسن التنزیل است لکن احسن التنزیلی نیست که فقط یک عدد باشد یعنی اینکه خداوند نتواند یک آیه از آن را عوض وبدل کند
بعضی متکلمین به اشتباه فکر می کنند هر امری دو نوع تقدیر دارد یکی تقدیر مسلم وحتمی ویکی تقدیر متردد ، ولی این گونه نیست آینده نزد خدا یک صفحه ای است که بعضی جاهایش سفید وبدون تقدیر است وبعضی مسائل وحوادث نیزمقدر است لکن گاه تقدیر، حتمی ومسلم است وگاه متردد تقدیر متردد مثل اینکه خدا بر اساس گناهان بنده یا کفر او تقدیری را بر او رقم می زند ولی بعد این انسان توبه می کند وصالح می شود آنگاه خدا بر اساس تغییر رویه انسان تقدیر خود را نیز تغییر می دهد یا در مورد مرگ انسانهای عادی تقدیر یک تقدیر متردد است گاه این تقدیر ها عوض می شود وگاه نمی شود,{واحتمالا منظور از" وان علیکم لحافظین" محافظینی هستند که موظف بر اجرا ووقوع امور مقدرند ومانع شدن از آنچه خلاف تقدیر است مگر آنکه خداوند مقدر را عوض کند } بنابراین خدا مقدری را نسبت به این گونه مسائل در نظر نگرفته وآن را منوط به عمل خود بندگان کرده ودر لحظه وقوع است که خدا تقدیر یا عدم تقدیر را رقم می زند شنیده اید که در شب قدر مقدرات انسان رقم می خورد خوب این مقدرات بر اساس عمل ودر صد ایمان ونوع خواسته ها وفکر انسان رقم می خورد دعا نیز در تعیین نوع تقدیر موثر است تا جایی که گفته اند " الدعاء یرد القضا؟ ولی ممکن است همین انسان در طول سال رویه ومسیرش عوض شود آنگاه خدا نیز بر اساس تغییر رویه او بعضی مقدرات مربوط به او را تغییر دهد بنابر این لوح محفوظ به تقدیرات حتمی ومسلم گفته می شود ولوح محو واثبات به مقدرات متردد وهر امرمقدر یا از این نوع است یا آن نوع ،این گونه نیست که دو نوع تقدیر در مورد یک مسئله وجود داشته باشد بنابراین مقدرات آینده مربوط به امور مهم یا کلی می شود عمل بندگان در مقدرات حتمی ممکن است نقش داشته باشد وممکن است نداشته باشد ولی درمقدرات محو واثبات وغیر حتمی قطعا عمل بندگان نقش دارد از طرفی حتی امور مهم وکلی نیز ممکن است وقوعشان حتمی باشد ولی زمانشان نزد خدا مقدر نباشند وآن در جایی است که آن امر منوط به عمل بندگان باشد مثلا ممکن است وقت ظهور را خدا اصلا مقدر نکرده باشد چون این امر منوط به عمل واصلاح شدن خود بندگان است هر گاه جامعه اصلاح شد آنگاه خداوند این امر را مقدر می کند بنابراین یفعل ما یشاء در بحث تقدیر نیز جاری است یعنی هر چه را که خداوند بخواهد مقدر می کند وهر چه را که بخواهدمقدر نمی کند بعضی مقدرات بر اساس مصالح ، تغییر ناپذیر است که اصطلاحا در لوح محفوظ ثبت وضبطند مثلا مسئله عاشورا وکربلا از قبل در تقدیر الهی بوده وحتی پیامبران پیشین نیز از این امر آگاه بوده اند این یک تقدیر غیر قابل تغییر است آیا عمل بندگان در این تقدیر دخیل بوده بلی ولی عمل افراد خاصی در آن دخیل نبوده که بگوئییم اگر اصلاح می شدند کربلا نیز به وقوع نمی پیوست بلکه عمل کل جامعه وتاریخ بشری در آن دخیل بوده که کلیت آن همیشه بوده وهست پس کربلا برای تغییر رویه انسانها امری لازم نزد خدا بوده حال خدا کسانی را در این واقعه شرکت می دهد که می داند آن قدر شقی اند که عوض شدنشان در حد محال است وبرای همین واقعه کربلا قطعا به وقوع می پیوندد (چون تقدیر قابل تغییر نیست خداوند کسانی را رودر روی امام قرار می دهد که قابل تغییر نیستند) مثلا می داند که یزیدوشمر وعمربن سعد ذاتا وفطرتا پلید تر وشقی تر از آنند که در کربلا تغییر رویه دهند وبه حسین رو کنند پس همانها رارودر روی او قرار می دهد و یاران حسین را نیز از کسانی انتخاب می کند که می داند در ایمان سرآمدند واز حسین دل نمی برند پس همانها را در کنار حسین قرار می دهد
ببینید بحث ایمان وسعادت یا شقاوت انسان به قبل از دنیا بر می گردد انسان ها بر اساس تعهد وجوابی که به خواسته های خدا در عالم ذر داده اند خلق می شوند کسانی که در آن امتحان قبول شده اند در این دنیا اهل ایمان وکسانی که در آن امتحان رد شده اند در این دنیا اهل کفر وعصیانند پس الشقی شقی فی بطن امه والسعید سعید فی بطن امه " حال بعضی هستند که آن قدر خداوند به شقاوت وعدم رویکرد آنها به ایمان وعمل صالح آگاه است که دیگر امتحان در مورد آنها لازم نیست وآمدن آنها در این دنیا به خاطر مصالح دیگری است بعضی هم هستند که آن قدر خدا به ایمان وعبودیت وعصمت آنها مطمئن است که باز نیاز به امتحان ندارند یعنی در عالم قبل از دنیا آن قدر در پاسخ مثبت به الست بربکم ودیگر خواسته ها وسوالات الهی پیشتاز بوده اند که حالشان نزد خدا واضح تر از آن است که بحث امتحان در مورد آنها پیش آید لکن هبوط ایشان در این دنیا به خاطر تصدی مقام حجت وخلیفه اللهی است مثل ائمه اطهار وپیامبران ولی اکثر مردم تعهداتشان در عالم ذر نه آن قدر قوی ونه آن قدر ضعیف است که تکلیفشان بدون امتحان مجدد قطعی شوند اینها به دنیا می آیند که در مرحله عمل باز امتحان شوند بعضی از اینها ممکن است عوض شوند ولی اکثرا همان نمره امتحان قبل از دنیا را می گیرندبرای همین خداوند تقدیر خاصی را در موردسعادت یا شقاوت آنها قبل از امتحان عملی به طور قطعی رقم نزده بر همین اساس است که می فرماید "وتلک الایام نداولها بین الناس ولیعلم الله الذین آمنوا...یااینکه می فرماید: لیعلم الله من یطیعه بالغیب ویومن به"
"این به معنی جهل نیست بلکه خدا آنها را امتحان مجدد در چیزی می کند که لازمه اتمام حجت بر آنهاست و خود او تقدیر خاصی رااز لحاظ شقاوت یا سعادت قطعی قبل از امتحان برایشان رقم نزده است بنابراین به وسیله ارسال رسل و عقل ،حجت را بر آنها تمام می شود که مردودین نگویند اگرخدا ما را امتحان می کرد وبه ما مهلت می داد شاید راه درست را انتخاب می نمودیم:"لئلایکون للناس علی الله حجه"
خلاصه: همه امور مقدر نیستند وچون مقدر نیستند موضوعیتی وجود ندارد که لازمه اش جهل خدا نسبت به آینده باشد آنچه در لوح محفوظ است مربوط به مسائل مهم یا انسانهای مهم (اعم از شقی و سعید )است ونیز تمام اموری که در لوح محو واثبات است قطعا عمل انسان در مورد آنها تعیین کننده است ولی اموری که در لوح محفوظ است ممکن است خصوصیات انسان در آن نقش داشته باشد (وآن انسانهایی هستند که نزد خدا ذات وطبیعتشان کاملا معلوم است که قابل تغییر نیست ) وممکن است مربوط به عمل انسان نباشد وآنچه نیز مقدر نگردیده باز ممکن است مربوط به انسان باشد یا طبیعت
ه هر امروحادثه مهمی که وقوعش در آینده قطعی است ممکن است زمانش در لوح محفوظ مقدر نشده باشد ودر لوح محو واثبات باشد بنابراین مقدرات عالم ممکن است قرنها قبل از وقوع مقدر باشند ووممکن است یک ثانیه قبل از وقوع مقدر شوند
اما چرا در قرآن ناسخ ومنسوخ وجود دارد؟
در ابتدای اسلام خداوند نمی خواسته همه احکام را یکجا نازل کند اصطلاحی داریم به نام استدراج در نزول ، چرا اصل قرآن یکجا نازل نشده چون تازه مسلمانان باید به تدریج با احکام واسلام واقعی آشنا شوند .کشش یکباره برای تحمل اسلام را ندارندحال در ابتدا بعضی احکام را خداوند سربسته وجزیی بیان می کرد که بعدا آنها را کامل بیان نماید اگر از همان اول همه اسلام را یکجا می خواست نازل کند تازه مسلمانان در فهم یا انجام تمام مسائل اسلام در می ماندند ثانیا بعضی چیزهایی هم که خداوند حکم آنها را به کلی نقض کرد یا آنکه آنها را ساده تر کرد مثل بعضی از احکام روزه یا همبستری با زنان در شبهای ماه رمضان و... به خاطر پشیمانی خدا از احکام گذشته نبوده بلکه برای منت گذاشتن بر بندگان وتوجه آنان به سوی رحمت خویش است (الان خفف الله عنکم وعلم ان فیکم ضعفا)چون خداوند می تواند هم بر اساس عدالت سخت ترین قوانین وعبادات را برای انسان وضع کند وهم بر اساس رحمت این قوانین را آسان وروان کند هر دو بر خدا جایز است "فعال لما یشاء"پس نسخ آیه یا به خاطر استدراج در بیان احکام است یا به خاطر تسهیل ورحمت بر بندگان یا به خاطر امتحان آنها مثلا در مقطعی حکمی را برای گروهی وضع می کند بعد که امتحان سر می آید آن حکم را بر می داردپس معنی آیه " وما ننسخ من آیه او ننسها نات بخیر منها او مثلها" این است که گفته شد "خیر منها" یعنی کامل تر یا آسان تر "مثلها" نیز مربوط به آیاتی متشابهی است که برای مصالحی مثل امتحان وضع شده یابراساس عمل مردم یا شرایط مقطعی بیان شده ولی بعدا که زمان امتحان به پایان می رسد یا رویه جامعه تغییر می یابد یا شرایط عوض می شود حکم نیز عوض می شود ومطابق با شرایط جدید حکمی دیگر وضع می شوددر این تغییر وتبدل حکم فلسفه دیگری هم هست وآن اینکه بندگان بفهمند بعضی احکام وتقدیرها نتیجه عمل خود آنهاست واینکه نگویند همه چیز براساس خواست شخصی خداست
سوال:ما می گوییم که بعضی مقدرات منوط به عمل خود انسانها ست ولی قرآن اختیار در عمل را نفی کرده وهمه چیز را به خود نسبت داده است
وما تشاوون الا ان يشاء الله
جواب: این آیه معنایش این است که خدا بر اساس آنچه شما انتخاب می کنید مقدر می کند یعنی" ما تشائئون در مرتبه زمانی اول است و" ان یشاء" دوم علاوه براینکه حقیقت "ان یشاء الله"می تواند اشاره به اراده کلیه خداوند باشد یعنی درست است که انتخاب را خود انسان می کند ولی حرکت کلیه وموتور اصلی عالم هستی که اراده شما هم انرژی اش را از آن می گیرد خداست
باز ممکن است گفته شود که طبق آیه "یضل من یشاء و يهدي من يشاء " هدایت وضلالت تبعیضی است پس خود انسانها نقشی در شقاوت وسعادت خود ندارند
جواب:
این ضلالت وهدایت بعد از امتحان انسانهاست کسانی که دیگر تکلیفشان نزد خود وخدا معلوم گشته آنگاه خداوند امرسعادت یا شقاوت را که متردد بوده ومنوط به امتحان می باشد قطعی می کند ونام شخص را در زمره اهل هدایت یا ضلالت برای همیشه ثبت می کندودیگر دریچه هدایتی را به روی آنها باز نمی کند چون می داند بی فایده است پس این ضلالت الهی بعد ضلالت اختیاری بندگان است ثانیا بحث خواستن یک خواستن دل بخواهی نیست ولفظ " یشاء" به معنی اختیار در عمل توام با مصلحت وتدبیر وعلت است شاهد اینکه در آیه ولو بسط الله الرزق لعباده لبغوا في الارض ولكن ينزل بقدر ما يشاء انه بعباده خبير بصير اینجا یشاء به معنی یصلح (هر آنقدر که مصلحت می داند ) است چون سیاق قبل از آیه این است که اگر رزق وروزی را بیش از حد بر بندگان نازل کند طغیان می کنند پس کلمه" یشاء" خواستن دل بخواهی نیست بلکه خواستن توام با مصلحت وحکمت است در مسئله عذاب یا عفو ونیز هدایت یا ضلالت نیز همین گونه است
سوال: اینکه می گوید لارطب ولا یابس الا فی کتاب مبین واینکه می گوید " یمحوااله مایشا وثبت وعنده ام الکتاب منظور از ام الکتاب وکتاب مبین چیست ؟
جواب:منظور، تقدیرات شخصی بندگان که مربوط به نوع عمل آنها می شود نیست مربوط به ما کان ومایکون است واگر منظور آیه دوم ،قرآن باشد منظور از ام الکتاب یا مسائل کلی است که هنوز جزئیاتش مقدر نشده یا منظور محکمات است ویا منظور اصل همان قرآنی است که هم ناسخ در آن است وهم منسوخ ولی آن را به تدریج بر پیامبر خود نازل می کند
(1) آنچه مشهور بین متکلمین است این است که علم خدا قبل از خلق علم اجمالی است وعند الاراده وخلق علم تفصیلی است این مسئله با داخل کردن بحث اختیار کاملا حرفی یقینی می شود لکن اختلاف اصلی اینجاست که آیا اراده وعلم نزد خدا یکی است یا اینها از دو مقوله اند مسلم است که صفات ذاتی خدا عین یکدیگرند وتمایز آنها اعتباری است ولی صفات فعلی حقیقتا منفکند بعضی گفته اند که علم واراده از یک مقوله اند یعنی به محض اینکه خدا به چیزی التفات کند آن موجود می شوداین گونه نیست شاهد اینکه خداوند به بعضی چیزها در قرآن التفات کرده ولی موجود نشده است مثلا می فرماید "ولوشاءالله لجمعهم علی الهدی"در اینجا خداوند جمع بر هدایت را تصور نموده ولی ایجاد نشده یا می فرماید:ولو تقوّل علينا بعض الأقاويل لأخذنا منه بالیمین ثم لقطعنا منه الوتین در اینجا خداوند همه این تصورات را کرده ولی وقوعی صورت نگرفته پس التفات عین خلق نیست بنابراین اراده خدا نیز همچون اراده ما دو مرحله دارد تصوری وعملی وقتی خداوند لباس زمان ومکان را می پوشد هر چیز که لازمه اش تغییر وحدوث است تغییر وحدوث در فعل وتلبس مکانی وزمانی خداست نه تغییر در ذات مثلا خود انسان روحش مجرد است ولی وقتی با جسم متلبس می شود با صفات جسمانی همراه می شود وتنزل او در این مقام تنزل اعتباری است روح تغییر نمی کند ودچار کون وفساد نیست هر چه تغییر است مربوط به جسم می باشد درست مثل دریا وموج ، در اینجا موج امری اعتباری وبر گرفته از همان آب است لکن هر چه تغییر وجنبش است در صورت آب است نه در ذات آب ، ذات آب وحقیقت آن همچنان ثابت ولا یتغیر است
شبهه دهم:
آیا بین علم خدا وامتحان واختبار تناقض است؟
جواب این سوال نیز در بطن جواب سوال قبل به طور کامل بیان شد ودیگر نیاز به تکرار نیست
شبهه یازدهم:
داستان قوم ثمود را حتما شنیده اید این داستان در چهار جای قرآن آمده سوره اعراف - شعرا - قمر وشمس
"و الی ثمود اخاهمصالحا قال یا قوم اعبدوا الله ما لکم من اله غیره قد جاءتکمبینة من ربکم هذه ناقة الله لکم آیة فذروها تاکل فی ارض الله و لا تمسوها بسوء فیاخذکم عذابالیم و اذکروا اذ جعلکم خلفاء من بعد عاد و بواکم فی الارض تتخذون من سهولها قصورا و تنحتون الجبال بیوتافاذکروا آلاء الله و لا تعثوا فی الارض مفسدین قال الملا الذین استکبروا من قومه للذین استضعفوا لمن آمن منهما تعلمون ان صالحا مرسل من ربه قالوا انا بما ارسل به مؤمنون قال الذین استکبروا انا بالذی آمنتم به کافرون فعقرواالناقة و عتوا عن امر ربهم و قالوا یا صالح ائتنا بما تعدنا ان کنت من المرسلین فاخذتهم الرجفة فاصبحوا فیدارهم جاثمین فتولی عنهم و قال یا قوم لقد ابلغتکم رسالة ربی و نصحت لکم و لکن لا تحبون الناصحین "
ترجمه آیات
و به سوی قوم ثمود، برادرشان صالح را(فرستادیم)گفت: ایقوم!خدای یگانه را که جز او خداییندارید بپرستید، که شما را از پروردگارتان حجتی آمد، اینشتر خدا است که معجزهای برای شما است، بگذاریدش تا در زمین خدا چرا کند، و زنهار!به آن آسیب مرسانید که به عذابی دردناک دچار شوید به یاد آرید زمانی را که خداوند پس از قومعاد شما را جانشین آنان کرد، و در این سرزمین جایتانداد، و اینک در دشتهای آن کوشکها میسازید، و از کوههاخانهها میتراشید، به یاد آرید نعمتهای خدارا و در این سرزمین فساد نینگیزیدبزرگان قومش که گردنکشی کرده بودند به کسانی که زبونبه شمار میرفتند، (یعنی)به آنهاییکه مؤمن شده بودند گفتند: شما چه میدانید که صالح پیغمبر پروردگارخویش است؟گفتند: ما به آیینیکه وی را به ابلاغ آن فرستادهاند مؤمنیم(
کسانی
که گردنکشی کرده بودند گفتند:ما آیینی را که شما بدان گرویدهاید منکریم
پس شتر را بکشتند و از فرمان پروردگار خویش سرپیچیدند، وگفتند: ای صالح
اگر تو پیغمبریعذابی را که به ما وعده میدهی بیار
پس
دچار زلزله شده و در خانههای خویش بیجان شدندآنگاهصالح از آنان دور
شد و گفت: ای قوم!من پیغام پروردگار خویش را رسانیدمو به شماخیرخواهی
کردم، ولی شما خیرخواهان را دوست نمیدارید
قوم ثمود براي اثبات حقانيت رسالت صالح (ع) از او خواستند تا شتر مادهاي را با ويژگيهاي خاصي از دل كوه بيرون آورد، در مقابل چشمان حيرت زده مردم، ماده شتر با همان ويژگيها از صخره بيرون آمد، عدهاي ايمان ميآوردند اما گروهي ديگر همچنان بر كفر خود باقي ماندند.
بیان اشکالات
1- در داستان ثمود خدا یک جا گفته نهر ویک جا عبارت چشمه به کار برده
جواب:
این دو عبارت در ترجمه فارسی است والا در خود قرآن نهر وچشمه نیست بلکه کلمه " شرب" و" ماء" است و هر دو به یک معناست با این تفاوت که شرب (به کسر شین)به معنی آبی است که جیره بندی وتقسیم شده است ومهم برای ما لفظ قرآن است نه ترجمه بر فرض در ترجمه هم اگر گفته باشند چشمه ونهر باز تضادی بین آنها نیست چون رود را به اعتبار اینکه منبع آن از زمین است چشمه وبه اعتبار جریان داشتن آن نهر می گویند
2- فاضلی کلمه ناقه الله را به مسخره می گیرد وطبق عبارت هذه ناقه الله لکم آیه " شتر را آیت الله می نامد
جواب:
آیت در لغت یعنی نشانه و از آنجا که این شتر با معجزه الهی به وجود آمد واصلا از موجود دیگر خلق نشده بود آن را آیت ونشانه وحجتی بر دیگران خوانده است واین هم که می گوید ناقه الله نه این که خدا شتر واحشام دارد یعنی ناقه ای که از جانب خدا وبا اراده او به وجود آمده است
3- آیا ارزش یک شتر از جان انسانها بیشتر بوده که خدا به خاطر ان قومی را به عذاب دچار نمود؟
جواب:
هلاکت انسانها به خاطر شتر نبوده بلکه به خاطر کفر ونافرمانی آنها بوده مسئله شتر یک امتحان بیش نبوده است (مثل مسئله ممنوعیت ماهی گرفتن بنی اسرائیل در روز شنبه )
که البته قتل ناقه باعث شد که حجت خدا بر آنها تمام شود و مستوجب عذاب
گردند گاه شما به زیر دست خود ده تا دستور می دهید هیچ کدام را انجام نمی
دهد بعد از دستور دهم او را تنبیه می کنید تنبیه شما فقط به خاطر تمرد او
از دستور دهم تنها نیست بلکه معلول همه نافرمانی هاست مسئله شتر وخلق آن
بنا بر در خواست خود قوم ثمود بوده که خدا نیز آن را عملی می کند که همین
خود اتمام حجتی بر این قوم بوده است که نشان داد حتی نتوانستند یک دستور
ساده وابتدایی را از جانب خدا مراعات کنند ومسلم است زمانی که یک قوم از
یک دستور ساده تخلف می کنند آیا انتظار آن است که دستورات بزرگ یعنی ایمان
به خدا واعمال صالح ونماز وزکات را به جا بیاورند
بلی نه تنها ارزش شتر که حیوانی سودمند است بلکه ارزش یک سگ از انسان کافر وعصیان گر در برابر خدا بیشتر است نمی دانم چرا این آقای فاضلی این همه مدافع حقوق کفارشده ؟!!
4-باز می گوید یک جای قرآن گفته که او را زخمی کردند وجای دیگر می گوید که پای او را قطع نمودند وبین این دو تناقض است
جواب:
باز فاضلی به سراغ ترجمه رفته در حالی که یک کلمه را در فارسی به ده گونه می توان ترجمه کرد والبته بعضی مترجمین هم متاسفانه به معانی دقیق کلمات عربی توجه ننموده اند ببینید در قرآن عبارت" فعقروالناقه" است «عقر»، به معناى پى كردن است، يعنى قطع كردن عصب و رگ محكم و مخصوص پشت پاى اسب و شتر كه عامل عمدهى حركت آنهاست و با قطع آن، حيوان به زمين مىافتد و از راه رفتن باز مىماند. حال یک مترجم گفته پای او را زخمی کردند ودیگری گفته پای او را بریدند اینها خیلی با هم اختلاف ندارد مهم خود لفظ قرآن است که یک لفظ ومعنا بیشتر نیست البته اینها تنها پای شتر رانبریدند بلکه ظاهر گفته مفسرین آن است که بعد از پی کردن او را کشتند
5- در یک جای قرآن می گوید بر آنهازلزله فرستادیم ودر جای دیگر می گوید آنها را دچار عذاب کردیم
جواب: بین این دو نیز تضادی نیست چون عذاب معنای اعم دارد تنها آتش جهنم که نیست می تواند زلزله باشد می تواندسنگ آسمانی باشد می تواند سیل یا طوفان باشد ...پس منظور از عذاب همان زلزله است
جالب اینکه این آقا که سواد خواندن درست قرآن را هم ندارد والاعراف را می خواند العراف وسوره الشعرا را می خواند سوره العشرا و النَّمل را می خواند النَّمَل حالا آمده مفسر قرآن شده است
شبهه دوازدهم :
هامان ایرانی وهامان مصری
قرآن هامان را وزیر فرعون می داند در حالی که طبق نقل تورات هامان وزیر خشایار شاه بوده است
جواب: وزیر خشایار شاه وفرعون مصری هردو نامشان هامان بوده ولی این دو یک نفر نیستند بلکه اشتراک لفظی دارند در ویکیپدیا هر دو نام آمده وگفته:
هامان : وزیر اخشورش پادشاه ایران
هامان: نام وزیر فرعون معاصر موسی
وبعد هامان وزیر خشایار شاه را این گونه معرفی می کند
هامان (عبری: به معنی شکوهمند) شخصیتی در کتاب استر در عهد عتیق است.
او پسر همداتای اجاجی و وزیر اَخْشُورُش پادشاه ایران بود. از آنجایی که اجاج لقب شاهان عمالیقی بود، علمای یهودی تصور کردهاند که هامان از نسل خاندان سلطنتی عمالیقی باشد، و او یا پدرش به صورت اسیر وارد سرزمین پارس شده باشد. سجده نکردن مردخای در برابر او، باعث بدبینی او به یهودیان شد. وی توانست رضایت اخشورش را برای قتل یهودیان جلب کند.ملکه استر که همسر پادشاه و یهودیبود، پادرمیانی کرده، نقشهٔ هامان خنثی شد و در نهایت هامان به دستور پادشاه اعدام شد. یهودیان سالروز اعدام هامان را (بر اساس کتاب استر) در عید پوریم جشن میگیرند.
همچنین آقای بی آزار شیرازی در ضمن یک مقاله این چنین آورده است:
تا قرن هيجدهم هيچکس از نام هامان اطلاعي نداشت تنها در کتاب مقدس نام هامان به عنوان يکي از درباريان احشويروش (خشايارشاه) آمده که فرمان قتل عام يهوديان را صادر کرد ولي استر و مردخاي از آن جلوگيري کردند و سبب بالاي دار رفتن خود او شدند .
و اين هامان هيچ ارتباطي با فرعون زمان حضرت موسي (ع) ندارد در قرآن شش بار از هامان ياد شده که به دستور فرعون برج عظيمي با آجر بنا مي کند .
خوشبختانه در قرن نوزدهم ، نام هامان و تصاويري از کارگران و کوره هاي آجرپزي وي در ارتباط با فرمان فرعون زمان موسي (ع) در کتيبه اي توسط باستانشناسان کشف شده که نشانگر اعجاز قرآن کريم است .
در خطوط تصويري مصري مربوط به 2000 سال پيش نام هامان کشف شده و اين نسخه باستاني تا قرن هيجدهم ، هيچکس از آن اطلاعي نداشت .
اين خطوط تصويري کاملا منطبق به آيه 38 سوره قصص قرآن مجيد است ."
آقای فاضلی تاریخ را خوب مطالعه کرده ولی از طرفی هم دچار خلط ووهم شده در دنیا انسانهای بی شماری هستند که اشتراک اسمی دارند در قدیم هم همین گونه بوده وهمان طور که الفاظ ازیک زبان به فرهنگ دیگر راه پیدا می کند اسمها هم همین گونه اندعلاوه براین از آن جا که لغت هامان عبری است پس معلوم می گردد مصریان بیشتر از این نام بهره می برده اند واینکه نام یک ایرانی هامان بوده جای تعجب است نه نام وزیر فرعون در لغتنامه دهخدا نام برادر حضرت ابراهیم نیز هامان ذکر شده است ودر همین لغتنامه چنین ادامه می دهد:
هامان نام وزير فرعون بود و اين لغت عجمي است ونیز وزير اول اخشويروش (خشايارشا که او را با اردشير خلط کرده اند) بود که بر مُردَخاي يهودي غضبناک شد، زيرا که وي را تعظيم ننموده بود، بدين لحاظ پادشاه را بر آن داشت که فرماني صادر فرمود که يهودرا در تمام ممالک فارس به قتل رسانند. اما اِستر زن يهودي خشايارشا شاهنشاه هخامنشي ، اين فرمان را باطل نمود و هامان را بر همان داري که از براي مردخاي حاضر نموده بود دار کشيدند و روز چهاردهم و پانزدهم آن ماه را محض خلاصي يهود ازدشمنانشان عيد قرار دادند و عيد فور يا فوريم خوانده شد. و در اين دو روز در وقت ذکر اسم هامان ، يهود صفير استهزا ميزنند(لغتنامه دهخدا)
البته شاید هم کلمه هامان در ایران به همان معنای هامان در زبان عبری نباشد واصلا از آنجا نیامده باشد بلکه یک معنای دیگر داشته وصرفا بین این دو اشتراک لفظی برقرارباشد
شبهه سیزدهم:
معنی مکار بودن خدا
اشکال کننده این بار به سراغ آیه مکر آمده که وقتی گفته می شود والله خیر الماکرین(که البته همان ظاهر آیه را هم بلد نیست بخواند ومی گوید " والله ماکر المکارین" ) یعنی خدا موجود ضعیفی است چون مکر کار انسانهای ناتوان و زبون وبدبخت است کار آنهایی است که هیچ کار از آنها بر نمی آید بعد دست به حیله ومکر می زند
جواب:
مکری که در مورد انسان عیب وگناه محسوب می شود واز ضعف ناشی می
گردد(البته باز همه جا هم این گونه نیست) ولی در مورد خدا قضیه فرق می کند
اولا خدا مکر را نسبت به مکر کنند گان به کار می برد نه انسانهای دیگر بعد
هم این مکر از زبونی وناتوانی ناشی نمی شود بلکه مکر به معنی اضلال و
گمراهی است گمراهی که خود مکر شوندگان در تقدیر وایجاد آن نفش داشته اند
کسانی که به خیال خودشان می خواهند سر خدا کلاه بگذارندنمی دانند خدا زرنگ
تر است وخیلی راحت تر سر آنها کلاه می گذاردویارای آن را ندارند که بااو
در افتند بزرگترین مکر هم این است که خداوند آنها را به تمتع دنیا مشغول
می کند ودر سرگردانی وگمراهی رهایشان می سازد ودر هنگامی که خوب به زندگی
دنیا ومکنت خویش مغرور شده اند یکباره همه چیز را از آنان می گیرد وبه
عذاب دردناک دچارشان می سازداین مکر مقابله به مثل وروشی عادلانه است خدا
می تواند بدون مکراز همان اول به عذاب دچارشان سازدلکن مکر برای این است
که آنان بیشتر به قدرت واستیلاء اراده خدا بر قدرت خودشان پی ببرند
بنابراین مکر در مورد خدا نه تنها از ضعف ناشی نمی شود بلکه بر عکس خدا می
خواهد با این کار قدرت وشکرد وغالب بودن امر خود را به آنها نشان دهد
مکر در مورد خدا یعنی استیلاء قدرت ودر مورد بندگان یعنی استحصال قدرت
حضرت علی علیه السلام زیبا می فرماید:
الوفاء باهل الغدر غدر عندالله والغدر باهل الغدر وفاء عندالله
وفا کردن به اهل خیانت ومکر نزد خدا خیانت است ومکر نمودن به اهل مکر نزد خدا وفا داری وعمل به پیمان است
بعضی صفات دیگر هم وجود دارد که وجود آن در انسان عیب وگناه است ولی همین صفت در مورد خداوند حسن محسوب می شود واصلا لازمه الوهیت اوست مانند صفت " تکبر" متکبر بودن برای انسان عیب ونقص است زیرا تکبر خاص کسی است که هیچ کس از او بالاتر وبرتر نباشد وآن خداوند است که تکبر وبزرگ منشی لازمه ذات اوست ولی باز هم خداوند جز در مقابل متکبرین تکبر نمی کند ومومنین نیز حق ندارند این روش را جز در زمان جنگ ودر مقابل اهل کفر به کار گیرند
شبهه چهاردهم:
دستورات وآیات قرآن روزانه نازل می شده است وبر مبنای محیط وکار می آمده است در موقع جنگ هیچ گاه سوره یا آیه صلح نازل نمی شده اگر حضرت رسول با همسرش مشکل داشته آیه انفال نازل نمی شده اگر می خواسته به مکه لشکر کشی کند ومردم نمی خواسته اند که همراه او بیایند خدا راجع به همان مسئله آیه می فرستاده است خدا نشسته بوده که ببیند حضرت رسول چه می کندوبعد برایش آیه بفرستد که راحت باشد
جواب: خدا می توانسته قرآن را یکباره بر پیامبر نازل کند ولی مصلحت در نزول تدریجی آن است که مردم کم کم با مسائل واحکام آشنا گردند در ثانی قرآن برنامه عملی زندگی است خداوند لازم می دانسته که در مورد جهاد صحبت کند بنابراین آیه جهاد را بهترین موقع یعنی هنگام جنگ نازل می کرده می خواسته حرف از طلاق یا ازدواج بزند آیه طلا ق وازدواج را در مناسبت خود نازل می کرده می خواسته در مورد گناه وبخشش حرف بزند در مناسبت خود نازل می کرده ....حال گاهی خطاب قرآن خطاب به همه مردم است مثل " یا ایهاالناس" وگاه خطاب به شخص پیامبر است مثل " یا ایهاالرسول" لکن آنجا هم که مخاطب پیامبر است در واقع خطاب به همه مردم است واین شیوه تبلیغی قرآن است تا بدین وسیله مردم را بر طاعت ترغیب نماید
قرآن جنبه عملی دارد و نزول آیات هم بر مبنای عمل وواقعه خاص آن بوده که مردم گمان نکنند که قرآن فقط مربوط به عقاید یا مسائل اخروی است واگر شان نزول آیات وقایع خاص بوده است دلیل بر این نیست که این آیه مال همان واقعه است بلکه مربوط به تمام وقایع مشابه می باشد مثلا آیه طلاق راهکاری است برای همه مردم ،آیه جنگ راهکاری است برای همه جنگهای آینده آیه عفت وحجاب راهکارودستوری است برای همه مردم تا قیامت آیه حج ترسیمی است برای همه کسانی که تا قیامت حج به جا می آورند لکن شان نزول آیه واقعه ومناسبتی خاصی بوده است مثلا خود شما گاه می خواهید راجع به موضوعی با یک نفر حرف بزنید لکن بهتر می دانید که صبر کنید تا مناسبت وبهانه ای پیش بیاید تا هم شما راحت تر حرفتان را بزنید وهم طرف دقیق تر به حرف شما توجه کند
شبهه پانزدهم:
فاضلی به تبعیت از بعضی مسیحیون قدیم که عیسی را فرزند خدا می دانسته اند او هم همین شعار را علم کرده که چه دلیلی داشته که خدا بچه اش را توسط روح القدس بفرستد که خونش ریخته شود( مثل امام حسین )که بتواند شفاعت من وتورا بکند او می گوید برای من سوال است که چرا خدا باید بچه اش را بفرستد وآن جور او را به صلیب بکشند تا بیاید شفاعت من وتورا بکند
جواب: چند جواب به این مردک احمق باید بدهیم
1- چه کسی گفته که عیسی پسر خداست این حرف را با دلیل ثابت کن اگر طبق اعتقاد خودت حرف می زنی که اینجا اول الکلام است که باید با دلیل ومنطق این موضوع را ثابت کنی اگر انجیل تحریف شده این حرف را زده که ما از قرآن تبعیت می کنیم نه از تورات و اگر از نظر قرآن می گویی که قرآن شدیدا این حرف را رد می کند
و قالت اليهود عزير ابن الله و قالت النصاري المسيح ابن الله ذلك قولهم بافواههم يضاهيون قول الذين كفروا من قبل قاتلهم الله اني يوفكون
یهود گفتند که عزیر فرزند خداست ونصادی گفتند که عیسی پسر خداست بااین سخنان که اینها بر زبان می رانند خود را به کیش کافران مشرک پیشین (که اصلا به نبی وکتب آسمانسی معتقد نبودند نزدیک می کنند خدا آنها را هلاک ونابود کنند که نسبت به خدا دروغ می بندند
2-
چه کسی گفته که عیسی را به دار زدند اگر طبق گفته انجیل تحریف شده می گویی
که برای ما مسلمانان ملاک حرف قرآن است واگر از طرف قرآن حرف می زنی که
قرآن این موضوع را رد وانکار می کند ند " وما قتلوه وما صلبوه ولكن شبه لهم وان الذين اختلفوا فيه لفي شك منه ما لهم به من علم الا اتباع الظن وما قتلوه يقينا"
3- بر فرض بپذیریم که عیسی را دار زده اند بر چه اساس باید گفت که خداعیسی را فرستاده تااورا به دار بکشند عیسی را فرستاده تا مثل دیگران زندگی کند ووظیفه بندگی ونبوتش را انجام دهد حالا اینکه بر فرض در آخر عمر او را دار زده اند دلیل براین است که خدا او را برای دار زدن خلق کرده است
4- اگر هم شفیع دیگران است به خاطر مقام نبوت وعصمت اوست نه به خاطر اینکه او را دار زده اند
وی در ادامه می گوید چه طور عیسی را دار زدند ومحمد را زهر خوراند ند وعلی وامام حسین رابا شمشیر کشتند واین خدا هیچ کار نتوانست بکند
جواب:
هر انسانی عمری دارد قرار نبوده که پیامبر وعیسی وعلی وحسین علیهم السلام
تا ابد در این دنیا بمانند بله اگر خدا تعهد داده بود که پیامبر باید تا
دویست سال در این دنیا زندگی کند وآن وقت برای از دنیا رفتن زود هنگام او
کاری نمی کرد جای انتقاد وسوال داشت ولی بحث این است که خود پروردگار از
سرآمد عمر پیامبران ونحوه شهادت آنان خبر دارد وقرار هم نبوده که برای
آنها کاری کند چون برای آنها وهمه مومنان راستین آخرت نیکوتر وجاودانه تر
است" والاخره خیر وابقی" البته اگر تاریخ زندگی پیامبر را مطالعه کنید
میبینید که خدا بارها او را ازمرگ وکشته شدن نجات داد که مهم ترین آن شب
لیله المبیت بود که به وسیله وحی از نقشه دشمن برای قتل خویش آگاه شد
ودیگری در جنگ تبوک بود که عده ای از منافقان نقشه قتل او را کشیده بودند
که اینجا هم از طریق وحی از نقشه آنان با خبر گردید
در
جای دیگر به قضیه دراز گوشی اشاره می کند که رسول اسلام شب معراج سوار آن
شد وبه آسمان رفت وقضیه دیگر مسئله شق القمر اوست وی می گوید من اینها را
باور ندارم وتو ذهنم فرو نمی رود
جواب: اینکه تو اینها را باور نداری مشکل شخصی خودت است نه دیگران واین دیگه نیاز به جار زدن وهوارکشیدن ندارد
ثانیا: آن موجودی که پیامبر بر آن سوار شد وبه اذن وفرمان خدا تمام افلاک را با آن در نوردید خر نیوده بلکه براق بوده که یک موجودسیاروبسیار سریعی است که مال این عالم هم نیست ومرکب مومنین در بهشت است حالا اگر تو هیچ کدام از اینها را باور نداری سرت را بکن توی رختخواب وتا می توانی فریاد بزن اینکه ما اینها را باور می کنیم یا نمی کنیم به خودمان مربوط است " لکم دینکم ولی دین"
وی در ادامه به بحث نسبی بودن حق اشاره می کند ومی گوید" الحق لمن غلب" یعنی حق از آن کسی است که زور وقدرتش بیشتر باشد وچون خدا زورش از همه بیشتر است پس می گوید که حق با من است وهر چه بگوید باید دیگران اطاعت کنند
جواب: حق با خداست ولی نه از آن جهت که زور وقدرتش بیشتر است بلکه از آن جهت که صرف الوجود و بسیط الوجود است وچون بسیط است شائبه لذت وشهوت وهوا در وجود او نیست وچون بسیط است عین علم مطلق وحکمت مطلق است وچون بسیط است عین عدل مطلق است وچون بسیط است صفات او همه وجودی است وصفت عدمی چون جهل - ضعف- خطا - حسد - دروغ - حرص و.. . در وجود او نیست چون بسیط است ازلی است وچون ازلی است حادث نیست وچون حادث نیست ابدی است وجهان هستی چون ممکن الوجود است پس حادث است وچون حادث است پس خدایی باید داشته باشد وچون خودش نمی تواند خدای خود باشدپس باید خالق او بسیطالوجود باشد واو همان خدایی است که تودر دنیا منکر او بودی ولی اکنون در آتش دوزخ ملتمسانه صدایش می زنی واو جوابت می دهد که "اخسئوا فیها ولا تکلمون"
در ادامه می گوید : نظام دین نظام خدا سالاری است ومی گویند ولایت وسرپرستی ما از آن خدا ورسول وامام است در حالی که سرپرستی مال انسان محجور ضعیف وصغیر است
